تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان سوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • علی بدیع‌زاده / (16)
  • پانیذ زاده گل / (16)
  • کوثرمودی / (15)
  • محسن میرزایی ثانی / (15)
  • فرزانه کردلو / (15)
  • محبوبه گلکار / (15)
  • مرجان سلیمی / (14)
  • ساجده صحرانورد / (14)
  • آذر عبدیان / (13)
  • فاطمه طهماسبی / (12)
  • صاحبکاری که پدرت بود

    نویسنده: زهرا جعفری

    پشت تلفن گفت: اگر این کار را میخواهی باید با مادرت فردا  حضوری تشریف بیاری صحبت کنیم.گفتم چشم و با استرس منتظر فردا شدم.استرس از این که اگر بروم و او  آدم ناجوری باشد چه!؟اگر محیطش بد باشه چه؟! اگر همه شرایطش خوب باشد ولی مرا قبول نکند… و کلی از این اگر ها که با توجه […]

  • موجودی بنام دختر

    نویسنده: فاطمه بهرامی

    بانواخته شدن زنگ آخر،درمدرسه غوغایی بپاشد.گویاکه بمبی منفجرشده باشد!سیل دانش آموزان برای خروج ازمدرسه جاری شد.پس ازچنددقیقه همهمه هاخوابیدوسکوت محض مدرسه رافراگرفت.همه رفته بودند.نگارپس ازخداحافظی ازمعاون اجرایی که برای کمک به دفترکاراورفته بود،ازمدرسه خارج شد.ازکوچه مدرسه گذشت.مجاورخیابان اصلی،لِی لِی کنان راهش راپیش گرفته بودوزیرلب موسیقی جدیدی راکه گوش داده بود،زمزمه میکرد.شورعجیبی داشت.سرش راکه بلندکرد،زن کهنسالی […]

  • بی فایده

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    به جایی رسیده بودم که ساختمانهای شهر در جلوی چشمانم نمایان شدند. ۳۲ساعت بود که میدویدم تا برسم و تنها چیزی که مرا زنده نگه داشته بود امیدِ این بود که بتوانم او را ببینم. دقیقا ۳۱۳ساعت قبل بود که نماه اش به دستم رسید، که برای همیشه میخواهد شهر را ترک کند. مقصدش هم […]

  • نقاش بی‌دندان

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    نقاش بی دندان:بادیدن تصاویرم درجای جای شهر ذوقی تمام وجودم رافرا گرفت، حتمااینبار میخواهندمرا فرمانروای آن شهر کنند، همانند همین چند وقت پیش که عکسای موکاکو روی تمام دیوارهای شهر نصب بود وخودش چند وقت بعد برروی سکوی مرتفع شهرایستاده بود و نصیحت های دیوانه کننده پدرانه اش درگوش همه مردم شهر بود و شور […]

  • امتحان

    نویسنده: علی اندیشمند

    از تاکسی پیاده شدم و به ساعتم نگاه کردم. هنوز ده دقیقه تا زمان شروع امتحان باقی بود. به آن طرف خیابان که خیره شدم دیدم که بیست سی نفر از آقایان کنار دیوار آموزشگاه در سایه دیوار صف بسته بعضی ها به دیوار تکیه داده بودند و برخی هم کنار دیوار نشسته بودند. چند […]

  • ناجی کلاس هندسه

    نویسنده: ا.نواب

    همیشه جز بچه های شیطون کلاس بودم . فعال و پرانرژی  دوران دبیرستان برای همه یکی از بهترین دورانهای زندگی به حساب میاد.همه ما تو این دوران حداقل یه معلم عقده ای داشتیم که بخواد بچه ها رو اذیت کنه و از اذیت ما چه لذتی میبردن دیگه خدا عالمه.ما که درس خونتر نمی شدیم […]

  • عطر تلخ

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    دختربچه ها دور حوض می دویدند و آب گل آلود چاله ها را به اطراف می پاشیدند. نیما قدمی به سمتشان برداشت که مردی صدایش زد: نیما خان، اینجا چی کار می کنید؟ خانم کارتون دارن. نیما به سرخدمتکار خانه خیره شد و با دیدن لب های آویزان و چشم های درشتش، ابرو در هم […]

  • سابقه کار

    نویسنده: فرزانه کردلو

    تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم و دنبال کار می‌گشتم. به هر جایی که می‌شد درخواست دادم یا فرم درخواستشان را پر کردم. این روزها هم که دیگر کانال ها و سایت های استخدام و کاریابی جایگزین صفحات نیازمندی های روزنامه های قدیمی شده و طرفداران بیشتری دارد. هر جا هم که دعوت به […]

  • تنها چیز ارزشمند برای دیدن…

    نویسنده: کوثرمودی

    فانوس آسمان مثل همیشه روشن بود و مرا دیوانه می‌کرد. آن شب دریچه‌ی ماه بازِ باز بود. ستاره‌ها، آدمک‌های مخملین و طلایی آویزان از سقف آسمان، سوسوزنان به من لبخند می‌زدند انگار فکر می‌کردند یکی دیگر از دوستان کوچکشان به آن‌ها پیوسته! اما نمی‌دانستند که قصد من چیست…از پله‌کان هزار پله‌‌ی فانوس بالا آمده بودم، […]

  • کیف پول

    نویسنده: علیرضا طاهری

    ساعت دو ظهر بود تنهایی به سمت خونه قدم می زدم ، هوا جوری گرم بود که احساس می کردم تمام آب بدنم جوش اومده و داره به صورت بخار از بدنم خارج می شه . تصمیم گرفتم یه نوشیدنی خنک بخورم ، سوپرمارکت چند متر جلوتر بود ، رفتم داخل دنبال آب معدنی بودم […]

  • خرابی

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    همه چیز خسرو رایانه اش بود، همه چیزش. درس و کار و علاقه اش همه در آن خلاصه می شد. او عاشق رایانه اش بود چراکه می توانست با آن بنویسد. او عاشق رایانه اش بود چون می توانست با آن کار کند. تمام دل بستگی خسرو همان رایانه بود. اگر رایانه اش را می […]

