تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان چهارم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • هانیه هژبرالساداتی / (140)
  • Aahmad alamdar / (100)
  • farzaneh foolady / (100)
  • مصطفی ارشد / (100)
  • زینب قهرمانی / (100)
  • Fatemeh Haghighat / (94)
  • صادق هارونی / (90)
  • الهه عليان / (70)
  • شیرین کلانتر / (67)
  • نفیسه رضایی افضل / (61)
  • تیام

    نویسنده: مصطفی ارشد

    – ” تیام، دخترم. رفتی ؟ “ – ” آره مامان شهلا. دارم کفش‌هام می‌‌پوشم، الان میرم “ – ” آخ قربون دختر قشنگم. کاش با داداشت، سبحان می‌رفتی. آخه تنهایی توی این مسیر … “ – ” نگران نباش دا جانم. تا خونه عمو راهی نیست که، دوست داشتم یکم قدم بزنم “ – […]

  • سایه‌ای که گم شده بود.

    نویسنده: Elham Teymury

      مدتی میشد که سایه ام را در جوار ِ آفتاب نمی‌دیدم‌. تا جایی که می‌توانستم همه جا را به دنبالش گشتم. اما نبود که نبود! یک روز، دو روز، یک هفته و دو هفته گذشت، اما از او خبری نشد. به تمام ِ آدم‌های اطرافم سپرده بودم که اگر سایه‌ام را جایی دیدند حتمن […]

  • توهم

    نویسنده: Aahmad alamdar

    تقریبا سه کوچه بالاتر از کوچه ما منزل داشتند. معمولا یک شب در میان به خانه عمه می رفتیم. گاهی هم عمه به خانه ما می آمد. خودش بود و دخترش. شوهرش چند سال پیش به رحمت خدا رفته بود. راننده کامیون بود. در همچنین شب سرد زمستانی بود که در جاده تصادف کرد. ماشینش […]

  • دایی در برمودا

    نویسنده: صادق هارونی

    دایی در برمودا به در آپارتمان که رسید، زنگ را به صدا دراورد. خانمش پشت چشمی در ایستاد و بعد از اطمینان خاطر در را باز کرد. کت و سوییچش را گرفت و ضمن گفتن خستهنباشید، پیشانیش را بوسید.مرد هم چنین کرد و با همان لباس ها به اتاق خواب رفت، با بیحوصلگی گوشه های […]

  • كسل

    نویسنده: الهه عليان

    امروز روز خوبي نبود  از خواب كه بيدار شدي سيل غم به سويت پرتاب شد  حالت بد بود و نمي دانستي چرا  به خودت تكاني دادي و به طرف اشپزخانه رفتي  دخترت هنوز خواب بود  چاي را اماده كردي  چقدر احساس ضعف مي كردي صبحانه را خوردي و مثل هميشه فكر كردي كه چقدر تنبل […]

  • فتبارک الله احسن الخالقین

    نویسنده: زینب قهرمانی

    توی اینستاگرام چرخی می زند، توپیج اینستاگرامی کمپین معلولان یک ویدئو گذاشتن به اسم اهانت مجری صدا وسیما!، که مجری برنامه  از ازدواج مهمان برنامه می پرسد، مهمان برنامه  یک فرد دارای معلولیت است به نام مصطفی که دستها و پاهایش رشد نکرده، مجری می گوید: متراژ دست و پای خانم تون هم مثل خودته […]

  • اثبات حقیقت

    نویسنده: مصطفی ارشد

    چشمان‌ قهوه‌ای‌ گاو، در معصومیت موج می‌زد و به کاظم خیره شده بود.قطره‌ اشکی در پهنای‌ صورت کاظم و گاو می‌غلتید.کاظم زیر لب ذکر می‌گفت و اشک می‌ریخت‌. چاقوی‌ بزرگ را زیر گلوی گاو گرفت و کشید.موقع دفن‌ گاو، زیر درخت گردو، به این فکر می‌کرد که چطور، آن دنیا، روی پل صراط جوابش را […]

  • داستان نود و پنجم:من کی گفتم خدابیامرز؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      حالا باز از آن روز تا امروز یادت نیست. هیچی یادت نیست؟ یعنی همین چند ساعت پیش بیدار شدی و از اینکه این‌طوری و اینجایی متعجب شدی؟ چرا شهاب گفت. اما خب… آدم سوال میپرسد… خوشحالم که دوباره برگشتی… نه ! نگو. اینی که این دو ماه با ما بود، تو نبودی… خب شوکه […]

  • اسرار مگو۲

    نویسنده: farzaneh foolady

    اسرار مگو ۲ چه کسی با او اینکار را کرده بود؟ او با خودش عهد بسته بود تا زنده است داستانهایش را منتشر نکند. از آنها سخت محافظت می کرد. مثل گنجی در پستوی خانه اش. ولی حالا رازش برملا شده بود. او با کسی رفت و آمد نداشت. فقط یک دوست داشت که اورا […]

  • هفتاد و دو ملت در جهنم

    نویسنده: صادق هارونی

    هفتاد و دو ملت در جهنم هیچگاه جهنم و بهشت اینقدر بهم نزدیک نبودند. تنها دیوار باریکی بینشان بود. این طرف دیوار ساختمان های بلند به رنگ سفید که در هر طبقه اش استخری در بالکنقرار داشت.اینجا محله ی ثروتمندان که تقریبا همگی قاچاقچی بودند با تیپ های اروپایی و برند. اما انطرف زاغه نشینان […]

  • اسرار مگو۱

    نویسنده: farzaneh foolady

    اسرار مگو در کمد مخصوصش را باز کرد. داخل کمد کشوهای متعدد خورده بود. کشویی باریک که گودی کمی داشت. چیزی شبیه فولدرهای ادارات. هرکدام رویش یک برچسب خورده بود و نامی رویش نوشته شده بود. تنهایی، شب سرد، جادوی چشمانش و… نگاهی به همه شان کرد و لبخندی زد. در یک کشو را باز […]

  • روشنفکر

    نویسنده: Aahmad alamdar

    دانشجویان جدید الورود را دسته جمعی سوار اتوبوس به سمت خوابگاه حرکت کردند. داخل اتوبوس همه ساکت نشسته بودند. غم غربت بد جور بر روح و روان دانشجویان سنگینی می کرد. دوری از پدر و مادر. دوری از خواهر و برادر. دوری از دوست و آشنا. دوری از شهر و دیار. خیلی سخت بود. از […]

