تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان دوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • هوشنگ مرادی مجد / (119)
  • ماندانا افشارها / (57)
  • مصیماه / (47)
  • مهرشید قاسمی / (40)
  • هانیه علایی / (24)
  • محمد پارسا / (20)
  • فائزه جعفرپور / (12)
  • ناهید پورصدامی / (12)
  • فرح پایا / (12)
  • مهتاب عبدل آبادی / (11)
  • تخریب چی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    تخریب چی گویند سلیمان نبی زبان تمام موجودات جهان را می دانست ، از جن و پری تا پرنده و چرنده ، اما از سلیمان نبی چه به جای مانده ؟ الله و اعلم ، تا جایی که من یادم هست ، تارزان چون در جنگل زندگی می کرد و فیلمش را دیدیم با حیوانات […]

  • زلزله

    نویسنده: آفاق یاسمی

    شهرباخاک یکسان شده بود فقط جیغ وگریه بودکه طنین اندازبود اخردنیارومی شد ازاینجادید پیرزنی تنهادرگوشه ای ازخانه ی اوارشده اش گزکرده بود واشک  می ریخت دکتری که برای کمک به انجارفته بود گفت مادرجان دوروزه چیزی  نخوردی لطفا چیزی بخور پیرزن بانگاهی بی رمق وقیافه ی که به سفیدی کچ بودبه دکترچشم دوخت وگفت تاسی […]

  • پارکینگ پروانه

    نویسنده: مصیماه

    بالاخره توانستیم در خیابان‌های اطراف، ماشین را پارک کنیم‌. مثل همه‌ی دور‌‌‌هم بودن‌هایمان از زمان دبیرستان تا به حال، سرخوشانه می‌خندیدیم‌. سربه‌سر هم می‌گذاشتیم. در کوچه‌ رژ از همدیگر می‌گرفتیم و آرایش‌مان را مرتب می‌کردیم. ما چهار نفر کنار هم به معنای واقعی خودمان بودیم و همین باعث می‌شد به معنای واقعی خوش باشیم. اما […]

  • رفتنی

    نویسنده: مصیماه

    دلم پر می‌کشید برای دوباره دیدنش. ولی گفته بود حالا که قرار است رابطه‌مان رسمی شود، دیگر همدیگر را نبینیم بهتر است. مادرش زنگ زده بود و با مادرم صحبت کرده بود._ زنه انگار زورش کردم بیا دخترم و بگیر، با یه فیس و افاده‌ای حرف می‌زنه بیا و ببینمادرم همیشه بدبین بود. توقع دارد […]

  • زنده

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    زنده با دوستی در حال صحبت بود ، در باره پیر مرادآباد طرحهایی داشت ، چشم انداز قشنگی را ترسیم کرده بود ، این توانایی را در خود می دیدکه با هر کسی بتواند در باره طرحهای مورد نظرش گفتگو کند ، به دهیاری رفت ،دهیار و رئیس شورای ده با هم گفتگو می کردند […]

  • وطن پرست

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    وطن پرست پارسال تو پاییز سال ۸۸ بود که با خواهر زاده اش که پزشک بود ، تلفنی صحبت کرد و ازش خواست که برای مشگل گوش و حلق و بینی دکتری را بهش معرفی و اگر میتواند وقت بگیره که بهش مراجعهکنه ،پس از یکی دو روز آدرس و شماره تلفن دکتری را در […]

  • وطن پرست

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    وطن پرست پارسال تو پاییز سال ۸۸ بود که با خواهر زاده اش که پزشک بود ، تلفنی صحبت کرد و ازش خواست که برای مشگل گوش و حلق و بینی دکتری را بهش معرفی و اگر میتواند وقت بگیره که بهش مراجعهکنه ،پس از یکی دو روز آدرس و شماره تلفن دکتری را در […]

  • بن بست

    نویسنده: ماندانا افشارها

    از صبح دارم با خودم کلنجار میرم .همهء مغزمو زیرو رو کردم اونم چندبار ؛ هیچی به هیچی.اصلا انگار تا حالا نه کلمه ای نه جمله ای نه خاطره ای هیچی توش ذخیره نبوده.خالیِ خالی.رفتم سراغ مامان ازش خواستم خاطره های بچگیمو واسم تعریف کنه انگار منتظر همچین فرصتی بوددر درد دلش باز شد و […]

  • خشونت مترقی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    اولین روزهای تابستون بود و به قول معروف سه ماه تعطیلی شروع شده بود .کلی خوشحال بودم که هر کار دلم بخواد انجام میدم .دوره راهنمایی تمام شده بود و از مهر مقطع جدید تحصیلی یعنی دبیرستان شروع می شد . من ی دختر پانزده ساله پر از شر و شور و انرژی اهل تحرک […]

  • انفجار در خانه

    نویسنده: ماندانا افشارها

    این فضای مجازی هم شده غوز بالا غوز .هر کیو می بینی ی گوشی دستشه و مشغول بازی و چت و سایر موارد .یعنی سر به زیر تر از این نسل پیدا نمیشه .مامان جان بنده هم یکی از همین گونهء کثیر الجمعیت رو به ازدیاد هستن که ممکنه میل به غذا نداشته باشن اما […]

  • ع ش ق

    نویسنده: مصیماه

    ” هیجان زده ام برای امشب مرجانم. بالاخره قراره دستاتو بگیرم. گاهی هنوز باورم نمی‌شه که راضی شدی. به عشق‌مون رحم کردی. قول می‌دم مرهم بشم برا همه‌ی اون زخمایی که از عشق ترسوندنت عزیزدلم”” منم انگار برگشتم به نوجوونی‌ام مهران. نگرانم چی بپوشم، چه جوری آرایش کنم. حالا که شرایط عوض شده و قضیه […]

  • بیماری پردردسر

    نویسنده: مصیماه

    از اینکه بعد از این همه سال کار کردن، هنوز هشتم گرو نهم است و مجبورم برای حق ویزیت کمتر، به بیمارستان دولتی بیایم، خونم به جوش آمده. ساعت شش صبح آمده‌ام و نوبت ویزیت گرفته‌ام برای ساعت ده. از ساعت ده هم نشسته‌ام تا الان که ظهر شده و ساعت دوازده است. از طرفی […]

