تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان چهارم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • Fatemeh Haghighat / (40)
  • مصطفی ارشد / (40)
  • farzaneh foolady / (39)
  • زینب قهرمانی / (39)
  • هانیه هژبرالساداتی / (38)
  • صادق هارونی / (35)
  • فروغ اصغری / (33)
  • الهه عليان / (31)
  • Maryam Shokrane / (31)
  • Aahmad alamdar / (25)
  • مانسیلا

    نویسنده: مصطفی ارشد

    شهر مانسیلا‌، بعد از فروپاشی کامل توسط جنگ‌افزار‌ها و بمب‌های زیستی و مخرب، به خرابه‌ای تبدیل شد که هیچ جانداری، جرات نمی‌کرد، پا در این جهنم آلوده و چرکین بگذارد. دو سال می‌گذشت که هوای این شهر، قابل تنفس نبود و با مکیدن اتمسفر سنگین آن، ریه‌هایت‌ به سنگ بدل می‌شد. مجمع تحقیقاتی اتمی، برای […]

  • جنایتکار خبیث

    نویسنده: سارا مقدسی

    غروب که می‌شد دیگر هر مدل جک و جانوری در شهرک پیدا می‌شد. از پشه‌ها و سوسک‌ها بگیر که آسمان را در اختیار داشتند تا گربه‌ها روی زمین و سگ‌هایی که فقط صدایشان می‌آمد. بدترینشان اما شاید خفاش‌ها بودند. البته که پشه و سوسک‌های پروازی می‌توانستند خیلی ترسناک‌تر باشند اما از وقتی یکی از بچه‌ها […]

  • فال گیر

    نویسنده: Aahmad alamdar

    فال گیر روز جمعه بود. نزدیک های ظهر. معمولا صبح جمعه یا لحاف دوزی در خانه ها را می زد یا نون خشکی. گاهی وقتها هم کارگرهای جمع اوری ضایعات. که پلاستیک و معدن و اهن جمع می کردند. البته ماشین جمع آوری ضایعات با صدای بلند صدا می زد. با بلندگوی دستی اش داد […]

  • سر به مهر

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    صدای پیامک گوشی‌ آرامشم را به هم می‌ریزد، روی کاناپه صدای پیامک گوشی‌ آرامشم را به هم می‌ریزد، روی کاناپه در آغوش امیردراز کشیده‌ام. امیر دارد موهایم را دور انگشتش تاب می‌دهد و با اینکارفر موهایم را مرتب می‌کند. تکانی به خودم می‌دهم، امیر می‌گوید: «ولشکن، فیلمت رو ببین.» نگاهی به دو دخترکم می‌اندازم که […]

  • دستگاه تلفن

    نویسنده: Aahmad alamdar

    تلفن تابستان بود. مدارس تعطیل شده بود و ما هم به جز خواب تا لنگه ظهر کار دیگری نداشتیم. تازه از خواب بیدار شده بودیم و مشغول خوردن صبحانه ، که سر و صدای کارگرها از کوچه می امد. حضور کارگر در این موقع روز واقعا عجیب بود. ما هم که کلا فضولی در رگ […]

  • کبری خانم

    نویسنده: Aahmad alamdar

    کبری خانم شیطنت از سر و کله اش می بارید. یعنی ذاتش شیطنت بود. همه محل از دستش در عذاب بودند. روزی نبود که اهالی محل شکایت مرتضی را به مادرش نبرند. از در و دیوار بالا می رفت. چرنده و پرنده و خزنده و ادمیزاد از دست این بشر عاصی شده بودند. مادر مرتضی […]

  • عصای زنده

    نویسنده: زینب قهرمانی

    دردی توی دست زن می دود و نفسش از زور درد حبس می شود. مدتی هست که دختر می بیند مادر دستش را روغن مال می کند و توی پارچه پشمی می پیچد. وقتی پا پی مادر می شود، اول مادر زیر بار نمی رود و می گوید حتما زیاد کار کشیدم عضلاتش گرفته کمی […]

  • دو فنجان چایی

    نویسنده: farzaneh foolady

    دو فنجان چای خانه را سکوت را پر کرده بود بجز کتری که داشت توی سرش می زد، صدای دیگری نمی آمد. او جلو رفت وشیشه ی چایی خشک را برداشت و درش را باز کرد، یک پیمانه چایی ریخت توی قوری ولی آب روی آن نریخت، کمی صبر کرد انگار شک کرده بود، یک […]

  • شكسته

    نویسنده: الهه عليان

    از شركت با چشماني گريان بيرون زدم. باورم نميشد كه همكارم انقدر پست باشد. او با كاري كه كرد آبرويم رو پيش رئيس برد. ديگر نمي توانستم در شركت بمانم. در تمام طول راه گريه مي كردم. به خانه رسيدم. در را باز كردم. متعجب شدم از اينكه حسين اين ساعت از روز خانه است. […]

  • قفل در

    نویسنده: زهرا طوسی

    دیروز با خواهرم برای ناهار رفته بودیم خونه مادرم و در راه برگشت به قصد خریدن عسلی به خیابون رهبر رفتیم. حدود ساعت ۶ غروب دم مغازه ها بودیم و چند مغازه رو بالا و پایین کردیم تا چیزی رو که در نظر داشتم پیدا کردم و بالاخره خریدم. بعد من ردیف پشتی ماشین ما […]

  • صدف جادویی

    نویسنده: Nasim ebrahimifar

      تازه از شمال برگشته بودیم با یه بغل صدف که من و تارا خواهرم از ساحل دریا به سوغات برای امین و خواهرش سیما آورده بودیم قبل از هر کاری باید تند می‌رفتیم و سوغاتی ها رو به بچه ها می‌دادیم عالم بچگی بود و کلی معرفت بدون هیچ چشم داشت و انتظاری به […]

  • نسل سوخته

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    طفلک بیچاره تازه بدنیا آمده بود. شش ماهی بیشتر نداشت. چشمانش خوب کار می‌کرد، گوشهایش هم. پدر و مادر خود را خوب می‌شناخت، همینطور برادر بزرگترش را. کنجکاوانه در صورت آنها خیره می‌شد، وفتی با او حرف می‌زدند، می‌خندیدند، ادا در می‌آوردند: دو تا چشم، دو تا ابرو، یک بینی و یک دهان..، از قضا […]

