تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان دوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • پرستو انصاری / (66)
  • هوشنگ مرادی مجد / (60)
  • ماندانا افشارها / (57)
  • مصیماه / (47)
  • مهرشید قاسمی / (33)
  • هانیه علایی / (24)
  • محمد پارسا / (20)
  • فائزه جعفرپور / (12)
  • ناهید پورصدامی / (12)
  • فرح پایا / (12)
  • ابلق

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ابلق با خودش آه می کشید ‘ میگفت اون وقت ها بودم اما نمی دونستم هستم ولی حس می کردم ‘چونکه همه با هم بودیم ‘ تو فضا بودیم و معلق ‘نمی دونم چی شد که یک دفعه خوردیم به هم ‘ همه چی آتش گرفت ‘ داشتیم می سوختیم که به یه جایی پرتاب […]

  • ابلق

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ابلق با خودش آه می کشید ‘ میگفت اون وقت ها بودم اما نمی دونستم هستم ولی حس می کردم ‘چونکه همه با هم بودیم ‘ تو فضا بودیم و معلق ‘نمی دونم چی شد که یک دفعه خوردیم به هم ‘ همه چی آتش گرفت ‘ داشتیم می سوختیم که به یه جایی پرتاب […]

  • دردهای مردانه‌ی زخم نابرابری

    نویسنده: مصیماه

    چند بار بوق خورد، تا هانیه جواب داد. همان‌طور که فکر می‌کردم خانه‌ی مادرش بود. نپرسیدم چرا، چون بهانه‌های قبلی‌اش به من ثابت کرده بود که نیازی نیست دنبال منطقی برای عدم حضورش در خانه، باشم. یک تعارف سرزبانی کرد که من هم بروم و ناهارم را آنجا بخورم. خسته بودم، به خانه‌ی خودمان رفتم […]

  • نزاع خدایان

    نویسنده: محمد پارسا

    در روزهای گرم مصر، پسری جوان برای راز و نیاز بر بالای کوه رفت تا برای رسیدن به سعادت دعا کنند و از ثوث خدای علم و دانش پرسید: «تو عالم ترین شخص در جهان هستی، به من بگو کدام خدا قوی ترین آنهاست؟» ثوث کمی اندیشید و قبل از اینکه جوابی بدهد ست خدای […]

  • خانه‌ی مرموز

    نویسنده: پرستو انصاری

    گوشی در دستم می‌لرزد. پیام داده:-من رسیدم دم خونتون، همین که زنگ آیفونو زدم و باباتو کشوندم دم در، توام برنامه رو شروع کن.تپش قلبم بالا میرود. صدای آیفون در سکوت خانه می‌پیچد. پدرم جواب میدهد و با اینکه از آیفون تصویری هیبتش را دیده اما نمی‌دانم احمدرضا چه می‌گوید که پدرم بدون خبر کردن […]

  • دل خوش سیری چند

    نویسنده: ماندانا افشارها

    نیمه های شب بود که تماس گرفتن .اعلام وضعیت اضطراری کرده بودن .به سرعت خودمو رسوندم بیمارستان .چه خبره !!چقدر شلوغه اینجا .ملافه های خونی روی تختهای کنار راهرو حکایت از وخامت اوضاع داشت.صدای ناله و شیون کل فضا رو پر کرده بود .از لابه لای جمعیت خودمو رسوندم پاویون لباسهامو عوض کردم و آماده […]

  • اشتباه ما را تکرار کن

    نویسنده: مصیماه

    با قهر شرکت را ترک کردم. بقیه‌ی همکارانم برای کاشت ناخن و رنگ مو، مرخصی ساعتی می‌گرفتند. ولی من که کارم ضروری بود، باید ساعت‌ها توضیح می‌دادم. مسئول اداری، مردی بود حدودا شصت ساله. از وقتی بچه‌دار شدم، متنفر بودم که بخواهم با او هم‌کلام شوم. هربار طوری زخم‌زبان می‌زد که بعد از بیرون آمدن […]

  • دروغگو

    نویسنده: محمد پارسا

    روزی یکی از وزیران دربار به شهر آمده بود و مردم به دور او جمع شده بودند و او از عنایات و الطاف پادشاه سخن می‌گفت. در این بین پیرمردی جلو آمد و گفت: «می‌خواهم برای تشکر از زحمات شما در حقتان دعا کنم.» دست‌هایش را رو به آسمان کرد و دیگر مردم نیز با […]

  • پنجره ای مشرف به خیابان هفتم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    یازدهمین روز از تابستان آغاز شده و مطمئنم مثل همه روزهایی که از اول سال در هم نشینی با خانه ، کتاب ، قلم و کاغذ ،دنیای مَجاز ،فیلم و یک پنجره گذشته ؛ باز هم خواهد گذشت . و تنها دلیل تحمل این همنشینی های مُفرط شاید همین پنجره باشد .پنجره ای که در […]

  • آرایش صورت

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خدازنی سختی کشیده اما خوشحال، مشغولِ پاک کردنِ قاپ عکس های قدیمی اش بود…قاپ عکس های خودش و همسرش.عکس هایی از عروسی هایی که در آن ها ثبت خاطره کرده بود.قاپِ عکسی که در آن آرایش نامناسبی داشته و چهره اش را دوست نداشت را در دست نگه داشت…خیره به خط چشمِ زننده […]

  • طبیعت‌گردی

    نویسنده: پرستو انصاری

    عکس‌ دست‌های در حلقه نشسته‌ی نیکی و پسری که قطع به یقین نامزدش است را که میبینم، دیگر مطمئن میشوم. همین سه ماه پیش که لیلا خیلی ناگهانی خبر ازدواجش با پسری را که مهندس ارشد یکی از شرکت‌های کامپیوتری معروف بود در بوق و کرنا کرد هم شک کرده‌بودم اما نیکی و نامزدش تیر […]

  • دل نوشته آدمی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دل نوشته آدمی تو فکر بود که چرا آدما اینجوری هستند ‘ با خودشون هم مشکل دارن ‘ یک سره خبرای ناهنجار ‘ چرا ‘ چند بار با خودش گفت ‘ خشت اول چون نهد معمار کج ‘ تا ثریا می رود دیوار کج ‘هر چه آدمها را می کاوید ‘ دیوار را کج تر […]

