تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان سوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • مرجان سلیمی / (14)
  • فاطمه طهماسبی / (12)
  • کوثرمودی / (12)
  • پانیذ زاده گل / (12)
  • آذر عبدیان / (12)
  • علی بدیع‌زاده / (11)
  • محسن میرزایی ثانی / (11)
  • محبوبه گلکار / (11)
  • فرزانه کردلو / (10)
  • علیرضا تقی نژاد / (9)
  • بچه آهویی که باردار بود

    نویسنده: پرشیا خلیلیان

    در دنیای به این بزرگی ، در گوشه ای از کره زمین، درمیان آن همه جنگلهای زیبا و سرسبز، در جنگلهای هیمالیا که حیوانات زیادی از گونه های عجیب و غریب مانند پلنگ برفی، بزوحشی، گوسفند تبت، بزکوهی، آهوی ختن و پرندگانی زیبا زندگی می کردند، آهویی کوچک و ضعیف درمیان شکافی بزرگ از کنده […]

  • تفکیک زباله

    نویسنده: فرزانه کردلو

    طنین، همیشه علاقمند بود که یک خدمتی به طبیعت و محیط زیست بکند. ناگفته نماند که هر لحظه که مجالی پیدا می‌کرد به چگونکی این ماجرا بسیار فکر می‌کرد. راه حل هایی هم به ذهنش خطور می‌کرد. منتها در نهایت به این ضرب المثل معروف می‌رسید:  که ” یک دست صدا ندارد” .  وقتی از […]

  • جهنم کلمات

    نویسنده: Nastaran

    از روی مبل بلند شد . تقریبا ۳ ساعت بود که نشسته بود روی مبل و زل زده بود به ساعت روی دیوار و داشت مسابقه دو عقربه های ثانیه شمار ، دقیقه شمار و ساعت شمار را نگاه می کرد. آنها در توهماتشان فکر می کردند که دارند مسابقه می دهند، حال آنکه حقیقت […]

  • هیچوقت نخواستم میز بخرم

    نویسنده: آتنا طاهری

    روی کاغذ کنار دستم نوشتم فرار نکن و بعد دوباره پشت سر آن نوشتم فرار نکن فرار نکن فرار نکن. توی آینه ی روبرو نگاه کردم و با اینکه قیافه ام چنگی به دل نمیزد اما زل زدم. آنقدر به خودم زل زدم تا خسته شوم از صورت بی حسم. هیچ اکتی در چهره ام […]

  • امپراتور اساطیر

    نویسنده: مهدی کرامتی

    به نام خدا ۱۹-۱ مسافت زیادی تا “فیلاسوفیا” باقی نمانده بود. ۱۹ مرد، دوشادوش یک دیگر حرکت می کردند. آن ها پیش تر دریا، رود، جلگه و جنگل را پشت سر نهاده بودند. اینک امّا باید بیابانی را تا مقصدشان سیاحت می کردند. آفتاب بالا آمده بود و ابرها را پرخاش گرانه، پراکنده می ساخت. […]

  • آوارِ دل

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    چقدر تهران فرق کرده بود. از آخرین باری که اینجا آمده بودم ۲۱سالی میگذشت. آن موقع ۶سالم بود که برای درمان مادربزرگم به تهران آمدیم. من که حکم نخودی را داشتم. یعنی چون کسی نبود که از من نگهداری کند، پدرم تصمیم گرفت تا من را هم با خود ببرد. از آن موقع تا حالا […]

  • عاشقانه ای از بالا تا پایین کوه

    نویسنده: میم.جیم

    عاشقانه ای از بالا تا پایین کوه بعد از سه روز کوه پیمایی سخت رسیده بودیم نوک کوه، به سختی نفس میکشیدیم. پیتر کوله اش انداخت روی دوشش و دستم رو گرفت. وقتی دست هامون به هم وصل میشد ناخودآگاه به چشمای هم خیره میشدیم، انگار اینجوری برنامه ریزی شدیم. البته الان عینک مخصوص داشتیم […]

  • و دوباره و دوباره و دوباره …

    نویسنده: میم.جیم

    من یک شعبده بازم و در یک شعبده، گیر افتادم. شاید گیر افتادن کلمه مناسبی نباشه چون اجازه دارم ازش خارج بشم اما نمیتونم ازش خارج بشم. شاید بنظرتون عجیب بیاد این حرف هام اما اگه داستانم رو بشنوید برای شما هم این موضوع عجیب ساده بشه. من دقیقا یک هفته پیش، البته شاید الان […]

  • شباهت عجیب من و آقای مجد

    نویسنده: میم.جیم

    میدونید کیا بالا شهر زندگی میکنند؟ آدمای خیلی خیلی خیلی پولدار و آدمای خیلی خیلی خیلی فقیر اصلا به نظر من طبقات اجتماعی به صورت خطی و طولی نیست یعنی اینجوری نیست که یکی بالای بالا باشه یکی پایین پایین. به نظر من طبقات اجتماعی گرده، یعنی اونی که پایینه پایینه چسبیده به اونی که […]

  • چیزهایی هست که نمی دانی ۴

    نویسنده: سارا کاف

    -عزیزم حالا می تونی چشماتو باز کنی. – تولد…تولد…تولدت مبارک…مبارک ….مبارک… تولدت مبارک . کیکی شکلاتی در دستانش بود و چشمانش ستاره باران . قدر دانیم را در چشمان شگفت زده و متحیرم دید و خواند. -بدو دیگه بیا شمعاتو فوت کن این کیکه داره بدجور چشمک می زنه بهم. چشمانم را بستم و آرزو […]

  • گمشده

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    كامپيوتر روشن و دینگ دینگ پيام هاى پشت سر هم اتاق را پر می‌کند. تلفن گوشه ى ميز هم زنگ مى‌زند و وصل پیغامگیر می‌شود. زن سرفه می‌کند: يلدا؟ هنوز نرسيدى؟ وقتى اومدى يه زنگ به من بزن، درضمن توى يخچال برات شام گذاشتم، امشب من و بابات دير ميايم.  تلفن به بیب بیب می‌افتد […]