  • ناامید

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    زمان هایی می رسید که مثل مرده ها غش می کرد روی تخت و چشمانش را می بست. به چه فکر می کرد؟ عیان نیود. مدام در جایش قلت می زد و پتویی که دور تنش همچو افعی پیچیده بود را از خود وا می‌کند و به پیش پایش قرار می داد. انرژی داشت، شوق […]

  • پول توجیبی

    نویسنده: زهرا شهراد

    پول تو جیبی هفتگی زنگ تفریح خورد،بچه ها با همهمه‌ی زیادی به سمت حیاط دویدند وطبق معمول جلوی در بوفه جمعیت زیادی صف شدند. وانواع خوراکی های رنگارنگ بهداشتی وغیر  بهداشتی را خریداری می کردند ودر حیاط باهم به بازی وگفت و می‌پرداختند چشمم به بوفه و خوراکی ها افتاد،دستم درجیبم روی پول ها می‌لغزید؛ […]

  • کلاغها هم سفید میشوند

    نویسنده: محبوبه گلکار

    عروس خانم کمی سرتو به راست خم کن و توی چشمای آقای دوماد نگاه کن…به هم نگاه کردند از اولین نگاهشان که در هم گره خورده بود،هفت سال میگذشت .چه مرامت ها و ملامت ها را از سر گذراندند تا به این نگاه رسیدند.حالا سرنوشتشان در هویتشان ثبت میشد و نسلهای آینده هم آنها را […]

  • دونده‌ای که فلج شد

    نویسنده: محبوبه گلکار

    صدای سوت قطار هرلحظه شدیدتر میشد نگاهش به پایی بود که مابین ریلها گیر افتاده بود و فکرش به مرز سفیدی که عبور از آن جواز خوشبختی اش بود.با خود اندیشید اگر سرعت عمل داشته باشم هم میتوانم او را از مرگ نجات دهم و هم خودم را از بدبختی و بی پولی.به زن که […]

  • داستان های پریا و پوریا عروسک

    نویسنده: زهرا شهراد

    داستانهای پریا و پوریا  عروسک یکی از روزهای گرم و طولانی تابستان بود، از آن روزهایی که انگار ساعت متوقف شده و خورشید شدیدتر از هر روز می‌تابید و خیلی طولانی شده بود.مادر مهربان برای هرروزتابستان  بچه ها، یک برنامه تفریحی داشت. آن روزرا هم برنامه پیاده روی درنظرگرفته بود. وقتی پیشنهادش را مطرح کرد […]

  • کلاه جادویی

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    امروز همان روزی بود که دقیقا یک هفته است انتظارش را میکشم. روزی که او میخواست برگردد. از چند وقت پیش به من خبر داده بود که مرخصی گرفته است و در طی همین چندروز به خانه برمیگردد. .. دلهره ای عجیب داشتم که هیچوقت تجربه اش نکرده بودم.. نمیدانستم باید چه کنم. او را […]

  • دانش آموزای لوس

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    دانش آموزای لوس:داره خودشو لوس می‌کنه،این اولین پیغامی بود که ذهنم برایم ارسال کرد، وقتی تلفن کرد گریه‌ هاش بند نمی‌اومد، میگفت حکمش اومده تا دوسه روز دیگه کارش تمومه، حرفش که تموم شد فقط صدای گریه های ممتدش از پشت تلفن می‌اومد، صدای گریه هاش خیلی زود برام تکراری شد، اصلا از تکرار خوشم […]

  • داستان های پریا و پوریا شهربازی

    نویسنده: زهرا شهراد

    داستان های پریا و پوریا شهربازی پد،رقول داده بود، که برای آخرهفته، همگی با هم به شهربازی بروند.  پریا و پوریا بی صبرانه، منتظر روز جمعه بودند وبرای خودشان کلی نقشه کشیده بودند که حسابی خوش بگذرانند. جمعه، ازصبح، خانواده در تکاپو بودند. پریا و پوریا به منظم کردن اتاقشان، پرداختند.  حمام کردند و به […]

  • داستان های پریا و پوریا تصمیم غلط

    نویسنده: زهرا شهراد

    تصمیم غلط موقع خوردن ناهار بود، که صدای تلفن خانه به گوش رسید. پدر، جواب داد و بعداز سلام و احوال‌پرسی گفت: بله چشم، بعدازظهر خدمت می رسم و خداحافظی و قطع کرد . پدرروبه مادر کرد و گفت: آقای عارف بودند. برنج هایی راکه سفارش دادم را آورده و قرارشد که بعدازظهر بروم و […]

  • داستان های پریا و پوریا چهارشنبه سوری

    نویسنده: زهرا شهراد

    داستان های پریا و پوریا چهارشنبه سوری نزدیک سال نو بود. خانه‌ی پریا و پوریا هم مثل بقیه خانه ها، حال و هوای قشنگی داشت. همه درتکاپوی خانه تکانی و نظافت و خرید بودند. و دراین روزها، همه به یکدیگر، کمک می‌کردند. آن‌روز، نوبت به نظافت اتاق پریا بود وازصبح، با کمک پوریا ومادر، تمام […]

  • به صدای چشم هایت گوش کن

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    در خیالاتم همه ی آدم های شهر به فاصله ی چند کیلومتری من ایستاده بودند . هیچ کس صدایم را نمیشنید. از وقتی به دنیا آمده بودم همه به من میگفتند تو چرا حرف نمیزنی؟ من بارها صدایم را بالا تر میبردم اما هیچکس نمیشنید. شاید هم کسی نمیخواست که بشنود؟ این جمله را بارها […]

  • اولین دیدار

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    امروز یکی از روزهای گرم شهریور است. از خواب که بیدار شدم یک گوشه نشستم و شروع کردم به کتاب خواندن. گمان میکنم امروز از همان روزهایی است که بی دلیل بی حوصله ام. برادرم هم چاره ای ندارد جز آنکه بی حوصلگی من را قبول کند . پس از من فاصله میگیرد و تلویزیون […]

  • روزهایی که خیلی زود خاطره شد

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    یک روز معمولی ما از آنجا شروع میشد که صبح زود با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار میشدیم و هرکداممان تنبلی میکرد آن یکی آرام صدایش میزد و میگفت بیدار شو کلاس را خواب میمانیم. بعد از روی تخت پایین می آمدیم و سر و صورتمان را میشستیم و چایی میگذاشتیم. و مشغول حاضر […]

