تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان دوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • پرستو انصاری / (65)
  • هوشنگ مرادی مجد / (59)
  • ماندانا افشارها / (57)
  • مصیماه / (47)
  • مهرشید قاسمی / (33)
  • هانیه علایی / (24)
  • محمد پارسا / (20)
  • فائزه جعفرپور / (12)
  • ناهید پورصدامی / (12)
  • فرح پایا / (12)
  • رفیق بچگی

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    تا اوجایی که از بچگی به یادم میاد رها همینطوری بود ،آروم و گوشه گیر، کاری به کار کسی نداشت بی سر وصدا برای خودش بازی میکرد . وقتی خونه آقاجون دور هم جمع میشدیم حس میکردم معذبه ، وقتی دایی ازش میپرسید رها تو هنوز زنده ای ؟ آروم و با خجالت میگفت آره […]

  • ایستگاه اتوبوس

    نویسنده: فاطمه شکری

    بارانِ زیبایی می‌بارد. تقریبا تمام لباس هایم خیس شده‌اند. در یک ایستگاه اتوبوس ایستاده‌ و چشم دوخته‌ام به آدم‌هایی که از این سو به آن سوی خیابان می‌دوند. دفترم را قطرات باران کمی خیس کرده‌اند. کوله‌ام را به سمت خودم می‌چرخانم و دفتر را داخلش می‌گذارم. پیرزنی با چتری مشکی از کنارم عبور می‌کند. خمیده […]

  • چگونه برای ضیافت ساعت ۹شب آماده شویم؟

    نویسنده: مریم غروی

    بسم‌الله بلند از سر ریایی گفته و وارد مغازه می‌شود. خانم عبداللهی از جایش بلند می‌شود و سلام و صبح‌ بخیر آرام ولی صمیمانه‌ای را به آقای تمدن هدیه می‌دهد. آقای تمدن، بی‌توجه به موهبت این هدیه، خود را به پشت دخل می‌رساند تا بار دیگر حساب‌کتاب دیروز را مرور کند، مبادا قِرانی در جیبی […]

  • بلوار سرنوشت

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    توی بلوار ایستاده بودم و منتظر بودم؛ چنددفعه ای چراغ راهنما سبز و قرمز شده بود اما پاهایم مرا برای رفتن به آن سوی خیابان و رسیدن به دکه ی روزنامه فروشی محمود آقا باری نمی کردند. معلوم است که امروز روز متفاوتی است چرا که هیچ گاه چنین دکه روزنامه فروشی شلوغ نمی شد، […]

  • به وقت دلتنگی

    نویسنده: سید رضا موسوی

    بنام خدا به جز غم تو که با جان من هم‌ آغوشست مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست چراغ خانه چشم منی، نمی‌دانی؟ که بی تو، چشم من و صحن خانه، خاموشست دلشوره و اضطراب وجودش را فرا گرفته، هر چه سعی می کند بر خودش مسلط باشد، نمیتواند. بغض گلویش را […]

  • هر چیز که برای خود میپسندی، برای دیگران هم بپسند

    نویسنده: هانیه علایی

    صدای زنگ که بلند شد، شاگردها هجوم بردند طرف در. انگار نه انگار تا الان همه سر کلاس آروم نشسته بودیم. از تنه های محکم بچه ها و قدم های محکمشون، میز من که ردیف اول بود مدام تکون می‌خورد. تنها کاری که کردم کیف سورمه ایی جدیدم رو که تازه چند روزی بود خریده […]

  • دوستی ساده ما

    نویسنده: پرستو انصاری

    پشت یکی از میز‌های گوشه‌ی سالن جا‌خوش کردم. مثل کسی که از وطنش غریب افتاده مظلومانه به دور‌وبر نگاه میکنم. تنها چهره‌های آشنای جمع همان دو نفری هستند که در جایگاه اصلی نشستند و اصلا حواسشان به من نیست. تقصیر خودم است. وقتی مثل ندیده‌ها پشت‌سر داماد راه میفتم و اول سر و حتی زودتر […]

  • یکی از ۵۰ نوزاد دزیده شده

    نویسنده: نازنین صفایی

    از من می پرسید چه شد که این حادثه اتفاق افتاد از آن تعجب می‌کنید؟ حق دارید برای خودم هم باور کردنی نیست! زمانی که به عنوان مددکار استخدام شدم، مشغول بررسی پرونده‌های بچه ها بودم که به یک پرونده عجیب برخورد کردم. قبل از تعریف داستان باید بگویم هر بچه ای که به مراکز […]

