تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان سوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • ا.نواب / (74)
  • فرزانه کردلو / (73)
  • علی بدیع‌زاده / (63)
  • زینب بیشه ای / (61)
  • کوثرمودی / (52)
  • علیرضا تقی نژاد / (44)
  • پانیذ زاده گل / (33)
  • ساجده صحرانورد / (30)
  • زهرا شهراد / (28)
  • سارا کاف / (25)
  • بسمل

    نویسنده: سارا کاف

    بسمل . [ ب ِ م ِ ] (ص ، اِ) معنی کشتن دارد. گویند: بسمل کن یعنی بکش . (فرهنگ اسدی ). || هر چیزی که آن راذبح کرده باشند یعنی سر بریده باشند و وجه تسمیه اش آن است که در وقت ذبح کردن بسم اﷲ میگویند. (از برهان ) (از ناظم الاطباء) […]

  • مسلخ

    نویسنده: سارا کاف

    تبر خون آلودش را بر دوش افکند و راه تالاب را در ‍پیش گرفت،برای رسیدن به تالاب باید از جنگل عبور میکرد.درختان خشکیده و سرمازده که سرهایشان افکنده بود را از دوردست ها دید.پاگذاشت داخل جنگل و به دنبال چاهی گشت تا تشنگی خود را برطرف ساز.چاه را یافت،تبر خونینش را نهاد کنار درخت سرمازده […]

  • امیرعلی

    نویسنده: سارا کاف

    سیصد و شصت و پنج روز گذشت.نوشته ها پوچ و بی معنا بودند مزخرف محض بودند و من ناامید نسبت به جادوی قلم  تا اینکه سرنوشت جور دیگر رقم زد.دیدمت شاید عجیب بود اما تو اولین جرقه زندگی من بودی برای بهتر شدن برای رشد کردن برای رسیدن.کتابت را برایم امضا زدی و نوشتی به […]

  • عشق با طعم شکلات

    نویسنده: زینب بیشه ای

    شکوه و عظمت عجیب فضا قلبم را در هم می فشرد. نقاشی های در هم و برهم دور سرم می چرخیدند. آنقدر در طرح های رنگارنگ غرق شدم که فراموش کردم ساعتی است دست جمشید را رها کردم. از چند قدمی دست به سینه ایستاده و به مبهوت شدن من می خندید. طرح در طرح، […]

  • دختری که خودش را به آتش کشید!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    سمیه ۱۴ سال بیشتر نداشت. او در روستایی زندگی می‌کرد که خیلی به ادامه تحصیل دخترها حتی در قرن بیست و یکم هم بها نمیدادند. مردمان روستایی که سمیه در آن بزرگ شده بود، معتقد بودند دخترها در این سن و سال بایستی ازدواج کنند. ولی سمیه چیزی خلاف این موضوع را می‌خواست. او از […]

  • دختری که همیشه پرده‌ها را می‌کشید!

    نویسنده: کوثرمودی

    نزدیک ساعت‌ شش صبح، روی نرده‌های کوتاه بالکن نشسته‌ بودم؛ کار هر روزم بود! هرلحظه امکان داشت از آن بالا، طبقه‌ی هشتم آپارتمان، بیفتم پایین. زیاد سخت نبود، فقط یک تکان کوچک و به هم خوردن تعادل بس بود، به همین راحتی! ولی من ترسی نداشتم، این بالکن کوچکِ اتاق پشتی، تنها دلخوشیم برای زندگی‌ […]

  • وفای به عهد

    نویسنده: ا.نواب

    ازجلوی خانه مش یوسف رد می شوم.نگاهم به پله کوتاه جلوی در می افتد . جایش خالی است‌. مش یوسف و کبری خانم یک پسر داشتند و چون آن را با نذر و نیاز از امام حسین گرفته بودند نامش را حسین گذاشتند . زمان جنگ می شود و حسین ۲۱ ساله می خواهد راهی […]

  • نام او زهره بود

    نویسنده: علی اندیشمند

      انگشت سبابه اش را به انگشت شصتش فشار داد، سه انگشت دیگرش تو هوا شق و رق ایستادند و با رها کردن انگشت سبابه سر شیشه ای آمپول را دید که رفت توی هوا و در فاصله چند سانتی متری مانده به سطل زباله اتاق تزریقات روی زمین افتاد. از اینکه باز هم نشانه‌گیریش […]

  • تیوپ کفن‌پیچ

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    نشسته‌ای روی صندلی‌‌ای که کنار در است و به دوچرخه هایی که آویزان شده‌اند می کنی. دوچرخه‌هایی که هیچ نمی دانی برای کدام شرکت هستند و اصلا اسمشان چیست. نه که غربیه باشی با عالم دوچرخه و دوچرخه باز ها، نه! فقط… فقط اسم اینها را نمی دانی. چرا؟! چون بدل‌اند. چون متفرقه به حساب […]

  • نقطه تصادفی

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    تک درختی وسط حیاط، تنها دلخوشی همه بود. که لحظاتی که میتوانند برای هواخوری از سلول هایشان بیرون بیایند، بروند زیر آن، و حالا یا زیر آن بنشینند و بخندند و حرفهای همیشگی هایشان را بزنند، یا جنسهای ممنوعه ای که با همان روشهای خودشان قاچاق میکردند و به داخل می آوردند، رد و بدل […]

  • بایستی خودش متوجه می شد!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    صبح بود و علی مثل هر روز باید سرکار می‌رفت. چند روزی بود که دیگر من صبح ها زودتر از او بیدار نمی‌شدم تا صبحانه‌اش را آماده کنم و او را برای سر کار رفتن بدرقه کنم. ناراحت بودم از خودم از خودش! علی هم طبق معمولی چیزی به روی خودش نمی‌آورد و هیچ اعتراضی […]

  • درخت البالو

    نویسنده: ا.نواب

    تابستان است و من روی تخت چوبی حیاط خانه که یک فرش قرمز رنگ رویش پهن شده خوابیده ام . نگاهم به شاخه شکسته درخت آلبالو و آن نردبان چوبی کنار حیاط می افتد. من عاشق آلبالو هستم و به خاطر همین پایم شکست. یک پسر بچه ۱۰ ساله شیطان که دلم میخواست همه آلبالو […]

  • دوسَم داری؟!

