تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان دوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • پرستو انصاری / (63)
  • ماندانا افشارها / (57)
  • هوشنگ مرادی مجد / (56)
  • مصیماه / (47)
  • مهرشید قاسمی / (33)
  • هانیه علایی / (24)
  • محمد پارسا / (20)
  • فائزه جعفرپور / (12)
  • ناهید پورصدامی / (12)
  • فرح پایا / (12)
  • بیرون هیچ خبری نیست!

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    همش دروغ بود، حرف‌های مادرم را می‌گویم، می گفت به دنیا که بیایی صبح‌ها با آواز پرنده ها از خواب بیدار می‌شوی، فصل بهار فصل رسیدن شکوفه‌هاست ، سبز شدن درخت هاست، من نمی دانستم درخت و شکوفه و پرنده چیست مادرم تک تک برایم توصیف کرده بود و مدام تکرار می‌کرد شنیدن کی بود […]

  • برای همیشه

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    در اتاق نشسته ام و به لباس محیا دکمه میدوزم . محیا و نفس توی اتاقشان مشغول بازی اند خواهرم همیشه میگوید:« این بچه ها به تو شبیهن آروم میشینن یه گوشه اتاق و برای خودشون بازی میکنن» . خواهرم پشت چرخ نشسته و من هم وسط اتاق ولو شده ام و سوزن ونخ بدست […]

  • هیولاها

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خدابا صدای بلند صداش کردم.به طرفم چرخید.قدمهام و سریع تر کردم و محکم توی صورتش کوبیدم.با جیغ خفیفی روی زمین پرت شد و همه دور و برمون جمع شدن.بی توجه به حرفهایی که آدمای دور و برمون میزدن غریدم: میریم خونه، اونوقت بهت میگم چند چندی.به سمتش حجوم بردم که چند نفر دستام […]

  • نَمور

    نویسنده: پرستو انصاری

    خیره‌ی چشمان آبیش می‌شوم.-آخه نه مداد دارم نه دفتر.لبانش را یک‌وری میکند و دست به کمر روبه‌رویم می‌ایستد.-با یه تیکه زغال، رویه ورق پاره هم می‌تونی.لج می‌کنم و سرم را به سمت دیوار می‌چرخانم.-این کارا دل خوش میخواد.پوزخند میزند و یک قدم نزدیک میآید.-دل خوش؟! اگه دیکنزم دل خوش داشت هیچوقت دیوید کاپرفیلد و الیور […]

  • خواب آسمانی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    مسافرین محترم پرواز سیصد و….. ماهان به مقصد بانکوک جهت سوار شدن به گیت شماره …. مراجعه فرمائید. برای دومین بار این جمله در بین سر و صدا و ازدحام جمعیت شنیده شد به سرعت به سمت گیت اعلام شده حرکت کردیم .شوق سفر یک طرف استرس پرواز یک طرف .از لحظه ورود به هواپیما […]

  • جسارت

    نویسنده: هانیه علایی

    همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد. اصلا توقعش رو نداشت. دیدن اون بعد از این همه مدت، شبیه معجزه بود.  چند سالی بود که ندیده بودش، ولی با همه این حرفا، حسابی زیباتر شده بود. نمیتونست یا نمیخواست باور کنه که خودشه. هم قدش بلندتر شده بود و هم صورتش کمی پر تر. ولی امان […]

  • کیک دوطبقه !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    پاي سيب ها را از داخل فر درمي آورد . گرماي هواي كافه و حرارت داخل فر ، عرق روي پيشاني اش نشانده . كلافه دستش را روي پيشاني مي كشد .  – آقا رحمت پس كولر چي شد ؟ به خدا مُردم از گرما ! صداي آقا رحمت از آن پشت ها مي آيد […]

  • دنیای بی رحم

    نویسنده: آفاق یاسمی

      زهره باشادی وصف ناپذیری اشپزی می کرد وباذوق وشوق خاصی وسایل راداخل سبدمی چید  ساعت دونیمه شب بود که کارش تمام شدوبدون اینکه احساس خستگی کند روی تختش درازکشید ویعدازدقایقی به خواب رفت سکوتی سنگین فضای خانه رادربرگرفته بود  رضا خودشواینطرف وانطرف کرد به زورخوابش برد صبح زهره قبل ازهمه بیدار شدووسایل صبحانه رواماده […]

  • حواس پرتی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    یک هفته ست که مامان همه رو به سیخ سرخ کشیده چرا ؟؟ چون آخر هفته مهمون داره .اونم چه مهمونی .رئیس اداره رو شام دعوت کرده تا به قول خودش از زحماتش قدردانی کنه .مدیونین فکر کنین قضیه چاپلوسیه اصلا و ابدا . مامانو اینکارا ؛ امکان نداره . و اما برای برگزاری مراسم […]

  • دلخوشی های مادرانه قسمت اول

    نویسنده: ماندانا افشارها

    قدیما به دلایل کاملا نا معلوم دچار کمر دردهای وحشتناکی می شدم که حتی اپسیلون جابه جایی واسم مقدور نبود .عکس و آزمایش و ام آر آی نشون میداد که هیچ مشکلی نیست اما دردها حکایت دیگه ای داشت.خلاصه همونطور که میگن هر آنکس که درد دهد دوا هم دهد …..🤔🤔 نه ببخشید هر آن […]

  • و تو چه می دانی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    قرار بود ی تولد عالی واسه یکی از دوستان عزیز برگزار کنیم .طبق معمول همه کارها رو به عهده گرفتم تهیه هدیه ، رزرو جا ، سفارش کیک و سایر کارها.یا کاری رو قبول نمی کنم یا اگه قبول کنم باید دقیق و درست و بهترین باشه واسه همین فشار زیادی رو خودم میارم .همیشه […]

  • غول بی شاخ و دم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    من و مهشید از بچگی باهم بزرگ شدیم ؛ حتی مدرسه هامونم یکی بوده یعنی همکلاسی بودیم. دختر خوب و درسخونیه. پدرش،تو شرکت بابا کار میکنه ؛راستش راننده باباست.بابا همیشه از آقا محسن و خوبیاش تعریف میکنه میگه تا حالا انسانی به صداقت آقا محسن ندیدم .واسه همین مورد اعتماد شه؛ خیلیم مورد اعتماده تا […]

  • شکست پیروزمندانه‌ی عشق

    نویسنده: مصیماه

    تلفن خانه زنگ خورد. این مهم نبود. مهم این بود که مادرم وقتی تماسش تمام شد نمی‌خواست چیزی بگوید. با نگاهی که به جمع کرد، حس کردم آدم مزاحم من هستم. چیزی هست که من نباید بدانم. ولی همین بیشتر کنجکاوم می‌کرد. خواهرم با سوالی که سوال همه‌ی ما بود، مادرم را به حرف آورد_ […]

  • صد من، یک غاز!