  • تنها دلیل…

    نویسنده: کوثرمودی

    “وووی خیلی سرده…”دست‌هایش را به هم مالید و در جیب کتش فرو برد.“جدی؟! کی بود هی میگفت آخر هفته بریم اسکی، هاا؟!”پدر با خنده‌ای شیطنت‌آمیز این را گفت، کتش را در آورد و روی شانه‌های پسرک انداخت. دست‌های پسر را گرفت و کف دستش “هاا” کرد. “من که پشیمون نیستم! اصلا می‌دونی، من عاشق سرمام…”پسرک […]

  • خواستگاری با چمدان

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    از چندروز پیش مادرم مدام به گوشم میخواند پنجشنبه شب خواستگار داری ها. انقدر این را به گوش من میخواند که اگر کسی میشنید فکر میکرد از آسمان یک شاه داماد به زمین افتاده و از قضا افتاده روی بخت من بدبخت و دیگر هیچ شانسی برای خواستگار های بعدی نخواهد بود. وقتی این را […]

  • آلاله‌سانان

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    تقصیر را خشی زیگیل داشت، گاهی با قربان پشه می آمد و تا ته قوری چای را بالا نمی آورد از جا تکان نمی خورد. گاهی قبل از تنها گذاشتنشان توی خانه منقل را آتش می کردم تا لم بدهند و زهرماری بکشند، مردمک های لرزانشان را بالا بدهند و با چشم هایی که سفیدیشان […]

  • بی بازگشت

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    زیر سایه بان مغازه پیش رو ایستادم. کلاهم را برداشتم، دانه های برف را از روی کلاه و روی شانه های پالتوام تکاندم، و داخل شدم. مردی درون مغازه، تنها پشت یک میز نشسته بود، و کتابی ورق میزد. جلو رفتم. جلوی هیکل چهارشانه و قوی اش ایستادم. معلوم بود محو ورق زدن کتابش بود، […]

  • عصر جدید و اجرای من

    نویسنده: فرزانه کردلو

    برنامه پر طرفدار عصر جدید در یک فراخوانی در رسانه ها اطلاع رسانی کرده بود مبنی بر این که نویسندگان خلاق و هنرمند هم می‌تونن در برنامه شرکت کنن و هنر استعدادشون نشون بدن. من به عنوان نویسنده تازه کار از این خبر کلی خوشحال شدم، منتها نگران بودم یعنی واقعاً واقعیت داره. آخه چطور […]

  • ‌آژیر قرمز

    نویسنده: سمیرا جهانشیری

    توجه توجه، علامتی که هم اکنون می‌شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید.بلافاصله بعد از این متن، آژیر قرمز پخش شد و سه دقیقه ادامه داشت. معنی بمباران و جنگ رو نمیفهمیدم اما […]

  • بی‌توجه

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    ـ «مگر آدم می شود انسان چنین بی توجه باشد. هرچه می گویی به گوشش کار گشا نیست که نیست. معلوم نیست در کدام عالم در سیر و سیاحت است. کفر مرا که بالا می آورد. شیطان می گوید یکی بخوابانم در گوشش که صدای سگ بدهد.» ـ «من مرتکب خطایی نشده‌ام. خودش به من […]

  • دختر چادر مشکی

    نویسنده: علی اندیشمند

    -آقا نفر آخر شمایید؟ مرد میانسال برگشت و به من نگاه کرد و با بستن چشم هایش جواب مثبت داد. جلوی آن آقا را که نگاه کردم سه نفر دیگر ایستاده بودند و یک خانم مسن سال در حالی که گوشه چادر گل گلی اش را به دندان گرفته بود داشت روی پیشخوان نان ها […]

  • صحرای ترکمن

    نویسنده: فاطمه نوید

      عشق سفر به سیاهرگهای قلبم آغشته می شود ، تا مسیر قلب یک ضرب حرکت می کند و مرا به عشق گلی دچار می سازد.       تابستان گرم و سوزان از راه رسیدو ما ،در حال بحث با دوستانیم.-حالا این تابستون کجا بریم؟مهران و غفور یک صدا می گویند:((ماسوله)) بهنام:ببندید دهنتون،همین خرداد ماسوله بودیم. […]

  • خنده های بچگی

    نویسنده: آذر عبدیان

    در پارک نشسته بودم.پیرمردی با دخترک سه ،چهار ساله ای بازی میکردند.آن‌قدر قهقه های دخترک زیبا بود که ناخواسته جذب کارهایشان شده بودم،پیرمرد توپ را پرت می‌کرد طرف دختربچه و او می‌خندید و به دنبال توپ می‌دوید و توپ را پرت می‌کرد به سمت پدربزرگش و می‌دیدم که آن پیرمرد خودش را عمدا جلوی توپ […]

  • پدربزرگ

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    پدر بزرگ:سی و سه تخت خواب یک نفره و دو شمع نسوز مهم ترین ابزارهای کارش بودند، در تاریکی مطلق خانه‌ی او شب و روز معنای چندانی نداشت. پدر بزرگ در هر ثانیه از روز می‌توانست اراده کند و تصمیم بگیرد که روی کدام تخت خواب کارش را شروع کند. شغلش کاری شبیه خوابیدن بود. […]

  • زندگی یک ویلچری

    نویسنده: فرزانه کردلو

    مجید به سختی چرخ های ویلچر را از ورودی خانه به کوچه برد تا هر چه سریعتر به قراری که داشت برسد. هر وقت که کار داشت پدرش او را به محلی که می‌خواست می‌برد، منتها این بار پدرش نتواسته بود. پس مجید باید خودش را هر چه زودتر به قرار می‌رساند.همین طور که داشت […]

  • خداحافظ فرشته

    نویسنده: زهرا سجادی

    به نام خدای خدا روزانه صدها آدم رو روی زمین می فرستاد، ولی این یکی خاص بود زیبا بود و مهربان .به ندرت پیش می امد که خدا فرشته ای رو برای مراقبت از کسی به زمین بفرسته در واقع شاید فقط یک یا دو بار این اتفاق افتاده بود . اون روز خدا همه […]

