تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان سوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • ا.نواب / (72)
  • فرزانه کردلو / (70)
  • علی بدیع‌زاده / (63)
  • کوثرمودی / (52)
  • علیرضا تقی نژاد / (44)
  • زینب بیشه ای / (44)
  • پانیذ زاده گل / (34)
  • ساجده صحرانورد / (30)
  • زهرا شهراد / (28)
  • سارا کاف / (25)
  • کدوحلوایی به شرط چاقو

    نویسنده: زینب بیشه ای

    _ ورود خانم ها به آشپزخونه ممنوعه!+ چی؟ اتفاقی افتاده؟_ عزیزم امروز روز استراحت توئه. فقط برو و به فعالیت دلخواه خودت برس.ناباورانه به صورتش خیره شده بود. قابل انکار نبود که چنین تعارفی قابل رد کردن نبود. از خدا خواسته اش شد. رفت و پای لب تاب مشغول تماشای فیلم محبوبش شد.صدای پر نشاط […]

  • آفای با”فرهنگ”

    نویسنده: زینب بیشه ای

    پسرک با کیف بزرگی که پشتش انداخته بود و با دویدن بالا و پایین می شد، به سمت ماشین پدر دوید. شاد و خندان به دستگیره حمله ور شد و خود را به داخل ماشین پرت کرد:_ سلام بابایی+ بَه سلام آقا پسر گل خودم چه خبر بابایی مدرسه خوب بود؟_ اممممم….بله…خیلی …بابایی دِیلاق حرف […]

  • ذهن پاک

    نویسنده: زینب بیشه ای

    با صدای کوبیدن در اتاق بیدار می شود. پسر بچه از پشت در می گوید:_ مامان…میتونم بیام تو؟سرش را از فضای گرم زیر پتو بیرون می آورد. سرمای پاییز به سرعت تمام تنش را در برمی گیرد. نگاهش به پنجره می افتد. یک روز بی آفتاب دیگر شروع شده است. موهای برهم و درهمش را […]

  • ۹۹/۹/۹

    نویسنده: زینب بیشه ای

    فضای سرش از سر و صدا و هیاهوی اتاق پرجمعیت آکنده شده بود. پاهای آماس کرده اش را روی هم انداخته و یکی بعد از دیگری جا به جایشان می کرد. درد می آمد و عضلاتش را درگیر می کرد. چشمانش را محکم می بست. قبل از اتمام یک دقیقه میرفت تا ۵ دقیقه دیگر […]

  • میروی، جانم به قربانت ولی حالا؟

    نویسنده: زینب بیشه ای

    _ همه وسایلت همینه؟!شانه بالا انداختم. + آره.مهلت حرف زدن ندادم. وارد اتاق که شدم، گفتگوی مادر و برادرم را به شکل نجوایی می شنیدم._ حالا این…ماسوله…چی چی بود گفتی؟+ ماسال مامان جان_ خب همون. چی جور جایی هست؟+ خوشگله خیلی.یکه خوردم. عینک سیاهم را از چشم برداشتم. زیر لب باخودم گفتم:_ لعنتی …حالا چرا […]

  • بچه ناخواسته

    نویسنده: ا.نواب

     نمیدانم که چرا الان یاد شهلا افتادم. چقدر زندگی بالا و پایین دارد. در سومین بارداری اش گریه می کرد و روی شکمش می کوبید و می گفت: من این بچه را نمیخواهم خدایا اینجا بکش این را با تمام وجودش می گفت. مریم هفت سال و همه ۴ ساله بود زندگی خوبی نداشت سالها […]

  • سیگار اضافه

    نویسنده: مهدی کرامتی

    از بیرون اتاق، صدای دویدن می آمد. چند ثانیه بعد، درب اتاق کوفته و بلافاصله باز شد. نوجوان ۱۲-۱۳ ساله، نفس نفس می زد. دستش را به نشانه ی اجازه بالا برد. معلم که پشت میز لمیده بود، بعد از آن که با نگاهی دشنام بار، سرتاپای نوجوان را از نظر گذراند، با حرکت سر، […]

  • بهترین سال زندگی من

    نویسنده: فرزانه کردلو

    در اتاق روبروی دکتر نشسته بود.  چند لحظه پیش خبر را شنیده بود. مات و مبهوت مانده. سکوت تنها کاری بود که می‌توانست در آن لحظات انجام دهد. بعد شنیدن خبر حال و هوای خود را درک نمی‌کرد. دکتر: من چند دقیقه میرم بیرون تا تلفنی رو جواب بدم. تنهات میزارم. الهه بدون اینکه چیزی […]

  • یا میشه یا نمیشه!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    هر روز صبح زودتر بیدار می‌شد و در کوههای اطراف محل زندگی به صخره نوردی می‌پرداخت. هر بار با کلی زخم و جراحت به خانه بر می‌گشت. وقتی وارد خانه می‌شد مادرش جراحت های دست و پایش را نمی‌دید. پسری را پشت این زخم ها و آسیب ها می‌دید که بدون آنکه به تسلیم شدن […]

  • بی تفاوت

    نویسنده: زینب بیشه ای

    صدای جلز و ولز کردن پیازهای یک دست، به نوای دلنوازی برای گوش هایش تبدیل شده است. صندلی را کشید و نشست. به زرد شدن پیازها خیره شد. آشپزخانه از عطر پیازداغ آکنده شد. گهواره نوزاد کنار پایش بود و با انگشتان پایش تکانش می داد.     _ خب بحث امروز با کارشناس برنامه […]

  • لنگر زخمی

    نویسنده: حسن چنگیزی

    پاییز که می آمد انگار چیزی به جانش می ریخت که حالت معمول همیشگی را ازش سلب می کرد. از مادربزرگش شنیده بود که: ” باد پاییزی به دل هر کس که بخوره، حالش دگرگون میکنه، یه طوری میشه، نامعلوم طور، خدا به داد آدم مجنون برسه که اگه بهش بخوره، مجنون ترش میکنه.” مثل […]