  • دفاع شخصی

    نویسنده: شیرین کلانتر

    +گفتین کدوم کلاس بودین؟  -کلاس سه شنبه ها و پنج شنبه ها. +اونو میدونم. تکواندو؟ بسکتبال؟ دفاع شخصی؟  +دفاع شخصی. -با رومینا جون؟  +نمیدونم اسمشون چیه. همون خانومه که خیلی داد میزنه.  -آها، لادن جون.  منشی در حالی که لب هایش را غنچه کرده بود و موس را به اینطرف و آنطرف سُر میداد، چشمانش […]

  • یکروز در کوهستان

    نویسنده: Nasim ebrahimifar

    سر پیچ که رسیدیم تراکتور آنچنان تکانی خورد که صدای جیغ زن ها وبچه ها به هوا رفت برای یه لحظه تصور کردم که به بیرون پرتاب شدم اما راننده تراکتور حرفه ای ترازاین حرف ها بود نه تنها بیرون پرت نشدیم بلکه هیچکدام از وسایلمان نیز به بیرون پرت نشدن توی اردیبهشت ماه باشی […]

  • دنی بینوا

    نویسنده: صادق هارونی

    دنی بینوا خیلی مواقع ما از چیزی یا کسانی ضربه میخوریم که ذات درستی ندارند یا موردی پیش آمده که ذات پاک و اصیلشان را لکه دار کرده. برخی از این آزار و اذیت ها از جانب همجنس و نزدیکان خودت است   که ممکن است به گرفتن جانت ختم شود. این انسان‌ها، آه، این […]

  • فـــُـرجــه نــهــایــی

    نویسنده: مصطفی ارشد

    با همهمه‌‌ی پرندگان، بیرون پنجره، بیدار شد. چشمانش را تنگ کرد و به ساعت دیواری‌ خیره شد تا که از زمان مطلع بشود. زمان زیادی از وقت صبحانه‌اش گذشته بود و از کار روزانه‌اش، عقب مانده بود. با عجله خودش را از تخت جدا کرد و به سرویس بهداشتی رفت. با آبی سرد و نچسب، […]

  • ۳۶-جدایی بی حاصل

    نویسنده: پروانه اسکندری

    از ظهر که به خانه آمده است حتی کلمه ای حرف نزده است. یکراست از در که وارد شد به اتاق رفت و در را بست. بد نیست مقداری زمان به او بدهم. خودش سر صحبت را باز خواهد کرد. بهتر است به فکر این باشم چیزی برای ناهار درست کنم بلکه حالش جا بیاید. […]

  • سخت ترین کار دنیا

    نویسنده: maha movahed

    چشم هایش را بست… دست هایش را بالا برد… خورشید را نگاه کرد… و… . . . شکست خورده بود؛غمگین بود ،اما آرام…چشم هایش ابشاری بی استراحت بودند،اما در حالت سکوت. از کنارش میگذشتند و با آه و افسوس به خیال خودشان همدردی میکردند. دلش برای او تنگ شده بود اما نمیدانست چه کار کند […]

  • مدرک فارغ التحصیلی

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    هوا تاریک شده بود .. سفره شام را جمع کرد و بعد از شستن ظرف ها رفت توی حال و تلویزیون را خاموش کرد نگاهی به اطرف انداخت همه چیز سر جای خودش بود . چراغ را خاموش کرد و به سمت آشپزخانه رفت روی اپن را دستمال کشید زیر کتری که روی گاز بود […]

  • ارث پدری

    نویسنده: Maryam Shokrane

    داشتم در مورد فرهنگ و تاریخ چندین هزار ساله کشور ،برای دخترم توضیحاتی می دادم . تحقیقی بود که معلمش تعیین کرده بود  با این موضوع که در قبال میراث تاریخی و فرهنگی کشور چه وظیفه ای داریم؟ در مورد تخت جمشید و عظمت بنای آن حرف میزدم که مجری یک برنامه ،ویدئویی از یک […]

  • نیستی

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    گاهی دیگر خودت نیستی. نه سکوتت را می شناسی، نه #اشک، نه بی حوصلگی هایت رو. اما بی ان که بخواهی #غم داری. سکوت می کنی، اشک میریزی و بی حوصله ای. پر از دردی بی آن که بخواهی اش.میخواهی #عاشق شوی.دوست داشته باشی.اما نمی توانی.اینجاست که می فهمی یک چیزهایی را هر چه هم […]

  • خواهرها

    نویسنده: سارا مقدسی

    روسری گلبهی‌ام را سر کرده بودم و روی تاب منتظر خواهرم نشسته بودم. همیشه موقع حاضر شدن ساعت‌ها با موهایش ور می‌رفت. من اما فقط یک روسری را روی سر می‌انداختم و راهی می‌شدم. بالاخره از در خانه آمد بیرون و راه افتادیم. طبق معمول، گوسفندها آمدند دنبالمان. از همان وقتی که کوچک بودند، هر […]

  • کیفم کو

    نویسنده: زینب قهرمانی

    آمد دنبالم. با هم از خیابان گذشتیم، سرعتش با سرعت کم من که لنگ لنگان از خیابان می گذرم تنظیم شد. سوار تاکسی شدیم. نزدیک  پیاده شدن گفتم:- صغرا کیفمو بده تا من پیاده شم. گفت:- کیفت، کیفت دست من نیست. با ناراحتی و سردرگمی و با صدای بلند گفتم: یعنی چی؟ یعنی مونده مدرسه؟ […]

  • من ماندم و حوضم

    نویسنده: farzaneh foolady

    من موندم و حوضم هرسال خودمان کارهایمان را می کردیم آنها هم که می توانستند کسی را می گرفتند بیاید و کمکشان کند. اما امسال حرفی از دهان من بیرون پرید که ای کاش هرگز نپریده بود، پیشنهاد دادم دسته  جمعی برویم خانه ی یکدیگر و کمک کنیم و کارهای یک خانه را انجام بدهیم […]