  • قرار در وقت اضافه

    نویسنده: مصیماه

    یک ساعت زودتر آمده و روی آخرین نیمکت در انتهای پارک نشسته بود. در این پنجاه و پنج سال که از عمرش می‌گذشت، به یاد نداشت که سر موعد، در قراری حاضر شده باشد. حالا هم فکر نمی‌کرد، زود آمده. محسن، سال‌ها پیش آدرس این پارک و این نیمکت را به او داده بود. اتفاقا […]

  • غرق و صدای خرچنگ

    نویسنده: سیما صادقیان

     غرق و صدای خرچنگ                برای دهمین بار تمام مسیر را توی ذهنش مرور کرد. از خانه که بیرون آمده بود به جز رفتگر هیچ کس دیگری در کوچه  نبود…. سرکوچه آقای قدرتی داشت مغازه اش را باز می کرد و  نانوایی هم باز بود و بعد ردیف مغازه هایی که همه بسته بودند. […]

  • سفر

    نویسنده: سیما صادقیان

    خیلی دلش می خواست وقتی پاهایش را از کفش بیرون می آورد ، کفش ها روی هم سوار شده باشند . آن روز ها که بیشتر کفش کتانی می پوشید با نوک پنجه ی یک کفش پشت کفش دیگرش را پایین میداد و پایش را بیرون می آورد . به خاطر همین خیلی وقت ها […]

  • وصیت‌نامه

    نویسنده: محمد پارسا

    دختری جوان در خانه پدرش همیشه مواظب او بود و در اواخر عمر پدر، پرستاری او را می‌کرد ولی در این راه هیچ یک از خواهران او کمکی نمی‌کردند. بالاخر پدرشان مرد و فرزندان وصیت‌نامه پدر را گشودند. به هر کدام از آن سه خواهر زمین یا خانه‌ای پدرشان داده بود ولی به آن دختر […]

  • مرد شدن

    نویسنده: پرستو انصاری

    صبح همان شبی که پدرم سمیرای پنج ماهه را از قنداقش کَند و پرت کرد سمتی و نفس گرم سمیرا در دم قطع شد، حس کردم دیگر پشت لبم سبز شده و جوانه‌‌های سیاه مو بیرون زده. مادرم هم دقیقا همان شب یک دفعه‌ای موهایش سفید شد و چندتا چروک عمیق روی صورت و دست‌هایش […]

  • کلاغ و نقره

    نویسنده: محمد پارسا

    در گرمای تابستان، کلاغی تکه‌ای نقره بر دهان داشت و به سوی لانه‌ی خود در حال پرواز بود. در بین راه چشمش به سنجاق‌ سر نقره‌ای که در موهای زن تاجر بود خورد. پرهایش از خوشحالی به جنب و جوش درآمده بود. دندان تیز کرده بود تا آن را به چنگ بیاورد. تکه‌ی نقره‌ای که […]

  • اسماعیلی شاگرد کُش

    نویسنده: پرستو انصاری

    شهریور ماه بود که خبرش به دستم رسید. مثل اینکه خانم عابدینی دوباره اتاق فکر گذاشته‌ و یک بهانه‌ی درست و درمان برای دو برابر کردن شهریه‌ها پیدا کرده‌ که دهان همه‌ی اولیا را ببندد. از بد روزگار اما دهان بچه‌ها هم همراه اولیا بسته‌ شد. مهرماه که سر کلاس‌ها رفتیم همه انگار یک شور […]

  • در مهمانی چه خبر بود

    نویسنده: پرستو انصاری

    مهمان‌ها یکی یکی داخل می‌شوند. زن‌ها لباس‌های فاخر و بلند بر تن دارند و هر کدام یک کیف کوچک که احتمالا از پوست حیوانی بیچاره درست شده، دست گرفته‌اند. مردان هم کت و شلوار مشکی گران قیمت پوشیده‌اند و برق کفش‌هایشان از دور دست‌ها هم چشم را میزند. خدمت‌کارها دست به سینه کنار در ورودی […]

  • ریزدردها

    نویسنده: مصیماه

    مادرشوهر و خواهرشوهرش هردو باهم کنجکاو بودند بدانند، مادر او وسایل سیسمونی دخترش را چه رنگی می‌خرد. با اینکه قبلا هم از طریق جاری‌ بزرگتر، خبردار شده بودند که وسایلش صورتی است، اما می‌خواستند مطمئن شوند. راستش باور نمی‌کنند که دوتا جاری حرف راست را به هم بزنند. اگر جان به جان‌شان هم بکنی، قبول […]

  • شغالِ بي سايه!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    در حال فرستادن عكس هاي امروز براي مامان هستم كه يك سيخ پر از قارچ و گوجه ی کبابی مقابلم قرار ميگيرد . سرم را بالا مي آورم : شما چرا با اون حالت؟ روي سنگي كه كنارم هست مي نشيند : خواهش مي كنم ، دارم تمرين مي كنم واسه زندگي آينده . فقط […]

  • عشق و عسل

    نویسنده: محمد پارسا

    جوانی نزد دانایی رفت و از او پرسید: «آیا به راستی عشق همچون عسل شیرین است؟» مرد دانا شیشه عسل را از روی طاقچه گرفت و آن را گشود و مزه کرد و گفت: «آری» ولی جوان که به نظر می‌رسید راضی نشده ادامه داد: «پس چرا من طعم شیرینش را حس نمی‌کنم و فقط […]

  • سرزمینی آنسوی خورشید

    نویسنده: محمد پارسا

    در آن دوردست‌ها، در انتهای وسعت دید اهالی سرزمین من، پشت خورشید تابان سرزمینی وجود دارد که در هیچ کجای این نقشه از آن اثری نیست. سرزمینی که مردمانش نور روشنایی بخش خورشید را هیچگاه به چشم ندیده‌اند و همیشه در تاریکی زندگی کردند و در همه جا تنها بودند و حتی هیچ سایه‌ای نداشتند. […]

  • آقا جون

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آقا جون به واسطه دوستی که به آقا جون معروف بود باحاج ممد آشنا شد ‘ آقا جون خیلی مبادی آداب بود و مرتب ‘ هر برنامه ای که داشتن آقا جون پایه اصلی بود و از سیر تا پیاز برنامه را برنامه ریزی می کرد ‘ و باید جزء به جزء کار را طبق […]

