تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان سوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • ا.نواب / (74)
  • فرزانه کردلو / (73)
  • علی بدیع‌زاده / (63)
  • زینب بیشه ای / (61)
  • کوثرمودی / (52)
  • علیرضا تقی نژاد / (44)
  • پانیذ زاده گل / (33)
  • ساجده صحرانورد / (30)
  • زهرا شهراد / (28)
  • سارا کاف / (25)
  • ملخ

    نویسنده: آذر عبدیان

    اگر من از ترس حشرات سکته نکنم؛ خیلی کار کردم.اصلا از تمام حشرات به طور وسواسی بدم می آید و ترس دارم.یک فوبیای غیر معمول نسبت به آن ها.هر حشره بند بندی چند پا مرا بی نهایت می ترساند.اگر وارونه افتاده باشد، یا پاهایش را تکان دهد، که قطعاً قالب تهی میکنم.چند روز پیش که […]

  • هزارتوی ناخودآگاه

    نویسنده: محدثه ظریفیان

    صدایش را می‌شنیدیم. نزدیک بود و واضح. اما لرزشی خفیف در تن صدایش شنیده می‌شد. همچون بغضی زجرآور که که بیخ گلویش را چسبیده باشد. هراسان به چپ و راست سر برگرداندم و با چشم به دنبالش گشتم. جز دیوار خاکستری رنگ و پنجره‌های کبود نزدیک به سقف هیچ چیزی نیافتم. و البته باریکه‌ نوری […]

  • زیبای پیرمرد

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    ۱ ساعت حوالی ۱۰:۴۵شب بود. برقها هم طبق معمول رفته بود. پیرمرد به سختی برای پیدا کردن شمع یا فانوسی  چیزی به حیاط رفت و بعد پله های زیرزمینش را آرام آرام طی کرد .اما در را قفل شده دید. حدس زد آخرین باری که پسر همسایه آمده بود تا اسباب اثاثیه اش را جمع […]

  • معتاد

    نویسنده: عالیه زین العابدین زاده

    نمیدونم چرا همه با دست منو نشون میدن!؟ یکی نیست بهشون بگه آخه این انصافه؟ این چه اسمیه روی ما گذاشتین؟ معتاااد!! هنوز نمیدونن ماها  مجرم نیستیم، بیماریم. از همه اینها بگذریم مگه اعتیاد فقط به این مواد مخدر کوفتیه؟ خودشون به هزار تا چیز بدتر از صنعتی و سنتی اعتیاد دارن. بعضیاشون اگه یه […]

  • همبازی

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    این آرش را نمی شناسم. کرم پودر مامان را روی صورتش خالی کرده و لب هایش را صورتی تر از همیشه! مژه مصنوعی هم نمی دانم از کدام جهنم دره ای گیر آورده و روی مژه هایش چسبانده که با هر پلک بر هم زدنش دل من را هم که خواهر دوقلویش هستم، می لرزاند!  […]

  • عالیجناب ساعت

    نویسنده: آیدا معینی

    نگاه خسته اش را به عقربه ثانیه شمار ساعت دوخت. گذر بی وقفه زمان. اه! نه سریع میگذرد و نه کند. یکنواخت و روتین وار. درست مثل همیشه. سرش را پایین انداخت. چاره ای جز گوش سپردن به صدای تیک تاک زجر آور ساعت نداشت. ای کاش می شد اندکی از آرامش این ثانیه های […]

  • حمایت

    نویسنده: بهناز گرمه ای

    حمایت من نه پسر ته تغاری دیروزم و نه پدر آینده ی نزدیکی که روز شمار افتاده است؛من بد جایی از از تلاطم گذر از مراحل زندگی گیر افتاده ام. هنوز دست و دلم گیر خانه پدرم است و ناگزیر خانه خودم قرار است خانه پدری طفل معصومی باشد. من به هیچ جای این خانه […]

  • پادشاه ظالم

    نویسنده: علی صفری

      در روزگاران قدیم پادشاهی زندگی می کرد که بسیار ظالم بود. او فقط دوست داشت که مردم برایش کار کنند و به آن ها هم حقوق  نمی داد، افراد باید برایش تا شب کار می کردند و بعد با هیچ پولی به خانه هایشان برمی گشتند. آنها از این کار خسته شده بودند و […]