  • سه منهای سه می‌شود یک

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    -به اين مداد نگاه كن. صداي من رو مي شنوي؟ -بله -ازت مي خوام فقط به اين نگاه كني و فقط به من گوش بدي. هر لحظه اي كه مي گذره بي حال تر مي شي. راحت باش و به من اعتماد كن. نگاهت رو ثابت نگه دار. فقط به اين مداد نگاه كن. -خوابم […]

  • آکندروپلازی

    نویسنده: زهرا سجادی

    به نام خدای خوبی ها وقتی به دنیا اومدم دکتر ها به پدر و مادرم گفتن که بیماری آکندروپلازی* دارم ، پدر مادرم هم من رو توی پرورشگاه ول کردن و رفتن.توی تمام دوران کودکی و نوجوانی هیچ دوستی نداشتم. هر روز یک عده مسخره ام میکردند و بهم میخندیدند.توی دانشگاه همه بهم می گفتن […]

  • فقر و گرما

    نویسنده: nsn

      صبح یک ساعت دیر تر از همیشه بیدار شدم. امروز و سه روز اینده را به خاطر گرمای شدید ادرات خوزستان رو تعطیل اعلام کرده بودند. من و همه ی همکارام کیفور و سرمست برنامه ی مسافرت و خوش گذرونی توی فضای بسته رو کشیده بودیم . ازجام بلند شدم و دوش گرفتم. هوا […]

  • ثمره ی قحطی

    نویسنده: عاطفه جلیلی

    بسم الله الرحمن الرحیم پس ازشصتو چهار سال عمری که خدا به من عطا کرده است میخواهم برای نوه ای که ندارم،از عشقی که چهل و چهار سال است حسرتش بر دلم مانده بگویم. درست است که فرزندی از گوشت و پوست خودم نداشتم که برایش مادری کنم اما همیشه خاله ی خوبی برای تمام […]

  • دیوارو باشگاه بایرن مونیخ

    نویسنده: ا.نواب

                              عاشق تابستون بودم و فوتبال همیشه اول تابستون بابام برام یک توپ چهل تیکه میخرید و من خوشحال هرروز توپم را برمیداشتم و میرفتم تو کوچه بازی. تَه کوچه ما یک دیوار بلند آجری بود که همیشه با اون بازی میکردم . اون […]

  • خروس قندی

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    خروس قندی:هر خانواده یک خروس. خروس ها خیلی زود به نشانه خوش شانسی و امنیت شهر تبدیل شده بودندبعد از اینکه دیکتاتور شهر توسط خروس دوپا طلا کشته شد،مردم این حیوان را نشان خوش اقبالی شهر می‌دانستند و تصویر بزرگی از آن خروس را با نشان مخصوص کلانتر برسینه اش در ابتدای راه ورودی شهر […]

  • برگ

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    کدام بهتر بود، پیش از همه رفتن یا ماندن و رفتن دیگران را دیدن؟ در میان این همه برگ این بار شانس در خانه ی مرا زد. شانسی که این فرصت را به من می داد آخرین برگ و آخرین موجود زنده‌ی جنگل باشم. جنگلی که پر است از افرا و راش. از بلوط و […]

  • زن‌ها فقط می‌فهمند…

    نویسنده: کوثرمودی

    پاهایم از درد بی‌حس شده بود و زق زق می‌کرد. دستانم یخ بسته بود. انگشتانم را با زحمت روی کیبورد راه می‌بردم و هر از چند گاهی سر پر دردم را به تکیه‌گاه پشت صندلی می‌فشردم. از صبح روی صندلی خشک شرکت، پشت سیستم نشسته بودم و بی‌وقفه می‌نوشتم. ولی انگار تمامی نداشت، بعد از […]

  • بر خرابه‌های خاطراتم خانه می‌سازم

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    باز هم شب و سكوتى كه با جيرجير جيرجيرك ها شكسته مى شود خواب را از سرم مى پراند.    لحاف را كنار مى زنم و مى نشينم. نگاهم به تخت دو نفره مى افتد كه فقط اندام باريك من را در بر گرفته اما همچنان آغوشش براى دو نفر باز است.  نگاهى به ساعت […]

  • چاقو

    نویسنده: علی اندیشمند

      گوشی تلفن را روبروی چشمهایش گرفت و سیاهی چشم هایش را با دایره های روی صفحه تطبیق داد تا قفل تلفن همراهش باز شد. صندوق پیامک هایش را بالا پایین کرد و پیامک بلیط هواپیما را یک بار دیگر نگاه کرد. به ساعتش نگاه کرد و رو به سعید کرد و گفت اگر راه […]

  • ساعت ۱۰ صبح

    نویسنده: Nastaran

    سنگ فرش های خیابان سلطنتی، سیاه شده بود… نه به خاطر کثیفی و آلودگی، سیاهی به خاطر خونی بود که پس از سه روز هنوز روی سنگ فرش ها مانده بود.دیوار های آجری خانه ها، انگار که از ترس رنگ باخته بودند… یکپارچه زرد بودند… بوی تعفن و عفونت، همه جا به مشام میرسید… با […]

  • تماس

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    روز مهمی بود. از اولین ساعاتی که گره مژگانم را از هم باز کردنم، گوشیم را در جبیم گذاشتم که مبادا زنگ بخورد و من متوجه آن نشوم. ترس است دیگر. نمی دانم چندی از شما این حس را داشته‌اید ولی مطمئنا وقتی می خواهید این حال را توصیف کنید می گویید: «دل تو دلم […]

  • کابوس ذهن

    نویسنده: زهرا سجادی

    حوالی ساعت نه کولر شروع کرد به جیر جیر کردنجیر،جیر،جیر،جیرطبق معمول موبایلم رو برداشتم و چراغ قوه اش رو روشن کردمو با پدرم رفتیم روی پشت بوم .با اینکه ماه کامل بود ولی نور کافی وجود نداشت نور رو جوری گرفتم که پدرم بتونه درپوش کولر رو برداره همینطور که پدرم مشغول روغن زدن بود […]