  • فسخ معامله

    نویسنده: محمد پارسا

    روزی چوپانی گله‌ای گوسفند را برای چرا به دشت برد. هوا خیلی گرم بود. وقتی خورشید به میانه آسمان آمد عطش بر چوپان غالب شد. قمقمه‌اش را در دست گرفت و خود را سیراب کرد. کمی بیش از اندازه خورده بود و باید برای تمام روز جیره بندی می‌کرد. از شانس بدش، یکی از بزغاله‌ها […]

  • خروج از مسیر

    نویسنده: محمد پارسا

    – مواظب باش خانم. + ببخشید. – من عذر می‌خواهم که سر به هوا بودم.می‌توانم کمکتون کنم؟ این دیوید است. یک روز گرم تابستان، زیر باران آتش خورشید تنهایی بیرون رفته بودم. کم پیش می‌آید یک نفر مثل من که به جای دیدن فقط می‌تواند بشنود تنهایی برای قدم زدن به بیرون برود. آن روز […]

  • کر و لال

    نویسنده: محمد پارسا

    روزی یک کر و یک لال در مسیری نشسته بودند. کر گفت: « صدایم چگونه است؟» لال نگاهی به پیرامون خود انداخت و با هیاهو پرنده‌ی روی درخت را نشان داد و با اشاره گفت: « به مانند آن بلبل زیباست.» کر که از فهمیدن صدای دلنشین خود در پوستش نمی‌گنجید به سمت پرنده رفت […]

  • دشت میچلز

    نویسنده: محمد پارسا

    یکی از روزهای گرم تابستان در بین سرخی غروب آفتاب در انتهای دشت میچلز۱، مردی سوار بر اسب به سمت شهر می‌آمد. خون مرد بر کمر و زین اسبش جاری شده بود و بر زمین می‌چکید. مرد نامه‌ای در دست داشت که نوشته‌هایش به رنگ قرمز بود. کلانتر فلچر۲ او را از اسب به پایین […]

  • بعد از زندگی می‌میریم

    نویسنده: زهره زرگر

    دفتر و كتابش را پهن كرده بود میان اتاق، خودش هم پهن شده بود روي زمين و باعجله مشق‌هایش را می‌نوشت. گفتم: “سام! این‌قدر با عجله ننویس. مگه سوار دنبالت کرده؟!” همان‌طور که می‌نوشت، بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد، با عجله گفت: “آخه مهلا الان میاد که با هم بازی کنیم. قبل از رفتنمون می‌خوایم کلی […]

  • همسایه

    نویسنده: الهام داودی

    خانم صولتی از همسایه های قدیم ما بود . آن زمان ، رفت و آمد ها زیاد بود مخصوصا با همسایه ها که یک جورایی از فامیل هم نزدیکتر بودند . بین همه همسایه ها خانم صولتی علاقه ی عجیبی به آمد و شد داشت . صولتی، فامیلیِ شوهرش بود. ما هم طبق عادت به […]

  • کلوپ کرگردن های دراز

    نویسنده: نازنین صفایی

    عصر جمعه بود جورج به طرف سلف غذاخوری میرفت. این هفته روی یه مقاله خیلی سخت کار کرده بود هنوز هم باید چند مورد را بررسی می‌کرد. داشت با خودش فکر می کرد آخر هفته زمان مناسبی برای گذاشتن وقت روی مقاله اش است. در ضمن شاید زمانی داشته باشه با سوفیا کمی دوچرخه سواری […]

  • پیرزن و صحرا

    نویسنده: مریم غروی

    خب، اینم حرفیه! ولی من ترجیح میدادم تو همین خونه بمونم، از خورد و خوراکم می‌زدم بهتر از این بود که بشم توپِ بازی این و اون! صحرامار* این حق ما نبود، نه! ما که اومدیم این خونه نفسای آخرشو می‌کشید، ما زنده‌ش کردیم، ما سرپاش کردیم، حالا این درسته که اینطور کمر به بی‌سرپناهی […]

  • مادرانه

    نویسنده: هانیه مرادی

    مادرانهدختر جوان پشت در اتاق عمل قدم میزد چند بار طول و عرض راهرو بیمارستان را بالا پایین رفته بود و حالا کاملا میدانست سرامیک خاکستریِ راهرو تناسبی با دیوارهای سبز رنگ ندارد و حتی می دانست مهتابی های سقف یک در میان کار میکنند، از حدود سه ساعت پیش تا حالا که برای تکمیل […]