  • سیلی حقیقت

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    ده روز از اتمام امتحانات گذشته بود و هر روزش منتظر بودم تا اساتید نمره بزنن و معدلم معلوم بشه . آخه با حسین قرار گذاشته بودیم هر کی معدلش بیشتر شد باید شام بده . از صبح صد بار سایت و چک کردم که ببینم استاد نمره زده یا نه آخه فقط استاتیک نمره […]

  • هیچ وقت

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از ترس زخم زبانهای مردم و گوشه کنایه های شان خودش را در خانه حبس کرده بود . مردم میگفتند کسی که دختر زن داده و پسر داماد کرده وقت بچه دار شدنش نیست . هیچ کس این بچه ای که توی شکمش میپرورانید را نمیخواست، حتی خودش! شوهرش فقط از روی خدا ترسی دلش […]

  • آزادی!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    -اميرسام ، يه ذره آروم تر . بهت نميرسم مامان! تازه مي فهمم چرا هرموقع اميرسام با مادر بيرون مي روند انقدر پاهايش درد ميگيرد.  مي ايستد و نفس نفس مي زند . دلم ميخواهد لپ هاي قرمزش را گاز بگيرم . – بدو مامان تنبل…  دستهايش را ميگيرم و فشار ميدهم : پس من […]

  • شاید دیگر فرصتی نباشد !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    با صداي جيغ و داد يكي از خانم ها ، از اتاق بيرون مي آيم . امروز گروهي از دانشجوها به مناسبت روزهاي پاياني سال ، آمده اند عيادت مادربزرگ ها . پس اين صدا … عينكم را از روي چشمانم برميدارم : خانم احمدي ؟ چه خبر شده ؟ انگار صدايم را نميشنود… – […]

  • ساتی* ایرانی

    نویسنده: مصیماه

    می‌گویند خاک سرد است و بعد از اینکه مرده را دفن کنند، داغ بازماندگان کمی سرد می‌شود. ولی اگر واقعا هم سردی خاک موثر باشد، حتما زمان می‌برد. زیرا بچه‌های حاج احمد، بعد از گذشت دو روز از فوت پدرشان، حالا که موفق به گرفتن جنازه از بیمارستان شده‌اند و او را به خاک سپرده‌اند، […]

  • سیاه دندان

    نویسنده: ماندانا افشارها

    سلام خانم ی وقت می خواستم ….. بلهبه نام زرین بله بله …..خیلی متشکرم خدانگهدار.یادت باشه واسه سه شنبه آینده از دکتر وقت گرفتم.مرد:خیلی حساس شدی چیزیش نیست ها .زن:خوب میریم که خاطرمون جمع بشه.مرد: سه شنبه چه ساعتی ؟زن: گفت ۵ اونجا باشیم.مرد: حالا مطمئنی دکتر خوبیه؟با اطمینان گفتم :میگن استاد دانشگاست والا خیلی […]

  • فرزندِ صالحِ بیچاره

    نویسنده: مصیماه

    دودستی توی سرم می‌زدم. پسردایی و عمویم کنارم بودند. وقتی آنها هم درحالی‌که دستانم را می‌گرفتند که جلوی خودزنی‌ام را بگیرند، گریه می‌کردند، می‌فهمیدم وضعیت رقت‌باری دارم. بچه‌ام فقط دوسالش بود. زنم خوشحال بود که دردسرهایش تمام شده و حالا وقت شیرین‌زبانی‌هایش است. زنم کجاست؟ چه‌طور به او که دو روز است در نمازخانه‌ی بیمارستان […]

  • پشت چراغ قرمز

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    ماشین را روشن میکنم و به سمت خانه به راه می افتم . دستم را به سمت ضبط میبرم و روشنش میکنم ، صدای همایون شجریان در ماشین میپیچد. پشت چراغ قرمز توقف میکنم چند ثانیه سرم را روی فرمان میگذارم و بعد سرم را بالا می آورم ، چشم هایم از تعجب گرد میشوند […]

  • معدن تاریک

    نویسنده: محمد پارسا

    سرمای هوایی که از پنجره داخل آمد به صورتم سیلی زد و از خواب پریدم. ساعت از ۷ گذشته بود. طبق معمول مایک زودتر بیدارشده بود اما امروز مرا بیدار نکرده بود. بهش غذا دادم و لباس پوشیدم تا به اعماق تاریک دنیا بروم. موقع رفتن مایک بی‌­تابی می‌کرد. وقتی با او خداحافظی کردم مثل […]

  • کتابی از آینده

    نویسنده: محمد پارسا

    چند ساعتی از طلوع آفتاب آخرین یکشنبه فصل بهار گذشته بود. چشم‌هایم به سختی در حال باز شدن بود. چند باری پلک زدم. پیرمردی را نشسته بر روی صندلی پلاستیکی آبی اتاقم دیدم که بر آن لکه‌های سفید رنگی بعنوان یادگاری از رنگ زدن خانه‌مان نقش بسته بود. با لبخندی بر لب از من پذیرایی […]

  • ” ساعت مچی “

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    با آنکه ساعت مچی بسته بود، اما نگاه نمی انداخت و من ناچارا مجبور شدم که بگویم وقت خداحافظی رسیده است. با ناراحتی دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعت انداخت…و دستم را در دستانش گرفت و خیره به چشمانم گفت: کاش نیرویی خارق العاده برای توقف زمان و مکان داشتم تا زمان بیشتری […]

  • داستان کودکی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    بعد از یکی دو کیلومتر به قبرستان رسیدندچند نفری بر سر قبر بستگان خویش فاتحه میخواندندباد بهاری و آفتاب درخشانچنان دلچسب بود که بچه را یاد پارک های شهر های بزرگ که در تلویزیون دیده بودند می انداختدوستی که تازه ملحق شده بود سنگ قبرکهنه و شکسته ای را با پا به کناری انداختهزار پای […]