  • و قطعا “عشق” یک وجود نامیرا ست

    نویسنده: زینب بیشه ای

    برای بار دهم جیب بغل را چک کرد. از لمس کاغذهای گلاسه بلیط ها لذتی عمیق به دلش می ریخت. واکس مایع را برداشت و به کفش هایش مالید. روپوش سفید را از تن بیرون کشید و دکمه های لباسش را مرتب کرد. نگاهی به ساعت انداخت. وقتی پنج دقیقه به رسیدن عقربه بزرگ به […]

  • زن ها خوشبخت ترند

    نویسنده: زینب بیشه ای

    آن روز طوری هوا آفتابی بود که انگار کسی می گفت بیرون رفتن از خانه واجب عینی و بازی کردن با هم محله ای ها واجب کفایی است. توپ های چل تیکه حسرت و رویای کودکی و نوجوانی ما بود. ولی نداشتنش از حرکت بازمان نمی داشت. توپ های پلاستیکی  که روی هم می انداختیم […]

  • خودت چی دوست داری؟

    نویسنده: فرزانه کردلو

    آن روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم که دیگه صادق در زندگی م نبود. روز عجیبی بود. روز قبل رفته بودیم محضر و توافقی از هم جدا شده بودیم. از اتاق خوابم بیرون اومدم و رفتم اتاق نشیمن. ساعت حدودهای ۹ بود. از ساعت۶ صبح بیدار بودم ولی نمی‌خواستم تا وقتی بابا هست بیدار […]

  • این منی نیست که می شناسم

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    باید همه‌ی این کاغذهای سیاه کاری شده با مداد کنته را همین امشب بسوزانم. فایده‌ی نقاشی کشیدن چیست وقتی کسی راه و چاه را نشانت نمی‌دهد و بدتر از آن، خودت هم نمی‌دانی چه می‌کشی؟ امروزم هم مثل دیروز و دیروزتر، با یک سطل پر از کاغذ مچاله شده توی بغل و چندتا مداد نصفه، […]

  • رازیانه و کرم

    نویسنده: پانیذ زاده گل

      آفتاب نزده و از تکه‌ ابرهای خاکستری مایل به تیره پیداست تا شب هم در نمی آید اما دوتا دختر، بی نگاه به سایه های بیحالی که پشت سرشان، روی جاده خاکی کش می‌آید و رو به بی رنگی می رود، زیر تک درخت بی برگ انار می ایستند.یکی از آن ها، همانی که […]

  • لکه برفی

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    می گویند هیچ کس نمی تواند تپه های پشت خاکریز را بالا برود اما ما می توانیم. همیشه گفته اند قارچ هایش سمی ست، بچه‌ها را می کشد و باز هم می گوییم ما فرق می کنیم.  قارچ و گزنه را می شود کنار زد و رد شد، ما که قرار نیست لای آن ها […]

  • مار، عقاب،کاکتوس

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    مانده ام این بقچه ی پشتت را می خواهی چه کنی؟ تو که هرگز بازش نکرده ای تا چیزی از آن بیرون بیاوری ولباس هایت هم که انگار به تنت دوخته شده، توی این دو ماهی که اینجا می بینمت همین چیت رنگ و رو رفته راپوشیدی که انگار زیر باران آب رفته و دارد […]

  • ماگ استارباکس

    نویسنده: زینب بیشه ای

    سومین قهوه ترکی بود که سفارش می دادم. نگاه سنگین گارسون معذبم می کرد. این بار شیک سفارش دادم. تا آماده شود از جا برخاستم و تا دم پنجره کافه رفتم. نگاهی به خیابان های پوشیده از برف انداختم. رد لاستیک ماشین ها که وسط خیابان ایجاد شده بود، تنها خطوط سیاهی بود که در […]

  • با داشته هایت زندگی کن

    نویسنده: زینب بیشه ای

    نِی چه از وسایل ضروری زندگی نیست که آدم همیشه گوشه آشپزخانه نگه دارد. خدا پدر و مادر این مهناز خانم را بیامرزد که با لبخندی پهن که حکایت از دل خوش و روزگار خرمش دارد، عکسش را کنار نی چه ای سنتی در اینستاگرام گذاشته و زیرش نوشته: بفرمایید عرق نعنای خانگی…به یاد قدیم!مادر […]

  • بی پرده

    نویسنده: حسن چنگیزی

      سیگاری گیراند، پکی زد. و باز نگاهش از پنجره به بیرون انداخت. دود را با سوراخ های بینی و دهان لوله شده اش به ریه های گرفته شهر وارد کرد. به هر چه توی دیدرسش بود نگاه می کرد، گویی که شغلش این باشد. توی خانه بیکار که می شد، کارش همین بود، نشسته […]

  • – بدون شرح –

    نویسنده: مهدی کرامتی

    امیرعلی را صدا کردم که بیاید بالا. ایستاده بودم کنار در. دست هایم را مثل دسته ی قوری، مثل دسته ی آفتابه گذاشتم بودم رو پهلوهایم. باز هم امیرعلی را صدا کردم. صدایش را از راه پله های پایین شنیدم و خیالم راحت شد که دارد می آید. بابا روی مبل لم داده بود و […]

  • نوافن، مسکن همه دردها نیست

    نویسنده: زینب بیشه ای

    وحشیانه به ظرف قرص حمله برد. در نور کم چراغ خواب تشخیص روکش آبی مسکن بسیار سخت بود. با انگشتان لرزان ورقه ها را بالا و پایین می کند. یک ورقه خالی به دستش آمد. برش گرداند: نوافن. از فرط عصبانیت ظرف قرص ها را به گوشه ای پرت کرد. آرنج ها را روی کابینت […]

  • چراغ های رابطه تاریک اند

    نویسنده: زینب بیشه ای

    اتوبان خالی وسوسه ام می کند پدال گاز را زیر مچ پایم له کنم. چرم روی فرمان ماشین با فشار ناخن هایم پوسته پوسته می شود. لب هایم از فشار دندان ها درد میگیرد. جریان گرم خون که به سمت چانه ام روان میشود به خودم می آیم. سرعت را کم نمیکنم و در همان […]

