تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان دوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • هوشنگ مرادی مجد / (106)
  • ماندانا افشارها / (57)
  • مصیماه / (47)
  • مهرشید قاسمی / (40)
  • هانیه علایی / (24)
  • محمد پارسا / (20)
  • فائزه جعفرپور / (12)
  • ناهید پورصدامی / (12)
  • فرح پایا / (12)
  • مهتاب عبدل آبادی / (10)
  • خشت اول

    نویسنده: ماندانا افشارها

    درس معلم ار بود زمزمه محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را بله آقا خدانگهدار .پدر این جمله را گفت و گوشی تلفن را گذاشت .چهره اش برافروخته بود و رگ گردنش متورم شده بود .اما کماکان سعی می کرد تا با ادب و احترام صحبت کند .مادر لیوانی آب خنک دستش داد […]

  • دردسر

    نویسنده: ماندانا افشارها

    ساعت ۵ بعد ازظهر بود که از درخت بالا رفت .تا یواشکی از جوجه های خانم کلاغه کِش برود.آخه مادر کلی راجع به حیوانات و پرنده ها باهاش صحبت کرده بود و گفته بود نباید جوجه ها را از مادرشان جدا کرد .و بعد پرسیده بود : تو دوست داری یکی بیاد به زور از […]

  • بدون توقف

    نویسنده: ماندانا افشارها

    در دوران نوجوانی فیلمی دیدم به نام” یک روز از زندگی ایوان دِنی سوئیچ ” هنوز که هنوزه ذهنم درگیر همان فیلم مانده .یادم می آید چقدر برایش غصه خوردم چه روزهای تکراری و خسته کننده ای چقدر سنگین و سخت .و او چقدر صبورانه این سنگینی دقایق را تحمل می کرد.انگار همین لحظه فیلم […]

  • تجربه تلخ

    نویسنده: ماندانا افشارها

    تازه به تهران آمده بودم و در دانشگاه رشته حقوقمی خواندم .در کوی دانشگاه زندگی می کردم .خوابگاههای دانشجویی.راه دور و غربت سخت آدم را اذیت می کند .برای همین اگر آشنایی بیابی انگار دنیا را داده اند به تو.شنیدم جناب خان دایی به اتفاق همسر در تهران سکنی گزیده اند .طی تماسهای تلفنی که […]

  • پدر

    نویسنده: آفاق یاسمی

    با وضع مالی خوبی که پدرش داشت بعید میدونست بهش جواب رد بده هرچند برای دختراش هیچ ارزشی قائل نبود فقط به پسرانش اهمیت میداد،ولی بازهم تصمیم گرفت به خانه ی پدرش برود ‌از او کمک بخواهد.راهی خانه پدرش شد مادرش روی ایوان  کنار سماور ذغالی همیشه درحال جوش  نشسته بودوداشت برای شوهرش چایی میریخت،مادرش […]

  • قرار ملاقات

    نویسنده: محمد پارسا

    صدای زنگ در رشته‌ی افکارم را پاره کرد. باید محمد باشد که اینطور زنگ در را فشار می‌دهد. ساعت ۰۶:۰۶ غروب است. مثل همیشه زودتر از من حاضر شده است. از پله‌ها پایین رفتم و او را جلوی در دیدم. + کجایی محمد؟ باید بریم دیر میشه. – اول سلام. باشه حالا وقت زیاده. راه […]

  • من یک داستان کوتاهم ‘

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    من یک داستان کوتاهم ‘ با انگشتاش نقشه می کشید ‘ انگشتش را بالا می آورد و خط و نشان می کشید انگار دعواش شده بود ‘ با خودش حرف میزد ‘ می گفت چیکار می کنی  ؟ یه وقت یه کاری میکنی که تحسین همگان را بر می انگیزی و یه وقت راه رفتن […]

  • کدخدای جوزان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    کدخدا                                                                          حاج آقا تو مغازه سرگرم راه انداختن مشتریهابود ‘ اکثر مشتریها آشنا بودن و به حاجی اعتماد داشتند […]

  • خونه عمه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خونه عمه  ‘ هر وقت کم می آورد ‘ به یک گوشه نگاه می کرد و چشمش راه می گرفت ‘ ولی راهش را پیدا می کرد ‘ و اغلب به کودکی وصل می شد ‘ اون روز هم کتاب هاش را زد زیر بغل و آماده شد که به مدرسه بره ‘ علی پسر […]

  • باروشا

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    باروشا باروشا دختر زخمی از گردش روزگار و تیر داعش’با تلاش پزشکان و کادر درمانی در سلیمانیه عراق ‘ بر روی تخت بهوش آمد و جیغ کشید و دوباره از هوش رفت ‘ چندین بار این عمل تکرار شد ‘ پرستارمواظبش بود ‘ تا وضعیتش بهتر شد ‘ و متوجه شد که دیگر اسیر داعش […]

  • عدالت

    نویسنده: ماندانا افشارها

    امروز به خاطر محسن که عاشقه آبگوشته ی آبگوشت درست درمون بار گذاشتم .آبگوشت کلم سنگ .خیلی خوشمزه ست هر وقت درست می کنم یاد قدیما میفتم.صبح زود طبق معمول بچه ها رو بردم مدرسه .آخه محسن میگه سرویس چرا ؟؟ماشین خریدم زیر پات انداختم اونوقت پول سرویسم بدم ؟؟ تو که بیکاری ببر و […]

  • مسافر

    نویسنده: ماندانا افشارها

    سال اول دانشگاه باهاش آشنا شدم دختر سربه زیر و با وقاری بود .بچه شهرستان بود و تازه به تهران آمده بود.این اولین باری بود که از خانواده جدا می شد .همون روز اول تو صف ثبت نام توجهم رو جلب کرد با خانمی چادری که سن و سالی ازش گذشته بود به نظر می […]