  • پریود

    نویسنده: نیلوفر کیانی موحد

    فرض کن در خواب راحت شبانه ای و با حس عرق سردی ک روی بدنت نشسته از خواب بیدار می شوی.حالات مختلف خوابیدن را امتحان میکنی تا دوباره خوابت ببرد ولی با حس خیسی بین دو پا خواب از سرت میپرد.دستت را داخل لباست میبری و بیرون می آوری، زیر نور چراغ خواب رد قرمز […]

  • قطعه گم شده پازل

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    اواخر شب بود. مهرداد از کتابخانه بیرون آمد. دو هفته ای میشد که به کمک عمویش در یک کتابخانه مشغول به کار شده بود. شغلش هم انگار مرتب کردن کتابها یا در سیستم وارد کردن کتابهایی که تحویل داده میشدند بود. بیرون آمد در این هوای برفی. دانه های برف را با وجود آسمان تاریک، […]

  • کتی و واکسن کرونا

    نویسنده: ا.نواب

    کتی متخصص آسیب شناسی سلولی است . از وقتی کرونا اومده اون هم در کناردوستانش در آزمایشگاه مشغول انجام ازمایشات برای کشف واکسنه. تو این مدت تونستن به نتایج خوبی دست پیدا کنن فقط یک مرحله مانده که کشف واکسن رو به همه اعلام کنن. دیروز که کتی به خانه رفته بود متوجه شد که […]

  • یک دم نفس و دیگر هیچ

    نویسنده: فرزانه کردلو

    یکی از همین روزهای گرم تابستان بود. داشت گوشت کوبیده آبگوشت ظهری را که مادرش پخته بود برای عصرانه آماده می‌کرد. برادرش هم بود. مادرش نیم ساعت پیش از خانه بیرون رفت تا نان سنگک بگیرد. قرار بود پدرش هم از سرکار زودتر برگردد. خاطره برای یک لحظه پیش خودش گفت:  تا چند لحظه دیگر […]

  • جایزه دردسرساز

    نویسنده: محبوبه گلکار

    در قفل شده بود چند ساعتی ده تا بچه و مربی قرآن پشت در گیر افتادند.بچه ها و گریه میکنند،مربی هول کرده است پدر و مادرها دنبال قفل ساز رفتند اما انگار توی محله به آن بزرگی همه قفل سازها کوچ کرده بودند به نمیدانم کجا!هیچ کس هنوز نمیدانست چه کسی و چرا در را […]

  • خرمن آرزوها

    نویسنده: محبوبه گلکار

    آتیش آتیش،خرمن ها آتیش گرفتند.ایها الناس!ملا تازه از سر زمین برگشته بود و لب حوض داشت وضو میگرفت.قبلش به تاج خانم گفته بود که امسال بار گندممان به برکتی علی سه برابر پارسال شده،هم میتوانیم بدهی کدخدا را بدهیم و هم پول دوا و درمون جور شده،خدا قسمت کنه سال دیگه یه پسر کاکل زری […]

  • موسیقی بی کلام طبیعت

    نویسنده: فرزانه کردلو

    وقتی در دشت قدم می‌زنی و به محلی می‌رسی که بوته ها و علفزارها حتی چند درختی هم که آنجا قدم عَلَم کردند با باد خنکی که می‌وزد تصمیم گرفتند آوازی بی کلام سر دهند. وقتی صدای باد همه دشت را به رقص و آواز در می آورد،حس عجیبی داری و دوست داری با آنها […]

  • ارغوان بخارایی

    نویسنده: فاطمه نوید

                      بسم الله الرحمن الرحیم ارغوان، دختری چالاک و زیبا بود که  از پدری  تاجر و مادری فرهیخته و مسلمان زاده شد.محرم بود و مردم شیعه در تدارک تاسوعا و عاشورای حسینی به سر می بردند که چنگیزخان با لشکرعظیم خود به بخارا حمله کرد،هرچند در آغاز با مقاومت مردم  روبه رو شد، امّا دیری […]

  • به راه امد

    نویسنده: فاطمه نوید

    نوردخت، دختری از خانواده مذهبی و روشنفکر که دوران نوجوانی را در روزگاری که رضا شاه می گفت:((چادر و چاقچور دشمن  ترقّی  و پیشرفت مردم است))آغازکرد. در همانی دورانی که صحبت از پوشیدن بلوز،کت و شلوار به میان می آمد و در لیست غذاها سالاد و سوپ وارد شده بود. تا مدّتی سخن مردم از […]

  • سال ۲۰۵۵

    نویسنده: مبینا اعلایی

    باد شدیدی می وزید ؛ولی دیگر برگی روی درختان نبود که با نسیم به رقص در آید . نیل با انگشت شصتش اشک هایش را پاک کرد و کلاهش را روی سرش گذاشت .آن روز ،هر لحظه به چیزی فکر می‌کرد .به چیزهایی غم‌انگیز و کارهایی بد که انجام داده بود .روزی که با جمعی […]

  • انقلاب با زن

    نویسنده: فاطمه نوید

      بسم الله الرحمن الرحیم   دستهایش را گرفته  بودم و می دویدم ،نمی دانستم تا به کجا ؟. با صدای آخر، دانستم که فردای من، امروز من  نیست. دانستم که فردا حوصله مرا ندارد .بهتر است بگویم حوصله ما را ندارد.چمدانش را بست . آهی کشیدم. به او گفتم:نرو . به من گفت:((اصرار نکن! […]

  • گیتی خانم که مخترع شد

    نویسنده: azadeh

    گیتی خانم دو ماه بود که در قرنطینه اوقاتش را سپری میکرد،هر روز خدا چندین و چند بار  لعنت میفرستاد به ویروس کرونا و طوری،که انگار مخاطبش بود و حرفهایش را میشنید میگفت : لعنت بهت ویروس لعنتی ، دِ آخه چی میخوای از جون ما؟ نه سر کار میرفت نه تفریح ، نه  میهمانی  […]

  • تو نامی نداری ..