  • من تنها نیستم

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    امروز صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم . تلفن را جواب دادم . گیسو بود . گفت مامان حواست هست امروز چندمه ؟ من بین خواب و بیداری به تاریخ روی صفحه گوشی ام نگاه کردم و گفتم امروز مگر چه خبره گیسو؟ گفت مامان امروز باید اجاره ی خانه رو بدهی. فراموش […]

  • مثل آن روزها

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    الانکه دارم این داستان رو مینویسم حدود ۴۰سالم است. توی کوچه های شهر پر از خاطره قدم میزنم. این شهر تک تک کوچه هایش برای من به اندازه تمام روزهای ۲۰ سالگیم خاطره است. امروز دخترم آمد کنارم نشست . نگاهش که میکنم یاد جوانی خودم میوفتم. همسن او که بودم دوست داشتم گوشه ای […]

  • مبل یک نفره

    نویسنده: میم.جیم

    ساعت ۹ شب بود. مریم داشت با دوست صمیمی اش سارا در واتساپ چت میکرد. باتری بالای صفحه گوشی قرمز شده بود و نشان از بی جان بودن باتری داشت. داشتند در مورد فردا که قرار است به خرید بروند صحبت میکردند، صدای ناله گوشی بلند شد تا نشان دهد فقط ۱ درصد شارژ در […]

  • سراب بدبینی

    نویسنده: زهرا

    تق تق تق تق تق. نوک انگشت اشاره اش به سرعت سوزن چرخ خیاطی روی فرمان ماشین کوبیده می شد. این ترافیک هم دقیقا هر وقت آدم کار ضروریداشت یادش می افتاد باید روی اعصاب خلق خدا یورتمه برود، فرقی هم نداشت می خواستی خودت را به بیمارستان برسانی یا فرودگاهیا دستشویی. برای بار هزارم […]

  • گربه ماهی

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    گربه ماهی:لحظه‌ی سال تحویل امسال مشابه تمام دقایق چند سال اخیر در حال فکرکردن به چگونگی کشتنش بودم که ناگهان خودش فریاد زد :((بوی این ماهی ها داره خفم می‌کنه))هیچ وقت عادت نداشتیم سال جدید را با غذای لذیذی مانند چلو ماهی شروع کنیم امسال هم چنین تصمیمی نداشتیم، باید باور کنید که هر سه […]

  • فوتبال

    نویسنده: azadeh

    فوتبالنوشته ی آزادهانگشت سبابه اش را درون حسگر گذاشت ، صدای خانمه همیشه سرحال دستگاه آمد : تایید نشد دوباره سعی کنید.دلش میخواست مشتی به دستگاه بزند، هر بار دیرش میشد دستگاه هم انگشت او را شناسایی نمیکرد انگار ساعت از هشت که میگذشت بازی اش میگرفت ؛ دوباره امتحان کرد : تایید شد ، […]

  • جولی و جولز ( قسمت اول)

    نویسنده: فرزانه کردلو

    جولی و جولز داستان ما دو تا توله سگ بامزه و با نمکی هستند که چند ماه یعنی دقیق بخوام بگم۵ ماه از تولدشون می‌گذره. این خواهر و برادر در حال حاضر تو یک باغ باصفایی کنار هم زندگی می‌کنند. قبل ورود به باغ و اصلا قبل ورود به این دنیا صاحبشون کسی بود که […]

  • خودم را کجا گم کردم

    نویسنده: Mobina

    نشسته است روی کابینت ها کرکره را بالا و پایین میکند غیییژژژ… _سایه دخترِ مامان نکن اون خراب میشه _خراب نمیشه _مامان جون اون یک طناب هست که هر لحظه امکانش هست خراب بشه _ مامان یک سوال بپرسم _جانم _ تو کرکره رو بیشتر از من دوست داری؟ خنده ام گرفت _ نه مامان […]

  • شبحی با دستان گرم…

    نویسنده: کوثرمودی

    “توی اتاق روبه روی قفسه‌های کتاب واستاده بودم و وسایلم رو مرتب می‌کردم، که یک دفعه صدای تق تق غریبه‌ای از داخل کمد پشت سرم شنیدم! یک لحظه واقعا شوکه شدم، نمی‌دونستم چیکار کنم، فقط همونجا واستاده بودم و با چشمای گشاد شده زل زده بودم به در کمد و منتظر بودم صدا تموم شه […]