  • شبی کنار پنجره

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    روی تخت دراز کشیده بودم، ساعت حدودا سه نصفه شب بود، زل زده بودم به سقف و آهنگ تو گوشم پلی میشد. گوشی تو دستم لرزید ، یه عکس فرستاده بود بازش که کردم از تعجب تو جام نیم خیز شدم ، پاشدم آروم پنجره اتاقو باز کردم و پایینو نگا کردم . اونطرف خیابون […]

  • یاس دلپذیر

    نویسنده: مصیماه

    شب آرام و خنکی بود. هییت زنجیرزنان در کوچه پیچید و سکوت آن را با نوای مداحی و صدای طبل و زنجیر و سنج شکست. منصور که در مراسم های نذری سال های پیش بی سر و صدا کمک می کرد، امسال که پدرش نبود، احساس می کرد باید جای او را پر کند، هر […]

  • زمین لرزان

    نویسنده: مهتاب جناب

    زمین توی کرمانشاه لرزیده بود و همه‌ی زندگی‌اش دچار زلزله شده بود. هیچ کس به نجات آدم‌ها امید نداشت. اما همه داشتند کمک می‌کردند. قلب کوچک هجده ساله‌اش تاب آوار را نیاورد. راه افتاد توی کوچه پس کوچه‌های بهارشیراز به قدم زدن. سیگار را هم امتحان کرد. فقط می‌خواست خودش را آرام کند. توی سرش […]

  • زن و سایه‌اش

    نویسنده: مهتاب جناب

    ویروس، موذی و بی‌صدا وارد شده بود. معلم‌ها را از کار بی‌کار کرد و بچه‌ها را خانه‌نشین. خوشحال بود که نه معلم است و نه بچه‌مدرسه‌ای. مطمئن بود که اگر سنگ هم ببارد، حتی اگر آن شهاب سنگ به زمین بخورد هم مشتری‌های او سرجاشان هستند. پیرپسرهای تنها. مردهای بیرون شده از اتاق خواب. وقت […]

  • خواب قبل سحر

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از پله های ساختمان متروکه بالا می رفت و من با قدمهایی تند و پی در پی و با حالتی گنگ به دنبالش .صدایش زدم ،در حین رفتن سر برگرداند و نگاهم کرد اما جوابی نداد ؛ مانند مسخ شده ها به دنبالش کشیده میشدم. به پشت بام ساختمان رسیدیم ،دیواری سیمانی دور پشت بام […]

  • بی پدر

    نویسنده: مصیماه

    _ با من بودی؟_ بله که با تو بودم، بی پدری دیگه! سر عموت رو هم خوردی !بدون اینکه بفهمد دارد چه کار می کند سنگی از زمین برداشت و به سمت پسر همسایه پرتاب کرد. بعد به سمت خانه دوید. یک راست به اتاقی رفت و در را بست. ترس و نفرت، تحقیر و […]

  • عشق کلمه ای است سه حرفی!

    نویسنده: دیبا ده مشکی

    عشق، یک کلمه سه حرفی به ظاهر ساده است! اما امان از روزی که سر و کله اش در زندگی ات پیدا شود…آن وقت میفهمی غلط میکنی از روی ظاهر قضاوت کنی! طوری وارد زندگیت میشود که انگار در دلت طوفان آمده!  می آید و یکهو یک ادم دیگر میشوی. به خودت میایی میبینی روی […]

  • آسفالت خیس خیابان

    نویسنده: دیبا ده مشکی

    مرد بعد از اینکه شوفاژ را زیاد کرد و برمی‌گشت تا دوباره روی تخت دراز بکشد, گفت: خدا به دادمون برسه امسال, زمستون هنوز پاییز رو ننداخته بیرون, اینطوری داره برامون شاخ و شونه میکشه! لامصب این خونه ام که هر کاری میکنی گرم نمیشه! زن همونطور که دراز کشیده بود روی تخت, رویش را […]

  • قهرمان

    نویسنده: مریم حسنلو

    از پشت شیشه خنده روی صورتش مشخص بود. اما نه خبری از خرناس کشیدنش است و نه بوی گوسفندی می آید. آرام و بی صدا به سقف خیره شده است حتما دنبال آسمان پر ستاره می گردد ولی سقف سفید اتاق مانعی برای دیدن دریا وارونه می شود. لوله ی خرطومی که از دهانش عبور […]