  • خانه به دوش

    نویسنده: Aahmad alamdar

    خانه به دوش تازه از زندان آزاد شده بود. درب خانه اش مدام طلبکار ایستاده بود. صبح و روز و شب. وقت و بی وقت صدای جر و دعوای اسماعیل و طلبکارانش بلند می شد. به لطف حضور اسماعیل در محله هر روز چشم اهالی به ماموران انتظامی روشن می شد. البته از یک نظر […]

  • مسجد خانه خدا یا خلق خدا

    نویسنده: زینب قهرمانی

    کلافه و به هم ریخته است، با مادرش بحثش شده، از خانه خارج می شود. خانه شان نبش خیابان است. توی خیابان سوار تاکسی می شود، نگاه کنجکاو کنار دستی اش را که از او فاصله می گیرد را ندید می گیرد. هیکل درشتش که به خاطر عوارض قرصها بیشتر باد کرده است تا عضله، […]

  • داستان نود و چهارم: من همیشه فرار میکنم.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      این یک قصه هذیانی است. هیچ کدام از شخصیت های این نوشته واقعی نیست. الکی مثلا. نوشتن اگر هیچ فایده ای نداشته باشد، برای من دست کم یک اثر مثبت یا شاید هم منفی دارد و آن کمک به پیدا کردن خودم است. از این جهت مثبت که خب شناختن همیشه خوب است، از […]

  • داستان نود و سوم: دست‌های خشک صاعقه‌زده.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    هفته پیش در شوکی ناگهانی فهمیدند مادرشان سرطان دارد. امروز جلسه کمیسیون پزشکی است. توی سالن انتظار بیمارستان امید منتظر نشسته‌اند. چند خانواده دیگر هم با مدارک پزشکی‌شان بی‌تاب و بی‌قرار به ثانیه‌شمار قرمز روی ساعت بزرگ وسط دیوار نگاه می‌کنند که گویی با هر تیک و تاکش ارزشمند بودن زمانی را به یادشان می‌آورد […]

  • هفت گل پژمرده

    نویسنده: مرسل رحیمی

      پشت چراغ سرخ ایستاده بودم و در ذهنم به سوال هایی که از خودم میپرسیدم جواب میدادم. اینکار که از خودم سوال بپرسم و خودم جوابگو باشم فقط گاهی آرامم میکرد؛ ولی اینبار اصلاً  این شیوه جواب نمیداد. وقتی مثل احمق ها از خودم سوال  میکردم و خودم جواب میدادم عصبی تر میشدم و […]

  • سفر

    نویسنده: الهه عليان

    برگشت از سفر مي تواند مدلهاي مختلفي داشته باشد گاهي با همان شكل و شمايل باز ميگردي اما درونت خيلي چيزها تغيير كرده همون ادمي به ظاهر. اما همون ادم نيستي خسته اي له شدي و نميدوني چه بلايي رو گذروندياره 

  • اوس علی

    نویسنده: صادق هارونی

    اوس علی مرور خاطرات دور و دراز همیشه ناخواسته لب ها را مجبور به لبخند میکند. البته نه همشان بلکه بیشتر آنهایی که توانسته ای از مخمصه در بروی یا شانس آورده ای یا لحظه ای خوش که ماندگار شده. حالا بعد از چند دهه و حالا کهلقبم از صادق کوچولو بازار به حاج صادق […]

  • شهمراد

    نویسنده: مصطفی ارشد

    شهمراد به انتظار نشسته بود، انتظار برای آبادانی و جان گرفتن زمین‌های خشک و فرسوده سیستان، که سالیان سال است که ابرها با آنها قهر کرده است و همیشه راهشان را به سرزمین‌های دیگر کج می‌کنند. در گستره دشت نامیرا، غرق در آینده بود، آینده‌ای که هیچ از آن نمی‌دانست و در سوگ فرزندان این […]

  • نا‌تمام

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    توی پراید سفید، ماندانا چشماشو باز می‌کنه و خواب و بیدار میپرسه رسیدیم؟ امیر میگه نه هنوز ترافیکه، بخواب مانی. ماندانا چشماشو می‌بنده و میگه به من نگو مانی چرا نمیفهمی بدم میاد؟ امیر ساکت می‌مونه. ماندانا می‌خوابه. امیر نگاه می‌کنه به جاده برفی، سرعتش کمه، خیلی کم، اونقدر که به این زودیا نرسن آستارا. […]

  • فرمانده ولی کدوم فرمانده: فرمانده ای که خواست و رسید

    نویسنده: زینب قهرمانی

    حمید زنگ می زند و می گوید: علی گویا حادثه ای برای آقا داود پیش آومده برو سعید رو بردار و خودت رو برسون به پلیس راه. تا علی خودش را پیدا کند و بپرسد چی شده، گوشی با صدای بوق بوق قطع می شود. پلیس راه شلوغ است. حمید با صدای بغض گرفته می […]

  • مهمانی جمعه خان

    نویسنده: صادق هارونی

    مهمانی جمعه خان سرش را از میان درختان بالا آورده بود و اطراف را نگاه میکرد. مثل جزیره ای که از میان آب بالا آمده و با کنجکاوی اطراف را نگاه میکند تا ببیند‌ چه خبر است. دامنههایش بهار بود و روی سر یادگاری زمستان را داشت. از همه جای شهر با خبر بود و […]

  • ساعت‌های تنبل

    نویسنده: مصطفی ارشد

    وقتی به ساحل رسیدم، کشتی‌ام بنزینش‌ تمام شده بود و آن اطراف هم، هیچ پمپ‌بنزینی‌ به چشم نمی خورد که گالن‌ پنج لیتری را پُر کنم و شکم کشتی‌ام را سیر کنم. کل وسایل داخل کشتی، به خاطر طوفان دیشب خیس شده بود. من اینبار مسئول حمل و نقل، ساعت‌های‌ جیبی، مچی و دیواری بودم […]

  • تاریک و روشن

    نویسنده: آنی آلاناکیان

        مرد با چشمانی گرد شده، با حرکات سریع اطراف را نگاه می‌کرد و بی‌وقفه بدون آنکه متوجه زمان باشد به ساعتش نگاه میکرد. جابجا شد و به پشتی صندلی تکیه داد. دستش را به جیبش برد و با چشمانی بسته عکس تاشده کوچکی را درآورد. با دو دست آن را گرفت و سرش […]