  • ملت عشق لعنتی

    نویسنده: مصیماه

    یک ساعت زودتر از شرکت بیرون زدم. مثل همه‌ی مناسبت‌ها از چند روز قبل دنبال کادوی خاص و ویژه بودم که به عنوان همسرش بهترین هدیه را تهیه کرده باشم. ولی باز هم مثل همیشه تا روز موعود، تلاش‌هایم بی‌نتیجه مانده بود و در روز آخر، با نگرانی راهی مرکزخریدی در نزدیکی شرکت شدم‌. در […]

  • ملاقات به وقت کرونا

    نویسنده: ماندانا افشارها

    ملاقات به وقت کرونا نزدیک به ۵ ماهه که همدیگه رو ندیدیم .درست از اسفند ماه پارسال همون موقع که این کرونای لعنتی سایه شومش رو انداخت رو این کره خاکی .با سرعت برق دویدم سمت بچه ها اما همین که رسیدم بهشون ایستادم نه آغوشی نه دستی .چه سلام و علیک بی مزه ای […]

  • گلو گاه

    نویسنده: نازنین صفایی

    از اینکه از دستش دادم ناراحت نیستمهمینکه متوجه شدم چه اتفافی افتاده, برام کافیهولی امرور نمی تونستم تحمل کنم با کس دیگه ای بیاد. هنوز باورش برام سختهوقتی بعد از ۲ سال همدیگه را  دیدیم, اول به روی خودمون نیاوردیم ,یه سلام کوتاه کردیم و از کنار هم رد شدیممن تلفنم را برداشتم که مثلا […]

  • ارثیه ی عزیز

    نویسنده: سید رضا موسوی

    بعضی هاشون خیلی وقت بود که پاشونو توی خونه ی عزیز نذاشته بودن! درست از وقتی که عزیز مریض شده بود.چهره های عبوس و گرفته اکثرشان، نشان از آن می داد که از روی دلتنگی به آنجا نیامده اند! بلکه جبری آنها را دور هم، در منزل عزیز ، جمع کرده است.عزیز ۴ فرزند داشت، […]

  • شوهر مُرده

    نویسنده: سید رضا موسوی

    زن با حسرت دستی بر روی قاب عکس کشید، آهی از اعماق وجود برآورد و رو به قاب عکس گفت: حمید جان روحت شاد، کجایی تا ببینی مژده ات به چه خاک سیاهی نشسته!وقتی زنده بودی یه آقا بالاسر، یه رئیس ، یه صاحب داشتم! اما حالا چی؟ پسرت یه جور می تازونه، بابات یه […]

  • روز بزرگ

    نویسنده: ماندانا افشارها

    واسه رفتن به مدرسه کلی ذوق داشتم .داداشم چند سالی از من بزرگتر بود و من دلم می خواست درست مثل اون مشق بنویسم.وقتی نمره هاش کم می شد و مامان عصبانی بود واسه دلداری دادن به مامان می گفتم: اصلا ناراحت نباش مامان خودم میرم مدرسه و ی عالمه بیست واست میارم.لبخند رضایت که […]

  • پادرمیونی خدا

    نویسنده: هانیه علایی

    توی حیاط اسایشگاه منتظر پدرش نشسته بودم. برنامه هر دوشنبه این بود. از وقتی که فشار کار زیاد شده بود پدر ورشکسته شده بود، تمام اعصابش ریخته بود بهَم. در حدی که نتونستم توی خونه ازش نگهداری کنم و به دستور پزشک، برای مدتی توی اسایشگاه بستری شده بود تا مرتبا تحت کنترل باشه. مادر […]

  • لطفا یکی بیاید این جنایت را تیتر بزند

    نویسنده: محمد سبزی خوشنام

    باد سوزناکی دارد از توری زیر پیراهنم رد می شودیک چیزی این وسط درست نیست این باد دارد از من هم رد می شود و این فاجعه است، درست مثل اخبار حوادث که هیچکدامشان این جنایت را تیتر نزده اند. مگر می شود چنین حادثه وحشتناکی برای آدم اتفاق بیفتد مثل بمب در جمجمه اش […]

  • مهمان های واحدِ رو به رو

    نویسنده: زهرا رحمانی

    ناخن شصتم را گذاشته بودم گوشه لبم و می جویدمش. بیشتر از صدبار طول و عرض اتاق را با قدم هایم متر کرده بودم. حتی پدر و مادر من را هم دعوت کرده بودند. به طرف در رفتم از چشمی در، نگاهی به بیرون انداختم. هنوز خبری نبود. شاید آمده بودند و من متوجه نشده […]

  • بلال کبابی

    نویسنده: نفیس

    📕👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆📕 #بلال_کبابی 📝 با کلی وسواس از کیسه بلال ها دو تا درشتش را انتخاب کرد و گذاشت روی آتش. نشست رو برویم و سیگارش را روشن کرد.چندوقت یکبار بلال ها را میچرخاند و زیرچشمی نگاهی به من میکرد. پرسیدم: تو هیچ آرزویی نداری؟ از آروزهات با من حرف بزن، دوست دارم بشنوم. کمی فکر کرد […]

  • زندگی دوم

    نویسنده: نازنین صفایی

    شاید باورتون نشه! ولی من دوتا زندگی دارم یکی صبح و یکی هم تو خواب هر شب که می خوابم میرم یه جایی یه آدم دیگه میشم البته جنسیتم همون دختره ولی یه آدم دیگه توی موقعیت دیگه الان چند سالی هست دارم این شکلی زندگی می کنم. هر شب خواب می بینم وارد یه […]

  • “عروس حاج یحیی” یا ” درد فاصله‌ها “

    نویسنده: مصیماه

    غروب بود که همه در خانه‌ی گلین خاله جمع شده بودند. با اینکه هیچ کدام‌شان اگر تا آخر شب هم بست آنجا می‌نشستند، کاری نداشتند که عقب بیافتد ولی ظاهر آدم‌هایی را گرفته بودند که انگار ضرر یا بی‌حرمتی بهشان شده. دختر پانزده شانزده ساله‌ی عمه هاجر که یک سالی هست ازدواج کرده و خودش […]