    نویسنده: کوثرمودی

      هنوز اول پاییز است و هوا آنقدر سرد شده که مجبورم هرشب پتوی چند کیلویی مادربزرگ را با زحمت دور خودم بپیچم! پنجره را باز کرده‌‌ام تا وقتی او می‌آید، صدای ماشین را بشنوم. باد سرد پاییزی توی اتاق می‌پیچد و پتو را بیشتر رویم می‌کشد.امشب سومین شبی‌ست که تا دیروقت سرکار مانده‌. کلا […]

  • کودکیِ از دست رفته

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    کنار پنجره نشسته بودم. از داخل، بیرون را نگاه میکردم. درختهای خالی داخل حیاط را نگاه میکردم، که تا چند وقت دیگر قرار بود از شکوفه های سفید زیبا پر شود، و بعد برگ دهد، و زیباتر شود. حوض درون حیاط را میدیدم. حوضی که وقتی بچه بودیم، یادم هست با پسرعموها و دخترعموها میرفتیم […]

  • تصمیم غیر منطقی

    نویسنده: سمانه عطار اهوازی

    روزی روزه گاری در شهر دور افتاده ایی و کوچکی مردی زندگی می کرد همه از آن شهر دور افتاده بی زار بودن و می خواستند برند اما مرد صهر را دوست داشت به اون شهر عشق می ورزید و زندگی خوبی را در آن شهر سپری می کرد روزی وقتی به خانه آمد زنش […]

  • در مکتب تلگرام

    نویسنده: زینب بیشه ای

    مادر من زن مهربان و ساده دلی است. از آن  دست مادرها که وقتی مریض می شوی بیخ گوشت قربان صدقه می روند و بمیرم الهی می گویند نیست، ولی از آنهاست که یادت را ته دلشان نگه می دارند و گاهی سربزنگاه عجیبی  به یادت می آورند. آنقدر تعجب می کنی که با خنده […]

  • سرآشپزی با دستان کوچک

    نویسنده: زینب بیشه ای

    گرتیلا دوباره می خواست به وسیله های سیندرلا دست بزند، به اتاقش رفت و همه چیز را به هم ریخت. سیندرلا ساکت نشست و نگاهش کرد. با صدای زنگ تلفن گرتیلا و سیندرلا نقش زمین شدند و تمام حواس دخترک به سمت اتاق دیگر جلب شد. سلام … بله ممنون …. بهترم الحمدلله … نه […]

  • کلاغ

    نویسنده: ا.نواب

    چند روزی است که پدرم از دنده چپ بیدار می شود.نه اینکه بد اخلاق باشد نه.  مدتی است که با یک کلاغ درگیر است. و چون آن کلاغ پیروز میدان است بسیار آشفته حال است و حسابی به غیرت مردانه اش برخورده که با این اِهِن و تولوپ از پس یک کلاغ برنمی آید.هرچند که […]

  • درخت ققنوس

    نویسنده: ا.نواب

    مثل هرروز با همان کیف همیشگی راس ساعت ۹ در کنار درخت ققنوس می نشینم.  اسمش را من ققنوس گذاشتم .درست زیر همین درخت در ساعت ۹به یکباره آتش گرفتم و خاکستر شدم و یک تولد جدید را آغاز کردم. من هرروز همین جا در همان ساعت تولدم را جشن میگیرم. امروز دقیقا ۴سال و […]

  • آش کشکی که مرگ آفرین شد!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    حال و هوای روستا مثل روزهای قبلش نبود. هر سال این روز با بقیه روزها قدری متفاوت تر به پایان میرسد. ایام محرم بود و خاله نرگس نذری آش داشت. او قرار بود نذری آش پخش کند. بی بی نرگس الان دیگر تنها بود همه بچه هایش سر خانه زندگی خودشان بودند. چندتا از بچه […]

  • چاق بی خاصیت

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    روز بیست و چهارمم ورزشش بود. از جایش بلند شد، و موبایلش را روشن کرد و وارد آن برنامه ای شد که درون آن ورزشهای مختلفی را برای کم کردن وزن داشت. مدتی بود که باشگاهها را تعطیل کرده بودند. و او با این برنامه به واسطه فرهاد یکی از دوستانش آشنا شده بود. فرهاد […]

  • ماست بورانی آبرویم را خرید.

    نویسنده: زینب بیشه ای

    این هفته شب پنجشنبه چطوره؟ وای نه …من خیلی کار دارم نمی رسم … یکمی دیرتر بندازید. نمیشه شب جمعه هم دعوتیم خونه آقا محسن. آشوب درونی اش از چهره پیدا بود. منتظر بود تا کسی در تاییدش حرفی بزند. سر انجام مادر با طمانینه گفت: دخترم مثلا چه کارهایی هست که اینهمه برات سخته؟ […]

  • صنعا با بالی آش و لاش

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    نشسته بر کابل ها برق و عبور و مرور ماشین‌ها را نگاه می کند. همه یک رنگند و یک جور. سفید و گاها – تک و توک پیدا می شود آدمی با ماشین نقره‌ای،‌ نوک مدادی یا مشکی پیدا شود. ولی باز هم همه یک رنگند و یک جور. همه پراید. نشسته بر کابل ها […]

  • من دزد نیستم

    نویسنده: ا.نواب

    رفته بودم میوه فروشی آقا بیژن و داشتم لیست خرید را  نگاه میکردم که چشمم افتاد به یک پسر بچه ای که در گوشه مغازه ایستاده بود وبا اضطراب اطراف را نگاه میکرد. زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم یک پرتقال را درزیر بلوزش قایم کرد.  یک کیسه برداشتم و به سمتش رفتم و گفتم […]

  • دختر خوشحال و خسته

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    و سه شنبه ای که به پایان رسید. الیکا خسته و کوفته از شرکت بیرون آمد. روز سختی بود برایش. روزی بود که باید خودش را در مناقصه به بالا دستی هایش نشان میداد، و خودش را به آنان ثابت میکرد. و موفق هم شده بود به انجام این کار. امروز هر سختی ای که […]

