تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان چهارم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • هانیه هژبرالساداتی / (140)
  • Aahmad alamdar / (100)
  • farzaneh foolady / (100)
  • مصطفی ارشد / (100)
  • زینب قهرمانی / (100)
  • Fatemeh Haghighat / (94)
  • صادق هارونی / (90)
  • الهه عليان / (70)
  • شیرین کلانتر / (66)
  • نفیسه رضایی افضل / (53)
  • پارچه‌ی سبز

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    اولین بار وقتی خودم را درست دیدم که روی تخت جراحی دراز کشیده بودم ومنتظر بودم پزشک خبر مردنم را به خانواده‌ام که بیرون اتاق عمل بودند، بدهد. ناخن‌هایم کبود شده بود. انگار لاک بنفش به آنها‌زدم. پاهای خشک و لاغرم، آنقدر سفید شده بود که مویرگ‌های زیرش را می‌دیدم. بالاترش پارچه‌ی سبزی که تا […]

  • من و هنر

    نویسنده: شیرین کلانتر

    از موقعی که به یاد می آورم من در رفت و آمد به کلاس موسیقی بودم. اولین سازم تنبک بود. مادرم من و خواهرم را در آموزشکاه تماشاگه راز واقع در یوسف آباد ثبت نام کرد. خواهرم سنتور می‌زد. بعد‌ها خاطرم هست که استادی داشتم که برای تدریس تنبک به خانه ما می آمد. خیلی […]

  • خاطرات دو خواهر زرنگ

    نویسنده: شیرین کلانتر

    فکر کنم تابستان بود. برای دیدن خواهرم رفتم نیشابور. مدتی آنجا زندگی می‌کرد. هنوز بچه نداشت. شکوفه، خواهرم، همیشه حق مهمان‌نوازی را به بهترین شکل در گوش و حلق و بینی و هر درزی که داشتم به جا می‌آورد. از هر چیزی که با امکانات آن شهر انجامش میسر بود دریغ نمی‌کرد. از نظر شکوفه […]

  • سگ خانم فلوریان

    نویسنده: شیرین کلانتر

    سلام. خوش اومدین خانم فلوریان. واقعا برنده شدم؟ بله بله. فقط چند لحظه اینجا بنشینید تا همکارم بیان. باشه اصلا هر چی. من کار دیگه‌ای ندارم انجام بدم. فقط اگر اشکالی نداره یک خبر نگار خیلی اصرار داره با شما مصاحبه کنه. مایل هستید تا جلسه همکارم تموم شه باهاشون صحبت کنید؟ اوه، بله. پولدار […]

  • اسم تو چیه؟

    نویسنده: شیرین کلانتر

    +اسمت چیه؟  -من اسم ندارم. +پس بقیه چطور صدات میزنن؟  -کسی تا حالا صدام نزده. +یعنی تو از اول اسم نداشتی؟  -داشتم، یادم رفت. +کِی یادت رفت؟  -یادم نمیاد. +خب پدری، مادری، خواهر و برادری نداری که یادت بیارن؟  -پرسیدم. گفتن. اما اشتباه میکنن. اسم من اینی که اینا میگن نیست. +پس تو خلوتت به […]

  • شوق نوشتن

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    مایاکوفسکی می گوید: شعرهایم را بپذیر،شاید دیگر چیزی نسرودم… *  درگیری ذهنی بزرگ من وقتی بعضی از نوشته های خودم را می خوانم این است که به واقع مالک و خالق این کلمات کیست؟ به نویسنده تعلق دارند، یا به کسی که این شور نوشتن را در او ایجاد کرده؟ آیا هویت کلمه به نویسنده […]

  • نوشتم

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    نوشته‌بود وقتی غمگینی چطور می‌خندی؟ نوشتم به کسانی که دوستشان دارم فکر می‌کنم. به لبخندشان. به صدایشان. نوشته بود وقتی کم می‌آوری، چطور دوباره ادامه می‌دهی؟ نوشتم ادامه نمی‌دهم، شکست را می‌پذیرم و از اول شروع می‌کنم. نوشته‌بود وقتی دلت گریه بخواهد چطور صورتت را خشک نگه می‌داری؟ نوشتم ادب علاقه همین است، گریه به […]

  • ب مثل…

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    خیلی دوستش داشتم. من همیشه گفته‌ام که دوست داشتن‌های دوران نوجوانی شیرینی خاصی دارد. بی شیله پیله است.بیش از حد ساده بود و البته کمی هم هَپلی هَپو.غالبا موهای مواجش به شکل آشفته‌ای رو شانه‌اش ول بود. عینکی بزرگ به چشم داشت و همیشه دامنی بلند می‌پوشید. پوستش به قدری سفید بود که حتی وقتی […]

  • داستان مَلى

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    مَلی رقصش رو ول می کنه و به من میگه گامبالو. بعد، من بلند بهش میگم برو پدسگ. میخنده و میدوئه دور حیاط. وایمیسم و نگاهش میکنم و لبخند احمقانه معروفم رو تحویلش میدم. مامانِ ملی دو سال و نیم پیش حسابی کتکش زد و دستشو سوزوند و به دادگاه گفت شوهرش این کارها رو […]

  • فنچ‌هامان را جلوی چشم بگذاریم

    نویسنده: شیرین کلانتر

    من سه تا کمد دیواری بغل هم چسبیده دارم که همیشه‌ی خدا کیپ تا کیپ پر لباس است. البته اول تابستان خلوت‌تر می‌شود و حداقل می‌توان ورقشان زد. ولی یکی دو هفته‌ی بعد باز سوزن نمیتوان انداخت. چرا که با لباس های جدیدی که لازمشان ندارم لالوها را پر می‌کنم. این هم مریضی است و […]

  • داستان صد و چهلم : سایه

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      وقتی راهنمای محلی، پیشنهاد پیاده‌روی تا مقصد بعدی را داد. فکر نمی‌کردم در آن جنگل ماندگار شوم. شاید اگر آن‌قدر به خاطر زن بودنم به من اخطار و مبادا و مکناد نمی‌داد، عزمم جزم نمی‌شد. نمی‌دانم.  خودم را زودتر از حد موعد بازنشسته کردم. خیلی زودتر. من آدم‌های پیر زیادی می‌شناختم که تا شصت‌سالگی […]

  • دونه امید – ۱۴

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    الان فکر می کنم احساس بهتری دارم انگار وقتی شروع می کنی ی حس عجیبی تو وجودت شروع می کنه به تشویق میگه آفرین باریکلا داری خوب پیش میره آفرین همینه برو برو اما نمی دونم چرا به مدت طولانی باز خاموش میشه و دیگه نمیشه حرکت کرد یا به سختی میشه حرکت کرد .. […]