  • سفر به کویر

    نویسنده: ماندانا افشارها

    دو سه روز تعطیلی پیش رو فرصت خوبی بود واسه تجدید قوا و گشت و گذار .به پیشنهاد دوستان تصمیم بر این گرفته شد که سری به مصر بزنیم ؛ البته کویر مصر .ی تور ۳ روزه با اتوبوس vip .مدیر آژانس کلی در وصف تور و امکانات اتوبوس صحبت کرد و خاطر جمعی داد […]

  • خرابکاری

    نویسنده: ماندانا افشارها

    اين چندمین مرتبه بود که مامان به مدرسه می آمد.اونم با گردن کج .که تو رو خدا ببخشینش دیگ تکرار نمیشه .و آقای مدیر با صدای بلند همراه با عصبانیت گفته بود.دیگه تمومه خانم .اخراج !!! فقط اخراج.و مامان کلی اشک ریخته بود و ناله کرده بود و التماس که دیگر تکرار نمی شود. آقای […]

  • اسیر شب (دلنوشته)

    نویسنده: ماندانا افشارها

    مثل هر روز با غروب آفتاب روح سرگردان من به حرکت و تکاپو می افتد.سالهای زیادی ست که به این درد مبتلا شده ام اگر اسمش را بشود گذاشت درد.و من در ساعت صفر عاشقی طلوع می کنم.درست وقتی چهار صفر ” ۰۰٫۰۰ ” کنار هم نقشمی بندند.مرا به اسارت خویش می گیرند.جوانه می زنم […]

  • توهم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    دستهایم عرق کرده اندنفسم بند آمده است ؛ انگار وزنه اي سنگین بر قفسه سینه ام سنگینی میکند…به زحمت از تخت بلند می شوم .سرم گیج می رود .لبه تخت می نشینم .سایه های وحشی روی دیوار در رفت و آمدند.فضا برایم ناآشناست .اما آدمهایی که می بینم آشنایند.با من حرف می زنند از خاطره […]

  • حساب سازی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    نسترن بچه رو زد زیر بغلش،و به سرعت از پله ها پایین رفت.تازه وقتی رسید پایین متوجه شد سوئیچ ماشین رو جا گذاشته ، حالا دوباره باید بچه بغل ۴۵ تا پله رو بره بالا .اونم پله های با فاصله و تیز ؛این آپارتمان قدیمی .به همسرش گفته بود چقدر سخته براش با بچه ها […]

  • سهم مادر

    نویسنده: آفاق یاسمی

    سهم یه مادرزن بیچاره چندشب بودخواب به چشمش نمی اومد خیلی نگران حال پسرش بودکلی قرض داشت وحالا نداشت که قرض هاشوپس بده بدجوری ناراحت بود ازان طرف زنش مدام غرمی زد که بااین وضع نمی تونم زندگی کنم ومدام ولخرجی می کرد مادرش روزبعدباخوشحالی به استقبال پسرش که خیلی ناراحت بودرفت وگفت پسرم دیگه […]

  • از اسارت تا آزادی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    از اسارت تا آزادی     ‘                                                    اکنون پنج سال از اون روزی که باروشا را از کمپ نسوان در آن مدرسه بیرون ‘ و به خانه ابو عمر الشیشانی رهبر […]

  • حراج کره زمین

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    حراج کره زمین همه روزنامه های صبح و عصر ‘ تمام شب نامه ها اخبار تلوزیون رادیو های خارجی خبر فروش کره زمین را پخش می کردند ‘ کرات دیگری پذیرای کره زمین شده بودند ‘ مصیبت روی مصیبت ‘ اصحاب قلم ‘ سیاسیون ‘ هنرمندان ‘ دانشمندان ‘ دانشجویان ‘ بازاریان ‘ کارمندان ‘ […]

  • حراج کره زمین

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    حراج کره زمین همه روزنامه های صبح و عصر ‘ تمام شب نامه ها اخبار تلوزیون رادیو های خارجی خبر فروش کره زمین را پخش می کردند ‘ کرات دیگری پذیرای کره زمین شده بودند ‘ مصیبت روی مصیبت ‘ اصحاب قلم ‘ سیاسیون ‘ هنرمندان ‘دانشمندان ‘ دانشجویان ‘ بازاریان ‘ کارمندان ‘ کارگران […]

  • نامه ای به شاهین

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    نامه ای به شاهین نامه ای به شاهین سلام و درود ‘شاهین عزیز سالهاست که با خود می گفتم روزیشروع به نوشتن می کنم ‘ از خاطرات کودکی نیزچند داستانی را نوشته بودم ‘ برای خودم ‘ بدون مخاطب ‘ یا مخاطب اندک ‘چون فروشنده لوازم ورزشی بودم ‘ با فروشگاه وتولید کننده توپ تیبا […]

  • من گول نمی خورم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    یکی از مزخرف ترین های زندگی اینه که همه کارها رو بذاری و دم عید بیفتی به جون خونه.پرده ها رو بیاری پایین .کابینتا رو بریزی بیرون .و انباری رو زیر و رو کنی.فرشا رو بدی شستشو و خلاصه به معنای واقعی خونه رو تکون بدی.سالای اول که مثلا پا به خونه بخت گذاشته بودم […]

  • نامه ای به شاهین

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    نامه ای به شاهین سلام و درود ‘ شاهین عزیز سالهاست که با خود می گفتم روزی شروع به نوشتن می کنم ‘ از خاطرات کودکی نیز چند داستانی را نوشته بودم ‘ برای خودم ‘ بدون مخاطب ‘ یا مخاطب اندک ‘ چون فروشنده لوازم ورزشی بودم ‘ با فروشگاه وتولید کننده توپ تیبا […]

  • همه کاره هیچ کاره

    نویسنده: ماندانا افشارها

    عباس آقا همسایه طبقه بالایی ماست.خیلی مرد باحالیه. از اون آدمایی که از هر انگشتشی هنر می ریزه.خوش به حال زری خانم ؛ ی غذا می پزه و تمام.عباس آقا؛ متخصص گوشت و مرغ پا کنی .عباس آقا؛ متخصص سبزی خرد کنی .عباس آقا؛ متخصص قالی شویی و شیشه پاک کنی.اینا رو من نمیگم ها […]