  • آیینه

    نویسنده: آفاق یاسمی

    جعبه که باز شد اولین کسی که دیدم دختری زیبا با چشمایی هم رنگ دریا صورت گرد و موهای طلایی. وقتی منو دید با صدای بلند گفت وای خدای من چه آینه خوشگلی!! منو تو اتاق پذیرایی آویزون کرد،ادلیا  تنها زندگی میکرد پدر مادرشو وقتی که ۶ ساله بود از دست داده همیشه عکسشونو روی […]

  • دیگری

    نویسنده: مصیماه

    از در که وارد شدم اولین چیزی که دیدم چهره‌ی گرفته و عصبی او بود. خودم تختش را از اتاق، آورده بودم داخل هال و جلوی تلویزیون، که حوصله‌اش سر نرود. اما تلویزیون خاموش بود. نشانه‌ی بدی بود. یعنی از روزهای عادی، عصبانی‌تر است. در حالی که در کنار چوب‌رختی ورودی، خم شده بودم کفش‌هایم […]

  • روبان آبی

    نویسنده: هانیه علایی

    آخرین بار که با هم کنار دریا رفته بودند، سارا ازش کلاهی قدیمی لبه پهن خواسته بود. با روبان بلند آبی. همیشه دوست داشت که با پیراهن بلند و کلاه لبه پهن، عکسی لب ساحل داشته باشه مخصوصا اگر وزش بادی هم در میون باشه. اما مهدی تا این حرف رو شنید، بهش اخم کرده […]

  • شهرِ باران !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    از پنجره به بیرون نگاه می اندازد . باران چند دقیقه ای میشود که قطع شده . بچه ها موقع صبحانه خوردن گفته بودند که چقدر دلشان باقالاقاتوق می خواهد . می دانست نه باقالا دارد و نه شوید تازه . شال و کلاه می کند . زنبیل حصیری اش را برمیدارد و بیرون میرود […]

  • بی برنامه

    نویسنده: فرح پایا

    ازصبح که از خواب پاشدم دلشوره داشتم . تند تند صبحانه خوردم و رفتم اماده شدم بدای خرید . از دیروز که ازمایشم مثبت شده بود کلا بهم ریختم همه چی قاطی شده بود تمام روز را توی فکر وخیال گذراندم با امیر چند کلمه کوتاه حرف زدم امشب از سفر میامد نمیخواستم متوجه درهم […]

  • ماست و مار

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از عصر خاله صدبار زنگ زده بود که بریم خونه آقاجون تا اونام بیان اونجا .همیشه وقتی با دخترخالم میرفتیم خونه آقاجون اینا از آقاجون میخواستیم برامون قصه و خاطره بگه اون شبم با اصرار ما آقاجون برامون یه خاطره گفت: « مامانم میگفت داداشم وقتی کوچیک بوده تو حیاط داشته ماست میخورده اون طرفام […]

  • ديدارِ يارِ غائب!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    مثل اينكه ابرها حرف هايي براي گفتن دارند، اي كاش باران ببارد … – ديدار يارغائب داني چه ذوق دارد ابري كه در بيابان بر تشنه اي ببارد شيشه ماشين را پايين ميدهي : آخه سعدي عزيز خودت داري ميگي يار غائب !  موبايل را روي اسپيكر مي گذاري: جانم قشنگ من … چند لحظه […]

  • حزب باد

    نویسنده: مصیماه

    از دندان درد کلافه شده‌بودم. یک هفته بود که منتظر وقت از این دکتر بودم و بالاخره روز ویزیت فرارسید. با اینکه ساعت پنج عصر نوبتم بود، یک ساعتی طول کشید تا خانم منشی اسمم را صدا زد که بفرمایم داخل و با زدن آمپول بی‌حسی دوباره به سالن انتظار برگشتم‌. و بازهم کلی معطل […]

  • ” زخم “

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    امیر حد وسطی نداشت،گاهی خیلی خوب و گاهی زیادی بد… زمانیکه کسی به القابی همچون نامرد، سنگدل و بد و… می داد، چشمانم پر از اشک حبس شده می گشت و می گفتم: نه، او زیادی هم بد نیست، او همیشه کنارم بود، ناراحتی ام را می فهمید و سعی در شاد کردن من داشت، […]

  • شانس سوم

    نویسنده: گلی فاطمی

    http://« رزیتا منتظرتم» جلوی آینه دستشویی شرکت ایستادم. دست توی کیفم کردم. حرف بابا توی ذهنم طنین انداز شد:« تو کیف یه زن چی پیدا میشه به جز ماتیک و مداد و سرمه» بیچاره مامان هیچ وقت از ترس بابا نه ماتیک داشت نه سرمه. حالا اگر زنده بود می گفتم سرمه دیگه از مد […]

  • حرام است!

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    نزدیک‌های غروب بود که سعید با لباس و کیف و کتاب مدرسه وارد اتاقم شد، رنگ به چهره نداشت پریشان و مضطرب به نظر می‌رسید، دستش را لابلای موهای بور و کم پشتش برد و به چشم‌هایم خیره شد و آرام توی گوشم گفت:مرجان اومدم یه چیزی بهت بگم!بیشتر نگران شدم سعید را هیچ‌وقت اینطوری […]

  • من، کاغذ، خودکار، زندگی

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خداسخت است.چه چیزی؟اینکه ببینی نیازی در درونت است که اطرافیانت نه تنها درکش نمی‌کنند، بلکه تو را به تمسخر میگیرند و از تو میخواهند دست از تظاهر به اینکه این یک نیاز است برداری…از بچگی نوشتن را دوست داشتم.هرگز فراموش نمی‌کنم که از بچگی، داستان می‌نوشتم…من، از بچگی با داستان هایم بزرگ شدم.مجسمه […]