  • خانه امیر

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خانه امیر دلش میخواست روستای هزاوه را ببیند ‘ حاجی گفت روز های پنج شنبه و جمعه باز هست و کسی هست که راهنمایی کند ‘ روز جمعه راهی شد و ساعت ده صبح به میدان اول روستا رسید ‘ مجسمه امیر کبیر وسط میدان خودنمایی می کرد ‘ روستای هزاوه در دل کوه جای […]

  • یک جرعه عاشقی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    از اینجا که ایستاده ام تمام روستای آباء و اجدادی ام ؛ روستای قندشتن جایی که در آن رشد کردم و بزرگ شدم. زیر نگاه من است . روی تپه ای معروف به تیغ قبرستان. نفس عمیقی میکشم و یک دنیا اکسیژن را وارد ریه هایم می کنم. بالای سرم آسمان آبی و خورشید طالیی […]

  • پیچیده در یاد

    نویسنده: ماندانا افشارها

    پیچیده در یاد مرد که وارد خانه شد زن مثل همیشه در آشپزخانه بود مرد بلند سالم کرد پالتوا ش را به جالباسی آویزان کرد و به سمت آشپزخانه رفت . زن با لبخند همیشگی سالم مرد را جواب داد و در ادامه : خدا قوت را چاشنی اش کرد . مرد پشت میز روی […]

  • مهمان ناخوانده

    نویسنده: ماندانا افشارها

    ساعت ۴ صبح بود که زدن به جاده هنوز اونقدری از مسیر رو پشت سر نذاشته بودن که آرش حس کرد حالت تهوع داره ،و هر لحظه هم بدتر می شد اول به روی خودش نیاورد آخه بچه ها کلی ذوق سفر داشتن و نمی خواست دل اونها رو بشکنه اما درد غیر قابل تحمل […]

  • دنیای من

    نویسنده: ماندانا افشارها

    مدیر موسسه با انگشت درب قهوه ای رنگ انتهای راهرو رو نشون داد و گفت کلاست شروع شده.به سرعت به سمت کلاس حرکت کردم اونقدر ذوق داشتم که پله رو ندیدم و تعادلم رو از دست دادم ولی خدا رو شکر خودمو سریع جمع و جور کردم .رسیدم پشت در چندتا نفس عمیق کشیدم و […]

  • آتشدان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آتشدان اوائل بهمن ماه ۹۸ بود که زمزمه کرونا را با اکراهو با اجبار اعلام کردند ‘ و یواش یواش ترس از کرونا وجود همه را پر کرد ‘ از سایه خودشان هممی ترسیدند ‘ زمانی وحشت بر کل جامعه مستولی شد که هر روز آمار کرونا بالاتر می رفتو همینطور اروپا و آمریکا را […]

  • بهاره

    نویسنده: پرستو انصاری

    چشمانم پر می‌شود و لب بر‌می‌چینم. یکیشان نزدیک می‌شود و چیزی دم گوشم می‌گوید. کمی از ترسم کم می‌شود اما باز بغض دارم. اینبار دستش را جلوی چشمانم می‌گیرد و چیزی نشانم می‌دهم. بغض می‌رود و اشک می‌خشکد. با قلب آرام گرفته راهی می‌شوم.پنج سال می‌گذرد. باران باریده. دستم در دست استخوانی و لاغرش است. […]

  • دلنوشته

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دل نوشتهداشت با خودش حرف می زد ، راه می رفت ,می نشست ، پا می شد ، همه عمرش را بر باد رفته می دید ، خیلی چیزا یادش می اومد ، و با خودش می گفت ای کاش ،،،،،، هرگز ازدواجنمی کرد ، هر چی ، هر جور فکر می کرد ، می […]

  • پیشینه تا پیشانی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    پیشینه تا پیشانی ساعت پنج بعد از ظهر بود که دوستش زنگ زد که به شهر می آید یا ما بیایم اونجا ، گفت نه شما بیایید ‘ من تنها هستم ‘ کرونا هم دوباره زیاد شدهشما بیایید و از محیط شهری هم چند ساعتی جدا شوید بهتر است ‘ دوستش مربی فوتبال بود و […]

  • رازهای مگو

    نویسنده: ماندانا افشارها

    هر آدمی تو زندگی ی چیزایی داره که فقط مخصوص خودشه .و دلش نمی خواد حتی نزدیکترین فرد ، خبر دار بشه .درست مثل خود من، که رازهای مگوی زیادی دارم .البته این رازها تا ی زمانی واست مهم هستن و دلت نمی خواد کسی ازشون سردربیاره، کم کم که سن و سالی ازت میگذره […]

  • دنياي اين آدم بزرگ ها!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    كتاب هايي كه امروز از مدرسه گرفته را دو دستي نگه داشته و به همكلاسي هايش نگاه مي كند كه با چه ذوق و شوقي در حال تعريف خاطرات امروز مدرسه براي مادر هايشان هستند . از كنارشان مي گذرد . خب مادر او هم قرار بود بيايد دنبالش ولي خودش گفته بود نه نيا […]

  • بورسی شدن

    نویسنده: پرستو انصاری

    دکمه‌ی وای‌فای مودم را میزند. چراغ سبز که نشان می‌دهد، گوشی را دست می‌گیرد. پنجاه‌ و شش پیام خوانده نشده داخل گروه” وکلای آینده” از بالای صفحه‌ی گوشی پشت هم و قطاری ظاهر می‌شوند. داخل گروه میرود:-بچه‌ها جزوه خیلی زیاده( شکلک ترسیده)+بیچاره شدیم، همه افتادیم (شکلک گریه)* استاد بهم پیام داده( شکلک پوکر) میگه میخوام […]

  • ظاهر و باطن

    نویسنده: مصیماه

    چند دقیقه‌ای بود که روی تخت دراز کشیده بودم و منتظر بودم پرستار بیاید و سرم را به دستم بزند. مثل همه‌ی زمستان‌ها، درمانگاه پر بود از آدم‌های سرماخورده و مریض و صف تزریقات هم طبعا شلوغ بود. در این شلوغی، تزریقات‌چی بخش مردان هم نیامده بود و خانمی که آنجا بود، تزریقات هردو بخش […]

