تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان چهارم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • هانیه هژبرالساداتی / (105)
  • farzaneh foolady / (100)
  • مصطفی ارشد / (100)
  • زینب قهرمانی / (100)
  • Fatemeh Haghighat / (88)
  • صادق هارونی / (87)
  • Aahmad alamdar / (77)
  • الهه عليان / (70)
  • شیرین کلانتر / (57)
  • زهرا طوسی / (45)
  • سال هزار و پانصد

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    می نشینم کنار گلنار. خواب است انگار. اسمم را صدا می زند. آرام دست می گذارم روی صورتش، چشمهایش را باز می کند، لبخند سرد بیهوده ای می زند، لبخند سرد بیهوده ای می زنم. دستکش من و ماسک صورت او، دو حائل بدذاتند میان دست نوازش من و پوست ملتهب دختر پانزده ساله ام. […]

  • آسمان میگریست

    نویسنده: صادق هارونی

    آسمان میگریست آسمان حالا خسته از انباشته شدن این همه غصه، دو روز تمام بود که بغضش را میگریست. خورشید که جرأت نمیکرد همصحبتش شود، پشت ابر ها قائم شده بود تامبادا مورد خشمش قرار گیرد. نه رنگ آبی شادی را داشت و نه سیاهی آرامش را بلکه چیزی بود میان این دو، مثل اینکه […]

  • امتحان

    نویسنده: شیرین کلانتر

    خواب دیدم که رفته بودم به یک ماموریت جنگی. چرایش را نمیدانم. سلاح خاصی هم نداشتم. نه چاقو نه تفنگ. دانشم هم از جنگ قد همینی که در بیداری دارم بود. اصلا حتی نمی دونستم  که باید چیکار کنم. خلاصه با دو سه نفر دیگر که برعکس من که با لباس خانگی بودم، از این […]

  • مرگ با قامتی از شن

    نویسنده: صادق هارونی

    مرگ با قامتی از شن هزاران سال بود که آسمان این گوشه از زمین را طرد کرده بود و حاظر نبود قطره ای باران به اینجا هدیه کند. در عوض خورشید از جان مایه میگذاشت و تا میتوانستمیسوزاند. تا چشم کار میکرد ماسه بود و ماسه. گهگاهی عقربی که از گرما به زیر شن ها […]

  • تام هاردی در حجره ی اوس علی

    نویسنده: صادق هارونی

    تام هاردی در حجره ی اوس علی محوطه بازار عبارت بود از سالنی بزرگ با طولی بسیار بیشتر از عرض. سقفی بلند که در هر چند متر، یک حفره در سقف داشت که به آفتاب اجازه میداد به بازار ورودکند، تا کف زمین برسد و یک نگاهی به بازار بیندازند و چراغی باشد در دل […]

  • درختان چنار

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    ردیف چنارهای سر بفلک کشیده کنار باغچه که به ستون ایستاده بودند، حکایت از سالهای طولانی زندگی این حیاط و باغچه اش داشت. چنارها آنقدر بلند بودند که تا چند تا حیاط آنطرفتر سرک می‌کشیدند. صبح که میشد اولین اشعه های خورشید روی آنها می‌نشست و غروب هم آخرین شعاعهای خورشید از نوک آنها می‌پرید. […]

  • مرد پارتایی، افتخار ملی

    نویسنده: شیرین کلانتر

      در شهر ما، پارتا، فقط یک مجسمه وجود دارد. بعد از آخرین جنگمان که در آن توانستیم خاکمان را از چنگ دشمن در بیاوریم، همه چیز آرام اما مستدام رو به آبادی رفته است. از آنجایی که زن ها و مردان زیادی در این جنگ کشته و نابود شدند، دولت تشخیص داد که قرار […]

  • گزارش -۴۰

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    بعد از ماه ها تلاش شبانه روزی  امروز روزی بود که باید ثمره این شب بی خوابی ها و با صبح بیدارماندن ها و تفریح و سرگرمی نداشتن هایش را ببیند این گزارش برایش گزارشی بود که خیلی حیاتی بود .. و باعث می شد تمام عمرش را به گونه ای دیگر سپری کند این […]

  • تسلیم – ۴۱

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    با هزار زور و زحمت به خانواده مقتول می خواست ثابت کند که کار کار او نبوده و چاره ای نداشته در واقع در اون لحظه داشته از خودش دفاع می کرده .. به مادر مقتول می گفت باور کن اگر کمی دیر جنبیده بود الان او جای پسرش زیر خروارها خاک خفته بود.. آن […]

  • هدیه -۴۲

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    می خواست بهترین هدیه را برای معلمش به یادگار ببرد .. خیلی دقت می کرد که با توجه به شناختی که از معلمش در طی سال تحصیلی پیدا کرده بود هدیه ای بخرد که او حتما ازش خوشش بیاید .. داخل مغازه شد و با ظرافت خاص و دقیق به اجناس مغازه نگاه کرد .. […]

  • دانایی -۴۳

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    تلاش می کرد همه چیز را بفهمد و درک کند  تحلیل کند اما هر چه بیشتر تلاش می کرد ندانسته هایش بیشتر می شد .. نگاهش به همه چیز تغییر کرده بود ..نمی دانست باید چه کند .. احساس بی کفایتی و بی هودگی داشت می کشتش ..اما .. تا اینکه یک روز به خودش […]

  • چاره – ۴۴

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    سعی کرد بخوابد اما فکرش خیلی مشغول بود چنددقیه ای طاق باز خوابید و به سقف خیره ماند .. چشمانش را بست و اما خوابش نبرد .. باز از این پهلو به آن پهلو شد .. دید نه خوابش نمی برد .. از تخت بلند شد و به سمت آشپزخانه آمد و برای خودش چای […]

  • شکستن -۴۵

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    ظرف بلورین چندین ساله به زمین افتاد و چندین تکه شد چه کار می شد کرد بچه است دیگر .. صاحب خانه کلافه شده بود اما نمی خواست به روی خودش بیاورد ..با لبخندی احساس خجالت والدین کودک را پاسخ داد ..  با عجله به سمت آشپزخانه رفت .. اینقدر عصبانی بود که متوجه نشد […]