  • داستان نود و دوم: نجات دهنده بچه است.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    درد داری؟ معلومه درد داره. توی نمایش امروز، دو تا از نخهاش از دست عروسک گردان در رفت و با یه طرف محکم خورد روی کف صحنه. خب چرا یه کاری نمیکنین؟ نمیشه که فقط به دردش نگاه کنه و ناله کنه. خوب هم میشه. زندگی ما عروسکا همینه. ما جز ناله و تحمل درد […]

  • رویای شیرین

    نویسنده: Aahmad alamdar

    رویای دوست داشتنی مامان اقدس راضی به آمدن نبود. می گفت تا زمانی که اشکان ازدواج نکند تو حق نداری ازدواج کنی. خجالت بکش. هنوز برادر بزرگترت مجرد هست بعد تو حرف از ازدواج میزنی. خودت می دانی. هرکاری می خواهی بکن. من هیچ کجا همراهت نمی آیم. این خودت و این پدرت. اگردوست داری […]

  • با هر سختی دو آسانی است

    نویسنده: farzaneh foolady

    با هر سختی دو آسانی است زنگ در به صدا در آمد و وقتی در باز شد او در آستانه ی در ظاهر شد. دستهایش را باز کرد و سمت من دوید. منهم نشستم و دستهایم را باز کردم. پرید توی  بغلم.همه ی عشق هستی در بغلم بود. بلند شدم و همانطور که توی بغلم […]

  • نژاد پرستی ممنوع

    نویسنده: صادق هارونی

    نژاد پرستی ممنوع همه جور آدمی را اینجا بود . از سیاه و سفید گرفته تا پیر و جوان و از تمام نقاط دنیا. غلغله بود. تمام این مردم فقط با یک هدف آمده بودند، گوش دادن به موسیقی وروی  برگه ی همه یک چیز نوشته شده بود، جشنواره موسیقی ملل. هزاران صندلی روبروی صحنه […]

  • ترازو

    نویسنده: Aahmad alamdar

    ترازو صدای جر و دعوا از خانه حاج اسماعیل بلند شد. اینقدر داد و شیون می کردند که تمام محله را خبردار کردند. جر و دعوای خانه حاج اسماعیل همیشگی بود، اما این بار متفاوت بود. هر دفعه صدای حاج اسماعیل و نازی خانم بود که به هم می پریدند، اما این بار حاج اسماعیل […]

  • فرمانده ولی کدوم فرمانده: این قسمت فرمانده آنها و برادرش

    نویسنده: زینب قهرمانی

    به خاطر علاقه اش به شهدا عضو یک مجله شهدایی بود، وقتی مجله می رسید با ذوق خاطرات مربوط به شهدا را می خواند ، اما به مباحث تحلیلی که می رسید مجله را کنار می گذاشت، نمی خواست تفکر مستقلش را خراب کند. یک روز مجله که آمد یک مطلبش با عنوان “عطري از […]

  • نقاشی آخر

    نویسنده: مصطفی ارشد

    زير گاز را که روشن کردی تا برایش نیمرو و پنکیک درست کنی، به سمت اتاقش رفتی تا به او اطلاع بدهی که برای خرید نان و سبزی تازه به دو خیابان بالاتر می‌روی. تو می‌دانستی که او، بیش از چند ماه است که برای کمک کردن به هزینه‌های زندگی‌، شب تا صبح خودش را […]

  • آگهی:به یک همخانه نیاز دارم

    نویسنده: محمد سبزی خوشنام

    _من همه جا خوابم میبره حتی اگه شب لای دوتا کمد گیر بیفتم حتی اگه از یه طرف بهم بخاری بچسبونن و از یه طرف کولر…_نمیشه که!!!_چرا میشه،من تو هر شرایطی خوابم میبره به شرطی که گوشیم کنارم باشه برام بخونه_چی و _آهنگ بخونه_یعنی شبا با آهنگ میخوابی؟ _آره،اونم با صدای بلند. _پس برای همینه کسی باهات خونه […]

  • نقشه ی گلریزان

    نویسنده: شیرین کلانتر

    از یک ماه پیش از استعفا، با برنامه دقیقی سعی کردم همه ی همکارانم در جریان قرار بگیرند که بعد از آن می خواهم مغولستان را ترک کنم. تمام پس اندازم صرف خرید بلیت و یک ماه پیش پرداخت خانه ای که در برلین اجاره کرده بودم شد. چهار سال و نه ماه برای این […]

  • یادته!؟

    نویسنده: آنی آلاناکیان

    یادته؟ ‌‌   دستم را گرفت. خیره شد به چشمانم. من را در سیاه‌چاله چشمانش غرق کرد. توان حرکت نداشتم. دستانم مثل تنور گرم شده بودند و پاهایم مثل یخ سرد. تنم از شدت نیاز می‌سوخت و زبانم بند آمده بود. در سیاهی چشمانش دور خود می‌گشتم‌. دنبال راهی بودم که برگردم ولی فقط پاهایم […]

  • ستاره ی من

    نویسنده: farzaneh foolady

    ستاره ی من چراغ راهنمایی قرمز شد. و ماشینها همه ایستادند. از آن چراغهای طولانی سه زمانه. مرد نگاهی به زن کرد. زن سرش را گذاشته بود به پشتی صندلی و از شیشه بیرون را نگاه می کرد. مرد دستی به سرش کشید و به دست چپش که به در تکیه داده بود تکیه کرد. […]

  • دنیای این روزای من

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    چرا فكر میكردم مردی كه انقدر عاشقانه می‌نويسد، می‌تواند عاشق خوبی هم باشد؟ يا شايد بهتر باشد بپرسم، آن مردی كه انقدر عاشق است كجای تو نفس می‌كشد؟دنيای دخترانه‌ی من تصور می‌كرد تو مثل نوشته‌هايت به دنبال ساختن عاشقانه‌هایناب میگردی…تو ديوانه‌ی عطر موهايم می‌شوی و خودت را در كافه‌ای كه هميشه با من می‌روی جا […]