    نویسنده: azadeh

    خانم پرستار به تازگی به آنجا منتقل شده بود . اول راه بود و تازه کار ، و ذوق بسیار برای درمان های بالینی داشت.یک دفترچه ی کوچک جیبی در جیب روپوش سفیدش داشت و همیشه نکاتی در آن یادداشت میکرد ، کسی نمیدانست چه موقعی درش می آورد و یادداشت میکند چون  گاهی در […]

  • شلوار مخملی عید

    نویسنده: مرجان سلیمی

    http://برای خرید شلوار عید در بازار دست مامان را می‌کشیدم تا او را به مغازه‌ای هدایت کنم که از همان شلوار مخملی‌های تازه مد شده داشت. از همان شلوارهایی که زهره دختر عمه‌ی از خود راضی‌ام خریده بود و به‌خاطر داشتن آن چه فخرهایی که به من نمی‌فروخت. الحق هم که شلوارهای قشنگی بود. مخمل […]

  • بی‌خبر آمدن آب

    نویسنده: مرجان سلیمی

    http://من و میثاق و مراد از پشت پنجره‌ی طبقه‌ی سوم خانه‌های سازمانی ارتش سرک می‌کشیم. غروب آرام به پنجره نزدیک می‌شود. تا آمدن مامان چیزی نمانده است. هر اتوبوس آبی تیره‌ای که رد می‌شود هر سه چشم‌هایمان را در می‌آوریم و به پنجره می‌چسبانیم تا مگر یک جفت از چشم‌ها که تیزبینی بیشتری دارد خبر […]

  • بی‌خبر آمدن آب

    نویسنده: مرجان سلیمی

    http://من و میثاق و مراد از پشت پنجره‌ی طبقه‌ی سوم خانه‌های سازمانی ارتش سرک می‌کشیم. غروب آرام به پنجره نزدیک می‌شود. تا آمدن مامان چیزی نمانده است. هر اتوبوس آبی تیره‌ای که رد می‌شود هر سه چشم‌هایمان را در می‌آوریم و به پنجره می‌چسبانیم تا مگر یک جفت از چشم‌ها که تیزبینی بیشتری دارد خبر […]

  • خورشید به خون نشسته است

    نویسنده: مرجان سلیمی

    http://آسمان بالای سرم پیداست. به پهلو روی خاک دراز به دراز افتاده‌ام. قطره‌های خون از روی سرم سر می‌خورند و حفره‌ی چشم‌هایم را پر می‌کنند. چشمانم را روی هم می‌گذارم و خون گریه می‌کنم. دست‌هایم بر روی زمین بی‌جان افتاده‌اند. هیچ تقلایی برای رد کردن این قطره‌های مزاحم از کاسه‌ی چشم‌ها نمی‌توانند اانجام دهند. یارای […]

  • گل بنفشه

    نویسنده: مرجان سلیمی

    http://لیلا چادرش را به سر کرد و با نگاهی التماس‌آمیز گفت: “بلندشو. پریسا جون من بلند شو. امشب شب قدرِ. بیا بریم دانشکده. خب تا صبح بیدار می‌مونیم و بعد برای سحری خوردن برمی‌گردیم”. پریسا بدون آنکه به لیلا نگاه کند گفت: “نه عزیزم. امشب نه. می‌خواهم تنها باشم. حالا که بقیه‌ی بچه‌ها رفتن تو […]

  • روز موعود…

    نویسنده: کوثرمودی

    گوشه‌ی اتاق در انتظار پروفسور و پیرمرد نشسته بود. قرار بود آسمان را برای اولین بار ببیند! قلبش با هیجان، تند و تند می‌تپید و دست و پای لاغرش می‌لرزیدند. پروفسور را در کل چند باری بیشتر ندیده بود و یک بار که آنقدری بزرگ شده بود تا بتواند شباهت او را با خودش درک […]

  • آوش

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    آوا نگاهش را از گربه‌ی سفید روی فرش گرفت و سر بالا آورد صدای تودماغی دخترانه می‌گفت:یخ کرد بچه، پنجره رو ببند.آوا برگشت. پنجره باز بود و پرده را توی اتاق می‌تکاند. گربه خودش را جمع كرد و زير ميز شيشه اى وسط سالن پناه گرفت.دست آوا روی چفت نشست تا پنجره را ببندد اما […]

  • ناجی نابودگر

    نویسنده: Nastaran

    آرام آرام از پله ها پایین آمد. سعی کرد هیچ گونه صدایی تولید نکند. نوزادش را تازه خوابانده بود… پسر بزرگش ۷ ساله بود و ساعتی پیش خوابیده بود تا برای رفتن به مدرسه بتواند صبح زود بیدار شود. پشت میز ناهارخوری نشست و دفتر ریاضی پسرش را پیش رویش گذاشت تا تکالیفش را تصحیح […]

  • نامه

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    خورشید از آغوش آسمان بیرون آمده بود. دیگر وقت ماه بود که خودش را در آغوش پرمهر آسمان ببیند. از صبح تا به حالا، اهالی ساختمان هنوز موفق به باز کردن در نشده بودند. آنها نمیخواستند بدون اجازه صاحبخانه  بروند داخل. حدود ساعت ۱۱ بود که یکی از اهالی بسته ای را که باید به […]

  • چشم زخم

    نویسنده: آذر عبدیان

    آسمان پر از ستاره است،صدای جیرجیرک ها بهترین ملودی شبانگاه است،روی پشت بام کوتاه خانه ننه جان تشک های پشمی را پهن کرده و به آسمان زل زده ام. انگار آسمان مرا در آغوش گرفته است.بالشت را برمی‌گردانم و روی خنک آن را زیر سر می‌گذارم لپم را می‌چسبانم به بالشت.به ننه جان میگویم:ننه از […]

  • شمش های نیم متری

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    شمش های نیم متریمریض شفایافته ای که لبخندی به نظرماندگار برچهره اش نقش بسته بود، لبخندی که گمان می رفت هیچ گاه از لبانش پاک نخواهد شد با تمام وجود وبا استفاده ازتمامی کلمات محبت آمیز وگنده گنده ای که ازکودکی آموخته بودازپزشک اش تشکرمیکرد،او درتعریف هایش از پزشک اش وی را ناجی زندگی اش […]

  • گاوصندوق

    نویسنده: فاطمه طهماسبی

    پیرمرد با عجله داشت رد میشدکه یه دوچرخه از کنارش گذشت و هرچی آب کنار خیابون جمع شده بود را پاشید و پاچه هاش حسابی خیس شد دسته اسکناس‌ها توی دوتا جیبش سنگینی کرده بود و دو طرف کتش آویزان بود و پشت شونه هاش هم از بس اون کت و پوشیده بود ساییده شده […]