  • آبگوشتی که خورده نشد

    نویسنده: مریم حسنلو

    کیفم را داخل حیاط گذاشتم. رایحه آویشن داخل حیاط پیچده بود. از بوی آویشن معلوم بود که ناهار امروز آبگوشت مرغ است. آب دهانم راه افتاده بود. آبگوشت های مامان این قدر بوی خوش و طعم عالی داشت که بوی آویشش هر انسانی را مست می کرد. مقنعه خود را روی کیفم گذاشتم و سراغ […]

  • روزی که ناهار دیر شد

    نویسنده: مریم حسنلو

    ترس نگاه کردن به را آینه داشتم. به خود تلنگر می زدم. چرا من زنده ام. سرخوردن اشک هایم را روی گونه ام حس نمی کردم. انگشت های دستم تکان نمی خوردند. آن ها را در باروهای اشتباه و پوچ خود پیچیده بودم. باندهای سفید بخاطر اشتباه و احساس غلطم انگشت هایم را به حصار […]

  • دهکده

    نویسنده: محمد پارسا

    صدای لولای در می‌آمد که بر پاشنه می‌چرخید و ویلیام با عصای همیشگی خود در توری را هل می‌داد تا به ایوان برود و بر صندلی چوبی که دسته‌اش به تازگی شکسته شده بود بنشیند و غروب خورشید را نظاره کند. هنوز آسمان به آن سرخی همیشگی نرسیده بود که نگاه ویلیام را چیزی آن‌سو […]

  • قهر طبیعت

    نویسنده: محمد پارسا

    چشم‌هایم بچه‌های کوچکی که در ساحل می‌دوند را دنبال می‌کند. یکی از آنها در بین راه جدا شده و به سمت مادرش می‌رود. تی‌شرتی آبی با خط‌های سفیدی که از شانه‌ی راستش تا پهلو چپش کشیده شده بود بر تن داشت. در دستش صدفی بود که چند لحظه قبل از لب ساحل پیدا کرد. آن […]

  • بیداری

    نویسنده: محمد پارسا

    یکی از شب‌های سرد زمستان بود. صدایی از ساختمان رو به رو به گوش مارتین می‌رسید. به نظر می‌آمد چند مرد سیاه‌پوش که تفنگی در دست داشتند به دنبال کسی می‌گشتند. صدای قدم‌های آنها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد و مارتین از پشت پنجره داخل کوچه را دید می‌زد. در پشتی ساختمان باز شد و مردی […]

  • رهگذر

    نویسنده: محمد پارسا

    روزی روزگاری در سرزمینی دور، پسری قدم زنان از بین درختان جنگل عبور می‌کرد که در ساحل دختری زیبا را دید و عاشق او شد. روزها در انتظار او می‌نشست تا او را نظاره کند و با قلبی پر از شادی به خانه برگردد. یکی از این روزها صدایی در جنگل به او می‌گفت:  « […]

  • بعد از مرگ شاید مرا گوش دهید.

    نویسنده: مهرآنا

    با بچه ها اخت نشده بودم. تازه به آن ساختمان کوچ کرده بودیم. یک ساختمان ۱۰ طبقه با یک محوطه سرسبز و بزرگ که جان می داد برای فوتبال😜. سر صبح یک گله بچه میریختند توی محوطه و تا نصفه شب سر و صدایشان توی ساختمان بود.🏃‍♂️🏃‍♂️🏃‍♂️🏃‍♂️ یک روز به کله ام زد که بروم […]

  • دلتنگی مادربزرگ

    نویسنده: نفیس

    روبرویش روی صندلی چوبی قدیمی اش کنار میز نشسته بودم. یک دستم لیوان بود و یک دستم شیرینی که سمت دهنم میبردم . پاهایم را آونگی تکان میدادم و حسابی تو عالم خودم بودم. چند دقیقه ای بود با لبخندی که نشان دهنده رضایت کاملش بود نگاهم میکرد.دیگه داشتم شک میکردم که نکنه نباید شیرینی […]

  • خانم حسینی عزیز

    نویسنده: مصیماه

    بین نه تا فرزند پدرش چه اهمیتی داشت چگونگی حضور فرزند هفتم که دختر دوم هم بود. نه ارشد بود نه ته تغاری. نه دردانه دختر بود، نه تک پسر. حالا همین را بگیر و برو. در نزد مادربزرگ که هفت تا بچه داشت و هفتادتا نوه. او چه کاره بود. مخصوصا که مادرش از […]

  • اصغر

    نویسنده: مریم غروی

    دست‌هایش را بهم می‌مالد تا خوب گرم شوند، زیپش کاپشن‌اش را بالاتر می‌کشد و انگشتانش را بار دیگر نزدیک بخاری می‌برد، برای چک کردن میزان گرما یا برای گرم کردن نوک انگشتانش.فرقی نمی‌کند این یا آن. از دور، مرد سفیدپوشی را شبیه به اصغر می‌بیند که دست تکان می‌دهد. +داداش تا یه جایی بیام باهات؟ […]

  • من پسر خوبیم….