  • تینا

    نویسنده: ا.نواب

    تینا ۲۴ ساله است و بسیار زیباست .اما در چشمان سبز زیبایش نگرانی است به ساعت نگاه میکند ساعت ۱۱است و فرهاد همچنان نیامده .ضربان قلبش دوباره بالا میرود به آرامی بالای سر دختر زیبایش می ایستد.هدیه ۳ سال دارد و او هم شبیه مادرش.ارام خوابیده با دیدن دخترش حالش بهتر میشود اما هنوز نگران […]

  • زنی که کم زندگی کرده بود

    نویسنده: نعیمه حداد

    تا قبل از این زنی که کم زندگی کرده ندیده بودم. یا دیده بودم نفهمیده بودم. پس زنی که کم زندگی کرده اینگونه است. به این بدبختی. کبری خانم همسایه دیوار به دیوار ما بوده هنوز هم هست از وقتیکه یادم است بوده. همیشه به مادرم میگفتم هیچ نمیفهمم این کبری خانم با این بی […]

  • معنای بی‌نهایت

    نویسنده: آذر عبدیان

    سرش را بر شانه ام نهاده، نفس های گرمش،گردنم را نوازش می‌کند،موهایش با اندک باد خنکی از چرخش پنکه به چانه و صورتم جاری می‌شود دستش را محکم به بازویم گرفته و روی پیشانی اش قطرات عرق نمایان است.زمزمه وار می‌گویم:وای که چقدر دوست دارم،وای که چقدر عشقی.مانند رگباری که امان از دشمن می‌ستاند،با بوسه […]

  • یک دنیا ارامش

    نویسنده: ا.نواب

    دوباره دست به قلم میشود. اخرهروقت حالش خوب نیست مینویسد. میداند چه کند تا حالش خوب شود برای همین چند ساعتی به داخل اتاقش میرود. او یک فرشته است اهل دعوا و قهر نیس عصبانیت و خشمش را روی کاغذ می آورد اما با جملات زیبا و رویایی مگر میشود؟این همه تضاد!چطور با جملات زیبا […]

  • دستان کوچک او…

    نویسنده: کوثرمودی

    روی علفها و خزه‌های پهن شده بر کف جنگل، آرام می‌دویدم. آفتاب خنک صبحگاهی بر خز سفید پشتم می‌تابید و بوی لطیف نسیم در مشامم می‌پیچید. چشم‌های کهربایی‌ام را تنگ کرده و منتظر حرکتی کوچک بودم تا بهانه‌ای برای جنگ و تکه‌ تکه کردن چیزی به دستم بیاید! آن روز فقط همین می‌توانست حالم را […]

  • جاده، رویا یا واقعیت

    نویسنده: بهزاد غفوری

    پارسال تابستان دسته جمعی نه بلکه تنهایی رفتم کرج تا دوستم نینا جان را ملاقات کنم. هوای اون روز برخلاف روزهای دیگه خنک بود و من تمام مسیر تهران تا کرج رو با هوا و موزیک حال کردم و کلی خاطرات تو ذهنم مرور شد هنوز که یادش می افتم احساس خنکی می کنم. وسط […]

  • آغاز یک چالش

    نویسنده: ا.نواب

    حالش مثل همیشه نیست چند روزی است که قلبش تند تند میزند.خودش حالش را نمی فهمد. کتاب پنجره فهیمه رحیمی در دستش و پشت پنجره ایستاده چند نفس عمیق میکشد به کتاب نگاه میکند چشمانش را می بندد و کتاب را روی قبلش میگذارد لبخند می زند و وارد یک دنیای شیرین میشود در این […]

  • آب رنگ

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    خانه‌ای شلوغ، پر از ریخت و پاش، هر گوشه‌اش را که نگاه کنی یک مشکلی هست، یک طرف پوست موز افتاده، آن طرف کاغذ های نقاشی و مداد رنگی های کوتاه و بلند که پخش زمین‌اند، این طرف روی میز عسلی جای دست هایی پفکی. خانه مجردی نیست. حتی مهمانی هم برگزار نبوده. اگر هم […]

  • ادیت نزن

    نویسنده: محمد گلشنی جم

    کات آقا کات، چی‌ کار می‌کنی برادر! از رمق افتادیم، همش میگی اینجاشم توی تدوین درست کنین، حالا این تُپُقم که اشکال نداره، نمیشه تمرکزتو بیشتر کنی؟ وقتی که برای ادیت و این چیزا میره برای تقویت خودت بزاری!؟ همه چیزو که نمیشه با ادیت درست کنی؟ :آره راس میگه، یادش بخیر دوران راهنمایی معلممونم […]

  • جور دیگر باید دید…

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    باران می­بارید. غروب بود. میخواستم تا شب نشده، به خانه بازگردم. نه از ترس، بلکه از خستگی بیش از اندازه ای که در تنم قدعلم کرده بود. از باران هم خوشم نمی­ آمد. نه چتری داشتم. نه کتابی، نه کیفی، نه چیزی مانند این­ها که بتوانم آن را روی سر بگیرم تا خیس نشوم. به […]

  • خانه ی قدیمی

    نویسنده: شهرزاد قاسمی

    جمعه بود و عمه ما و خانواده ی عمو را برای صرف ابگوشت دعوت کرده بود. همه دور سفره جمع شده بودیم و از اتفاقات اخیر در محل، از گلهای حیاط، از خاطرات قدیمی می گفتیم و می خندیدیم، ابگوشتِ آن روز خوشمزه‌تر از هر غذای دیگری شده بود، سیرترشی گس در دهان آب می‌شد […]

  • آبی آب پرست

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    آبی آب پرست:علت مرگ آب، شاید اگر علت مرگ را در برگه فوت صدها کشته‌ی بزرگترین حادثه منطقه‌ی سی دو آن کشور خفگی یا خطای انسانی اعلام می‌کردند داستان و اتفاقات متفاوت تر میشد ولی در هرسه دادگاهی که در این رابطه برگزار شد، حکم قاطعی بر قاتل بودن شخص آب توسط قاضی صادر شد. […]

  • قفل

    نویسنده: hana

    من خیلی میترسیدم که برج ایفل بیفته روی ما چون کلی اهن روی تا اسمون شما هم جای زیر یکی از بلند ترین برج های جهان و کلی اهن وایستاده بودین و منتظر بودین که در کسری از ثانیه بمیرید خب قطعا حق بامن هست خب شاید هم همه به اندازه ایی که من از […]