  • مزرعه

    نویسنده: شیرین کلانتر

    صبح با سردرد از خواب بیدار شد. کل هفته رو سخت کار کرده بود. فکر نمی کرد اولین تعطیلات آخر هفته ش بعد از استخدام شدن در شرکتی که ماه ها کار کردن در آن را در خواب و بیداری تصور کرده بود اینطور شروع شود. از لحظه شروع کارش نه تنها هر روز باید […]

  • داستان سی و هشتم: زندگی زیر آب

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    راستش اولش آسان نبود. هنوز هم بعدازاین همه‌سال، فکر می‌کنم سه عامل کنار هم باعث شد تا موفق شوم برای همیشه، اینجا زیرآب زندگی کنم. برخلاف تو من نه تصمیمی برای انجام این کار داشتم، نه دانشی. همه‌چیز اتفاقی پیش رفت. بار اول نوجوان تنهایی بودم و از شدت احساس خفقانی که وجودم را پرکرده […]

  • فراموشی

    نویسنده: Maryam Shokrane

    به چهره ات خیره شده ام و و از چشمانت که گاهی با تردید نگاهمان میکنی ،باز هم درس میگیرم و می آموزم ،درباره ی  زندگی. کلامت مثل گذشته گیرا نیست. پشت هم سوال های تکراری میپرسی .چند بار که فقط رو به من گفتی:اسمتون چی بود؟ من خودم را ، هر بار معرفی کردم […]

  • عزاییل مریض است

    نویسنده: صادق هارونی

      چشمانش را که باز کرد، یک فضای بینهایت را جلوی خود دید. یک بیابان. ناخواسته میدوید و هیچ کنترلی روی خودش نداشت. انگار کسی کنترلش میکرد. نه میدانستکجاست و نه میدانست چه میکند. زمانی که موفق شد کنترلش را در دست بگیرد، مات و‌مبهوت اطراف را نگریست و به آسمان نگاه کرد. آسمانی که […]

  • در تــسخیر مــسخ

    نویسنده: مصطفی ارشد

    راس ساعت ۰۶:۰۳ با زنگ هشدار تلفن همراه‌ات بیدار شدی. سعی کردی مانند هر صبح، صورت خودت را با بالش بپوشانی، اما ضعف بی‌سابقه‌ای‌ در وجودت احساس کردی. نمی‌توانستی حرکت کنی. صدای زنگ هشدار، بلند و بلندتر در سر تو چکش کاری می‌کرد. سرانجام، تصمیم گرفتی که خودت را به میز کنار تخت برسانی و […]

  • داستان سی و هفتم: حلقه فرانکفورت

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    تقصیر خودش بود که زیادی خودنما بود. روز اول که وارد گروه ما شد ازش خوشم نیامد. به نظرم رفتارهایش غلو شده بود زیاده از حد مهربان و زیاد از حد متواضع: (Bhr_Kt) سلام و وقت به خیر به همگی من بهارک هستم😍 و در حوزه داستان‌نویسی بسیار نوپا هستم😥. امیدوارم از تک‌تک دوستان بیاموزم. […]

  • سس قرمز

    نویسنده: زهرا طوسی

    احمد کلاس پنجم ابتدایی بود. توی این دنیا اون بعضی از خوراکیها و بعضی از اشخاص رو خیلی دوست داشت. یکی از خوراکیهایی که دوست داشت فست فود بود. مثلاً پیتزا، ساندویچ، فلافل و ….یکی از کسانی هم رو که خیلی دوست داشت دایی کرم بود. دایی کرم راننده تریلی بود و از این شهر […]

  • واگویه

    نویسنده: مرجان اکبری

    عجب بدبختی شده‌ها، مگه چی گفتم که به قبای خانوم برخورده. یک کلوم حرف حساب که می‌شنوه جواب نداره بده، دق دلیشو سر بچه بیچاره خالی می‌کنه. بچه ننه مرده هم از همه جا بیخبر، به خاطر یه چیکه ماست که ریخته رو قالی، تو اتاق زندونی شده. حرف به خوبی هم بزنیم میگن مادرشوهره […]

  • چرخنگ

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    صبح روز بیست و پنج تیر ماه هزار و چهارصد و سی و هشت، دوچرخه‌‌ی کهنه‌ی مشکی‌اش را وسط پیاده رو انداخت، تا از تنها نانوایی باقی‌مانده‌ی محله‌، سهمیه‌ی نان امروزش را بگیرد. هنوز وارد مغازه نشده بود که یک پسر سیاه‌پوش پرید روی چرخ عتیقه‌اش و آن را دزدید. چَرخَنگ با دهانی باز، در […]

  • تنها کادوی قبولی دانشگاه

    نویسنده: زینب قهرمانی

    صبح خواب بود که صدای در خانه شان به گوش رسید. مادر آیفون را برداشت و کیه ای گفت و بعد در را باز کرد. صدای مادر آمد که گفت پاشید، پاشید، زینب پاشو پسر عمه اته معلوم نیست این وقت صبح برای چی اومده، خیره ان شاالله، دختر فوری از جاش پاشد و تا […]

  • خانه ی پدری

    نویسنده: farzaneh foolady

    خانه ی پدری توی خیابان میر دنبال خانه می گردم. خیابان حالا خیلی شلوغ و پرتردد است. پر از مغازه هاای رنگارنگ  و متنوع، و خود خیابان هم پاتوق دوردور ماشین ها. آخر حالا دیگر دست بالاشهر است. مرحوم میرفندرسکی حالا دیگرخیلی کارش درست است هرمتر زمین خیابان اش کلی قیمت دارد، مثل آن وقت […]

  • پنجره اي كه باز ماند

    نویسنده: الهه عليان

    روز اول مدرسه بود. همه بچه ها در صفها به ترتيب و منظم ايستاده بودند. كلاس بندي ها انجام گرفته بود. او امسال با دوستش در يك كلاس قرار نگرفته بود و بابت اين موضوع خيلي ناراحت بود. تمام مدت در صف در اين فكر بود كه چه كسي با او در يك نيمكت خواهد […]

  • درخت یاد می‌گیرد

    نویسنده: صادق هارونی

    درخت یاد می‌گیرد از بچگی، یعنی‌ از اولین خاطره ای که به یاد دارد در دامان درختان و گیاهان بزرگ شده بود. البته ابتدا ناگزیر بود چرا که پدرش در یک باغ بزرگ باغبان بود ولیبعد،… در انتهای باغ یک اتاق سی متری داشتند و همگی یعنی پدر، مادر، مانی و برادرش در آن زندگی […]