  • افکار -۱۵

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    ترس از شکست همیشه باعث شده که از دایره امنم خارج نشم – ترس از نشدن باعث شده تو همین جایی که هستم محکم و خشک بیاستم اما دیگه نمیشه تا کی می خوام اینطوری باشم باید یک کاری برای خودم انجام بدم – برای خود خودم برای تنهاییم برای سر کردن تنهایی بهتر من […]

  • رها کردن -۱۶

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    احساس می کنم دوباره دارم راهم را گم می کنم احساس خستگی و خمودگی زیادی دارم – اصلا یک هو دلم می خواد بزنم زیر همه چیز و پشتم را بکنم به ش و به یک راه دیگه ای که درش راحتی و آسودگی بیشتری باشه برم اما عذاب وجدان رهام نمی کنه چون برای […]

  • باز هم لوبیا‌پلو

    نویسنده: شیرین کلانتر

    روی فرش نشسته بودم و سریال تماشا می‌کردم. یکی از شخصیت‌های زن میخواست به دوستانش خبر دهد که سرطان دارد.ناهار لوبیا پلو پخته بودم. یک بشقاب تو گودِ پُر را ابتدای همین قسمت لمبانده و تهش را انگشت کشیده بودم. ولی باز فکرم پیش الباقیِ بلاتکلیف روی گاز بود. دکتر به زن گفت که تا […]

  • این هم شانس ماست

    نویسنده: شیرین کلانتر

    سه چهر هفته پیش صاحبخانه‌ام گفت که اجاره را سی درصد بیشتر مب کند. من همان قبلی را هم با کلی دوندگی جور می‌کردم که پرداختش یک روز اینور و آنور نشود. به هر حال به اندازه کافی اسم کشورمان در عرصه بینالملل بد در رفته، حالا من اجاره آم را اگر اینور آنور دهم […]

  • داستان صد و سی و نهم: زردچوبه

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    مردی خوش‌قیافه و بلندبالا که فقط بخش راست صورتش به‌طرف ماست، توی آشپزخانه روی میز کار کابینت دارد با دقت پیاز خرد می‌کند. نیم‌رخ خوش‌تراش و گونه‌های برجسته و فکی احتمالاً مربعی شکل دارد. بینی بی‌نقص طبیعی، بدون هیچ نوع دست‌کاری و عملی. طرز در دست گرفتن و فشردن چاقوی گوه‌ای دسته سیاه، روی پیاز […]

  • داستان صد و سی و هشتم: آنیا

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    بازم خواب این دختره رو دیدم… اسمش آنیاست. خواب همونی که همه‌اش صورتشو نقاشی می‌کنی؟ «اوهوم» می‌کنم و هم‌زمان سرم را چند بار به نشانه تائید تکان می‌دهم. وسط تخت دوزانویم را بغل می‌کنم و چانه‌ام را بین آن‌ها قرار می‌دهم. هنوز حس بیرون آمدن از تختخواب را ندارم. دیشب اصلاً خوب نخوابیدم. تا صبح […]

  • داستان صد و سی و هفتم: آن سه نفر …!

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    هیچ شباهتی به من نداشت. اما تصور می‌کردم که در مقابل آینه ایستاده‌ام. او در قامت انسانی پیر با موهایی بلند و سپید، پوستی تیره و چشم‌هایی فرورفته تا عمق روح، شانه‌هایی چنان گسترده که من نمی‌توانستم نقطه پایانی امتداد آن را ببینم، دقیقاً عکس تمام آن چیزی بود که من بودم. به‌محض باز شدن […]

  • گمشده

    نویسنده: فایی سولوکلو

    «خانم، خانم، خانم…» یکهو متوجه می شوم که پیرمرد دارد مرا صدا می کند. به سمت صدا بر می گردم: «سلام. با من بودید؟» مرد با دقت براندازم می کند: «اینجا به جز شما خانم دیگه ای نیست. البته اگه این بچه آهو رو در نظر نگیریم.» بلافاصه متوجه آهوی کوچکی می شوم که پیرمرد […]

  • داستان صد و سی و ششم: جوجه ات مرده

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      از رفتن به تشییع‌جنازه و مراسم کفن‌ودفن متنفرم. همه فکر می‌کنند آدم بی‌احساسی‌ام. چون حتی دوست ندارم راجع به این چیزها حرف بزنم. مرگ بیست چهار ساعت شبانه‌روزِ تمام سال‌های عمرم، همیشه مثل برنامه‌ای باز، گوشه مانیتور مغزم چشمک میزند که از من بترس. نکند کسی از عزیزانت بمیرد؟نکند خودت بمیری؟ به من فکر […]

  • داستان صد و سی و پنجم: و بوسه‌هایت چون طناب دار…

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    زن گلدان‌های سفالی حنایی را روی تراس جابه‌جا می‌کند. از کف زمین تا سقف آن را با پلاستیک‌های ضخیم پوشانده و گلخانه باریک و درازی درست کرده. صدای کشیده شدن گلدان‌ها روی‌هم دل آدم را ریش می‌کند؛ اما ظاهراً دل او را نه. چند بار خم و راست می‌شود و گلدان‌ها را از لبه نیم […]

  • داستان صد و سی و چهارم: کتاب قصه هانسل و گرتل

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    زن چشم‌هایش را باز کرد. باز یک روز دیگر که زمان، مثل کوه روی دوشش سنگینی کند. هرروز همین بود. صبح به صبح کوه سنگینی را روی دوشش می‌گذاشت و با خودش این‌طرف و آن‌طرف می‌کشید و شب که می‌شد کوه را می‌گذاشت کنار تختش. می‌خوابید و آرزو می‌کرد، دیگر صبح از خواب بیدار نشود. […]

  • داستان صد و سی و سوم: چند تا زردآلو

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    زن برگشت و به ته کوچه پهن و بزرگ نگاه کرد. حتی درخت‌های این منطقه هم با درخت‌های پایین‌شهر فرق داشت. گفت «نوزدهمی» و زنگ خانه را فشار داد. بله؟ خانم کارگر نمی‌خواهید؟ نه عزیزم من خودم اینجا کارگرم. خواهر یک کاری برایم جور کن. از صبح زنگ تمام خانه‌های این کوچه را زده‌ام، کسی […]

  • شازده کوچولویی درون پاهایم

    نویسنده: طاهره زنگوئی

    پاهایم را دراز می کنم. پشتم به هیچ جا وصل نیست و از انتهای آزاد تخت خواب به سمت تاج آن است. اولین باری است که از همچین فاصله نزدیکی می بینمش. با وجود اولین دیدار هنوز هم کنار روباه نشسته است. من به اندازه روباه برایش وقت نگذاشتم هنوز، به قول جناب روباه هنوز […]

