تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان سوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • علی بدیع‌زاده / (51)
  • فرزانه کردلو / (50)
  • کوثرمودی / (48)
  • علیرضا تقی نژاد / (39)
  • محبوبه گلکار / (38)
  • ا.نواب / (32)
  • ساجده صحرانورد / (30)
  • زینب بیشه ای / (27)
  • پانیذ زاده گل / (25)
  • سارا کاف / (23)
  • فقط یک لحظه

    نویسنده: شهرزاد قاسمی

    خیره به من با چشمان سبز روشن توضیح می داد. نور روی صورتش می افتاد و حرکاتش را واضح تر می کرد. از کثیفی خانه و هسته ی آلو و نخود و لوبیای زیر کابینت می گفت. گردخاک در هوا باعث می شد دائم بین حرفهایش سرفه کنم. شیما از اتاقی به اتاق دیگر می […]

  • کیک شکلاتی

    نویسنده: ا.نواب

    چند روزی است که سخت تلاش می کند . با اینکه اصلا فروشش خوب نبوده از یک واگن به واگن دیگری می رود. چشمهایش را به چشمهای مسافران می دوزد تا ببیند کسی او را صدا می زند که از او جوراب بخرد .امشب تولد بهناز است .او ۷ ساله و بهزاد برادرش ۱۳ ساله […]

  • تصمیم

    نویسنده: ا.نواب

    وارد مغازه گل فروشی می شود.مثل همیشه برای خودش چند شاخه گل رز قرمز می خرد.به خانه می آید و گلها را توی گلدان می گذارد. حالش دوباره خوب نیست و با خودش درگیر شده ،نمیداند چه کند! تا یک هفته پیش فکر میکرد با امید بهترین اتفاقها را تجربه می کند .هرچند که امید […]

  • کتابی که نوشته نداشت

    نویسنده: فرزانه کردلو

    مادر بزرگ، سارا را برای آوردن سیر ترشی به انباری فرستاده بود. همینطور که پله های زیرزمین را پایین می‌رفت به درب ورودی انباری نزدیک شد. همان درب چوبی و قدیمی که  یک مقدار هم با گذر زمان پوسیده شده بود. انباری تاریک بود. چراغ انباری را قبل ورود به داخل روشن کرد. مدت ها […]

  • خاطره باز بی رحم

    نویسنده: زینب بیشه ای

    یه جوری برو قبل از غروب اونجا باشی. هیچ چراغی نداره. آفتاب نباشه ظلماته حالا چه اصراریه. ولش کن بعدا میرم. پاشو تنبلی نکن ممکنه این بار آخری باشه که می تونی بری. وقتی مادربزرگم هم در بخش نورولوژی بستری بود، همین را گفت. آن موقع هم حالش را نداشتم بروم. ولی به اصرار او […]

  • کاش کمکش نمی‌کردم!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    زهرا با خواهرش در حال بازی در باغ بود. با خنده و شادی زهرا خواهر کوچکتر خود را در باغ دنبال می‌کرد. همینطور که از لابلای درخت ها بدو بدو می‌کردند. زهرا ایستاد. سمیرا هم ایستاد تا ببیند چه چیزی نظر خواهر بزرگتر را جلب کرده است. زهرا نشسته بود و چیزی را لابلای بوته […]

  • این بار می تواند

    نویسنده: ا.نواب

    روبروی اینه ایستاده است . مدتهاست که خودش را در آینه ندیده بود.چقدر عوض شده است.چشمان گود رفته و بی فروغش را نگاه میکند.  دیگر هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارد.چند ماهی است که سارا او را ترک کرده است .هرچند که واقعا تلاشش را کرده بود. اما بی فایده  بود .یادش می آید که […]

  • ماه لقا

    نویسنده: مریم مستوفی

    صدای زمین گذاشتن چمدان‌ سنگین و خیلی قدیمی‌اش را از حیاط شنید سرگرم آب دادن گل و گیاه‌های مورد علاقه‌اش بود او هنگام آب پاشی با آنها حرف می‌زد .همیشه اعتقاد داشت که حرف زدن با گل و درخت آدم را سر ذوق می‌آورد هر صبح قبل از صبحانه خوردن بدون آنکه به پیشخدمتش بگوید خودش […]

  • قرار ما: تعطیلات ژانویه؛ مونیخ

    نویسنده: زینب بیشه ای

    وقتی وارد اتاقش شدم، مثل کسی که سر مرده ای را قایم کرده دست و پایش را گم کرد. موبایل از دستش افتاد و رنگ از رخسارش طوری پرید که گویی قصد وارسی فعالیت هایش را داشتم. ولی حامل پیام ساده ای بودم: طناز جان بیا زن عمو کارت داره. آنقدر دلهره داشت که به […]

  • دختری در راه پله

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    کوچک بود. وقتی که برای اولین بار جلوی راهرو خانه پیام اینها دیده بودمش، فکرش بسیار در فکرم کوچک بود. صرفا به عنوان یک رهگذر نگاهش کردم. بعد به عنوان رهگذری که زیبا بود، فکرش در سرم چرخید، و بعد هم از چرخش ایستاد، و یک گوشه نشست، بی آن که من متوجه هنوز ماندن […]

  • عروسک های مدفون

    نویسنده: شهرزاد قاسمی

    سرش را به چپ و راست می‌گرداند و به صورت دوستانش که موذیانه سعی می کردند او را به آن کار وادارند نگاه می کرد. کاری که کاملا خلاف میلش بود. زیر لب آخه ای می گفت و بهانه ای سرهم می کرد اما غریو اعتراض کودکان او را از ادامه ی بحث باز می […]

  • فضایی نبود، آدم بود!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    اول مهر بود و چندتا از بچه هایی که در کلاس سوم ابتدایی حضور داشتند، چهره هایشان برایمان تازگی داشت. در بین این تازه واردها، یک پسری بود که فرهاد نام داشت. اسمش را وقتی معلم در کلاس حضور و غیاب کرد متوجه شدم. چهره‌اش تا حدود زیادی با بچه های دیگر فرق می‌کرد. به […]