  • مجسمه

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    چهل سال گذشته و امروز هشت،هشت هشتادوهشت استچهل سال گذشته و امروز هشت،هشت هشتادوهشت است.رامش به آیینه نگاه می کند و با خودش می گوید یعنی سر قرارمان می آید؟یادش مانده؟ از سال پیش به پرستار التماس کرده بود که هشتم ابان سال بعد،ساعت هشت ببردش کنار مجسمه ی دربند. به طرف چپ صورتش که […]

  • ۰۳:۰۴

    نویسنده: مصطفی ارشد

    با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم، اول فکر کرد صدا از پنجره می‌آید، تا اینکه صدا را از درون آینه شنیدم. هراسان از تخت بلند شدم و لبه آن نشستم.پاهایم‌، سردی کف اتاق را لمس کرد، تمام بدنم‌ به لرزه افتاده بود. با نگاهی‌ آشفته، به آینه قدی خیره شدم. نگاهم […]

  • کاشت ساده

    نویسنده: شیرین کلانتر

    +من چجوری بفهمم طرف از من خوشش میاد؟ -اگر این سوال برات ایجاد شده، پس به احتمال زیاد خوشش نمیاد. +ها؟ -ببین مردا اگر از چیزی یا از کسی خوششون بیاد نشون می دن. مثل ما زنا ادا ندارن. +الان به خودمون بی  احترامی کردی؟ – کجای حرف من بی احترامی بود؟ عمق مطلبو بگیر! […]

  • دست زمانه

    نویسنده: Maryam Shokrane

    خودنمایی شکوفه های  بادام، برتن درختان به پایان رسیده بود که در زندگیت قدم گذاشت. دست تقدیر یا روزگار ،هر چه که نام دارد ، تا آن روز او را برایت ناشناس گذاشته بود. او فقط از وجودت آگاه بود .اما تو همان آگاهی را هم نداشتی.  وقتی او را دیدی فکرش را هم نمی […]

  • تو کی پدر بودی

    نویسنده: زینب قهرمانی

    مرد  میانسال برادر زاده کوچکش را در بغلش، روی زانویش می نشاند و روی سرش دست می کشد و از سرش می بوسد. دختر با حسرت نگاهی به پدرش می کند و بغض می کند. بچه نیست ولی حسرت اینکه الان بچه بود ولش نمی کند. درگیر است، با خودش فکر می کند یعنی الان […]

  • داستان سی و ششم : کارگاه داستان نویسی پست مدرن

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    امروز توی کارگاه داستان‌نویسی پست‌مدرن، یکی داستانش را گذاشت برای نقد که چقدر خوشحالم جای او نبودم. کلاس هایمان توی اسکای روم برگزار می‌شود. توی کادر دوربین من فقط صورت استاد را می‌بینم و یک وجب زیر گردنش را . پیرمردی است با سبیل‌های سفید تاب‌داده ، موهای یکدست سفید و صورتی مهتابی مثل قرص […]

  • آی نور

    نویسنده: سیما محمدی

    بار نیسان آبی چند کپسول گاز بود و یک بزغاله و یک سرباز معلم که حکم خدمتش را باید در کنار بچه های عشایر میگذراند .جاده پر از سنگلاخ و ناهموار بود ،بارانی که از شب قبل در دشت مغان باریده بود حرکت نیسان را سخت ترمیکرد ، با هر ویراژ و ترمز ناگهانی مرد […]

  • جدایی

    نویسنده: زهرا طوسی

    مهناز به مدت خیلی زیادی با خانواده اش زندگی می کرد. گاهی اوقات احساس می کرد هیچ علاقه ای بین او و مادر و پدرش وجود ندارد. اکثر اوقات پدر و مادرش با هم دعوا داشتند و یا اگر دعوایی هم در کار نبود نسبت به هم بی تفاوت بودند. او گاهی با خود فکر […]

  • بركه

    نویسنده: الهه عليان

    در را باز مي كنم و بوي تو مشامم را پر مي كند. انگار هنوز هم همين جايي همراه مني. در و ديوار اين كلبه هنوز هم بوي تو را مي دهد . اين كلبه هم مانند من عاشق عطر تن توست. وارد كلبه مي شوم و حجم خالي آن درونم را مي لرزاند. عجب […]

  • ح مثل پدر

    نویسنده: farzaneh foolady

    اسم پدر که می آید به یادت می افتم. گرچه به تو پدر نمی گفتم. کوچکتر که بودم حتی نمی توانستم اسمت را بنویسم. همیشه فکر می کردم حجاقا درست است یا حاجی آقا یا حاجاقا. و همیشه فکرمی کردم چرا به تو حاجاقا می گویم. همیشه دلم می خواست مثل خیلی ها به تو […]

  • روز کاری شلوغ

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    هر کار می کرد فرصتی براش فراهم نمی شد تا بتونه قولی را که چند وقت پیش برای انجام هر روزه اون به خودش داده بود انجام بده .. چند روزی بود با خودش عهد بسته بود که هر روز صبح تو محل کارش قبل از شروع کارهاش  ی متن بنویسه اما .. اما اون […]

  • مادر به زودی می آید

    نویسنده: صادق هارونی

      شکوفه ها خود ذوق کرده بودند و با بی قراری خود را به همه نشان میدادند. بهار، عطرش را بی هیچ توقعی در هوا میپراکند. باد های اول بهار روزه میکشیدند وگهگاهی شکوفه ها را در دوران طفولیت بر زمین میزدند. اما درختان را شیدا میکرد و میرقصاند. همه ی مردم، لحظه شماری می‌کردند […]

  • چشمان‌ همیشه در خواب

    نویسنده: مصطفی ارشد

    صدای سوت آقا جلال را نمی‌شنید، نگران‌ بود که چرا سرکارش‌ نیامده است.-” کاش آدرس‌ خونشو داشتم، تا از حال و روزش با خبر می‌شدم. “صدای تِق‌تِق عصایی را از پشت سرش ، احساس می‌کرد. حدس‌ زد که باید سید مرتضی باشد.سرش را کمی به سمت چپ، بالا گرفت.-” صبح بخیر ، دیر کردی آقا […]