  • شاخه معلق

    نویسنده: حسن چنگیزی

    حالا، نگاه گیرایی داشت، می­دیدم که چطور نگاهش به بعضی چیزها گیر می­کرد و مدت زیادی به­شان خیره می­شد بدون آنکه پلکی بزند. روزی، نشسته روی صندلی پارک، زل زده بود به شاخه­ای که از تنه درختش فاصله گرفته بود مثل دستی که پی چیزی در هوا معلق باشد. فکرش رفته بود به چهار سال […]

  • دختر نوبلی

    نویسنده: فرزانه کردلو

    ۱۵ سال بیشتر نداشت. عاشق درس و مدرسه بود، منتها زنان و دخترانی که در جامعه‌ای همچون دره سوات زندگی می‌کردند، حق درس خواندن نداشتند. چرا که صاحبان قدرت آن منطقه، درس خواند دختران را نشانه کفر و هرزگی می‌دانستند. با همه این سختی ها، دختران این منطقه بدون اینکه یونیفور مدرسه بپوشند به طور […]

  • وقتی رفتنت آسان می شود

    نویسنده: زینب بیشه ای

    چشم هایش که باز می شوند یک نام پررنگ در سرش نقش میبندد. آنقدر بلند و پرطنین صدا می کند که نادیده گرفتنش ناممکن است. پشت سر هم پلک می زند. در همان لحظه  خودآگاهش میفهماند: نیست…رفتهدلش می گیرد. مثل تشنه ای که از خواب بعداز ظهر برمی خیزد و با شوق سراغ قوری چایی […]

  • مشاور

    نویسنده: زینب بیشه ای

    نگاهم به گوشه سفره خیره می ماند که کج و کوله شده و سعی میکنم با حرکت دادن زیر سفره ای هردوتا مرتب کنم. بی فایده است. ماکارونی به شکل ناموزونی در بشقاب ها خودنمایی می کند. پسربچه مدام تکرار می کند: ته دیگ …ته دیگ میخوامدر جنگی که با ته دیگ های برشته دارم […]

  • زنده می‌مونه؟

    نویسنده: فرزانه کردلو

    از آن همه مواد مخدری که در این مدت کشیده تا خود واقعیش را پنهان کند. یک روز بیشتر خود را به تباهی بکشاند، خسته شده بود. دوست داشت به همه بگوید. آدم ها هم می‌توانند خوب و هم بد باشند همه مطلق خوب نیستند. به خدا منم از اول اینطوری نبودم. در لابلای زباله […]

  • هوای تازه

    نویسنده: فرزانه کردلو

      پنجره را باز می‌کند تا هوایی تازه کند. به یاد بچه هایش می‌افتد. بچه هایی که هر کدام به کار و زندگی خود مشغول هستند. به یاد همسری می‌افتد که چند سال پیش در کنارش بود و به یکباره دار فانی را وداع گفت و او را تنها گذاشت. نسیم خنک صبحگاهی تمام وجودش […]

  • کاش مامان منم بود!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    زهره برای یک کاری به مرکز شهر رفته بود. موقع برگشت ترجیح داد یک مسیری را پیاده روی کند و به همین خاطر تصمیم گرفت تا یک مسیری دیگر سوار تاکسی نشود. همین طور که داشت پیاده روی می‌کرد و نظاره گر اطراف خود. گاهی به مردمی از کنارش می‌گذشتند یا او از کنار آنها […]

  • کسی نبوده …

    نویسنده: مهدی کرامتی

    😶 ژانر : غم انگیز🖌 سبک: رئالیسم مرد از اتاق بازجویی خارج شد و حال خوشی نداشت. اوّلین باری بود که از یک نوجوانِ ۱۵-۱۶ ساله بازجویی می کرد.هنوز موی روی صورتش درنیامده بود و هنوز صدایش استخوان دار نبود.« چی گفت؟»«از تو چه خبر؟»«خبر که … اثر انگشتش روی موادها بود…خیلی حرفی باقی نمونده.. […]

  • هفته کتاب و کتابخوانی

    نویسنده: فرزانه کردلو

    ملیسا و نادر مثل همیشه در دفتر کاری خود حضور داشتند. این زن و شوهر چند سالی است که این دفتر را تأسیس کردند و در مورد نقشه کشی ساختمان به افراد خدمات ارائه می‌دهند. در این مسیر با مشتریان زیادی ارتباط برقرار کردند. یک روز از همین روزها. هفته کتاب و کتابخوانی هم بود. […]

  • انشای متفاوت

    نویسنده: ا.نواب

     عاشق نوشتن بود. از وقتی یادش می آمد همیشه نمره انشایش ۲۰ بود شاید معلم به همه ۲۰ می دادند اما برای نوشتن شعر متفاوت تو بچه ها همیشه مورد تشویق بود اما او هم مثل هر زمان دیگری که ازدواج می کند خودش را کنار گذاشت و خود را وقف همسر و دخترش کرد. […]

  • دریا بَر

    نویسنده: حسن چنگیزی

    داستان ۷: دریا بَر باران، امان خیابان را بریده بود. اولین تاکسی که ترمز کرد سوار شدم. با مشتی باران که آب شده بودند توی صندلی عقب جا خوش کردیم. راننده و تنها مسافری که جلو نشسته بود، موی شان سفید شده بود. باران و برف پاک کن در زمین پهن شیشه جلویی، درگیر بودند، […]

  • شکلات خوری

    نویسنده: ا.نواب

    بعد از کلی کلنجار رفتن سحر سامان قبول کرده بود که یک شکلات خوری برای میز هال بخرد.  برای اینکه سامان غر نزنه سحر چند تا عکس از مدل های متفاوت شکلات خوری به سامان نشان داد. اما مثل همیشه با بی تفاوتی عکس‌ها را نگاه کرد و در آخر گفت برای من فرقی نمیکنه […]

  • اینجا دیگه آخر خطه!

