تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان دوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • هوشنگ مرادی مجد / (103)
  • ماندانا افشارها / (57)
  • مصیماه / (47)
  • مهرشید قاسمی / (40)
  • هانیه علایی / (24)
  • محمد پارسا / (20)
  • فائزه جعفرپور / (12)
  • ناهید پورصدامی / (12)
  • فرح پایا / (12)
  • مهتاب عبدل آبادی / (10)
  • محرم روستا ، رمضان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    در روستا چشم به دنیا گشود ، هنوز پستان مادر به دهانش بود که ماهی از سال را رمضان و ماهی را محرم و دسته های عزاداری و اشک و سوختن شمع و خیمه و دادن دل در غریبی و بی کسی حسین تشکیل می داد . بقیه ایام سال را هم تقیهپی در سر […]

  • مردی برای همه فصول

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    توی روستا زندگی می کرد و سه پسر و دو تا دختر داشت . تا چند وقت پیش عضو شورا بود . زمین کشاورزی داشت و تراکتور ، اگر چه ساده زندگی می کرد ولی خونه اش همیشه پر از بچه ها و نوه و نتیجه بود . در خونه به روی همه باز بود […]

  • روزگار سخت

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ده ساله بود و مادرش بعد هشت سال که از تولد برادر کوچکترش می گذشت باردار شده و ماه های آخر بارداری را می گذراند . مادر سالهای پیش بارها برای زنهای همسایه و فامیل تعریف کرده بود ، که طالع بینی به او گفته که دیگر بچه دار نشود . چرا که اگر باردار […]

  • دیو یا انسان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    توده های به هم فشرده شده سراسر گیتی را در برگرفته بود ، همه چیز به دور هسته مرکزی می چرخید . گاه توفنده بود و گه آرام ، ولی با نظمی خاص به دور هسته مرکزی می پیچید ، سپس باز می شد و به دورترین نقطه از مرکز قرار می گرفت و به […]

  • اخراجی آموزش و پرورش

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    از زمانی که ازدواج کرده بود باهاش آشنا شد ورفت و آمد خانوادگی داشتند . به برکت وجود انقلاب ، هر وقت و هر جایی قدم می گذاشت بساط تریاک جور بود .‌ با وافور یا سیخ و سنگ فرقی نداشت . اکثر کسانی که دور و برش بودند به تریاک اعتیاد پیدا کرده بودند […]

  • سرهنگ

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    پدر خانواده در بیمارستان بستری بود ، شب اولی که به عیادتش رفت دستگاه های زیادی به قلب و ریه و سایر اعضا بدنش وصل بود ، پدر در تلاطم بود و هر بیننده ای را به تفکر و اندوه وامی داشت ، فرزندانش خواب و خوراک نداشتند ،یک چشم اشک و در چشم دیگر […]

  • ترس و مرگ ،

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    نزدیک غروب بود ، هوای سرد آخر پاییز سرمای استخوان سوز را با خود به ارمغان آورده بود . از سلماس در حال خارج شدن بود ، وارد جاده به سمت ارومیه شد . یکی دو ماشین ازش گذشتن ووارد سلماس شدند . خورشید خیلی زود عقب نشست و در دور دست به کوه تکیه […]

  • قرار عاشقی

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    علاوه بر صدای ساعت کوکی قرمز رنگ روی میز که صدایش تا داخلی ترین سلول مغزم رسوخ میکرد گنجشکان هم برای بیدار کردنم هم صدا شده بودند اما من از بیدار شدن طفره میرفتم .باورم نمیشد به این زودی بهار و تابستان را گذرانده باشم و رسیده باشم به روز سی ام  آبان؛ روز تولدش. […]

  • اتاق شماره ۶۷

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    اتاق شماره ۶۷ را باز کردم و داخل رفتم ، بوی عطری ملایم در اتاق پیچیده بود . همان عطری که چند دقیقه ی پیش جلوی ورودی هتل باعث شد سرم را برگردانم و ببینمش؛ باز هم موهای لخت مشکی اش که از کنار شالش به چشم میخورد ، کوله پشتی مسافرتی اش و کتاب […]