  • پیرمرد و نیمکت

    نویسنده: ا.نواب

    امروز دوباره در پارک دیدمش. ۴۰ سال است که هرروز عصر به پارک می آید. در حالیکه در یک دستش قفس طوطی اش است و در دست دیگرش یک کیسه پر از دانه. مثل هرروز طوطی را روی نیمکت همیشگی اش میگذارد .این نیمکت مختص اوست و هیچ کس روی آن نمی نشیند. بعد به […]

  • مصاحبه آنلاین دکتری ۹۹

    نویسنده: فرزانه کردلو

    یک شهریور ۹۹ بود و الناز از چند روز قبل تر هر وقت که فرصتی دست می‌داد اخبار جدید سایت سنجش و سایت هایی همچون پی اچ دی تست را بالا و پایین می‌کرد که شاید خبری از انتشار نتایج آزمون کتبی کنکور دکتری ۹۹  وجود داشته باشد. اولین روز هفته بود و نگرانی عجیبی […]

  • ندای دل

    نویسنده: زهرا شهراد

    الف: اصلا دلم نمیخواد ازرختخواب بیرون بیام . بابا دیگر خسته شدم. ب:  بیخود باید بلند بشی کلی کارداری. الف: دلم میخواد مثل اونوقت ها مادر بیاد و با نوازش  های دست نرمش، من و صدا بزنه و بیدارم کنه. ب: برو بابا اون موقع ها گذشت. الف: اصلا کاش من یک پروانه بودم. ب: […]

  • داستان های پریا و پوریا تیرو کمان

    نویسنده: زهرا شهراد

    معمولا درهفته، یکی دوبار، پوریا و پریا با خانواده به پارک محله اشان که خیلی باصفا بود می رفتند و حسا بی بازی می کردند .کنار پارک، آقایی بود که یک تفنگ بادی و یک صفحه نشان دارداشت. کودکانی که علاقه به تیراندازی داشتند، به او مقداری پول می دادند و تیراندازی می کردند. پوریا […]

  • پیش میاد…

    نویسنده: کوثرمودی

    مامان و بابا از صبح انگار حالشان گرفته‌ بود، توی خودشان بودند و زیاد حرف نمی‌زدند. شاید چون روز دلگیری‌ بود یا حوصله‌شان سررفته بود، نمی‌دانم! من توی اتاق، روی تخت دراز کشیده‌ بودم و با لبخندی محو به دیوار خالی نگاه می‌کردم. چند هفته‌ای بود زیادی سرخوش بودم و انتظار می‌کشیدم! انتظار روزی که […]

  • فرشته ایی از آسمان

    نویسنده: زهرا دریائی

     صبح با صدای جیک جیک پرندگان لابه لای درختان بیدار شدم با اینکه خواب خوبی نداشتم انگار امروز برعکس روزهای دیگه از شنیدن صدایشان عصبانی نشده بودم که خواب هرروز رابرایم حرام می‌کردند هم کلافه شده بودم هم لذت میبردم چند دقیقه ایی سرگرم نگاه کردن به شیطنت هایشان باهم بودم که نفهمیدم باز خوابم […]

  • قربانی جنگ

    نویسنده: شهرزاد قاسمی

     فراک قهوه ای، شلوار جیر سورمه ای چکمه های بلند مشکی که پاچه ی شلوارش را در آن کرده بود. چوب دستی اش را محکم برزمین کوبید از شدت این حرکت کلاه بزرگ و براقش کج شد و در شرف افتادن بود که با دستش آن را به جای قبلی اش برگرداند. در دستش چوبی […]

  • سگی که صاحبش مرده بود

    نویسنده: فرزانه کردلو

    چند روزی بود صاحب سگی که در باغ زوره می‌کشید مرده بود و بچه هایش از سگ مراقبت می‌کردند. سگ گاهی که در باغ تنها می‌شد به این طرف و آن طرف می‌دوید و زوزه می‌کشید. سگ از نژاد سگ هاسکی بود. زوزه‌اش بی‌شباهت به زوزه گرگ نیست. زوره ها گواه دلتنگ بودن سگ از […]

  • او شبیه اسمش نبود

    نویسنده: مریم مستوفی

    تو اگر به گذشته خودت برمی‌گشتی هرگز به من دروغ نمی‌گفتی قدم‌هایت را تندتر کردی تا من صدای پایت را نشنوم اما نمی‌دانستی خش خش برگ‌های زیر پایت را من از چند فرسنگی آن طرف‌تر می‌‌شنیدمآن زمان که من پشت سرت آهسته آهسته با شمعی در دستانم که هر لحظه  ترس خاموش شدنش را داشتم […]

  • تابلو فرش

    نویسنده: ا.نواب

    پدرش سرطان داشت و مادرش برای جور کردن پول داروها همه کار کرده بود .حتی وسایل خانه شان را هم فروخته بود. خانه خالی شده بود .تنها یک تابلو فرش روی دیوار مانده بود. مادرش آن را هم فروخت .ولی  پدرش مرد . و اکنون ماهها است که میخ تابلو همچنان به دیوار است.

  • مردی که کامپیوتر را دزدید

    نویسنده: فرزانه کردلو

    هوا کم کم داشت سرد می‌شد. اواخر فصل برگ ریزان پاییز بود. برگ هایی زیر پای عابرینی که هر از گاهی از  آن محل گذر می‌کردند، خش خش  کنان به باقی اهالی محل حضورشان را اعلام می‌کردند. همه مردم کوچه و خیابان شهر با لباس های زمستانی که پوشیده بودند داشتن به فصل زمستان خوش […]

  • قاتل اجباری

    نویسنده: ا.نواب

    روی زمین پر از خون بود و چاقو در کنار دست داوود افتاده است. داوود یک بیمار بود و بارها مریم را تا حد مرگ زده بود و این بار با چاقو به جانش افتاده بود.  روی دستان مریم را با چاقو خط انداخته بود و از دستانش خون جاری بود.  چاقو را زیر گلوی […]

  • بازگشت به تنهایی

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    تهران چقدر عوض شده. بعد از پانزده سال است که اینجا آمده ام. آن هم خدا را شکر که عفو خوردم، به دلیل رفتار خوب یا حالا هرچیزی شبیه به این که میخواهند اسمش را بگذارند، و آزاد شدم، و الا معلوم نبود چند سال دیگر باید اون تو میماندم. سال های سختی بود. و […]