    نویسنده: زهرا رحمانی

    همسایه ها به ردیف نشسته بودند روی چهار پایه های پلاستیکی و چوبیشان و گرمِ حرف، به پیاده هایی که تک و توک از کوچه رد می شدند نگاهی می انداختند. مهتاب سر کوچه که رسید، از تاکسی پیاده شد. خودش را جمع و جور کرد و نسخه های دکتر و آزمایش ها را چپاند […]

  • دل شکسته

    نویسنده: فرح پایا

     

  • ماجرای خرگوش کتاب قصه وپسرک داتنگ

    نویسنده: فرح پایا

    خرگوش کوچولو عروسک مخملی اتاق از بالای کمد به ارتین که تازه خوابش برده بود نگاه می کرد . مادرش با هزار زحمت بعد از خواندن چندتا کتاب داستان وجواب دادن کلی سوال به پسرکش اورا خوابانده بود . ارتین این روزها کسل بود تقریبا سه ماه بود که ازخانه بیرون نرفته بودند کسی هم […]

  • حکایت مرد عطار

    نویسنده: فرح پایا

    اقا سید محسن تو بازار قیصریه میدان شاه سابق با امام فعلی دراصفهان عطاری داشت . سالها بود که این مغازه اینجابود پنجاه سال شایدهم بیشتر کسبه بازار، قدیمی ترها میگفتند شغل ابا واجدادش این بوده البته نام فامیلش هم گواه همین قضیه بود. حاج محسن فلفلیان… خودش تعریف میکرد که اولین بار فلفل را […]

  • دل شکسته

    نویسنده: فرح پایا

    صبح با سرگیجه وسردرد از خواب ییدارشد . رفت به سمت اشپزخانه اب کتری را عوض کرد عادتش بود هرروز باید با اب تازه چای درست میکرد دکمه کتری برقی را زد دید قوری پراز تفاله چایی است معمولا شبها بعداز خوردن چای قوری رامیشست وخشک میکرد می گذاشت روی کتری تفاله گیر قوری را […]

  • قهرمانی که هیچ وقت مدال نگرفت

    نویسنده: فرح پایا

    اتوبوس توی ترمینال ایستاد . مسافران پیاده شدند ، هواسردبود سرمای زمستان با مه صبحگاهی وهوای دودالود شهرتهران گیج کننده بود، ازبیرجند تا تهران با اتوبوس حدود بیست ساعت راه بود . از دیروز صبح که ازخواب بیدارشده بود تا ظهر که حرکت کرده بود فرصت نکرده بود حتی غذا یی بخورد. لقمه ای که […]

  • اننه یحیا

    نویسنده: فرح پایا

    هوا دم کرده بود ظهر وسط تابستون؛خسته از سگ دو زدنهای روز ؛وسط اتاق ولو شده بود سقف اتاق کوتاه بود هوا توش خفه میشد بادبزن حصیری را تودستش میتابوند چرتش میبرد؛ هوانگاربیخ خرش ،را میگرفت راه نفسش را میبست خیس عرق میشد بلند میشد مینشست، پته دامن کرباسش و میگرفت به سمت صورتش مثل […]

  • اب بازی

    نویسنده: فرح پایا

    سال اخر دبیرستان بودیم اخرهای خرداد ماه بوددوروزهای اخر کلاس وپایان روزهایی که با دوستان وهم کلاسی ها میگذروندیم بهترین دوره زندگی امان بود ان روزها. بعداز امتحانات معلوم نبود چی پیش میاید ی؛ تقدیر ؛ سرنوشت .از سال اول دبیرستان من وسهیلا وپروین باهم بودیم به مالقب سه تفنگدار را داده بودند بعضی معلم […]

  • رفیق روزهای خوب

    نویسنده: هانیه علایی

    توی دوران راهنمایی و دبیرستان بهترین دوستهای هم بودیم. اینقدر اخلاقامون به هم شبیه بود که هر کی ما رو با هم میدید، فارغ از تفاوتهای ظاهری، فکر میکرد با هم برادریم. خیلی خوب هم رو میفهمیدیم. تا اینکه با رفتن به دانشگاه و پیدا کردن شغل، از نظر فیزیکی از هم دورتر شدیم اما […]

  • او پُر از قصه بود !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    هربار كه مي آيي و روي همين صندلي مي نشيني ، امكان ندارد كه اين كتاب را ورق نزني . لمس ورق هایش مثل آرامبخش است برایت … – آن غریب شهر سربالا طلب گفت می خسپم در این مسجد بشب  مسجدا گر… صدای کشیدن صندلی کناری حواست را پرت می کند .   – […]

  • فرمالین

    نویسنده: پرستو انصاری

     روپوش سفید را از کیفم بیرون میکشم. لبخند تلخی میزنم. موقع خریدنش خیلی ذوق داشتم اما حالا نمی‌دانم دقیقا کدام هورمون کوفتی ترشح شده که یخ کردم، شبیه کسی که پشت در غسالخانه ایستاده و منتظر است غسال برای دیدار آخر اذن دهد تا داخل شود و آخرین خداحافظی را با عزیزش بکند.بقیه بچه‌ها با […]