  • تیغه‌ی چاقو

    نویسنده: مریم‌ابراهیمی

       از حمام بیرون آمدم ، با حوله موهایم را خشک کردم.به طرف در حیاط راه افتادم تا حوله را رویِ بندِ وسطِ حیاط بیندازم.همین که به در شیشه ای حیاط نزدیک شدم ، سایه هایِ تویِ باغچه چشم هایم را به سمت خودش کشید!   به در نزدیک تر شدم ، حالا می‌فهمیدم سایه نبوده […]

  • منشی جدید

    نویسنده: محبوبه گلکار

    چرا وقتی توی اتاق آمد و روی میز کوبید مثل احمقها فقط نگاهش کردم؟حالا با خودش فکر میکند همه این اتفاقات زیر سر من است،او هم سرخوش مشغول زندگی‌ اش است.آب هم توی دلش تکان نمیخورد.مشت روی میز خورده بود اما طنین صدا و حجم قدرتش روی ملاج او سنگینی میکرد.پلکش مثل کرکره مغازه ای […]

  • نغمه

    نویسنده: فاطمه نوید

    بسم الله الرحمن الرحیم   در وادی عشق و خیال مرتضی ،روز و شبم یکی شده بود. به آسمان،به خورشید، تمنّای داشتن او را می کنم،امّا افسوس که می دانم او رفته است  از پیش من. دیگر هرگز برای هم نمی شویم،مگر در خواب!.کاش وقتی پدرم به مرتضی گفت :(( برو،هر وقت اعتیادت  ترک کردی […]

  • مجرم

    نویسنده: حمیراجلیل پور

    افتاب یازده صبح اواخر تیرماه توی صورتش بود .درجه کولرماشین رازیاد کرد.اما پوست صورتش ازگرما کشیده میشد.خیلی مطمئن نبود اما دنبال ادرس میگشت.میخاست بابزرگترین کابوس زندگیش روبروشود!نزدیک ادرس مد نظرش پشت سطل اشغال فلزی جای پارک بود.بااحتیاط پارک کرد.عقدنامه باان جلد سبز مخمل راتوی کیفش چپاند.تادیروز حتی اندازه دقیق سکه هارانمیدانست.قلبش توی سینه میکوبید.ماسک رابرداشت […]

  • حبس ابد

    نویسنده: عالیه زین العابدین زاده

    هر روز خاطرات گذشته ام را مرور میکنم، به اشتباهی که باعث شد مجازات سختی شوم.ای کاش فرصت جبران داشتم، ای کاش زمان به عقب بر می گشت و آن اشتباه را مرتکب نمی شدم. اما حالا تا زمانی که زنده ام باید در بند باشم. این حبس طولانی کلافه ام کرده، هر روز که […]

  • هم صحبتم

    نویسنده: فاطمه نوید

    بسم الله الرحمن الرحیم خدا کریم ست،خدا رحیم ست،خدا بخشنده ست و من از ته ته دلم رو به مهتاب آسمان می کنم و سر به سجده می گذارم  و با جانم می گویم:من به بخشش تو محتاجم. کاش می توانستم جسارت صحبت با تورا از تو کنم،کاش تنها برای کلیم الله زبان نمی گشودی […]

  • ماشین قرمز

    نویسنده: Nastaran

    دو خانم بین ۳۰ تا ۴۰ ساله از فروشگاه بیرون آمدند. یکی سیاه پوست بود. با پیراهنی به رنگ آبی، موهایی بلندو مشکی و لخت، کفش های پاشنه بلند سفید. دیگری سفید پوست بود، کت و دامنی با رنگ صورتی، چشم های سبز رنگ،موهای طلایی و حالت دار . سبد های خریدشان پر بود. احتمالا […]

  • دارالمجانین

    نویسنده: نعیمه حداد

    امروز اولین روزیست که شیرین را وارد بخش کرده اند. حالش خوب نیست هیچ خوب نیست. بدون شک  هر که را اینجا می آورند حالش دگرگون بوده که کارش به اینجا کشیده اما این یکی برایم بسیار آشناست. نزدیکش که شدم خودم را در چشمهایش میدیدم. نمیدانم  انعکاس نگاهم بود یا برق چشمهایش یا چیزی […]

  • سگ خوب اسفندیار

    نویسنده: علی صفری

     آران که سگ زیبا و بامزه ای بود در مهد حیوانات خانگی بهاران زندگی می کرد؛ نژاد او بسیار اصیل بود. روزانه خانواده های بسیاری برای بازدید از آران به مهد حیوانات می آمدند؛ خانواده ای تصمیم گرفته بودند تا سگی برای تولد پسرشان بخرند، هنگامیکه آران را دیدند، گفتند :« این سگ بسیار زیبا […]

  • اتاقکی در پاپکو

    نویسنده: بهزاد غفوری

    حدود ۱۵ سال پیش بود و یه بچه دبیرستانی بیش نبودیم. اون زمان ها عادت داشتم تابستون ها با پدر جان میرفتم سرکار. بابا همیشه یه جمله داره میگه ادم باید زحمت بکشه تا زندگی خوبی داشته باشه تا قدر زندگی بدونه. این حرف بابا همیشه برام شبیه پتکی بود بر آرزوهای تعطیلات تابستونیم، اون […]

  • نسیم در مرداد

    نویسنده: محبوبه گلکار

    اظهار نظر دردسرساز است بخصوص پیش پا افتاده اش.او هم با اظهار نظر شروع کرد نه در مورد یک مساله فلسفی عمیق یا مساله پیچیده نجوم!سوالش ساده بود اما جوابش سخت.این که چطور وسط گرمای جان سوز استخوان ذوب کن مرداد،چای لب سوز و لب دوز طلب میکنی؟همین فقط همین درخواست ساده و شکوائیه در […]

  • شال سبز

    نویسنده: محبوبه گلکار

    کمد را باز کرد.عادت داشت آخر هفته ها لباسهای یک هفته را مرتب و منظم کند تا در طول هفته فکرش درگیر نباشد و هر صبح ماتم نگیرد که امروز چه بپوشم؟!گیره‌های حیران و چشم انتظار داخل کمد را یکی یکی ورق زد.هر لباسی یک دور توی ذهنش در هیبت خودش چرخ میزد.لذت وصف ناشدنی […]