  • بازی روزگار

    نویسنده: پرستو انصاری

    کنار در چرمی اتاقش ایستادم. نگاهش را از پشت میز حواله‌ام می‌کند.-بیا توهمزمان با قدم‌های من که فاصله را کم میکرد، او هم از پشت میز و سِت اداری ریاستی‌اش بلند می‌شود و در کم کردن این فاصله کمکم می‌کند. روی مبل‌های راحتی کرم‌ شکلاتی‌ میشیند و با دستش از من هم برای نشستن دعوت […]

  • ذوق مادرانه

    نویسنده: ماندانا افشارها

    من فرزند کوچیک خانواده هستم .بچه های کوچیک معمولا دیمه تر و مستقل تر از بقیه خواهر برادرا بار میان و بزرگ میشن.البته این قانون واسه قدیما صدق می کرد حالا که به لطف…. هر چی … کلا بچه ها مزه خواهر و برادر و بچه بزرگ و ته تغاری بودن رو نمیچشن.بله قبل از […]

  • خلاء

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خلاء بیایید به هیچ فکر کنیم ، به سکوت ، به معلق بودن در فضا ، بدون هیچ نیازی ، خود را مانند ذراتی معلق در هوا فرض کنید ، تمام انسانها را در پرواز ببینید با چشم و گوش و ادراک ، سفاین پرنده در عدن ، برای هیچ شدن فقط کافی است چشمها […]

  • “مساله اصلا پولش نیست.”

    نویسنده: مصیماه

    شرشر عرق از کنار پیشانی مرد راه افتاده بود. صدای اذان می‌آمد و تک و توک مغازه‌ها داشتند می‌بستند که بروند نماز. البته حدود یک ساعت دیگر بازار تعطیل می‌شد. با حالتی شبیه دویدن از لابلای جمعیت راه باز می‌کردند، تا به راسته‌ی ظرف‌فروشی برسند.مرد با ابروهایی گره کرده و قیافه‌ای درهم جلوتر می‌رفت. وقتی […]

  • من هم میتوانم در آغوش بگیرم

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    ته مانده ی سیگارش را درون ظرف میتکاند به پشتی صندلی تکیه میدهد و کامی عمیق میگیرد سیگار را در جا سیگاری خفه میکند ، نگاهم میکند و نگاهش میکنم از جا بلند میشود و لباسش را عوض میکند و عطر میزند، همان عطر همیشگی، نفس عمیقی میکشم و عطرش را به ریه هایم میکشم […]

  • مارپیچ

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    در حالی که واسه ی خودم سیب قاچ میکردم به یاسر فکر میکردم و وقتی اونو در حال بالا رفتن از دیوار تصور میکردم خندم میگرفت ولی در عین حال میترسیدم گیر بیوفته واسه همین شیش دنگ حواسم به گوشیم بود که اگه زنگ زد برم سراغش . دایی که بحث راجب گوسفندشو شروع کرد […]

  • شب بیداری یک نویسنده

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    داخل  کتابفروشی به قفسه ها نگاه میکردم و  به دنبال یک کتاب جدید میگشتم که کتابی با جلد آبی رنگ توجهم را جلب کرد اسم کتاب شب بیداری های یک نویسنده بود کتاب را باز کردم و چند صفحه ای ورق زدم ، جالب به نظر میرسید . به دنبال قیمت کتاب صفحه ی اول […]

  • تخریب چی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    تخریب چی گویند سلیمان نبی زبان تمام موجودات جهان را می دانست ، از جن و پری تا پرنده و چرنده ، اما از سلیمان نبی چه به جای مانده ؟ الله و اعلم ، تا جایی که من یادم هست ، تارزان چون در جنگل زندگی می کرد و فیلمش را دیدیم با حیوانات […]

  • زلزله

    نویسنده: آفاق یاسمی

    شهرباخاک یکسان شده بود فقط جیغ وگریه بودکه طنین اندازبود اخردنیارومی شد ازاینجادید پیرزنی تنهادرگوشه ای ازخانه ی اوارشده اش گزکرده بود واشک  می ریخت دکتری که برای کمک به انجارفته بود گفت مادرجان دوروزه چیزی  نخوردی لطفا چیزی بخور پیرزن بانگاهی بی رمق وقیافه ی که به سفیدی کچ بودبه دکترچشم دوخت وگفت تاسی […]

  • پارکینگ پروانه

    نویسنده: مصیماه

    بالاخره توانستیم در خیابان‌های اطراف، ماشین را پارک کنیم‌. مثل همه‌ی دور‌‌‌هم بودن‌هایمان از زمان دبیرستان تا به حال، سرخوشانه می‌خندیدیم‌. سربه‌سر هم می‌گذاشتیم. در کوچه‌ رژ از همدیگر می‌گرفتیم و آرایش‌مان را مرتب می‌کردیم. ما چهار نفر کنار هم به معنای واقعی خودمان بودیم و همین باعث می‌شد به معنای واقعی خوش باشیم. اما […]

  • معلم سر خانه

    نویسنده: پرستو انصاری

    -بنویس:“در یک بعد از ظهر آفتابی و گرم…”زیر چشمی نگاهش میکنم. قرار بود از صفحه‌ی چهل و دو بگوید، درس”معلم من” که تاجایی که یادم می‌آید همچین جمله‌ای ندارد. نگاه گیجم را که خیره‌ی خودش می‌بیند با انتهای روان‌نویسش دو تا روی دستم میزند.-بنویسدفتر را جلو می‌کشم و مدادم را رویش تکان می‌دهم. صدایش را […]

  • رفتنی

    نویسنده: مصیماه

    دلم پر می‌کشید برای دوباره دیدنش. ولی گفته بود حالا که قرار است رابطه‌مان رسمی شود، دیگر همدیگر را نبینیم بهتر است. مادرش زنگ زده بود و با مادرم صحبت کرده بود._ زنه انگار زورش کردم بیا دخترم و بگیر، با یه فیس و افاده‌ای حرف می‌زنه بیا و ببینمادرم همیشه بدبین بود. توقع دارد […]

  • زنده

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    زنده با دوستی در حال صحبت بود ، در باره پیر مرادآباد طرحهایی داشت ، چشم انداز قشنگی را ترسیم کرده بود ، این توانایی را در خود می دیدکه با هر کسی بتواند در باره طرحهای مورد نظرش گفتگو کند ، به دهیاری رفت ،دهیار و رئیس شورای ده با هم گفتگو می کردند […]