  • رهایی -۴۶

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    دیگه وقتی برای سبک سنگینی انتخابش نداشت باید حتما انجامش می داد .. با هر سختی بود دل را به دریا زد و شروع به کار کرد هرچند خیلی برایش این اتفاق سخت بود .. ماها بود به آنجا آمده بود و هر شب با خودش تصمیم می گرفت که از فردا اون کار را […]

  • هواپیمای کاغذی -۴۷

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    چند هواپیمای کاغذی ساخت توی هوا تابشان داد یکی پس از دیگری در هوا پرواز می کردند و به زمین می افتادند فرودی که با ذوق و شوق پسرک همراه می شد و با شوقی بیشتر هواپیمای بعدی را در هوا پرتاب می کرد .. حالا با گذشت چندین سال همچنان با آن هواپما ها […]

  • تنها -۴۸

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    دخترک چشمانش به پرنده ای بود که برای پرواز در تلاش بود اما حواسش به دونه های روی آسفالت خیابان بود به جای پرواز می پیید و می رفت سراغ دانه بعدی اینقدر به این کار مشغول بود که حتی غریضه اش او را یاری نمی کرد .. وقتی دخترک بهش نزدیک می شد به […]

  • قرار – ۴۹

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    با خودش قرار گذاشته بود هر هفته به آنجا سری بزند اما امروز خیلی سرش شلوغ بود .. مشغله کاری اینقدر زیاد بود که فرصت برای نوشیدن چای نداشت.. آبدارچی سومین چایی سرد شده را از روی میزش برداشت تا به خود آمد آبدارچی لیوان چای سرد شده را از روی میز برداشت .. از […]

  • دفتر املا

    نویسنده: Aahmad alamdar

    دفتر املا شاید هیچ روزی به اندازه روزهای سه شنبه برایمان لذت بخش نبود. خاطره روزهای سه شنبه و برنامه کلاسی همیشه برایم تازگی دارد. تمام هفته را چشم انتظار روز سه شنبه بودیم. شاید لذت بخش تر از روز جمعه. همه دانش اموزان انتظار تعطیلی آخر هفته را داشتند، اما روز سه شنبه برای […]

  • جسارت – ۵۰

    نویسنده: نفیسه رضایی افضل

    ساعت ۱۲ شده بود هر چه از ساعت دوازده بیشتر می گذشت تعداد مهمانان بیشتر می شد ،‌ بالاخره بعد از گذشت چند دقیقه همگی رسیدن و شروع به خوش و بش و بازدید کردند . همه بابت این دور همه خورسند و خوشحال بودند .  همه به خوبی می دونستن که برای آشتی دادن […]

  • چای غم

    نویسنده: شیرین کلانتر

    امروز از کنار اتاق شادی رد می شدم دیدم پرده های اتاقش را کشیده   چای غم می ریخت به جلوی اتاق که رسیدم دیدم خشم هم پشت میز گرد دونفره شان نشسته شادی دستان خشم را فشرد و گفت: میخواهم برقصم. برایم بنواز. خشم سازش را از کنار صندلی اش برداشت و شروع به نواختن […]

  • مریخ و لات بازی

    نویسنده: صادق هارونی

    مریخ و لات بازی آسمان حالاداشت طیفش را به سیاهی تغییر میداد وازخورشیدغروبی مانده بود واشعه ای سرخ فام،گویی داشت شیفتش تمام میشد تا در آنطرف کره زمین انجاموظیفه کند،سایه ی خانه ها از بین رفته بود و چراغها یکی یکی بیدارمیشدند،مادری از خانه به بیرون دوید و خطاب به کودکش گفت که بازی بس […]

  • داستان صد و پنجم: فمینیسم باراشگاهی

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    شیر بنز داشت. توی یه خونه ویلایی بزرگ زندگی می‌کرد. شیر، مادر و پدر مهربونی داشت و تمام عمرش از محبت سیراب شده بود. زندگی خوب و مرتبی داشت و همه‌چیز سروقتش انجام‌شده بود. سروقتش رفته بود مدرسه. سروقت دانشگاه. سروقت فارغ‌التحصیل شده بود، سروقت رفته بود پی یه شغل شیک و تروتمیز و شیر […]

  • چتر بارانی

    نویسنده: Aahmad alamdar

    چتر بارانی هیچ وقت به یاد نداشتم همچنین بارانی از آسمان ببارد. این بار انگار همه چیز عوض شده بود. آسمانی که سال ها بخیل بود و هیچ آبی برایمان نمی فرستاد، حالا حسابی دست و دلباز شده بود. مثل این که شیر فلکه آب را باز کرده باشند از آسمان آب به سر زمین […]

  • جنگل

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    غروب تا نوک قله هم رسید. حالا دیگر این پایین توی جنگل، شبِ شب بود. در سکوت مطلق جنگل، فقط صدای رودخانه کوچک انتهای دره و خنکای آن، تنها راهنمای گمشدگان! امید و علی پشت به پشت هم راه می‌رفتند. خش خش برگهای نمناک کف جنگل، سایه های وهم انگیز انبوه درختان، صداهای ریز و […]

  • آقای شورا

    نویسنده: Aahmad alamdar

    آقای شورا خودم هم نمیدانم چرا الکی الکی خودم را جزو آدم حساب کردم. اصلا نمی دانم چرا بی خود و بی جهت خودم را وارد این بازی های سیاسی کردم. البته سیاسی که نمی شود گفت ولی خب جزو ادم حسابی ها شدیم. یک دانش اموز ساده و یک لا قبا که از مسئولیت […]

  • خفاش شب

    نویسنده: Aahmad alamdar

      هیچ کس فکر نمی کرد کار به اینجا بکشد. کار امروز و دیروزش نبود. ده سال تمام مشغول به کار بود. اینقدر خودش را نزدیک کرده بود که دیگر کسی جرات نمی کرد به غیر از ماشین خفاش شب سوار ماشین شخص دیگری شود. حتی خود مسئول خوابگاه دانشجویان هم تمامی رفت و امدش […]