  • شبگرد

    نویسنده: مصطفی ارشد

    با کیف مشکی‌ام که از شدت خستگی یک روز کاری، دیگر برایم سنگین شده بود و حکم وزنه چندصد کیلویی را داشت، به خانه رسیدم. همسرم فرزانه، با آن لباس خواب بلندِ حریر قرمزش، در حال صحبت کردن با خواهرش بود که نیم‌نگاهی به من کرد. بدون اینکه صحبتش را قطع کند، با ایما و […]

  • خون قلبش برای حسین ع

    نویسنده: زینب قهرمانی

    صدای دلنشینی دارد اسمش حمید است، دارد صحبت می کند، درست ترش دارد وصیت می کند. تنها پسر خانه شان است به مادر و خواهر ها توصیه صبر دارد، برای دوستانش هم توصیه هایی می کند و می رسد به قسمت آخر حرفش و با لحن بسیار دلنشین می خواند: *- اَللّهُمَّ الرْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ […]

  • دزدگیر

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که صدای دزدگیر همه کوچه را برداشت. پنجره دو جداره را بستم تا خود را خلاص کنم. ولی صدا بلند تر از آن بود که پشت پنجره بماند. دقایق اول، کسی برایش مهم نبود و عادی گذشت. همه منتظر بودند صاحبش پیدا شود و آنرا قطع کند. بیست […]

  • داستان نود و یکم: مرگ یک آرمان‌گرا

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      دکترایم را دفاع کرده بودم و سال دومی بود که توی دانشگاه درس می‌دادم. هنوز استاد حق‌التدریس بودم و پرونده جذب هیئت‌علمی‌ام در مرحله تأیید صلاحیت عمومی بود. فکر کنم ترم سوم. در هفته شش هفت واحد بیشتر درس نمی‌دادم و هنوز کسی آن‌قدرها را مرا نمی‌شناخت. ریزه و میزه و ظریف اندام بودم […]

  • مقر کتاب

    نویسنده: طاهره زنگوئی

    یک کوچه فرعی از کوچه اصلی منشعب می شد. سربالایی تندی داشت. از عرض هم که نگاه می کردی، باز هم تنگ بود؛ شاید از آن ۵ متری هاش. ولی نه، ۴ متر هم نبود و فاصله دو خانه روبه رویی به اندازه ۶ قدم من بود. قدم من می شود… بگذار با دستهایم، قدمهایم […]

  • دعا نویس

    نویسنده: فایی سولوکلو

    دو ضربه به در می ­خورد و زن بعد از شنیدن بفرمایید؛ وارد می­ شود. بنا به اطلاعات پرونده انتظارِ یک مرد ۳۶ ساله را می­ کشم. قبل از اینکه چیزی بگویم زن می ­گوید ببخشید خانم دکتر من همسر فرشاد مرادی هستم. دو زاری ام می افتد که مثل اغلب موارد؛ همسر فرد مراجعه […]

  • آنتن

    نویسنده: Aahmad alamdar

    آنتن خسته و کلافه شده بود. مدام به سمت تلویزیون می رفت و شبکه عوض می کرد. شبکه یک شبکه دو. شبکه دو باز شبکه یک. از مال دنیا یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید داشتیم که همان هم به زحمت می شد برنامه هایش را تماشا می کرد. یک آنتن درست و حسابی می […]

  • دکتر برید

    نویسنده: صادق هارونی

    دکتر برگرد آه که چه آشفته بازاری بود. بازاری که در راهرو های سفید، حجره های زیادی داشت و فقط قرص و سرم خرید و فروش می‌شد. بخش ما در دو راهروی روبروی هم،چهل اتاق داشت و در هر کدام دو تخت به رنگ صورتی. دیگر خیلی کم پیش میامد که مریض عادی داشته باشیم. […]

  • معجزه حبیب

    نویسنده: مصطفی ارشد

    از صبح زود که به اداره مالیات آمدم، کلافه و سرگردان از این اتاق به آن اتاق، آواره بودم. ساعت حدود دو بعد از ظهر بود، که دیگر طاقت در به دری، در راهرو‌های پیچ در پیچ اداره را نداشتم. پرونده نیمه‌کاره مالیاتی‌ام را به دست گرفتم و از آن اداره نفرین‌شده بیرون زدم. در […]

  • چراغها برایت سبز می شوند

    نویسنده: زینب قهرمانی

    از بیمارستان خسته بیرون می آید، از صبح که از خواب بیدار شده روی مود نبوده، سر و کله زدن با دانشجوها و فریادهای بیمار مبتلا به اختلال دو قطبی هم قوز بالا قوز شده و حالش را بدتر کرده است. خیابان باریک پشت بیمارستان هم طبق معمول شلوغ است. آرام و مورچه وار پشت […]

  • هفته

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    شنبه مثل خونه‌ی مامان بزرگه. حالت توش خوبه حتی اگه هیچ اتفاقی خوبی هم نیفته. دلت گرمه و اتاق به اتاق، بوی خوراکی و آرامش میاد.یکشنبه واسه من، روز بیست و سوم پاییزه. اولین بارون ممتد، اولین هجوم دلتنگی، اولین خورشید خواستن و ابر گیرآوردن. روز گریه‌ی بی‌دلیل.دوشنبه واسه من مثل یه زن جاافتاده‌ی قشنگه. […]

  • خانه ای که در دل است

    نویسنده: farzaneh foolady

    خانه ای که در دل است علاقه ای که انسان به خانه اش دارد، حتما از اتفاقاتی است که در آن خانه برایش افتاده است . اما من می گویم به چیزهای دیگری هم بستگی دارد. خانه ی ما هم خصوصیاتی داشت که با آنچه من در آرمانهای ذهنی ام  داشتم، تفاوت زیادی داشت. آن […]

  • نقطه ضعف

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    هروقت می‌خواست حرفش رو به کرسی بنشونه، لوس می‌شد و به یه بهونه‌ای باهام قهر می‌کرد. از این نقطه ضعف همیشه واسه‌ی پیش بردن کارهاش استفاده می‌کرد. گفتم باید یه کاری کنم تا دست از این اخلاق‌های بچه‌گونه‌ش برداره، رابطه‌ی ما که مثل این دختر پسرای هیفده هیجده ساله نیست، ناسلامتی من سی و چهار […]