  • مهربانی ها

    نویسنده: زینب قهرمانی

    وارد خانه می شود. لباسهای بیرون را در می آورد و لباسهای خانه را می پوشد.  می آید سروقت کتابخانه اش. روی کتابخانه ی کارتونی که خودش درست کرده، پاکت نامه ای می بیند. برمی دارد. درب باز نامه توی ذوقش می زند. چرا نامه باز شده! سر وقت مادرش می رود، نامه را نشان […]

  • حبس

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    حکم ابد را که برایش بریدند، عزیز ضجه زده بود و وکیل جوان گفته بود: “حاج خانوم! به خدا ما خیلی تلاش کردیم اعدامو بکنیم حبس ابد، این حکمم نمیمونه، عف میخوره ایشاالله، امیدتون به خدا باشه”.حالا آمده بود بیرون؛ همکاری با پلیس در روند بررسی پرونده، حسن رفتار و عفو عمومی ابدش را رسانده […]

  • تند و سریع

    نویسنده: Maryam Shokrane

    چند ساعتی بود که داشتیم واسه دخترم ،دنبال کفش از این کفاشی به آن کفاشی می رفتیم. یا رنگ مورد علاقه‌اش را نداشتند یا سایز پای دختر من موجود نبود. حسابی خسته شده بودیم. پسرم هم دیگر صدایش درآمده بود و میگفت:بگذاریم برای یک روز ديگر.  من خیلی گرسنه هستم ، مامان. شوهرم پیشنهاد داد […]

  • لهجه ی تابلو

    نویسنده: farzaneh foolady

    خانوم باجی خدا بیامرزم کلمات قصار زیاد می گفت یکی از کلمات قصارش این بود که “اصفانی جماعت تو آشی یَخنه ترش هم پیداس.” و همه ی ما بارها و بارها به این واقعیتی که او گوشزد کرده بود، رسیده بودیم. مخصوصا من که تعطیلات تابستان هرسال، یک ماهی می رفتم پیش دخترخاله ام تهران […]

  • کشیشِ مشاور

    نویسنده: صادق هارونی

      خداراشکر که از آن برهه ی تاریخی لعنتی عبود کردیم. سه سالی طول کشید تا همگی واکسینه شدیم.مردم افسرده شده بودند و ماسک به یک پوشیدنی مثل پیراهنتبدیل‌شده‌ بود چرا که همیشه با ما بود. الکل به دشمن اول ریه ها تبدیل شده بود همچون نیزه ای ریه ها را میازرد. خیلی از مشاغل […]

  • آرزو

    نویسنده: زهرا طوسی

     یکی از علاقه مندیهای من سفره و البته یکی از مقاصد مورد علاقه ام هم مالزیه. خب من این آرزو رو چند سال در ذهنم داشتم ولی خب به دلیل اینکه سفرهام به تنهایی و با تور بود ترسهایی رو هم داشتم. خب تا حالا سفر خارجی نرفته بودم البته به غیر از مکه، سوریه […]

  • داستان سی و پنجم: لای بوته های بی تمشک

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    افتاد لای بوته­ ها. ظهر، وقتی دخترک، همان‌که آناهیتا صدایش می‌کردند، کتش را درآورد تا زیر سایه ­ی من بیندازد و روی زمین بنشیند. همان موقع از جیب کتش افتاد لای بوته­ های تمشک. حالا همه ­شان بسیج شده‌اند دنبال انگشتر او. کل مسیر این اطراف را قدم‌به‌قدم گشته ­اند؛ الا همین‌جا جلوی چشمشان را. […]

  • چهل سالگي

    نویسنده: الهه عليان

    دقيقا يك سال پيش در چنين روزهايي بود كه بي قرارترين، تاريكترين  و سردرگم ترين روزهاي زندگي ام را مي گذراندم. پانزده سالي ميشد كه تصميم گرفته بودم خدا را از زندگي ام حذف كنم و رها باشم. به همين جهت تنها اصلي كه نگه داشتم رعايت اخلاق بود و در بقيه موارد همه قيد […]

  • خانه قدیمی

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    نمی دونست کی می خوان از این خانه برن اما می دونست که باید به زودی اون خونه را ترک کنن .. اما او به این خانه خو گرفته بود خیلی بهش عادت کرده بود .. دوست داشت هنوز چند روزی اونجا می موندن و از فضای آرامش اون استفاده کنه.. به پنجره نگاه کرد […]

  • روژا

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    چقدر دور و برت شلوغ شده ، وقتى آوردمت اينجا خالى خالى بود.اين درخت بيد مجنون كه كاشتن چه سايه ى خوبى انداخته روى قبرت آره راست ميگي بابا،بى معرفتم خيلى وقته نيومدم . تو كه رفتى ،منم رفتم بدون تو ديگه اين شهر ..شهر من نميشداز اولش هم نبود باباميدونى كه چى ميگمشايد هم […]

  • روز پدر

    نویسنده: Aahmad alamdar

    روز پدر ساعت ۱۱ شب به خانه برگشتم. با پدر و مادرم قهر کرده بودم. فکر می کردم موقعی که به خانه برگردم هر دو خواب هستند. نمی خواستم با پدر و مادر روبرو شوم. حوصله غر زدن های مادر و جر و دعواهای پدرم را نداشتم. هیچ وقت حوصله صحبت کردن با پدر و […]

  • خوراک میگو

    نویسنده: Aahmad alamdar

    خوراک میگو از گرسنگی روده کوچیکه روده بزرگه رو داشت قورت می داد. دست و پاهایم شل شده بود و دل ضعف گرفته بودم. هر غذایی را در ذهنم تصور می کردم که الان به خانه می روم و دلی از عزا در می اورم. خسته و کوفته از یک روز تحصیلی و درس و […]

  • گردش کذایی

    نویسنده: Maryam Shokrane

    تابستان، عصرهای جمعه، خواهرها و برادر ها و خانواده هایشان قرار داشتند که به اتفاق پدر و مادر پیرشان، بساط شامی را فراهم کنند و در گرمای دلپذیر شبها ،روی چمن پارکی بنشینند و دیداری تازه بکنند . این طوری زحمتی هم روی دوش پیر مرد و پیر زن نمی افتاد و آنها هم ،غروب‌های […]