  • داریم کم کم شبیه هم می‌شویم

    نویسنده: فرزانه کردلو

      مهرسا بخاطر چند جوشی که در اثر حساسیت یک شبه در اطراف پوست صورتش ظاهر شده بود. تصمیم گرفته بود روز بعدش برای درمان سریع آن به پیش دکتر متخصص پوست برود. قبل رفتن به مطب از منشی وقت گرفته بود. وارد مطب که شد برگه‌ای روی درب ورودی مطب با این جمله که […]

  • لاک پشتی که بازیچه شده بود

    نویسنده: فرزانه کردلو

    لاک پشت که داشت از درون لاک خود به اطراف باغ نگاهی می‌انداخت، که در این لحظه سر و کله سگ باغبان پیدا شد. سگ بزرگ و درشت هیکلی بود. لاک پشت از ترس اینکه مبادا سگ به او آسیبی برساند سریع در لاک خود قایم شد. بعد لحظاتی با این خیال که سگ در […]

  • ساختمان نیمه کاره

    نویسنده: فرزانه کردلو

    امیررضا که مهندس ناظر یکی از پروژه های ساختمانی بود. مثل روزهای قبلی داشت بر حسب زمان بندی مشخص شده به ساختمان نیمه کار‌های که پیمان کارش هم بود نزدیک و نزدیک تر می‌شد. در باز بود. فکر کرد یکی از همکارانش برای بازدید از پروژه، داخل ساختمان شده است. اهمیت نداد و وارد شد. […]

  • سلام من سوسکیِ محقق هستم

    نویسنده: ا.نواب

    ظهرتابستان است .پشت پنجره میروم. درخت آلبالوی حیاط مان خودنمایی میکند .پنجره اتاقم را باز میکنم .روی تخت دراز می کشم تا کتاب بخوانم .یادم می افتد که توری پنجره را نکشیدم . همین که بلند شدم که توری را بکشم یک سوسک لبه پنجره جاخوش کرده.  سریع دمپایی را برداشتم که شنیدم، سلام اسم […]

  • طلسم جوی

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

                پیرمردی نشسته در جوی آب. جوی خشک. چنانکه گویی اصلا آبی، چرکآب و زهرآبی بدان جاری نشده. نشسته در جوی و آخرین پک بی جان خود را به سیگارش می زند. چه لب های خشکی. کنج لبش از فرط همکامی با فیلتر سیگار به شکل آن در آمده. یک سوارخ در دهان به قدر […]

  • داستان های پریا و پوریا ترس

    نویسنده: زهرا شهراد

    ترسو پریا مشکلی داشت که همیشه اورا آزار می داد وهیچ راه چاره ای برایش نداشت. با هرکسی که صحبت می‌کرد نمی توانست مشکلش را برطرف کند. هروقتی که مادرمی‌خواست از خانه بیرون برود پریا، دلشوره اش می گرفت. اوازتنهایی و تاریکی خیلی می ترسید. مادر دلیل این ترسش را پرسید. ولی پریا هیچ دلیل […]

  • طبقه ۳، واحد ۷

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    از تاکسی زردی که از صبح در اختیارش بود پیاده شد. دست کرد در جیبش، و همزمان راننده تاکسی شیشه سمت شاگرد را پایین داد. مرد خم شد و از جیبش مقداری اسکناس بیرون آورد، نگاهی به آنان انداخت و بعد به سمت راننده گرفت و گفت: بشمر ببین کم نباشه. راننده چشمی به اسکناسها […]

  • سگ زبان نفهم

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    «مگر من چه کردم که من را این طور می زند؟ چه هیزم تری به او فروخته‌ام که من را به باد کتک گرفته و مدام می زند به پهلویم؟ مگر من نبودم که آن سال ها، آن سال ها که خودشان… خود همین آدمیزاد ها به هم رحم نمی کردند، مراقب دار و ندارش […]

  • محمودخان پدرم که بال درآورد و رفت

    نویسنده: مهدی کرامتی

    خب حقیقت این است که من از خیلی وقت قبل به مامان گفته بودم که اگر زیاد بابا را اذیت کند، او پر در می آورد و می رود. با این حال، مامان با این که می دانست که من راست می گویم کار خودش را می کرد. می گفت که کمی غر زدن و […]

  • جعبه‌ی موسیقی

    نویسنده: کوثرمودی

    یک روز وقتی خیلی خیلی کوچک بودم، آنقدر که از آن‌موقع‌ها فقط یک سری احساسات و تصاویر گنگ یادم مانده، هدیه‌‌ای از مربی مهدکودکمان گرفتم. البته او به همه‌مان از آن‌ اسباب‌بازی‌های خاص، یکی هدیه داد. آن اسبا‌ب‌بازی یک جعبه‌ی موزیکال خیلی قشنگ بود با دوتا عروسک کوچکِ رویش؛ عروسکِ یک‌ پسر با کلاهی که […]

  • یلدای بی یلدا

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    یلدا لباس‌هایش را از کمد بیرون می‌کشد و بین سینه‌های خودش و دختر توی آینه نگه می‌دارد. نگاهش را از شلوارک کتانی و تاپ ابریشمی کبریتی رنگ آویزان از چوب لباسی می‌کند و خودش را با سرهمی زغالی و جوراب شلواری همرنگش می‌پاید که در با تقه‌ی ناتمامی باز و می‌شود تا مادر تو بیاید […]

  • و من یک شبه بزرگ شدم

    نویسنده: زینب بیشه ای

    با حسرت به دستان مادر نگاه می کردم. یکی یکی لباس ها را بر می داشت، باز میکرد، براندازشان می کرد و کنار می گذاشت. چشمانش با دقت روی لباس ها زوم می کرد. طرح ها و سایزشان را وارسی می کرد. زیر لب چیزی می گفت و بی اعتنا به نگاه فروشنده به گوشه […]

  • در امتداد خیابان راه می روی

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    مه‌ غلیظی در هوا جاری بود. پیش پایت را هم نمی توانستی که ببینی. کسی نبود. خیابان ها خلوت و پیاده رو ها خالی از آدم. چرا کسی نبود؟ از چه می ترسیدند. از گم شدن؟ یا که کم رنگ شدن؟ کسی در خیابان نبود. هر جا که سبزه‌ای روییده یا قدی علم کرده بود […]

  • لازانیایی که طعم اشکنه می دهد.