  • اسارت

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    اسارت ‘ باروشا که اصلا دوست نداشت زنده بماند ‘ پس از چند روز خود را روی تخت بیمارستان دید ‘ مرگ پدر و مادر و فرار و ضجه ایزدی های همراه پیش چشمش بود ‘داعشی های فاتح را که بیمارستان نیز در قرقشان بود هر روز می دید ‘ دو بار در دستشویی با […]

  • هیس گوسفنده خوابه

    نویسنده: ماندانا افشارها

    اللهم صلی علی محمد و آل محمد جماعت همراه از سر کوچه همینطور ی بند صلوات میفرستن و میان جلویک گروه چاوشی خوون هم به سفارش خاله خانم داره میخوونه. وقتی با آوردن چاوشی خون مخالفت کردم هیچی نگفت .واسه همون خوشحال شدم که خاله بر خلاف همیشه اصرار نکرد و از خیر این کار […]

  • جعبه جادو

    نویسنده: ماندانا افشارها

    تو خسته نشدی ؟؟ از صبح که پاشدی ی بند نشستی پای این بی صاحاب ؟تو درس و مشق نداری ؟؟تمام هفته رو سگ دو بزن .جون بکن . از خودت بزن .که این بچه رو بفرستی مدرسه تا واسه خودش کسی بشه .نه مثه منِ بدبخت که باید ته خونه این و اون جون […]

  • شوخی

    نویسنده: محمد پارسا

    نور خورشید از پنجره چوبی اتاق به روی صورت محمد افتاده بود و چشم‌های او را قلقلک می‌داد. چشم باز کرد و در حالی که تصاویر تار می‌دید به دنبال موبایل خود می‌گشت. ساعت ۹ صبح بود. با دست، چشم‌هایش را مالید و در این بین چن مژه‌ای نیز همچون گل از ریشه کنده شد. […]

  • بالاتر از وحشت ‘

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    بالاتر از وحشت باروشا دختر چهارده ساله کرد در ده متری پدر و مادرش در حال ریسیدن پشم بود ‘ برادر شانزده ساله اش چند گوسفندی که داشتند را در نزدیکی خانه برای چرا برده بود ‘ پدر داشت اخبار نا گوار داعش را با با مادر در میان می گذاشت ‘ نگران بود ‘ […]

  • غریبه ی همراه

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خدا خیره به زمین، اشک از چشمانش جاری شد._صحبت کن.لرزان گفت: چی بگم؟_از چیزی که باعث شد اشک بریزی.صورتش در هم جمع شد: نمیتونم.و هق هقش در اتاق پیچید.مشاور، خسته از مراجعه کننده ای سخت، تلاش می‌کرد تا خستگی یا دلسوزی اش در صورتش مشخص نشود.دستمال کاغذی را روی میز به سمت دختر […]

  • قصه‌ی آخر

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    پدرم چندتا قصه بیشتر بلد نبود. بعضی‌ها طولانی و بعضی ها کوتاه بودند. شبهایی که خسته بود قصه‌ی کوتاه را تعریف می‌کرد. یا اگر بهتر بگویم هرشبی که قصه قوقولوجی را تعریف می‌کرد حدس می زدیم پدر خسته است!آن شبهایی که حال و حوصله داشت یا فردایش تعطیل بود قصه طولانیِ درگیری رستم با دیوها […]

  • مرگ باشکوه من

    نویسنده: مصیماه

    مدتی بود خیلی به مرگ فکر می کرد. به چگونه مردنش. شاید به خاطر از دست دادن دایی عزیزش بود. که آنطور ناگهانی و سریع از دستش دادند. درست چند ساعت قبل از اینکه، الکی الکی سکته کند، تلفنی با او در مورد یک موضوع الکی حرف زده بود. روی مبل لم داده بود و […]

  • ننه کنجولش کن

    نویسنده: ماندانا افشارها

    میدونین مشکل ما خانما کجاست ؟؟اینجاست که فک می کنیم همه چی باید درست و درمون پیش بره .مثلا مهمون که داریم از ی هفته جلوتر شروع می کنیم به تهیه و تدارک و تازه کار هیچکس جز خودمونو قبول نداریم.واسه همین تا مهمونی تموم شه صد دفعه جون دادیم .خدا بیامرزه رفتگان همه رو […]

  • خونه ی تازه عروس!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    آرام آرام به دیوار سالن دست میکشد : خیلی کار داره باید اول کامل درست بشه بعد نوبت به رنگ برسه.  بهراد به چهره ی آقا رسول نقاش نگاهی می اندازد : بله خب صاحب خونه ی قبلی خیلی اهمیت نمیداده ، توی این چندسال هیچ کاری نکرده . ارغوان با لبخند همیشگی اش وارد […]

  • دیو یا فرشته

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دیو یا فرشته ‌‌ ‘ ‌ ‌‌‌‌‌‌ قلم تو دستش بود ‘ دلش می خواست یه چیزایی بنویسه ‘ آنقدر مطالب جور وا جوری تو فکرش بود که نمی دونست از کجا شروع کنه ‘ به تاریخ و زندگی سخت گذشتگان نگاه می کرد و در عجب می شد که چگونه با اون همه جنگ […]

  • ترک دیوار

    نویسنده: محمد پارسا

    کتاب بر دست روی زمین نشسته‌ام. نوشته‌های کتاب، ذهنم را کمی از محتوای آن دور کرد و چند لحظه‌ای از حال و هوای آن خارج شدم. به اطراف اتاق نگاه می‌کردم. به رنگ‌های آبی دیوار و نوشته‌ی قرمز «amor» بر تخته وایت‌بردم. کمی آن طرف‌تر، پایین تخته، ترکی در دیوار وجود دارد. بارها شاید چشمم […]