  • داستان صد و سی و دوم: محرمانه

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    زنی توی آشپزخانه مشغول درست کردن شام است. مردی روی کاناپه بچه‌ای را در آغوش گرفته و به اخبار گوش می‌دهد: …گزارش‌های ضدونقیض حاکی از آن است که دولت ترامپ و دولت‌های پیش از آن، از وجود بیگانه‌ها آگاه بوده‌اند و تصویر بیگانگانی با قدهای بلند، دست‌وپاهای لاغر و کشیده، پوست رنگ‌پریده و بدون مو، […]

  • داستان صد و سی و یکم: دشت‌ها نام تو را می­گویند.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    …قرصی که در دست می‌فشرد به دهان گذاشت. بازهم هیجانی دیگر… به جمعیتی که برایش دست تکان می‌دادند، نگاه کرد و لبخند زد… ⃝ زن انگشت‌بلند و کشیده‌اش را روی نور آبی دستگاه مربعی شکل سیاه فشرد و صدای اخبار خاموش شد. حالا صدای دوش آب به گوش می‌رسید. زن از روی صندلی بلند شد […]

  • پسرعموها

    نویسنده: Aahmad alamdar

    پسرعموها تعداد ما پسرعموها یک جین کامل هست. دوازده نفر. هر عمو سه پسر دارد. عمو کل محمد به عنوان بزرگتر فامیل دارای سه فرزند پسر و سه فرزند دختر هست. بابای بنده که دومین نفر در فامیل هست فقط سه فرزند پسر دارد که دومین فرزند پسرش بنده می باشم. که هر از گاهی […]

  • دده ملکو

    نویسنده: Aahmad alamdar

    دده ملکو حوض وسط حیاط خانه بی بی خیلی با صفا بود. هر وقت خانه بی بی می رفتیم، من و محمود و امین شیون و زاری راه می انداختیم که باید برویم داخل حوض. حالا چه زمستان بود و چه تابستان. برایمان فرقی نمی کرد. اگر تابستان بود که از همان اول ظهر می […]

  • پیک سنجش

    نویسنده: Aahmad alamdar

    پیک سنجش ساعت از ۱۲ گذشته بود. مادر کم کم داشت سفره ناهار را آماده می کرد. من هم در اتاق مشغول خواندن درس هایم برای کنکور بودم. یک لحظه به فکر روزنامه پیک سنجش افتادم. هفته ای یکبار چاپ می شد. هفته نامه ای برای کنکوری ها. روزهای یکشنبه هر هفته چاپ می شد. […]

  • داستان صد و سی ام: دره مرگ؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    هشت‌ضلعی رنگارنگ که از وسط نافش تا هر گوشش، هشت‌تا خط سیاه مثل یک ستاره نازک هشت پر گذشته بود و روی صورتش هشت‌تا مثلث متساوی‌الساقین داشت، توی سرزمین دایره‌های تک‌رنگ، یک موجود کاملاً غریبه بود. هرکدام از مثلث‌هایش یک رنگ بود: زرد، قرمز، آبی، سبز، نارنجی و بنفش، سیاه و سفید. او حتی با […]

  • داستان صد و بیست و نهم: دختربچه

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    داخلی – اتاق خواب – روز دختربچه‌ای حدوداً هشت‌ساله توی تخت دراز کشیده. نور آفتاب روی صورتش میتابد. چشم‌هایش را باز می‌کند و به سقف نگاه می‌کند. خارجی- لب ساحل- روز دختربچه از روی تپه یا صخره‌ای به‌گونه‌ای نامطمئن که هرلحظه انتظار زمین خوردنش می‌رود و پایین میرود و به‌طرف دریا می‌دود. دریا موج چندانی […]

  • داستان صد و بیست و هشتم: صفرعلی

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    چند روزی بود مدرسه‌ها شروع‌شده بود. بچه‌های ده پایین برای ادامه تحصیل بعد از کلاس ششم باید می‌رفتند، ده بالا. بعضی‌ها که وضع والدینشان بهتر بود یا در شهر کس و کاری داشتند، فرزندشان را تا گرفتن دیپلم می‌فرستادند نزد یکی توی شهر. بعدش هم بستگی به خود بچه و استعداد و هدفش داشت. فاصله […]

  • قهرمان محله

    نویسنده: Aahmad alamdar

    قهرمان محله تیم گل فنی ما سه نفر بودیم. من، داداش محمود و علی شریف زاده دوست و هم محله ای ما. هر از گاهی مسابقه دوستانه با محلات دیگر داشتیم. محمود هم نتایج همه مسابقات را در یک دفتر یادداشت ثبت می کرد. برد و باخت در این مسابقات برای ما خیلی اهمیت داشت. […]

  • داستان صد و بیست و هفتم: کارت پرواز

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    کتاب را که باز کرد،ناگهان تاریکی‌ای که سال‌ها در آن اسیر بودم، به روشنایی زننده‌ای بدل شد که دریچه نگاهم را تقریباً برای لحظاتی از زمانی که نوری وجود نداشت، کورتر کرد. صدای فریادش آمد: وای اینجا رو … این کارت پروازمه… مال ده سال پیشه… فکر کن. زمانی که هنوز دانشجو بودم… مرا از […]

  • نه تلخ و نه شیرین

    نویسنده: Aahmad alamdar

    برف ندیده ها ساعت ۱۰ شب بود. برف شروع به باریدن کرد. محوطه خوابگاه دانشجویی کاملا سفید پوش شد. همشهری ها و هم خوابگاهی ها همگی داخل محوطه خوابگاه جمع شده بودند. اما من داخل اتاق نشسته بودم. غمگین و افسرده. ناراحت و پژمرده. مثل گلی که افتاب دیده باشد. سر به زیر و بی […]

  • برف ندیده ها

    نویسنده: Aahmad alamdar

    برف ندیده ها ساعت ۱۰ شب بود. برف شروع به باریدن کرد. محوطه خوابگاه دانشجویی کاملا سفید پوش شد. همشهری ها و هم خوابگاهی ها همگی داخل محوطه خوابگاه جمع شده بودند. اما من داخل اتاق نشسته بودم. غمگین و افسرده. ناراحت و پژمرده. مثل گلی که افتاب دیده باشد. سر به زیر و بی […]

  • داستان صد و بیست و ششم: پدر و مادرش چه‌کاره‌اند؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    ♠ فانی؟ فانی بیا. بهروز جان آمده. ♥ بهروز؟ عه! سلام بهروز جان چطوری؟ خوش‌آمدی. خوش‌آمدی. ¨ ببخشید سرزده آمدم. این بنگاهی بغل بودم. ماشین خسرو را دیدم جلوی خانه‌تان گفتم حتماً هستید. بیایم سری بزنم. ♥خوب کاری کردی! خوب کاری کردی! ¨ فانی جان زحمت نکشید. فقط آمدم سلامی بکنم. ♥ یک چای ساده […]