  • خانوم تبّتی و رازی که جا ماند

    نویسنده: مهدی کرامتی

    خانومِ تبّتی روی مبل لم داده بود و چای می خورد. عینک بر چشم اش بود و با دقت به صفحۀ تلویزیون خیره شده بود. اخبار را گوش می داد. خبرنگار می گفت که موج جدید ویروس، بسیار کشنده تر از امواج قبلی است و حتی افراد نیرومند را از پا می اندازد. خانومِ تبّتی […]

  • مثبت ده

    نویسنده: مینا سعادت پور

    مثبت ده ناله بیشتر شبیه خُر خُری بلند است. درجه سمعک باباجی را کم می کنم. صدا از پنجره کوچک بالا سرمان است. تور مشبک و ضخیمی روی تمام پنجره ها کشیده شده است.  تماس مامان را قطع می کنم و موبایل را از شیشه نیمه‌باز ماشین می‌اندازم روی صندلی. سعی کردم تا جایی که […]

  • لباس سایز من دارید؟

    نویسنده: علی اندیشمند

    آفتاب تازه غروب کرده بود و لامپ های زرد شهرداری خیابان ها را روشن کرده بودند. در اواسط خیابان سی متری از راننده اسنپ خواستم تا در ورودی بازار امام بایستد. از ماشین که خارج شدم روبروی بازار امام ایستادم. هوا اینقدر سرد بود که دست هایم را توی جیب گذاشتم و استخوان فکم کم […]

  • شاید معجزه

    نویسنده: فاطمه حمیدی اصل

    فریبا با معده درد وحشتناکی از خواب پرید. این درد لعنتی روز به روز امانش را بیشتر میبرید.رضا بارها از خواسته بود این مساله را پشت گوش نندازد ولی فرصت کم فریبا این فرصت را از او گرفته بود.ولی آن روز دیگر به خودش قول داد عصر نوبت یک متخصص گوارش بگیرد.زنگ زد به نوشین […]

  • آقای نویسنده

    نویسنده: فاطمه حمیدی اصل

    اشکان امروز جور دیگه‌ای از خواب بیدار شده بود. دچار یه حس دلتنگی وحشتناک بود. یک سالی بود با نگار و رامبد زندگی کرده بود. بارها اسمشون رو عوض کرده بوده، بارها چاقشوت کرده بود؛ لاغرشون کرده بود. بچه دارشون کرده بود. بچه‌شون رو کشت. نگار رو به ایرلند فرستاد. رامبد رو به دوگانگی عشق […]

  • دوست داشتن های یواشکی

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    لباس هایم را پوشیدم و از درب خانه خارج شدم. همان موقع صدای فریاد های برادرم به گوشم رسید. با کلافگی برگشتم و درب را باز کردم و خطاب به برادرم گفتم ای بابا چند دقیقه تنها بمان دگر. مگر چه میخواهد بشود. زود برمیگردم. انگار گوشش بدهکار نبود. ۱۰سالش بود اما شبیه به بچه […]

  • ارزش کار

    نویسنده: فرزانه کردلو

    اواخر سالهای عمرش بود و برخی اوقات به کافه محل زندگی‌‌اش می‌رفت. این کافه یکی از پاتوق های دوران پیریش بود. شاید تصور کنید به کافه می‌رود تا نوشیدنی بنوشد و اگر هم فرصتی مهیا بود با دوستان به گپ و گفت بنشیند. هر چند گاه گداری این کار را هم انجام می‌داد. کافه هم […]

  • دوباره من

    نویسنده: زهرا سجادی

                                                               ( به نام خدا ) دنیا هم مانند تمام داستان های دنیا پایانی داشت .هر فرد مانند کتابی بود.پایان برای بعضی ها خوشایند و برای بعضی […]

  • عضو جدید

    نویسنده: آذر عبدیان

    چندوقتی است کمی تغییر در ظاهرم می‌بینم،فکر می‌کنم کمی چاق شده ام،همسایه طبقه پائین هم که دیروز مرا در راه پله ها دید گفت:ساراخانم چقدر تغییر کردی. حامله ای؟نه مهین خانم،نمی‌دانم!لبخند موذیانه‌ای می‌زند و منم خودم را به کوچه علی چپ می‌زنم، می‌گویم با اجازتان!سلام برسانید!در آیینه صورتم را نگاه می‌کنم جوش قرمز بزرگی روی […]

  • کرونا

    نویسنده: بارون

    قاصدک رفته بود ایستاده بود روی تپه …آن بالای بالا…خیره شده بود به دور ترین نقطه که میشد دید…از پایین تپه صدا می آمد_بیادیگه بیا بریم داره غروب میشه…دلش نمیخاست از انجا برود…انجا برایش یک حس ارامش داشت…خواست بنشینداما قبلش گفت:توبرومن خودم می آیم.بعد نشست …روی چمن های باران خورده و نمناک …صدایی مثل صدای […]

  • یک روز عاشقانه مانند هر روز…

    نویسنده: کوثرمودی

    پلک‌های قفل شده‌ام را با زحمت باز می‌کنم و خمیازه‌ای نصفه کاره می‌کشم. با چشمان پف کرده و موهای پخش و پلا روی بالش، لبخند کمررنگی به او می‌زنم و با صدای دررگه می‌گویم:“اووم، صبحت بخیر قشنگ‌ترینم… دوباره ساعت هفت و نیمه و من بیدااارِ بیدارم! ایول!”شاد از پیروزی دوباره در جنگ عقربه‌های ساعت و […]

  • تپه‌ها

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    بشين دختر. چيزى خوردى؟ معلومه كه نه. مادرت طبق معمول رفته مطبش و پدرت هم امشب دير مياد چون بايد دوتا عمل جراحى روى دوتا بدبخت فلك زده انجام بده. درست گفتم؟ وا! واسه چى نيشت وازه دختر؟ بشين ديگه! نه. اون صندلى لق و لوقه. برو اون يه جفت كفش بى صاحاب رو از […]