  • بی خیالی اش دلیل داشت

    نویسنده: زینب قهرمانی

    آماده شده بود برود مدرسه که زنگ خانه شان به صدا در امد. در را باز کرد. از بچه های مدرسه بود. سلام داد و گفت:- آمدم باهم بریم مدرسه. دختر با تعجب نگاهی کرد و گفت:- اتفاقی افتاده، و تو دل خودش گفت:- مریم هیچ وقت دنبالم نمی اومد، ما الان سه ساله هم […]

  • پرواز بی‌بازگشت

    نویسنده: مصطفی ارشد

    بلندگوی فرودگاه، مسافران پرواز شماره‌ی ۱۷۴ را فرا‌ می‌خواند که به گِیت شماره‌ی ۸ بروند.تو، فنجان‌ چایی‌ات را که به آویشن آغشته شده بود‌، نیمه‌کاره روی میز رها کردی، ایستادی.دسته چمدانت‌ را گرفتی و به آرامی او را به دنبال خودت می‌کشاندی‌.هر از گاهی، به پشت سرت‌ نگاه می‌کردی و تابوتی‌ که، تمام زندگی‌ات را […]

  • گفتگو

    نویسنده: farzaneh foolady

    گفتگو خانوم! وقت دارین؟ بله که وقت دارم بفرمایین. خانومم….. بله . برنامه میخوای بنویسی؟ برنامه م میخوام. ولی . میخواستم یه حرفی هم بزنم. خب …. گوش میدم. خانومم. آخه . نمیدونم از کجا شروع کنم . میدونین . نمیشه آخه. من منتظرم از هرجا دوس داری. شروع کن آخه چی بگم. نمیدونم ….. […]

  • ۳۶۶ روز

    نویسنده: سارا مقدسی

    درست است که هیچوقت نمی‌توانی حدس بزنی کی آخرین بار است. اما در این مورد هیچوقت حتی در تاریک‌ترین کابوس‌هایت هم نمی‌توانستی حدس بزنی قرار است چنین پایانی داشته باشی. با اینکه ترم آخر بودیم و می‌دانستیم این آخرین روزهای این دانشگاه و خوابگاه است، هنوز به همان روزهای باقیمانده دل‌خوش بودیم. تا اینکه خبر […]

  • شب برفی

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    ابری که از سوراخ کتری بیرون می‌زند نشان از غلَیان درون آن دارد و غلبهُ آب بر آتش، نشان از ادامهُ زندگی. زمستان لحاف سفیدش را تا پشت شیشه بالا آورده، اما برف، هنوز دست بردار نیست. انگار می‌خواهد تمام پارگی‌های این لحاف را رفو کند. درست مثل مادر بزرگ که هر وقت خانهُ بچه […]

  • همسایه

    نویسنده: زهرا طوسی

    اعظم خانم یک سالی میشد که به خونه جدید اومده بود. خونه اش یک واحد آپارتمانی در طبقه سوم بود که چسبیده بود به یک واحد دیگه. توی اون طبقه همون دو تا واحد بودند. اصلاً بزارید کامل توضیح بدم. یک خونه چهار طبقه بدون آسانسور که توی هر طبقه دو واحد به هم چسبیده […]

  • داستان سی و چهارم: هیاهوی بسیار برای هیچ

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      پیشترها یک چیزی حدود ده دوازده سال پیش، خیلی با آدمهای اطرافم راجع به همه چیز بحث می کردم. سعی می کردم به آنها اثبات کنم که شیوه دریافت اطلاعاتشان درست نیست. این که چیزی صرفا از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و تکرار ، لزوما باعث اعتبار یا درستی آن چیز […]

  • چنگال ها عقب مانده هستند

    نویسنده: Nasim ebrahimifar

    چنگال ها عقب مانده هستند بور بورمرد میانسالی بود با قدی متوسط موهایی جو گندمی داشت و چشمانش نیمه باز بود ابروهایی پر پشت با دماغی که برایش زیاد از حد بزرگ بود از مال دنیا جیب پر از پول نصیبش شده بود زن و همسر داشت و صاحب فرزند بود مرد هوس بازی بود […]

  • رگِ غیرت الکی

    نویسنده: صادق هارونی

      بعد از درست کردن سر و وضع خودش‌ و ‌سرسری آبی به موهاش زدن، جلوی دوربین ظاهر شد و حرف خود را با این جملات آغاز کرد؛ سلام خدمت بینندگان عزیز ،ساختمانی که پشت سر من میبینید، بنای اجلاس رم ، محل نشست وزرای خارجه سه کشور ایران، چین و روسیه هست البته به […]

  • سفر

    نویسنده: الهه عليان

    سفري ديگر را آغاز كرده ام. سفري از خود به خود. من هماره در سفرم مقصدم سفر است و راهم نيز. من دست اندازهايش را مي ستايم و با آنها زير و زبر مي شوم. در آغاز سفرهايم نمي دانم كه در سفرم اما بعد از مدتي هر سفري هويت خويش را بر من نمايان […]

  • کـــشف اســتاد مـاکـان

    نویسنده: مصطفی ارشد

    دیشب از حرف‌های ننه کلثوم متوجه شدیم که استاد به دریاچه سد میجران آمده است. کنار دریاچه‌ای حدود سی کیلومتری جنوب شرقی رامسر ، بوم نقاشی‌اش نیمه‌کاره و پالت رنگش میان سبزه‌ها ، واژگون و خشک شده بود. اما استاد ماکان در بی‌نشانی به سر می‌برد ، ناپدید شده بود. چیزی جز ردپایی خیس و […]

  • تولدی دوباره

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    شیشه الکل روی میزش دیگه نصفه شده بود .. این دوران خیلی از مایع ضدعفونی برای تمیزکردن میز کارش استفاده می کرد .. گه گاهی این تمیزکاریش حالت وسواس گونه می گرفت ، و اون موقع بود که  سعی می کرد با خواندن یک نوشته و یا گوش دادن موسیقی حالش را بهتر کنه تا […]