    نویسنده: ا.نواب

    صدای چک چک می آید.  از سوراخ سقف آب چکه میکند توی کاسه.نیما روی فرش رنگ و رورفته عزیز خوابیده و سوراخ سقف را نگاه میکند. آن طرف تر ندا روی تشک نارنجی رنگ و رو رفته که معلوم نیس مال چند هزار سال پیش است خوابیده است.یک هفته است که تب دارد .نیما ۱۶سال […]

  • غرق در افکار

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    نور لامپ اتاق باز هم روشن و خاموش میشود. با اینکه هنوز نزدیک غروب شده اما به خاطر اینکه نور کمی در اتاقش وجود داشت، مجبور بود از این زمان چراغ اتاقش را روشن کند، تا بنویسد، یا کتابهایی را که از دوستانش قرض کرده یا از کتابخانه محله ای که در ان زندگی میکند، […]

  • دخترک توی اتوبوس

    نویسنده: فرزانه کردلو

    مرجان تازه وارد اتوبوس شده بود. به غیر از یکی دو نفر قسمت خانم ها و یک دختر بچه  ۹ و ۱۰ ساله کسی داخل اتوبوس واحد نبود. همین که در یکی از صندلی های اتوبوس نشست. رفتار دخترک نظرش را جلب کرد. دختر بچه دقیقا در صندلی های جلوی قسمت آقایان نشسته بود.   […]

  • انگوری که در آن غرق شدم

    نویسنده: زینب بیشه ای

    هیاهوی حیاط نمیگذاشت به درس و مشقم برسم. راستش را بخواهی دلم هم پیش آنها بود. دیگر این رفت و آمدها تکرار نمی شد. با آمدن ناگهانی فاطمه به داخل اتاق پرنده خیالم از سرشاخه حواس پرید: نمیای راست راستی؟ بابا امتحان دارم. آخه آقا جواد چکمه پوشیده رفته وسط انگورا! باید بیای ببینی. این […]

  • این آدمیزاد عجیب‌الخلقه

    نویسنده: محدثه ظریفیان

    نمی‌دانم این آدمیزادها چه طور موجوداتی هستند. نه می‌توانم درکشان کنم و نه ذره‌ای از رفتارهایشان را بفهمم. انگار من و آنها از دو دنیای متفاوت هستیم. البته که هستیم. ماهیت ما متفاوت است. من از جنس دنیای غیر قابل دیدنم و آنها از دنیای عینی. من می‌توانم زمان را در مشت بگیرم و آنها […]

  • پریز برقی که پشت کمد افتاده بود…

    نویسنده: کوثرمودی

    بهترین لحظه‌ی زندگیم، اون موقع بود. وقتی که اومد توی اون مغازه‌ی قدیمی و دستش رو دراز کرد به سمت من! گفت: “این خیلی قشنگه، به دکور خونه میاد!” و اون موقع بود که قند توی دلم آب شد‌. برای اولین بار حس کردم ارزشمندم و کاری برای انجام دادن دارم، حرفی برای گفتن توی […]

  • صفحات صبحگاهی

    نویسنده: فرزانه کردلو

      امروز صبح که از خواب بیدار شدم بلافاصله مشغول نوشتن صفحات صبحگاهی در سه صفحه دفترم شدم. چند روزی است که این کار را شروع کردم. چند باری در لایوها و صفحات مدرسه نویسندگی آقای شاهین کلانتری در این مورد شنیده بودم، منتها شاید بشود گفت یا فرصت نداشتم یا خیلی توجه به این […]

  • بوم

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    – زندگی چه رنگ است استاد؟– چی چه رنگیست؟– زندگی.– همان رنگی که نمی دانی– چه رنگی؟– رنگ جوانی رنگ سرخوشی و بیخیالی– نه این نشد دیگر استاد. جواب سرراست بدهید. با کلمات بازی نکنید.– من با کلمات بازی نمی کنم. من دارم همان چیزی که هست را می گویم. به دور و بر و […]

  • ای پدر چرا با من حرف نمی‌زدی؟

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    «پدرم هیچگاه من را نمی فهمید. هیچگاه. یادم نمی آید آخرین بار با او کی حرف زدم… اصلا حرف زده‌ام؟ تا به حال در طول یک بیست و اندی سالی که از عمر گذشته شده است با او حرف بزنم. از همان حرف های پدر و پسری. شده؟ به فکر نمی کنم. تا به حال […]

  • در انتظار رخ دادن آزادی

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    تاریک بود. ولی او به این تاریکی مدتها بود که عادت کرده بود. دیگر چشمانش مثل آن روزهای اول اذیت نمیشدند. آن موقع از ترس اذیت شدن بسیار چشمانش را مدام میبست تا خسته نشوند، و به ک.ری نرسد. چون از مادربزرگش شنیده بود اگر در تاریکی به مدت طولانی ای بمانی، چشمت به آن […]

  • من یک دخترم!!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    در یک عملیاتی مأمورین پلیس بخش مبارزه با مواد مخدر تصمیم داشتند، طی یک حمله‌ای به یک منطقه از حلبی آباد شهر وارد شوند و خرده فروشهای مواد مخدر و معتادین آن منطقه را پیدا کنند. تا از آن طریق به بزرگترین باند قاچاق مواد مخدر دست یابند. تازه  وارد آن حلبی آباد شده بودند […]

  • جانان

    نویسنده: سارا کاف

    جانان.رفیق روزای سخت.روزای تنهایی.روزای ناامیدی.روزای ترس و اضطراب.جانان کنارم بود جای همه ادمایی که تنهام گذاشتن و رفتن.نمی دونم چی شد.فقط اینکه بودن ادما نعمته.جانان همیشه میخندید همیشه یه لبخند ملیح قشنگ کنج لبش بود و ‍پر بوداز انرژی مثبت.تو زندگیش کلی سختی کشیده بود ولی هیچوقت به هیچ کس نمی گفت به جزخدا.هرشب توی […]