    نویسنده: زینب بیشه ای

    قاشق پراز غذا را که به سمت دهان برد، دستش لرزید. قاشق به داخل بشقاب افتاد. در طوفان تنش گیر کرده بود. موهای سیخ شده روی پوستش را حس می کرد. غریزه اش او را به سمت گرمای حاصل از پتوی روی تخت سوق داد. چند قدمی بیشتر راه نبود اما دیر شد. خیز برداشت […]

  • دخمه ترس

    نویسنده: حسن چنگیزی

      خبری هولناک بر سر شهر آوار شد. شب بود و حضورش تا پیدا شدن سر و کله آفتاب ادامه داشت. شب را برای خبرهای هولناک ساخته اند، بی هیچ رد و نشانی سراغت می آید و تو آنقدر خاب آلود و منگ هستی که چاره ای جز تسلیم نداری، و تا روز بیاد و […]

  • سردی کف اتاق

    نویسنده: مریم ابراهیمی

    _ساعت : یک بامداد   صدایِ پرنده می‌آید! درست در همین ساعت.نمی‌دانم گوش هایِ من صدا می‌کنند یا اینها ساعت هایشان را گُم و گور کرده اند و به جایِ صبح حالا می‌خوانند! اصلا پرنده ها و صدایشان ، نمادِ چه بود؟ صبح و سحرخیزی؟ من که شک دارم.پرنده و صدایش یعنی کوچ! در این سرمایِ […]

  • ساعت هایِ خوابیده

    نویسنده: مریم ابراهیمی

       نمی‌خواستم لامپ را روشن کنم.سایه روشن را دوست داشتم.نزدیک غروب بود.آفتاب از وسط اتاق بار و بندیلش را جمع کرده بود و به اتاق‌های دیگر رفته بود.حس می کردم کسی از ته خانه صدایم میزند ، کسی در خانه نبود.ته صدای آهنگ به گوش هایم می‌رسید.صدا ها در گوشم لانه کرده بودند.   روبروی پنجره […]

  • ناخن هایِ خانم گل

    نویسنده: مریم ابراهیمی

       کسی به درِ خانه ناخن می‌کشید.صدایش تا کنار گوش من می‌آمد.توانِ بلند شدن نداشتم.نصفه شب بود.سرد بود.زیر لحاف کرسی گرم شده بودم.طرف هنوز ناخن می‌کشید.لحاف را کنار زدم.ننه سلطان سرش را بالا آورد. _کجا می‌ری ننه! + نمی‌شنوی صدا رو؟ برم ببینم کیه نصفه شب ناخن به در می‌کشه! _ چراغ ببر با خودت […]

  • پشت بام

    نویسنده: زهرا شهراد

    پشت بام خوشحال بود، که امروز به دانشگاه نمی رود. دیشب آخر وقت، از طرف استاد، پیامکی آمد، که به دلایلی امروز کلاس ندارند و رفتن به دانشکاه اختیاری است. پس تصمیم گرفت، کمی بیشتر ازروزهای تعطیل دیگر در رخت‌خواب بماند . خانه ساکت بود. پدر به شرکت و مادر به دانشگاه رفته بودند. برای […]

  • داستان های پریا و پوریا دربیمارستان

    نویسنده: زهرا شهراد

    به سختی چشمانش را باز کرد و از لای پلکهای سنگینش نگاهی به سقف انداخت. سقف سفیدساده بود و اطراف انرا چراغ عای زرد کوچکی محاصره کرده بود چقدر برایش نا آشنا بودو این جا کجاست فکر کرد خواب می بیند پس چشمانش را بست و دوبار ه باز کرد اما صحنه عوض نشد که […]

  • درّنـــــــــده

    نویسنده: مهدی کرامتی

    «خیلی از آبادی دور شدیم ها» «این طوری خوبه دیگه، نشنیدی میگن دلِ جنگل؟ مثل این فیلم ها، عکس ها» « آره ..  فرهاد … خیلی ، خیلی خوشحالم که باهات اومدم … خیلی …» نگذاشتم حرفش تمام شود. گفتم :« عشششششق منی» محکم در آغوشش گرفتم. با این ژاکتی که تنش کرده بود، حسابی […]

  • اتفاقات مزرعه

    نویسنده: مسعود انیس

    در کنار پرچین ایستاده‌ام و به گندم‌زار نگاه می‌کنم. باد به میان گندم‌ها می‌وزد. موج ایجاد می‌کند و گندم‌ها را می‌رقصاند. گاوها در حال چرا هستند. با نگاهی احمقانه‌ به اطراف نگاه می‌کنند و در پی یونجه‌ها می‌گردند. هر از چند گاهی ما ما می‌کنند. زیباترین گاو ماده نیز در میان آن‌هاست. ماتیلدا، گاوی قهوه‌ای […]

  • مهراب یا دایناسورها، مسئله این است

    نویسنده: حسن چنگیزی

    آسمان آبی با چند لکه ابر تزیین شده بود و هر از گاهی پرواز چند آرکئوپتریکس، آن را خط خطی کرده و هاشور می زدند. تعدادی دیپلودوکوس، فارغ از فکر و خیال انقراض مشغول خوردن درختان پارک محله بودند. یک تیرکس تازه بالغ شده به همراه یک تاربوسور هم سن و سال که با هم […]

  • کامیون سرنوشت

    نویسنده: ا.نواب

    نور آفتاب اتاق را روشن کرده و به ساعت نگاه می کند و از جایش بلند می شود. جلوی آینه می رود و مثل هر روز صبح به خودش در آینه لبخند میزند و به قول خودش با خودش عشق بازی می کند. امروز با همه روزها فرق دارد امروز همان روز مهم است همان […]

  • کلمات گمشده

    نویسنده: حسن چنگیزی

    دخترش جیغ کشان و مامان مامان گویان دوید سمت آشپزخانه و نفس زنان گفت: ” کتابم پاک شده، ایناها، نیگاش کن”. آرام و قرار نداشت. – مادر جون یه لحظه وایسا، ببینم چی شده جای بعضی از کلمات خالی بود، انگار که چاپ نشده باشند. جا خورد، شاید کمی هم ترسیده بود، اما به روی […]