  • گل شش پر

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    سنگی صاف و صیقلی برداشت ، نزدیک آب گذاشت و نشست، آستین های لباس اتو کشیده اش را تا کرد و بالا زد  سپس دست هایش را تا مچ درون آب فرو برد ، طوری به آب خیره بود که گویی معشوقه اش را پس از سالها دوری یافته است .صورت استخوانی خودش را که […]

  • داستان اسد

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    کل موجودات دنیا را اگر مورد مطالعه قرار بدهیبه طور حتم به نتایج شگفت انگیزی خواهی رسید ، و شگفت آور ترین آنها خودت خواهی بود . چون در تمام دورانی که زندگی خواهی کرد ، خودت را هم نخواهی شناخت و هر لحظه در تغییر هستی . یازده ساله بود که اسدالله به خواستگاری […]

  • یک روز نحس

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    یک روز نحس ،،                                                             امروز بیست و پنجم مهر ماه هزار و سیصد و نو و نه و روز اربعین حسینی است ، سالهای پیش درچنین […]

  • یک سفر و چند خاطره

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    یک سفر و چند خاطره ،،،                                           وضعیت عجیبی بود ، کرونا بیداد می کرد ، قراربود تهران برای یک هفته تعطیل شود . فقط مغازههای خوراکی و داروخانه و واجبات مردم باز بودند .‌از روز […]

  • چرخ فلک

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    هر چقدر چرخ وفلک بالاتر می رود فشار دستش روی دستت بیشتر میشود ، تو کماکان میخندی و به او که مثل بچه ها سفت دستت را چسبیده با ذوق نگاه میکنی وقتی بالای چرخ و فلک میرسید و برای چند دقیقه توقف میکند دستت  را دور کمرش حلقه میکنی و سخت در آغوشش میگیری […]

  • ناسا ، فضا پیمای دراگون

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ناسا ، فضا پیمای دراگون ،                                                 داگ هرلی و باب بنکن دو دانشجوی دانشگاه هاروارد بودن که از ابتدای ورود به دانشکدهباهم آشنا شدند. آنها با هم درس می خواندند ،باهم مطالعه […]

  • این بار قبولم !

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از خانمی که کنار من به دیوارتکیه زده ساعت را میپرسم و او دستی که ساعتش روی آن بسته شده را  به سمتم میگیرد ، ساعت مچی مربعی شکلش ساعت یازده را نشان میدهد و با این حساب من سه ساعت است که اینجا منتظرم تا افسر صدایم بزند . با شنیدن اسمم به سمت […]

  • غیر منتظره اما دیر

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    حبیب جارویش را روی کولش گذاشته بود و در خیابان  فردوسی قدم میزد تا به خیابان نوزدهم برسد تابلوی خیابان را که از دور نگاه کرد کمی دستانش عرق کرد و اینکه دستانش در آن دستکش های زخیم خیس باشند اندکی او را آزار میداد اما سعی میکرد که توجهی نکند . از سر کوچه […]

  • زندگی خارج از ریتم

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از لای در به بچه ها که توی تخت هایشان خوابیده بودند نگاهی انداخت و سپس در را آرام  بست . پس از خوردن قهوه ی تلخش به سمت اداره راه افتاد ، هنوز سر خیابان نرسیده بود که یادش آمد اسنادی که آماده کرده بود را توی اتاق جا گذاشته است ، قدم هایش […]

  • دریا هیچ وقت خبر نمی کند

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                                                                                           نزدیک دوسالی بود که خونه زندگی اش رافروخته بود و رفته بود […]

  • نامه ای به اعضای محترم صد داستان ، استاد کلانتری و بقیه دست اندر کاران

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    نامه ای به اعضای محترم صد داستان ، استادکلانتری و بقیه دست اندر کاران اکنون که این نامه را می نویسم در آستانه شصت وچهار سالگی هستم و امروز سیزدهم مهر ماه است . من اگر همین امسال به دنیا می آمدم یازده روزه بودم و احتمالا فقط به پستان مادرم فکر می کردم .سال […]

  • به خاموشی عادت می‌کنیم.