  • نیلوفر آبی

    نویسنده: محبوبه گلکار

    نیلوفر بود از همان آبیها،مواج بود و بی ریا،ستاره میچید بی داس بلا،دختر همسایه‌مان همان که وقتی از کنار پنجره اتاقم رد میشد رد پای عطر موها و تنش شخم میزد تخم چشمامو.زمان در لحظه ای که نگاهم به نگاهش گره خورد قلاده زد به بیچارگی محزونم و به احترام زیباییش و در ماتم بهتم […]

  • تز

    نویسنده: محبوبه گلکار

    هر دانشجویی از همان ترم اول دانشگاه با استرس و کابوسهای شبانه ترم آخریها برای تز آشنا میشود.تصویر اولیه تز برای دانشجوی سال اول یک مقاله است که اسمش ترسناک است تصویری که در ترم پایانی واقعیت مبهم آینده و سرنوشت را برایش دارد.به گمانم چند هفته از کلاس و درس هم رشته های من […]

  • پرز

    نویسنده: محبوبه گلکار

    آخرین باری که بچه ها را بیدار دیده بود،یادش نمی‌آمد.صبح‌ها قبل از بیدار شدنشان بیرون میزد و شبها وقتی به خانه میرسید که هفت پادشاه را خواب دیده بودند.مغزش مچاله شده بود مثل کاغذ باطله‌ای که بچه دو ساله‌ای خط خطی‌اش کرده بعد که خسته شده مچاله‌اش کرده،دست آخر هم زیر مبل به فراموشی سپرده […]

  • پتو

    نویسنده: محبوبه گلکار

    نمیدانم از کی اینطور شد.یک جوری به پتو نگاه میکرد انگار یک غریبه قصد همخوابگی دارد و باید تا دندان مسلح باشد مبادا خبط و خطایی پیش بیاید و به حریمش تجاوز شود.اصلا این واکنش تدافعی-تهاجمی توی ضمیر ناخودآگاهش تارعنکبوت بسته بود و هر وقت حس میکرد رواندازی به سمتش می آید، متحورانه و احمقانه […]

  • پرز

    نویسنده: گلکار

    آخرین باری که بچه ها را بیدار دیده بود،یادش نمی‌آمد.صبح‌ها قبل از بیدار شدنشان بیرون میزد و شبها وقتی به خانه می رسید که هفت پادشاه را خواب دیده بودند.مغزش مچاله شده بود مثل کاغذ باطله‌ای که کودکی خط خطی‌اش کرده بعد که خسته شده مچاله‌اش کرده،دست آخر هم زیر مبل به فراموشی سپرده شده […]

  • وقتی رویایم رفت!

    نویسنده: مریم‌ابراهیمی

       پشت ویترین مغازه ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم.چقدر دلم می‌خواست برایِ من باشد.پول هایم کافی نبود ، یعنی اصلا پولی نداشتم! هرچقدر هم به بابا می‌گفتم بیا برویم مغازه و برایم بخرش قبول نمی‌کرد.به سمت خانه راه افتادم ، ایستادن پشت ویترین مغازه و حسرت خوردن فایده ای نداشت.در راه تصمیم گرفتم که از […]

  • سیاهی پشت پلک‌هایم…

    نویسنده: کوثرمودی

    پرتو‌های گرم به پلک‌هایم می‌خوردند و رنگ‌هایی محو در پس زمینه‌ می‌رقصیدند. پلک‌های سربی را با زحمت بالا بردم و چشمانم را باز کردم. حجم غلیظی از نور، رنگ و حرارت به چشمانم هجوم آوردند. سراسیمه آن‌ها را دوباره به هم فشردم. رگ‌های پشت چشمم زُق زُق می‌کردند و پوست صورتم داغ شده بود.“چیزی نیست، […]

  • مخبر بد

    نویسنده: آذر عبدیان

    صبح که کتاب می‌خواندم مادر زنگ زد بعد از سلام و احوال پرسی تندی، گفت مریم ببین! فروغ دختر معصوم خانم زنگ زده می‌گوید که مادرشوهرش بنده خدا تو مریضخونست و علاوه بر سرطونی که داشت و یادت می‌آید یک پستانش را جدا کرده بودندمنم هم وسط کلام مادر نچ نچ می‌کردم و می‌گفتم :آره […]

  • دوست خوبم

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    دوست خوبم:صد و بیست و پنجمین تصادف خودش را هم در  یک ماهی که از آشنایی‌مان می‌گذشت ثبت کرده بود که به دیدنش رفتم. روی مبل سبز دونفره‌ای که همیشه آن را کنار استخر خانه‌ی عمارت گونه‌اش می‌گذاشت نشسته بود و دنبال پیدا کردن زمان دقیق اختراع واژه تصادف می‌گشت و می‌گفت:((باید زمان زیادی از […]

  • نظریات فلافلی و غیرفلافلی

    نویسنده: مهدی کرامتی

    به نام خدا ساعت سه. از کتاب فروشی بیرون آمدم. کمی موهایم را که خیس عرق شده بود خاراندم. نفس هایم را چنان به بیرون راندم که گویا سهم من از اندوهِ هستی ، بیش از هرکس دیگری است. باید دو کیلومتر تا انتهای خیابان اصلی پیاده می رفتم تا بتوانم به ایستگاه اتوبوس برسم. […]

  • خانه ای که دیگر جای زندگی نبود

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    مثل هرروز، صبح از خواب بیدار شدم. ساعت ۵٫ همیشه این موقع بیدار می شوم و می روم در پارک روبروی خانه اندکی می دوم و بعد با دو عدد نان برای صبحانه برمی گردم. آن روز هم همینطور بود. رفتم که بدوم. به همراه رضا. بعد هم چند تن از مردم را از دور […]

  • پری جهان

    نویسنده: رامتین شاهینی نژاد

    پری جهان   پری‌جهان مادربزرگ بود.مادربزرگی عزیز و مهربان.بسیار ساده دل.اکثر مادربزرگ‌ها به سلیقۀ خوب و دستپخت عالی، تمیزی و نظم معروف هستند.اما پری‌جهان کاملا برعکس، بی‌حوصله بود و سلیقۀ خوبی نداشت.   برای کادوی تولد خواهر بزرگ‌ترش، گوهرخانم، ست لباس پلنگی هدیه داده بود. یک لباس لَختِ بسیار جلف.هرچه گفتیم اینکار را انجام ندهد، […]