  • نیم شیدا نیم فسرده

    نویسنده: شیرین کلانتر

    باز هم یک روز، شکی که سعی می کردم انکارش کنم باز در پر تلاطم ترین لحظات زندگیم گریبانم را گرفت. گفت :«ببینم، نکنه تو واقعا دو قطبی هستی؟» صدای بر سر کوفتن و دست روی دست کوبیدن اومد زیر گوشم که: «ای داد بیداد، نکنه من واقعا بیمار روانی‌ام؟ حالا چه خاکی تو سرم […]

  • مادر و دختر

    نویسنده: شیرین کلانتر

    بازم تا لنگ ظهر خوابیدی؟ شیشه قهوه رو از کابینت بالای سینک برداشت. جواب نداد. زن بقیه بدنش را به داخل آشپزخانه آورد. دست به سینه نزدیک در ایستاد و گفت: با خودت مشکل داری؟ به تو ربطی نداره. اومدی باز زیر گوشم نق نق کنی؟  بده به فکرتم؟  برو پی کارت.  مادر دهانش را […]

  • داستان صد و بیست و پنجم: جهانی کوچک‌تر از بیست مترمربع

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    پرده اول: سوپر بوذر ساعت ده و بیست دقیقه صبح زن: سلام آقا. ببخشید شما چیزی به اسم رب میگو یا سس میگو دارید؟ …مراسم روز جهانی قدس با شعار «روز جهانی قدس، پیروزی جبهه مقاومت، شکست فتنه آمریکایی صهیونیستی، عزم ملت فلسطین برای بازگشت» ۱۸ خرداد در سراسر کشور برگزار می‌شود… مرد مغازه‌دار:[ حین […]

  • داستان صد و بیست و چهارم: پله های نردبان

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    هیچ‌وقت به انتقام فکر نمی‌کردم. نمی‌دانم چرا. شاید چون زخم‌هایی که خورده بودم به‌اندازه کافی کارا نبود؟ شاید آدم باید زخمی آن‌قدر عمیق بخورد که به انتقام فکر کند؟ شاید از خفقان و گندابی که جامعه را درون چنگال خودش گرفته بود، من هم احساس ناتوانی می‌کردم؟ شاید حوصله نداشتم. شاید هم… نمی‌دانم…! اما انقلاب […]

  • مهمان مدرسه

    نویسنده: Aahmad alamdar

    مهمان مدرسه ماه رمضان بود. سال سوم راهنمایی. قرار بود برای دانش آموزان کلاس سوم جشن تکلیف بگیرند. آقای صادقی معلم دینی و عربی می گفت، شما به سن تکلیف رسیده اید و باید برایتان جشن تکلیف بگیرند. فکش ساخته شده بود برای حرف زدن و نصیحت کردن. – بچه های عزیز شما الان به […]

  • زمین خورد – داستان ۱۷

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    خورد زمین وقتی از جاش بلند شد همه داشتن بهش می خندیدن .. خیلی ناراحت شد اما نمی خواست ناراحتی ش را کسی متوجه بشه .. برای همین شروع کرد با صدای بلند خندیدن و خودش را تکان دادن .. خنده های از سر ناراحتی و دلتنگی و درد با هم قاطی شده بود .. […]

  • تصادف – داستان ۱۸

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    آهسته و آرام کنار خیابان قدم زنان از پیاده رو حرکت می کرد .. نگاهش به سنگ فرش پیاده رو بود و در ذهنش کلمات و افکارش مرور می کرد .. چند وقتی بود که اونجور دوست داشت شرایط براش سپری نمیشد .. همش به بن بست می خورد همش یک جای کارش خراب می […]

  • امید – داستان ۱۹

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    همین که در را باز کرد با صحنه جالبی روبه رو شد .. همه دوستاش اونجا بودن و به محض ورودش همه شروع کردن به دست زدن اصلا فکرشم نمی کرد که اونها تو اون لحظه اونجا باشن .. خیلی خوشحال شد .. پرسید شما ها از کجا می دونستین .. چه طور فهمیدید .. […]

  • رویای شیرین – داستان ۲۰

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    تازه از خواب بیدار شده بود .. امروز براش روز کاری شلوغی بود .. چند تا جلسه داشت تازه کارهای عقب افتاده خونه هم بود که باید همه را انجام می داد .. نشست و تمام کارهای روزش را لیست کرد نگاه کرد که از این چهار جلسه دو تاش را می تونه به همکار […]

  • کتاب و تخم مرغ – داستان ۲۱

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    پنجره را باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت و به خاطر سرو صدای زیاد مجبور شد پنجره را ببنده .. برگشت توی رخت خواب و کتابی را که تا قبل این داشت می خوند را دست گرفت .. کتاب خوبی بود اما تو بخش هایی از قصه ها داستان ها اینقدر کتاب روی اعصابش […]

  • سکوت بعد از مهمانی – داستان ۲۲

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    مهمون هاش رفتن و خونه ای که تا ده دقیقه پیش از سر و صدا و هیاهو پر بود به یکباره سکوت بی رحمانه ای فرا گرفته بود .. همگی رفتن و از هر کس فقط نشانی باقی مانده بود .. بشقاب ها میوه ای که حالا جایشان را به پوست های آنها داده بود […]

  • فکر بیرون رفتن از شکم قورباغه – داستان ۲۳

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    کرم بیچاره .. الان تو دل قورباغه بود . هنوز داشت نفس می کشید .. همه جا تاریک بود .. ی دوری تو معده قورباغه زد .. دوتا کرم و سه تا پشه هم اونجا بودند .. صداشون را که شنید قوت قلب گرفت .. لبخندی زد و رفت به طرح کرم ها .. بهشون […]

  • جدایی – داستان ۲۴

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    گریه می کرد و هق هق می کرد هیچ کس نتونست کاری کنه که گریه دخترک بند بیاد .. آخه خیلی به این حیون خونگی عادت کرده بود از زمانی که به اون خونه آمده بودند اون حیون هم در کنارش بود .. خیلی دوسش داشت و بهش علاقه داشت تقریبا همیشه کنار هم بودند […]

  • تغییر – داستان ۲۵

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    دستهایش خسته شده بود از بس که ظرف ها را شسته بود و پاک کرده بود .. اما چه میشد کرد به آن کار نیاز داشت .. مدت زیادی دنبال کار خوبی بود .. دیگه از کارهای یکی دوروزه ای که بهش پیشنهاد میشد خسته شده بود .. تا اینکه این کار را پیدا کرده […]

  • مصاحبه – داستان ۲۶

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    در حال دویدن پایش به لبه سنگ فرش خیابان گیر کرد و روی زمین افتاد لوازمش وسط پیاده رو پرت شد .. وقتی از روی زمین بلند شد تمام لباسش کثیف شده بود کمی لباسش را تکاند و متوجه شد سر زانوی یکی از پاهایش پاره شده .. در سر زانویش احساس سوزش می کرد […]