  • وطن پرست

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    وطن پرست پارسال تو پاییز سال ۸۸ بود که با خواهر زاده اش که پزشک بود ، تلفنی صحبت کرد و ازش خواست که برای مشگل گوش و حلق و بینی دکتری را بهش معرفی و اگر میتواند وقت بگیره که بهش مراجعهکنه ،پس از یکی دو روز آدرس و شماره تلفن دکتری را در […]

  • وطن پرست

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    وطن پرست پارسال تو پاییز سال ۸۸ بود که با خواهر زاده اش که پزشک بود ، تلفنی صحبت کرد و ازش خواست که برای مشگل گوش و حلق و بینی دکتری را بهش معرفی و اگر میتواند وقت بگیره که بهش مراجعهکنه ،پس از یکی دو روز آدرس و شماره تلفن دکتری را در […]

  • بن بست

    نویسنده: ماندانا افشارها

    از صبح دارم با خودم کلنجار میرم .همهء مغزمو زیرو رو کردم اونم چندبار ؛ هیچی به هیچی.اصلا انگار تا حالا نه کلمه ای نه جمله ای نه خاطره ای هیچی توش ذخیره نبوده.خالیِ خالی.رفتم سراغ مامان ازش خواستم خاطره های بچگیمو واسم تعریف کنه انگار منتظر همچین فرصتی بوددر درد دلش باز شد و […]

  • مستاجر

    نویسنده: پرستو انصاری

    آدم‌های آرامی بودند اما نمی‌دانم چه‌شده که چند روزی اینقدر پر سر و صدا شده‌اند. ساعت از دوازده شب که رد میشود صدای دیویدنشان در راه‌پله و باز و بسته کردن در واحدشان درست زیر بالشم اکو میشود. آدم بدخوابی نبودم که با این صدا‌ها دَنگ شوم اما این تغییر ناگهانی‌شان فکری‌ام کرده‌بود و باعث […]

  • خشونت مترقی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    اولین روزهای تابستون بود و به قول معروف سه ماه تعطیلی شروع شده بود .کلی خوشحال بودم که هر کار دلم بخواد انجام میدم .دوره راهنمایی تمام شده بود و از مهر مقطع جدید تحصیلی یعنی دبیرستان شروع می شد . من ی دختر پانزده ساله پر از شر و شور و انرژی اهل تحرک […]

  • انفجار در خانه

    نویسنده: ماندانا افشارها

    این فضای مجازی هم شده غوز بالا غوز .هر کیو می بینی ی گوشی دستشه و مشغول بازی و چت و سایر موارد .یعنی سر به زیر تر از این نسل پیدا نمیشه .مامان جان بنده هم یکی از همین گونهء کثیر الجمعیت رو به ازدیاد هستن که ممکنه میل به غذا نداشته باشن اما […]

  • ع ش ق

    نویسنده: مصیماه

    ” هیجان زده ام برای امشب مرجانم. بالاخره قراره دستاتو بگیرم. گاهی هنوز باورم نمی‌شه که راضی شدی. به عشق‌مون رحم کردی. قول می‌دم مرهم بشم برا همه‌ی اون زخمایی که از عشق ترسوندنت عزیزدلم”” منم انگار برگشتم به نوجوونی‌ام مهران. نگرانم چی بپوشم، چه جوری آرایش کنم. حالا که شرایط عوض شده و قضیه […]

  • میکروب

    نویسنده: پرستو انصاری

    دهانش را به گوشم می‌چسباند،صدایش یک خباثت خفته دارد.-یه چیزی بگم؟لبخند مهربانی میزنم.-اره حتما.حالت صورتش می‌ترساندم.-من یه چیزی دارم.آب دهانم را قورت میدهم اما ظاهرم را حفظ می‌کنم.-چی؟!چشمانش چراغانی می‌شود و ذوق‌زدگی مابین تک تک کلماتش می‌رقصد.-یه چیزی با من زندگی میکنه.مردمک چشمانم از چپ به راست و از راست به چپ میروند. ادامه میدهد.-دکترا […]

  • دیوانه شو!

    نویسنده: پرستو انصاری

    بهترین لباس‌هایم را پوشید‌م. چند پیس هم از عطر مادرم روی یقه‌‌‌ی لباس زدم و حالا حاضر و آماده منتظرم تا صدایم بزنند. از صبح اما حالم یک‌جوری شده، انگار چیزی در سرم تکان می‌خورد. احتمالا بعد از حمام آب در گوشم رفته. بالاخره نوبتم می‌شود، پسر کت و شلواری که میگفت از تهران لیسانس […]

  • بیماری پردردسر

    نویسنده: مصیماه

    از اینکه بعد از این همه سال کار کردن، هنوز هشتم گرو نهم است و مجبورم برای حق ویزیت کمتر، به بیمارستان دولتی بیایم، خونم به جوش آمده. ساعت شش صبح آمده‌ام و نوبت ویزیت گرفته‌ام برای ساعت ده. از ساعت ده هم نشسته‌ام تا الان که ظهر شده و ساعت دوازده است. از طرفی […]

  • سیلی حقیقت

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    ده روز از اتمام امتحانات گذشته بود و هر روزش منتظر بودم تا اساتید نمره بزنن و معدلم معلوم بشه . آخه با حسین قرار گذاشته بودیم هر کی معدلش بیشتر شد باید شام بده . از صبح صد بار سایت و چک کردم که ببینم استاد نمره زده یا نه آخه فقط استاتیک نمره […]

  • هیچ وقت

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از ترس زخم زبانهای مردم و گوشه کنایه های شان خودش را در خانه حبس کرده بود . مردم میگفتند کسی که دختر زن داده و پسر داماد کرده وقت بچه دار شدنش نیست . هیچ کس این بچه ای که توی شکمش میپرورانید را نمیخواست، حتی خودش! شوهرش فقط از روی خدا ترسی دلش […]