  • ناقوس

    نویسنده: علیرضا فرهادی

      دو دستم را بر زیرِ چانه چفت کرده­‌ام و به دیوار زل زده‌­ام. جنونی در من سر می‌­گیرد. تبرم را برمی‌­دارم و آن را دورِ سرم می‌چرخانم. با تبر رقص میکنم تا با من  هم‌­پا شود، هم‌­پا شود برایِ به رقص درآوردنِ خونم. تبر را بر فرقِ سرم می‌کوبم. صدایِ مهیبش دلهره‌­ام را چندین […]

  • ایموجی

    نویسنده: فرزانه کردلو

    کلاس شروع شد، دوره‌ای که به اسم مدرسه نویسندگی همه مشتاقان نوشتن و خط خطی کنندگان برگه کاغذها را دور هم جمع کرده بود. دوره، دوره آنلاین بود. صنم خیلی مشتاق بود ببیند چه چیزی قرار بود توسط مدرس در اولین جلسه نویسندگی تدریس شود.تا قبل شروع کلاس، بچه ها تند تند نظر میدادن و […]

  • میدان

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    صبح ها هوا تازگی دارد چنانکه خیال میکنی جهان پوستی نو آورده است. هوای تازه. پنجره‌ی اتاقم باز بود و نسیم صبحگاهی آرام و مادرانه صورتم را نوازش کرد. چه حال خوشی، ناخودآگاه خودت را لوس میکنی، کمری خم و راست میکنی و از این پهلو به آن پهلو می‌شوی تا که این مهر و […]

  • خر درون

    نویسنده: مائده معصوم زاده

    هر آدمی علاوه بر فرشته درون ، یک خر درون هم داره ! تصور کنید شخصی ، مدام به شما می گوید : من خرم ! شما چه عکس العملی نشان می دهید؟من اگه باشم ، از او در ذهنم ، یک خر مجسم میکنم و با او مثل یک خر رفتار میکنم! وقتی در […]

  • آینه

    نویسنده: z.annabestany

      وکلا! خبرنگارا!قاضی محترم! پشت نگاه های سرزنش آمیزتون ،زیر اون کت و شلوارهای شیکتون بین خطوط مشکی لایحه هاتون من وجود دارم من یک نفر نیستم نوع من زیر نقاب هاتون خودشو مخفی کرده نقاب هایی مثل اقا و خانم دکتر ،نقاب های از جنس ماشین های لوکس، کفش های پاشنه بلند و کلمات […]

  • اتاق درمان

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    امروز اولین نفر او وارد اتاق درمان شد. به او سلام کردم و ازش خواستم بنشیند. لباس های تمیز و اتو کشیده ای بر تن داشت. آن دفعه ی قبلی هم که برای اولین بار وارد اتاق درمان شد همین موضوع توجهم را به خودش جلب کرد . ازش خواستم صحبت کند و هر آنچه  […]

  • داستان

    نویسنده: محدثه محقق

    “روز برفی و کودکان کار” فصل زمستان بود و هوا بسیار سردواستخوان شکن وبرف زیبایی درحال آمدن بود و لباس سفیدو ابریشمی را برتن زمین کرده بود.ساعت هشت ونیم شب بود که سامان همسرم از سرکار به خانه برگشت بعد از سلام و احوالپرسی و گفتن خسته نباشید به او رفتم تا عادت همیشگی اش […]

  • چاقوهای تیز

    نویسنده: Nastaran

    با صدای زنگ گوشیم، از خواب بیدار شدم. این یعنی گوشام هنوزم می شنیدند! همین که چشمام رو باز کردم و فهمیدم هنوز هم دست و پاهام تکان میخوره، اشک از چشمانم سرازیر شد. این ها همه یک معنی داشت: من هنوز زنده بودم.این زندگی لعنتی چرا تمام نمی‌شد؟ چرا با این همه دعا و […]

  • چیزهایی هست که نمی دانی ۳

    نویسنده: سارا کاف

    به سمت کتابخانه می روم و کتاب مورد نظرم را برمی دارم تک تک این صفحات بارها و بارها ورق خورده اند،ورق می زنم و ورق می زنم تا میرسم به صفحه مورد نظر گل رز قرمزم پژمرده شده و گلبرگ هایش پرپر و خشک.به سراغ صفحه اول می روم : “بماند به یادگار  از […]

  • آلارم قلب

    نویسنده: محمد گلشنی جم

    حسابی تشنه تشنه بودم، لبام خشک خشک شده بود و رمق از دست و پام رفته بود، دیگه حتی قورت دادن آب دهانمم سخت شده بود!کلافه و خسته فقط دنبال پیدا کردن آبی بودم که لبی تر کنم تا فکرم باز بشه که اصلا چه کارایی قرار بود انجام بدم؟رفتم سمت یک ساندویچی، آقا قربون […]

  • ناچار

    نویسنده: مرجان سلیمی

    http://زنگ آخر کلاس تمام ذهنم درگیر خلاص شدن بود. هر چه ساعت به یکِ ظهر و نواخته شدن زنگ نابهنجار مدرسه نزدیک می‌شد دلم گُروگُر پایین می‌ریخت. کم مانده بود از اضطراب خودم را خیس کنم. امروز دیگر نه. دیشب با خودم عهد کرده بودم تمام سعی‌ام را بکنم تا آن اتفاق کذایی برای چندمین […]

  • آبگوشت و دمپایی خاکستری

    نویسنده: مرجان سلیمی

    هنوز گل‌های کوچک رز قرمز و صورتی که در سفره نفس می‌کشیدند را به خاطر دارم. به گل‌های قرمز و صورتی سفره‌ی پلاستیک غذا چشم دوخته‌ام. رعنا و حمید با آقاجون سر سفره نشسته‌اند و چهار کاسه‌ روی رزها نشسته است. بخار از کاسه‌ها بیرون می‌زند. رنگ آب‌ها زرد است. ساخته‌ی دست آقاجون. آقاجون اوقاتش […]

  • همدلی یا همدردی

    نویسنده: مرجان سلیمی

    غم آبستن پوچی بزرگی است. در منتهای اندوه با خودش خلوت کرده و موزون و هماهنگ اشک می‌ریزد. پچپچه‌هایی موهوم وام‌گرفته شده از تمام گذشته و حال‌ جاسوس‌مآبانه و زیرجلکی، به جان ذهن‌اش افتاده‌اند و می‌تازانند. غم، نالان بر روی مبل وارفته و دست‌ها را به زانو‌هایش چفت کرده است. سرش را بر روی زانوهایش […]