  • چندرقمی‌های لعنتی

    نویسنده: مصیماه

    هن و هن کنان سوار تاکسی شد. از در خانه ی پلاک یکصد و بیست و چهار تا سر کوچه‌ی بیست و پنج را دویده بود. خیس عرق بود. در حالی که تاکسی در طول خیابان بیست متری با عجله پیش می‌رفت، او در ذهن خودش به بانک و رییس بانک و کارمند آن و […]

  • تهران و خونه های قدیمیش

    نویسنده: هانیه علایی

    خونه ما جز معدود خونه هایی بود که با اینکه خیلی قدیمی بود، هنوز خراب نکرده بودن و تبدیل به خونه های کوچیک نوساز نشده بود. شاید دلیلش هم پدرم بود و یکی دیگه از همسایه ها به اسم آقا عباس که هر دو مالک بودن و با هم توافق داشتن که ادم دلش توی […]

  • دیوانه از قفس پرید

    نویسنده: مصیماه

    “صمد گاگول” مُرد. وقتی برادرم این خبر را که در کانال‌های خبری محلی دیده بود، ضمن اینکه به همه‌مان اعلام کرد، بسیار از انتشار وسیع خبر تعجب کرده بود_ ببین تو رو خدا، همه جا فوت صمدگاگول رو تسلیت گفتن! علت مرگ؛ ایست قلبی! آخه این که از دنیا چیزی بارش نبود، چی شده که […]

  • پارک معنا

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    تکه های ابرنیمی از خورشید را پوشانده بودند وخورشید نمیتوانست تماما پرتو افشانی کند ، نسیمی خنک می وزید و با خود بوی دلنشین یاس را به همراه می آورد.عشق درگوشه ای از پارک روی تاب نشسته بود و با کشیدن پایش روی زمین، تاب را آرام حرکت میداد ، از اینکه ساعاتی قبل با […]

  • شیرین‌ترین گیلاس‌های روی زمین!

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    یادت هست ترسیده بودی، دوست داشتی بروی از سوراخ کوچکی که روی درِ باغ ایجاد شده بود باغ را تماشا کنی، حسن هم دنبال تو آمده بود، قرار نبود که بیاید اما آمده بود، می خواستی ماجرا را برای مادربزرگ که در بستر بیماری بود تعریف کنی، قرار بود تعریف کنی که بهار امسال چقدر […]

  • مامان عاشق

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خدادیدنشون سخته…نزدیکشون بودن سخت تر…خیلی سعی میکنم وقتی میبینمشون عادی رفتار کنم، اما خیلی موفق نیستم.حتی گاهی بی اختیار دلسوزیم تو صورتم موج میزنه و به طرف میخوره.اونم همینطور بود.وقتی همه ی پسرها جلوی مدرسه در حالِ دید زدنِ دخترا و تیکه پروندن بودن، اون مشغولِ پهن کردنِ جنساش بود.یک ماه بیشتر نتونستم […]

  • یخچال

    نویسنده: پرستو انصاری

    از همان اول مشکوک میزد. کم حرف بود و همان دو سه جمله‌ای که می‌گفت را هم نمی‌فهمیدیم. تیپ و قیافه‌‌اش هم به ما نمی‌خورد. پر مو بود و چشم سبز. همین لباس‌های راه راه آبی جوری روی تنش می‌نشست، که آدم خوشش میامد. اینقدری تافته‌ی جدا بافته بود که سریع با میثم هم رفیق […]

  • باشگاه سر کوچه

    نویسنده: پرستو انصاری

    پتو را بغل گرفته‌ام و از پهلوی راست به چپ تغییر موضع می‌دهم. در مرحله‌‌ای از خوابم که هم صدا‌های بیرون اتاق را می‌شنوم و هم در عالم رویا سیر می‌کنم. می‌خواهم با قسمت بالایی پتو گوش راستم را پوشش دهم و خودم را به عالم خواب بسپارم که تلفنم شروع به آواز خواندن می‌کند. […]

  • سایه ی خدا !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    كاسه را نگه ميدارم زير ملاقه . مامان لب مي‌گزد و خانم جان مي خندد .  – ميدونيد كه عاشق شله زرد خانم جانه ! خانم جان سومين ملاقه را خالي مي كند داخل كاسه : نوش جونش مادر . يه طوري ريختم كه دوتايي بخوريد. حواسم هست كه هر سال لب نميرني تا خودش […]

  • از زاویه چشمهای من

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    کافه خلوت بود ، سجاد اکثر مواقع برای نشستن طبقه ی بالا را انتخاب میکرد؛ بخاطر شلوغ نبودن و دنج بودنش . روی صندلی چوبی خوش فرم نشسته بود و دستانش را روی میز به هم قلاب کرده بود ، نگاهش به سمت در شیشه ای کافه بود از جایی که سجاد نشسته بود کاملا […]

  • دلخوشی های دوست داشتنی من

    نویسنده: ماندانا افشارها

    امروز باید ی تکونی به خودم و البته خونه بدم .همه جا رو خاک گرفته البته خاک کسالت . آدم از بیکاری بیشتر خسته میشه انگار . امروز ۱۰۵ مین روزه حبس خانگیه خود خواسته منه. نمی خواستم اینجوری باشه اما مجبور شدم .اونم به خاطر یه موجود میکروسکوپی که معلوم نیست تا کی قراره […]

  • دوست پدرم!