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    سرش را روی میز می گذارد نگرانی‌اش بیشتر شده است. این سومین مریض بد حال امشب است از وقتی سروکله این ویروس عجیب و ناشناخته پیداشده است، یک شب هم خواب به چشمهایش نیامده است. گوشی تلفنش را بر می‌دارد که به مادرش زنگ بزند ساعت را نگاه می‌کند از نیمه شب گذشته است مادر […]

  • قاچاق نمک

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    قاچاق نمک ‌‌ ‌ ‌                                                انسان بدینسان یک من بزرگ است که اندیشه بشری در خدمتش دست به هر کاری می زند .این کار چه در ابعاد کوچک در روستاها و شهرهای […]

  • محبوب

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                                     محبوب                                        سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت یکی از بارزترین انتخابات کشور بود که مردم به تغییر از […]

  • محبوب

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

     

  • سرگذشت و سرنوشت کره زمین

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    سرگذشت و سرنوشت کره زمین                                        شورای برگزیده آسمانها جلسه اضطراری داشت ،دستور از بالا رسیده بود و هرچه زودتر باید کاری انجام می دادند . فقط سه روز وقت بود تا تصمیم نهایی گرفته شود . […]

  • مادر جان! بچه واژه ها…!

    نویسنده: زهرا پورلباف

    از امروز بگویم؛ که چگونه گذشت…؟! شاید باید این جمله را بردارم و بی مهابا پا به صحنه ی روزگار خویش نهم… این جمله ی همیشگی شروع نوشته ی روزمره ام مرا به یاد دبستانم می اندازد؛ که” من”سر آغاز گر تجمع واژه ها بود…. من بستنی دوست دارم. من مادرم را دوست دارم… آن […]

  • آتش در گلستان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آتش در گلستان .                                                         سیاوشان نام روستایی است در آشتیان اراک درپنج کیلومتری این شهر که قدمتی چند هزار ساله دارد . نام سیاوشان از پهلوان اسطوره ای […]

  • آرزویی در خیال

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آرزویی در خیال پارو زنان به شهر وارد شد ، آب رودخانه در شهر تقسیم شده بود و دو طرف آب را خیابان و خانه ها احاطه کرده بود . شهر خیلی بزرگ نبود ، اما از همه خیابانها آب رودخانه می گذشت . شهری منحصر به فرد که در تمام دنیا نظیر نداشت .شهردار […]

  • نلسون ماندلا

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                                                                      نلسون ماندلا ،                                        […]

  • من از ساربون پیغامی دارم…

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    شاید لازم نیست این مقدار از پیچدگیها را کشف کنیم یا اصلا به آنها فکر کنیم ولی شاید هم وظیفه ما است… ساربون جایی که من زندگی می کنم است. شما فقط وقتی خورشیدتان بمیرد می توانید ساربون را ببینید و به آن سفر کنید ولی من مدتهاست از ساربون به زمین سفر می کنم […]

  • به یاد قهرمان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    به یاد قهرمان ،                                                                    هوای تابستان در روستای سنگسر شیراز معتدل و همه جا سر سبز بود ، عروسی بود ، کل […]

  • ازما بهتران

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    از ما بهتران ،                                                          داستانهای زیادی از جن و پری و از ما بهتران شنیده بود . از پدر ، دایی ، عمه و عمو و افراد […]

  • مسافر بهشت

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    مسافر بهشت ،                                                                وقتی سر حال بود ،صبح آفتاب زده و آفتاب نزدهاز دروازه حاج علی نقی راه می افتاد ، داخل بازارمی شد […]

  • گرگ و گله

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    گرگ و گله  .                                                                    تو قصه های کودکی ننه و ننه بزرگ هامون می گفتن باز می پروندن ، یا مرغ هما […]

  • اراک و احمد

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    اراک و احمد .                                                                ایالت پاساردا معروف به ماد سفلی منطقه ای است که سکنی در آن به پانزده هزار سال قبل بر می گردد […]

