تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان چهارم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • هانیه هژبرالساداتی / (140)
  • Aahmad alamdar / (100)
  • farzaneh foolady / (100)
  • مصطفی ارشد / (100)
  • زینب قهرمانی / (100)
  • Fatemeh Haghighat / (94)
  • صادق هارونی / (90)
  • الهه عليان / (70)
  • شیرین کلانتر / (67)
  • نفیسه رضایی افضل / (61)
  • سنجاق

    نویسنده: نگین امین پور

    صدای گریه بچه ای درکل بیمارستان پیچیده بود، جیغ و داد عجیبی راه انداخته بود انگار یکی از نزدیکانش فوت کرده باشد تقلا میزد و خواهش و تمنا می‌کرد که به من آمپول نزنید تا شاید مادرش و یا دکتر منصرف شوند  به او آمپول نزنند یکی از پرستاران که مرد جوانی بود و برای […]

  • معجون رقص

    نویسنده: زهرا احمدی

    معجون رقصزمان : ۲۰۰۹مکان : شهری در جنوبشخصیت داستان دخترکی است به نام نیلو با ۱۸ سال سن، که بجز خانواده‌ و خاله و دایی ها و اندک دوستانی، از شخص دیگه ای شناختی نداشت.در دوران نوجوانی شوخی‌های بچگانه ای انجام داده بود ولی همچنان کودک درونش فعال بود شاید هنوز هم خودش در دوران […]

  • مهاجرررررت

    نویسنده: فریبرز اصغری آلاشتی

    به نام خدا همه هم دانشگاهیانم در سعی و تلاش بودن که ازدانشگاههای مختلف جهان پذیرش بگیرن و هر روز از من که رتبه یک کشور شده بودم و به همین منظور بورسیه اعزام به خارج گرفته بودم و قرار بود بزودی به یکی از ازدانشگاههای معتبر کانادا بروم سوال میکردند که چطور بتوانند به […]

  • دست ترسو

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    در باز شد و افتادم روى پادرى رنگ و رو رفته. خودم را به شكل يك عنكبوت در آوردم با یک پا کمتر. راه افتادم به سمت اتاقم. پشتم هنوز می‌سوخت. مادرم از کنارم رد شد ولی مرا ندید. فریاد زد:«الان قاشق رو داغ میکنم میذارم رو دستت! ورپریده!»چسبیده بودم گوشه ی دیوار. راه فراری […]

  • شهر ِخالی

    نویسنده: فایی سولوکلو

    فکر کن بعد از این­ گذر بی انتهای زمان، بعد از اینکه هی نیشترت بزنند و دلت را چون جگر زلیخا پاره پاره کنند؛ بیایی و ببینی آن­که دهشتناک ­ترین گمان را بر تو برده؟ زنی در میان سالگی است؟ فکر می­کردم عالمیست یا مورخی بزرگ است یا کاهنی که با رخنه در حائل­ های […]

  • خیابان سیزدهم کوچه‌ی ششم

    نویسنده: محمد قدوسی

    امروز از آن روزهایی بود که هر انسانی را سرحال می‌آورد. هوا ابری بود و باران کف پیاده‌رو و خیابان را خیس کرده بود. فصل، فصل بهار بود امّا به پاییز می‌نمود. دو ماهی از مهاجرت کیارش گذشته بود؛ امّا هنوز به شرایط محل جدید زندگی‌اش عادت نکرده بود. کیارش انتخاب نکرده بود مهاجرت کند […]

  • یک زن ویک جادو

    نویسنده: Nasim ebrahimifar

    داستان کوتاه.یک زن ویک جادو به سیاق هر روز صبح ،بعداز راهی کردن همسروبچه ها میزصبحانه را جمع کردظرف های صبحانه واستکان های چای را درسینک ظرفشویی سرهم تلنبارکرد عادت داشت نزدیکی های ظهر سراغ شستن ظرف های صبحانه برود. پیراهن بلندش را کند وبا لباس راحتی بدور ازچشم بچه ها با لیوان چای در […]

  • نفس مرغ

    نویسنده: زینب قهرمانی

    مریم خانم هن هن کنان و نفس زنان وارد حیاط خونش شد و یک راست رفت سراغ مرغ دونی و در مرغ دونی رو باز کرد و دستش روانداخت یک مرغ رو کشید بیرون، در همین حین یک مرغ دیگه از کنارش پرید بیرون، مریم خانم سریع در مرغ دونی رو بست و در حالی […]

  • مسابقه ی بزرگ

    نویسنده: Zahra Sajadi

    مسابقه شروع شد همینطور داستانی که سالهاست دست به دست میشود ، ان هم اشتباه.مسابقه ای عجیب بود ان هم از ان خیلی عجیب ها. مسابقه بین خرگوش و لاکپشت بود،یک دور کامل دور آبگیر.چیزی نمانده بود که خرگوش به خط پایان برسد. همانطور که میرفت ناله ای ضعیف به گوشش رسید.پشت سرش را نگاه […]