  • خواب یا بیداری

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خواب یا بیداری  ‘            خوابیده بود و خواب می دید ‘ سرش داشت ونگهمی کرد ‘ بیدار می شد اما حال بلند شدن نداشت دوباره می خوابید اما تا چشم بر هم می گذاشت دوباره از خواب می پرید ‘ هر کار کرده بود ‘ هر چی کاشته بود ‘ […]

  • خواب یا بیداری

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خواب یا بیداری خوابیده بود و خواب می دید ‘ سرش داشت ونگهمی کرد ‘ بیدار می شد اما حال بلند شدن نداشت دوباره می خوابید اما تا چشم بر هم می گذاشت دوباره از خواب می پرید ‘ هر کار کرده بود ‘ هر چی کاشته بود ‘ همه را بیهوده می یافت ‘ […]

  • آهن‌پاره

    نویسنده: مصیماه

    از همان روز فهمیدم کارم به اینجا می‌کشد. همان روزی که مینا تلفن را که قطع کرد، با خوشحالی به سمتم آمد._ می‌دونی پسردایی‌م چی گفت؟ تو آموزشگاه‌شون مربی می‌خوان. تنها شرطش هم اینه که پراید مدل بالا داشته باشه.عکس‌العملی نشان ندادم._ چیه؟ زورت نیاد کامبیز برات کار جور کرده. مهم اینه که دیگه می‌ری […]

  • باغ گیلاس

    نویسنده: ماندانا افشارها

    ی روزِ تابستون بابا با لوله هایی شبیه اسمارتیز آمد خونه .داد زدم آخ جون اسمارتیز .بابا لوله ها رو به طرفم گرفت و گفت : شکمو اینا اسمارتیزه ؟ دست نزنی به این لوله ها .پرسیدم : اگه اسمارتیز نیست چیه پس ؟بابا دو بار محکم و بلند گفت : سمّ …. سمّه .بعد […]

  • مرخصی هشت روزه

    نویسنده: زهرا رحمانی

    نشسته بود روی تخت، پاچه شلوارش را داده بود بالا و خرت خرت ساق پایش را میخاراند. چشم های نیمه بازم را دوخته بودم به او تا ببینم کی پوست پایش که حالا قرمز شده بود، کنده میشود و ور میفتد! کلافه نفس بلندی کشیدم و روی تخت غلت زدم. دیدم که نمیشود با صدای […]

  • دانشگاه

    نویسنده: محمد پارسا

    صدای بلندگو دانشگاه به ناگهان برخاست و گفت: «دانشجوهایی که باید برای مراسم فارغ‌التحصیلی آماده شوند به دفتر رییس مراجعه کنند.» شهر بسیاری کوچک و زیبایی‌ست. حتی نمی‌توان تصور کرد در شهر به این کوچکی اینچنین دانشگاهی وجود داشته باشد. گرچه عده‌ی زیادی این شهر را با نام اصلی خود به یاد نمی‌آورند و به […]

  • نویسنده ناشی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    اولین بار بود که در جلسه انجمن؛داستانی واسه نقد ارائه کرده بودم .خیلی استرس داشتم ولی به خودم امیدوار بودم .همیشه ردیف عقب می نشستم .و سعی می کردم خوب گوش کنم .از نکاتِ دوستان نُت بر می داشتم و گاهی از میون اونها سوژه هایی واسه نوشتن انتخابمی کردم .اما امروز قضیه متفاوت بود […]

  • انجمن

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    انجمن چشمش راه گرفته بود ‘ خیره به یک سو نگاه می کرد و از آن چشم بر نمی داشت ‘ در مزایده شهرداری برای یکی از اماکن روبروی استادیوم ورزشی در پارک شرکت کرده بود ‘ چند سالی باشگاه بیلیارد شده بود ولی به علت اختلاف بین دو شریک و شکایت و شکایت بازی […]

  • ابلق

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ابلق با خودش آه می کشید ‘ میگفت اون وقت ها بودم اما نمی دونستم هستم ولی حس می کردم ‘چونکه همه با هم بودیم ‘ تو فضا بودیم و معلق ‘نمی دونم چی شد که یک دفعه خوردیم به هم ‘ همه چی آتش گرفت ‘ داشتیم می سوختیم که به یه جایی پرتاب […]

  • ابلق

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ابلق با خودش آه می کشید ‘ میگفت اون وقت ها بودم اما نمی دونستم هستم ولی حس می کردم ‘چونکه همه با هم بودیم ‘ تو فضا بودیم و معلق ‘نمی دونم چی شد که یک دفعه خوردیم به هم ‘ همه چی آتش گرفت ‘ داشتیم می سوختیم که به یه جایی پرتاب […]

  • دردهای مردانه‌ی زخم نابرابری

    نویسنده: مصیماه

    چند بار بوق خورد، تا هانیه جواب داد. همان‌طور که فکر می‌کردم خانه‌ی مادرش بود. نپرسیدم چرا، چون بهانه‌های قبلی‌اش به من ثابت کرده بود که نیازی نیست دنبال منطقی برای عدم حضورش در خانه، باشم. یک تعارف سرزبانی کرد که من هم بروم و ناهارم را آنجا بخورم. خسته بودم، به خانه‌ی خودمان رفتم […]

  • نزاع خدایان

    نویسنده: محمد پارسا

    در روزهای گرم مصر، پسری جوان برای راز و نیاز بر بالای کوه رفت تا برای رسیدن به سعادت دعا کنند و از ثوث خدای علم و دانش پرسید: «تو عالم ترین شخص در جهان هستی، به من بگو کدام خدا قوی ترین آنهاست؟» ثوث کمی اندیشید و قبل از اینکه جوابی بدهد ست خدای […]

  • دل خوش سیری چند

    نویسنده: ماندانا افشارها

    نیمه های شب بود که تماس گرفتن .اعلام وضعیت اضطراری کرده بودن .به سرعت خودمو رسوندم بیمارستان .چه خبره !!چقدر شلوغه اینجا .ملافه های خونی روی تختهای کنار راهرو حکایت از وخامت اوضاع داشت.صدای ناله و شیون کل فضا رو پر کرده بود .از لابه لای جمعیت خودمو رسوندم پاویون لباسهامو عوض کردم و آماده […]