  • سرمای غربت

    نویسنده: بهناز گرمه ای

      صبح از خواب بیدار میشوم و تا چشم باز می کنم همان جای همیشگی هستم ولی کاش امروز را اینجا بیدار نمیشدم؛ کاش امروز بعد از بیدار شدن سفره صبحانه مامان پهن بود. حالا هرچی که هست با تمام قدرت قورت میدهم و خودم را مشغول روزمره گی های همیشه می کنم؛ آبپاش را […]

  • اکبر

    نویسنده: مسعود انیس

    صدای تیک تاک ساعت دیواری در گوشش طنین انداز است. چشم‌های خود را بسته. باد یخی به صورت و گردنش می‌خورد. لحظه را فراموش کرده دستان خود را به کمر می‌گذارد، باد خنک از درون یقه‌اش به داخل پیراهنش می‌خزد و به زیر بغل های خیسش می‌رود. گویی جان تازه‌ای در جسمش دمیده است. در […]

  • اتوبوس (بخش دوم)

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    حرف دیگری میان‌مان رد و بدل نشد. او ساکت ماند و با زیپ ساکش بازی می کرد و من هم به خیابان و تک و توک مردمی که پیاده و خواب آلود به راه بودند نگاه می کردم. مغازه ام درست آن دست خیابان روبروی ایستگاه اتوبوس است. یک دکان کوچک ابزار و یراق. مغازه […]

  • صد داستان

    نویسنده: فرزانه کردلو

    البته در حین نوشتن هم دارم فکر می‌کنم، نمی‌دونم اصلا میشه بهش گفت داستان چون اولین داستانی که دارم می‌نویسم. چون آقای کلانتری گفتن نبایستی زیاد سخت گرفت. جلسه اول طبق اطلاعیه‌‌ای که اعلام شده بود شروع شد. پست ها و فایل صوتی یکی پس از دیگری تو کانال مخصوص رویت می‌شد. همانطور که داشتم […]

  • با من بخوان

    نویسنده: بهزاد غفوری

    ساعت یک نیمه شب از مرداد ماه بود. نور کمی در خانه و هوایی از لای پنجره که حاوی گرمای روز قبل بود به درون خانه می وزید. مثل عادت همیشگی قبل از خوابم موسیقی پلی کردم اپیزود جدید دیالوگ باکس شماره ۴۳ بود، به اسم موسیقی-خاطرات-مردم. دخترکی از خاطرات خودش با معشوقه ش صحبت […]

  • خاطره ای از مدرسه

    نویسنده: SAM

     عقربه ها جوری آهسته حرکت می کنند انگار یک وزنه صد کیلویی به پایشان وصل است. همینطور که سرم را به دستم تکیه داده ام به طرح خرگوش نیمه تمامی که روی کاغذ کشیده ام نگاه می کنم. با بی حوصلگی سرم را بلند می کنم و به معلم آزمایشگاه که سعی می کند تغییر […]

  • بی‌دلیل

    نویسنده: فاطمه رحمتی

    داستان شماره ۱ بی‌دلیل سرش را به سوی آسمان گرفته بود و به دور دست‌ها خیره شده بود. پرسیدم: هنوز دوستش داری؟ جوابم را نداد. گفتم: به من نگاه کن. به سمتم برگشت ولی به صورتم نگاه نکرد. گفتم: جواب ندادی، هنوز دوستش داری؟ بدون اینکه به من نگاه کند، گفت: او مرا نخواست. گفتم: […]

  • رویای خوش

    نویسنده: زهرا دریائی

    داستان ۲رویایی خوشامشب یه شب فوق العادس اخه  تولد مادرمه میخوام حسابی سورپرایزش کنم به یه بهونه گفتم امروز بابا ببرتش بیرون تا بتونم خونه رو اماده کنم اول از همه کیک بزرگی با همون عکسش که خیلی دوستش داشت  سفارش دادم زنگ زدم مهمونهارو دعوت کردم ؛خاله ها و عمه ها و دایی ها […]