  • لوزی

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    صندل کوچک لا انگشتیی روی خون به سمتم سر می خورَد.خاکی که از سونامی گِل شده را می کنم،تا زیر صدف ناخن هام فرو می رود.شیشه ی شیرش روی قفسه ی سینه اش شکسته و پوست شکلاتیِ پف آلودش به سمت سیاهی می رود.هنوز نتوانسته ام به فرح پهلوی خبر برسانم اسبهایی که سفارش داده […]

  • دزد با مرام

    نویسنده: شیرین کلانتر

    امروز برای خرید شب عید با پدرم بیرون رفتیم. ماشین رو حوالی پاساژ میرداماد تهران پارک کردیم. کیف کولی من خیلی سنگین بود. مستقیم از دانشگاه آمده بودم و در کیفم لوازم معمول یک  دختر دانشجوی بیست ساله پیدا میشد: لپ تاپ، کتاب هام، عینک آفتابی، عطر، کیف لوازم آرایش و غیره. به پدرم گفتم: […]

  • خرسِ روی کارت پستال

    نویسنده: فروغ اصغری

    هیچکس حرفهایم را باور نمیکرد.همه میگویند از وقتی برای کنکور درس میخوانی دیوانه شدی و توهم میزنی.شاید هم بخاطر اینکه هیچ دوستی نداری و نمیتوانی برای خودت دوستی پیدا کنی. روی تخت رو به سقف دراز کشیدم و کارت پستالی که یک خرس چاپ شده داشت تکان میدادم و میگفتم: یالا حرف بزن بگو دیوونه […]

  • داستان سی و سوم:حق است یا فضیلت یا مایه نخوت؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    عصبانی و خشمگین مثل ماده‌شیری غران می‌نشینم پشت فرمان ماشین و دارم به زمین و زمان فحش می‌دهم. یکی از دانشجوها توی جلسه دفاع با آمارهای من‌درآوردی آبروی من و استاد مشاور و کل دانشکده را جلوی داور خارجی برده! خودم دارم با خودم دعوا می‌کنم و چند تا دیوانه‌ای هم که همیشه توی سرم […]

  • انصاریان عزیز

    نویسنده: صادق هارونی

      محبوب بود و دوست داشتنی از همان اول و وقتی که به بازیگری روی اورد محبوبتر هم شد. همگی دوستش داشتیم چرا که از اون سلبریتی های محافظه کار نبود وبرای شاد کردن دل مردم همه چیز میگفت. فکر میکردم حالا حالاها داشته باشیمش که یه ویروس دست ساز لعنتی که از آزمایشگاه ووهان […]

  • صفر خوشگل

    نویسنده: زینب قهرمانی

      اعداد را دوست داشت. ریاضی را خوب می خواند و ساعتهای ریاضی خوشش می آمد که لنگان لنگان پای تخته برود و مساله ریاضی حل کند. زنگ آخر است. معلم شروع به درس دادن کرده اما حس درس آن طور که باید باشد در بچه ها نیست و شلوغ می کنند.دختر توی دلش غر […]

  • گنجشک کوچولوی راضی

    نویسنده: farzaneh foolady

    گنجشک کوچولوی راضی مادرم همیشه دلش می خواست جای گنجشک ها باشد. می گفت گنجشک ها می توانند به هرجا که بخواهند پرواز کنند و مثل ما اسیر زمین نیستند. اما من یک گنجشک می شناسم که از گنجشک بودنش راضی نبود.او با بقیه ی گنجشک ها از این شاخه به آن شاخه می پرید […]

  • به من و تو چه؟

    نویسنده: Maryam Shokrane

    میترا و شوهرش چند سالی خارج از کشور زندگی کردند و همان جا صاحب فرزند شدند. اول اقامت دائم و چند وقت بعد هم تابعیت گرفتند. هر دو از سال‌های آغازین جوانی در غربت و دور از خانواده به سر برده بودند .درس خواندند و سخت ،بسیار سخت کار کردند. ولی روحیه هر دوتاشان طوری […]

  • همدم

    نویسنده: سیما محمدی

     اتاقم اغلب تاریک است و تنها صدای مانوس با من همان تالاپ تلوپ های همیشگی است . دیوار هایش مرطوب است و چسبنده ، شاید احمقانه به نظر برسد که چرا در چنین جایی زندگی میکنم ،ولی من عاشق همین نمناکی وچسبندگی اش هستم .البته صدای دیگری هم به گوشم میرسد، شبیه به یک زمزمه […]

  • ارتباط بین فرهنگها، alt و shift

    نویسنده: طاهره زنگوئی

    alt و shift را می گیرم و شروع می کنم به نوشتن. تایپ می شود صصص. نگاه صفحه لپ تاپ می کنم و دوباره alt و shift  را می گیرم. این بار تایپ می شود: www. می خواهم بروم به سایت صد داستان. در ادامه می نویسم ۱۰۰ و بعد لیستی که نصف صفحه لپ […]

  • چشمان گرسنه

    نویسنده: الهه عليان

    نشسته ام درون كافه اما اين بار تنها. به ميزها نگاه مي كنم به ديوارها به سقف آن كه پوشيده از گوني است و هوايي كه بوي سيگار در آن پيچيده. به صندلي رو به رويم مي نگرم كه تو هرگز خالي اش نمي گذاشتي. به اينكه مدتي است كه چيزهايي تغيير كرده است. تا […]

  • حق

    نویسنده: مرجان اکبری

    – سلام مادر! + سلام دخترم! خوبی؟ چکار کردی؟ با هدی صحبت کردی؟ – بله، فایده‌ای نداره. تصمیم خودش رو گرفته. + دیروز می‌گفت وکیل گرفته. راست می‌گه؟ – بله مادر، حق داره. باید حق و حقوقش رو بگیره. این دو طفل معصوم خرج دارند. + الهی بمیرم برای این دو تا بچه. دیشب پدرت […]

  • اعتیاد

    نویسنده: محمدمهدی میرزایی

    http://اعتیاد سم شخصیت اصلی ما بهروز است ۰بهروز بیست اسال دارد ۰ بهروز با پدر و مادر خود زندگی میکند ۰ پدر بهروز مهندس است و شرکت دارد ۰ او برای رفاه و اسایش بهروز و مادر او بسیار تلاش میکند ۰ وضع مالی ان ها عالی است ۰ پدر بهروز خیلی به علاقه دارد […]