  • داستان نود: جای بوسه اش

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    جای بوسه‌اش دخترک تن‌فروش را می‌بینم که باز توی خیابان ایستاده. هفته پیش تحت تأثیر سخنرانی‌های دوست دخترِ دوستم جو گیر شدم و کارهایی کردم که حالا احساس حماقت می‌کنم و می‌دانم که به روی فانی نمی‌آورم. آخر او دنیای آرمانیِ جالبی دارد. همیشه در حال یادگرفتن است. همیشه در حال وعظ و سخنرانی و […]

  • جزیره مجنون

    نویسنده: Fatemeh Doosti

    سه ماهی میشد که هیچ نامه ای به دستمان نرسیده بود.مادرم بی تابی می‌کرد. جو خانه پریشان بود.ننه سجاده را می‌بست قرآن را باز می‌کرد.آقا جانم مرتب پیج رادیو را می‌چرخاند و اخبار را دنبال می‌کرد.هوا بیست درجه زیر صفر بود وخانه ما سردتر از کل کوهستان.کنار ننه جون نشستم و به انگشتان لاغر و […]

  • شب بارانی

    نویسنده: Aahmad alamdar

    باران لحظه به لحظه شدیدتر می شد. با هر رعد و برق زمین همانند روز روشن می شد. اینقدر صدای غرش و رعد و برق ترسناک بود که نتوانستم تنهایی در اتاق بخوابم. آرام پتو و بالشتم را برداشتم و به داخل هال امدم. زهرا هم که متوجه شد من داخل هال هستم با عجله […]

  • طفل به دنیا آمده ، در سی سالگی مرد

    نویسنده: صادق هارونی

    طفل به دنیا آمده ، در سی سالگی مرد این روز ها افسردگی چون عروسکی در دستان خود، حرکتش میداد و به هر جا میکشاندش، هر کس نسخه ی خاص خود را میپیچید. یکی میگفت برو پیش فلانروانپزشک. دیگری پیشنهاد مسافرت میداد و …. اما درد تنهایی را با چه میتوانست بکشد، درد آغوش را، […]

  • شوخي بد

    نویسنده: زینب قهرمانی

    در اتاقش تق تق به صدا در آمد با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت بفرمایید. در باز شد فریده دوست و همکارش وارد اتاقش شد، نیم خیز شد و خوش امد گفت و صندلی خالی اتاق را تعارفش کرد. فریده آمد و نشست روی صندلی. زینب صفحه ورد باز را سیو […]

  • زخم سوخته

    نویسنده: مصطفی ارشد

    ظهر روز جمعه بود. در آن هوای خرماپزون آبادان، با سلمان و عماد رفتیم پای شط، تا که خودمان را غسل بدهیم و پوست برشته‌شده تن‌مان، در آب، تازه و خنک شود. از پای شط تا زیر سایه‌های بی‌جان نخلستان می‌دویدیم، تا که خودمان را به قهوه‌خانه حیدرعلی برسانیم و بعد از خوردن یک قهوه […]

  • داستان هشتاد و نهم: چرا «بی‌پدر» باید فحش باشد؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    خسرو که از خانه می‌رود بیرون، از پشت پنجره با نگاهم دنبالش می‌کنم. او راه می‌رود و من دلم غنج می‌رود: چاقِ دوست‌داشتنی. ماسک آبی، نصف صورتش را گرفته. کی از شر این ماسک‌های احمقانه خلاص می‌شویم و می‌توانیم توی هوای آزاد، بدون استرسِ کرونا نفس بکشیم؟ از توی جیب شلوار لی‌اش شیشه الکل را […]

  • مهمان آبگوشت

    نویسنده: farzaneh foolady

    مهمان آبگوشت دیرم شده بود. باید می رفتم سرکار. لباسهایم را نصفه و نیمه پوشیده بودم و این طرف و آنطرف می دویدم. نمی دانم چرا به جای صبحانه باید ناهار می خوردیم و می رفتیم سرکار. آبگوشت پخته بودم. از آن آبگوشتهای غلیظ و خوشرنگ. آبش را جدا کرده بودم از نخود و لوبیا […]

  • داستان هشتاد و هشتم: چهل‌سالگی.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    همیشه از این کوچه متنفر بوده‌ام، هر پنجاه متر، یک سرعت‌گیر بزرگ! حتی شکوفه‌های درخت‌های بلند و پُربرگی که تمام کوچه را در آغوش گرفته هم باعث نمی‌شود وسوسه شوم، حداقل اردیبهشت‌ها، مثل حالا که عطر مست‌کننده اقاقیا فضا را رؤیایی کرده، فقط یک‌بار توی آن بپیچم؛ اما امروز النا، دوست دختر جدیدم توی کافه‌ی […]

  • اتوبوس ۳۸۵

    نویسنده: شیرین کلانتر

    طبق معمول همیشگی سوار اتوبوس کد ۳۸۵ شدم؛ تنها اتوبوسی که کل تفلیس را یک دور کامل میزند. امروز یکی از معدود آخر هفته های آفتابی بعد از یک زمستان خشک و سرد بود. قصد داشتم به پارکی بروم که تازه بازسازی شده است. بر روی صندلی رو به پنجره ی یک صندلی دو نفره […]

  • سفره مشکل گشا

    نویسنده: Aahmad alamdar

    سفره مشکل گشا چند روزی بود بابا زودتر از همیشه به خانه برمی گشت. همین که وارد خانه می شد یکراست به زیرزمین می رفت و هر چه صندوقچه داخل زیر زمین بود را خالی کرده بود. معلوم نبود به دنبال چه چیزی بود. چندبار هم مامان پشت سر بابا وارد زیر زمین شد که […]

  • بفرمایید شما کی هستید؟

    نویسنده: طاهره زنگوئی

    لیست مخاطبینم را بالا پایین کردم. الف تشکیل شده بود از لیستی از اساتید که همگی استاد خطاب شده بودند با فامیلی که به ادامه آن چسبیده بود. نمی دانم مربوط به کدام ترم و کدام کلاس بودند اما قیافه بعضی هاشان هنوز جلوی چشمانم بود. مثلا نخاولی همان شیخی بود که پیشتر دکتر بود، […]

  • دزد کبوتر

    نویسنده: Aahmad alamdar

    دزد کبوتر کبوترها روز به روز تعدادشان کم و کم تر می شد. معلوم نبود این کبوترها کجا می روند. هر کجا می گشتیم خبری از کبوترها مخصوصا جوجه های کبوترها نبود. نه خبری از تخم کبوترها بود و نه خبری از جوجه های کبوترها. بی بی بیشتر از همه ناراحت بود. کبوترها را داداش […]