  • رنگ تیره نقاشی – داستان ۲۷

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    ماژیک قرمز رو برداشت و درختی را که روی کاغذ نقاشی کرده بود را رنگ کرد .. دخترک خیلی به نقاشی کردن علاقه داشت و بیشتر وقتش را به نقاشی کشیدن می گذروند .. مادر پدرش خیلی نگران احساسات دخترشون بودن اما نمی دونستن چه طور می تونن بدون ناراحت کردن دخترشون بهش بگن که […]

  • املا – داستان ۲۸

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    با آمدن معلم سر کلاس همه بچه ها سر جاشون نشستند و کلاس از هیاهو افتاد .. امروز نوبت امتحان دیکته بود .. پسرک اصلا از این درس خوشش نمی آمد .. تا صدای معلم را میشنید تمام وجودش از استرس پر می شد .. دیگر نمی توانست حواسش را جمع کند و کلمات را […]

  • رویای شیرین من – داستان ۲۹

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    شب بود .. غذا را از تو یخچال درآورد و ریخت تو قابلمه کوچکتر . کسی به جز اون گشنه نبود .. همه اهل خانه گفتن سیر هستند .. قابلمه را روی گاز گذاشت و شعله را روشن کرد .. لیوان چایی برای خودش ریخت و پشت میز نشست تا غذا گرم شود .. همین […]

  • زندگی و رنج هایش – داستان ۳۰

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    گل های روی تراس را آب داد . نگاهی هم به کوچه انداخت عابران پیاده آرام از کنار هم میگذشتند . دخترکی در کنار مادرش در حالی که عروسکی دستش بود سوار تاکسی شدند .. ی نگاهی هم به آسمان آفتابی انداخت و با لبخند وارد حال شد .. می تونست امروز به پارک کنار […]

  • به پیش برو – داستان ۳۱

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    زندگی سپری می شد و همچنان به رنج هایم عادت کرده بودم اما دیگر توان حرکت رو به جلو را نداشتم دیگر رمقی برایم نمانده بود باید می نشستم تا کمی جان تازه بگیرم اما خیلی سخت بود ایستادن و ادامه ندادن اما این بار واقعا دیگر توانی برای کوچکترین قدمی نداشتم و برای اینکه […]

  • زندگی – داستان ۳۲

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    دونه دونه گلدون ها را آب داد و بعضی هاشونم جابه جا کرد و ی دوتاشونم گذاشت لب پنجره و بعد برای خودش یک دمنوش ریخت و اومد روی مبل کنار پنجره نشست بوی نم خاک گلدونا حالش را خوش می کرد .. حالش خوب می شد .. روحش جلا پیدا می کرد .. بعد […]

  • کار خیر – داستان ۳۳

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    روز خوبی را پشت سر گذاشته بود و از هر لحاظ احساس آرامش و رضایت می کرد .. دیگر ساعات پایانی کار اداری بود .. لوازمش را از روی میز جمع کرد و مدارک مورد نیاز را داخل کیفش قرار داد و با صدای بلند از همکارانش خداحافظی کرد و از جلوی میز منشی که […]

  • داستان صد و هجدهم: اوتنپیشتیم

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    او در اوج موفقیت‌های شغلی و روابط اجتماعی خوشحال نبود. پس از شغلش استعفا داد. خانه بزرگش در بهترین منطقه شهر را فروخت. ویلایی ساحلی در کیسوموی کنیا خرید و الباقی پولهایش را برداشت برای زندگی. صبح‌ها با پای‌برهنه روی ماسه‌های ساحل می‌دوید. لب دریا دراز می‌کشید و تا خورشید غروب می‌کرد، نوشیدنی می‌خورد و […]

  • داستان صد و بیست و دوم: ماه من

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    برای من هم مثل خیلی از آدم‌ها شاید در تمام طول زندگی‌ام، ماه مثل یک چراغ مهتابی زیبا بود که بیشتر شب‌ها در آسمان بالای بامی مسطح آویخته می‌شد و نزدیکش ستاره‌ای چشمک می‌زد. صورتش گاه گرد بود و گاه لاغر می‌شد. چه کسی اهمیت می‌داد ماه آن بالا دارد چه‌کار می‌کند، مگر اینکه خبر […]

  • داستان صد و بیست و سوم: قدرت آرزو

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    ما چهارتا بچه بودیم. پدرمان یک کارگر فقیر بود. صبر کنید. فکر کنم تا همین‌جا کافی باشد. اگر قرار است از قدرت آرزو برایتان بگویم، باید بدانید که هر چهارتای ما الآن توی حوزه خودمان خیلی ثروتمند و مشهوریم(البته اشاره ام به ثروت و شهرت به دلیل این بود که خیلیها دلشان این دو تا […]

  • کلمن

    نویسنده: Aahmad alamdar

    کلمن کلمن آبی رنگ را تازه خریداری کرده بودیم. آن زمان هنوز از آبسرد کن های خانگی خبری نبود. کلمن را معمولا داخل آشپزخانه می گذاشتند و هر روز صبح داخل کلمن ها را پر از یخ می کردند. معمولا تا آخر شب دوام می آورد. مگر اینکه مهمان می آمد که مجبور می شدند […]

  • داستان صد و بیست و یکم: زخم

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    لعنت بر این فیلم که احتمالاً باعث می‌شود دیگر نتوانم سفری به آن شیرینی را تجربه کنم. من فکر می‌کردم درخت‌ها و گیاهان بی‌آزارترین و آرام‌ترین موجودات جهان‌اند و خیلی وقت‌ها به زندگی‌شان غبطه می‌خوردم و گاهی حتی دلم می‌خواست فلسفه‌ای از زندگی نباتی استخراج کنم؛ اما خب این فیلم به من پشت‌صحنه وحشتناک زندگی […]

  • کله پاچه

    نویسنده: Aahmad alamdar

      خوردن کله پاچه در شب بیست و هفت رمضان یک امر واجب است. نمی دانم دلیلش چیست، اما این را می دانم که تمام خانواده ها شب بیست و هفتم ماه رمضان خودشان را به آب و آتش می زنند که بتوانند از زیر سنگ هم که شده کله پاچه پیدا کنند و برای […]

  • اقای بخشدار

    نویسنده: Aahmad alamdar

    آقای بخشدار سال ۸۸ بود که بعد از آن آزمون عجیب و غریب به استخدام وزرات کشور در آمدم. عجیب و غریب از آن نظر که سوالات آزمون مربوط به رشته جامعه شناسی بود. اما من که لیسانس روان شناسی داشتم در آزمون پذیرفته شدم. دی ماه بود که در آزمون ثبت نام کردم. در […]

  • داستان صد و هفدهم: قنطورس

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    باز پشت میزم نشسته‌ام. امن‌ترین سنگر دنیا. از بالای مانیتور به درخت اقاقیای پشت پنجره خیره شده‌ام و فکر می‌کنم امروز چه کتابی بخوانم و به کدام دنیا سفر کنم؟ این روزها حوصله این داستان‌های درامای واقع‌گرایی را ندارم. دلم می‌خواست بتوانم فرار کنم. کاش می‌شد اتاقم را مثل کارل فردریکسن به انبوهی از بادکنک‌های […]