  • چهره واقعی

    نویسنده: سارا کاف

    چشمانش را باز می کند از روی تخت می پرد و به سمت آینه می رود.خود را درون آینه می نگرد و از دیدن صورتش وحشت می کند و به ناگه آینه را متوحشانه به گوشه ای پرتاب می کند و با دستانش صورتش را می پوشاند.صورتش سیاه است همچون بختش.با چشمانی از حدقه بیرون […]

  • کار من نبود!!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    بایستی بخش عملی آزمایشات خود را در یک آزمایشگاه به مدت یک و نیم ماه می‌گذراند. اوایل برایش بسیار سخت بود. چون دانشگاهش یک شهر دیگری بود و برای رفت و آمد نکردن پی در پی بین شهر محل تحصیل و محل زندگی، نسرین تصمیم گرفته بود از طریق شهر محل زندگی تحقیقات خود را […]

  • کتابخانه

    نویسنده: ا.نواب

    امروز هم مثل هرروز به کتابخانه می آیم.شاید میخواهم از خانه فرار کنم. نمیدانم … مثل هرروز به روی صندلی چوبی می نشینم ‌.نگاهم به دنبال غریبه ای است . آخر همه اینجا اشنایند و من در این میان غریبم و هم مسلکی می جویم . اینجا همه چیز در سکوت خلاصه می شود. بلندترین […]

  • مترو

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    ۱۶سالم بود که اولین بار عاشق شدم. من چندان چیزی درباره عشق نمیدانستم. نمیدانستم وقتی آدم عاشق میشود چه اتفاقی می افتد. تنها شنیده بودم آدم دیوونه میشود. اصلا انگار دیوانگی و عاشق بودن در ذهن من باهمدیگر مترادف شده بود. اولین بار در مترو دیدمش. نشسته بود روی صندلی. من وقتی وارد ایستگاه شدم […]

  • تقصیر تریلی روبروست!

    نویسنده: آذر عبدیان

    بوی قرمه سبزی حسابی در خانه خود نمایی می‌کرد، دستم را داخل سطل برنج کردم و چندباری گرداندم تا پیمانه برنج به دستم رسید و پنج پیمانه برنج داخل لگن ریختم و با دستم آن ها را شور دادم شستمش و آب را رویش گرفتم دستم را از کنار سینک گرفتم تا از کنار گاز […]

  • ملودی زندگی

    نویسنده: آذر عبدیان

    صدای باران می آمد، بوی کیک شکلاتی کل فضا را غرق خودش کده بود،کمی شکلات هم ذوب کردم تا دلبری آن کیک دوچندان شود صدای تلویزیون می آمد ماریلا منتظر آنه و ژپتو بود تا بیایند و بلاخره تیتراژ قشنگ آنه با آن ملودی دلچسب مخصوص غروبش، همیین لحظه بی شک میتوانست روحم را به […]

  • احساسات بدفرجام نوجوانی

    نویسنده: آذر عبدیان

    بدم نمی‌آمد که با او دوست باشم، در راه مدرسه زیاد دیده بودمش دنبال می‌آمد ،خیره نگاهم می‌کرد و گاهی چشمکی می‌زد.سمیه و لیلا میگفتند ان پسر قد بلنده انگار از تو خوشش می‌آید واسه تو چشمک میزند، میگفتند و میخندید و من هم خوشم می‌آمد، در دلم احساس وابستگی بهش داشتم اگر روزی نمی […]

  • شب

    نویسنده: سارا کاف

    گاهی وقت ها شب تنها مجالیست برای رها شدن،برای آرام گرفتن،برای جدا شدن از دردسر های روزمره،برای فرو رفتن در آغوش خواب. اما گاه شب زمانیست برای تفکر،برای پی بردن به چیستی خودمان،برای اینکه بفهمیم چقدر به رؤیاهایمان در روزی که گذشت نزدیک تر شدیم یا شاید هم دورتر،برای پی بردن به کم و کاستی […]

  • مدرسه

    نویسنده: سارا کاف

    تا هفت ماه پیش فکر می کردیم فردای سوم اسفند قراره مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شیم و یونیفرم تنمون کنیم و بریم مدرسه.ساعت یازده سوم اسفند اعلام کردن که فردا و پس فردا تعطیله.هفت ماه گذشت، سال تحصیلی قبل نصف حضوری و نصف مجازی گذشت اما امسال مجبوریم که بریم مدرسه،تا پنج […]

  • دریا آرام است

    نویسنده: ا.نواب

    دریا آرام است و با موج های کوچکش ساحل را درآغوش میکشد . هرروز محیا و شقایق کنار ساحل می آیند.  محیا ۷سال است که ازدواج کرده و یک دختر کوچولو ۴ساله به نام شقایق دارد.چشمان درشت قهوه ای رنگ و موهای لخت شقایق به محیا رفته و دماغ کوفته و لب قیتونی اش به […]

  • سفر مامان

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    امروز اولین روزی است که از سفر مادرم به خانه ی خواهرش در شهری تقریبا دور از اینجا میگذرد و من مسولیت انجام کارهای خانه را از سر ناچاری برعهده گرفته ام. خواهرش تازه بچه به دنیا آورده و به تنهایی از عهده ی نگه داریش برنمی آید. روزی که وسایلش را جمع میکرد سفارش […]

  • امید بستن به نابودیِ پوچی

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    امروز هم مانند روزهای قبل این چند سال زندگی اش، صبح ساعت ۱۰ بیدار شد. بیدار یعنی چشمهایش را باز کرد، نه اینکه از جایش بخواهد بلند شود. تنها چشمهایش را باز کرد، اول مدتی به سقف خیره بود تا بفهمد کیست. بعد به چپ و راستش نگاه کرد تا بفهمد کجاست. و بعد که […]

  • کله‌ات بوی قرمه سبزی می‌داد پدر؟

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    – پدر!– جانم.– جوان که بودی،‌ همان موقع که تازه جوش زدنت تمام شده بود و بفهمی نفهمی مرد حسابت می کردند و آقا می خواندند شده بود کاری کنی که بشود به آن گفت جوان‌سری، یا چه می دانم… کاری کنی که بگویند «کله‌اش بوق قرمه سبزی میده!»– بله کرده بودم. در واقع نه […]

  • دختر کتابی و انجمن یشمی‌رنگ!