  • هذیان وهم آلوده

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    هذیان وهم آلوده ،                                                           فکر ، فکر، فکر کجای مردم است که این همه جا می ماند . دختری افغان را بر صفحه گوشی اش سیو کرده […]

  • دوقطبی بیماری همه گیر عصر جدید

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دو قطبی بیماری همه گیر عصر جدید بهار بود و هوای بهاری با سبزه و نغمه پرندگان عاشق و نرهای مست آواز خوان و ترنم گاه به گاه باران و سایه روشنهای آفتاب ، جویبار زندگی را چنان زیبا جاری ساخته بود که احدی در شکوه هستی و دادار بزرگ شک نمی کرد . هوای […]

  • چرا بوی آن را حس نمی کنند

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    چرا بوی آن را حس نمی کنند ،،                                         به آسمان نگاه کرد ، آسمان آبی که با دود اگزوز ماشین ها ، کار خانه ها و سایر آلاینده ها به آبی و خاکستری مخلوط در هم […]

  • انسانها در سایه می میرند

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    انسانها در سایه می میرند سخن گفتن در باره انسانی که دیگر نیست شاید سخت باشد . شاید به بیراهه قضاوت رفته باشیم ، و شاید و شاید های بسیار دیگر .دکتر حمید از این دست آدمها بود . چند باری دیده بودمش، شاید به اندازه انگشتان یک دست ، شاید هم بیشتر . یک […]

  • خاله جان عسل

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خاله جان عسل ،                                                            قرار بود با دوستش برن کویر . ساعت سه بعد از ظهر بهش زنگ زده بود و قرار شب گذاشته بودن .تا […]

  • در پی خویش

    نویسنده: ریحانه علی پور

    برای بار چندم کاغذ رو مچاله و پرت کرد سمت سطل زباله. از بس این کارو کرده بود دیگه دستش خطا نمی رفت. کاغذ مچاله شده سرخوشانه از دستش رها می شد، پیچ و تابی می خورد و خیلی آروم فرود می اومد درست وسط سطل. یه صدای خش خش کوتاه و تمام. یعنی که […]

  • تیم فوتبال از تولد تا خاطره شدن

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                       تیم فوتبال از تولد تا خاطره شدن                                                                                […]

  • داستان نوشا

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    داستان نوشا  ،                                                               من چی بگم با کی بگم ، پیش کی درد و دل کنم ،،،،، این همه اسرار مگو را به کی منتقل […]

  • داستان کوتاه عام شنبه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    داستان کوتاه عام شنبه .                                                  تو روستا راه می رفت ، یه زنجیر دستش بود و تاب میداد . بردن ، خوردن ، دو کلمه ای که به جمله همیشگی عام […]

  • کل انداختن

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    کل انداختن                                                                    توی فامیل وقتی دور هم می نشستن از شیطونی های دوره بچه گی هاشون تعریف می کردن .اصالت پدرش به […]

  • ماه

    نویسنده: زهرا پورلباف

    آنجا ایستاده است مثل همیشه با همان شکل و شمایل همیشگی موهای جو گندمی چشم های درشت و لبانی کوچک. همیشه خیابان ها را متر می کند. و زیر باران کلمات قدم بر می دارد. دست های نفس خوشحالی اش تنگ است اما این جممه را در سیمای خود به کشش وا می دارد. آرام […]

  • یک سفر فوتبالی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    یک سفر فوتبالی  ،                                                        اوایل انقلاب بود و ما تو لیگ حذفی کشور قهرمان استان مرکزی بودیم ، یعنی تو بیست و هشت تیم دسته یک اراک اول […]

  • مرد نقابدار

    نویسنده: مسعود اکبری

      وکیل سیمسون، آنقدر دستپاچه و مضطرب بود که مدام نقش بر زمین می شد.عرق از جبینش روان بود و دائم پشت سرش را نگاه می‌کرد. مردی ناشناس که چهره اش را پشت نقابی عجیب و غریب  مخفی کرده بود، سایه به سایه تعقیبش می کرد.هالۀ شوم مرد غریبه  به خوبی نمایان بود و وکیل […]