  • برچسب

    نویسنده: farzaneh foolady

    برچسب به خیال خودم تیپ زده بودم. یک مانتوی زرد خریده بودم توی حراجی. قیمتش خوب بود. راستش اول مانده بودم بخرم یانه. راست می گویند حراجی نیاز کاذب می آورد واقعا همین است. من اصلا مانتو نمی خواستم، رفته بودم یک جفت جوراب بخرم. جورابهایم پاره شده بود. بعد دیدم لباس فروشی تابلو زده […]

  • منم مقصر بودم

    نویسنده: زینب قهرمانی

    زینب کلا اخلاق ندارد، با اینکه توی دلش چیزی نیست اما زبان تلخ و گزنده ای دارد، مخصوصا با پدرش. مدام دنبال بهانه هست تا یک چیزی به پدرش بگوید. از مهربانی پدرش با پسرعموهایش دل گیر می شود و غر می زند. با اینکه پدرش هم کمی تند است اما زینب را واقعا دوست […]

  • یک قاشق اُکسی توسین

    نویسنده: فایی سولوکلو

    آفتاب تازه طلوع کرده روی پنجره­ های خانه پهن شده است. دختر جوان عجله دارد. این عجله داشتن در تک تک رفتارهایش مشهود است. مادر بزرگ که با آرامش به سمت میز صبحانه می­ رود؛ با دیدن عجله ­ی دختر اخم می­ کند. دختر نزدیک مادربزرگ می ­شود تا به رسم هر روز گونه اش […]

  • داستان هشتاد و هفتم: یَنی منو دید پشت پنجره؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    نمیدونم واقعن منو بوسید؟ آخه اون روز خیلی چِت بودم. عرشیا میگه خیلی هندی بوده. نمیشه وسط پارک بوسیده باشَدِت. میگه توهم زدی. نمیدونم. حتی اگرَم این کارو نکرده باشه، بازم به نظرم این تصورِ قوی ای که توی ذهن من مونده، یَنی اون کارو کرده. آخه هر وقت یاد اون لحظه می افتم، قلبم […]

  • روزهای تکراری

    نویسنده: مصطفی ارشد

    چند روزی می‌گذشت که بدون صدای زنگ ساعت روی میز ، بیدار می‌شدم ، تنها دغدغه من فقط مرور اتفاقاتی بود که چرا من باید در کشور دیگری زندانی باشم ، سوال‌های بی‌جوابی که حتی نمی‌دانستم علت بازداشت و جرم من چیست.! در یک هفته اخیری که به روی دیوار خط کشیده بودم ، هیچکس […]

  • زنگ ورزش

    نویسنده: Aahmad alamdar

    بدمینتون روزهای سه شنبه دو ساعت پشت سر هم زنگ ورزش داشتیم. مطابق هفته های گذشته لباس ورزشی پوشیدم و به همراه بقیه بچه ها برای گرم کردن وارد حیاط مدرسه شدم. تقریبا اول ساعت ورزش حدود پنج دور زمین فوتبال آسفالته می زدیم. بعد هم شروع می کردیم به تمرینات کششی. تقریبا ده دقیقه […]

  • بوسه حرام بود و خشونت آزاد

    نویسنده: صادق هارونی

    بوسه حرام شده و خشونت آزاد یک ویدیوی اینستگرامی این روز ها وایرال شده بود. انقدر زیبا و عمیق که هرکه دریافتش میکرد، بدون شک برای دیگری میفرستاد البته اول از همه برای عزیزانش. امامحتویات آن چه بود که این چنین بین موبایل ها خود را تکثیر میکرد. قضیه از این قرار بود که یکی […]

  • وصبر

    نویسنده: farzaneh foolady

    و صبر طیبه با او تماس تصویری گرفته بود و داشت حرف می زد. گوشی را داد به من. خوابیده بود اما مثل همیشه می خندید.گفتم با خودت چه کردی؟ خندید و جواب داد: دارم قطعاتم را عوض می کنم. مهره های کمرش را عمل کرده بود. چند وقت پیش هم شنیدیم که علائمی از […]

  • ایران و نظام

    نویسنده: زینب قهرمانی

    مادربزرگ هستی ، ایران خانم در حالی که سرش رو با روسری بسته یک آهی می کشد و ای زندگی می کند و در جواب سوال نتیجه اش که مامانی چی شده باز، شروع می کند به تعریف کردن ماجرای دعوای این سری اش با شوهرش. چی بگم ننه، نظام این دفعه تو خونه من […]

  • ملاقات کوتاه

    نویسنده: مصطفی ارشد

    داشتم از سر کار برمی‌گشتم که متوجه شدم مغازه کتاب‌فروشی جدیدی، در محله‌مان باز شده است. متن روی کاغذ تبلیغاتیش که پشت شیشه چسبانده بود، چند لحظه‌ای نظرم را جلب کرد ” عجیب‌ترین کتابفروشی که در عمرتان دیده‌اید “ با تعجب از پشت شیشه، به داخل کتاب‌فروشی نگاه کردم. چیز عجیب و غریبی به چشم […]

  • کلاس قرآن

    نویسنده: Aahmad alamdar

      سالی یکبار موقع رمضان بی بی و مامان اقدس یادشان می افتاد که ختم قرآن کنند. بنده خداها سواد هم نداشتند که بتوانند خودشان روخوانی کنند. یک ضبط دو کاسته بغل دست خودشان می گذاشتند و با نوار کاست جلو می رفتند. حداقل یک ساعت طول می کشید تا یک جز را تمام می […]

  • داستان هشتاد و ششم: ماروین گی و خانه های سیمی

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    یک روز پدرش او را کشت. وسط یک بحث احمقانه. هنوز هم لکه‌های خونش یکجاهایی روی طبقه‌های خانه ما ریخته. میدانی؟ ما هر دویمان سیاه و لاغر بودیم و در جهانی طبقاتی زندگی می‌کردیم؛ اما سیاه بودن و لاغر بودن و زندگی طبقاتی در جهان من و او با هم فرق داشت. شاید برای همین […]