  • کیف مدرسه

    نویسنده: ا.نواب

    جلوی مغازه کیف فروشی می ایستد.  تا بازگشایی مدارس فقط یک هفته باقی مانده است.  کیف مدرسه اش پاره شده است و پدرش قول داده که امسال حتما برایش یک کیف میخرد. اما این سومین سال است که به او قول میدهد. دیشب حرفهای پدرش را می شنید که به مادرش میگفت :این سومین ماه […]

  • درخت عشق

    نویسنده: ا.نواب

    دوباره امروز به انتهای آن کوچه ای رفتم که با هم آن درخت را کاشتیم . یادت هست! تو اسمش را درخت عشق گذاشتی . قرارمان شد که حواسمان به این درخت باشد . یادم هست! که به من گفتی عشق ما مثل این درخت است . یادت هست! که زیر این درخت قول دادی […]

  • از فوتبال متنفرم

    نویسنده: زینب بیشه ای

    صدای بلند تلویزیون تمرکزم را به هم میریخت. با دقت روی کلمات کاغذ خیره می شدم. هربار که صدای فریادی از اتاق پذیرایی می آمد حواسم به کل پرت می شد. زیر لب فحشی نثارشان میکردم و دوباره تلاش خود را بر نگه داشتن معنای کلمات در ذهنم به کار می گرفتم. این دور باطل […]

  • با تو …

    نویسنده: کوثرمودی

    گونه‌هایت سرخ است، چشم‌هایت برق می‌زنند و با حرارت حرف می‌زنی. حرکات دستت پرانرژی‌ست و روی استخوان گونه‌ات زیر نور بی‌رمق کافه، سایه افتاده. درِ گوشی و با ناز حرف می‌زنی و غش غش می‌خندی و من ضعف می‌کنم از صدایت.بوی عطرت کافه را برداشته، شاید هم من تا تو را می‌بینم تمام دنیای کوچکم […]

  • بسمل

    نویسنده: سارا کاف

    بسمل . [ ب ِ م ِ ] (ص ، اِ) معنی کشتن دارد. گویند: بسمل کن یعنی بکش . (فرهنگ اسدی ). || هر چیزی که آن راذبح کرده باشند یعنی سر بریده باشند و وجه تسمیه اش آن است که در وقت ذبح کردن بسم اﷲ میگویند. (از برهان ) (از ناظم الاطباء) […]

  • مسلخ

    نویسنده: سارا کاف

    تبر خون آلودش را بر دوش افکند و راه تالاب را در ‍پیش گرفت،برای رسیدن به تالاب باید از جنگل عبور میکرد.درختان خشکیده و سرمازده که سرهایشان افکنده بود را از دوردست ها دید.پاگذاشت داخل جنگل و به دنبال چاهی گشت تا تشنگی خود را برطرف ساز.چاه را یافت،تبر خونینش را نهاد کنار درخت سرمازده […]

  • امیرعلی

    نویسنده: سارا کاف

    سیصد و شصت و پنج روز گذشت.نوشته ها پوچ و بی معنا بودند مزخرف محض بودند و من ناامید نسبت به جادوی قلم  تا اینکه سرنوشت جور دیگر رقم زد.دیدمت شاید عجیب بود اما تو اولین جرقه زندگی من بودی برای بهتر شدن برای رشد کردن برای رسیدن.کتابت را برایم امضا زدی و نوشتی به […]

  • عشق با طعم شکلات

    نویسنده: زینب بیشه ای

    شکوه و عظمت عجیب فضا قلبم را در هم می فشرد. نقاشی های در هم و برهم دیوانه وار دور سرم می چرخند. آنقدر در طرح های رنگارنگ غرق شده ام که فراموش می کنم ساعتی است دست جمشید را رها کرده ام و او از چند قدمی دست به سینه ایستاده و به مبهوت […]

  • دختری که خودش را به آتش کشید!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    سمیه ۱۴ سال بیشتر نداشت. او در روستایی زندگی می‌کرد که خیلی به ادامه تحصیل دخترها حتی در قرن بیست و یکم هم بها نمیدادند. مردمان روستایی که سمیه در آن بزرگ شده بود، معتقد بودند دخترها در این سن و سال بایستی ازدواج کنند. ولی سمیه چیزی خلاف این موضوع را می‌خواست. او از […]

  • دختری که همیشه پرده‌ها را می‌کشید!

    نویسنده: کوثرمودی

    نزدیک ساعت‌ شش صبح، روی نرده‌های کوتاه بالکن نشسته‌ بودم؛ کار هر روزم بود! هرلحظه امکان داشت از آن بالا، طبقه‌ی هشتم آپارتمان، بیفتم پایین. زیاد سخت نبود، فقط یک تکان کوچک و به هم خوردن تعادل بس بود، به همین راحتی! ولی من ترسی نداشتم، این بالکن کوچکِ اتاق پشتی، تنها دلخوشیم برای زندگی‌ […]

  • وفای به عهد

    نویسنده: ا.نواب

    ازجلوی خانه مش یوسف رد می شوم.نگاهم به پله کوتاه جلوی در می افتد . جایش خالی است‌. مش یوسف و کبری خانم یک پسر داشتند و چون آن را با نذر و نیاز از امام حسین گرفته بودند نامش را حسین گذاشتند . زمان جنگ می شود و حسین ۲۱ ساله می خواهد راهی […]

  • نام او زهره بود

    نویسنده: علی اندیشمند

      انگشت سبابه اش را به انگشت شصتش فشار داد، سه انگشت دیگرش تو هوا شق و رق ایستادند و با رها کردن انگشت سبابه سر شیشه ای آمپول را دید که رفت توی هوا و در فاصله چند سانتی متری مانده به سطل زباله اتاق تزریقات روی زمین افتاد. از اینکه باز هم نشانه‌گیریش […]