  • پسرک

    نویسنده: مسعود انیس

    آقای سندرز مثل همیشه پشت پیشخوان مغازه ایستاده بود تا سفارشات مشتریان را حساب کرده و تحویل بدهد. آن روز، روز خلوتی بود. بین هر مشتری چند دقیقه‌ای وقت بیکاری وجود داشت. پسر بچه‌ای حدودا چهار ساله با موهای لخت طلایی، لپ‌های گوشتی، چانه کوچک و صورت گرد از پشت ویترین به شیرینی‌ها چشم دوخته […]

  • شبی درجنگل

    نویسنده: زهرا دریائی

    داستان اول منشبی در جنگلامروز اخرین امتحان مدرسه رو دادم ، اخیش حالا میتونم یه نفس راحت بکشم و به کارهایی که دارم برسم موقع مدرسه ها یا درس میحونم یا کمک مامان میکنم اصلا شبها هم نمی خوابم از خستگی بیهوش میشم.برنامه های زیادی برای تابستان دارم که حوصلم سر نره کلاسهایی که باید […]

  • ماسک

    نویسنده: z.annabestany

    آفتاب بالا امده دختر ها روی پله جلو خانه همسایه نشسته اند و با عروسک هایی با موهای وز شده خاله بازی میکنند پسر ها توی کوچه گل کوچیک بازی میکنند رضا نگاهش به توپ نیست صدای اووو پسر ها بلند می شود -رضا رضااا اه تو ب درد دروازه نمیخوری -اوووه بروبابا تو کل […]

  • چشم بلوری

    نویسنده: مریم‌ابراهیمی

       رودخانه می‌جوشید و موج هایِ آب ، از سر و دست یکدیگر بالا می‌رفتند.هرچه می‌رفتند به خط پایان نزدیک تر می‌شدند!    قطره ای آرام و بدونِ عجله از کنار سنگ هایِ سخت و استوار رودخانه می‌گذشت و با آن چشم هایِ بلوریش به تمامِ موج هایی که بی توجه و با عجله از […]

  • فرودگاه، دستانم و چیزهایی که نمی‌دانی

    نویسنده: zhahmadi

    – می‌گویم: «دیگه خسته شدم از این سگ دو زدنای بیخودی» – می‌گوید: «سگ دو؟ مگه چیکار می‌کنی؟» – می‌گویم: «سگ دوئه دیگه. صبح چشمت رو باز نکرده شروع می‌کنی به بشور و بساب. یه قدم میری اون‌ور تر برمی‌گردی می‌بینی همش هنوز سر جاشه. نه لک‌ها و اثر انگشت‌ها پاک شده نه حتی بوها […]

  • بی وفا

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    افتاده بود روی سنگ فرش خیابان، بی حرکت و کنشی. با چشم و دهانی باز به نطقه‌ي دوری نگاه نه که فکر می کرد، بدان جا می رفت یا شاید هم رسیده بود. دور تا دورش را گرفته بودند، همه انگار در این سکون و سکوت نمایشی پر معنا و مضمون تماشا می کردند. از […]

  • گل

    نویسنده: z.annabestany

    مادر چادرِ سیاه قرمز شده ای سرش بود دست دختری با موهای ژولیده و چرب را گرفته بود و کنار چهارراه ایستاده بود. افتاب ظهر تابستان بود دریغ از نسیمیماشین هایی که پشت چراغ قرمز می ایستادند کم شده بود خیلی هایشان شیشه هاشان را دودی کروه بودند که مبادا افتاد اذیتشان کند شیشه ها […]

  • صادق

    نویسنده: آیدین اسبقی

    صادق رو به رویم ایستاده است، چند دقیقه ای می شود، موهایش کمی فرفری هست و پوستی تیره و قدی بلند دارد، تا بالای سرشونه های من فکر کنم. لبخند ملیح همیشگی اش در شادی و غم روی صورتش جا خوش کرده، همین چند وقت پیش استخدام شرکت شده بود، به عنوان آبدارچی البته کم […]

  • وهم

    نویسنده: شهرزاد قاسمی

    _خودتان را معرفی کنید .یک سری جملات بی ربط آرمانی و کلی برچسب های اجتماعی به خودش نسبت داد . کلمات برای توصیف او و حالتش کم ، تهی و بیهوده بودند . هیچ نمی دانست کجا نشسته و چه می کند . انگار در دریایی از اوهام غوطه می خورد . کلمات به صورت […]