  • خاطرات یک بیشعور

    نویسنده: Aahmad alamdar

      خودم هم نفهمیدم چطور شد. اصلا نمی دانم چگونه به عالم مردگان راه یافتم. وقتی در صف انتظار برای ورود به بهشت و جهنم بودم، یکی از نگهبان ها پرسید: چگونه مرده ای. اسم شما را خارج از لیست عزراییل است و در لیست بیشعورها قرار دارد.  گفتم بله درست است. برگزاری عروسی را […]

  • اسدی در دوراهی

    نویسنده: صادق هارونی

    اسدی در دوراهی سکوت مطلق بر اداره حکم فرما بود و فقط گاهی با صدای پنکه سقفی و بالا و پایین رفتن کلیدهای کیبورد، بهم میخورد. در بیرون اما، قطرات باران خود را به پنجرهمیکوبیدند، و تعدادیشان ‌به واسطه بخار شدن در هوا، فضای شرجی را به وجود آورده بودند. پنج کارمند پشت کامپیوترشان نشسته […]

  • متهم

    نویسنده: Aahmad alamdar

      برای کسی که هیچ جایی به جز شهر خودش را ندیده است، خارج شدن از شهر واقعا سخت و عجیب است. همه چیز برایش تازگی دارد. انگار یک آدم فضایی هست که همه چیز و همه جا برایش ناآشنا هست. از دیدن همه چیز و همه جا لذت می برد، اما همه چیز و […]

  • اتاق فکر

    نویسنده: Aahmad alamdar

    اتاق فکر شاید هیچ تجربه ای بدتر از انتظار کشیدن برای اتاق فکر زجرآور نباشد. ساعت ها نشستن در اتوبوس و خستگی سفر و فشارهای روحی و روانی ناشی از دوری از اتاق فکر آدم را به حالت احتضار در می آورد. صندلی های کوچک و خشک و شیشه های بسته و کیپ اتوبوس که […]

  • ویلیام تل

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    – ای بابا، حسن جان، شما هم بچهُ ما را کرده ای پسرت، مشکلمان هم نمایشنامه ویلیام تل، می‌دونی سیب را که هدف می‌گیری چقدر تن و بدن ما را می‌لرزونی؟ البته اگر به کاربلدی تو ایمان نداشتم که بچه را دست تو نمی‌دادم! حسن آقای امینی، لبخندی زد و گقت: چی میگی، آقای ملکی، […]

  • داستان صد و چهارم: منصور رحمدل

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      شاید هفت هشت بار دیده بودمش.اما گاهی انگار چند تا رفتار ساده از یک آدم کافیست تا با او احساس هم افقی بکنی. همانطور که چند رفتار ساده از یک آدم دیگر کافی است تا بدانی آبتان با هم توی یک جوی نمیرود. اولین بار و چندمین بار توی دفتر دکتر آزمایش دیدمش. جوانکی […]

  • داستان صد و سوم: روزنامه فردا

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      همیشه صبح ها زودتر از همه بیدار میشد. وقتی هنوز چراغ های همه محله خاموش بود. دور پارک را یک دور، میدوید، بعد روزنامه صبح را بر میداشت و تا آدرین بیدار شود، در حال خواندن روزنامه صبحانه را آماده میکرد. آن روز اما چراغ خانه همسایه روبه روی،همان دختر لج درآوری روزنامه نگاری […]

  • حقوق بشر، بی معنیست

    نویسنده: صادق هارونی

    حقوق بشر، بی معنیست نه خودش را میشناخت و نه اطراف را. آخرین  چیزی که یادش میامد، زنگ پایان کلاس بود. در حیات مشغول قدم زدن بود و با هوسی که بر او چیره شد، به دکّه یمدرسه رفت و پول تو جیبی یک هفته اش را، یک ساندویچ کالباس خرید. و با چه عذاب […]

  • سوگواری با یک کاسه نودل شفته

    نویسنده: فایی سولوکلو

    وارد اتاق انتظار می­ شوم. همه جا سوت و کور است. با خودم فکر می ­کنم احتمالا کار دکتر و تیم پزشکی طول کشیده و دیر کرده ­اند. در شش ماه گذشته فهمیده­ ام که کادر درمان و هر کسی که در بیمارستان هست؛ سخت می­ تواند خوش قول بماند. روی مبل همیشگی می­ نشینم […]

  • دختری که هیچ وقت یاد نگرفت مشت بزند

    نویسنده: فایی سولوکلو

    من از اول اهل شوخی و بازی با بچه­ های فامیل نبودم. نه اینکه خودم بخواهم اما از همان اول جوری بود که انگار من مالِ جمعشان نبودم. نه اهل شیطنت ­های پسران ه­ی پسرهای فامیل بودم و نه دلم به خاله بازی­ های طولانی دخترها رضا می ­داد. وقت ­هایی هم که دو گروه […]

  • امتحان تاریخ

    نویسنده: Aahmad alamdar

      هر کسی بگوید پول به درد نمی خورد دروغ گفته. اصلا باید بیاید با من رو در رو صحبت کند تا برایش ثابت کنم. پول واقعا چیز خوبی هست. کسی که می گوید پول خوب نیست، مهم سلامتی است قصه همان گربه ای است که دستش به گوشت نمی رسد و می گوید گوشتش […]

  • شیلات

    نویسنده: Aahmad alamdar

    شیلات یک روز در میان مسیر خانه تا شیلات را می رفتم. دقیقا یک روز در میان. با دوچرخه. به یاد صف شیلات که می افتادم، شب تا صبح را عزاداری می کردم. رفتن و ایستادن در صف شیلات خیلی سخت بود. خواب و آرامش را از من ربوده بود. برای خرید چند بطری شیر […]