  • فاجعه منا

    نویسنده: ا.نواب

    با شنیدن فاجعه منا از تلویزیون گریه میکردم. هم برای کشتار انسان‌ها هم یاد همکلاسی بهار دخترم افتادم که امسال پدر و مادرش به حج رفته بودند آنها دو دختر به نام هانیه داشتند که هدیه در کلاس دوم با بهاره همکلاسی بود و هانیه هم کلاس پیش دبستانی . هروقت به بهاره نگاه میکردم […]

  • داستان های پریاو پوریا جیب با برکت

    نویسنده: زهرا شهراد

      یکی از مهمانهایی که پریا و پوریا خیلی دوست داشتند،؛ زود به زود به خانه اشان بیاید، مادربزرگ بود. او سفید رو بود و چهره اش نورانیت خاصی داشت وو قتی که می خندید روی لپهایش سوراخی ایجاد می شد، که صورتش را بامزه تر می کرد. اصلا مادر بزرگ، با همه آدم های […]

  • مبل راحتی

    نویسنده: حسن چنگیزی

    روبرویش نشستم. مبلی راحتی بود و دلم می خاست داخلش فرو رفته و چرتی بزنم. کراوات قهوه­ای روشن با خال های زرد و نارنجی بسته بود روی پیراهن خاکستری ملایم. اتاق بزرگی داشت با پنجره­ای که از کف تا سقف کشیده شده بود و روشنایی روز را به  فضای اتاق می­آورد. دکتر همایون ساغری، روانشناس، […]

  • بخاطر کشورم شکنجه ها را به جان خریدم!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    صبح به صبح بعد از بیدار باش افسران عراقی باید یک صبحانه جانانه قبل از صبحانه اصلی نوش جان می‌کردیم. دمش گرم، یکی از بچه ها فرار کرده بود. این پذیرایی هر وقت که یکی از بچه ها از اسارتگاه عراقی فرار می‌کرد در منوی غذا ما بود. بی برو برگردد باید نوش جان می‌کردیم. […]

  • پنجمین نفر

    نویسنده: حسن چنگیزی

    چهار نفر بودیم؛ من، علی، مهدی و عباس. میخاستیم دو سه روز آخر هفته را توی طبعیت ساکت و کوهستانی سر کنیم، دور از هیاهوی شهر و خانواده. احتمالن خانم ها گاهی از ما مردهایشان خسته می شوند، یعنی باید خسته شوند وگرنه یک جای کار می لنگد. پیشنهاد مقصد کوهستانی را علی داد، می […]

  • داستان های پریا و پوریا آش نذری

    نویسنده: زهرا شهراد

    آش نذری پوریا، خسته و کوفته، از کلاس فوتبال برگشت و  حسابی گرسنه بود. شیشه کشکی را که مادر سفارش داده بود بخرد، در دستش بود. هنوز پایش را به داخل خانه نگداشته بود؛ که بوی آش مادر و بوی پختن سبز های آن،  اورا گیج کرد. دلش خواست که یک کاسه اش را فوری […]

  • هفت روز پیش

    نویسنده: حسن چنگیزی

    کز کرده بود گوشه اتاقش، بی هیچ حرف و صدایی. حالا سه روز تمام گذشته بود که خودش را محکوم کرده بود به گذراندن این رزوها، اتاقش زندانش شده بود، خودش مضنون و شاکی و شاهد و قاضی و درآخر قاضی او را مجرم شناخته و محکوم کرده بود به تحمل حبس خانگی، بی هیچ […]

  • خودکار آبی و خودکار قرمز

    نویسنده: زهرا شهراد

    آقای مدیر به تازگی دفتر جدیدش را افتتاح کرده بود. او تمام تلاشش را کرده بود که از زیباترین، بهترین و مرغوبترین اجناس درچیدمان اتاقش استفاده کند. میز کار آقای مدیر، تازه ساخته شده بود. جنس میزازچوب گران قیمت وبه رنگ قهوه ای سوخته  بودو بوی نوبودن آن درهوا پخش شده بود. روی آن هم […]

  • ترشیِ ترش

    نویسنده: ا.نواب

    سمانه عاشق آشپزی بود دو سال بود که با رامتین ازدواج کرده بود دست دختر عالی بود و تصمیم گرفته بود برای اولین بار ترشی درست کند . دستورش را گرفت و یک ترشی بسیار عالی درست کرد.  ترشی کاملاً جا افتاده بود رامتین کمی از آن را تست کرد و  بسیار تعریف کرد و […]

  • داستان های پریا و پوریا جدول ضرب

    نویسنده: زهرا شهراد

    پریا و پوریا بعداز شروع سال تحصیلی حسابی مشغول درس خواندن ویاد گیری شده بودند. درس ریاضی پوریا به یاد گرفتن جدول ضرب رسیده بود. پوریا این درس را خیلی دوست داشت و تصمیم گرفته بود زودتر از همه بچه های کلاس جدول ضرب را حفظ کند. درکوچه، در خانه ،درکلاس، مدام مشغول تکرار جدول […]

  • سوپرایز تولد

    نویسنده: ا.نواب

    فردا تولد دوست صمیمی بیتا است آنها از کلاس دوم دبستان تا امسال که در کلاس ششم هستند با هم دوستند بیتا یک ماه است که دارد برای تولد نقشه می کشد مریم هم به بیتاقول داده که برای تولد یک کیک خامه ای درست می کند. مثل همیشه افشین می خواهد یک زن گیر […]

  • سفر

    نویسنده: سارا کاف

    کوله بارشو جمع کرد و راهی شد دیگه خسته شده بود از فضای متعفنی که توش زندگی می کرد از آدمای تکراری از روزای تکراری از حرفای تکراری…گفت نمیشه،نمی تونم ،تحمل اینجا برام سخت شده بودن کنار ادما برام حکم صدبار مردن و زنده شدنو داره بسه.می خوام برم. کوله شو از دستش کشیدم و […]

  • دیوار آینه

    نویسنده: مهدی کرامتی

    صندلی چوبی را کنار پنجره می گذارد.کمی لای پنجره را باز می کند. سیگاری را روشن کرده و بر روی لب و می گذارد.» فردا دوباره ی جمعه ی لعنتی تمومهاصلا می دونی دیگه بریدماصلا زندگیم پر از گوهههمیشه همین گوهی بوده که بودهوالا یادمه دیگهفردا دوباره باید بریم واسه این شیکم سگپول در بیارم […]