  • فست فود

    نویسنده: Aahmad alamdar

    فست فود خدا رحمت کند مشهدی نصرالله. هر روز صبح بعد از نماز صبح مشغول آب پاشی جلو خانه و کتاب فروشی اش می شد. یک کتاب فروشی خیلی بزرگ با هزاران و شاید ده ها هزار عنوان کتاب. به جرات می توانم بگویم کتاب فروشی مشهدی نصرالله به اندازه سالن نمازخانه مدرسه ما بود. […]

  • داستان صد و شانزدهم: مک گافین

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    جان براخام دوباره برایم ایمیل زده که «فانی این روزها به خاطر قرنطینه با والری و بچه‌ها همگی دست جمعی آمده‌ایم جنوب استرالیا و بیشتر با هم وقت می‌گذرانیم. والری دارد روی مقاله‌ای کار می‌کند که به باز- تقویت روابط خانواده در دنیای غرب بخصوص نیوزلند می‌پردازد. والری می‌گوید از تو تشکر کنم آخر ایده […]

  • داستان صد و پانزدهم: آینه های جیمز وب

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    تمام آینه‌های جهان از مجرای مجازی پشتشان به شهر بزرگی متصل می‌شوند که هیچ آدمی هیچ‌گاه به آن پا نخواهد گذاشت. آینه‌ها هر چه را که می‌بینند می‌بلعند و تصویرش را به این شهر مخابره می‌کنند. آینه‌ها چشم‌وهم‌چشمی دارند. به هم حسادت می‌کنند. به هم پز می‌دهند. آینه‌ها اگر زورشان به هم می‌رسید بعضی‌هایشان از […]

  • داستان صد و بیستم: عروسی مرا چه کسی برهم میزند؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    توی کوچه را چراغانی کرده اند. داماد مردی سی‌وشش‌ساله، خوش قد و بالا، چشم و ابرو مشکی با کت‌وشلوار سفید دم در خانه ایستاده و به مهمانان خوش‌آمد می‌گوید. از شوق‌وذوق در پوست نمی‌گنجد. از فاصله ده متر از خانه داماد به‌طرف بالا و پایین کوچه ردیف میز و صندلی چیده‌اند. در فاصله میان هرچند تا […]

  • داستان صد و نوزدهم: بابک خرمدین

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    دم دروازه مردگان مامور سرشماری پشت کامپیوتر بزرگی نشسته. نه داس در دست دارد. نه شنل سیاه بزرگی که بر دوش انداخته باشد. چیزی شبیه به عکسی از آدمی است که در حال حرکت سریع گرفته شده باشد. انگار تصویرش پرش دارد و در عین حال کیفیتش هم پایین است. یک جور خاکستری در حال […]

  • خر لنگ

    نویسنده: Aahmad alamdar

    خر لنگ پاهای خر تا زانو در گل گیر کرده بود. صدای عرعرش تا صدها متر آن طرف تر می آمد. بابا می گفت احتمالا خر بدبخت گیر گرگ افتاده است. همین که اسم گرگ آمد هم من و هم زهرا تمام وجودمان را ترس فرا گرفت. مدام پشت سر و اطرافمان را دید می […]

  • داستان صد و چهاردهم: مهمانی در کهکشان

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    چشم‌ها را ببندید. قرار است از مجرای یک تونل درونی به سفری در کهکشان برویم و یواشکی مثل کلیشه خیلی از فیلم‌های پورن، از سوراخ چشم سوم یک نویسنده مهمانی سیاره‌ها را دید بزنیم. لفظ عامی که در کل این سفر برای توصیف اعضای منظومه شمسی به کار می‌بریم، سیاره است. لطفاً لاک غلط‌گیر بازی‌های […]

  • شلوارهای وارونه

    نویسنده: Aahmad alamdar

    از تمام مال دنیا تنها یک شلوار سیاه پارچه ای و یک پیراهن آبی رنگ داشتم و یک کفش سیاه. انقدر این پیراهن آبی را شسته بودم که سفید شده بود. فقط رنگش نبود که خودش را باخته بود، بلکه خود پارچه هم تقریبا داشت از بین می رفت. پیراهنم روز به روز نازک تر […]

  • کله های کچل

    نویسنده: Aahmad alamdar

    روز اول مهرماه بود. همه بچه های محله دسته جمعی به سمت مدرسه به راه افتادیم. بعد از حدود سه ماه و نیم تعطیلی رفتن به مدرسه لطفی نداشت. دل کندن از تعطیلات و حال و هوای تابستان خیلی سخت بود. رد شدن از کوچه پس کوچه ها برایمان سخت بود. کله های کچل خجالت […]

  • داستان صد و سیزدهم: آنوناکی

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    آن دو در مقابل صفحه سیاه بزرگی ایستاده اند و به چیزی شبیه گردبادی سفید یا حلزونی که وسط آن نور زردی چرخ میزند، خیره شده اند. اَنلیل دو انگشت شصت و سبابه را روی صفحه سیاه حرکت میدهد؛ با هر حرکت دو انگشتِ او، صفحه هم انگار حرکت میکند. گویی بزرگنمایی بخشی ازآن صفحه […]

  • سانسوریا – ۳۴

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    برگ بلند سانسوریا را تیکه تیکه کرد تا برای قلمه زدن توی یک گلدون زیبا بکارتشون .. به امید سه ماه آینده این شاخه های تیکه تیکه شده را توی خاک قرار داد و با آرامش خاکش را آب داد . گلدون را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشت .. در این مدت سه ماه هر روز […]

  • مقاله – ۳۵

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    باید سعی می کرد مقاله ای را تا پایان ماه می نوشت اما نمی دونست از کجا و چه طور شروع کنه .. هر چند احساس می کرد یک ماه هم زمان کمی برای جمع آوری اطلاعات و طبقه بندی و پیاده سازی مطالب کم نباشه اما یک چیزی ته دلش را خالی می کرد […]

  • از دریچه چشم دیگری – ۳۶

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    بر خلاف هر روز پشت میزش ننشست و به حاضر شد و برای پیاده روی از خونه بیرون رفت . دلش می خواست اون روز را به گونه دیگر شروع کنه .. به فضای سبز محله شون رفت .. همین طور که در حال دور زدن و گوش دادن به موزیک بود زیر لب زمزمه […]

  • داستان صد و دوازدهم: حسادت و عشق مانعه الجمع اند

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    پسرها را من بزرگ کردم. از وقتی پدر مرد، ناگهان شدم مادر خانواده. هیچ‌کس این مسئولیت را به من نداد. خودم برش داشتم گذاشتم روی دوشم و حالا می‌خواهم این بار را بگذارم زمین. آخر پسرها بزرگ‌شده‌اند. مادر به سلامت نسبی قابل قبولی رسیده و من خسته‌ام. می‌خواهم خودم را صرف خودم کنم. صرف لذت […]