  • هژیر خان، کمک

    نویسنده: صادق هارونی

    هژیر خان، کمک آسمان آبی، میزبان میهمانی ابر ها بود. پرندگان با حالی ناشی از سرخوشی آواز سر داده بودند. روی زمین فصل برداشت محصول بود. گندمزاری که از دل زمینمتولد شده بود، فرشی طلایی رنگ را گسترانیده بود. مردم سخت کوش قصر شیرین تپه هایی از ینجه ساخته بودند که با ماجراجویی باد، تعدادیشان […]

  • داستان صد و دوم: بوشوگ و سگ باسکرویل

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    بوشوگ و سگ باسکرویل کمتر بچه یا حتی آدم بزرگی است که چشمش به یک جعبه مدادرنگی صد و بیست رنگه بیفتد و دلش برای خط خطی کردنِ یک صفحه سفید یا دست کم امتحان کردنِ طیف رنگهای مختلف روی کاغذ غش نرود. نقاشی های بچه ها چیزهای زیادی راجع به هوش، نگرانیها ، دغدغه […]

  • شارژ باتری ۱۰۰ درصد

    نویسنده: farzaneh foolady

    شارژ باتری ۱۰۰درصد ازخانه بیرون می زند. دیرش شده خودش را به ایستگاه اتوبوس می رساند. صفی ممتد از مسافران تشکیل شده که یکی یکی سوار میشوند. نوبت به او نرسیده اتوبوس پر می شود.دوسه نفری هم هول می زنند و سوار می شوند. صف به او نرسیده در اتوبوس درحالیکه دونفر خودشان را از […]

  • ماه به عیادت زمین آمد!

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    چند وقت بود حال زمین خوب نبود، این خبر در فضا پیچیده بود. ماه تصمیم گرفت به عیادت زمین بیاید. ماه خود را مدیون زمین می‌دانست. بیاد آن زمانی که گوشه ای از جسم زمین بود، در واقع خود را پارهُ تن زمین می‌دانست. بهر حال، خودش را خوشگل کرد: لباس صورتی اش را پوشید، […]

  • آقای مهربان

    نویسنده: Aahmad alamdar

    آقای مهربان   سی و یکسال از آن تاریخ می گذرد. آری، دقیقا سی و یک سال. مهر ماه سال ۱۳۶۹. همه چیز را خوب یادم هست. ثانیه به ثانیه هایش را. دقیقه به دقیقه هایش را. لحظه به لحظه هایش را. خوب به یاد دارم، چون برایم ارزشمند بودند.  اولین روز مهرماه سال ۶۹٫ […]

  • بعد دیگری از کیهان

    نویسنده: صادق هارونی

    بعد دیگری از کیهان کلید را در قفل درب حیاط در حالی چرخاند که گرد خستگی و غم روی صورتش نشسته بود. موتور را با احتیاط هول داد و کنار پنجره ی اتاق روی ایوان به خواب سپرد. پله ها را دو تا یکی بالا دوید و با استقبال گرم مادر روبرو شد. با همان […]

  • ساعت مچی

    نویسنده: Aahmad alamdar

    ساعت مچی بعد از سه سال سر و کله عمو رحیم پدایش شد. چند سالی بود که هیچ سراغی از کسی نگرفته بود. نمی دانستیم مرده هست یا زنده. نه نامه ای، نه تلفنی، نه خبری و نه هیچ پیامی. انگار نه انگار که مادر پیرش چشم به راه است. رابطه حسنه ای با بابا […]

  • مرغ چاهی

    نویسنده: Aahmad alamdar

    دو هفته ای بود که هیچ خبری از مرغ سیاه رنگ نداشتیم. مرغی که هر روز تخم می گذاشت. انگار اب شده بود رفته بود توی زمین. هر کجا که به ذهنمان می امد دنبالش گشتیم. اما امان از یک نشانه. حتی اگر گربه هم به جانش افتاده بود باید حداقل چند عدد پر روی […]

  • کلید

    نویسنده: Aahmad alamdar

    فقط اسمش به کلاس می خورد. وگرنه هیچ چیزش به کلاس درس نمی ماند. نه شکلش ، نه اندازه اش، نه رنگ و رویش. اتاقی کوچک، با نیکمت هایی فشرده به هم و بدون هیچ پنجره ای. تاریک و نفس گیر. باید از صبح تا ظهر چراغ های کلاس را روشن می کردند که نشستن […]

  • کره مرگ

    نویسنده: Aahmad alamdar

    کره مرگ خرما پزان بود. گرما امان همه را بریده بود. مامان اول غروب زیلو و پتو و پشتی ها را داخل حیاط پهن می کرد. پنکه دستی هم گوشه ای می گذاشت. من و زهرا پنکه را روشن می کردیم و جلو پنکه می نشستیم. دهانمان را باز می کردیم و شروع می کردیم […]

  • عشق زرد

    نویسنده: Aahmad alamdar

    عشق زرد لحظه ای از زهره چشم بر نمی داشت. مثل کنه به زهره چسبیده بود. حتی برای آب خوردن هم همراهش می رفت. نه فقط برای آب خوردن که حتی برای دستشویی همراهی اش می کرد. مثل سربازان هخامنشی پشت درب دستشویی نگهبانی می داد. این حد از عشق و علاقه خیلی عجیب بود. […]

  • آخرین داستان یا شروعی برای نگارشهای پسا صد روز

    نویسنده: زینب قهرمانی

    بعد از سحری و نماز سعی می کند برخلاف عادت این چند وقت و به تلنگری که استاد درس تدبر در قرآن سوره قدر در مورد خواب کرده عمل کند و بین الطلوعین را نخوابد. بین الطلوعین را نه اینکه حالا کار مفید بکند و مثلا کتاب بخواند نه توی اینستا و تلگرام می گذراند. […]

  • داستان صد و یکم: اما برج که حرکت نمیکنه

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    پدر و مادرش فکر میکردند فرزنداشان مشکلی دارد. با صورت جدی، بدون آنکه به چشمهایم نگاه کند وارد اتاقم شد. دستها را پشت کمرش قلاب کرد و به کتابخانه خیره شد. سلام سلام آقای آسا! اخمهایش را در هم کشید و لبهایش را غنچه کرد و با دقت تک تک طبقات کتابخانه ام را بررسی […]