  • تیوپ کفن‌پیچ

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    نشسته‌ای روی صندلی‌‌ای که کنار در است و به دوچرخه هایی که آویزان شده‌اند می کنی. دوچرخه‌هایی که هیچ نمی دانی برای کدام شرکت هستند و اصلا اسمشان چیست. نه که غربیه باشی با عالم دوچرخه و دوچرخه باز ها، نه! فقط… فقط اسم اینها را نمی دانی. چرا؟! چون بدل‌اند. چون متفرقه به حساب […]

  • نقطه تصادفی

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    تک درختی وسط حیاط، تنها دلخوشی همه بود. که لحظاتی که میتوانند برای هواخوری از سلول هایشان بیرون بیایند، بروند زیر آن، و حالا یا زیر آن بنشینند و بخندند و حرفهای همیشگی هایشان را بزنند، یا جنسهای ممنوعه ای که با همان روشهای خودشان قاچاق میکردند و به داخل می آوردند، رد و بدل […]

  • بایستی خودش متوجه می شد!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    صبح بود و علی مثل هر روز باید سرکار می‌رفت. چند روزی بود که دیگر من صبح ها زودتر از او بیدار نمی‌شدم تا صبحانه‌اش را آماده کنم و او را برای سر کار رفتن بدرقه کنم. ناراحت بودم از خودم از خودش! علی هم طبق معمولی چیزی به روی خودش نمی‌آورد و هیچ اعتراضی […]

  • درخت البالو

    نویسنده: ا.نواب

    تابستان است و من روی تخت چوبی حیاط خانه که یک فرش قرمز رنگ رویش پهن شده خوابیده ام . نگاهم به شاخه شکسته درخت آلبالو و آن نردبان چوبی کنار حیاط می افتد. من عاشق آلبالو هستم و به خاطر همین پایم شکست. یک پسر بچه ۱۰ ساله شیطان که دلم میخواست همه آلبالو […]

  • دوسَم داری؟!

    نویسنده: کوثرمودی

      هنوز اول پاییز است و هوا آنقدر سرد شده که مجبورم هرشب پتوی چند کیلویی مادربزرگ را با زحمت دور خودم بپیچم! پنجره را باز کرده‌‌ام تا وقتی او می‌آید، صدای ماشین را بشنوم. باد سرد پاییزی توی اتاق می‌پیچد و پتو را بیشتر رویم می‌کشد.امشب سومین شبی‌ست که تا دیروقت سرکار مانده‌. کلا […]

  • کودکیِ از دست رفته

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    کنار پنجره نشسته بودم. از داخل، بیرون را نگاه میکردم. درختهای خالی داخل حیاط را نگاه میکردم، که تا چند وقت دیگر قرار بود از شکوفه های سفید زیبا پر شود، و بعد برگ دهد، و زیباتر شود. حوض درون حیاط را میدیدم. حوضی که وقتی بچه بودیم، یادم هست با پسرعموها و دخترعموها میرفتیم […]

  • تصمیم غیر منطقی

    نویسنده: سمانه عطار اهوازی

    روزی روزه گاری در شهر دور افتاده ایی و کوچکی مردی زندگی می کرد همه از آن شهر دور افتاده بی زار بودن و می خواستند برند اما مرد صهر را دوست داشت به اون شهر عشق می ورزید و زندگی خوبی را در آن شهر سپری می کرد روزی وقتی به خانه آمد زنش […]

  • در مکتب تلگرام

    نویسنده: زینب بیشه ای

    مادر من زن مهربان و ساده دلی است. از آن  دست مادرها که وقتی مریض می شوی بیخ گوشت قربان صدقه می روند و بمیرم الهی می گویند نیست، ولی از آنهاست که یادت را ته دلشان نگه می دارند و گاهی سربزنگاه عجیبی  به یادت می آورند. آنقدر تعجب می کنی که با خنده […]

  • سرآشپزی با دستان کوچک

    نویسنده: زینب بیشه ای

    گرتیلا دوباره می خواست به وسیله های سیندرلا دست بزند، به اتاقش رفت و همه چیز را به هم ریخت. سیندرلا ساکت نشست و نگاهش کرد. با صدای زنگ تلفن گرتیلا و سیندرلا نقش زمین شدند و تمام حواس دخترک به سمت اتاق دیگر جلب شد. سلام … بله ممنون …. بهترم الحمدلله … نه […]

  • کلاغ

    نویسنده: ا.نواب

    چند روزی است که پدرم از دنده چپ بیدار می شود.نه اینکه بد اخلاق باشد نه.  مدتی است که با یک کلاغ درگیر است. و چون آن کلاغ پیروز میدان است بسیار آشفته حال است و حسابی به غیرت مردانه اش برخورده که با این اِهِن و تولوپ از پس یک کلاغ برنمی آید.هرچند که […]

  • درخت ققنوس

    نویسنده: ا.نواب

    مثل هرروز با همان کیف همیشگی راس ساعت ۹ در کنار درخت ققنوس می نشینم.  اسمش را من ققنوس گذاشتم .درست زیر همین درخت در ساعت ۹به یکباره آتش گرفتم و خاکستر شدم و یک تولد جدید را آغاز کردم. من هرروز همین جا در همان ساعت تولدم را جشن میگیرم. امروز دقیقا ۴سال و […]

  • آش کشکی که مرگ آفرین شد!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    حال و هوای روستا مثل روزهای قبلش نبود. هر سال این روز با بقیه روزها قدری متفاوت تر به پایان میرسد. ایام محرم بود و خاله نرگس نذری آش داشت. او قرار بود نذری آش پخش کند. بی بی نرگس الان دیگر تنها بود همه بچه هایش سر خانه زندگی خودشان بودند. چندتا از بچه […]

  • چاق بی خاصیت

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    روز بیست و چهارمم ورزشش بود. از جایش بلند شد، و موبایلش را روشن کرد و وارد آن برنامه ای شد که درون آن ورزشهای مختلفی را برای کم کردن وزن داشت. مدتی بود که باشگاهها را تعطیل کرده بودند. و او با این برنامه به واسطه فرهاد یکی از دوستانش آشنا شده بود. فرهاد […]

  • ماست بورانی آبرویم را خرید.