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    یادم میاد پدرم دوستی داشت به اسم رَبعلی، یک مرد تقریباً میانسال، لاغر اندام با پوستی که معلوم بود از بس زیر آفتاب مانده است سیاه شده. شغل اصلی‌اش کشاورزی بود. بعضی روزها که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم، می‌دیدم توی اتاق نشیمن با پدرم نشسته اند و او دارد ماجرای زمین‌های کشاورزی و دعواها […]

  • آقاجون راست میگفت : بهم رحم داشته باشید

    نویسنده: هانیه علایی

    یه خانواده بزرگ داشت با کلی نوه و نتیجه. همه خانواده به غیر از خانمش، آقا جون صداش میکردن. فرقی هم نداشت که فامیل باشی یا غریبه. برای کوچیک و بزرگ اقاجون بود. حتی اهالی محل هم آقا جون صداش میکردن. یه جورایی ریش سفید محل به حساب میومد و هر کی از هر جایی […]

  • نی نیِ من

    نویسنده: عاطفه عطایی

    بسم الله الرحمن الرحیم ۱۳۹۹/۳/۱۸ شش روز از تاریخی که باید پریود می شدم گذشته. نمی‌دانم نطفه ای در درون من است یا نه. می‌خواهم برای کسی که شاید در من در حال رشد و شکل گیریست نامه ای بنویسم. سلام. سلام. هوا گرم است، این را از شدت نوری که از پنجره می‌تابد می‌گویم. […]

  • یه تیکه کیک

    نویسنده: پرستو انصاری

    سرم را به شیشه تکیه می‌دهم. ترجیح میدهم پنجره‌ بالش زیر سرم باشد تا اینکه بخواهم اهرم سیاه را هزار بار در خلاف جهت عقربه‌های ساعت بچرخانم و رورنه‌ای بسازم برای جریان این هوای جهنمی و گرم. تشویش و بیچارگی به قدر کافی مغزم را به بازی گرفته و حسگر‌های دماغم نسبت به این بویِ […]

  • مگه یه ادم چند بار زندگی میکنه؟

    نویسنده: هانیه علایی

    خیلی وقتها به زندگی موازی فکر میکنم توی اون زندگی موازی، من دیگه ادم اینقدر پر مشغله ایی نیستم. بیشتر برای خانوادم وقت میذارم و کارهایی رو انجام میدم که دوست دارم.   توی دنیای موازی، رفتم توی بازار رشت، از عطر میوه های تازه مستم و با چشمام میون اون همه رنگهای طبیعی، دنبال […]

  • من می توانم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    تصمیم گرفته بود پیروز میدان باشه به هر قیمتی .رقیب قَدَر بود و بد قلق همیشه تو مسابقات عادی با کلی اختلاف بازی رو واگذار می کرد. بنابراین باید هوشمندانه بازی می کرد.اونروز صبح وارد سالن شد پر از انگیزه بود و پر از انرژی. دو سالی بود وارد تیم پیشکسوتان بدمینتون شده بود اما […]

  • دل‌پاک= دل‌خون

    نویسنده: مصیماه

    برگشت و عقب را نگاه کرد. تا جایی که چشمش می‌دید چیزی روی زمین نبود. ولی زمین خاکی بود و پستی و بلندی داشت. برای اینکه زودتر برسد، از زمین‌های خالی روبروی خانه‌شان که بیابانی یک‌سره بود، آمده و حالا مجبور بود برگردد و دنبال تل سر دخترک بگردد. با یک دست پلاستیک سیب‌زمینی و […]

  • از کویر تا بازار، قسمت اول و دوم

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    از کویر تا بازار قسمت اولبا داماد دایی تلفنی صحبت کرد ، دلش می خواست کویر را بکر ببیند و دست نخوردهقرار جمعه را گذاشتند ، داماد دایی گفت دایی و ذبیح داماد دیگر دایی را نیز بیاورد ، با دوستش در شهر نیز قرار گذاشت ، قرار شده بود جمعه ظهر در کویر در […]

  • بالهایی که باید کباب میشدند

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    نزدیکای ظهر با مامان نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم البته ازونجایی که برنامه جالبی نداشت من با فلشم فیلم گذاشته بودم که ببیینیم . من پامو انداخته بودم روی اون یکی پام و داشتم واسه خودم تخمه میخوردم که زنگ در رو زدن، اول به روی خودم نیاوردم ولی بعدش با نگاه مامان مشتمو […]

  • پتروشیمی

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از کارخونه برگشتم خیلی خسته بودم دلم یه دوش آب گرم میخواست ،کلید و تو در چرخوندم و در رو به سمت داخل هل دادم ، همه جا تاریک بود و ساکت صداکردم:« خانومم؟ کجایی؟» جواب نداد ترسیده بودم رفتم برم سمت اتاق که صدای جیغ و هورا همزمان شد با روشن شدن خونه ، […]

  • پراید نوک مدادی اسپرت

    نویسنده: پرستو انصاری

    باد ملایم گوشه‌ی شال قرمزت را به بازی گرفته. ساعت طلایی و برق‌برقی‌ات اول از همه مشکوکم کرد و بعد که عینک آفتابی بزرگت را برداشتی، به یقین رسیدم خودت هستی، رفیق گرمابه‌ و گلستانم. می‌خواهم ماشین را از دست چپ خیابان به جنبش در بیاورم و از اولین دور زنی که می‌بینم سر این […]

  • قضاوت

    نویسنده: ماندانا افشارها

    در حالی آخرین سال تحصیلی در دبیرستان برای من شروع شد که مجبور به سفر شدیم واسه ثبت نام خواهر جان در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان.یک سفر پر از اتفاقای خوب و پر از انرژی. بالاخره خواهرم مزد زحمات دوازده ساله ش رو گرفته بود و در رشته مورد علاقه ش یعنی پزشکی پذیرفته شده […]

  • گل نساء

    نویسنده: ماندانا افشارها

    مدت ها بود دلش می خواست از تپه مشرف به روستا بره بالا تا نذرشو ادا کنه.اما پا درد امونش رو بریده بود.خیلی روزا می نشست رو سکوی کوچولو سیمانی که درست وسط دیوار حیاط خودش و خاتون بود؛ رو به روی امام زاده.سکو یادگار مش رحمان بود از سالهای دور.که اگه زبون باز می […]

  • احمق و احمق‌تر

    نویسنده: مصیماه

      نفس‌نفس زنان به جلوی در سالن امتحانات رسیدم. خانم معاون بعد از پرس‌وجو از یکی از معلم‌ها در را باز کرد. خواب مانده و تا مدرسه را یک نفس دویده بودم. خانم معاون در را باز کرد و با دیدن چشم‌های از حدقه بیرون زده و نفس‌نفس زدن‌هایم با مهربانی ساختگی گفت_ نگران نباش، […]