  • داستان صدم: خلازیر

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      باز قبل از اینکه ساعت زنگ بزند از خواب بیدار شده است. چشمانش را به سقف می‌دوزد. سقفِ سفیدی که از دوده‌های شوفاژ کمی به خاکستری زده. چند تا ترک از گوشه­ی سمت راستِ سقف تا نزدیکی نقطه­ای که چراغ قرار دارد، باهم طرحی شبیه خطوط کف دست را شکل داده‌اند. به بیداری فکر […]

  • جبارسینگ واقعی

    نویسنده: صادق هارونی

    جبارسینگ واقعی آسمانش مثل همه جا آبی بود. و خورشید به همه یکسان میتابید. حتی صدا پردندگان در هوا طنین انداز بود. اما روی زمینش چنان فاجعه ای بود که زمین را در نزدهمگان، خجل کرده بود. از توصیف وضع اسفناک همین بس که وقتی آدم راه میرفت، محال بود پایش یا حداقل کفشش آلوده […]

  • زمستان آخر

    نویسنده: مصطفی ارشد

    صداي قيژ قيژ تخت فنري، اذيتش مي‌كرد. اما به روي خودش نمي‌آورد. بر روی پاهای وامانده‌اش ایستاد و از دور، از آن پنجره آهنین که به اسارت دیوارهای گچی درآمده بود، به کوهستان یخ‌زده پیش‌رویَش، چشم دوخت كه با تلنبار شدنِ پولک‌های سفید و بلوری، آن مکان را تا اوایل بهار، به محلی صعب العبور […]

  • تقصیر کی بود؟

    نویسنده: farzaneh foolady

    تقصیر کیه؟ چراغ راهنمایی سبز بود و ماشینها حرکت می کردند. چراغ زرد شد. وراننده ی اول که حوصله نداشت پشت چراغ قرمز سه زمانه معطل بماند، گاز ماشین را فشار داد و سعی کرد از چهارراه بگذرد. خیابان سمت راست چراغش سبز شد و از آنطرف هم ماشین ها حرکت کردند. و ماشین دوم […]

  • داستان نود و نهم: نفر ششم

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    «خب من به شما گفته بودم که درازای هر پاسخی که به سؤالتان می‌دهم، ده میلیون تومان می‌گیرم. شما بیست میلیون تومان به من دادید. سؤال اول شما این بود «آیا شوهرم به من خیانت می‌کند؟» پاسخ به این سؤال بله است؛ و سؤال دومتان این بود «آیا شوهرم با منشی‌اش به من خیانت می‌کند؟» […]

  • بله برون

    نویسنده: شیرین کلانتر

    باورم نمی شود که امروز بله برونمان است. کنار هم نشسته ایم. تمام مبل های خانه ی مادرم که سال ها کسی از آنها استفاده نکرده پر هستند. من و مهران دست در دست هم روی مبل دو نفره نشسته ایم. به جز من و مادرم، دو خواهرم و برادرم و همسرش، بقیه خانواده او […]

  • داستان نود و هشتم: پولی

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      وقتی به آن روز و آن خیابان خلوت فکر میکنم با خودم میگویم خدا باید وجود داشته باشد؛ اما وقتی فلاکت و بیچارگی آدمهای جنگ زده و فقیر را میبینم، همانهایی که به دیدنشان در اخبارهای هر روزه عادت کرده ایم، از خودم می پرسم پس خدای اینها کجاست؟ چرا برایشان فرشته نجات نمیفرستد؟ […]

  • جان پدر جواب بده

    نویسنده: صادق هارونی

    جان پدر جواب بده محتویات اتاق، یک وایت برد، یکی میز و صندلی برای استاد و تعدادی صندلی برای دانشجویان بود. و در سقف سه مهتابی که در حال جنگیدن با زندگی بودند و وزوز خاموش روشن شدنشان، تنها صدای اتاق بود. درب صدای خش خشی کرد‌ و دانشجویان وارد شدند. دختر ها در طرفی […]

  • زیر باران

    نویسنده: مصطفی ارشد

    در زیر بارانِ، جاده روستایی کلات، درست دیده نمی‌شد. پرویز که پراید دزدی را می‌راند، ناگهان ترمزی خدشه‌داری بر آسفالت کشید و مردی که روپوشی طرح‌دار به تن داشت، نفس‌زنان خودش را جلوی ماشین انداخت و هراسان سوار  شد. پرویز، نیم نگاهی به سر و وضع آن مرد کرد. روپوشی که لکه‌های خونِ تازه‌ای روی […]

  • قیامتی به رنگ کرونا

    نویسنده: زینب قهرمانی

    یکی از آشناهای دورشان فوت کرده است، توی آگهی ترحیم برای رعایت مصوبه ستاد کرونا و فاصله گذاری به جای مسجد آدرس یک سایتی را داده اند که مراسم در آنجا برگزار می شود. ساعت مقرر به سایتی که نوشتند مراجعه می کند دارد قرآن پخش می شود و قاری این آیات از سوره عبس […]

  • ساده و شیک

    نویسنده: farzaneh foolady

    تصویرش که روی صفحه ی تلفن آمد مثل همیشه نبود. که مرتب و شیک باشد. آخر او توی فامیل معروف بود به شیک بودن. از بچگی خیلی فکر می کردم که معنی شیک بودن چیست. سعی می کردم آدم های شیک را با آدمهای خوشگل مقایسه کنم. و تفاوتشان را بفهمم. او معروف بود به […]

  • دوباره میسازیم

    نویسنده: شیرین کلانتر

    در تخت بیمارستان دراز کشیده ام. منتظر جیمز هستم که کارهای ترخیص را انجام دهد و برگردد. قبل از اینکه برود، نامه ای به من داد. من و جیمز خیلی اوقات نامه نگاری می کنیم. یعنی شاید همان حرفی که لفظی به هم بزنیم باز در نامه مان تکرار کنیم. قلبم درد می کند. انگار […]