  • مادر، نمیتواند استعفا بدهد

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    دهه شصت است، همان دهه معروف! خیلیها در این دهه بدنیا آمدند، بزرگ شدند، با خاطرات خوب و بدش! چه نامها که برای این دهه نگذاشتند! اما من یک یادگار دیگر دارم از دهه شصت… خانه ی مادری که گویی مادر تمام محله بود، خانه اش ، قدیمی، با حیاطی بزرگ و آجر فرش، باغچه […]

  • مولانا روی صحنه

    نویسنده: صادق هارونی

    مولانا روی صحنه سالن شاهد چهره های جدید بود. مملوء از جمعیت و همه در انتظار. تماشاچیانی که نسبت به صحنه وفادار مونده بودند و پلک نمیزدند. سن شامل یک محوطه بزرگ با کف مشکی. دور تا دور چراغ و نورافکن و در جلوی خودمیزی داشت که میزبان داوران بود. داوران شامل یک خواننده، یک بازیگر […]

  • آیا این نقطه ی پایان است یا آغاز؟

    نویسنده: farzaneh foolady

    این نقطه پایان است یا آغاز؟ سرپوش را که برداشتم، دومجسمه زیرش بود. یک زن و مرد که مردش زن را در آغوش گرفته بود. هردو سفیدپوش بودند و زن لباسی بلند پوشیده بود و شکمش برآمده. دستش روی شکمش بود و مردهم دستش روی شکم زن. یک عکس سونوگرافی کوچولو هم با چسب چسبیده […]

  • راسكولنيكف

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    بی خوابی آدم رو راسکولنیکف میکنه. از خونه که میزنم بیرون، تا جلوی در شرکت همین جمله مدام توی سرمه و دلم میخواد یه جایی توی یه قصه ازش استفاده کنم. توی حیاط شرکت، حیدر نشسته زیر صندلی نگهبانی، هاشم نشسته روی هره دیوار، جفتشون مشغول صبحونه خوردن. بلند میگم آقاهاشم، آقا حیدر، بی خوابی […]

  • مسافر لندن

    نویسنده: مصطفی ارشد

    پیچ رادیو را به هر سمتی می‌چرخاند تا که برنامه‌ مورد علاقه‌اش را بشنود. بعد از بالا و پایین شدن‌های اعصاب‌خُردکنِ امواج رادیو، سلسه اعصاب چارلز هم متلاشی شد. بالاخره  دست اتونشده چارلز، با شنیدن صدای مجری متوقف شد و پیچ رادیو هم آرام گرفت. صدای مجری رادیو با سکوت شب در جاده هایلند عجین […]

  • مرا ببخشید تا بخشیده شوید: -)

    نویسنده: زینب قهرمانی

    توي اينستاگرام تو استوري ها مي چرخم استوري هاي يکي از پيجها توجهم  را جلب مي کند. توی پس زمینه ای با تصویر گلدسته مسجد  نوشته  بسم الله الرحمن الرحیم تصمیم گرفتم امسال هر افطار ماه رمضون یه نفر از کسایی که حق به گردنم دارن و یادشون اذیتم می کنه رو ببخشم و بندازمشون […]

  • ییلاق

    نویسنده: فایی سولوکلو

    از ایوان که نگاه می­کنم الناز را می ­بینم که نشسته روی شاخه ­ی درخت و تکیه داده به تنه ­ی آن و مثل اغلب اوقاتی که اینجاییم؛ خیره شده به افق! اولین باری که نوه ام این صندلی طبیعی را کشف کرد و ذوق زده اعلام کرد این تنه­ ی خمیده راحت­ ترین مبل […]

  • داستان هشتاد و پنجم: فاعلِ مفقود

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    دستگیره‌ی گرد و برنزیِ درِ چوبیِ آپارتمانِ شماره‌ی هشت چرخیده شد. درِ قهوه‌ای بزرگِ پر از خط و خش با رگه‌های سیاه و دودی روی لولایِ برنجیِ چاک‌دار، زوزه‌ای کشید و گشوده شد. در دوباره بسته شد. کوبه‌ی پنجه شیریِ طلایی و مسی، از جا بلند شد، برگشت جای خودش، تَرَق کرد؛ دوباره نشست روی […]

  • اعتیاد

    نویسنده: farzaneh foolady

    اعتیاد مگر چیست؟ مگر این نیست که نتوانی یک کاررا انجام ندهی . سر ساعت خوابت نبرد . بدنت درد بگیرد. آرام نگیری تا ان کار را انجام بدهی. خوب من هم معتادم. منهم معتاد شده ام بعد از ۸۵ روز انجام یک کار ادم معتاد می شود. حالا می خواهد خسته باشی و جانت […]

  • جوراب مشکی

    نویسنده: فروغ اصغری

    نمیدانم چطور ممکن است یک مرد پنجاه ساله با شلوار سفید یا سرمه ای، سبز، آبی آسمانی، کرم، قهوه ای، چهارخانه، دیپلمات و هزاران جنس مختلف یک جوراب مشکی با گلدوزی کوچکی نزدیک کِش جوراب که حرف کاف را با قرمز دوخته بپوشد و حین این سه سال تحصیلِ من در این دانشگاه هیچگاه آن […]

  • اوایل آبان ۱۳۴۵

    نویسنده: فروغ اصغری

    هوا سرد شده بود. سوزِ پاییزی از ژاکت سفیدِ نازکم رد میشد و پیراهن خال خالی سرمه ای با خال های سفید را نوازش میکرد، پوستم همه ی این رفت و آمدها را حس میکرد و در آخر موهای نرم و طلایی دستم راست میشد. از خانه تا دفتر روزنامه سی و هشت دقیقه با […]

  • از قطع و وصل دود به تغییر رنگ هدر

    نویسنده: زینب قهرمانی

    فیرظ داواج از اعضای ارشد شبکه کایان در توئیتر  رنگ هدر توئیتش را به رنگ قرمز در می آورد، اتفاقی که از چشم حاضران در آن لحظه دور نمی ماند. البته اصلااین دیدنها برایش مهم نیست. بیست و چهار ساعت گذشته و از آمادتس گیرنده پیام تغییر رنگ هدر خبری نیست،با خودش غرولند می کند […]

  • دزد و خرابات

    نویسنده: صادق هارونی

    دزد و خرابات مرد؛ جناب قاضی، جناب قاضی. رحم کنید. خواهش میکنم ترا به خدا مرا ببخشید. عفو کنید سروروم. زندگی مرا پس بدهید. قاضی اخمانش را در هم کشید و چروک های ردایش را صاف کرد. عینکش را کمی روی بینی جابجا کرد، زل زد به مرد.و گفت؛ ببین جوان بد کرده ای. بعد […]