    نویسنده: کوثرمودی

    یکی دو ساعتی بین دو کلاس بی‌کار بودیم. توی محوطه‌ی جلوی دانشکده‌ی پزشکی نشسته بودم، درست روی صندلی روبه‌روی تریا. دقیقا یادم نیست چه کسی همراهم بود، اما یادم می‌آید ساکت و خسته نشسته بودیم و به فضای سبز جلوی چشممان نگاه می‌کردیم. گاهی هم غری می‌زدیم که چرا نصف میزان رسیدگی‌شان به دانشکده پزشکی، […]

  • همه چیز‌ رو میشه برگردوند!

    نویسنده: کوثرمودی

    خودش را روی کاناپه کش و قوسی داد و سرش را از تلویزیون برگرداند. به همسرش ‌که کمی آن‌طرف‌تر روی میز کار کوچکش خم شده بود، نگاه کرد. گاهی چیزی روی کاغذ می‌نوشت و گاهی توی لپ‌تاپش.زن با خمیازه و لحنی بی‌تفاوت گفت:_اوومم، چه فیلم قشنگی بود…بلند شد و به سمت شوهرش رفت، دستش را […]

  • دماغ، مقتل مگس

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    ظهر در میان تمام این دل مشغولی ها و نگرانی هایی که از خاطر کارش داشت مگسی مدام دور سرش می گشت و وز وز می کرد. می تاراندش ولی مگر دست بردار بود! معلوم هم نبود که چه خصومت و پدر کشتگی‌ای با بیوک داشت. دستش را بیوک می گرداند مگسک می رفت و […]

  • کرونا مگه تموم شده؟!!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    ساعت حدودهای ۹:۳۰ شب بود. احمد داشت کارهایش را راست و ریس می‌کرد تا به خانه برود. همین که از روی صندلی دفتر کارش بلند شد. گوشیش زنگ خورد. از روی تصویر مخاطب روی گوشیش متوجه شد، شیرین همسرش است. گوشی جواب داد و گفت: الو، سلام خوبی؟ شیرین: سلام، ممنونم خودت چطوری احمد جان؟خوبی؟ […]

  • ملاقات با شیطان

    نویسنده: محدثه ظریفیان

      همان روزهای اول که دیده بودمش، در نظرم عجیب آمد. اکثر وقت‌ها در خودش می‌خزید. یک گوشه می‌نشست و سرش را در کتاب فرو می‌برد. موهای فر و خرمایی رنگش از پشت کتاب بیرون می‌زد و هرازگاهی با چشمان درشت و گردش به من نگاه می‌کرد. به گمانم ساکت‌ترین شاگرد این چندساله من بود. […]

  • زندگی قشنگ مامان و بابام

    نویسنده: زینب بیشه ای

    ترافیک بسیار سنگین بود و بوی دود ماشین ها سر مائده را سنگین کرده بود. پروین نگاهی مضطرب به دختر کوچکش انداخت. دخترک بی رمق به صندلی تکیه داده بود و حرف نمی زد. سکوتش از هر صدایی بدتر بود. پروین دوست داشت به هر نحوی که شده از زبان دخترک حرف بکشد. اگر ناراحتی […]

  • داستان های پریا و پوریا آیابازهم مدرسه پریا دیر می‌شود؟

    نویسنده: زهرا شهراد

    مدتی بود، که پریا تقریبا هر روز دیر به مدرسه می‌رسید. گاهی صبحانه اش را دیر می خورد. گاهی لنگه جورابش را پیدا نمی‌کرد. گاهی هم  کیف وکتابش را آماده نکرده بود و خلاصه هرروز به یک بهانه ای مدرسه اش دیر می‌شد. اما آن روز جدا تصمیم گرفت، که دیگر دیر به مدرسه نرسد. […]

  • اتاق شکنجه…

    نویسنده: کوثرمودی

    اتاق پر نور بود. یک سمتش سراسر از شیشه درست شده بود و نور خورشید مستقیم توی چشم‌های آدم می‌زد. خانه روی یک تپه‌ی سرسبز دور افتاده قرار داشت، برای همین انگار توی این اتاق خورشید را درست، آن بالا، روبه‌روی خودت می‌دیدی! این‌جا را انگار فقط برای شکنجه ساخته بودند، اول با نور وحشتناک […]

  • دستمال سفید

    نویسنده: ا.نواب

    باران اشکهای نادی را در خود گم کرده بود. همان طور که زیر باران می رفت تمام لباسش خیس خیس شده بود.اما همچنان آن دستمال سفید را در بین دستانش گرفته بود. همان دستمالی که یک قلب قرمز شماره دوزی شده در گوشه اش داشت. میخواست به جایی برود خارج از این دنیا جایی که […]

  • از سه گربه یکی دمش شکست و دو تای دیگر کمرشان!

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    هشت صبح از خواب پا شد و قبل اینکه حتا از رخت خواب بلند شود زنش آمد و گفت: برو آشغالها را بگذار بیرون. اجازه می فرمایید بنده پاشم؟! بفرمایید! اجازه ما هم دست شما آقا! کجاست این آتا آشغال ها؟ جلو در گذاشتمشون که کارتون زیاد نشه! نمی خوام خدای ناکرده خستتون کنم! امروز […]

  • یک ماه و سیزده روز بعد

    نویسنده: ا.نواب

    این کرونا گند زده به زندگی همه. ۳روز قبل از تولد سارا پدرش سرمای بدی خورد و عقل حکم میکرد که توی خونه باشه و استراحت کنه.برای همین روز تولد سارا هیچ خبری نبود .سهیل هم که از خدا خواسته از زیر کادو دادن در رفت . واقعا چرا این مردها این طوری هستند .جالبه […]

  • مدرسه مرگ

    نویسنده: ا.نواب

    لوکاس در شمال کالیفرنیا زندگی میکرد. بچه های این دهکده تحت سرپرستی خَیری به نام آقای لوکاس بودند.  او تمام بچه ها را در سن ۷ سالگی از دهکده به  مدرسه ای که خودش ساخته بود می فرستاد. بچه ها در این مدرسه آموزش میدیدند و چون در دهکده آنها امکاناتی نبود او انها را […]

  • اونا به خودشون میگن “آدم”!