    نویسنده: دیبا ده مشکی

    دارم خفه میشم! نفسم به زور بالا میاد. خودش رو محکم پیچیده دور گردنم . بابا پیشم وایساده داره میخنده و میگه چه مار خوشگلی! با خودم فکر میکنم تا حالا خنده بابا رو دیده بودم؟ با صدای جیغ مامان از خواب میپرم. باز رخت خوابمو خیس کردم…بابا حتما دوباره میکشتم! از اتاقم میرم بیرون، […]

  • تنفر بی دلیل!

    نویسنده: دیبا ده مشکی

    ازش بدم می آید! و هر چه هم با‌ خودم فکر میکنم, مینشینم و تحلیل میکنم نمیفهمم چرا! بدجوری این موضوع رفته روی اعصابم…اینکه از این به بعد هر روز باید تحملش کنم به جهنم, اینکه اصلا نمیدانم چرا و کجای کار میلنگد, سیم های مغزم را داغ کرده است. کم بدبختی داریم این هم […]

  • زندانی

    نویسنده: مرضیه نادم

    روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.افکارش مغشوش بود.چند روزی بود درآن مکان بسر میبرد.او به میله هایی که رو به روی چشمانش قرار گرفته بود چشم دوخته بود،گاهی اوقات از آن مکان نفسگیر خسته میشد،روزنامه ای برمیداشت و باخودکاری که در دستش داشت جدول های روزنامه راحل میکرد.گاهی نیز مغزش […]

  • دوست تقلبی

    نویسنده: مهرآنا

    آنا هر روز برایم ایمیل می فرستاد. اولین دوستم توی دوران دبیرستان او بود. با این فقط چند عکس ازش دیده بودم ولی آنقدر دوستش داشتم که به همین چند تا رضایت دهم. مادر از اینکه با دوست شده بودم ، خوشحال بود. حق داشت. به مدت ۶ سال حتی یکبار هم با هم سن […]

  • مامان بزرگ، حواست به خودت هست که دلت شاد باشه؟

    نویسنده: هانیه علایی

    توی همه روزای سال، روز اول سال رو از همه بیشتر دوست داشتم. نه واسه اینکه سال جدید میشه و از این جور فلسفه‌ها.. واسه اینکه کوچیک و بزرگ میومدیم خونه مامان بزرگ.‌ ‌ اصلا یکی از دلایلی که روز اول عید رو دوست داشتم،‌ همین بود. همه خاله‌ها و دایی‌ها با بچه‌هاشون میومدن اونجا.‌‌ […]

  • نقطه متحرک قرمز

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    چند تا بودیم همه رنگ قرمز مثل رز، آبی مثل دریا، سبز مثل برگ های چنار، سفید مثل ابرها، صورتی مثل شکوفه های سیب، خیلی رنگها هر رنگی که بتواند یک چشم کوچک را جذب خود کند و نخ ما ها را محکم در دست های کوچک و لطیف خود بگیرد و ببرد و بخندد […]

  • آقاخان

    نویسنده: الهام داودی

    کاسه به دست، لبه یِ تختش نشسته بودم. آخرین قاشق سوپش را که دادم یک قطره سوپ از گوشه ی لبش سُر خورد و موهای سفید چانه اش را نارنجی کرد. دستم را بردم زیر پیش بندش، بالا آوردم و دور دهانش را تمیز کردم. مثل همیشه چند قاشق آب هم بهش دادم، پیش بند اش را باز کردم و مچاله کردم […]

  • تل سفید

    نویسنده: سحر ایمانی

    خواب دیدم خانه ای خریده ایم. درش کوبه ای بود . در سرسرای ورودی اش پرده گل گلی را که کنار می زدیم . تا چشم کار می کرد حیاط بود و گلدانهای صورتی . حوضی داشتیم پر از ماهی قرمز . کنار شیر آبش کتانی مشکی رنگ و رو رفته برادرم و هندوانه ای […]