  • بازیچه

    نویسنده: پرستو انصاری

    پاهایم را بغل گرفتم و می‌لرزم. روز‌های خوب تمام شده انگار، دیر یا زود سراغم می‌آمد. مر‌مر مدام دلداری می‌دهد، می‌گوید:《نترس، تو رو خیلی دوست داشت، محاله مثل بقیه باهات رفتار کنه》. گوشم نمی‌دهم و باز می‌لرزم از ترس. دوست‌ داشتنش برای زمان خوشی بود، وقتی هنوز موهای طلایی و بلند و ابریشمی داشتم، وقتی […]

  • آزادی!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    -اميرسام ، يه ذره آروم تر . بهت نميرسم مامان! تازه مي فهمم چرا هرموقع اميرسام با مادر بيرون مي روند انقدر پاهايش درد ميگيرد.  مي ايستد و نفس نفس مي زند . دلم ميخواهد لپ هاي قرمزش را گاز بگيرم . – بدو مامان تنبل…  دستهايش را ميگيرم و فشار ميدهم : پس من […]

  • شاید دیگر فرصتی نباشد !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    با صداي جيغ و داد يكي از خانم ها ، از اتاق بيرون مي آيم . امروز گروهي از دانشجوها به مناسبت روزهاي پاياني سال ، آمده اند عيادت مادربزرگ ها . پس اين صدا … عينكم را از روي چشمانم برميدارم : خانم احمدي ؟ چه خبر شده ؟ انگار صدايم را نميشنود… – […]

  • ساتی* ایرانی

    نویسنده: مصیماه

    می‌گویند خاک سرد است و بعد از اینکه مرده را دفن کنند، داغ بازماندگان کمی سرد می‌شود. ولی اگر واقعا هم سردی خاک موثر باشد، حتما زمان می‌برد. زیرا بچه‌های حاج احمد، بعد از گذشت دو روز از فوت پدرشان، حالا که موفق به گرفتن جنازه از بیمارستان شده‌اند و او را به خاک سپرده‌اند، […]

  • سیاه دندان

    نویسنده: ماندانا افشارها

    سلام خانم ی وقت می خواستم ….. بلهبه نام زرین بله بله …..خیلی متشکرم خدانگهدار.یادت باشه واسه سه شنبه آینده از دکتر وقت گرفتم.مرد:خیلی حساس شدی چیزیش نیست ها .زن:خوب میریم که خاطرمون جمع بشه.مرد: سه شنبه چه ساعتی ؟زن: گفت ۵ اونجا باشیم.مرد: حالا مطمئنی دکتر خوبیه؟با اطمینان گفتم :میگن استاد دانشگاست والا خیلی […]

  • تغییرمان داد!

    نویسنده: پرستو انصاری

    تغییرمان دادچند وقتی بود که ورد زبانش ” نیما این اینترنتو به من یاد بده” شده‌بود. بالاخره ما بین کلاس‌های مجازی و بازی ویچر جا باز میکنم و می‌نشانمش پشت لپتاپم. دفترچه‌ یاد‌داشت سیمی و قرمز رنگ مادرم که مخصوص دستور‌های پخت انواع خورشت محلی بود را هم آورد. یک خودکار هم از من کش […]

  • از خون دماغ مرد!

    نویسنده: پرستو انصاری

    تصاویر تکه‌تکه و محوی شبیه آلونس‌های تبلیغاتی در پس ذهنم هست ؛ در شایگان زندگی می‌کنیم، نزدیک یک نیروگاه هسته‌ای. من پنج‌ شش ساله‌ام و مادرم که باردار است روی زمین تشک انداخته و دراز کشیده و از درد به خودش می‌پیچد و ناله می‌کند؛ کات میخورد و تصویر بعدی در همهمه‌ی ذهنی‌ام روشن میشود. […]

  • فرزندِ صالحِ بیچاره

    نویسنده: مصیماه

    دودستی توی سرم می‌زدم. پسردایی و عمویم کنارم بودند. وقتی آنها هم درحالی‌که دستانم را می‌گرفتند که جلوی خودزنی‌ام را بگیرند، گریه می‌کردند، می‌فهمیدم وضعیت رقت‌باری دارم. بچه‌ام فقط دوسالش بود. زنم خوشحال بود که دردسرهایش تمام شده و حالا وقت شیرین‌زبانی‌هایش است. زنم کجاست؟ چه‌طور به او که دو روز است در نمازخانه‌ی بیمارستان […]

  • پشت چراغ قرمز

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    ماشین را روشن میکنم و به سمت خانه به راه می افتم . دستم را به سمت ضبط میبرم و روشنش میکنم ، صدای همایون شجریان در ماشین میپیچد. پشت چراغ قرمز توقف میکنم چند ثانیه سرم را روی فرمان میگذارم و بعد سرم را بالا می آورم ، چشم هایم از تعجب گرد میشوند […]

  • زندانی در جهانش

    نویسنده: پرستو انصاری

    نمی‌دانم چه در مغزش می‌گذرد. حتی نمی‌دانم اسم این مرضی که دارد چیست، وسواس فکری است یا چه می‌دانم شاید هم اسکیزوفرنی خفیف. خیر سرش خودش دکتر است. مریض‌های بیچاره روی چه حسابی اینطور جلوی در مطبش صف می‌کشند را هم نمی‌فهمم!؟ منشی خوش قد و بالایش با لبخند صدایم میزند. تکانی می‌خورم و دست […]

  • معدن تاریک

    نویسنده: محمد پارسا

    سرمای هوایی که از پنجره داخل آمد به صورتم سیلی زد و از خواب پریدم. ساعت از ۷ گذشته بود. طبق معمول مایک زودتر بیدارشده بود اما امروز مرا بیدار نکرده بود. بهش غذا دادم و لباس پوشیدم تا به اعماق تاریک دنیا بروم. موقع رفتن مایک بی‌­تابی می‌کرد. وقتی با او خداحافظی کردم مثل […]

  • کتابی از آینده

    نویسنده: محمد پارسا

    چند ساعتی از طلوع آفتاب آخرین یکشنبه فصل بهار گذشته بود. چشم‌هایم به سختی در حال باز شدن بود. چند باری پلک زدم. پیرمردی را نشسته بر روی صندلی پلاستیکی آبی اتاقم دیدم که بر آن لکه‌های سفید رنگی بعنوان یادگاری از رنگ زدن خانه‌مان نقش بسته بود. با لبخندی بر لب از من پذیرایی […]