  • داستان صد و یازدهم: قوری راسل

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      نمیدانم دارم خاطره مینویسم یا یک داستان تخیلی که زاییده ذهنم است و بس؟ تازگی مرز میان خیال و واقعیت را گم میکنم. یک چیزهایی را انگار دارم دوباره تجربه میکنم. برایم تکراری است. یک حرفهایی میزنم که آدمها تعجب میکنند و میگویند چنین اتفاقی نیفتاده. اما بعد از یکی دو روز به من […]

  • کلغر

    نویسنده: Aahmad alamdar

    کلغر تمام کوچه های محله را سنگ های ریز و درشت و شن و ماسه پر کرده بود. باران چند روز اخیر هر چه توانسته بود با خودش سوغاتی اورده بود. هیچ کس نمی توانست از خانه بیرون بیاید. پشت درب همه خانه ها را سنگ و شن گرفته بود. خانه هایی که محصور شده […]

  • زینت منتظره

    نویسنده: صادق هارونی

    زینت منتظره   با تابیدن آفتاب به پشت پلکش، چند باری چشمانش را مالید و از خواب بیدار شد. به پهلوی راست تابید و پیشانی زینت، همسرش را بوسید. زن سالها بود که نقطهامنش به همین تخت محدود میشد. حتی مرگ هم انگار فراموشش کرده بود و سراغی ازش نمیگرفت. این ام اس بود که به او دستور میداد چه‌ کند و چه نکند. مرد ازروی تخت بلند شد و پرده ی اتاق‌ را کنار زد تا به خورشید اجازه ی بیشتری بده که خودشو نشون بده. صدای گنجشک های سرخوش طنین انداز بود. البته چی کسیمیداند؟ شاید آنها هم داشتند ناله و نفرین میکردند. مرد دست و صورتش را آبیاری کرد و با شانه ای مزرعه روی سرش را مرتب کرد. سوپی که از دیشب باقیمانده بودرا گرم کرد و آرام آرام با قاشقی که انگار سالخورده بود، در دهان زن  گذاشت. روبروی اینه رفت و کت و شلوار سرمه ای شیکی به تن کرد و کراوانی قرمز را به گردنآویخت. در اینه نگاه کرد و گفت؛ برای هفتاد و پنج سالگی بدک هم نیست. بار دیگر پیشانی همدمش را بوسه ای زد و رفت. به سر خیابان که رسید، از دکه، روزنامه ایخرید و باقی پول را بخشید. لوله اش کرد و سریع به سمت بازار قدم برداشت. با بازی بچه های خردسال، لبهایش منحنی شد و قطره اشکی به یاد ایام قدیم، خود راپایین غلتاند. به خودش که آمد، روبروی مغازه بود، دست در جیب کتش برد و کلید را بیرون اورد. با دقت نگاهش کرد تا کلید اصلی خودش را نشان دهد. بلافاصله درقفل چرخاندش و وارد مغازه شد. طبق عادتی قدیمی، بلند گفت یاالله و با شیطنت خاصی خندید. روزنامه ها را روی صندلی گذاشت و به ویترین فوت محکمی کرد تامبادا گردی، درخشش طلاهایش را ضایع کند. گردنبند ها را با سلیقه چید و دورشان را با النگو و حلقه پر کرد. روزنامه را برداشت و خودش روی صندلی نشست ومشغول خواندن شد. هجوم خفاش های خون آشام به سیدنی استرالیا. با خود گفت؛ ولله که آخرالزمان است. در سطر بعد این جملات را با چشمانش دید زد که نوشتهبود، جنگ در غزه به مسجدالاقصی رسید. در این لحضه سرش را با حالت تاسف تکان داد و گفت؛ عجیب است، از زادگاه پیامبران فقط پیام جنگ میاید و صدایشلیک و بوی خون. امان از این انسان. سرش گرم روزنامه بود که مرد و زن جوانی وارد شدند و گفتند که برای خرید حلقه ی ازدواج آمده اند. مرد با گشاده رویی،پذیرایشان شد و ضمن تبریک، با هزینه ای که میخواستند بکنند، چند مورد را نشانشان داد. زوج در حال پچ پچ با هم بودند و فروشنده سر روزنامه اش برگشت. درصفحه ی دوم و با تیتری بزرگ نوشته شده بود؛ شخصی به نام م.خ سه تیلیاد تومان اختلاص کرد. از عصبانیت، خون به زیر پوستش هجوم اورد و گفت؛ بنده خدا،میخواهند ابرویش نرود، نامش را مخفف زده اند. داماد رویش را برگردند و گفت؛ جانم، با من بودید؟ که جواب شنید، نه جوان راحت باش. چیزی نگذشت که آن دو بدونخرید، از مغازه خارج شدند. چند لحظه بعد، به یکدفعه دو مرد مسلح وارد شدند. با جورابی سیاه روی سر که تمام اجزای صورتشان را بهم چسبانده بود و دو ساکروی شانه شان. یکی از آنها رو به پیرمرد کرد  و گفت؛ زود باش پیر خرفت، همه رو بریز این تو، گاو صندوقم باز کن. قلب فروشنده چیزی نمانده بود که از کارشاستعفا دهد. رو به آنها کرد و با صدایی لرزان و رنگی به سفیدی دیوار گفت؛ پسرم رحم کن. زنم مریضه. همه ی اینا واسه درمانش کافی نیست. تو جوونی، میتونی کارکنی. اما در جواب فقط خفه شو شنید. با صدای آژیر پلیس، امیدی در دل پیرمرد جوانه زد. اما مثل خیلی از مواقع، این جوانه نوید بهار و شروع زندگی نمیداد بلکهمهری بود بر پایان پیرمرد. این را زمانی فهمید که روی زمین افتاده بود. با خونی که از سینه اش با عجله بیرون میامد و با چشمانی نیمه بسته که شاهد فرار سارقانبود. نامش و چیزی که سرش آمد هم فردا در یکی از ستون های همین روزنامه ها چاپ میشد. اما در خانه، زن با چیزی عجیب تر از بیماری دست و پنجه نرم میکرد،چیزی به نام انتظار. چشمانش به در خشک شد و به زمانی که نمیگذشت، انگار ساعت تمام زور خود را میزد تا عقربه هایش را ثابت نگه دارد تا جلو نروند. اما در اتاق اوضاع مثل قبل بود. زینت روی تخت، پرده ی کنار کشیده شده و آفتابی که اینبار دیگر پشت پلک پیرمرد نمیتابید.

  • داستان صد و دهم: به وقتش… !