  • آرزوی من

    نویسنده: سحر ایمانی

    میگویم« هوا » مینویسد « حوا » دلم نمیآید غلط بگیرم . با این کلمه ششمین غلط املایی در یک صفحه است . حق میدهم به او از ۹ ماه تحصیلی فقط‌ ۲ ماهش بوی عطر نارنگی ته کیف ، کتابهای تا نخورده ، نون و پنیر تبریزی را دیده بود. آرزوهایش با من فرق […]

  • خواب

    نویسنده: معبود حقیقت ثابت

    با ترس و اضطراب از خواب می‌پرم. توی تاریکی صدای بریده بریده‌ی نفس‌هایم را می‌شنوم که برای یک جرعه هوا تقلا می‌کنم. نگاهم روی سقف تاریک قفل می‌شود. خون داغ می‌تپد زیرپوست صورتم و نبضم به پرده‌ی گوش‌هایم می‌کوبد. پای راستم مثل یک شاخه‌ی خشکِ سرمازده از پتو بیرون مانده. مچ پایم، درست همانجایی که […]

  • تنگ کوچک من

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    وسط موج بودم، صدای حباب ها توگوشم می پیچید، نوای دیگه ای هم بود، آرومم میکرد، زیر اب صداها یه جور خاص هستن، یه جور گنگ، یه جورایی که انگار میون صداها حباب میترکه،یه جور که انگار تو گوشت پر آب میشه و صدا رو باخودش نگه میداره، صدای دیگه ای هم بود این صدا […]

  • عشق در زمان کرونا

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    میخواهم از چشمانی بنویسم که تنها میتوانستم ببینم. زمان کرونا بود و نیمی از صورتش را هنگام بیرون آمدن با ماسک می پوشاند، اما تنها چشمانش برای دیدن کافی بود… نمیدانم چرا تمام این مدت متوجه چشمان زیبای دختر همسایه ی کناریمان نشده بودم، صحبت را معنا به هیزی و نگاه های هوس آلود نگیرید،هیچگاه […]

  • آزمون زجر

    نویسنده: پرستو انصاری

    با صدای جیغ و داد مامان از خواب بیدار می‌شوم و با چشمانی نیمه‌باز و شانه هایی افتاده روی تختم می‌نشینم. مامان طلب‌کارانه بالای سرم ایستاده و با چشمانی که رنگ تهدید دارد نگاهم می کند. -مگه تو کنکور نداری ذلیل مرده؟ بی‌حس نگاهش می کنم و درحالی که خمیازه‌کشان و خرامان و خسته از […]

  • جان‌پناه

    نویسنده: پرستو انصاری

    بالای جان‌پناه پشت‌بام ایستادم و دستانم را مثل یک پرنده از دو‌طرف باز‌کرده‌ام. باد از لابه‌لای موها و آستین لباسم حرکت میکند و من را شبیه یک پرچم به اهتزاز درآمده میلرزاند. از بچگی عادت کرده‌‌ام که هر‌وقت غم و ناراحتی بر دلم سنگینی می‌کند، به پشت‌بام خلوت و دنج خانه پناه بیاورم و غصه‌هایم […]

  • علی

    نویسنده: عاطفه عطایی

    سوالم این بود که، در زندگی چه باید کرد؟؟؟ وقتی میگویند زندگی، منظورشان دقیقا چیست؟ تا حالا شده یک نفر از شما بپرسد، منظورتان از زندگی را زندگی باید کرد چیست؟؟؟ همیشه برایم در ریز ترین کارهای زندگی سوال وجود داشت… چطور بخوابیم بهتر است؟ چطور ببینیم؟ آیا من انسان نرمالی هستم؟ راستی چطور بخوریم؟ […]

  • ماه پشت ابر می ماند

    نویسنده: مصیماه

    بالاخره نوبتش شد. ولی حواسش نبود _بفرمایید اقا نوبت شماست هول بلند شد و دستش را در کیفش کرد و مدارکی را از این جیب و آن جیب درآورد و همان طور پراکنده به دست خانمی که صدایش زده بود داد. زن مدارک را بالا و پایین کرد و بعد سرش را بالا آورد _ […]

  • آشتی دربرزخ

    نویسنده: مصیماه

    هفده سال بود که باهم قهر بودند. نه از این قهرهای معمولی‌. که دو نفر فقط سلام و علیک شان را باهم قطع کنند. به خاطر اختلاف این دو نفر، کل طایفه دو دسته شده بود. نه رفتی نه آمدی. چه وصلت ها که به هم خورد. کسی جرات نمی کرد به خانواده‌ی طرف سلام […]