  • پايان بندي

    نویسنده: الهه عليان

    با حال زار و نزار بر روي تخت نشست. بدون وضو قامت بست اما با گفتن بسم اله الرحمن الرحيم حس كرد درد عميقي تا عمق جانش نفوذ كرد و بدنش گُر گرفت. ناگهان جرقه اي در ذهنش زده شد. او در حال مرگ بود. دلش آشوب شد و در لحظه بحراني مغزش مثل ساعت […]

  • مهمترین

    نویسنده: farzaneh foolady

    شعله ی شمع می رقصید و هربار توی هوا می پرید. مرد دست زن را گرفت و گفت: عزیزم تو برای من مهمترین چیز تودنیایی. تورو باهیچ چیز عوض نمی کنم. زن لبخندی زد وبه گوشی مرد نگاه کرد که می لرزید. مرد عذری خواست و جواب داد. دقیقه ای بعد مرد برای انجام کار […]

  • داستان نود و هفتم: خودت باید بیایی بگویی چرا؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      چقدر دلم برای خنده های فانی تنگ شده. برای سرو صدایش. برای حرف زدن هایش. اما حالا اینجا ایستاده ام ودلخوشی ام به صدای فش فش آبی است که از شلنگ روی برگها و بوته های شمشاد میریزد. میدانم باغچه ها را به اندازه کافی آب داده ام اما دستم نمیرود شیر آب را […]

  • تنهايي دم مرگ

    نویسنده: الهه عليان

    به ياد سيامك افشار  صبح مثل اين چند ماه گذشته با درد از خواب بيدار شد. توان اينكه از تخت بيرون بيايد و داروهاي مسكن را بخورد نداشت. به ساعت نگاهي كرد انگار منتظر بود با گذر ساعت كسي از راه برسد. كسي كه ماهها بود از راه نرسيده بود تا در جنگ با مريضي […]

  • درخت نارنج

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    نم باران سحرگاهی، آن هم در بهار شیراز، جای هیچ بهانه ای نگذاشته بود که او بتواند گرگ و میش صبح را از دست بدهد، و زیر پتو قایم شود! پرده را کنار زد. تک درخت کهنسال نارنج همچنان ایستاده وسط باغچه، و عطر شکوفه های آن، قبل از اینکه پنجره باز شود، از قاب […]

  • عروسی توی خیال همسایه

    نویسنده: زینب قهرمانی

    دم در دارد دنبال کلیدش توی جیب کیف رو دوشی اش می گردد. زن همسایه را می بیند سلام می دهد، اما زن همسایه رویش را برمی گرداند  و بدون جواب سلام می رود خانه شان. دختر شانه اش را بالا می اندازد و می گوید این هم حالش خوب نیستا. می رود خانه، بعد […]

  • حمیده زنده شو

    نویسنده: صادق هارونی

    حمیده زنده شو یکی از خانه های شهر حالا میزبان چندین و چند هنرمند بود که جلوی دوربین ادم دیگری شده بودند و نقش تسخیرشان کرده بود. خانه شامل هالی بزرگ به شکلL و سقفی بلند و دیوار ها به رنگ کرمی بود. چند مبل سلطنتی قهوه ای، دو فرش بزرگ با طرح سنتی و […]

  • اجاق کور

    نویسنده: مصطفی ارشد

    از وقتی ملوک مرده بود، برنامه همین بود؛ صبحانه، کتاب خواندن، ناهار، کتاب خواندن، شام، کتاب خواندن؛ پانزده سال بود که همین بود. آن موقع که ملوک مرد، شصت و سه سالش بود و حالا هم که هفتاد و هشت سالش شده. جز درد آرتروزش و پروستاتی که ماهی یکبار او را به مشهد می […]

  • من و مغزم

    نویسنده: شیرین کلانتر

    از صبح می بارید. انگار آسمان می خواست با فشارِ مه و باران، هر چیزی که روی زمین بود را له کند. اغلب هوا که اینطور می شود، یاد خاطراتی می افتم که سال ها پیش در اعماق ذهنم چال کرده ام. حوصله مغزم را نداشتم. برای خودش سوت میزد. سناریو میچیند. ناله می کرد. […]

  • زنی با باغچه خالی

    نویسنده: شیرین کلانتر

    در دوشنبه ای بهاری، زنی تصمیم گرفت که شنبه ی هفته ی بعد در باغچه ی خالی جلوی خانه اش یک درخت بکارد. نهال آماده را باید از گل فروشی سر کوچه شان میخرید و در باغچه اش میکاشت. اما زن جمعه همان هفته مرد. بر روی سنگ قبرش نوشتند: “در اینجا زنی که باغچه […]

  • پرنده ی خانگی

    نویسنده: شیرین کلانتر

    من همیشه دوست داشتم حیوان خانگی داشته باشم. خانه ی پدر و مادرم خیلی کوچک بود و نگه داشتن سگ در حق آن حیوان بیچاره ظلم بود. نمی دانم چرا مادرم بر اینکه به من بقبولاند که به گربه حساسیت دارم اصرار داشت. تخم شکی که در من کاشت مانع از این میشد که جانم […]

  • آینه آنجا نبود

    نویسنده: آنی آلاناکیان

    ” آینه آنجا نبود”   قی…ی، سشن، گر… کلماتی گنگ در گوش‌هایم می‌پیچیدند. متوجه نمی‌شدم دقیقا چه می‌شنوم. چشمانم را باز کردم. چند صورت تار دیدم که دائم حرکات ریزی می‌کردند. چشمانم را بستم و سعی کردم به گوش‌هایم بپردازم. سسس‌‌…ششش… ککک 《 کجا هستم؟ کی اومدم؟ 》 منتظر مادرم بودم. 《 باید تا حالا […]

  • از اصلش محروم شدی

    نویسنده: farzaneh foolady

    از اصلش محروم شدی اطراف خانه را خوب بررسی کرد. همه جا خلوت و تاریک بود.چندروزی بود گرد خانه می گشت و تحقیق می کرد. فهمیده بود گاهی ساکنان خانه  شبها برنمی گردند و چراغهای خانه خاموش می ماند. راههای ورود را هم خوب بررسی کرده بود. خانه سه طبقه بود و طبقه اول، پنجره […]