  • محمدعلی

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    پسری قوی هیکل پشت میل ها و دمبل های جور واجور در حال ورزش است. تمام تنش زیر لایه‌ای از عرق پوشانیده شده. چنان که انگار تنش را روغن مالیده باشی. رگ های شقیقه‌اش ورآمده و می ترسی که درجا پاره شوند و کار تمام. خبرنگاری جوان و خدنگ داخل سالن می شود. از همان […]

  • نگاه تهی

    نویسنده: زینب بیشه ای

    وقتی درختان مانند زن های بو الهوس تصمیم به تعویض لباس هایشان میگیرند و خبر از عاقبت برهنه خود در فصلی دیگر ندارند، پارک کوچک محله قدیمی پدری من هم دیدنی می شود‌‌. خسته از هیاهوی روزی پرمشغله جسم کرختم را روی صندلی سرد و نمدار پارک رها کردم و بی توجه به اصرار های […]

  • مادربزرگ مثل هیچ مادر بزرگی نیست

    نویسنده: ا.نواب

    ما در یک خانه دو طبقه زندگی میکنیم مادربزرگم در طبقه پایین و خانواده پنج نفره ما که در طبقه بالا. کلام مادربزرگم اهل هیچ چیزی نبود کلا مثل هیچ مادربزرگی نبود نام مثل همه بلد بود کوفته و دلمه و آش رشته خوشمزه بپزد نه اهل تمیزی و برق انداختن. کلاً با همه تفاوت […]

  • شرط بندی

    نویسنده: مائده معصوم زاده

    دختر لب ساحل ایستاده بود و به موج های خروشان نگاه میکرد. لباس آبی به رنگ دریا پوشیده بود . بزرگترین دوستش دریا بود. موزیکی در کافی شاپ نزدیک ساحل در حال پخش بود . دختر در حالی که به موج های خروشان خیره شده بود ، به موزیک با دقت گوش می داد . […]

  • تیله شانس

    نویسنده: ا.نواب

     فردا فینال بود بین سعیدو امید. هر دو جزء بهترین تیله پرت کن های محله هستند. امید یک شاه تیله داشت که همیشه او را از باخت نجات میداد. بهش میگفت :تیله شانس چون در لحظاتی که باخت او برای همه مسجل بود با پرتاب تیله شانس آن بازی را میبرد و همه تیله های […]

  • غریبه

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    دست راننده روی فرمان می‌کوبد و همانجا مشت می‌شود. نگاه از آینه می‌گیرد. تکه پارچه‌ صورتی چرکی که انگار دنباله‌ی روکش بقچه‌های گلیم بافی شده باشد قاطی تف می‌کند و روی آینه‌ای می‌کشد که یکی از دختربچه‌ها را نشانه رفته؛ همان که به صندلی خالی کنار پنجره چنگ انداخته و هرچه از پشت لباسش را […]

  • دختر شیطون

    نویسنده: ا.نواب

    ندا یک دختر  یک و نیم ساله به نام لنا دارد. خانواده سه نفره آنها در یک خانه دوبلکس زندگی میکردند. آشپزخانه و پذیرایی در قسمت پایین و سه اتاق خواب و حمام در بالا بود. و  ۱۵ عدد پله چوبی  این دو طبقه را به هم وصل می کرد. ندا کارهای روزمره اش را […]

  • سه نفر روی صندلی عقب

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    سه مرد نشسته‌اند روی صندلی عقب تاکسی، دو نوجوان و یک جوان. جوان در حال خواندن قرآن است و یکی از دو نوجوان دارد تتلو گوش می کند. نوجوان دیگر هم به پنجره خیره شده است و دارد بیرون را نگاه می کند. سه آدم با سه جور کار. یکی مفید یکی مضر و دیگری […]

  • بازگشتت مبارک

    نویسنده: ا.نواب

    پاییز است همان فصلی که دوست داشتی.  آسمان آبی با ابرهای سفیدش خودنمایی میکند .برگهای زرد و نارنجی روی زمین ریخته است. انارها رسیده و خرمالوهای نارنجی روی درخت هویداست. اینجا بوی تو ،بوی مهربانی ات را کم دارد . آن روز که خبر شهادتت را آوردند با خودمان گفتیم که به آرزویت رسیدی. عکسهای […]

  • رمز موفقیت

    نویسنده: ا.نواب

     از ماشین بی ام و  x4پیاده می شود.  عینک raybaonبر صورت دارد. یک کت و شلوار سرمه ای حزیران یک پیراهن سفید با یک کراوات قرمز دارد پوشیده می خندد و به مادرش می گوید ویلای شمال را هم خریدم. به یکی دیگر از آرزوهایش هم رسید خرید ویلا سه سال پیش هیچ نداشت در […]

  • تغییر بزرگ

    نویسنده: سارا کاف

    چقدر دیگه قراره دروغ بگی؟ چقدر دیگه قراره شکست بخوری پشت سر هم هان؟ چقدر؟ خسته نشدی از این همه آشفتگی و شلوغی دور و برت؟ چقدر دیگه میخوای توهم بزنی که بال نداری واسه پرواز ؟ چقدر دیگه قراره تلاش نکردنتو بندازی گردن شرایط؟هان؟ تو سرم همه این صداها اکو میشد یه لاشه متحرک […]

  • آدامس نمی‌خواین؟

    نویسنده: فرزانه کردلو

    دریکی از  اتاق های اداره ایستاده بودم تا مراجعه کننده قبلی کارش تمام شود. نفر بعدی باشم که درخواستش را مطرح می‌کند. در این لحظه دخترک نایلکس مشکی به دست و ماسک به چهره وارد اتاق شد. آن طور که نشان میداد سن و سال کمی داشت. به جلوی میز اولی رفت. کارمند خانم بود. […]