  • زندگی در قرنطینه ،

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    زندگی در قرنطینه نزدیک ضهر از خواب بیدار شد نگاهی به اینستاگرام انداخت ، کاریکاتوری نظرش را جلب کرد کتابی که بر روی سندان به وسیله جلاد نابود می شد ، اندیشید کاری که در تاریخ مکرر است ، به این صحنه خیره شد ، احساس کرد سندان خجالت می کشد و چکش ، هم […]

  • از کویر تا بازار ،

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    از کویر تا بازار قسمت اولبا داماد دایی تلفنی صحبت کرد ، دلش می خواست کویر را بکر ببیند و دست نخوردهقرار جمعه را گذاشتند ، داماد دایی گفت دایی و ذبیح داماد دیگر دایی را نیز بیاورد ، با دوستش در شهر نیز قرار گذاشت ، قرار شده بود جمعه ظهر در کویر در […]

  • مدعی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    مدعی توکله اش دایره و تمبک می زدن ، هزار جور فکرمیومد و هنوز نرسیده پا به فرار می ذاشتن و ده در رو ، انگار پلیس دنبال شونه ، انگار می ترسیدن سر از اوین در بیارن ، می گن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه، اینا هم با خودشون می […]

  • لشگر مورچه ها

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    لشگر مورچه هاچندین بار از در خانه که بیرون می رفت یا بر می گشت ، یک خط سراسری از مورچه ها را می دیدکه در رفت و آمد بودند یک شاخک بلند یا یک دانه علف موش یا چیزهایی شبیه به اینها که چندین برابر بدنشان بود را به لانه می بردند، رد آنها […]

  • دفترچه‌ سبز

    نویسنده: پرستو انصاری

    دفترچه‌ی چرمی و سبز رنگ را از جیب کتم بیرون می‌کشم. از وسط بازش می‌کنم. صداُمین برگه شروع به چشمک زدن می‌کند. نفس عمیقی می‌کشم. اطلاعات برگه را در حد چند ثانیه با چشم می‌خوانم. دفترچه را می‌بندم و داخل جیب گله‌گشاد کتم برمی‌گردانم. مچ دستم را جلوی چشمم می‌گیرم و عقربه‌های سیاه رنگ ساعت […]

  • پیر مراد

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    پیر مراد صبح با خواب و رویا بیدار شد ، برخی را به یاد می آورد و برخی هم ناشناخته و گم بودند ، در خواب دیده بود که کودکی هفت تا هشت ساله است و با بچه های روستا بر روی تپه ای خاکی بازی می کنند ، تپه ای خاکی از گذشته های […]

  • دلنوشته

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دل نوشتهداشت با خودش حرف می زد ، راه می رفت ,می نشست ، پا می شد ، همه عمرش را بر باد رفته می دید ، خیلی چیزا یادش می اومد ، و با خودش می گفت ای کاش ،،،،،، هرگز ازدواجنمی کرد ، هر چی ، هر جور فکر می کرد ، می […]

  • سفر مندهار

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    H:سفر مندهار مرد خسته از زندگی شهری و مشکلات روزمره وناملایمات زندگی و شرایط بد اقتصادی و کروناو در قرنطینه بودن ، و اعصاب خورد و غر غر بابچه ها به یکباره سوار بر ماشین شد و به سمت شهر زادگاهش به راه افتاد در راه با افکار گوناگونی خود را در گیر کره بود […]

  • “پشیمونم از دستت دادم “

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    چند دقیقه ای از اتمام جلسه گذشته بود و داشتم آماده میشدم که برم خونه ،دم در که رسیدم علی رسید و گفت که منو میرسونه . تو راه خونه با علی راجب کار و برنامه های امشب حرف زدیم . وقتی رسیدم خونه مامان رفته بود مغازه دست و صورتمو شستم یه نگاهی به […]

  • قصه غصه شهر

    نویسنده: ماندانا افشارها

    قصه غصه شهر دختر روی صندلی توی پارک نشسته بود و به صفحه موبایلش زل زده بود انگار منتظر بود تا معجزه ای اتفاق بیفته. پسر:سلام آبجی میشه اینجا بشینم ؟ دختر با بی اعتنایی به پسر نگاه کرد و گفت: بشین پسر:از بس راه رفتم پاهام ورم کرده دختر انگار نشنیده بود ، هیچ […]

  • یه چیزی عوض شده

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    تکه های مرغ که از صبح توی پیاز و نمک و زعفران خوابانده شده بودند حالا کنار هم روی آتش جلز و ولز میکنند و بوی جوجه کباب در فضا میپیچد، همینطور که زیر لب اهنگی را زمزمه میکنم سیخ ها را زیر رو میکنم ، آتش تندی است باید سریع زیر رو شوند که […]

  • خونه دایی

    نویسنده: هوشنگ

    خونه دایی دایی هر وقت خونه‌اش می‌رفتی یه دوجین آدم می‌دیدی از دخترها و دامادها نوه ها و خونه دو پسرش و عروسش هم پهلو دست خونه خودشان بود یعنی از زمین همان خانه به آن‌ها داده بودند و آن‌ها هم وام گرفته و خانه ای برای خودشان دست‌وپا کرده بودند پسرها را کمتر آن‌جا […]

  • امروز توانستم…

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    امروز توانستم،همه چیز به هم ریخته بود،ذهنم، اتاقم، لباس هایم شروع خوبی نبود برای امروز، می دانم از کجا آب میخورد، از مدتها پیش آب می خورد، خیلی روزها اینجوری هست، شروع خوبی نیستند.گاهی اوقات کندن از وابستگی سخت تر از جان کندن است ولی وقتش بود باید جان می کندم، باید از وابستگی می […]

  • با دستانم می بینم

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    با دستانم میبینمدر آغاز تاریکی بود و من هیچ نمی دیدم و هیچ نمی دانستم، نمی‌دانستم زیبایی چه معنایی دارد و مادر و پدر را،فقط حس می کردم ولی نمی‌دانستم عشق قیافه هم دارد، گل ها رنگ دارند، شکل دارند، نمی‌دانستم آسمان آبی یعنی چه ، نمیدانستم وزش باد هم شکل دارد،می دویدم ولی خیلی […]