  • اشتباه ما را تکرار کن

    نویسنده: مصیماه

    با قهر شرکت را ترک کردم. بقیه‌ی همکارانم برای کاشت ناخن و رنگ مو، مرخصی ساعتی می‌گرفتند. ولی من که کارم ضروری بود، باید ساعت‌ها توضیح می‌دادم. مسئول اداری، مردی بود حدودا شصت ساله. از وقتی بچه‌دار شدم، متنفر بودم که بخواهم با او هم‌کلام شوم. هربار طوری زخم‌زبان می‌زد که بعد از بیرون آمدن […]

  • دروغگو

    نویسنده: محمد پارسا

    روزی یکی از وزیران دربار به شهر آمده بود و مردم به دور او جمع شده بودند و او از عنایات و الطاف پادشاه سخن می‌گفت. در این بین پیرمردی جلو آمد و گفت: «می‌خواهم برای تشکر از زحمات شما در حقتان دعا کنم.» دست‌هایش را رو به آسمان کرد و دیگر مردم نیز با […]

  • پنجره ای مشرف به خیابان هفتم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    یازدهمین روز از تابستان آغاز شده و مطمئنم مثل همه روزهایی که از اول سال در هم نشینی با خانه ، کتاب ، قلم و کاغذ ،دنیای مَجاز ،فیلم و یک پنجره گذشته ؛ باز هم خواهد گذشت . و تنها دلیل تحمل این همنشینی های مُفرط شاید همین پنجره باشد .پنجره ای که در […]

  • آرایش صورت

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خدازنی سختی کشیده اما خوشحال، مشغولِ پاک کردنِ قاپ عکس های قدیمی اش بود…قاپ عکس های خودش و همسرش.عکس هایی از عروسی هایی که در آن ها ثبت خاطره کرده بود.قاپِ عکسی که در آن آرایش نامناسبی داشته و چهره اش را دوست نداشت را در دست نگه داشت…خیره به خط چشمِ زننده […]

  • دل نوشته آدمی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دل نوشته آدمی تو فکر بود که چرا آدما اینجوری هستند ‘ با خودشون هم مشکل دارن ‘ یک سره خبرای ناهنجار ‘ چرا ‘ چند بار با خودش گفت ‘ خشت اول چون نهد معمار کج ‘ تا ثریا می رود دیوار کج ‘هر چه آدمها را می کاوید ‘ دیوار را کج تر […]

  • قرار در وقت اضافه

    نویسنده: مصیماه

    یک ساعت زودتر آمده و روی آخرین نیمکت در انتهای پارک نشسته بود. در این پنجاه و پنج سال که از عمرش می‌گذشت، به یاد نداشت که سر موعد، در قراری حاضر شده باشد. حالا هم فکر نمی‌کرد، زود آمده. محسن، سال‌ها پیش آدرس این پارک و این نیمکت را به او داده بود. اتفاقا […]

  • غرق و صدای خرچنگ

    نویسنده: سیما صادقیان

     غرق و صدای خرچنگ                برای دهمین بار تمام مسیر را توی ذهنش مرور کرد. از خانه که بیرون آمده بود به جز رفتگر هیچ کس دیگری در کوچه  نبود…. سرکوچه آقای قدرتی داشت مغازه اش را باز می کرد و  نانوایی هم باز بود و بعد ردیف مغازه هایی که همه بسته بودند. […]

  • سفر

    نویسنده: سیما صادقیان

    خیلی دلش می خواست وقتی پاهایش را از کفش بیرون می آورد ، کفش ها روی هم سوار شده باشند . آن روز ها که بیشتر کفش کتانی می پوشید با نوک پنجه ی یک کفش پشت کفش دیگرش را پایین میداد و پایش را بیرون می آورد . به خاطر همین خیلی وقت ها […]

  • وصیت‌نامه

    نویسنده: محمد پارسا

    دختری جوان در خانه پدرش همیشه مواظب او بود و در اواخر عمر پدر، پرستاری او را می‌کرد ولی در این راه هیچ یک از خواهران او کمکی نمی‌کردند. بالاخر پدرشان مرد و فرزندان وصیت‌نامه پدر را گشودند. به هر کدام از آن سه خواهر زمین یا خانه‌ای پدرشان داده بود ولی به آن دختر […]

  • کلاغ و نقره

    نویسنده: محمد پارسا

    در گرمای تابستان، کلاغی تکه‌ای نقره بر دهان داشت و به سوی لانه‌ی خود در حال پرواز بود. در بین راه چشمش به سنجاق‌ سر نقره‌ای که در موهای زن تاجر بود خورد. پرهایش از خوشحالی به جنب و جوش درآمده بود. دندان تیز کرده بود تا آن را به چنگ بیاورد. تکه‌ی نقره‌ای که […]

  • ریزدردها

    نویسنده: مصیماه

    مادرشوهر و خواهرشوهرش هردو باهم کنجکاو بودند بدانند، مادر او وسایل سیسمونی دخترش را چه رنگی می‌خرد. با اینکه قبلا هم از طریق جاری‌ بزرگتر، خبردار شده بودند که وسایلش صورتی است، اما می‌خواستند مطمئن شوند. راستش باور نمی‌کنند که دوتا جاری حرف راست را به هم بزنند. اگر جان به جان‌شان هم بکنی، قبول […]

  • شغالِ بي سايه!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    در حال فرستادن عكس هاي امروز براي مامان هستم كه يك سيخ پر از قارچ و گوجه ی کبابی مقابلم قرار ميگيرد . سرم را بالا مي آورم : شما چرا با اون حالت؟ روي سنگي كه كنارم هست مي نشيند : خواهش مي كنم ، دارم تمرين مي كنم واسه زندگي آينده . فقط […]