  • جنس سوم شدن

    نویسنده: مصیماه

    کل راه بانک تا محل کارم را با حالتی شبیه دو طی کردم. و البته با استرس جانکاه نسبت به وضعیت پسرم که الان بدون من چه می کند. همین تشویش و نگرانی حسابی حواس پرتم کرده و در هرجایی چیزی جا می گذارم. مثلا دو روز تمام به جلسه مهمی که در پیش دارم […]

  • تخت شماره ی هفت…

    نویسنده: محمد سبزی خوشنام

    _آقای صادقی!صادقی! _بله؟ _بلند شو، باید قرصاتو بخوری همچنان که دارم به پرستار نگاه می کنم که بیمار هایش را بیدار می کند تا قرص هایشان را بخورند، به این فکر می کنم که ای کاش من به جای یکی از این مریض ها می بودم مثلا به جای همین مریض تخت هفت؛ صادقی،که با […]

  • خاموشی

    نویسنده: پرستو انصاری

    سرم با برسی حساب های مالی گرم‌ بود که خیلی ناگهانی برق شرکت قطع شد و سیستمم پرید. صندلی‌چرخانم را حرکتی می‌دهم و از پشت میز چوبی و زوال‌درفته بلند میشوم تا بروم و علت قطعی برق را بپرسم. صدای جیغ خفه و زنانه‌ای دستم را در چند سانتی دستگیره‌ی آهنی متوقف میکند. به سمت […]

  • قرنطینه

    نویسنده: سحر ایمانی

    افتاده ام روی فرشی که تا امروز ۲۳۴۵ گل قرمز و ۴۳۶ گل آبی دارد بالایش زنی در حال رقص است و مردی برایش دل میبرد. تکیه داده ام به پشتی قرمز کاشان که ۳۰۶ گل بنفش دارد . صدای مادر را میشنوم که به پدر قرص میدهد . من افتاده ام اینجا آسمان  ابری […]

  • همه چیز را درست خواهم کرد…

    نویسنده: محمد سبزی خوشنام

    از پله‌ها پایین می‌آید چهره درهم فرورفته اش بخوبی نشان می‌دهد که مجموعه ای از تمام حالات بد انسانی را دارد تحمل می کند؛خشم نفرت، ناراحتی،احساس گناه و… فامیل هایشان رفته بودند چند ساعتی می‌شد منتظر رفتن آن‌ها بود این که می‌ترسید با آن‌ها روبرو شود یا خجالت می‌کشید را خودش هم نمی‌دانست.چند ساعت تمام […]

  • یک پاکت سیگار وینستون

    نویسنده: تینا

    تمام اموالم روی زمین ریخته بودند. دست و پایم درد می­کرد. نمی­توانستم ازجایم بلند شوم و آن­ها را توی کیفم بگذارم. او با کفشهای نظامیش نزدیک شد.سنگین قدم برمی­داشت. نتوانستم صورتش را ببینم. نور خورشید چشمانم را می­زد. و دستم روی شن­های داغ می­سوخت. نزدیک­تر آمد. پاکت سیگارم را برداشت و با تمام سیگارهای وینستونش […]

  • ظرف پفک

    نویسنده: محمد وحیدطاری

    «چاییت رو ریختما، سرد شد. بیا بشینیم دوباره «چاکلت» رو ببینیم. می‌دونم ۶ بار دیدیم، اما باز ببینیم که تو ذهن‌مون قوام بگیره. می‌دونی! هنوز برای من جا نیفتاده. سر راه اون ظرف پفکم بیار». زد زیر خنده و دستش رو تا مچ برد توی ظرف تخمه‌ی بیاتی که ۵ ماه پیش خریده بود و […]

  • ژاکوبن روبسپیر

    نویسنده: مریم غروی

    ۲۸ ژوئیه ۱۷۹۴ چندباری پلک باز و بسته می‌کند تا چشمش به آفتاب عادت کند. با چشم‌های بسته، دست چپش را در راستای افق دراز می‌کند تا بار دیگر جای خالی آنکه سال‌هاست از نظرها غایب است را حس کند که دستش در فضای خالی سمت چپ تخت یک‌نفره‌اش با جاذبه همراه ‌می‌شود. دستش را […]