  • امروز توانستم…

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    بازگشت تلخدهکده ای در سکوت، همین چند سال پیش بود که صدای فریاد زنی سکوت و آرامش دهکده را شکست و مردها و زنهای روستا سراسیمه با نیم آستین ها، چارقدهای نیمه بسته شده و پیرژامه ها به سوی خانه کوچک زن دویدند، فرزند خردسالش در طب سوخته بود پر پر شده بود و مادر […]

  • با دستانم می بینم

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    بازگشت تلخدهکده ای در سکوت، همین چند سال پیش بود که صدای فریاد زنی سکوت و آرامش دهکده را شکست و مردها و زنهای روستا سراسیمه با نیم آستین ها، چارقدهای نیمه بسته شده و پیرژامه ها به سوی خانه کوچک زن دویدند، فرزند خردسالش در طب سوخته بود پر پر شده بود و مادر […]

  • بازگشت تلخ

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    بازگشت تلخدهکده ای در سکوت، همین چند سال پیش بود که صدای فریاد زنی سکوت و آرامش دهکده را شکست و مردها و زنهای روستا سراسیمه با نیم آستین ها، چارقدهای نیمه بسته شده و پیرژامه ها به سوی خانه کوچک زن دویدند، فرزند خردسالش در طب سوخته بود پر پر شده بود و مادر […]

  • چوب لای چرخم نگذارید!

    نویسنده: پرستو انصاری

    کمرم را صاف میکنم. پای راستم را روی پای چپم می‌اندازم. کمی عقب می‌روم. پشتی‌ تکیه‌گاه را حس میکنم و خودم را به آغوش مبل سلطنی‌شان می‌سپارم. موهای‌ ژل خورده‌ام روی سرم سنگینی میکند. یک ساعت تمام با شانه و برس و ژل کتیرا ور رفته‌ بودم تا این آبشار سر بالا را بسازم. مچ […]

  • امید پشت سکوت

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    زیادی شاد بودن نشانه امیدواری نیست، یا زیادی  خندیدن نشانه شاد بودن نیست،  ساکت بودن نشانه ناامیدی نیست و اهل تو فکر فرو رفتن نشانه نا امیدی نیست، هیچ وقت امید را در ظاهر انسان ها، در صورت آنها نباید جست، برای پیدا کردن امید باید در قلب انسان‌ها نفوذ کرد.همیشه چهره اش را خندان […]

  • منظومه شمسی در طواف

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    منظومه شمسی به طواف می آیدهمه سیاره های منظومه شمسی بودند مشتری، زحل، مریخ و …واقعا غیر قابل توصیف بود آرام حرکت می‌کردند، من از یک جایی که نمیدانم کجا بود، در حال تماشا مات و مبهوت بودم، گیج حیرت‌زده همچون یک گلوله برفی یخ زده بودم، کعبه ی درخشان و نورانی در مرکز، سکوت […]

  • اما چه دیر

    نویسنده: مصیماه

    بالاخره هواپیما در خاک ایران نشست. بعد از تحویل چمدان از فرودگاه خارج شدم. با وجود تغییراتی که در این دوازده سال، اتفاق افتاده و تهران را به شهر دیگری تبدیل کرده بود ولی بوی آشنایی به مشامم می‌خورد و در عین اینکه آدرسم را بلد نبودم ولی اینشهر را می‌شناختم. مثل مادرم که روزگار […]

  • فرشته نجات

    نویسنده: ماندانا افشارها

    بازم دیر رسیدم خونه. از دست این ترافیک.طبق معمول مانتو و مقنعه و سایر تجهیزات رو روی اولین مبل انداختم و به سرعت به آشپزخونه رفتم خودمو به سینک رسوندم تا دستامو بشورم و سریع زیر غذا رو روشن کنم .همین که شیر آب رو باز کردم متوجه مهمان ناخوانده ای شدم ک چسبیده بود […]

  • ” خاطرات تلخ “

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    از من می پرسید چه شد که این حادثه اتفاق افتاد؟ از آن تعجب می کنید؟ حق دارید خود من هم متعجبم. همیشه برای مقصر نشان دادن من بهانه ای داشت و خود را تبرئه می نمود، زمانی که گفتم نمی دانم، نیشخندی زد و نگاهی تلخ حواله ام کرد. دیگر نه نگاه و نه […]

  • جای سوالا امنه!

    نویسنده: پرستو انصاری

    لب برمیچیند و صدایش را مثل بچه‌ها می‌کند. شاید این اختلاف سنی هجده ساله به دادش برسد و روح پدرانه‌ی مجید را بیدار کند.-حالا نمیشه فقط یکمیشو بگی؟کلافه میشود. نفسش را فوت میکند و لپ‌‌تاپ را از روی پایش برمی‌دارد و بلند میشود و به سمت اتاق کارش میرود. بازی شروع شده‌بود.‌ مریم مثل جوجه‌ […]

  • رفاقت مرغ دریایی و برکت دریا

    نویسنده: هانیه علایی

    من هر وقت دلم میگره میرم دم اسکله انزلی. یجور پناهگاهه واسم. اصلا شده بود یه وقتایی که بدون خبر، برم دم اسکله و تا حالم خوب نشه، فقط راه برم. این دفعه هم به وقت دل گرفتنم، راهی اسکله شدم. داشتم برای خودم قدم میزدم محو یه صحنه شدم. اولین بار بود میدیدمش. شایدم […]

  • وقتی خواب دیدم

    نویسنده: فره گلنار

    وقتی خواب دیدم خودم را دیدم که روی تخت خوابیده بود. سکوت عجیبی بود. زمان قفل شده بود .حاله های صورتی رنگی را دیدم ،دور تخت خوابم مثل نورحلقه زده بودن .نزدیک تخت خواب شدم تا دستم را لمس کنم، نور دستم را سوزاند. به عقب برگشتم صدای زنگ ناقوس آمد .صدا نزدیکنزدیک تر شد. […]