  • مانکن

    نویسنده: فاطمه طهماسبی

    امروز، روز عقد کاوه و همتا است و آنها بعد از رنج و سختی زیادی که متحمل شده اند بالاخره به هم می‌رسند. کاوه و همتا به همراه خانواده‌شان به طرف محضر حرکت میکنند تا به عقد یکدیگر در‌آیند. جلوی در کاوه می ایستد و با بهرام تماس می‌گیرد. پس از چند دقیقه معطلی کاوه […]

  • پایان زندگی به سبک خواب

    نویسنده: آلا چعبی

    لرزش بدی در بدنم افتاد دست و پاهایم یخ زده اند برعکس ظاهرم وجودم یخ زده به گمانم دیگر نمی توانم ادامه بدهم هرروز که از خواب بیدار میشوم از خدا می خوام که منو معاف کنه یا لاقل بزاره یکم به حال خودم باشم و آخر عمری آزاد و رها باشم ولی نمیدانم چرا […]

  • رویای غیر ممکن

    نویسنده: زهرا سجادی

    به نام خدا همیشه توی مدرسه تنها بودم نمی دونم مشکل از من بود یا بقیه.همیشه سعی میکردم که به خودم بگم مشکل از بقیه هست ولی اخه تا کی؟!سال جدید ، آدم های جدید و شروعی جدید ولی هیچ کدوم از این ها فرقی به حال من نداشت هر سال جایزه تنها ترین فرد […]

  • پدرم که هر روز کتاب هایم را می خورد …

    نویسنده: مهدی کرامتی

    پدرم از دیروز شروع کرد به خوردن کتاب های من. صبح که از خواب برخواستم، چشم هایم را کمی مالیدم و دیدم که کنار قفسۀ کتاب هایم نشسته و کتاب می خورد. پاهایش را باز کرده بود و کتاب را مثل طعمه ای جلوی خودش قرار داده بود. صفحه به صفحه کاغذها را می کند […]

  • خستگی عقربه ها

    نویسنده: محسن میرزایی ثانی

    خستگی عقربه ها:ساعت روی دیوار  یازده و سی دقیقه ظهر  را نشان می‌دهد. سه نفر  از زندانیان با لباس هایی آزاد و راحت، لباس هایی آنقدر راحت که شاید تنها بتوان آن ها را  در کنار سواحل دریاهای آزاد و فقط برتن شناگران آن دریاها دید وارد بزرگترین سالن زندان شدند اولین نفری که ازهمه […]

  • جشن پیله

    نویسنده: محمد گلشنی جم

    دود سیگار اون رو در مِه غلیظ محو کرده بود، افکارش مغشوش و در هم تنیده بود و دستاش از عصبانیت رعشه داشت! همیشه تنها هم دمش در تنهایی یا زمانی که غرق در شور و عشق می‌شد سازش بود، حالا هم که دیواری کوتاه‌تر از اون پیدا نمیکرد، مضراب‌ها هر لحظه سنگین و سنگین‌تر […]

  • پاکت نامه های قرمز

    نویسنده: Nastaran

    علی با سرعت از اتوبوس پیاده شد. قدم هایش را تند تر کرد. ساعت ۸ :۵۵ دقیقه صبح روز یکشنبه بود. راس ساعت ۹ وارد دفتر شد‌. با سرعت هر چه تمام تر، به سمت کمد نامه ها رفت. برنامه روز را چک کرد. نامه های کمد ۷ و ۸ و ۹ را ، او […]

  • سایه مرگ

    نویسنده: آیدا معینی

    سایه ای شبح مانند به سرعت از کنارم عبور کرد. نمی دانم سوز و سرمای دیماه بود یا ترس و وحشت که تنم را به لرزهانداخت. دستپاچه نگاه نگرانم را در پی چاقو یا وسیله دفاعی, در آشپزخانه چرخاندم. ساعت پنج صبح بود و آسمان ابرآلود نور اندک خورشید صبحگاهی را با خودخواهی تمام بلعیده […]

  • شاهد قتل

    نویسنده: آیدا معینی

    جنون و خشم در اعماق چاله سیاه رنگ چشمانش موج می زد. پیراهن خاکستری رنگش به خون مانا کوچولو آغشته شده بود و در حالی که چاقویی خون آلود را در دست چپش گرفته بود و نمی توانست به خوبی تعادلش را حفظ کند, تلو تلو خوران به مریلا نزدیک شد. « می کشمت. درست […]

  • فرهاد

    نویسنده: ا.نواب

    فرهاد و محسن دو دوست صمیمی بودند. خونه اونها کنار هم بود و با هم همسایه  بودند و از بچگی با هم بزرگ شده بودند.فرهاد در یک خانواده ۴ نفره زندگی می کرد به همراه یک خواهر و محسن هم یک خانواده ۴ نفره داشت که او هم یک خواهر کوچکتر از خودش داشت.پدر فرهاد […]

  • کسی صدای من را نمیشنود

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    در خیالاتم همه ی آدم های شهر به فاصله ی چند کیلومتری من ایستاده بودند . هیچ کس صدایم را نمیشنید. از وقتی به دنیا آمده بودم همه به من میگفتند تو چرا حرف نمیزنی؟ من بارها صدایم را بالا تر میبردم اما هیچکس نمیشنید. شاید هم کسی نمیخواست که بشنود؟ این جمله را بارها […]

  • خجسته کوتوله

    نویسنده: فاطمه نوید

        خجسته،دختر جهانگیر،پادشاه شهر کوتوله ها ، در تلاطم جنگ کوتوله ها با بزرگ مردها  به دنیا آمد.  دنیای کوچک این دختر در عین کوچکی به بزرگی آسمان وسعت داشت. خجسته علاقه بسیار به نقّاشی و تاریخ داشت. از این رو یک قفسه پر از کتابهای تاریخی در دیوار اتاقش نصب کرده بود.خجسته ماجراجو،سعی […]

  • مغاز‌ه ای که پیری میفروخت

    نویسنده: محبوبه گلکار

    هیچ وقت از دیدن یک سوسگ سیاه پر دار با شاخهای بلند و دهان باز به این شدت خوشحال نشده بود کمی که چشم چرخاند دیدن خرده نان هفته پیش و کرکهای تلنبار شده گوش میز و گلوله موی سفید و رنگی کنج اتاق و لکه های بیقواره غذا را دید و خواست نعش نیمه […]