  • سیاره ی من

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    پاهایم را روی زمین گذاشتم حیرت آور بود دیدن آن حجم از موجودات کوچک سبز رنگ که از داخل خاک سربیرون آورده اند، سرم را بالا آوردم و چشمان درشتش را نگاه کردم ،لبخند زد و گفت: هنوزاصل ماجرا را تماشا نکردی ،کمی پیاده روی کردیم حس راه رفتن میان این موجوداتی که گیاه نام […]

  • تقدیر

    نویسنده: مرضیه نادم

    هوا آفتابی بود و خورشید نورش برفضای پارک گسترانده بود. حلما، روی نیمکت پارک نشسته بود و رفت وآمد آدمایی را،که از آنجا عبور میکردند زیر نظر داشت. قطره اشک هایی که که چشمان او بر گونه اش سرازیر میشد ،او را از درون میسوزاند و براعماق وجودش رخنه میکرد.گاهی اوقات با خود فکر میکرد:آیا […]

  • شهربانو

    نویسنده: مسعود اکبری

    بی بی در حالی که دیگ برنجی را خالی می کرد با صدایی بلند که کمی با تندی آمیخته بود،گفت:«دخترا زود بیایین اینجا کارتون دارم.» بی بی دو دختر داشت.دختر کوچکتر که کمی بیشتر از هفت سال سن داشت نامش شهربانو بود.دختری بود لاغر اندام با صورتی گردکه همیشه لبخندی بر لبانش نقش بسته بود. […]

  • شیدا

    نویسنده: طاهر علیزاده

    صحنه داخلی. آپارتمان حسینا. شب.خانه کاملا روشن با چراغهای خانه صحنه تصویر بسته از صورت حسیناست. در خواب عمیق. چشمانش زیر پلکهای بسته به این سو و آنسو می‌چرخد. ناگهان باز می‌شود. همراه با نفس نفس زدن. از خواب میپرد. دوربین از چهره دور می‌شود. حسینا بر روی مبل یکنفره نشسته است. در خانه ای […]

  • پستچی خدایان

    نویسنده: طاهر علیزاده

    یولا چمدان قدیمی اش را باز کرد. این چمدان بعد از مرگ شوهرش به او هدیه شده بود بعد از مرگ شوهرش، او سفارشات و سوغاتی های همسایه ها را از شهر میگرفت و برایشان میآورد. آنها هم هوایش را داشتند و در گذران زندگی به او کمک میکردند. همه سوغاتی ها و سفارشها براحتی […]

  • نزدیکتر از رگ گردن

    نویسنده: طاهر علیزاده

    – مصطفی! ندا از آسمان سیاه آمد. با صدایی گرم ولی نه چندان مهربان. چشمان مصطفی بخاطر پر از غبار بودن فضا، جایی را نمیدید. انگار در دشتی از شن و ماسه های داغ، طوفانی وزیده باشد. ابتدای روز که از خواب بیدار شده بود هزاران نفر اطرافش بودند. هرکس به سمتی میرفت. اکنون اما […]

  • آرایشگاه روی پیت!

    نویسنده: سید رضا موسوی

    اون موقع ها که ما مدرسه میرفتیم ، سختگیری زیادی برای کوتاه بودن موی سر پسرها وجود داشت. مدرسه که نبود، پادگان بود. حرف مدیر و ناظم هم درست مثل دستور فرمانده لازم الاجرا و تخطی از اون عواقب سختی داشت. سال ۶۶ ، کلاس چهارم دبستان بودم، مدرسه ما تو روستای باریکرسف ، یکی […]

  • آقا خان

    نویسنده: الهام داودی

    کاسه به دست، لبه یِ تختش نشسته بودم. آخرین قاشق سوپش را که دادم یک قطره سوپ از گوشه ی لبش سُر خورد و موهای سفید چانه اش را نارنجی کرد. دستم را بردم زیر پیش بندش، بالا آوردم و دور دهانش را تمیز کردم. مثل همیشه چند قاشق آب هم بهش دادم، پیش بند اش را باز کردم و مچاله کردم […]

  • کوچه‌ی کنار دریا

    نویسنده: مریم غروی

    خسرو، در حد فاصل عبور ماشین سی‌و‌دوم و سی‌و‌سوم از ما فاصله گرفت و درحالیکه لبخند آمیخته به خیالی بر چهره داشت، دستش را سرگرم موهای پر پیچ و تابی کرد که حالا به قدری زیاد شده‌اند که دوست دوران ابتدایی‌اش او را به یک وعده پیرایش، در پیرایشگاه خودش، دعوت می‌کند. +ولی رشت هم […]