    نویسنده: زینب بیشه ای

    این هفته شب پنجشنبه چطوره؟ وای نه …من خیلی کار دارم نمی رسم … یکمی دیرتر بندازید. نمیشه شب جمعه هم دعوتیم خونه آقا محسن. آشوب درونی اش از چهره پیدا بود. منتظر بود تا کسی در تاییدش حرفی بزند. سر انجام مادر با طمانینه گفت: دخترم مثلا چه کارهایی هست که اینهمه برات سخته؟ […]

  • صنعا با بالی آش و لاش

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    نشسته بر کابل ها برق و عبور و مرور ماشین‌ها را نگاه می کند. همه یک رنگند و یک جور. سفید و گاها – تک و توک پیدا می شود آدمی با ماشین نقره‌ای،‌ نوک مدادی یا مشکی پیدا شود. ولی باز هم همه یک رنگند و یک جور. همه پراید. نشسته بر کابل ها […]

  • من دزد نیستم

    نویسنده: ا.نواب

    رفته بودم میوه فروشی آقا بیژن و داشتم لیست خرید را  نگاه میکردم که چشمم افتاد به یک پسر بچه ای که در گوشه مغازه ایستاده بود وبا اضطراب اطراف را نگاه میکرد. زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم یک پرتقال را درزیر بلوزش قایم کرد.  یک کیسه برداشتم و به سمتش رفتم و گفتم […]

  • دختر خوشحال و خسته

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    و سه شنبه ای که به پایان رسید. الیکا خسته و کوفته از شرکت بیرون آمد. روز سختی بود برایش. روزی بود که باید خودش را در مناقصه به بالا دستی هایش نشان میداد، و خودش را به آنان ثابت میکرد. و موفق هم شده بود به انجام این کار. امروز هر سختی ای که […]

  • داریم کم کم شبیه هم می‌شویم

    نویسنده: فرزانه کردلو

      مهرسا بخاطر چند جوشی که در اثر حساسیت یک شبه در اطراف پوست صورتش ظاهر شده بود. تصمیم گرفته بود روز بعدش برای درمان سریع آن به پیش دکتر متخصص پوست برود. قبل رفتن به مطب از منشی وقت گرفته بود. وارد مطب که شد برگه‌ای روی درب ورودی مطب با این جمله که […]

  • لاک پشتی که بازیچه شده بود

    نویسنده: فرزانه کردلو

    لاک پشت که داشت از درون لاک خود به اطراف باغ نگاهی می‌انداخت، که در این لحظه سر و کله سگ باغبان پیدا شد. سگ بزرگ و درشت هیکلی بود. لاک پشت از ترس اینکه مبادا سگ به او آسیبی برساند سریع در لاک خود قایم شد. بعد لحظاتی با این خیال که سگ در […]

  • ساختمان نیمه کاره

    نویسنده: فرزانه کردلو

    امیررضا که مهندس ناظر یکی از پروژه های ساختمانی بود. مثل روزهای قبلی داشت بر حسب زمان بندی مشخص شده به ساختمان نیمه کار‌های که پیمان کارش هم بود نزدیک و نزدیک تر می‌شد. در باز بود. فکر کرد یکی از همکارانش برای بازدید از پروژه، داخل ساختمان شده است. اهمیت نداد و وارد شد. […]

  • سلام من سوسکیِ محقق هستم

    نویسنده: ا.نواب

    ظهرتابستان است .پشت پنجره میروم. درخت آلبالوی حیاط مان خودنمایی میکند .پنجره اتاقم را باز میکنم .روی تخت دراز می کشم تا کتاب بخوانم .یادم می افتد که توری پنجره را نکشیدم . همین که بلند شدم که توری را بکشم یک سوسک لبه پنجره جاخوش کرده.  سریع دمپایی را برداشتم که شنیدم، سلام اسم […]

  • طلسم جوی

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

                پیرمردی نشسته در جوی آب. جوی خشک. چنانکه گویی اصلا آبی، چرکآب و زهرآبی بدان جاری نشده. نشسته در جوی و آخرین پک بی جان خود را به سیگارش می زند. چه لب های خشکی. کنج لبش از فرط همکامی با فیلتر سیگار به شکل آن در آمده. یک سوارخ در دهان به قدر […]

  • داستان های پریا و پوریا ترس

    نویسنده: زهرا شهراد

    ترسو پریا مشکلی داشت که همیشه اورا آزار می داد وهیچ راه چاره ای برایش نداشت. با هرکسی که صحبت می‌کرد نمی توانست مشکلش را برطرف کند. هروقتی که مادرمی‌خواست از خانه بیرون برود پریا، دلشوره اش می گرفت. اوازتنهایی و تاریکی خیلی می ترسید. مادر دلیل این ترسش را پرسید. ولی پریا هیچ دلیل […]

  • طبقه ۳، واحد ۷

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    از تاکسی زردی که از صبح در اختیارش بود پیاده شد. دست کرد در جیبش، و همزمان راننده تاکسی شیشه سمت شاگرد را پایین داد. مرد خم شد و از جیبش مقداری اسکناس بیرون آورد، نگاهی به آنان انداخت و بعد به سمت راننده گرفت و گفت: بشمر ببین کم نباشه. راننده چشمی به اسکناسها […]

  • سگ زبان نفهم

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    «مگر من چه کردم که من را این طور می زند؟ چه هیزم تری به او فروخته‌ام که من را به باد کتک گرفته و مدام می زند به پهلویم؟ مگر من نبودم که آن سال ها، آن سال ها که خودشان… خود همین آدمیزاد ها به هم رحم نمی کردند، مراقب دار و ندارش […]

  • محمودخان پدرم که بال درآورد و رفت

    نویسنده: مهدی کرامتی

    خب حقیقت این است که من از خیلی وقت قبل به مامان گفته بودم که اگر زیاد بابا را اذیت کند، او پر در می آورد و می رود. با این حال، مامان با این که می دانست که من راست می گویم کار خودش را می کرد. می گفت که کمی غر زدن و […]

  • جعبه‌ی موسیقی

    نویسنده: کوثرمودی

    یک روز وقتی خیلی خیلی کوچک بودم، آنقدر که از آن‌موقع‌ها فقط یک سری احساسات و تصاویر گنگ یادم مانده، هدیه‌‌ای از مربی مهدکودکمان گرفتم. البته او به همه‌مان از آن‌ اسباب‌بازی‌های خاص، یکی هدیه داد. آن اسبا‌ب‌بازی یک جعبه‌ی موزیکال خیلی قشنگ بود با دوتا عروسک کوچکِ رویش؛ عروسکِ یک‌ پسر با کلاهی که […]