  • عشق و عسل

    نویسنده: محمد پارسا

    جوانی نزد دانایی رفت و از او پرسید: «آیا به راستی عشق همچون عسل شیرین است؟» مرد دانا شیشه عسل را از روی طاقچه گرفت و آن را گشود و مزه کرد و گفت: «آری» ولی جوان که به نظر می‌رسید راضی نشده ادامه داد: «پس چرا من طعم شیرینش را حس نمی‌کنم و فقط […]

  • سرزمینی آنسوی خورشید

    نویسنده: محمد پارسا

    در آن دوردست‌ها، در انتهای وسعت دید اهالی سرزمین من، پشت خورشید تابان سرزمینی وجود دارد که در هیچ کجای این نقشه از آن اثری نیست. سرزمینی که مردمانش نور روشنایی بخش خورشید را هیچگاه به چشم ندیده‌اند و همیشه در تاریکی زندگی کردند و در همه جا تنها بودند و حتی هیچ سایه‌ای نداشتند. […]

  • آقا جون

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آقا جون به واسطه دوستی که به آقا جون معروف بود باحاج ممد آشنا شد ‘ آقا جون خیلی مبادی آداب بود و مرتب ‘ هر برنامه ای که داشتن آقا جون پایه اصلی بود و از سیر تا پیاز برنامه را برنامه ریزی می کرد ‘ و باید جزء به جزء کار را طبق […]

  • خانه امیر

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خانه امیر دلش میخواست روستای هزاوه را ببیند ‘ حاجی گفت روز های پنج شنبه و جمعه باز هست و کسی هست که راهنمایی کند ‘ روز جمعه راهی شد و ساعت ده صبح به میدان اول روستا رسید ‘ مجسمه امیر کبیر وسط میدان خودنمایی می کرد ‘ روستای هزاوه در دل کوه جای […]

  • یک جرعه عاشقی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    از اینجا که ایستاده ام تمام روستای آباء و اجدادی ام ؛ روستای قندشتن جایی که در آن رشد کردم و بزرگ شدم. زیر نگاه من است . روی تپه ای معروف به تیغ قبرستان. نفس عمیقی میکشم و یک دنیا اکسیژن را وارد ریه هایم می کنم. بالای سرم آسمان آبی و خورشید طالیی […]

  • پیچیده در یاد

    نویسنده: ماندانا افشارها

    پیچیده در یاد مرد که وارد خانه شد زن مثل همیشه در آشپزخانه بود مرد بلند سالم کرد پالتوا ش را به جالباسی آویزان کرد و به سمت آشپزخانه رفت . زن با لبخند همیشگی سالم مرد را جواب داد و در ادامه : خدا قوت را چاشنی اش کرد . مرد پشت میز روی […]

  • مهمان ناخوانده

    نویسنده: ماندانا افشارها

    ساعت ۴ صبح بود که زدن به جاده هنوز اونقدری از مسیر رو پشت سر نذاشته بودن که آرش حس کرد حالت تهوع داره ،و هر لحظه هم بدتر می شد اول به روی خودش نیاورد آخه بچه ها کلی ذوق سفر داشتن و نمی خواست دل اونها رو بشکنه اما درد غیر قابل تحمل […]

  • دنیای من

    نویسنده: ماندانا افشارها

    مدیر موسسه با انگشت درب قهوه ای رنگ انتهای راهرو رو نشون داد و گفت کلاست شروع شده.به سرعت به سمت کلاس حرکت کردم اونقدر ذوق داشتم که پله رو ندیدم و تعادلم رو از دست دادم ولی خدا رو شکر خودمو سریع جمع و جور کردم .رسیدم پشت در چندتا نفس عمیق کشیدم و […]

  • آتشدان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آتشدان اوائل بهمن ماه ۹۸ بود که زمزمه کرونا را با اکراهو با اجبار اعلام کردند ‘ و یواش یواش ترس از کرونا وجود همه را پر کرد ‘ از سایه خودشان هممی ترسیدند ‘ زمانی وحشت بر کل جامعه مستولی شد که هر روز آمار کرونا بالاتر می رفتو همینطور اروپا و آمریکا را […]

  • دلنوشته

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دل نوشتهداشت با خودش حرف می زد ، راه می رفت ,می نشست ، پا می شد ، همه عمرش را بر باد رفته می دید ، خیلی چیزا یادش می اومد ، و با خودش می گفت ای کاش ،،،،،، هرگز ازدواجنمی کرد ، هر چی ، هر جور فکر می کرد ، می […]

  • پیشینه تا پیشانی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    پیشینه تا پیشانی ساعت پنج بعد از ظهر بود که دوستش زنگ زد که به شهر می آید یا ما بیایم اونجا ، گفت نه شما بیایید ‘ من تنها هستم ‘ کرونا هم دوباره زیاد شدهشما بیایید و از محیط شهری هم چند ساعتی جدا شوید بهتر است ‘ دوستش مربی فوتبال بود و […]

  • رازهای مگو

    نویسنده: ماندانا افشارها

    هر آدمی تو زندگی ی چیزایی داره که فقط مخصوص خودشه .و دلش نمی خواد حتی نزدیکترین فرد ، خبر دار بشه .درست مثل خود من، که رازهای مگوی زیادی دارم .البته این رازها تا ی زمانی واست مهم هستن و دلت نمی خواد کسی ازشون سردربیاره، کم کم که سن و سالی ازت میگذره […]

  • دنياي اين آدم بزرگ ها!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    كتاب هايي كه امروز از مدرسه گرفته را دو دستي نگه داشته و به همكلاسي هايش نگاه مي كند كه با چه ذوق و شوقي در حال تعريف خاطرات امروز مدرسه براي مادر هايشان هستند . از كنارشان مي گذرد . خب مادر او هم قرار بود بيايد دنبالش ولي خودش گفته بود نه نيا […]