  • اتوبوس تهران_اصفهان

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    به محض سوار شدن با چشم دنبال شماره صندلیم میگردم ،شماره ۲۱ ، صندلی را پیدا میکنم و میشینم پرده را میکشم تا بیرون را تماشا کنم بعد از نیم ساعت تاخیر بلاخره اتوبوس حرکت میکند و من هندزفری را در گوشم میگذارم و بعد از خبر دادن به مامان آهنگ را پلی میکنم . […]

  • انتقام نرم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    شما وقتی از دست بچه ها یا همسرتون عصبانی میشین چیکار می کنین ؟داد میزنین ؟؟ در کابینتا رو محکم باز و بسته می کنید ؟؟ظرفا رو با سرو صدای زیاد می شورید ؟؟یا سکوت می کنید و به دل می ریزید ؟خوب راههای یواشکی بهتری هم هست ؟ هم تخلیه میشید هم دلتون خنک […]

  • اولين روز مدرسه

    نویسنده: ماندانا افشارها

    رفتن به مدرسه واسه بعضیا جذابه واسه بعضیا مثه من جذاب تر اصلا اشتباه نکنید . منظورم جذابیت به خاطر علاقمندی نیست ها بلکه جذابیت از باب نرفتن به مدرسه.بنا به اصرار پدر بنده از نیمه دوم سال به لحاظ شناسنامه ای منتقل شدم به نیمه اول .چرا ؟؟؟ واسه اینکه پدر تصور می کرد […]

  • به نام خدا

    نویسنده: ماندانا افشارها

    بعدازظهر روزی سرد در فروردین ماه به دنیا آمدم .در تمام نه ماه مامان باید در حالت استراحت مطلق به سر می برد چون بخشی از جفت جدا شده بود و احتمال از بین رفتن من زیاد بود .. بالاخره خان اول به پایان رسید و کودک دلبند به دنیا آمد.شب اول تو بیمارستان کنار […]

  • تنهایی ابدی

    نویسنده: مصیماه

    در شرکت ما یک قانون نانوشته بین همکاران بخش ما وجود دارد. هر چهارشنبه هر کدام از همکاران به محض اینکه وقت خالی پیدا می‌کند، گوشی را برمی دارد و یا به سر میز دیگری می‌رود و درباره‌ی مهمانی شب جمعه برنامه می‌چیند. اوایل به من هم تعارف می‌زدند که همراه‌شان باشم ولی از آنجایی […]

  • برگ سنا

    نویسنده: پرستو انصاری

    روی مبل درحالی که دولا شده‌ام و سرم به زانوهایم چسبیده، نشسته‌ام و دستانم را دور شکمم حلقه کردم. صدای درد کشیدن و ناله از زیر شکمم حرکت میکند و بالا می‌آید و پشت حنجره‌ام خفه میشود‌. برای توضیح چرایی احوالاتم باید یک ساعتی به عقب برگردیم.دینگ دینگ دینگ. عقربه‌ی بزرگ ساعت قدی و پاندول‌دار […]

  • آرزوهای مشترک

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    صدای سرفه های بلندش از خواب بیدارم کرد سرم رو از زیر پتو کشیدم بیرون ، برخلاف دفعه های قبل دیگه عصبی نبودم ولی دلم یه جورایی گرفته بود.رفتم آشپزخونه پیش مامان ، لبخندی بهم زد و جواب صبح بخیرمو داد . بابا صبح زود رفته بود سرکار ، با مامان نشسته بودیم سر میز […]

  • خانم فراهانی و نامه نگاری با پسر همسایه

    نویسنده: نفیس

    خانم فراهانی و نامه نگاری با پسر همسایه  صداهای هیاهوی بچه ها که از راهرو به گوش می رسید به این معنا بود که زنگ تفریح به صدا در آمده و طبق معمول زنگ کلاس ما خراب است. معلم کیف اش را برداشت و با گفتن خسته نباشید بچه ها از کلاس خارج شد. مبصر […]

  • آغوش امن

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    چشمهایش روی کتونی های مشکی رنگش خیره مانده بود و درامتداد جدول های سفید و ابی رنگ کنار خیابان قدم میزد ، با صدای بوق سر چرخاند و به آنطرف خیابان نگاه کرد، علی بود که سرش را از شیشه بیرون آورده بود و میگفت :«دیر شد بدو دیگه » پا تند کرد و سوار […]

  • چارخونه قرمز مشکی

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    قاشق را توی قابلمه تکان میداد، هنوز نمک خورشت را نچشیده بود که زنگ در به صدا در آمد از آیفون نگاهی انداخت ، پستچی بود ،گوشی را برداشت و گفت : «واحد ۱۲ تشریف بیارید لطفا » خوشحال بود کتابی که سفارش داده بود بلاخره به دستش رسیده است. بسته را که تحویل گرفت […]

  • ستاره آرزو

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    در رو بستم و شروع به دویدن کردم، انقدر دویدم تا به هن و هن افتادم ، چند لحظه ای به دیواری کاهگلی تکیه دادم و دوباره راه افتادم از باغ مشهدی باقر که رد میشدم درخت های گردو شاخ و برگشون رو روی دیوار پهن کرده بودند دستم رو دراز کردم و یه گردو […]

  • ” یک استکان چایی “

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    گاهی یک استکان چایی کافیست مقابلت باشدکه تو با خیره شدن به بخار آن طعم شیرین و تلخ گذشته ات را به یاد بیاوری و برای آینده نیامده ات برنامه ریزی کنی… خیره به بخار چایی بودم که زنگ آیفون مرا از فکر بیرون آورد و تصویر علی رضا مقابلم درحال نمایش بود، قفل در […]

  • .ناصر خیر ندیده

    نویسنده: پرستو انصاری

    صدای بسته شدن در حیاط می‌آید. نسرین به هل و وَلا می‌افتد و می‌خواهد همه مرتب پشت میز بایستیم. به‌دو چراغ‌ها را خاموش میکنم و کنار بقیه پشت میز می‌ایستم. قلبم از هیجان به تپش افتاده و خون زیر پوستم دویده. احتمالا همه همین حس و حال را دارند.چند دقیقه بعد کلید در قفل در […]