  • یلدای بی یلدا

    نویسنده: پانیذ زاده گل

    یلدا لباس‌هایش را از کمد بیرون می‌کشد و بین سینه‌های خودش و دختر توی آینه نگه می‌دارد. نگاهش را از شلوارک کتانی و تاپ ابریشمی کبریتی رنگ آویزان از چوب لباسی می‌کند و خودش را با سرهمی زغالی و جوراب شلواری همرنگش می‌پاید که در با تقه‌ی ناتمامی باز و می‌شود تا مادر تو بیاید […]

  • و من یک شبه بزرگ شدم

    نویسنده: زینب بیشه ای

    با حسرت به دستان مادر نگاه می کردم. یکی یکی لباس ها را بر می داشت، باز میکرد، براندازشان می کرد و کنار می گذاشت. چشمانش با دقت روی لباس ها زوم می کرد. طرح ها و سایزشان را وارسی می کرد. زیر لب چیزی می گفت و بی اعتنا به نگاه فروشنده به گوشه […]

  • در امتداد خیابان راه می روی

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    مه‌ غلیظی در هوا جاری بود. پیش پایت را هم نمی توانستی که ببینی. کسی نبود. خیابان ها خلوت و پیاده رو ها خالی از آدم. چرا کسی نبود؟ از چه می ترسیدند. از گم شدن؟ یا که کم رنگ شدن؟ کسی در خیابان نبود. هر جا که سبزه‌ای روییده یا قدی علم کرده بود […]

  • لازانیایی که طعم اشکنه می دهد.

    نویسنده: ا.نواب

    صدای چک چک می آید.  از سوراخ سقف آب چکه میکند توی کاسه.نیما روی فرش رنگ و رورفته عزیز خوابیده و سوراخ سقف را نگاه میکند. آن طرف تر ندا روی تشک نارنجی رنگ و رو رفته که معلوم نیس مال چند هزار سال پیش است خوابیده است.یک هفته است که تب دارد .نیما ۱۶سال […]

  • غرق در افکار

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    نور لامپ اتاق باز هم روشن و خاموش میشود. با اینکه هنوز نزدیک غروب شده اما به خاطر اینکه نور کمی در اتاقش وجود داشت، مجبور بود از این زمان چراغ اتاقش را روشن کند، تا بنویسد، یا کتابهایی را که از دوستانش قرض کرده یا از کتابخانه محله ای که در ان زندگی میکند، […]

  • دخترک توی اتوبوس

    نویسنده: فرزانه کردلو

    مرجان تازه وارد اتوبوس شده بود. به غیر از یکی دو نفر قسمت خانم ها و یک دختر بچه  ۹ و ۱۰ ساله کسی داخل اتوبوس واحد نبود. همین که در یکی از صندلی های اتوبوس نشست. رفتار دخترک نظرش را جلب کرد. دختر بچه دقیقا در صندلی های جلوی قسمت آقایان نشسته بود.   […]

  • انگوری که در آن غرق شدم

    نویسنده: زینب بیشه ای

    هیاهوی حیاط نمیگذاشت به درس و مشقم برسم. راستش را بخواهی دلم هم پیش آنها بود. دیگر این رفت و آمدها تکرار نمی شد. با آمدن ناگهانی فاطمه به داخل اتاق پرنده خیالم از سرشاخه حواس پرید: نمیای راست راستی؟ بابا امتحان دارم. آخه آقا جواد چکمه پوشیده رفته وسط انگورا! باید بیای ببینی. این […]

  • آخرین خبر خوش

    نویسنده: محدثه ظریفیان

    -زنگ زدم که بگویم یادت نرود زیر گاز رو خاموش کنی. خب گوشیت رو بر نداشتی که مطمئن بشم فهمیدی، برای همین تلفن رفت روی پیغام‌گیر. هرچی شرایط رو بالا و پایین کردم، به این نتیجه رسیدم که شنیدن “زیر گاز خاموش کن” در دستگاه پیغام‌گیر تلفن کسل کنندس‌. می‌خواستم در کنارش از یک اتفاق […]

  • این آدمیزاد عجیب‌الخلقه

    نویسنده: محدثه ظریفیان

    نمی‌دانم این آدمیزادها چه طور موجوداتی هستند. نه می‌توانم درکشان کنم و نه ذره‌ای از رفتارهایشان را بفهمم. انگار من و آنها از دو دنیای متفاوت هستیم. البته که هستیم. ماهیت ما متفاوت است. من از جنس دنیای غیر قابل دیدنم و آنها از دنیای عینی. من می‌توانم زمان را در مشت بگیرم و آنها […]

  • پریز برقی که پشت کمد افتاده بود…

    نویسنده: کوثرمودی

    بهترین لحظه‌ی زندگیم، اون موقع بود. وقتی که اومد توی اون مغازه‌ی قدیمی و دستش رو دراز کرد به سمت من! گفت: “این خیلی قشنگه، به دکور خونه میاد!” و اون موقع بود که قند توی دلم آب شد‌. برای اولین بار حس کردم ارزشمندم و کاری برای انجام دادن دارم، حرفی برای گفتن توی […]

  • صفحات صبحگاهی

    نویسنده: فرزانه کردلو

      امروز صبح که از خواب بیدار شدم بلافاصله مشغول نوشتن صفحات صبحگاهی در سه صفحه دفترم شدم. چند روزی است که این کار را شروع کردم. چند باری در لایوها و صفحات مدرسه نویسندگی آقای شاهین کلانتری در این مورد شنیده بودم، منتها شاید بشود گفت یا فرصت نداشتم یا خیلی توجه به این […]

  • بوم

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    – زندگی چه رنگ است استاد؟– چی چه رنگیست؟– زندگی.– همان رنگی که نمی دانی– چه رنگی؟– رنگ جوانی رنگ سرخوشی و بیخیالی– نه این نشد دیگر استاد. جواب سرراست بدهید. با کلمات بازی نکنید.– من با کلمات بازی نمی کنم. من دارم همان چیزی که هست را می گویم. به دور و بر و […]