  • دیکتاتورها باز نشسته نمیشوند

    نویسنده: فرح پایا

    رفته بود امامزاده صالح به قول خودش تفریحش این بود که سه شنبه ها برود زیارت ،،یک چرخی تو بازارتجریش بزندو یک کم خرید های غیر ضروری و… حالش عوض میشد اصلا بازار گردی حال ادم را خوب میکند. ان روزهم مثل سه شنبه های دیگه از زیارت بر میگشت کلی خرید کرده بودوازبهارنارنج تازه […]

  • آقای روانشناس

    نویسنده: مصیماه

    وارد سالن شدم اما کسی پشت میز نبود. کمی اطراف را نگاه کردم. یکی دوتا پوستر با شعارهای روانشناسی و سلامت روان روی دیوارها بود. تنها نشانه‌ای که نشان می‌داد درست آمده‌ام. مردد بودم چه کار کنم که ناگهان مردی در یکی از اتاق‌ها را باز کرد._ سلام، بفرمایید._ سلام. میرزایی هستم. وقت مشاوره داشتم._ […]

  • بیرون هیچ خبری نیست!

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    همش دروغ بود، حرف‌های مادرم را می‌گویم، می گفت به دنیا که بیایی صبح‌ها با آواز پرنده ها از خواب بیدار می‌شوی، فصل بهار فصل رسیدن شکوفه‌هاست ، سبز شدن درخت هاست، من نمی دانستم درخت و شکوفه و پرنده چیست مادرم تک تک برایم توصیف کرده بود و مدام تکرار می‌کرد شنیدن کی بود […]

  • برای همیشه

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    در اتاق نشسته ام و به لباس محیا دکمه میدوزم . محیا و نفس توی اتاقشان مشغول بازی اند خواهرم همیشه میگوید:« این بچه ها به تو شبیهن آروم میشینن یه گوشه اتاق و برای خودشون بازی میکنن» . خواهرم پشت چرخ نشسته و من هم وسط اتاق ولو شده ام و سوزن ونخ بدست […]

  • هیولاها

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خدابا صدای بلند صداش کردم.به طرفم چرخید.قدمهام و سریع تر کردم و محکم توی صورتش کوبیدم.با جیغ خفیفی روی زمین پرت شد و همه دور و برمون جمع شدن.بی توجه به حرفهایی که آدمای دور و برمون میزدن غریدم: میریم خونه، اونوقت بهت میگم چند چندی.به سمتش حجوم بردم که چند نفر دستام […]

  • خواب آسمانی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    مسافرین محترم پرواز سیصد و….. ماهان به مقصد بانکوک جهت سوار شدن به گیت شماره …. مراجعه فرمائید. برای دومین بار این جمله در بین سر و صدا و ازدحام جمعیت شنیده شد به سرعت به سمت گیت اعلام شده حرکت کردیم .شوق سفر یک طرف استرس پرواز یک طرف .از لحظه ورود به هواپیما […]

  • جسارت

    نویسنده: هانیه علایی

    همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد. اصلا توقعش رو نداشت. دیدن اون بعد از این همه مدت، شبیه معجزه بود.  چند سالی بود که ندیده بودش، ولی با همه این حرفا، حسابی زیباتر شده بود. نمیتونست یا نمیخواست باور کنه که خودشه. هم قدش بلندتر شده بود و هم صورتش کمی پر تر. ولی امان […]

  • کیک دوطبقه !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    پاي سيب ها را از داخل فر درمي آورد . گرماي هواي كافه و حرارت داخل فر ، عرق روي پيشاني اش نشانده . كلافه دستش را روي پيشاني مي كشد .  – آقا رحمت پس كولر چي شد ؟ به خدا مُردم از گرما ! صداي آقا رحمت از آن پشت ها مي آيد […]

  • دنیای بی رحم

    نویسنده: آفاق یاسمی

      زهره باشادی وصف ناپذیری اشپزی می کرد وباذوق وشوق خاصی وسایل راداخل سبدمی چید  ساعت دونیمه شب بود که کارش تمام شدوبدون اینکه احساس خستگی کند روی تختش درازکشید ویعدازدقایقی به خواب رفت سکوتی سنگین فضای خانه رادربرگرفته بود  رضا خودشواینطرف وانطرف کرد به زورخوابش برد صبح زهره قبل ازهمه بیدار شدووسایل صبحانه رواماده […]

  • حواس پرتی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    یک هفته ست که مامان همه رو به سیخ سرخ کشیده چرا ؟؟ چون آخر هفته مهمون داره .اونم چه مهمونی .رئیس اداره رو شام دعوت کرده تا به قول خودش از زحماتش قدردانی کنه .مدیونین فکر کنین قضیه چاپلوسیه اصلا و ابدا . مامانو اینکارا ؛ امکان نداره . و اما برای برگزاری مراسم […]

  • دلخوشی های مادرانه قسمت اول

    نویسنده: ماندانا افشارها

    قدیما به دلایل کاملا نا معلوم دچار کمر دردهای وحشتناکی می شدم که حتی اپسیلون جابه جایی واسم مقدور نبود .عکس و آزمایش و ام آر آی نشون میداد که هیچ مشکلی نیست اما دردها حکایت دیگه ای داشت.خلاصه همونطور که میگن هر آنکس که درد دهد دوا هم دهد …..🤔🤔 نه ببخشید هر آن […]

  • و تو چه می دانی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    قرار بود ی تولد عالی واسه یکی از دوستان عزیز برگزار کنیم .طبق معمول همه کارها رو به عهده گرفتم تهیه هدیه ، رزرو جا ، سفارش کیک و سایر کارها.یا کاری رو قبول نمی کنم یا اگه قبول کنم باید دقیق و درست و بهترین باشه واسه همین فشار زیادی رو خودم میارم .همیشه […]

  • غول بی شاخ و دم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    من و مهشید از بچگی باهم بزرگ شدیم ؛ حتی مدرسه هامونم یکی بوده یعنی همکلاسی بودیم. دختر خوب و درسخونیه. پدرش،تو شرکت بابا کار میکنه ؛راستش راننده باباست.بابا همیشه از آقا محسن و خوبیاش تعریف میکنه میگه تا حالا انسانی به صداقت آقا محسن ندیدم .واسه همین مورد اعتماد شه؛ خیلیم مورد اعتماده تا […]

  • شکست پیروزمندانه‌ی عشق

    نویسنده: مصیماه

    تلفن خانه زنگ خورد. این مهم نبود. مهم این بود که مادرم وقتی تماسش تمام شد نمی‌خواست چیزی بگوید. با نگاهی که به جمع کرد، حس کردم آدم مزاحم من هستم. چیزی هست که من نباید بدانم. ولی همین بیشتر کنجکاوم می‌کرد. خواهرم با سوالی که سوال همه‌ی ما بود، مادرم را به حرف آورد_ […]

  • صد من، یک غاز!