  • ظاهر و باطن

    نویسنده: مصیماه

    چند دقیقه‌ای بود که روی تخت دراز کشیده بودم و منتظر بودم پرستار بیاید و سرم را به دستم بزند. مثل همه‌ی زمستان‌ها، درمانگاه پر بود از آدم‌های سرماخورده و مریض و صف تزریقات هم طبعا شلوغ بود. در این شلوغی، تزریقات‌چی بخش مردان هم نیامده بود و خانمی که آنجا بود، تزریقات هردو بخش […]

  • ذوق مادرانه

    نویسنده: ماندانا افشارها

    من فرزند کوچیک خانواده هستم .بچه های کوچیک معمولا دیمه تر و مستقل تر از بقیه خواهر برادرا بار میان و بزرگ میشن.البته این قانون واسه قدیما صدق می کرد حالا که به لطف…. هر چی … کلا بچه ها مزه خواهر و برادر و بچه بزرگ و ته تغاری بودن رو نمیچشن.بله قبل از […]

  • خلاء

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خلاء بیایید به هیچ فکر کنیم ، به سکوت ، به معلق بودن در فضا ، بدون هیچ نیازی ، خود را مانند ذراتی معلق در هوا فرض کنید ، تمام انسانها را در پرواز ببینید با چشم و گوش و ادراک ، سفاین پرنده در عدن ، برای هیچ شدن فقط کافی است چشمها […]

  • “مساله اصلا پولش نیست.”

    نویسنده: مصیماه

    شرشر عرق از کنار پیشانی مرد راه افتاده بود. صدای اذان می‌آمد و تک و توک مغازه‌ها داشتند می‌بستند که بروند نماز. البته حدود یک ساعت دیگر بازار تعطیل می‌شد. با حالتی شبیه دویدن از لابلای جمعیت راه باز می‌کردند، تا به راسته‌ی ظرف‌فروشی برسند.مرد با ابروهایی گره کرده و قیافه‌ای درهم جلوتر می‌رفت. وقتی […]

  • من هم میتوانم در آغوش بگیرم

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    ته مانده ی سیگارش را درون ظرف میتکاند به پشتی صندلی تکیه میدهد و کامی عمیق میگیرد سیگار را در جا سیگاری خفه میکند ، نگاهم میکند و نگاهش میکنم از جا بلند میشود و لباسش را عوض میکند و عطر میزند، همان عطر همیشگی، نفس عمیقی میکشم و عطرش را به ریه هایم میکشم […]

  • مارپیچ

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    در حالی که واسه ی خودم سیب قاچ میکردم به یاسر فکر میکردم و وقتی اونو در حال بالا رفتن از دیوار تصور میکردم خندم میگرفت ولی در عین حال میترسیدم گیر بیوفته واسه همین شیش دنگ حواسم به گوشیم بود که اگه زنگ زد برم سراغش . دایی که بحث راجب گوسفندشو شروع کرد […]

  • شب بیداری یک نویسنده

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    داخل  کتابفروشی به قفسه ها نگاه میکردم و  به دنبال یک کتاب جدید میگشتم که کتابی با جلد آبی رنگ توجهم را جلب کرد اسم کتاب شب بیداری های یک نویسنده بود کتاب را باز کردم و چند صفحه ای ورق زدم ، جالب به نظر میرسید . به دنبال قیمت کتاب صفحه ی اول […]

  • تخریب چی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    تخریب چی گویند سلیمان نبی زبان تمام موجودات جهان را می دانست ، از جن و پری تا پرنده و چرنده ، اما از سلیمان نبی چه به جای مانده ؟ الله و اعلم ، تا جایی که من یادم هست ، تارزان چون در جنگل زندگی می کرد و فیلمش را دیدیم با حیوانات […]

  • زلزله

    نویسنده: آفاق یاسمی

    شهرباخاک یکسان شده بود فقط جیغ وگریه بودکه طنین اندازبود اخردنیارومی شد ازاینجادید پیرزنی تنهادرگوشه ای ازخانه ی اوارشده اش گزکرده بود واشک  می ریخت دکتری که برای کمک به انجارفته بود گفت مادرجان دوروزه چیزی  نخوردی لطفا چیزی بخور پیرزن بانگاهی بی رمق وقیافه ی که به سفیدی کچ بودبه دکترچشم دوخت وگفت تاسی […]

  • پارکینگ پروانه

    نویسنده: مصیماه

    بالاخره توانستیم در خیابان‌های اطراف، ماشین را پارک کنیم‌. مثل همه‌ی دور‌‌‌هم بودن‌هایمان از زمان دبیرستان تا به حال، سرخوشانه می‌خندیدیم‌. سربه‌سر هم می‌گذاشتیم. در کوچه‌ رژ از همدیگر می‌گرفتیم و آرایش‌مان را مرتب می‌کردیم. ما چهار نفر کنار هم به معنای واقعی خودمان بودیم و همین باعث می‌شد به معنای واقعی خوش باشیم. اما […]

  • رفتنی

    نویسنده: مصیماه

    دلم پر می‌کشید برای دوباره دیدنش. ولی گفته بود حالا که قرار است رابطه‌مان رسمی شود، دیگر همدیگر را نبینیم بهتر است. مادرش زنگ زده بود و با مادرم صحبت کرده بود._ زنه انگار زورش کردم بیا دخترم و بگیر، با یه فیس و افاده‌ای حرف می‌زنه بیا و ببینمادرم همیشه بدبین بود. توقع دارد […]

  • زنده

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    زنده با دوستی در حال صحبت بود ، در باره پیر مرادآباد طرحهایی داشت ، چشم انداز قشنگی را ترسیم کرده بود ، این توانایی را در خود می دیدکه با هر کسی بتواند در باره طرحهای مورد نظرش گفتگو کند ، به دهیاری رفت ،دهیار و رئیس شورای ده با هم گفتگو می کردند […]

  • وطن پرست

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    وطن پرست پارسال تو پاییز سال ۸۸ بود که با خواهر زاده اش که پزشک بود ، تلفنی صحبت کرد و ازش خواست که برای مشگل گوش و حلق و بینی دکتری را بهش معرفی و اگر میتواند وقت بگیره که بهش مراجعهکنه ،پس از یکی دو روز آدرس و شماره تلفن دکتری را در […]