  • غروب

    نویسنده: شهرزاد قاسمی

    آفتاب در حال غروب بود و در آسمان گستره ی صورتی و دامنه ی وسیع نیل گون در هم آمیخته بودند ، ابرهای گرد و تپل از سفیدی چشم را می زدند و موج های گلبهی روی آنها می سریدند. اولین بار بود که دلش می خواست منتظره ی مقابل دیدگانش را قاب کند و […]

  • راز

    نویسنده: hana

    ان چیست که برای یک نفر زیاد هست برای سه نفر کم و برای دو نفر به اندازه  درست حدس زدی                                                    راز  یک راز کار های زیادی میتونه بکنه میتونه […]

  • هبوط

    نویسنده: سارا کاف

    من سقوط نکردم من هبوط کردم. من چشم بستم بر دنیا و عاقلانش. من هبوط کردم به سرزمین عشاق دیوانه ،به جایی که دیگر کسی خود را عاقل نمی پنداشت. من گذر کردم  از دنیای عاقلان و سکونت گزیدم در سرزمین دیوانگان. گاه باید رفت و گذر کرد و ردپای جا مانده را پاک کرد. […]

  • وقتی خرافات اجل جان می‌شود

    نویسنده: مرجان سلیمی

    وقتی خرافات اجل جان می‌شود روزهای اول کارش به عنوان مشاور در مرکز مشاوره‌ی آموزش و پرورش نشسته است. انتظار می‌کشد تا اولین مراجع روز اول کاری‌اش برسد. به خودش برای دیدن مراجع اعتماد ندارد. برای همین دل تو دلش نیست تا اولین مراجعه کننده با مشکلی که دارد از راه برسد و او خودش […]

  • سحری با طعم سوسک

    نویسنده: زینب بیشه ای

    سحری با طعم سوسک بعد از غر شنیدن های پی در پی خوب یاد گرفته ام آرام وبی صدا برخیزم. پتو را کنار می زنم نگاهی به هردویشان می اندازم. نفس های عمیقشان قفسه سینه را طوری بالا و پایین می برد که معلوم است در عمیق ترین لایه های خواب به سر می برند. […]

  • مادرم نفرینت میکند. ( حمله‌یِ پنیک )

    نویسنده: علیرضا فرهادی

    برادرم در پذیرایی و مادر و پدرم در اتاقشان خوابیده‌­اند. ساعت یکِ شب است. آنقدر بیقرارم که نمیتوانم بنشینم. در اتاقی دوازده­‌متری، هزار و دویست قدم پیاده‌­روی کرده‌­ام. قلبم تند میزند. اضطراب در تمام اندام‌­هایم میپیچد و لحظه‌­ای امان نمیدهد. سطحِ بالایِ کورتیزول در بدنم تهوع را تشدید میکند. تنها چیزی که طلب میکنم تمام […]

  • مسافر

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    گمشده در زمان   گلنار صداهاى گنگى مى شنيد. انگار كيلومترها از او فاصله داشتند و به زحمت كلمات يخ زده اى مثل (ضربه) ، (شكستگى) و (خوب مى شن) را تشخيص مى داد. سعى كرد چشم هايش را باز كند اما پلك هايش آنقدرسنگين بودند كه منصرف شد و فقط توانست انگشت اشاره اش […]

  • حلوایی به سیاهی یک چکمه

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    حلوایی به سیاهی یک چکمه:سال ها بود بوی جنگ به مشامم نخورده بود تاآنروز که به بهانه شرکت درمجلس ترحیم بچه سرباز محله مان به مسجد رفتم، سه روزی بود که سرباز جوان محله مان که آنقدر کم سن و سال بود که می‌توانیم او را بچه سرباز بنامیم توسط اشرارمسلح به ضرب سه گلوله […]

  • تولد یک توهم!