    نویسنده: زهرا رحمانی

    همسایه ها به ردیف نشسته بودند روی چهار پایه های پلاستیکی و چوبیشان و گرمِ حرف، به پیاده هایی که تک و توک از کوچه رد می شدند نگاهی می انداختند. مهتاب سر کوچه که رسید، از تاکسی پیاده شد. خودش را جمع و جور کرد و نسخه های دکتر و آزمایش ها را چپاند […]

  • دل شکسته

    نویسنده: فرح پایا

     

  • ماجرای خرگوش کتاب قصه وپسرک داتنگ

    نویسنده: فرح پایا

    خرگوش کوچولو عروسک مخملی اتاق از بالای کمد به ارتین که تازه خوابش برده بود نگاه می کرد . مادرش با هزار زحمت بعد از خواندن چندتا کتاب داستان وجواب دادن کلی سوال به پسرکش اورا خوابانده بود . ارتین این روزها کسل بود تقریبا سه ماه بود که ازخانه بیرون نرفته بودند کسی هم […]

  • حکایت مرد عطار

    نویسنده: فرح پایا

    اقا سید محسن تو بازار قیصریه میدان شاه سابق با امام فعلی دراصفهان عطاری داشت . سالها بود که این مغازه اینجابود پنجاه سال شایدهم بیشتر کسبه بازار، قدیمی ترها میگفتند شغل ابا واجدادش این بوده البته نام فامیلش هم گواه همین قضیه بود. حاج محسن فلفلیان… خودش تعریف میکرد که اولین بار فلفل را […]

  • دل شکسته

    نویسنده: فرح پایا

    صبح با سرگیجه وسردرد از خواب ییدارشد . رفت به سمت اشپزخانه اب کتری را عوض کرد عادتش بود هرروز باید با اب تازه چای درست میکرد دکمه کتری برقی را زد دید قوری پراز تفاله چایی است معمولا شبها بعداز خوردن چای قوری رامیشست وخشک میکرد می گذاشت روی کتری تفاله گیر قوری را […]

  • قهرمانی که هیچ وقت مدال نگرفت

    نویسنده: فرح پایا

    اتوبوس توی ترمینال ایستاد . مسافران پیاده شدند ، هواسردبود سرمای زمستان با مه صبحگاهی وهوای دودالود شهرتهران گیج کننده بود، ازبیرجند تا تهران با اتوبوس حدود بیست ساعت راه بود . از دیروز صبح که ازخواب بیدارشده بود تا ظهر که حرکت کرده بود فرصت نکرده بود حتی غذا یی بخورد. لقمه ای که […]

  • اننه یحیا

    نویسنده: فرح پایا

    هوا دم کرده بود ظهر وسط تابستون؛خسته از سگ دو زدنهای روز ؛وسط اتاق ولو شده بود سقف اتاق کوتاه بود هوا توش خفه میشد بادبزن حصیری را تودستش میتابوند چرتش میبرد؛ هوانگاربیخ خرش ،را میگرفت راه نفسش را میبست خیس عرق میشد بلند میشد مینشست، پته دامن کرباسش و میگرفت به سمت صورتش مثل […]

  • اب بازی

    نویسنده: فرح پایا

    سال اخر دبیرستان بودیم اخرهای خرداد ماه بوددوروزهای اخر کلاس وپایان روزهایی که با دوستان وهم کلاسی ها میگذروندیم بهترین دوره زندگی امان بود ان روزها. بعداز امتحانات معلوم نبود چی پیش میاید ی؛ تقدیر ؛ سرنوشت .از سال اول دبیرستان من وسهیلا وپروین باهم بودیم به مالقب سه تفنگدار را داده بودند بعضی معلم […]

  • رفیق روزهای خوب

    نویسنده: هانیه علایی

    توی دوران راهنمایی و دبیرستان بهترین دوستهای هم بودیم. اینقدر اخلاقامون به هم شبیه بود که هر کی ما رو با هم میدید، فارغ از تفاوتهای ظاهری، فکر میکرد با هم برادریم. خیلی خوب هم رو میفهمیدیم. تا اینکه با رفتن به دانشگاه و پیدا کردن شغل، از نظر فیزیکی از هم دورتر شدیم اما […]

  • او پُر از قصه بود !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    هربار كه مي آيي و روي همين صندلي مي نشيني ، امكان ندارد كه اين كتاب را ورق نزني . لمس ورق هایش مثل آرامبخش است برایت … – آن غریب شهر سربالا طلب گفت می خسپم در این مسجد بشب  مسجدا گر… صدای کشیدن صندلی کناری حواست را پرت می کند .   – […]

  • چندرقمی‌های لعنتی

    نویسنده: مصیماه

    هن و هن کنان سوار تاکسی شد. از در خانه ی پلاک یکصد و بیست و چهار تا سر کوچه‌ی بیست و پنج را دویده بود. خیس عرق بود. در حالی که تاکسی در طول خیابان بیست متری با عجله پیش می‌رفت، او در ذهن خودش به بانک و رییس بانک و کارمند آن و […]

  • تهران و خونه های قدیمیش

    نویسنده: هانیه علایی

    خونه ما جز معدود خونه هایی بود که با اینکه خیلی قدیمی بود، هنوز خراب نکرده بودن و تبدیل به خونه های کوچیک نوساز نشده بود. شاید دلیلش هم پدرم بود و یکی دیگه از همسایه ها به اسم آقا عباس که هر دو مالک بودن و با هم توافق داشتن که ادم دلش توی […]