  • ظــنِ شــاهــیـن

    نویسنده: مصطفی ارشد

    تنها ماشینی که وسط اتوبان با سرعت نور پیش می‌رفت، ماشینی بود که شاهین کلانتری پشت فرمان آن نشسته بود.. دست‌هایش را از روی فرمان برداشت و موهایش را با کشی که دور مُچ دستش بود، به پشت سر بست. نگاهش را از روی ساعت‌ مچی‌اش برداشت‌ و نیم‌نگاهی به اسلحه کمری‌ برتا‌ ۹۲‌، که […]

  • کرم کوچولو

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    ساعتی بود که باران بند آمده بود ، کم کم هوا داشت روشن می شد . کرم کوچولو سر از خاک بیرون آورد ، هوا خیلی مطبوع شده بود سرمای هوا آنچنان زننده نبود ، باد می‌وزید ، هنوز ابرهای سیاه در آسمان دیده می شد . کرم کوچولو این هوا را خیلی دوست داشت […]

  • تولدی دیگر

    نویسنده: فائزه صفا

    نوای زمان در گوشم فریاد می‌کند و من بین دقیقه ها گم شده‌ام، ثانیه ها مرا بلعیده‌اند. هیچ ایده ای ندارم چه مدت است که به پاندول فلزی ساعت دیواری دیوار رو‌به‌رو که پیوسته به چپ و راست میرود زل زده ام. نمیدانم چه شد که به اینجا رسیدم، نمیدانم چطور قسمت آخر از فصل […]

  • پرواز

    نویسنده: مرجان اکبری

    به ساعت ماشین نگاه کردم. هم‌زمان صدای پیامک گوشی که از هواپیمایی درخواست گرفتن کارت پرواز کرده‌بودند، با صدای خانم گوینده‌ی نشان بلند شد:« هفده کیلومتر از مسیر آزادگان » به فلش روی صفحه‌ی گوشی نگاه کردم که یک مسیر طولانی را سیاه نشان می‌داد. از نگرانی تنم مور‌مور شد. به احمد گفتم:« نکند به […]

  • به وقت پیر شدن نرگس

    نویسنده: Nasim ebrahimifar

    نرگس زن زیبایی بود خودش بهتر از هرکسی این را می‌دانست اما هرگز نسبت به آن همه زیبایی غروری در درونش نبود هر وقت کسی از زیباییش تعریف میکرد خیلی عامدانه و با شیطنت می‌گفت کاش خدا بجایش کمی هوش به من میداداونوقت شوهرم مجبور میشد برایم پول خرج کند هی من ناز میکردم و […]

  • نگاه میکنم، نمی‌بینم

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    به كفشم نگاه ميكنم و دلم ميخواهد تا آماده شدن مشترى بعدى اول سيگارى آتش بزنم،بعد بروم دستشويى و هر چه خورده ام و ديده ام را بالا بياورم اما به جايش شير آب را باز ميكنم و يك مشت آب ميپاشم روى صورتم.سعيدى كف اتاق را شُسته نَشُسته خودش را ميرساند به آبدارخانه و […]

  • صبحی که او آمد

    نویسنده: فروغ اصغری

    صدای باران آنقدر بلند بود که نمیتوانستم بخوابم.از لای پرده اتاقم ،نور چراغِ عابر سو سو میزد.نمیدانم چطور باید بخوابم.فردا روز بزرگی بود.آنهمه عشق در این سالها،بعد از طلوع آفتاب، شکوفه میداد.چند هفته مانده به بهار من سال ام را از خدا تحویل میگرفتم. زیباترین شبِ هر دختر، وقتی است که صبح ،عاشق ترین عروس […]

  • داستان سی و دوم:صداهایی که «من» شدند.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    هدی تو از نوشته­ های قدیم من چیزی داری؟ به جز اونایی که بهم دادی واسه هدیه ­ی فارغ ­التحصیلی محمود؟ نه فکر نکنم. هر چی داشتم همون دفعه بهت دادم . یه داستان داشتی؟ اسمش ایمان بود! اونُ موقعی که ایمان و لیلا توی عقد بودن، دادم بهشون دیگه به من پس ندادن. میخوای […]

  • کیسه زباله

    نویسنده: شیرین کلانتر

    مغزم، عین پلاستیک آشغال آشپزخونه ام که زیرش گندآب جمع شده در آستانه ی ترکیدنه. هم نمیخوام بترکه که تمیز کاری بعدش نیفته گردنم، هم میدونم اگر بترکه سبک میشم. چقدر تکرار. کاش اصلا تو آشپزخونه پلاستیک آشغال نداشتیم. یه سوراخی روی کانتر تعبیه می کردیم که پوست موز، چیپس، بقیه سالاد یا هر آتا […]

  • گلدان‌های مهرانگيز خانم

    نویسنده: Maryam Shokrane

    پسر خانم همسایه مان خواننده شده .البته پسرشان آهنگساز هست و دستی در عالم موسقی دارد.  او تهران زندگی می‌کند و مادر اینجا. مهرانگيز خانم چند وقت پیش پیام داد به من و گفت : اگه شبکه پی ام سی دارید روشن کنید “،داره آهنگ پسرمو پخش میکنه. “ من دیر پیام رو دیدم و […]

  • جوجه ی بینوا

    نویسنده: صادق هارونی

    گاهی در زندگی چیزهای کوچک، خیلی کوچک، جوری آزار میرساند که چیز های  بزرگ هرگز توان چنین کاری را ندارند. چنان با پاها و سرش از درون ظربه به پوستهی تخمش زد، تا بالاخره به دنیا آمد. در حالی که سرش را تا نیمه از تخم بیرون آورده بود، به چشمانی خمار و نیمه باز […]

  • آشنای بی نام

    نویسنده: زینب قهرمانی

      همکلاسی اش کنار دستش ایستاده بود، داشتند با هم صحبت می کردند. وسط صحبتشان دختری از کلاس دیگر پرید وسطشان و دفتری را رو به دختر گرفت و هول و با عجله گفت:- اینو بده سمیه، دختر به همان سرعت دختر کلاس  دیگر به او گفت:- سمیه کیه من نمی شناسم، دختر با تعجب […]