    نویسنده: کوثرمودی

    لباس‌های نوزاد را در آغوش می‌گیرد و با لبخند آن‌ها را به گونه می‌فشارد‌. کار هر روزش همین است، از خواب که بیدار می‌شود اولین کارش این است که بدو می‌آید داخل اتاق جنین متولد نشده‌اش و با فکر اینکه چهار ماه دیگر او را خواهد دید از شوق می‌زند زیر خنده! بدون کمک بلند […]

  • برکه‌ی ستاره

    نویسنده: شقایق نجمی

    🌟برکه‌ی ستاره🌟 آسمان آبی رنگ بالای سرش را می‌نگریست، همچنان که گاه ناگاه با دستان کوچکش چیزی را می‌شمرد بی آنکه صدایی از لبان خاموشش شنیده شود. گهگاهی از جایش برمی‌خاست، پیراهن گلدارش را مرتب می‌کرد، گیسوان پریشانش را از شانه‌هایش به عقب می‌راند تا آسانتر بتواند اطرافش را ببیند. دنبال چیزی می‌گشت که هیچکس […]

  • کیوسک تلفن

    نویسنده: نغمه تابنده

    دَر کیوسک تلفن را باز می کند . با شک و تردید گوشی را بر می دارد. از شیشه نگاهی به صندلی درون پارک می اندازد. دیر کرده . بدون معطلی شماره را می گیرد . زنگ می زند. سلامی و چند کلامی سخن ,تلفن را قطع می کند . سگرمه هایش بیشتر در هم […]

  • گمشده

    نویسنده: زینب بیشه ای

    گمشده لیوان آب را به دست می گیرم و تا بالای صورتم می آورم. وانمود می کنم چشمانم به داخلش خیره شده. وقتی نگاهم بهشان نیست گوش هایم صدایشان را بهتر می شنود. خیال می کنند ایما و اشاراتشان را نمی فهمم. دخترک خیره سر طوری به صورتم زل می زد و لبخندهای زورکی تحویلم […]

  • ‌‌پشت درخت انار

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    دامن زیر نیم تنھ را باد کنار نمیزند، انگار ھیچ وقت ھم قرار نیست بالا برود تا شاید ران ھای بی زانو از زیر خط بین بازوھایی کھ برای کشیدن آب از چاه، تلمبھ میزنند، بیرون نیفتند. سایھی پاھای ایستاده کنار سطل، کش میآید روی آبی کھ سر ریز شده و روی زمین بین باغچھ […]

  • بلوچستان

    نویسنده: حمیراجلیل پور

    http://تاچشم کارمیکرد کویر بود و افتاب! گرما اززمین وزمان میبارید وخورشیدبه شنهای کنارجاده دهن کجی میکرد. با آن چشمهای بی تفاوتش ودهان نیمه باز ازگرما نگاهش میکرد.ازاینه عقب رانگاه کرد. جاده پشت سرش میلرزید وگرمیگرفت. هیچکس پشت سرش نبود.اصلا کسی توی جاده نبود. گهگداری باد خارشتری را دنبال میکردو از جلویش رد میشد. وقتی از […]

  • رهایی

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    خورشید را میدیدم که داشت جایش را به ماه میداد. سیگاری آتش زدم. خیره شدم از پنجره به بیرون. همه چیز پیدا بود. همه چیز داشت جایش را به چیزهای دیگر میداد. درختها برگهایشان را راهی زمین میکردند. چون دیگر زرد بودند و برای خودشان مردی شده بودند. اینطور که پیداست، درختان برگها را بزرگ […]

  • اتوبوس

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    امروز که در اتوبوس نشسته بودم پسری خردی را دیدم که از در و دیوار اتوبوس بالا می رفت و به هر جایی که که می شد سرک میکشید. همه را کلافه کرده بود الخصوص پیرمرد ها را. من هم جزو همین پیر ها بودم، ولی به خودم گفتم: «مگر چه عیبی دارد که پسر […]

  • کالبدِ متحرک

    نویسنده: سارا کاف

    تن رمیده و خسته و زار و تکیده خود را می سپارم به بستر شب.باشد که آرامشی عمیق روح نالانم را در آغوش گیرد و مجالی باشد برای رها شدن از تَن ها. روح من غوطه ور است در پوچی شگرف در دنیای سیال باژگونه تهی ،در هرآنچه حس معلق بودن و پا در هوا […]

  • فالومی

    نویسنده: مینا سعادت پور

                                       فالومی دختر عینک بدون قابش را روی بینی جابجا می کند: «مامانم موند بیمارستان پیش خاله. طوری نیست. یکم ترسیده. گفتند تا صبح باید بمونه.»  آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد. روی صندلی نیم‌خیز می‌شود. از درز در نگاهی به مرد مسن توی هال می‌اندازد.  مرد انگشت هایش را دور هم می چرخاند که […]