  • دیوانه از قفس پرید

    نویسنده: مصیماه

    “صمد گاگول” مُرد. وقتی برادرم این خبر را که در کانال‌های خبری محلی دیده بود، ضمن اینکه به همه‌مان اعلام کرد، بسیار از انتشار وسیع خبر تعجب کرده بود_ ببین تو رو خدا، همه جا فوت صمدگاگول رو تسلیت گفتن! علت مرگ؛ ایست قلبی! آخه این که از دنیا چیزی بارش نبود، چی شده که […]

  • پارک معنا

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    تکه های ابرنیمی از خورشید را پوشانده بودند وخورشید نمیتوانست تماما پرتو افشانی کند ، نسیمی خنک می وزید و با خود بوی دلنشین یاس را به همراه می آورد.عشق درگوشه ای از پارک روی تاب نشسته بود و با کشیدن پایش روی زمین، تاب را آرام حرکت میداد ، از اینکه ساعاتی قبل با […]

  • شیرین‌ترین گیلاس‌های روی زمین!

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    یادت هست ترسیده بودی، دوست داشتی بروی از سوراخ کوچکی که روی درِ باغ ایجاد شده بود باغ را تماشا کنی، حسن هم دنبال تو آمده بود، قرار نبود که بیاید اما آمده بود، می خواستی ماجرا را برای مادربزرگ که در بستر بیماری بود تعریف کنی، قرار بود تعریف کنی که بهار امسال چقدر […]

  • مامان عاشق

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خدادیدنشون سخته…نزدیکشون بودن سخت تر…خیلی سعی میکنم وقتی میبینمشون عادی رفتار کنم، اما خیلی موفق نیستم.حتی گاهی بی اختیار دلسوزیم تو صورتم موج میزنه و به طرف میخوره.اونم همینطور بود.وقتی همه ی پسرها جلوی مدرسه در حالِ دید زدنِ دخترا و تیکه پروندن بودن، اون مشغولِ پهن کردنِ جنساش بود.یک ماه بیشتر نتونستم […]

  • سایه ی خدا !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    كاسه را نگه ميدارم زير ملاقه . مامان لب مي‌گزد و خانم جان مي خندد .  – ميدونيد كه عاشق شله زرد خانم جانه ! خانم جان سومين ملاقه را خالي مي كند داخل كاسه : نوش جونش مادر . يه طوري ريختم كه دوتايي بخوريد. حواسم هست كه هر سال لب نميرني تا خودش […]

  • از زاویه چشمهای من

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    کافه خلوت بود ، سجاد اکثر مواقع برای نشستن طبقه ی بالا را انتخاب میکرد؛ بخاطر شلوغ نبودن و دنج بودنش . روی صندلی چوبی خوش فرم نشسته بود و دستانش را روی میز به هم قلاب کرده بود ، نگاهش به سمت در شیشه ای کافه بود از جایی که سجاد نشسته بود کاملا […]

  • دلخوشی های دوست داشتنی من

    نویسنده: ماندانا افشارها

    امروز باید ی تکونی به خودم و البته خونه بدم .همه جا رو خاک گرفته البته خاک کسالت . آدم از بیکاری بیشتر خسته میشه انگار . امروز ۱۰۵ مین روزه حبس خانگیه خود خواسته منه. نمی خواستم اینجوری باشه اما مجبور شدم .اونم به خاطر یه موجود میکروسکوپی که معلوم نیست تا کی قراره […]

  • دوست پدرم!

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    یادم میاد پدرم دوستی داشت به اسم رَبعلی، یک مرد تقریباً میانسال، لاغر اندام با پوستی که معلوم بود از بس زیر آفتاب مانده است سیاه شده. شغل اصلی‌اش کشاورزی بود. بعضی روزها که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم، می‌دیدم توی اتاق نشیمن با پدرم نشسته اند و او دارد ماجرای زمین‌های کشاورزی و دعواها […]

  • آقاجون راست میگفت : بهم رحم داشته باشید

    نویسنده: هانیه علایی

    یه خانواده بزرگ داشت با کلی نوه و نتیجه. همه خانواده به غیر از خانمش، آقا جون صداش میکردن. فرقی هم نداشت که فامیل باشی یا غریبه. برای کوچیک و بزرگ اقاجون بود. حتی اهالی محل هم آقا جون صداش میکردن. یه جورایی ریش سفید محل به حساب میومد و هر کی از هر جایی […]

  • نی نیِ من

    نویسنده: عاطفه عطایی

    بسم الله الرحمن الرحیم ۱۳۹۹/۳/۱۸ شش روز از تاریخی که باید پریود می شدم گذشته. نمی‌دانم نطفه ای در درون من است یا نه. می‌خواهم برای کسی که شاید در من در حال رشد و شکل گیریست نامه ای بنویسم. سلام. سلام. هوا گرم است، این را از شدت نوری که از پنجره می‌تابد می‌گویم. […]

  • مگه یه ادم چند بار زندگی میکنه؟

    نویسنده: هانیه علایی

    خیلی وقتها به زندگی موازی فکر میکنم توی اون زندگی موازی، من دیگه ادم اینقدر پر مشغله ایی نیستم. بیشتر برای خانوادم وقت میذارم و کارهایی رو انجام میدم که دوست دارم.   توی دنیای موازی، رفتم توی بازار رشت، از عطر میوه های تازه مستم و با چشمام میون اون همه رنگهای طبیعی، دنبال […]

  • من می توانم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    تصمیم گرفته بود پیروز میدان باشه به هر قیمتی .رقیب قَدَر بود و بد قلق همیشه تو مسابقات عادی با کلی اختلاف بازی رو واگذار می کرد. بنابراین باید هوشمندانه بازی می کرد.اونروز صبح وارد سالن شد پر از انگیزه بود و پر از انرژی. دو سالی بود وارد تیم پیشکسوتان بدمینتون شده بود اما […]