    نویسنده: کوثرمودی

    دختر، که حدودا ده یا یازده ساله به نظر می‌رسید، پیاله‌ی قرمز رنگ شفاف را از دست خواهر کوچک‌ترش گرفت و گفت:_آهاا این خوبه! هم کوچیک و سبکه و هم اگه برعکس بزاریمش روی زمین، میشه زیرش رو دید. این بهترین گزینه‌ برای انجام تحقیقاتمونه! آفرین دختر، بهت افتخار می‌کنم…خواهر کوچک‌تر با خوشحالی خندید و […]

  • کتاب

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    روز و ماه خیلی وقت است که از دستم در درفته. دلیلش هم مشخص است. اینجایی که هستم نه آنتنی دارد نه پریز برقی، که بشود گوشی موبایل را با استفاده از آن زد به شارژ. همان روز اولی که آمده بودم شارژ گوشی تمام شد، و از آن روز تا به حالا که یازده […]

  • دستی که بوی دوستی نمی‌داد!!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    ساعت از ۱۲ شب گذشته بود. محمد از خانه دوستش تازه بیرون آمده بود و تنهایی در کوچه های بالای شهر داشت قدم می‌زد. او برای رفع اشکال به خانه همکلاسی‌اش رفته بود تا برای امتحان فردا صبح با آمادگی بیشتری در جلسه حضور پیدا کند. خانه محمد در وسط شهر قرار داشت و بایستی […]

  • لات سیاه مشته

    نویسنده: زینب بیشه ای

    ماشین گردی و پرسش از آدرس محل مورد نظر حسابی کلافه ام کرده بود. عقب نشسته و کیفم را محکم در بغل فشار می دادم تا حرصم را خالی کنم. البته در خانواده ما اعتراض کردن به معطلی کار قشنگی نیست و ما کلا ساکت بودن را به غرزدن ترجیح می دهیم. مادر کنار من […]

  • واغلت

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    قرار بود به مصاحبه‌ی شغلی در شرکتی بزرگ و مطرح برود. از زمانی که به او اطلاع داده بودند که باید در فلان تاریخ بیایید برای مصاحبه دل در دل نداشت و از فرط استرس یک پایش به راه رفتن بود و پای دیگرش در خلا. با خود حرف می زد و نفس عمیق می […]

  • داستان های پریا و پوریا مسخره نکن

    نویسنده: زهرا شهراد

    زنگ تفریح بود وبچه ها درحیاط مدرسه مشغول بازی هیجان انگیز کبدی بودند. نوبت به پوریا که رسید سعید صدازد: آهای پوریا لنگ دراز، بیا وسط ببینم چه کار میکنی. ناگهان زنگ خورد و بازی تمام شد. پوریا از صفتی که سعید به او داده بود دل‌خور شد ولی چیزی نگفت.  پوریا، در مدرسه با […]

  • افسانه‌ی ماه و خورشید…

    نویسنده: کوثرمودی

    _ماهِ قشنگ من! بگو ببینم اصلا میشه که از تو زیباتر تو کل کهکشان وجود داشته باشه؟! ماه مثل همیشه قهقهمه زد، از شادی، از عشق… رو به خورشید درخشانش کرد و گفت:_تا وقتی تو کنارم توی این آسمونِ روشن، لبخند بزنی، من همیشه زیباترین خواهم بود‌…_حتی اگه روزی کنارت نباشم، باز هم تو همینقدر […]

  • فکر اینجایش را نکرده بود…

    نویسنده: کوثرمودی

    هیکلی بود، همیشه عضلات بازویش از زیر پیراهن بیرون می‌زد و قیافه‌ی چشم‌گیر و چشم‌های سبزش را دیدنی‌تر می‌کرد. وقتی او را می‌دیدی، حتی به ذهنت خطور نمی‌کرد که فقط یک کارگر ساده‌ی کارخانه باشد و صبح تا شب گونی شن و سیمان جابه‌جا کند! فکر می‌کردی از این کله گنده‌های هیئت مدیره باشد، مخصوصا […]

  • سَد

    نویسنده: نعیمه حداد

    سَد بوق بووووووق بوق. اه این سیامکم كه  همیشه شاش داره. پنج دقیقه آروم بگیر اومدم خوب. سیامک همینطور که دستش را روی بوق گذاشته و فشار میدهد سرش را از  پنجره ماشین بیرون آورده و فریاد میزند. محبوبه بدوووو بدو محبوب دیر  میشه . محبوبه روسری اش نصفه سرش است و کفشهایش را دمپایی […]

  • اسارت

    نویسنده: سارا کاف

    روحش خود را به در و دیوار میکوفت و او تنها خیره بود به نقطه ای و می نگریست به ذات موجودیت. به اینکه به راستی اسارت چیست؟اسارت زمانی ست که تن در میان تن ها باشد و تنها گردد؟اسارت زمانی است که تن دنیا را قفسی بیند و خود را زندانی و تن ها […]

  • یاد

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

                حال تلخ و گس است و آینده گنگ و نامعلوم. در این میان گذشته طعمی شیرین به زندگی می دهد. گذشته…اما…اما همین یاد شیرین هم غم افزاست. با این وضع کجای زندگی شیرین می ماند؟!             ورشکسته و بی چیز شده بود. شش ماه مدام قرص و دوا و دارو بود که می بستند […]

  • نمازی که نیمه رها شد

    نویسنده: زینب بیشه ای

     چشمان مادر دیگر به انتظار بودن را حسابی مشق کرده بود. تا نگاهش به گوشه ای خیره می شد حسرت و دریغی عمیق از آن برمی خاست. تا وقتی بچه ها بالا و پایین می پریدند و بزرگترها سربه سر یکدیگر می گذاشتند، لب هایش به لبخند باز و نگاهش از شوری غیرقابل وصف سرشار […]

  • ۲۶شهریور

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    گفت دستم را بگیر.. گفتم مگر دیوانه شده ای ؟ نرو نزدیک تر .. نرو.. پشت سرت را ببین یک خنده ی احمقانه بر لبانش بود و به سمت عقب میرفت. گفت دوستم نداری. اگر حتی کمی دوستم داشتی همراهم میپریدی.. به او نزدیک تر شدم. گفت بیا.. بیا.. نکند ترسیده ای؟ عصبانی شدم رها […]