  • ای پدر چرا با من حرف نمی‌زدی؟

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    «پدرم هیچگاه من را نمی فهمید. هیچگاه. یادم نمی آید آخرین بار با او کی حرف زدم… اصلا حرف زده‌ام؟ تا به حال در طول یک بیست و اندی سالی که از عمر گذشته شده است با او حرف بزنم. از همان حرف های پدر و پسری. شده؟ به فکر نمی کنم. تا به حال […]

  • در انتظار رخ دادن آزادی

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    تاریک بود. ولی او به این تاریکی مدتها بود که عادت کرده بود. دیگر چشمانش مثل آن روزهای اول اذیت نمیشدند. آن موقع از ترس اذیت شدن بسیار چشمانش را مدام میبست تا خسته نشوند، و به ک.ری نرسد. چون از مادربزرگش شنیده بود اگر در تاریکی به مدت طولانی ای بمانی، چشمت به آن […]

  • من یک دخترم!!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    در یک عملیاتی مأمورین پلیس بخش مبارزه با مواد مخدر تصمیم داشتند، طی یک حمله‌ای به یک منطقه از حلبی آباد شهر وارد شوند و خرده فروشهای مواد مخدر و معتادین آن منطقه را پیدا کنند. تا از آن طریق به بزرگترین باند قاچاق مواد مخدر دست یابند. تازه  وارد آن حلبی آباد شده بودند […]

  • جانان

    نویسنده: سارا کاف

    جانان.رفیق روزای سخت.روزای تنهایی.روزای ناامیدی.روزای ترس و اضطراب.جانان کنارم بود جای همه ادمایی که تنهام گذاشتن و رفتن.نمی دونم چی شد.فقط اینکه بودن ادما نعمته.جانان همیشه میخندید همیشه یه لبخند ملیح قشنگ کنج لبش بود و ‍پر بوداز انرژی مثبت.تو زندگیش کلی سختی کشیده بود ولی هیچوقت به هیچ کس نمی گفت به جزخدا.هرشب توی […]

  • چهره واقعی

    نویسنده: سارا کاف

    چشمانش را باز می کند از روی تخت می پرد و به سمت آینه می رود.خود را درون آینه می نگرد و از دیدن صورتش وحشت می کند و به ناگه آینه را متوحشانه به گوشه ای پرتاب می کند و با دستانش صورتش را می پوشاند.صورتش سیاه است همچون بختش.با چشمانی از حدقه بیرون […]

  • کار من نبود!!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    بایستی بخش عملی آزمایشات خود را در یک آزمایشگاه به مدت یک و نیم ماه می‌گذراند. اوایل برایش بسیار سخت بود. چون دانشگاهش یک شهر دیگری بود و برای رفت و آمد نکردن پی در پی بین شهر محل تحصیل و محل زندگی، نسرین تصمیم گرفته بود از طریق شهر محل زندگی تحقیقات خود را […]

  • کتابخانه

    نویسنده: ا.نواب

    امروز هم مثل هرروز به کتابخانه می آیم.شاید میخواهم از خانه فرار کنم. نمیدانم … مثل هرروز به روی صندلی چوبی می نشینم ‌.نگاهم به دنبال غریبه ای است . آخر همه اینجا اشنایند و من در این میان غریبم و هم مسلکی می جویم . اینجا همه چیز در سکوت خلاصه می شود. بلندترین […]

  • مترو

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    ۱۶سالم بود که اولین بار عاشق شدم. من چندان چیزی درباره عشق نمیدانستم. نمیدانستم وقتی آدم عاشق میشود چه اتفاقی می افتد. تنها شنیده بودم آدم دیوونه میشود. اصلا انگار دیوانگی و عاشق بودن در ذهن من باهمدیگر مترادف شده بود. اولین بار در مترو دیدمش. نشسته بود روی صندلی. من وقتی وارد ایستگاه شدم […]

  • تقصیر تریلی روبروست!

    نویسنده: آذر عبدیان

    بوی قرمه سبزی حسابی در خانه خود نمایی می‌کرد، دستم را داخل سطل برنج کردم و چندباری گرداندم تا پیمانه برنج به دستم رسید و پنج پیمانه برنج داخل لگن ریختم و با دستم آن ها را شور دادم شستمش و آب را رویش گرفتم دستم را از کنار سینک گرفتم تا از کنار گاز […]

  • ملودی زندگی

    نویسنده: آذر عبدیان

    صدای باران می آمد، بوی کیک شکلاتی کل فضا را غرق خودش کده بود،کمی شکلات هم ذوب کردم تا دلبری آن کیک دوچندان شود صدای تلویزیون می آمد ماریلا منتظر آنه و ژپتو بود تا بیایند و بلاخره تیتراژ قشنگ آنه با آن ملودی دلچسب مخصوص غروبش، همیین لحظه بی شک میتوانست روحم را به […]

  • احساسات بدفرجام نوجوانی

    نویسنده: آذر عبدیان

    بدم نمی‌آمد که با او دوست باشم، در راه مدرسه زیاد دیده بودمش دنبال می‌آمد ،خیره نگاهم می‌کرد و گاهی چشمکی می‌زد.سمیه و لیلا میگفتند ان پسر قد بلنده انگار از تو خوشش می‌آید واسه تو چشمک میزند، میگفتند و میخندید و من هم خوشم می‌آمد، در دلم احساس وابستگی بهش داشتم اگر روزی نمی […]

  • شب

    نویسنده: سارا کاف

    گاهی وقت ها شب تنها مجالیست برای رها شدن،برای آرام گرفتن،برای جدا شدن از دردسر های روزمره،برای فرو رفتن در آغوش خواب. اما گاه شب زمانیست برای تفکر،برای پی بردن به چیستی خودمان،برای اینکه بفهمیم چقدر به رؤیاهایمان در روزی که گذشت نزدیک تر شدیم یا شاید هم دورتر،برای پی بردن به کم و کاستی […]