  • دل‌پاک= دل‌خون

    نویسنده: مصیماه

    برگشت و عقب را نگاه کرد. تا جایی که چشمش می‌دید چیزی روی زمین نبود. ولی زمین خاکی بود و پستی و بلندی داشت. برای اینکه زودتر برسد، از زمین‌های خالی روبروی خانه‌شان که بیابانی یک‌سره بود، آمده و حالا مجبور بود برگردد و دنبال تل سر دخترک بگردد. با یک دست پلاستیک سیب‌زمینی و […]

  • از کویر تا بازار، قسمت اول و دوم

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    از کویر تا بازار قسمت اولبا داماد دایی تلفنی صحبت کرد ، دلش می خواست کویر را بکر ببیند و دست نخوردهقرار جمعه را گذاشتند ، داماد دایی گفت دایی و ذبیح داماد دیگر دایی را نیز بیاورد ، با دوستش در شهر نیز قرار گذاشت ، قرار شده بود جمعه ظهر در کویر در […]

  • بالهایی که باید کباب میشدند

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    نزدیکای ظهر با مامان نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم البته ازونجایی که برنامه جالبی نداشت من با فلشم فیلم گذاشته بودم که ببیینیم . من پامو انداخته بودم روی اون یکی پام و داشتم واسه خودم تخمه میخوردم که زنگ در رو زدن، اول به روی خودم نیاوردم ولی بعدش با نگاه مامان مشتمو […]

  • پتروشیمی

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از کارخونه برگشتم خیلی خسته بودم دلم یه دوش آب گرم میخواست ،کلید و تو در چرخوندم و در رو به سمت داخل هل دادم ، همه جا تاریک بود و ساکت صداکردم:« خانومم؟ کجایی؟» جواب نداد ترسیده بودم رفتم برم سمت اتاق که صدای جیغ و هورا همزمان شد با روشن شدن خونه ، […]

  • قضاوت

    نویسنده: ماندانا افشارها

    در حالی آخرین سال تحصیلی در دبیرستان برای من شروع شد که مجبور به سفر شدیم واسه ثبت نام خواهر جان در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان.یک سفر پر از اتفاقای خوب و پر از انرژی. بالاخره خواهرم مزد زحمات دوازده ساله ش رو گرفته بود و در رشته مورد علاقه ش یعنی پزشکی پذیرفته شده […]

  • گل نساء

    نویسنده: ماندانا افشارها

    مدت ها بود دلش می خواست از تپه مشرف به روستا بره بالا تا نذرشو ادا کنه.اما پا درد امونش رو بریده بود.خیلی روزا می نشست رو سکوی کوچولو سیمانی که درست وسط دیوار حیاط خودش و خاتون بود؛ رو به روی امام زاده.سکو یادگار مش رحمان بود از سالهای دور.که اگه زبون باز می […]

  • احمق و احمق‌تر

    نویسنده: مصیماه

      نفس‌نفس زنان به جلوی در سالن امتحانات رسیدم. خانم معاون بعد از پرس‌وجو از یکی از معلم‌ها در را باز کرد. خواب مانده و تا مدرسه را یک نفس دویده بودم. خانم معاون در را باز کرد و با دیدن چشم‌های از حدقه بیرون زده و نفس‌نفس زدن‌هایم با مهربانی ساختگی گفت_ نگران نباش، […]

  • زندگی در قرنطینه ،

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    زندگی در قرنطینه نزدیک ضهر از خواب بیدار شد نگاهی به اینستاگرام انداخت ، کاریکاتوری نظرش را جلب کرد کتابی که بر روی سندان به وسیله جلاد نابود می شد ، اندیشید کاری که در تاریخ مکرر است ، به این صحنه خیره شد ، احساس کرد سندان خجالت می کشد و چکش ، هم […]

  • از کویر تا بازار ،

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    از کویر تا بازار قسمت اولبا داماد دایی تلفنی صحبت کرد ، دلش می خواست کویر را بکر ببیند و دست نخوردهقرار جمعه را گذاشتند ، داماد دایی گفت دایی و ذبیح داماد دیگر دایی را نیز بیاورد ، با دوستش در شهر نیز قرار گذاشت ، قرار شده بود جمعه ظهر در کویر در […]

  • مدعی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    مدعی توکله اش دایره و تمبک می زدن ، هزار جور فکرمیومد و هنوز نرسیده پا به فرار می ذاشتن و ده در رو ، انگار پلیس دنبال شونه ، انگار می ترسیدن سر از اوین در بیارن ، می گن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه، اینا هم با خودشون می […]

  • لشگر مورچه ها

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    لشگر مورچه هاچندین بار از در خانه که بیرون می رفت یا بر می گشت ، یک خط سراسری از مورچه ها را می دیدکه در رفت و آمد بودند یک شاخک بلند یا یک دانه علف موش یا چیزهایی شبیه به اینها که چندین برابر بدنشان بود را به لانه می بردند، رد آنها […]

  • پیر مراد

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    پیر مراد صبح با خواب و رویا بیدار شد ، برخی را به یاد می آورد و برخی هم ناشناخته و گم بودند ، در خواب دیده بود که کودکی هفت تا هشت ساله است و با بچه های روستا بر روی تپه ای خاکی بازی می کنند ، تپه ای خاکی از گذشته های […]

  • دلنوشته

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دل نوشتهداشت با خودش حرف می زد ، راه می رفت ,می نشست ، پا می شد ، همه عمرش را بر باد رفته می دید ، خیلی چیزا یادش می اومد ، و با خودش می گفت ای کاش ،،،،،، هرگز ازدواجنمی کرد ، هر چی ، هر جور فکر می کرد ، می […]

  • سفر مندهار

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    H:سفر مندهار مرد خسته از زندگی شهری و مشکلات روزمره وناملایمات زندگی و شرایط بد اقتصادی و کروناو در قرنطینه بودن ، و اعصاب خورد و غر غر بابچه ها به یکباره سوار بر ماشین شد و به سمت شهر زادگاهش به راه افتاد در راه با افکار گوناگونی خود را در گیر کره بود […]