  • دهان گشاد فکر

    نویسنده: مرجان سلیمی

    درست یک‌سال است که از سالگرد ازدواج‌مان می‌گذرد. بعضی می‌گویند سال اول ازدواج جزو پرتنش‌ترین سال‌های زندگیست. بعضی هم اعتقاد دارند جزو شیرین‌ترین سال‌هاست. برای ما که مورد اول بسیار صدق می‌کرد. خانه‌مان را جابجا کردیم و به خانه جدبد اسباب کشی کردیم. خانه جدید شده بود اما ما همان آدم‌های قبلی بودیم. خودم می‌دانستم […]

  • یه زنگ

    نویسنده: سمانه عطار اهوازی

    روزی روزگاری در محله فقیر نشینی خانمی  صاحب دو فرزند شد اسم یکی را حسین و اسم دیگر را و  حسن گذاشت آنها را با بدبختی بزرگ کرد خیلی سخت بود اما او تمام تلاش خودش را برای راضی نگه داشتنشان کرد حسن و حسین  وقتی ۱۸ ساله شدند به خارج از کشور رفتند و […]

  • شغل تمام وقت

    نویسنده: آذر عبدیان

    همان طور که کتاب داستان میخواندم و سرش روی پایم بود خوابش برد منم برای خودِ خسته ام متن انگلیسی همان کتاب داستان قشنگ را با فارسی مقایسه کردم در آخر خیلی بی حوصله کتاب را بستم و جانان را روی مبل رها کرده و رفتم تختش را مرتب از عروسک های اضافی کنم تا […]

  • شبِ بی رفتگر

    نویسنده: سمیرا جهانشیری

    همیشه عاشق شب بود، آرامشی که تو شب بود رو هیچ ساعتی پیدا نمی‌کرد حتی گاهی دلش می‌خواست که یه کاری داشته باشه که تو شیفت شب باشه، بیشتر شبها بی خوابی میومد سراغش شبها حس مبهمی براش داشت انگار تازه تو شب خودشو میدید، گاهی مشغول کتاب خوندن میشد گاهی یه آهنگ فرانسوی میذاشتُ […]

  • تُن سوزناک موزیک هایش

    نویسنده: آذر عبدیان

    با خودکار و کاغذ آبم در یک جوب نمی رودحوصله مداد دست گرفتن و نوشتن ندارم و میدانم اگر هم ننویسم متن هایم را فراموش میکنم و یا با هزار متن دیگر در هم میشودوقتی خط خرچنگ قورباغه ام را میبینم بیشتر از نوشتن سنتی بیزار میشومشاید هم پیشرفت تکنولوژی و در دست داشتن همیشگی […]

  • زخم

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    دستش را روی زخم صورتم گذاشت. آرام گفتم این زخم قدیمی است. گفت خب چرا درمانش نکردی. گفتم چون یاد گرفته ام با زخم هایم کنار بیایم. گفت مگر آدم با زخم هایش میتواند کنار بیاید؟ تو فقط باید یاد بگیری رهایش کنی و بروی . گفتم من هم همینکار را کردم . گفت نه […]

  • کنارهم بودن های مسالمت آمیز

    نویسنده: آذر عبدیان

    عصر یکی دیگر از جمعه هایی است که کنارهمیم،آرامش بر قرار است دختر بچه دلبندمان خواب است،چای نمیخوریم و حرف نمیزنیم او گوشی همراهش را به شارژر زده و در انتهایی ترین قسمت مبل جایی که سیم شارژر به گوشی برسد نشسته است مثل همیشه بلوز و تیشرت ندارد و یک شلوارک چهارخانه زرشکی مشکی […]

  • کنارهم پیر بشین الهی!

    نویسنده: آذر عبدیان

    فکرشو بکن اون زمانی که کنارهم موهامون سفید شده و پوستمون چروک هایی انداخته وقتی میخندیم خط لبخندمون عمیق تر و کنار چشم هامون چروک میشهیواش تر راه میریم و شاید هم عینک لازم داشته باشیمولی همچنان من از نظرت همون آذر ۲۰ساله ای ام که بهش میگفتی آتیش🙂 و تو همون پسر قدرتمند و […]

  • استخدام باستان شناس در بیمارستان

    نویسنده: آذر عبدیان

    چند روز پیش که نوید در واتس آپ برایش آگهی استخدامی فرستاده بود اصرار داشت باهم برویم و من فرم پر کنم.می‌گفت اگر بیمارستان نجمه قبولت کنند حتما نونت در روغن است.من اما نه بله گفته بودم نه نه!موافق نبودم اما مخالفِ مخالف هم نبودم آخر کیست که از پول بدش بیاید؟آن هم یه حقوق […]

  • دفتر جدید من

    نویسنده: بهناز گرمه ای

    دفتر جدید من… برای دفتر جدید گرفته است؛که باز بنویسم و بنویسم؛ از خودم بیشتر نوشته هایم را دوست دارد و حتی از هرکسی بیشتر به نوشتن وادارم می کند؛ راستش را بخواهید دفتر های قبلی تمام نشده بودند فقط دفتر جدید بانه‌ای شد برای دوباره شروع کردن؛ مثل همیشه سلیقه و انتخابش حرف ندارد؛ […]

  • جدا شده

    نویسنده: مریم‌ابراهیمی

       من او را حتی در شلوغی جمع می‌دیدم و حس می‌کردم.حتی وقتی همه‌ی خانواده هم در خانه بودند صدایش را از تویِ رخت شور خانه می‌شنیدم ، حتی یک‌بار وقتی داشت خودش را تویِ آینه‌ی حمام وارسی می‌کرد ، مچش را گرفتم.اما دود شد و از هواکش حمام بیرون رفت.همه فکر کردند دیوانه شده […]

  • اخرین دیدار

    نویسنده: بارون

    صدای بارون بیدارش کرد …از جاش بلند شد…بابارو دید که داره میره نون بخره …سلام کرد و گوشیش رو برداشت که بره از باریدن بارون و از خیس شدن بوته یاس فیلم بگیره…یه نفس عمیق کشید و گفت زندگی یعنی این …مامان داد زد-پری یه چیزی بپوش سرما نخوری…باخنده گفت چشم و رفت …وقتی برگشت […]