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    ۱٫ پیرمرد از ظهر بساطش را کنار خیابان پهن کرده بود. روی یک کیسه زرد و قهوه ای که یک طرفش نخ های سرگردان، مثل کرمهایی در حال تقلا برای فرار از زندان کثیف فقر، روی زمین آویزان بودند و با حرکت رهگذران یا باد این سو و آن سو میرفتند. چند دسته تربچه نقلی، پیازچه […]

  • اینترنت کوهی

    نویسنده: Aahmad alamdar

    اینترنت کوهی ماه مهر از راه رسید. اما خبری از باز شدن مدارس نبود. اولین بار بود که مدارس در ماه مهر تعطیل بودند. بیماری همه جا را فرا گرفته بود. از ترس بیماری و در امان ماندن بچه ها، همه مدارس تعطیل شده بود. مدارس سوت و کور بودند. تنها گنجشک ها بودند که […]

  • سوءهاضمه انجمن

    نویسنده: طاهره زنگوئی

    شاید فکر می کنند پول باعث سعادت می شود؟ یا شاید هم فکر می کنند سعادتهایی از نوع دیگر باعث جمع آوری پول و ثروت می شود؟ نمی دانم هرکدام از این دو دسته که باشد، بالاخره پای پول این وسط درمیان است. چندوقت بود که کارهای حزب خوابیده بود. پستهای اینستاگرام دیده نمی شد […]

  • داستان صد و نهم: همیشه شوهر مظنون اصلی است

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    اسمش هم عجیب و غریب بود: «آزاد». وقتی رو به رویم نشست آه بلندی کشید و بوی الکل شدیدی از دهانش بیرون زد. معلوم بود دیشب تا خرخره خورده و شکم خالی از خانه بیرون زده. مرد جذابی بود. کاملا باب سلیقه من. آن لحظه، آرزوی کمرنگی از پس هوس آلود ذهنم گذشت که میدانم تا […]

  • نخل های تلمبه مشهدی حیدر

    نویسنده: Aahmad alamdar

    نخل های تلمبه مشهدی حیدر نخل آبادی هر خانه ای در این شهر است. خانه ای پیدا نمی شود که نخل نداشته باشد. نخل هایی که سر به فلک کشیده اند و برای خودشان برو بیایی پیدا کرده اند. اصلا نام شهر به وجود همین نخل هاست. نخل هایی که همه سال سبز و راست […]

  • شیخ به خودت بگو چه پستی

    نویسنده: صادق هارونی

    شیخ به خودت بگو چه پستی از روبروی نیم دایره ای که مردم درست کرده بودند تا شاهد ماجرا باشند و از درون خانه صدای جیغ و داد می آمد. و سیل اسباب و اثاثیه ای که از  پنجره طبقه دوم بهبیرون ریخته میشد و با ناله ی شکستنی ها در کف کوچه به پایان […]

  • خالکوبی – ۳۷

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

      در شرف ازدواج بود .. همه حرف هاشونم زده بودن و قرار بود همین روزها با هم عقد کنن .. اما می ترسید که می ترسید که مبادا دختر با دیدن این خالکوبی در باره اش فکر های غلط بکند .. یعنی فکر کند به چیزهایی که او نبوده و اصلا این کاره نبوده […]

  • خانه پدری-۳۸

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    باران می بارید با گریه نگاهی به بیرون انداخت .. باید به همین زودی ها می رسید اما هنوز از راه نیامده بود .. جلو رفت و پنجره را باز کرد و سرش را بیرون برد و نگاهی به ته خیابان انداخت .. عبور و مرور به سختی شکل می گرفت اما راهگزران کمی زیر […]

  • جبران -۳۹

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    فکر می کرد می تونه دیگه رهاش کنه و از همین جا رابطه را تمامش کنه شب شد و اومد خونه همین که کیفش را روی مبل گذاشت دلش ریخت اصلا فکرشم نمی کرد به این زودی از تصمیمی که گرفته پشیمون بشه .. فکر می کرد تازه اول راحتیش باشه و بتونه بدون دغدغه […]

  • داستان صد و هشتم: قورباغه زرد

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    پوسته ام را شکستم و ای داد بر من از این روانکاو. حالا دیگر نمیتوانم برگردم زیر آن سقفهای کوتاه و گردنم را کج کنم، سعی کنم هم قد آن آدمها بشوم و الکی لبخند بزنم و بگویم شما درست میگویید. بنابراین امروز درست بعد از خواندن دستِ آلونسو ریس ( البته اسم داستان «دست […]

  • مهمانی سیاه

    نویسنده: Aahmad alamdar

    مهمانی سیاه روز عید فطر بود. جلو خانه داریوش مثل هر سال تعداد زیادی ماشین ردیف ایستاده بود. آقا رشید پدر داریوش رسم داشت روز ععید فطر تمام اقوام و آشنایان را دعوت می کرد. بعد از نماز عید فطر کم کم مهمانان وارد خانه داریوش می شدند و اینقدر تعداد ماشین مهمانان زیاد بود […]

  • روزهای پاییزی

    نویسنده: Aahmad alamdar

    روزهای پاییزی صبح زود بود. همین که نمازش را خواند بار و بندیلش را بست و برای صید ماهی راهی دریا شد. محمد نور، جابر، حنانه، احمد نور را همانطور که خواب بودند بوسید. با آسیه همسرش هم خداحافظی کرد. آسیه ناهارش را داخل بقچه ای گذاشته بود. جاسم را تا آخر کوچه همراهی کرد. […]

  • داستان صد و هفتم: سقوط یا پرواز؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    با خجالت و شرم در زد. مهندس سرپرست کارگاه و پسر صاحب بُرج پشت ميز بزرگ سياهي از جنس آبنوس نشسته بودند. توی تنها واحد آپارتمانی کامل شده برج. اتاق چنان فاخر و باشکوه بود که گویی قصری بر کرانه ویرانه ای. مهندس داشت با هيجان چيزي تعريف مي كرد و جوانک سر و دو […]

  • داستان صد و ششم: گربه نارنجی

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    روزهاست که تبدیل به گربه نارنجی رنگی شده ام که روی صفحه تلگرام یک دخترک نویسنده خیره به رو به رو ایستاده و دستهای آویزان از سر شانه اش را به این طرف و آن طرف تکان میدهد و نشیمنگاهش را با همان حرکت تکراری ،درست خلاف جهت دستها تکان میدهد.تبدیل به پیامی شده ام […]

  • قصه نیمه‌کاره

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    .لبانش را می‌بوسم. سردند، و سردم می‌شود. چشم‌های بسته‌اش را. گردنش را، چهار انگشت پایین تر از گوش. چشمهایش را باز می‌کند و کوتاه و ساده می‌گوید: نکن. کلافه است، واین بدترین مصیبتی است که می‌تواند در شب بارانی نوشهر رخ بدهد. سیگار می‌گیراند، به آهستگی کام می‌گیرد. دست می‌کشم روی شکمش، روی رد بخیه‌های […]