  • وطن پرست

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    وطن پرست پارسال تو پاییز سال ۸۸ بود که با خواهر زاده اش که پزشک بود ، تلفنی صحبت کرد و ازش خواست که برای مشگل گوش و حلق و بینی دکتری را بهش معرفی و اگر میتواند وقت بگیره که بهش مراجعهکنه ،پس از یکی دو روز آدرس و شماره تلفن دکتری را در […]

  • بن بست

    نویسنده: ماندانا افشارها

    از صبح دارم با خودم کلنجار میرم .همهء مغزمو زیرو رو کردم اونم چندبار ؛ هیچی به هیچی.اصلا انگار تا حالا نه کلمه ای نه جمله ای نه خاطره ای هیچی توش ذخیره نبوده.خالیِ خالی.رفتم سراغ مامان ازش خواستم خاطره های بچگیمو واسم تعریف کنه انگار منتظر همچین فرصتی بوددر درد دلش باز شد و […]

  • خشونت مترقی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    اولین روزهای تابستون بود و به قول معروف سه ماه تعطیلی شروع شده بود .کلی خوشحال بودم که هر کار دلم بخواد انجام میدم .دوره راهنمایی تمام شده بود و از مهر مقطع جدید تحصیلی یعنی دبیرستان شروع می شد . من ی دختر پانزده ساله پر از شر و شور و انرژی اهل تحرک […]

  • انفجار در خانه

    نویسنده: ماندانا افشارها

    این فضای مجازی هم شده غوز بالا غوز .هر کیو می بینی ی گوشی دستشه و مشغول بازی و چت و سایر موارد .یعنی سر به زیر تر از این نسل پیدا نمیشه .مامان جان بنده هم یکی از همین گونهء کثیر الجمعیت رو به ازدیاد هستن که ممکنه میل به غذا نداشته باشن اما […]

  • ع ش ق

    نویسنده: مصیماه

    ” هیجان زده ام برای امشب مرجانم. بالاخره قراره دستاتو بگیرم. گاهی هنوز باورم نمی‌شه که راضی شدی. به عشق‌مون رحم کردی. قول می‌دم مرهم بشم برا همه‌ی اون زخمایی که از عشق ترسوندنت عزیزدلم”” منم انگار برگشتم به نوجوونی‌ام مهران. نگرانم چی بپوشم، چه جوری آرایش کنم. حالا که شرایط عوض شده و قضیه […]

  • بیماری پردردسر

    نویسنده: مصیماه

    از اینکه بعد از این همه سال کار کردن، هنوز هشتم گرو نهم است و مجبورم برای حق ویزیت کمتر، به بیمارستان دولتی بیایم، خونم به جوش آمده. ساعت شش صبح آمده‌ام و نوبت ویزیت گرفته‌ام برای ساعت ده. از ساعت ده هم نشسته‌ام تا الان که ظهر شده و ساعت دوازده است. از طرفی […]

  • سیلی حقیقت

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    ده روز از اتمام امتحانات گذشته بود و هر روزش منتظر بودم تا اساتید نمره بزنن و معدلم معلوم بشه . آخه با حسین قرار گذاشته بودیم هر کی معدلش بیشتر شد باید شام بده . از صبح صد بار سایت و چک کردم که ببینم استاد نمره زده یا نه آخه فقط استاتیک نمره […]

  • هیچ وقت

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از ترس زخم زبانهای مردم و گوشه کنایه های شان خودش را در خانه حبس کرده بود . مردم میگفتند کسی که دختر زن داده و پسر داماد کرده وقت بچه دار شدنش نیست . هیچ کس این بچه ای که توی شکمش میپرورانید را نمیخواست، حتی خودش! شوهرش فقط از روی خدا ترسی دلش […]

  • آزادی!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    -اميرسام ، يه ذره آروم تر . بهت نميرسم مامان! تازه مي فهمم چرا هرموقع اميرسام با مادر بيرون مي روند انقدر پاهايش درد ميگيرد.  مي ايستد و نفس نفس مي زند . دلم ميخواهد لپ هاي قرمزش را گاز بگيرم . – بدو مامان تنبل…  دستهايش را ميگيرم و فشار ميدهم : پس من […]

  • شاید دیگر فرصتی نباشد !

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    با صداي جيغ و داد يكي از خانم ها ، از اتاق بيرون مي آيم . امروز گروهي از دانشجوها به مناسبت روزهاي پاياني سال ، آمده اند عيادت مادربزرگ ها . پس اين صدا … عينكم را از روي چشمانم برميدارم : خانم احمدي ؟ چه خبر شده ؟ انگار صدايم را نميشنود… – […]

  • ساتی* ایرانی

    نویسنده: مصیماه

    می‌گویند خاک سرد است و بعد از اینکه مرده را دفن کنند، داغ بازماندگان کمی سرد می‌شود. ولی اگر واقعا هم سردی خاک موثر باشد، حتما زمان می‌برد. زیرا بچه‌های حاج احمد، بعد از گذشت دو روز از فوت پدرشان، حالا که موفق به گرفتن جنازه از بیمارستان شده‌اند و او را به خاک سپرده‌اند، […]

  • سیاه دندان

    نویسنده: ماندانا افشارها

    سلام خانم ی وقت می خواستم ….. بلهبه نام زرین بله بله …..خیلی متشکرم خدانگهدار.یادت باشه واسه سه شنبه آینده از دکتر وقت گرفتم.مرد:خیلی حساس شدی چیزیش نیست ها .زن:خوب میریم که خاطرمون جمع بشه.مرد: سه شنبه چه ساعتی ؟زن: گفت ۵ اونجا باشیم.مرد: حالا مطمئنی دکتر خوبیه؟با اطمینان گفتم :میگن استاد دانشگاست والا خیلی […]