  • قضاوت مردم

    نویسنده: ا.نواب

    روی پشت بام لحاف و پتو اش را پهن کرده دستانش را زیر سرش قلاب کرده و در آسمان دنبال ستاره اش  میگردد. چگونه می تواند ستاره اش را پیدا کند اصلاً ستاره ای دارد؟ هرچند که مادرش همیشه پشتیبانش بوده و به او یاد داده بود که به قضاوت مردم کاری نداشته باشد اما […]

  • کیف سامسونت

    نویسنده: مریم مستوفی

    توی ایستگاه قطار نشسته بودی و با زیپ کیف زنانه و سورمه‌ای رنگت بازی می‌کردی هرازگاهی نگاهت را به آن طرف ایستگاه می‌کشاندی و شاید تنها کسی که معنی این نگاه بی معنا و چشمان بی رمقت را می‌دانست من بودم سراسیمه از روی صندلی سرد و یخ زده ایستگاه بلند شدی و با دست […]

  • دو یاکریم

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    کودکی با لباس فرم مدرسه ایستاده کنار میله‌ی زرد رنگی که شماره‌ی کوچه رویش منقوش است. کودکی که دو دستش را گیرانده به بند‌های شانه‌ی کوله پشتی‌اش که سبز فسفری است و معلوم است که برای او هنوز زود است که از آن استفاده کند. از دور که نگاهش می کنی به گوژ پشت نتردام […]

  • پدر بزرگ

    نویسنده: ا.نواب

     به بهترین جای دنیا آمدم. خانه پدربزرگ و مادربزرگ. دوباره شب یلدا و کرسی و انار و… همه خانواده مثل هرسال دور هم جمع می‌شویم دور کرسی می نشینیم بساط خنده هم که همیشه جوراست. انار دون شده مادربزرگ در کاسه بزرگ آبی روی کرسی است .به پدربزرگم نگاه می کنم.  موهای سفیدش  همچون برف […]

  • تام وجری

    نویسنده: ا.نواب

    در حال پیاده روی آخر شب بودم. در حال و هوای خودم. که یک موش و گربه در وسط کوچه کنجکاوی ام را برانگیخت. دیدن این صحنه مرا به یاد کارتون تام و جری انداخت. ایستادم ببینم که کدام یک موفق می شوند و یا اینکه بالاخره   گربه موش را میخورد یا نه. این که […]

  • هدیه کریسمس از یک پسر آشغالی

    نویسنده: ا.نواب

    پدرش او را بابت ترساندن خواهرکوچولو تنبیه کرده بود. به او گفته بود که برای تهران کفش اسکیت برایش نخواهد خرید. جان طبق معمول شنبه ها پشت پنجره ایستاده بود.  جو آنطرف تر سرش در سطل زباله  بود و گاری  کوچکش در کنارش. جان به آشپزخانه می رود و یک اسنک برمیدارد و به بیرون […]

  • نقاب

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    کادیلاک دودی کنار نوار های زنبوری رنگ می ماند و مرد، پیاده نشده عینک آفتابی را به چشم می زند. جرثقیل کپه ی آجر‌ و سیمان را هم می زند و  نگهبان ها مردم را از خط، دور می کنند.  -آقا بفرمایید اون ور خط.  مرد ابرو در هم می کشد: من مال اینجا نیستم، اومدم […]

  • کت و شلوار جادویی

    نویسنده: ا.نواب

    یک ماه بود که به خاطر تعدیل نیرو از کار اخراج شده بود. تا الان هم از پس اندازش هزینه زندگی را چرخانده بود. دیگه خسته شده بود هر روز برای اینکه کاترین همسرش و جولی و دخترش متوجه نشوند از خانه بیرون میزد سر ساعت همیشگی به خانه می‌آمد. اما دیگر خسته شده بود. […]

  • مجسمه‌ها

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    انگار می‌دانیم تا آفتاب نزده باید کار را تمام کنیم که همه اینجا ایم، زیر پله‌های حیاط که از یک ور به بوفه می‌رسند و از ور دیگر به سلفی که اگر یکراست به راهمان ادامه بدهیم، از حیاط پشتی سر در می‌آوریم و برای گذشتن از زیر بیدهای مجنون، باید چکمه‌ای که هیچ کدام […]

  • عذاب وجدان

    نویسنده: ا.نواب

    جلوی آیینه میز در چشمان بی فروغ و رنگ پریده اش را می بیند .لباس سیاه هنوز بر تنش است و سکوت عذاب آور خانه. هر روز یا خواب است آیا قرص می‌خورد که بخوابد آخر چطور میشود با چند قرص آن شب را فراموش کرد؟ آن شب بارانی آن زمان که پشت فرمان بود […]

  • عروسک

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    پالتو ژنده‌اش را یکبر روی شانه انداخته و روی جدول حاشیه میدان نشسته است و به خروجی و ورودی پیش رویش نگاه می کند. به پسر و دختری که با گالش های لنگه به لنگه و لباس هایی به خون خاک آغشته در حال تمیز کردن شیشه و دود کردن اسپند و احیانا فروختن چیزی […]

  • پرسفید

    نویسنده: زهرا شهراد

    پرسفید صادق مثل همیشه درکنار حیاط مشغول آب و دانه دادن به پرسفید بود.او آن قدراین کاررا باعشق انجام می داد که گذر زمان را نمی فهمید و ساعت ها با او  مشغول بازی می شد. حتی هنگام غذا خوردن باید اورا برروی زانوی خودش قرار می داد تااین که خیالش راحت باشد و از […]

  • خیش و خاک

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    بیراهه. شاید شوسه باشد، شاید هم آسفالتی کله کن، شاید هیچکدام! شاید هیچکدام. پسری دست در جیب و سر در گریبان فرو از حاشیه بیراهه. راهی که معلوم نیست کدام سویش برای عبور و مرور سواره است و کدام ورش برای پیاده. سر در گریبان چنان که تیزی چانه افتاده است در خندق ترقوه. به […]

  • دیوانه ها عاقل‌تر هستند

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

                خیابان هایی شلوغ و پر تردد. آدم است که سرازیر می شود به میان. به وِلوله‌ای و چه غلغله‌ای. آدم است که سرازیر می شود. از بالا که نگاهشان می کنی به کلنی مورچه‌ای می مانند که در یک خط و صف در حال عبورند. یک صف دست خالی که می روند چیزی پیدا […]