  • حیاط پشتی

    نویسنده: پرستو انصاری

    دولا می‌شوم و سرم را بیرون میبرم. با دست گردنم را می‌گیرد و زوایه‌ی دیدم را تنظیم می‌کند و ذوق زده به حرف می‌آید.-ببین باید از همین پنجره بپریم رو بالکن طبقه‌ی پایین، از رو بالکن اونجا هم می‌پریم تو حیاط، بعد دِ‌برو که رفتیم.تند تند پلک میزنم و سرم را در تایید حرف‌هایش بالا […]

  • ” ساعت مچی “

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    با آنکه ساعت مچی بسته بود، اما نگاه نمی انداخت و من ناچارا مجبور شدم که بگویم وقت خداحافظی رسیده است. با ناراحتی دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعت انداخت…و دستم را در دستانش گرفت و خیره به چشمانم گفت: کاش نیرویی خارق العاده برای توقف زمان و مکان داشتم تا زمان بیشتری […]

  • داستان کودکی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    بعد از یکی دو کیلومتر به قبرستان رسیدندچند نفری بر سر قبر بستگان خویش فاتحه میخواندندباد بهاری و آفتاب درخشانچنان دلچسب بود که بچه را یاد پارک های شهر های بزرگ که در تلویزیون دیده بودند می انداختدوستی که تازه ملحق شده بود سنگ قبرکهنه و شکسته ای را با پا به کناری انداختهزار پای […]

  • ملت عشق لعنتی

    نویسنده: مصیماه

    یک ساعت زودتر از شرکت بیرون زدم. مثل همه‌ی مناسبت‌ها از چند روز قبل دنبال کادوی خاص و ویژه بودم که به عنوان همسرش بهترین هدیه را تهیه کرده باشم. ولی باز هم مثل همیشه تا روز موعود، تلاش‌هایم بی‌نتیجه مانده بود و در روز آخر، با نگرانی راهی مرکزخریدی در نزدیکی شرکت شدم‌. در […]

  • ملاقات به وقت کرونا

    نویسنده: ماندانا افشارها

    ملاقات به وقت کرونا نزدیک به ۵ ماهه که همدیگه رو ندیدیم .درست از اسفند ماه پارسال همون موقع که این کرونای لعنتی سایه شومش رو انداخت رو این کره خاکی .با سرعت برق دویدم سمت بچه ها اما همین که رسیدم بهشون ایستادم نه آغوشی نه دستی .چه سلام و علیک بی مزه ای […]

  • گلو گاه

    نویسنده: نازنین صفایی

    از اینکه از دستش دادم ناراحت نیستمهمینکه متوجه شدم چه اتفافی افتاده, برام کافیهولی امرور نمی تونستم تحمل کنم با کس دیگه ای بیاد. هنوز باورش برام سختهوقتی بعد از ۲ سال همدیگه را  دیدیم, اول به روی خودمون نیاوردیم ,یه سلام کوتاه کردیم و از کنار هم رد شدیممن تلفنم را برداشتم که مثلا […]

  • ارثیه ی عزیز

    نویسنده: سید رضا موسوی

    بعضی هاشون خیلی وقت بود که پاشونو توی خونه ی عزیز نذاشته بودن! درست از وقتی که عزیز مریض شده بود.چهره های عبوس و گرفته اکثرشان، نشان از آن می داد که از روی دلتنگی به آنجا نیامده اند! بلکه جبری آنها را دور هم، در منزل عزیز ، جمع کرده است.عزیز ۴ فرزند داشت، […]

  • شوهر مُرده

    نویسنده: سید رضا موسوی

    زن با حسرت دستی بر روی قاب عکس کشید، آهی از اعماق وجود برآورد و رو به قاب عکس گفت: حمید جان روحت شاد، کجایی تا ببینی مژده ات به چه خاک سیاهی نشسته!وقتی زنده بودی یه آقا بالاسر، یه رئیس ، یه صاحب داشتم! اما حالا چی؟ پسرت یه جور می تازونه، بابات یه […]

  • روز بزرگ

    نویسنده: ماندانا افشارها

    واسه رفتن به مدرسه کلی ذوق داشتم .داداشم چند سالی از من بزرگتر بود و من دلم می خواست درست مثل اون مشق بنویسم.وقتی نمره هاش کم می شد و مامان عصبانی بود واسه دلداری دادن به مامان می گفتم: اصلا ناراحت نباش مامان خودم میرم مدرسه و ی عالمه بیست واست میارم.لبخند رضایت که […]

  • پادرمیونی خدا

    نویسنده: هانیه علایی

    توی حیاط اسایشگاه منتظر پدرش نشسته بودم. برنامه هر دوشنبه این بود. از وقتی که فشار کار زیاد شده بود پدر ورشکسته شده بود، تمام اعصابش ریخته بود بهَم. در حدی که نتونستم توی خونه ازش نگهداری کنم و به دستور پزشک، برای مدتی توی اسایشگاه بستری شده بود تا مرتبا تحت کنترل باشه. مادر […]

  • لطفا یکی بیاید این جنایت را تیتر بزند

    نویسنده: محمد سبزی خوشنام

    باد سوزناکی دارد از توری زیر پیراهنم رد می شودیک چیزی این وسط درست نیست این باد دارد از من هم رد می شود و این فاجعه است، درست مثل اخبار حوادث که هیچکدامشان این جنایت را تیتر نزده اند. مگر می شود چنین حادثه وحشتناکی برای آدم اتفاق بیفتد مثل بمب در جمجمه اش […]

  • مهمان های واحدِ رو به رو

    نویسنده: زهرا رحمانی

    ناخن شصتم را گذاشته بودم گوشه لبم و می جویدمش. بیشتر از صدبار طول و عرض اتاق را با قدم هایم متر کرده بودم. حتی پدر و مادر من را هم دعوت کرده بودند. به طرف در رفتم از چشمی در، نگاهی به بیرون انداختم. هنوز خبری نبود. شاید آمده بودند و من متوجه نشده […]

  • بلال کبابی

    نویسنده: نفیس

    📕👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆📕 #بلال_کبابی 📝 با کلی وسواس از کیسه بلال ها دو تا درشتش را انتخاب کرد و گذاشت روی آتش. نشست رو برویم و سیگارش را روشن کرد.چندوقت یکبار بلال ها را میچرخاند و زیرچشمی نگاهی به من میکرد. پرسیدم: تو هیچ آرزویی نداری؟ از آروزهات با من حرف بزن، دوست دارم بشنوم. کمی فکر کرد […]