  • روز خواب الو و شبی که صبح نمی شود

    نویسنده: زینب قهرمانی

    صبح ساعت ده از خواب پا می شود،کسل است، نا ندارد، باز نمی داند، توی کدام حفره بدنش کیست تشکیل شده که اینقدر بد حالش کرده است، دو ساعتی با سامانه مجازی که باید درسها را بارگذاری کند ور می رود، با شنیدن صدای اذان هر چی صفحه باز است را می بندد و می […]

  • سوال مسئله‌دار

    نویسنده: مصطفی ارشد

    صدای ضربان قلبم را می‌شنیدم، نفس‌‌های جاافتاده‌ام، در هوای خفه، به سقف قطار می‌رسید. هیچوقت آن چهره‌ای را که به من لبخند می زد را فراموش نکردم، حتی صدای خنده‌هایش، هنگام مکالمه‌ با مادرش، مثل موتور گازی، فراز و فرود داشت. هیچوقت سوالی که با بی‌مبالاتی از من پرسید، در مغزم خاموش نشد، حتی پاسخی […]

  • داستان نود و ششم: آخرین تصویر

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    مچاله شدن یک آدم را با دو تا چشمهایم دیدم. آدمی که آن روزها پر از شیطنت بود و خودش بود. آدمی که انگار بیخیال و در عین حال دقیقترین و جدی ترین موجود دنیا بود؛ آدمی که به اکثر چیزها اهمیت میداد؛ اما به خیلی چیزها هم اهمیت نمیداد. آدمی که من فکر میکردم […]

  • خیلی وقته

    نویسنده: Fatemeh Haghighat

    عادت بدی داشت!تا تقی به توقی می‌خورد، می‌گفت کاری نکن تنهایت بگذارم؛ کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم! دعوایمان که می‌شد انگار واجب بود روزه‌ی سکوت بگیرد. سر هر چیز کوچک یک قرن فاصله می‌گرفت و تمام راه‌هایی که ممکن بود به او برسم را با اخم می‌بست…نمیدانم میدانست یا نه ولی هروقت می‌گفت […]

  • پلی به سوی اسمان

    نویسنده: farzaneh foolady

      پلی به سوی آسمان می خواهم داستان یک شهر را بگویم نه داستان یک آدم را. داستان آدم های محصور در یک شهر و نه داستان یک آدم رها و حیران. یک شهر که هر خانه اش سقفی به سوی آسمان دارد . و آسمان شهر هم بسیار وسیع و گسترده. در این شهر […]

  • بخت بد باران و بردیا

    نویسنده: صادق هارونی

    بخت بد باران و بردیا یک روز زیبا مثل تمام روز های بهار بود. بلبل ها گروه کری تشکیل داده بودند و آوازشان چون رایحه ای به همه جا میرسید و گوش ها را از این لذت بی نصیبنمیگذاشت. دشت سبز غذایی را که برای گوسفندان تدارک دیده، بی هیچ چشمداشتی در اختیارشان میگذاشت. در […]

  • حاضر جوابی حضرت حافظ

    نویسنده: زینب قهرمانی

    توی خوابگاه تو اتاق دور هم نشستیم، کتاب کهنه و رو رفته حافظ سمیه دستم هست، یکی یکی فال می گیریم و می گوییم و می خندیم. فائزه می پرسد به نظرتون حافظ شیعه بودی یا سنی؟ هرکدام یک چیزی می گوییم، من روی منبر می روم و می گویم حالا اگر هم سنی مذهب […]

  • تیام

    نویسنده: مصطفی ارشد

    – ” تیام، دخترم. رفتی ؟ “ – ” آره مامان شهلا. دارم کفش‌هام می‌‌پوشم، الان میرم “ – ” آخ قربون دختر قشنگم. کاش با داداشت، سبحان می‌رفتی. آخه تنهایی توی این مسیر … “ – ” نگران نباش دا جانم. تا خونه عمو راهی نیست که، دوست داشتم یکم قدم بزنم “ – […]

  • سایه‌ای که گم شده بود.

    نویسنده: Elham Teymury

      مدتی میشد که سایه ام را در جوار ِ آفتاب نمی‌دیدم‌. تا جایی که می‌توانستم همه جا را به دنبالش گشتم. اما نبود که نبود! یک روز، دو روز، یک هفته و دو هفته گذشت، اما از او خبری نشد. به تمام ِ آدم‌های اطرافم سپرده بودم که اگر سایه‌ام را جایی دیدند حتمن […]

  • توهم

    نویسنده: Aahmad alamdar

    تقریبا سه کوچه بالاتر از کوچه ما منزل داشتند. معمولا یک شب در میان به خانه عمه می رفتیم. گاهی هم عمه به خانه ما می آمد. خودش بود و دخترش. شوهرش چند سال پیش به رحمت خدا رفته بود. راننده کامیون بود. در همچنین شب سرد زمستانی بود که در جاده تصادف کرد. ماشینش […]

  • دایی در برمودا

    نویسنده: صادق هارونی

    دایی در برمودا به در آپارتمان که رسید، زنگ را به صدا دراورد. خانمش پشت چشمی در ایستاد و بعد از اطمینان خاطر در را باز کرد. کت و سوییچش را گرفت و ضمن گفتن خستهنباشید، پیشانیش را بوسید.مرد هم چنین کرد و با همان لباس ها به اتاق خواب رفت، با بیحوصلگی گوشه های […]

  • كسل

    نویسنده: الهه عليان

    امروز روز خوبي نبود  از خواب كه بيدار شدي سيل غم به سويت پرتاب شد  حالت بد بود و نمي دانستي چرا  به خودت تكاني دادي و به طرف اشپزخانه رفتي  دخترت هنوز خواب بود  چاي را اماده كردي  چقدر احساس ضعف مي كردي صبحانه را خوردي و مثل هميشه فكر كردي كه چقدر تنبل […]