  • اخرین دیدار

    نویسنده: بارون

    صدای بارون بیدارش کرد …از جاش بلند شد…بابارو دید که داره میره نون بخره …سلام کرد و گوشیش رو برداشت که بره از باریدن بارون و از خیس شدن بوته یاس فیلم بگیره…یه نفس عمیق کشید و گفت زندگی یعنی این …مامان داد زد-پری یه چیزی بپوش سرما نخوری…باخنده گفت چشم و رفت …وقتی برگشت […]

  • ماموریت با توپ ورزشی

    نویسنده: زینب بیشه ای

    از روزی که ازدواج می کنیم یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی مان رفتن به خانه پدری است. البته اگر این لحظات شیرین در سایه مردان کوچکی که جز نابودکردن آرامش کاری ندارند، به قهقرا نرود. یک بعداز ظهر گرم است و سلانه سلانه گام بر میدارم. از دور که مجتمع خودمان را می بینم […]

  • لبخند دور

    نویسنده: رامتین شاهینی نژاد

    جلوی مسجد محل یک پارچه تمیز پهن می‌کرد و یکسری اجناس درب داغون کهنه روی آن برای فروش می‌گذاشت.شاید روزگارش با فروش همین‌ها می‌گذشت.یکبار که رد می‌شدم لبخندی زد و گفت: جوان تو چرا از من چیزی نمی‌خری؟ هر روز بی‌تفاوت از کنار من رد می‌شوی، بیا، نگران نباش من آدم منصفی هستم، باهات راه […]

  • آقا رضا

    نویسنده: علیرضا فرهادی

    رانندگی­‌ام بد نیست، اما شلخته‌­ام. شلخته و اندکی حواس‌­پرت. از همان­‌هایی که همه­ چیزِشان را گم میکنند. این شلختگی در رانندگی کردنم هم خودش را نشان داد.  اینگونه است که قبل از اینکه ماشینم را پارک کنم باید به یکی دو جا آن را بمالم تا بتوانم با خیالِ راحت پارک کنم. این شد که […]

  • چشمک های یک کتاب

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    چشمک های یک کتاب:چه سکوتی آنجاست، اگر حتی کمی آنجا را گرم تر کنند و به مقدار یک بشکه آب هم بدهند، میتوانم همان جا بهترین دوش زندگانیم را بگیریم، یک حمام ناب بدون حتی کمی خجالت، درآنجابرایم فرقی میان کتاب ها وآدم ها نیست بوی کتاب ها زیاد است به مانند بوی دهان پشت […]

  • لیونل مسی به ضرب گلوله کشته شد

    نویسنده: مهدی کرامتی

    به نام خدا  …………………………………………………………………….. امـــّا بشنوید خبری را که ساعاتی پیش به دست ما رسیده است. بازیکن مشهور فوتبال و کاپیتان تیم بارسلونا ، لیونل مسی، بعد از ظهر امروز، به ضرب گلوله کشته شد. ساعتی بعد از انتشار خبر قتل این بازیکن مشهور، یک گروهک تروریستی از طریق اینستاگرام، مسئولیت قتل این بازیکن محبوب […]

  • درد

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    ـ  برایم سخت بوده. این زندگی برایم سخت بوده است. گاهی اوقات با خودم می گویم که آیا اصلا اینجا، همین جایی که در آن هستم جایی است که باید در آن باشم! با خودم که تنها می شوم یک زمزمه ای در گوشم مدادم تکرار می شود؛ «کسایی که مشکل تو رو داشتن حال […]

  • بازخورد

    نویسنده: فرزانه کردلو

    وقتی اثر هنری حتی به اصطلاح اثر بد را خلق می‌کنی دوست داری دیده شوی. اگر پای صحبت هر هنرمندی از  جمله نقاش، مجسمه‌ساز، بازیگر و طراح و نویسنده و… بنشینی یا حتی اگر زندگینامه هایشان را برای دقایقی ورق بزنی پی به این نکته مهم می‌بری، حتی اگر به زبان جاری نکنند. ونسان هم […]

  • کتاب

    نویسنده: ندا منجزی

    روز بارانی امروز حسابی هوا سرد شده، احتمالا قراره بارون بیاد . رومو برگردوندم به دوستم که دم پنجره کلاس ایستاده بود نگاهی انداختم وبعد دوباره سرم رو چرخوندم سمت کتاب هام . امروز حسابان داشتیم ،منم که هیچی حالیم نبود از بس که استاد ارادت دارن به ما و عالی درس میدن.  ندا با […]

  • خشم

    نویسنده: سمانه عطار اهوازی

    ساناز و گلناز خواهر های دوقلو هستند درست از نظر قیافه خیلی به هم شباهت دارند و هم از نظر اخلاقی و سلیقه خیلی با هم تفاوت دارند مثلا ساناز عاشق رنگ آبی اما گلناز رنگ مشکی و ترجیح میده امشب تولد ۱۸ سالگی ساناز و گلناز هست اونا دو تا خواهرانه به یه رستوران […]

  • انگل‌ها

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    دخترى كه كنارم ايستاده، مى لرزد. اين را حس مى كنم چون به من چسبيده و به لوله ى مويين كه در انگشتش فرو مى رود و مثل خون آشام، خون انگشتش را مى مكد خيره شده. استاد هم رو به روى ما ايستاده  و پشت سر هم سؤال مى پرسد: چرا بايد فقط يك […]

  • بهار فراموشی

    نویسنده: سمیرا جهانشیری

    کنار پنجره ایستادمو خیره شدم به خیابونی که هر از گاهی یه ماشینی یا یه آدمی ازش رد میشه،این کار بهم آرامش میده،هر وقت میرم سمت پنجره مثل این میمونه که یه دریچه رو به جواب سؤالهام باز میشه، انگار انتظار معجزه دارم. بیشتر از ۴ ماهه که ازش خبر ندارم، یه شب بهم گفت: […]

  • تبعیض

    نویسنده: مائده معصوم زاده

    لحظه ای جلوی در ورودی می ایستم تا حالم جا بیاید و بعد بروم تو . همیشه وقتی به خانه مادربزرگم می روم این کار رو میکنم.  سرم پایین بود . داشتم فکر میکردم . به خودم گفتم : تو خیلی عجیبی ! همه خونه مادربزرگشون راحتند …  نفس عمیقی کشیدم . سرم رو بالا […]