  • تلویزیون

    نویسنده: زهرا شهراد

    تلویزیون هیچ فایده نداشت. هرچقدر بیشتر اصرار می‌کردیم، پدر هم بیشتر انکارمی‌کرد.پس روزهای دوشنبه را ازصبح به انتظار شب می نشستیم تا ساعت هشت شب بشود و ما چهارتا خواهرو برادر،  برای دیدن سریال کمدی به خانه همسایه امان آقای غلامی برویم (البته بااجازه پدر). بااین که ازلحاظ مالی بسیارغنی بودیم ولی پدر با خرید […]

  • دستمو بگیر

    نویسنده: سارا کاف

    پله ها رو میره بالا درو باز میکنه از دور می بینتش وایساده رو لبه ساختمون و دستاشو از دو طرف باز کرده.داره از دستش دیوونه میشه از بس که خواب و خوراکو ازش گرفته و زندگی واسش نذاشته.ولی آدما وقتی عاشقن دیوونن،بیخیال میشن از آتیش گرفتن و درد کشیدن جسم و روحشون و فقط […]

  • صدای گریه

    نویسنده: فرزانه کردلو

    ۲۰ سال بود که منتظر همچین روز و  اتفاقی بود. درد بسیاری داشت و نمی‌توانست تحمل کند و در خود می‌پیچید. همینطور که روی برانکارد دراز کشیده بود پرستاران سریع او را به اتاق عمل منتقل کردند. بلندگوی بیمارستان هم دکتر بخش را صدا می‌زد. مهران هم همراه آرزو بود. او هم این بیست سال […]

  • سرکوفت

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    سرکوفت و طعنه جای سلام و علیک و خوش و بش را گرفته بود. او را که می دیدند یا دست به گوش کناری می گرفتند و پچ پچ کنان و خنده‌ای ریز به دهان به یک می گفتند: «می خواهد نویسنده شود! داستان نویس! باورت می شود. می خواهد بشود بزرگ ترین داستان نویس […]

  • به طعم تحسین

    نویسنده: زینب بیشه ای

    برای از قلم نیفتادن کارهای مربوطه، همه را روی کاغذ ثبت کردم. یکی بعد از دیگری باید انجام میشد. روز قبل خانه را جارو زدم و دستمال کشیدم و حسابی مرتب کردم. البته اتاق پسرکوچکم همیشه به سرعت نامرتب می شود. ولی مهمانان معمولا این نکته را به حساب حوصله زیاد و مهربانی مادر خانه […]

  • معطل نکن

    نویسنده: پریا فیاض نژاد

    استرس تمام بدنم را در خود بلعیده بود…ـ چرا هیچوقت دوست نداری بیای شنا؟ـ شنا کردن رو دوست دارم ولی…یه استرس ناگهانی بهم دست میدهـ استرس ناگهانی؟ تو موقع شنا اتفاقا بایداسترس ها رو کنار بزاریو یه نفس عمیق بکشیـ نمیشه پدر؛ اصرار نکنـ مادر بزرگ هم می خواد باهامونه بیاد . هیچکی دیگه تو […]

  • بلوار

    نویسنده: ا.نواب

    توی بلوار ایستاده بود. همان بلوار قدیمی. همان بلواری که عاشقش بود. همان بلواری که پر بود از اتفاقات شیرین. همان بلواری که هرروز با لیلی در آن قدم میزد. دوباره پرسه دیوانه وار. نمی دانست که از مرور خاطرات لذت میبرد یا از خودش متنفر میشود که تنها باید قدم بزند واقعا چرا؟ روی […]

  • انتقام در شب تولد

    نویسنده: ا.نواب

    دیگر از دستش خسته شده بود. هرکاری میگفت انجام میداد اما هرروز وقیح تر میشد .چند بار میخواست خود کشی کند.اما جراتش را نداشت یا شاید فکر میکرد که مردن او تاثیری به حال جورج ندارد.هنوز آثار آخرین کتکی که خورده بود هویدا بود.اما این بار کاترین تصمیمش را گرفته بود. چند روزی است که […]

  • بابالنگ‌دراز عزیز، دیروز عاشورا بود…

    نویسنده: کوثرمودی

    بابا لنگ‌دراز عزیزم،سلام، حالتان چطور است؟! تا حالا دقت کرده‌اید اکثر آدم‌ها، جواب “حالتان چطور است”هایی که می‌پرسند برایشان اصلا اهمیتی ندارد؟ برای همین ما هم فقط می‌گوییم “ممنونم” و همینطور بدون یک پاسخ درست و حسابی که طرف بفهمد بالاخره خوبیم یا نه، رهایشان می‌کنیم بروند به زندگی‌شان برسند! ولی من می‌خواهم بهتان قول […]

  • این خنده از ته دلش است

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    سر که می گردانی به هر سو چشمانی به تو خیره مانده‌اند. چشمانی که برق امید درشان تلالو داشت. لبخند، ‌لبخندی به درازای صورت، تا بناگوش. چیزی اما گنگ مانده است. امیدی – انتظاری که نمی توانی فهم کنی آن را. می خواهند که به یاد آوری. اما چه را؟ آنان را. می‌گویند: – پدر […]

  • پازل شادکامی

    نویسنده: زینب بیشه ای

    آن روزها آهنگ جاده های شمال همان زنگ  شادکامی ما بود تا به همگان خرسندی خود را اعلام کنیم. پدر جوانتر بود و حوصله بیشتری داشت. مادر علاوه بر حوصله بیشتر ذوق و شوقی هم داشت که سبب می شد در پخت غذاها تنوع ایجاد کند و در دل سختی های مسافرت برایمان میوه و […]

  • در حال زنده‌ای اما در گذشته زندگی می کنی

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

               شب است و در خیابان سرگردانی. نه سرمایی، نه بادی و نه سکوتی که تو را بیازارد. همه چیز همانند همیشه است. همه چیز همان است اما تو همان نیستی. چه شده است تو را؟ چه شده که به پرسه زدن افتاده‌ای؟ چه شده که کارت افتاده به پیاده گز کردن این و آن […]