  • فتبارک الله احسن الخالقین

    نویسنده: زینب قهرمانی

    توی اینستاگرام چرخی می زند، توپیج اینستاگرامی کمپین معلولان یک ویدئو گذاشتن به اسم اهانت مجری صدا وسیما!، که مجری برنامه  از ازدواج مهمان برنامه می پرسد، مهمان برنامه  یک فرد دارای معلولیت است به نام مصطفی که دستها و پاهایش رشد نکرده، مجری می گوید: متراژ دست و پای خانم تون هم مثل خودته […]

  • اثبات حقیقت

    نویسنده: مصطفی ارشد

    چشمان‌ قهوه‌ای‌ گاو، در معصومیت موج می‌زد و به کاظم خیره شده بود.قطره‌ اشکی در پهنای‌ صورت کاظم و گاو می‌غلتید.کاظم زیر لب ذکر می‌گفت و اشک می‌ریخت‌. چاقوی‌ بزرگ را زیر گلوی گاو گرفت و کشید.موقع دفن‌ گاو، زیر درخت گردو، به این فکر می‌کرد که چطور، آن دنیا، روی پل صراط جوابش را […]

  • داستان نود و پنجم:من کی گفتم خدابیامرز؟

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      حالا باز از آن روز تا امروز یادت نیست. هیچی یادت نیست؟ یعنی همین چند ساعت پیش بیدار شدی و از اینکه این‌طوری و اینجایی متعجب شدی؟ چرا شهاب گفت. اما خب… آدم سوال میپرسد… خوشحالم که دوباره برگشتی… نه ! نگو. اینی که این دو ماه با ما بود، تو نبودی… خب شوکه […]

  • اسرار مگو۲

    نویسنده: farzaneh foolady

    اسرار مگو ۲ چه کسی با او اینکار را کرده بود؟ او با خودش عهد بسته بود تا زنده است داستانهایش را منتشر نکند. از آنها سخت محافظت می کرد. مثل گنجی در پستوی خانه اش. ولی حالا رازش برملا شده بود. او با کسی رفت و آمد نداشت. فقط یک دوست داشت که اورا […]

  • هفتاد و دو ملت در جهنم

    نویسنده: صادق هارونی

    هفتاد و دو ملت در جهنم هیچگاه جهنم و بهشت اینقدر بهم نزدیک نبودند. تنها دیوار باریکی بینشان بود. این طرف دیوار ساختمان های بلند به رنگ سفید که در هر طبقه اش استخری در بالکنقرار داشت.اینجا محله ی ثروتمندان که تقریبا همگی قاچاقچی بودند با تیپ های اروپایی و برند. اما انطرف زاغه نشینان […]

  • اسرار مگو۱

    نویسنده: farzaneh foolady

    اسرار مگو در کمد مخصوصش را باز کرد. داخل کمد کشوهای متعدد خورده بود. کشویی باریک که گودی کمی داشت. چیزی شبیه فولدرهای ادارات. هرکدام رویش یک برچسب خورده بود و نامی رویش نوشته شده بود. تنهایی، شب سرد، جادوی چشمانش و… نگاهی به همه شان کرد و لبخندی زد. در یک کشو را باز […]

  • روشنفکر

    نویسنده: Aahmad alamdar

    دانشجویان جدید الورود را دسته جمعی سوار اتوبوس به سمت خوابگاه حرکت کردند. داخل اتوبوس همه ساکت نشسته بودند. غم غربت بد جور بر روح و روان دانشجویان سنگینی می کرد. دوری از پدر و مادر. دوری از خواهر و برادر. دوری از دوست و آشنا. دوری از شهر و دیار. خیلی سخت بود. از […]

  • خانه به دوش

    نویسنده: Aahmad alamdar

    خانه به دوش تازه از زندان آزاد شده بود. درب خانه اش مدام طلبکار ایستاده بود. صبح و روز و شب. وقت و بی وقت صدای جر و دعوای اسماعیل و طلبکارانش بلند می شد. به لطف حضور اسماعیل در محله هر روز چشم اهالی به ماموران انتظامی روشن می شد. البته از یک نظر […]

  • مسجد خانه خدا یا خلق خدا

    نویسنده: زینب قهرمانی

    کلافه و به هم ریخته است، با مادرش بحثش شده، از خانه خارج می شود. خانه شان نبش خیابان است. توی خیابان سوار تاکسی می شود، نگاه کنجکاو کنار دستی اش را که از او فاصله می گیرد را ندید می گیرد. هیکل درشتش که به خاطر عوارض قرصها بیشتر باد کرده است تا عضله، […]

  • داستان نود و چهارم: من همیشه فرار میکنم.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

      این یک قصه هذیانی است. هیچ کدام از شخصیت های این نوشته واقعی نیست. الکی مثلا. نوشتن اگر هیچ فایده ای نداشته باشد، برای من دست کم یک اثر مثبت یا شاید هم منفی دارد و آن کمک به پیدا کردن خودم است. از این جهت مثبت که خب شناختن همیشه خوب است، از […]

  • داستان نود و سوم: دست‌های خشک صاعقه‌زده.

    نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

    هفته پیش در شوکی ناگهانی فهمیدند مادرشان سرطان دارد. امروز جلسه کمیسیون پزشکی است. توی سالن انتظار بیمارستان امید منتظر نشسته‌اند. چند خانواده دیگر هم با مدارک پزشکی‌شان بی‌تاب و بی‌قرار به ثانیه‌شمار قرمز روی ساعت بزرگ وسط دیوار نگاه می‌کنند که گویی با هر تیک و تاکش ارزشمند بودن زمانی را به یادشان می‌آورد […]

  • هفت گل پژمرده

    نویسنده: مرسل رحیمی

      پشت چراغ سرخ ایستاده بودم و در ذهنم به سوال هایی که از خودم میپرسیدم جواب میدادم. اینکار که از خودم سوال بپرسم و خودم جوابگو باشم فقط گاهی آرامم میکرد؛ ولی اینبار اصلاً  این شیوه جواب نمیداد. وقتی مثل احمق ها از خودم سوال  میکردم و خودم جواب میدادم عصبی تر میشدم و […]