  • نسخه ای برای خواب پریشان

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    صدای قدمهایش می آید ، مثل همیشه آرام آرام از پله ها بالا می آید با نزدیک شدن صدا دست هایم شروع به لرزیدن میکنند و صدای قلبم را به وضوح میشنوم ، دستگیره در به آرامی پایین میرود و من پلک هایم را محکم میبندم . وقتی چشمهایم را باز میکنم امید دارم که […]

  • ۱۲۳

    نویسنده: نازنین صفایی

    صدای جیغ بچه دوباره بلند شد. نرگس رو تخت خوابیده بود. با صدای جیغ بچه از خواب پرید. نزدیک ظهر بود. قلبش تند تند می زد. آب دهنش خشک شده بود و صداهای گنگ را می شنید. به زحمت تونست حواسش را جمع کنه و هوشیار بشه. بازم گریه بچه و التماس به مامانش که […]

  • تعمیرگاه

    نویسنده: نازنین صفایی

    نمی دونم چرا همیشه قبل از کارم و یا بعد از کارم این اتفاق می افته. اصلاً چرا یه زمان غیر کاری نمی افته! صبح به طرف پارکینگ رفتم. ما دو تا در آهنی تو ساختمان داریم. یکی بزرگ و یکی متوسط. اولین در، در ورودی خونه هست. آهنی  و از لابلاش داخل حیاط مشخصه […]

  • چی صدا کنم تو رو؟

    نویسنده: مصیماه

    حتا موقع خواستگاری وقتی به اتاق رفتیم تا راجع‌به آینده، حرف‌های اساسی بزنیم هم من این موضوع را مطرح کردم. در حالی‌که دستانم خیس عرق بود و استرس زیادی داشتم اما بعد از یکی دو سوال راجع به کار و تحصیلات پرسیدم_ شما نظرتون راجع به اسم بچه چیه؟حمید خندید و با درماندگی شیرینی پرسید_ […]

  • سومین نفر

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    بر خلاف کم سن و سال بودنش ما را سخت به تماشا وا داشته بود به حدی که بعدها علی میگفت حتی دوست نداشتم پلک بزنم نکند که صحنه ای را از دست بدهم ،قضیه از جایی شروع شد توی سالن نشسته بودیم و چهار نفری واقعا شبیه هیئت داوران بودیم که غرق در این […]

  • بهترین سوژه عکاسی

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    با چشمان بسته دستم را به اینطرف و آنطرف تکان میدادم تا گوشی موبایلم را پیدا کنم ، انقدر دستم را دراز کردم که از تخت افتادم کف اتاق و خواب از سرم پرید به ثانیه نکشید مادرم در اتاق را باز کرد ، در چارچوب ایستاد و با دیدن من که روی زمین ولو […]

  • “هر زمانی مناسب امتحان نیست”

    نویسنده: ناهید پورصدامی

     نگاهی به مادر خود انداخت و ناچارا گفت: باشه قبول، اما من با یک شرط و ماه دیگه همراه شما به خواستگاری می آیم. مادر کمی ابروی بالا انداخت و گفت: چرا ماه دیگه عزیز من،قرار ریش بزاری بعد بریم؟ از حرف مادر خود خندید گفت: نه مادرجان، اتفاقا شش تیغ میزنم. اما شما اول […]

  • آقا

    نویسنده: پرستو انصاری

    -بچه‌ها لطفا اعلام حضور کنید.یک ردیف بله با رسم‌‌الخط فارسی و انگلیسی روی صفحه مانیتور ظاهر میشود.-پس تقریبا همه هستن، به جز آقای احتشامی و خانم نصر.سریع انگشتانم را روی دکمه‌های کیبورد می‌‌جنبانم و می‌نویسم که هستم.-خوب مثل اینکه آقای احتشامی‌ هم حضور دارن.خیالم راحت میشود. حضورش تایید شد.استادش با آن صدای خواب‌آور شروع به […]

  • روح جنگل

    نویسنده: مسعود اکبری

    هوا کم کم داشت روشن می شد.صدای آواز گنجشک ها به گوش می رسید.برف های توی کوچه کم کم داشت آب می شد.میکاسا تازه از خواب بیدار شده بود و چشمانش به درستی باز نمی شدند.دست هایش را در هوا تکان داد وخمیازه ایی کشید.کمی آب به صورتش زد،کیفش را برداشت و از خانه بیرون […]

  • دریا مرا به خود می خواند

    نویسنده: مسعود اکبری

      بن پسری سخت کوش اما کم رو و خجالتی بود.تازه پانزده سالش تمام شده بود و وارد دوره ی جدیدی از زندگی اش می شد. موهایش فرفری و جوگندمی بود،و چشمانی درشت به رنگ خاکستری داشت.با اینکه مهربان و خوش قلب بود هیچ دوستی نداشت و همه در مدرسه از او دوری می کردند.گاهی […]

  • ظاهر زندگی دیگران و باطن زندگی خودت

    نویسنده: هانیه علایی

    با هم رفتن و نشستن توی کافه یه هفته ایی بود هم رو ندیده بودن. به خاطر ماموریت های کاری پسر، نمیشد هر وقت که بخوان همدیگه رو ببینن. رو کرد به دختر و بهش گفت که: خب چه خبر؟ تعریف کن ببینم این یک هفته رو چی کارا کردی؟ میدونست از این دخترای شیطون […]

  • آینه

    نویسنده: فرنگیس خانزاده

    آینه هفده سالگی ام صاف توی چشمهایم خیره شد. تنم لرزید. ترسیدم هلم بدهد. تا حالا اینطور شکار ندیده بودمش. چشم‌هایش حالتی داشت که تا به حال توی آینه ندیده بودم. لامذهب چشم ازم برنمی‌داشت. یک چیزی توی چشم هایش گم شده بود یا کم شده بود، نمی دانم. هر چه بود بدجور به همش […]