  • مورچه

    نویسنده: ا.نواب

    یک هفته به عید مانده بود .کل خانه به هم ریخته و اساس ها وسط اتاق بود .بوی سم در خانه می آمد خانه قدیمی بود و باید زیر و رو همه جا سمپاشی می‌شد. کل خانه را مورچه برداشته بود تویی که حتی توی بانکه حبوبات و خلاصه هرجا که فکرشو بکنی. برای همین […]

  • اینک – است

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    – پسرِ دیوانه است. هرچه به او می گویم این دیگر چه دست خطی است، شانه بالا می اندازد. می گویم «لامصب یک طوری بنویس که بشود حرف ها را از هم تشخیص داد.» می‌دانی که او «ذ» و «ز» را یک طور می نویسد. معلمان هم اشکال از او می گرفتند. اگر مهربان بودند […]

  • مخاطبی که ارزش داشت!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    تازه وصل شده بودم و ساعت حدودهای ۲۲:۱۰  شب بود. تصویر هر دو گوینده را در صفحه نمایش گوشیم داشتم. یک مقدار اینترنت قطع و وصل می‌شد. با این حال مشتاق بودم که بحثی که بین میزبان و مهمان شکل گرفته بود دنبال کنم. هر چه بیشتر می‌گذشت ارتباط بهتری می‌گرفتم. هر چند اینترنت هم […]

  • به قولم عمل می کنم

    نویسنده: ا.نواب

    از وقتی از هواپیما پیاده شد یکسره بهشت زهرا رفت. در راه یاد آخرین باری که مادرش را عاشقانه بوسیده بود افتاد. برایش بورسیه آمده بود اما خودش دوست نداشت برود.مادرش هم راضی نبود برای همین ماه ها تلاش کرد پروژه تحقیق اختراع اما فایده نداشت کسی به حرفش گوش نمی داد. مادرش هم  که […]

  • پیرمرد دیوانه

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    در میان خروارها کتاب علی نشسته است و سرش گرم خواندن کتابی است که برداشته. یک کتاب‌فروشی خلوت و صوت و کور. انگار نه انگار که همین دیروز چنان شلوغ بود که جای نشستن حتا بر روی زمین هم نبود. اما امروز چنان کتاب ها در غربتند که دو صندلی گوشه‌ی تالار کتاب هم (که […]

  • روزنه‌ای برای گنجشک

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    دیوارهای لخت و عریان. دیوار هایی یک دست نخودی و خاکی با گُله‌هایی سرخ و آهنی. آجرهایی کهنه شاید به طول دو دهه. دیوارهایی که در گذر زمان، گوشه‌هایی از دیوار و آجر ها ساییده شده و گذرگاه موش و مور. اگر آن سوی دیوار ها، داخل در خانه‌ها باشی صدای آمد و شد موش […]

  • صف نانوایی

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    خشایار و چند تن دیگر در صف ایستاده‌اند. صف نان سنگک. هنوز خیلی شلوغ نشده، گویا که کسی هنوز بیدار نشده است. هرکس به نحوی ایستاده است. یکی دست به سینه، دیگری سر در گوشی. کودکی نشسته روی صندلی و مست خواب. خشایار اما مات حرکات دست شاطر است. شاطری که به نوازنده‌ای سرخوش می […]

  • گاریچی

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

                پشت فرمان، دو دست رو فرمان. روی دست بر رویش و دل و شست بر دلش. نه چندان تند و نه آنقدر ها کُند. ماشین در خط میانی در حرکت است و پیش می رود. ماشین می رود و تو تن را روی فرمان انداخته‌ای و زیر لب چیزی می گویی.             «ملکا پیش […]

  • مردی میان خیابان

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    گرهی ور چین بر پیشانی، دستانی تنیده درهم و سری به زیر. سلانه سلانه و گاه به قیقاج راه می رود. در یک خط مستقیم چنان که گویی گردشی به چپ یا به راست در توان و فکرش نیست. گویی به مخیله‌اش اصلا نمی‌گنجد اینکه بخواهد به طرفی راه کج کند. راه می رود. و […]

  • شبهای ساحل

    نویسنده: Roya Rashidi

    “شبهای ساحل” ديدن دريا برايم يك حسرت شده بود، با اينكه دریا و ساحل زیبایش در سالهاى كودكى ام جزئی از بهترين خاطراتم بود، اما  پس از آن حادثه ناگوار در آن شب طوفانى، ترس عميقى از شبهاى ساحل در وجودم رخنه كرد و اكنون كه در سنین جوانى به سر میبرم همچنان ذهن و […]

  • درخت کریسمس

    نویسنده: ا.نواب

    مادر سعی میکند غم چهره اش را پنهان کند و مثل یک مادر خوشحال رفتار کند. اما آرتور می داند که مادرش بازیگر خوبی نیست. با لبخند می گوید آرتور امروز بیا باهم درخت کریسمس را تزیین کنیم‌. آرتور بغض می کند آخر هر سال درخت کریسمس را پدرش درست می  کرد می خواست به […]

  • ای کاش…

    نویسنده: ا.نواب

    حکم احمد مرادی اعدام است. دستش را روی سرش می گیرد و بغض گلویش را می فشارد با این دو دستش لیلا را کشته بود و قطعا  حکم قصاص برای  او کم بود. هر شب در کابوس هایش می بیند که همین دو دست گلویش را می فشارد و در حالت خفگی از خواب میپرد. […]

  • مهاجرت اجباری

    نویسنده: ا.نواب

    ساعت ۴ صبح پرواز دارد. میخواهد تا آخرین لحظه از بودنش استفاده کند. نمیداند کی باز خواهد گشت؟یا اصلا برمیگردد! خودش هم نمیداند که چه پیش می آید.  لباس می پوشد که از خانه بیرون رود. میخواهد برای آخرین بار همه جا را ببیند. وارد کوچه میشود. خرمالوهای رسیده درخت همسایه در این پاییز بازهم […]