  • سپرده

    نویسنده: سیما محمدی

    درد زایمان زودتر از موقع به سراغش آمده بود .با اینکه دفعه اولش نبود که ثمره عمرش را میخواست به دایه بسپارد ، اما این بار دل توی دلش نبود، انگار که در دلش رخت چنگ میزدند… بخصوص که این دایه جدید برایش غریبه بود و تا به حال او را ندیده بود … تنِ […]

  • ماجرای دندانپزشکی

    نویسنده: فایی سولوکلو

    -خانم آذری میشه من بدونم چه فکری کردید این دندون رو به حال خودش رها کردید؟ -شما تا کی قراره مثل مادربزرگ های فیلم های درپیت ایرانی غر بزنید؟ دکتر سر تکان می ­دهد و بالاخره رضایت می ­دهد از قالب سرزنشگری خارج شود. وقتی سکوتش را می­ بینم جسارتم بیشتر می­ شود و می­ […]

  • خواب و بیداری

    نویسنده: مصطفی ارشد

      نزدیک به چند ساعت بود که داخل اتوبوس با چشمان بسته ، در یک مسیر ناشناس بودم. تنها چیزی که میتوانستم حس کنم ، صداهایی بود که از خارج و داخل اتوبوس شنیده می‌شد و از همه بدتر گرمایی طاقت فرسا ، که انگار آب بدن را با سرنگ خارج می‌کرد. بوی تند عرق […]

  • وقتی همه خواب بودند، زن مرده بود

    نویسنده: Fatemeh Doosti

    شب از نیمه گذشته بود. همه خواب بودند. صدای خروپف مرد مانع از به خواب رفتن زن میشد.تیر چراغ براق درست روبروی پنجره اتاقشان بود.هر یک دقیقه یکبار روشن میشد یک دقیقه بعد خاموش میشد.زن غصه داشت. اما بی هیاهو بود. همه بغضش را فرو خورده بود.مدتها بود به چیزی مشکوک بود. ماه‌ها بود ذهنش […]

  • خداحافظ قهرمانی

    نویسنده: فریبرز اصغری آلاشتی

    به نام خدا داستان ۶- خداحافظ قهرمانی نویسنده: فریبرز اصغری آلاشتی سالن کشتی همانند دیگر مسابقات فینال مملو از جمعیت بود. جمعیت با صدای بلند نماینده کشورشان را تشویق میکردند. با صدای گوینده سالن، هر دو فینالیست به روی تشک آمدند داور مسابقه پس از بررسی دو بنده کشتی گیران از آنها خواست  که با […]

  • کباب کنجه

    نویسنده: Aahmad alamdar

    کباب کنجه بوی کباب کنجه لاری بدجور به مشام می رسید. دود کباب طوری در هوا پیچیده بود که هر ادمی از ان جا رد می شد برایش غش می کرد. خیلی وقت بود که کباب نخورده بودیم. و همین دور ماندن از کباب حسابی دلمان را هوسی کرده بود. مامان اقدس و بابا خودشان […]

  • سیزده بدر

    نویسنده: Aahmad alamdar

    سیزده بدرمغازه مشهدی حسین جا برای سوزن انداختن نبود. مشتریان بد جور دست به جیب شده بودند. مشهدی حسین می گفت خدا خیرش دهد کسی که سیزده بدر را توی دهن مردم انداخت. اگر همین ایام باشد که ما کاسبی مان راه بیفتد. نمی دانم این سیزده چه حکمتی دارد که مردم اینقدر با شوق […]

  • کالابرگ

    نویسنده: Aahmad alamdar

    مامان اقدس و بی بی مشتری پر و پا قرص اخبار شبانگاهی بودند. آرزو داشتم یک شب هم که شده اخبار ساعت ۲۱ را نبینند. شاید یکی از زمان هایی که بی بی و مامان اقدس خیلی آرام با هم صحبت می کردند همین تماشای اخبار بود. اگر یکیشان اخبار را از دست می داد […]

  • کیمِ فاسد

    نویسنده: صادق هارونی

    کیمِ فاسد نه، این هم نشد. لعنت به من که فقط می‌توانم قلم فرسایی کنم، این مقاله را باید فردا صبح تحویل بدهم اما انگار این نوشته های لعنتی هیچگاه قرار نیست پاک نویس شوند. تایپش هم مانده.باید بیدار بمونم. علاجش قهوه است. کش و قوسی به بدنم میدهم تا بلند شودم. آه که پشت […]

  • دستِ پرمو

    نویسنده: فریده فرد

    موجی از سوال، به ذهنِ خود خوار و مغمومم هجوم می آورد و امانم را بریده بود.آخه چرا خدایا، از میان این همه دست لولنده و آواره جنبنده باید این دست پشمالو نصیبِ من میشد؟ تا زیر لبه ناخن ها پر از موست.هراسان و بی تصمیم ، همانطور که سِرُم بر دستِ دیگرم وصل بود، […]

  • داستان هشتاد و چهارم: زدگی با زدگی فرق دارد.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    ناشرم زنگ‌زده و دارد داد می‌زند: تو عقلت سر جاشه؟خودتو میخوای به فاک بدی چرا برای من دردسر ایجاد می‌کنی؟ چی شده؟ تو آخرین نسخه‌ای که برای تأیید فرستادن پیشت دست‌کاری کردی؟ من؟ نه! یعنی توی نسخه اصلی هم نوشتی: “و در نهایت زیست شهوانی همچون زیست حیوانی، برترین کارهاست؟” نه! من نوشتم بدترینِ کارهاست! […]

  • داستان هشتاد و سوم: مردی که گلوله برفی میفروخت.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    از پله‌های محل کارش پایین می‌آید. هوا سرد است. روی پاگرد اول می‌ایستد. بچه گربه‌ای را روی پله می‌بیند که با چشم‌های خاکستری و درشتش آنجا نشسته، به او زل‌زده و دستش را می‌لیسد. نفس عمیقی می‌کشد و بخار سفیدی را که از دهانش بیرون می‌رود دنبال می‌کند. دست‌ها را در جیب پالتویش فرو می‌برد. […]