  • مدرسه

    نویسنده: سارا کاف

    تا هفت ماه پیش فکر می کردیم فردای سوم اسفند قراره مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شیم و یونیفرم تنمون کنیم و بریم مدرسه.ساعت یازده سوم اسفند اعلام کردن که فردا و پس فردا تعطیله.هفت ماه گذشت، سال تحصیلی قبل نصف حضوری و نصف مجازی گذشت اما امسال مجبوریم که بریم مدرسه،تا پنج […]

  • دریا آرام است

    نویسنده: ا.نواب

    دریا آرام است و با موج های کوچکش ساحل را درآغوش میکشد . هرروز محیا و شقایق کنار ساحل می آیند.  محیا ۷سال است که ازدواج کرده و یک دختر کوچولو ۴ساله به نام شقایق دارد.چشمان درشت قهوه ای رنگ و موهای لخت شقایق به محیا رفته و دماغ کوفته و لب قیتونی اش به […]

  • سفر مامان

    نویسنده: ساجده صحرانورد

    امروز اولین روزی است که از سفر مادرم به خانه ی خواهرش در شهری تقریبا دور از اینجا میگذرد و من مسولیت انجام کارهای خانه را از سر ناچاری برعهده گرفته ام. خواهرش تازه بچه به دنیا آورده و به تنهایی از عهده ی نگه داریش برنمی آید. روزی که وسایلش را جمع میکرد سفارش […]

  • امید بستن به نابودیِ پوچی

    نویسنده: علیرضا تقی نژاد

    امروز هم مانند روزهای قبل این چند سال زندگی اش، صبح ساعت ۱۰ بیدار شد. بیدار یعنی چشمهایش را باز کرد، نه اینکه از جایش بخواهد بلند شود. تنها چشمهایش را باز کرد، اول مدتی به سقف خیره بود تا بفهمد کیست. بعد به چپ و راستش نگاه کرد تا بفهمد کجاست. و بعد که […]

  • کله‌ات بوی قرمه سبزی می‌داد پدر؟

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    – پدر!– جانم.– جوان که بودی،‌ همان موقع که تازه جوش زدنت تمام شده بود و بفهمی نفهمی مرد حسابت می کردند و آقا می خواندند شده بود کاری کنی که بشود به آن گفت جوان‌سری، یا چه می دانم… کاری کنی که بگویند «کله‌اش بوق قرمه سبزی میده!»– بله کرده بودم. در واقع نه […]

  • دختر کتابی و انجمن یشمی‌رنگ!

    نویسنده: کوثرمودی

    یکی دو ساعتی بین دو کلاس بی‌کار بودیم. توی محوطه‌ی جلوی دانشکده‌ی پزشکی نشسته بودم، درست روی صندلی روبه‌روی تریا. دقیقا یادم نیست چه کسی همراهم بود، اما یادم می‌آید ساکت و خسته نشسته بودیم و به فضای سبز جلوی چشممان نگاه می‌کردیم. گاهی هم غری می‌زدیم که چرا نصف میزان رسیدگی‌شان به دانشکده پزشکی، […]

  • همه چیز‌ رو میشه برگردوند!

    نویسنده: کوثرمودی

    خودش را روی کاناپه کش و قوسی داد و سرش را از تلویزیون برگرداند. به همسرش ‌که کمی آن‌طرف‌تر روی میز کار کوچکش خم شده بود، نگاه کرد. گاهی چیزی روی کاغذ می‌نوشت و گاهی توی لپ‌تاپش.زن با خمیازه و لحنی بی‌تفاوت گفت:_اوومم، چه فیلم قشنگی بود…بلند شد و به سمت شوهرش رفت، دستش را […]

  • دماغ، مقتل مگس

    نویسنده: علی بدیع‌زاده

    ظهر در میان تمام این دل مشغولی ها و نگرانی هایی که از خاطر کارش داشت مگسی مدام دور سرش می گشت و وز وز می کرد. می تاراندش ولی مگر دست بردار بود! معلوم هم نبود که چه خصومت و پدر کشتگی‌ای با بیوک داشت. دستش را بیوک می گرداند مگسک می رفت و […]

  • مزاحم تلفنی آشنا

    نویسنده: محبوبه گلکار

    در اتاقم را که باز کردم هنوز مست هوای دل انگیز پاییز و بوی نم خاک بودم که موقع پیاده شدن از سرویس مشامم را پر کرده بود.در ادامه سرخوشی صبحگاهی به سمت پنجره اتاق رفتم که پشت میز همکارم بود.پنجره را باز کردم و مشغول تماشای حیاط پشتی دفتربودم که مثل جنگلهای متروک و […]

  • دختری با کفشهای کتانی و عروسک ویترین

    نویسنده: محبوبه گلکار

    چهارراه ولیعصر شلوغ بود،اسفند همه جا شلوغ بود.هوا دم مرده‌ای داشت که معلوم نبود از گرمای کم جان خورشید بود یا از سرمای یواش زمستان.حال و هوای اسفند را بیشتر از تعطیلات نوروز دوست داشت.اسفند زندگی جریان داشت و هر جنبد‌ه ای در تکاپو بود.بهار که میشد انگار معشوق به وصال رسیده و تب و […]

  • کرونا مگه تموم شده؟!!

    نویسنده: فرزانه کردلو

    ساعت حدودهای ۹:۳۰ شب بود. احمد داشت کارهایش را راست و ریس می‌کرد تا به خانه برود. همین که از روی صندلی دفتر کارش بلند شد. گوشیش زنگ خورد. از روی تصویر مخاطب روی گوشیش متوجه شد، شیرین همسرش است. گوشی جواب داد و گفت: الو، سلام خوبی؟ شیرین: سلام، ممنونم خودت چطوری احمد جان؟خوبی؟ […]

  • ملاقات با شیطان

    نویسنده: محدثه ظریفیان

      همان روزهای اول که دیده بودمش، در نظرم عجیب آمد. اکثر وقت‌ها در خودش می‌خزید. یک گوشه می‌نشست و سرش را در کتاب فرو می‌برد. موهای فر و خرمایی رنگش از پشت کتاب بیرون می‌زد و هرازگاهی با چشمان درشت و گردش به من نگاه می‌کرد. به گمانم ساکت‌ترین شاگرد این چندساله من بود. […]