  • Portrait

    نویسنده: Mobina

    روز اول خود درمانی بود کنار کلینیک یک کافه کوچک بود بعد از تمام شدن جلسه نیاز مبرم داشتم به یک جایی که بنشینم نمیخواستم به خانه برم حداقل برای چند ساعت  چون برگشتن من به خانه مصادف بود با گریه و جیغ و دعوا ترجیح دادم در کافه را باز کنم رفتم داخل هیچ […]

  • بزنگاه

    نویسنده: zhahmadi

    من نمی‌دونم سیم‌کشی‌های مغزم از کی این طور به هم پیچیده؟ اما از وقتی یادم میاد، هر وقت یعنی هر وقت خواستم یه کاری رو انجام بدم این مغز لعنتی‌ام یاری نکرد که نکرد و عین بچه‌های تقص یه گوشه نشست و هر از گاهی هم زبونی بیرون آورد. یه نمونه‌اش همین امروز. اصلا همین […]

  • اناری که خون گریه کرد

    نویسنده: بهناز گرمه ای

    داستان ۱ اناری که خون گریه کرد. پسرک خستگی‌ها و ناراحتی هایش را در دو دست جمع کرد و انار قرمز رسیده را دو دستی با تمام قدرت شکست؛ بعد از صدای شکستن استخوان های انار یکباره صدایی نظرش را جلب کرد؛ انگار چند نفر باهم صحبت می‌کنند؛ گوش هایش را تیز کرد ولی نه، […]

  • مادربزرگ

    نویسنده: فاطیماه معروفی

    پاییز بود یا بهار… نمیدونم شایدم زمستون بود درست یادم نمیاد هرچی بود درختا هنوز میوه داشتن  فقط میدونم قطعا تابستون نبود چون مادر بزرگ همیشه میگفت که تابستونها خیلی خوش میگذره میگفت مدرسه ها تموم میشن همه‌ی بچه ها میرن توی کوچه باهم بازی کنن میگفت تابستونها شب که بشه پشه بند میزنیم همه […]

  • آسمان قرمز

    نویسنده: SAM

       روزی رو تصور کنید که از خانه بیرون می آیید و مثل همیشه برای رفتن به سر کار از اتوبوس استفاده می کنید و طی مسیر کم کم اتوبوس با افراد مختلف پر می شود. ناگهان پیرمردی کنار شما می نشیند بعد از مدتی آهی می کشد و می گوید:《خدا رو شکر که بالاخره […]

  • ارتشی برای ملکه‌ی روس

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    ارتشی برای ملکه‌ی روس:علی پولی پسر حاجی مجانی اولین نفری بود که طی قتل های زنجیره ای ۱۹۲۰ میلادی به قتل رسید،در آن دوران در کشور ما کسی از  تاریخ دقیق میلادی چیزی  سر در نمی آورد یعنی هیچ کس در ایران به دنبال جشن گرفتن یک ژانویه یا به فکر تهیه هدیه به مناسبت  […]

  • اوّلین سلام

    نویسنده: فاطمه نوید

                                                                                                                                                                                   نویسنده:فاطمه نوید                                                                                                                      بارها از خود م می پرسم:((اوّلین بار کجا بود؟))همانجا که تنها روی نیمکت کنار پنجره نشسته بود؟!-نه آنجا نبود.-بس شاید اوّلین سلام-آره دقیقا! اوّلین پاییز،اوّلین عشق و آخرین معشوقپاییز ۹۸ بود و من آماده رفتن به دانشگاه بودم . با وجود اینکه ارشد بودم ،امّا مثل بچّه های کارشناسی از اوّلین […]

  • برادر…

    نویسنده: کوثرمودی

    لباس بهاره‌ی نازکی به تن و شال بلندی به رنگ نارنجی تیره سرش کرده بود. مثل همیشه در سکوت رودخانه‌ و نوازش آرام باد به سمت آرامگاه همیشگی‌اش می‌رفت. آنقدر آنجا دنج و آرام بود که می‌خواست وصیت کند بعد از مرگش هم آنجا دفنش کنند! آنجا صخره‌ای بزرگ و سنگی بود که از یک […]