  • اسطوخودوس

    نویسنده: محمد گلشنی جم

    توی کوپه قطار نشسته بودم و سرمو گذاشته بودم روی دستام، فکر و خیال با چرتی که معلوم نبود دلش به آمدنه یا رفتن بی‌حوصلگی عجیبی رو مهمونم کرده بود، از اون بدتر صدای وز وز پسری که هم کوپه من شده بود دیگه داشت کفریم می‌کرد بسکی ناله می‌کرد و با خودش حرف میزد! […]

  • چشمان بسته

    نویسنده: عالیه زین العابدین زاده

            امروز وقتی مثل همیشه از خواب بیدار شدم چشم هایم جایی را نمی دید، هر چقدر تلاش کردم فایده ای نداشت . همه جا سیاه و تاریک بود. چند بار چشم هایم رابستم و باز کردم، اما تغییری نکرد. اول فکر کردم هنوز خوابم و این یک کابوس وحشتناک است، ولی […]

  • کالبد…

    نویسنده: کوثرمودی

    تاریک بود، جایی را نمی‌دیدم. حرکت باد را حس می‌کردم و صداهای مبهم و زوزه‌مانندی از دوردست به گوشم می‌رسید. تنم لحظه لحظه بیشتر یخ می‌کرد و ریه‌هایم خالی از هوا می‌شد. تند تند و با صدا نفس می‌کشیدم و چشمانم تا جایی که می‌شد، باز بود و گِرد، تا شاید اندکی نور در اطراف […]

  • گرد سوز

    نویسنده: سمیرا جهانشیری

    از پشت شیشه مغازه چشمم افتاد بهش،چهرش به دلم نشست دوست داشتم همینجوری نگاهش کنم تو دلم خدا خدا میکردم بیاد تو مغازه بهش می‌خورد آدم حسابی باشه، بعد از چند دقیقه دید زدنِ ویترین، اومد تو یه چرخی تو مغازه زد و من رو به فروشنده پیر نشون داد بعد از اینکه از سالم […]

  • کفش

    نویسنده: آرزو زارع

    دخترک به سمت ویترین مغازه دوید از روزی که چشمش به آن کفشهای عروسکی سفید با پاشنه تق تقیافتاده بود دعا میکرد که کسی آنها را نخرند تا بتواند با پول تو جیبی که پدرش به او میدهد آنها را خریداری کند. البته با یک حساب سرانگشتی باید تا آخر ماه صبر میکرد. پیر مرد […]

  • قفل

    نویسنده: نکیسا سادات بنی هاشمی

    زیر لب یک «بسم‌الله» گفت و کلید انداخت توی قفل. دستانش میلرزید و هوای یخ بسته هم کارش را سخت‌تر کرده بود. انگاری که قفل یخ زده بود. پیرمرد زیر لب گفت: «لعنت خدا بر دل سیاه شیطان!» نگاهی به اطراف کرد، هنوز هیچ کس در خیابان نبود.بعد از اذان صبح بی‌خوابی زده بود به […]

  • یک روز تابستان

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    امروز یکی از همان روزهای گرم تابستان بود . از خواب که بیدار شدم به قول خودم اول صبح بود اما مادرم تاکید داشت تمام کارهایی را که از صبح زود تا به آن ساعت انجام داده بود را به من یادآوری کند تا باورم شود تمام طول صبح را خواب بودم و مثل همیشه […]

  • آقای تلخ

    نویسنده: آذر عبدیان

    جلوی در اتاقش بوی تلخ وودکا می‌داد.همان مرد کراوات زده و کت و شلواری همسایه،اتاقش در انتهای راهرو نیمه تاریک ساختمان بود پلاک بزرگ در آن که رویَش نوشته بود ۳۱۳.یک چندباری از کنارهم عبور کرده بودیم،بوی تلخ وودکا،شایدهم بوی قهوه می‌داد.از پالتوی چرمی قهوه ای و کفش های واکس زده اش می‌شد فهمید مرد […]

  • مهمانِ کوچک

    نویسنده: مریم‌ابراهیمی

       روزهایِ زیادی گذشت و تو نرفتی ، تو رسم ماندن رو خوب یاد گرفته ای.به بودنت عادت کرده ام.دیگر زیاد با تو غریبه و خجالتی نیستم ، انگار عضوی از زندگی ام شده ای ، انگار اگر یک روز بفهمم دیگر قرار نیست از تو و کارهایت خبری بشنوم زندگی عجیب می شود!   تو […]

  • رفاقت ناب

    نویسنده: بهناز گرمه ای

    سراسیمه از آزمایشگاه آمدم مغزم کار نمیکرد اولین کاری که کردم شماره نزدیک ترین دوستم را گرفتم و خبر مادر شدنم را دادم. طاهره سادات از آن دوست ها نبود که بیخود دلت را به هیچ و پوچ خوش کند؛ بعد از کلی خوشحالی و آرزوی قشنگ ناگهان حرفی زد که اولش دلم گرفت ولی […]

  • چالش عشق

    نویسنده: لیلاالسادات ازغندی

     

  • تمام روز ها تکرار یک اردیبهشت است

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    در این شهر بی در و پیکر هزاران کوچه و خیابان است که من در همه ی آنها حداقل یک بار با تو قدم زدم . اما از روزی به بعد انگار باید تمامش را انکار میکردم . باید میگفتم تو هیچوقت کنارم نبودی اما آدم در رویا خیلی چیزها را میتواند همراه خودش داشته […]

  • لبخند دخترک

    نویسنده: بهزاد غفوری

    غروب تابستان بود و هوا هنوز روشن بود از پشت شیشه ون بیرون را نگاه می کردم. به آدمها و ماشین ها نگاه می کردم اینکه زندگی آنها چگونه می گذرد. قبلم از اتفاقات اخیر شکسته بود و حوصله نداشتم فقط چون کاری نداشتم به بیرون نگاه می کردم. خیلی بد است ادم حرفی برای […]

  • چیزهایی هست که نمی دانی ۲

    نویسنده: سارا کاف

    مثل همیشه نشسته بودم پشت میزم و می نوشتم.می توانستم عطر دلپذیر  غذایی را که پخته بود بو کنم و خوشمزگیش را  از صد فرسخی بچشم. دستانش را از پشت قفل بدنم کرد و پیشانی اش را به گودی میان دو کتفم چسباند.دست از نوشتن برداشتم و خیره شدم به دستانش و انگشتانش را قفل […]