  • زندگی دوم

    نویسنده: نازنین صفایی

    شاید باورتون نشه! ولی من دوتا زندگی دارم یکی صبح و یکی هم تو خواب هر شب که می خوابم میرم یه جایی یه آدم دیگه میشم البته جنسیتم همون دختره ولی یه آدم دیگه توی موقعیت دیگه الان چند سالی هست دارم این شکلی زندگی می کنم. هر شب خواب می بینم وارد یه […]

  • “عروس حاج یحیی” یا ” درد فاصله‌ها “

    نویسنده: مصیماه

    غروب بود که همه در خانه‌ی گلین خاله جمع شده بودند. با اینکه هیچ کدام‌شان اگر تا آخر شب هم بست آنجا می‌نشستند، کاری نداشتند که عقب بیافتد ولی ظاهر آدم‌هایی را گرفته بودند که انگار ضرر یا بی‌حرمتی بهشان شده. دختر پانزده شانزده ساله‌ی عمه هاجر که یک سالی هست ازدواج کرده و خودش […]

  • آیینه

    نویسنده: آفاق یاسمی

    جعبه که باز شد اولین کسی که دیدم دختری زیبا با چشمایی هم رنگ دریا صورت گرد و موهای طلایی. وقتی منو دید با صدای بلند گفت وای خدای من چه آینه خوشگلی!! منو تو اتاق پذیرایی آویزون کرد،ادلیا  تنها زندگی میکرد پدر مادرشو وقتی که ۶ ساله بود از دست داده همیشه عکسشونو روی […]

  • دیگری

    نویسنده: مصیماه

    از در که وارد شدم اولین چیزی که دیدم چهره‌ی گرفته و عصبی او بود. خودم تختش را از اتاق، آورده بودم داخل هال و جلوی تلویزیون، که حوصله‌اش سر نرود. اما تلویزیون خاموش بود. نشانه‌ی بدی بود. یعنی از روزهای عادی، عصبانی‌تر است. در حالی که در کنار چوب‌رختی ورودی، خم شده بودم کفش‌هایم […]

  • دنیای کوچکم

    نویسنده: پرستو انصاری

    از همه‌ی دنیا فقط همین تخت گوشه‌ی اتاق سمانه سهم من بود، فقط همین تخت کوچک با تشک بدون فنر گل‌‌بهی و نرده‌هایی آهنی‌ که بالا و پایینش قد علم کرده‌‌‌بودند. رویش می‌خوابیدم، غذا میخوردم، بازی می‌کردم، می‌پریدم، راه می‌رفتم، درس میخواندم.بعضی شب‌ها حتی برایم قایق بادبانی میشد و من با دست‌هایم پارو میزدم و […]

  • هر شکستی مقدمه یک پیروزی بزرگه

    نویسنده: پرستو انصاری

    پسر عمه‌ام بود اما اولین جمله‌ای که هر کس بعد از دیدنمان میگفت “شما دوقلویید؟” بود. گویا وقتی مادرم من را حامله بوده، با عمه مریم همسایه بودیم و مادرم همه رقم آبنبات و شکلات از دست وحید که آن موقع‌ها دو سال بیشتر نداشته، می‌گرفته و می‌خورده. البته‌ که این شباهت خیلی هم بد […]

  • روبان آبی

    نویسنده: هانیه علایی

    آخرین بار که با هم کنار دریا رفته بودند، سارا ازش کلاهی قدیمی لبه پهن خواسته بود. با روبان بلند آبی. همیشه دوست داشت که با پیراهن بلند و کلاه لبه پهن، عکسی لب ساحل داشته باشه مخصوصا اگر وزش بادی هم در میون باشه. اما مهدی تا این حرف رو شنید، بهش اخم کرده […]

  • شهرِ باران !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    از پنجره به بیرون نگاه می اندازد . باران چند دقیقه ای میشود که قطع شده . بچه ها موقع صبحانه خوردن گفته بودند که چقدر دلشان باقالاقاتوق می خواهد . می دانست نه باقالا دارد و نه شوید تازه . شال و کلاه می کند . زنبیل حصیری اش را برمیدارد و بیرون میرود […]

  • آخرین باران

    نویسنده: پرستو انصاری

    دستم را گرفته و می‌کشد. از یک چاله‌ی پر آب درنیامده، داخل دیگری میفتیم. جورابم کاملا خیس شده. شدت باران زیاد شده و چشمانم ناخودآگاه زیر جور‌ قطراتش بسته می‌شود. با یک دست من را می‌کشد و با دست دیگر کلت سیاهش را گرفته. شانس میاوریم. تنه‌ی یک درخت تنومند شکافته‌شده و چیزی شبیه به […]

  • بی برنامه

    نویسنده: فرح پایا

    ازصبح که از خواب پاشدم دلشوره داشتم . تند تند صبحانه خوردم و رفتم اماده شدم بدای خرید . از دیروز که ازمایشم مثبت شده بود کلا بهم ریختم همه چی قاطی شده بود تمام روز را توی فکر وخیال گذراندم با امیر چند کلمه کوتاه حرف زدم امشب از سفر میامد نمیخواستم متوجه درهم […]

  • ماست و مار

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از عصر خاله صدبار زنگ زده بود که بریم خونه آقاجون تا اونام بیان اونجا .همیشه وقتی با دخترخالم میرفتیم خونه آقاجون اینا از آقاجون میخواستیم برامون قصه و خاطره بگه اون شبم با اصرار ما آقاجون برامون یه خاطره گفت: « مامانم میگفت داداشم وقتی کوچیک بوده تو حیاط داشته ماست میخورده اون طرفام […]

  • ديدارِ يارِ غائب!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    مثل اينكه ابرها حرف هايي براي گفتن دارند، اي كاش باران ببارد … – ديدار يارغائب داني چه ذوق دارد ابري كه در بيابان بر تشنه اي ببارد شيشه ماشين را پايين ميدهي : آخه سعدي عزيز خودت داري ميگي يار غائب !  موبايل را روي اسپيكر مي گذاري: جانم قشنگ من … چند لحظه […]