  • مدرسه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    مدرسه                         یادش به خیر مدرسه ؛ نام یا واژه ای که با زندگی همه عجین شده . برف و سرمای زمستون را می دید تو کوچه بارو قلعه ، از خونه قمر خانم که می اومدی بیرون ، ( چون سه خانوار در اون […]

  • داستان کمپ

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    داستان کمپ                                                                     در حال مطالعه بود و دلش می خواست جهان را کاوش کند . در لابلای مجلات و روزنامه ها و […]

  • عاقبت به شر

    نویسنده: ریحانه علی پور

    برکه ها کمی از ده دور بودن.نزدیکای کوهپایه.سعیدو دبه ها رو برداشت و راه افتاد. بچه ی کاری و راست و درستی بود.اینو همه می دونستند.به خاطر داغی هوا یا صبح زود می رفت سر برکه یا نزدیکای غروب.بعد از کم شدن هرم آفتاب داغ بعد از ظهر جنوب.   اون روزم صبح زود راه […]

  • اولین بازگشت با مینی بوس مدرسه

    نویسنده: ریحانه علی پور

    زنگ آخر به صدا در اومد. از کلاس پریدیم بیرون.با شور و هیجان.کلاس اولی بودیم.اون روزم اولین روز حضور رسمی مون تو مدرسه و سر کلاس بود. و البته اولین روزی که می خواستیم با مینی بوس مدرسه برگردیم خونه.سوار شدیم.مشغول گپ و گفت و خنده.بچه ها یکی یکی پیاده شدن.کم کم مینی بوس خلوت […]

  • قدم خیر

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    قدم خیربمباران شهرها غافلگیر کننده، ناگهانی و هراسناک بود. اهل تهرانم. با صادق که بچه جنوب بود، یک ماه قبل از جنگ، زندگی مشترکمان را در اهواز شروع کرده بودیم. بعد ما هم مثل بقیه مردم جنگ زده برای فرار از بمباران شهر را ترک و به شهرستان رفتیم. اتاقی کرایه کردیم. در کوچه ای […]

  • کشور کهنسال یا کهنسالان کشور دار

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    کشور کهن سال یا کهن سالان کشور دار در کشوری در دور دستها که از دنیا جدا مانده بود ، کم کم همه چیز رنگ دیگر می گرفت .جوانانش که می خواستند دنیا را عوض کنند ،کم کم گرد پیری بر آنها می نشست .فقط آنهم نبود ، به الطبع مردمان ، طبیعت هم داشت […]

  • نیمچه ادمیزاد

    نویسنده: زهرا پورلباف

    همه صف کشیده بودند. و انبوه آدمیان به چشم می آمد.. عده ای لباس های بلند قرمز رنگ به تن کرده بودند. و عده ای دیگر با لباس های ابی رنگ در میان صفوف حضور داشتند. و مدام خود را وارسی می کردند.یکی یکی داخل میشدند. چشم هایشان مملو از انتظار بود. نیمچه آدمیزاد بودند […]

  • بسته های حمایتی تا بسته های حکایتی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    بسته های حمایتی تا بسته های حکایتی ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان حکایت ما مردم دست و پا بسته ایران در قرنطینه , مانند آن ظریفی است که به دیه دزدان وارد شد و امیر امر کرد کهلباس از او بر گرفتند و رهایش کردند . سگان در پی او شدند […]

  • ایدئولوژی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ایدئولوژی ، اعترافاین جهان زندان و ما زندانیان ،،،،،،،،، حفره کن زندان و خود را وارهان، ،،،،،،،در فکرش انسانیت بود و آزادی . ایده آل هایی مانند جامعه آری از ظلم ، استقلال ، آزادی ، برابری .وقتی این همه نعمت خدادادی را در این مرز و بوم می دید . و مشاهده می کرد […]

  • بهت و تعجب حیوانات

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    تعجب حیوانات                                                         زمستان سرد و سختی بود . روز و شب برف می بارید و تمام راهها بسته می شد . همه دره ها رابرف گرفته بود . […]

  • گذر لوطی هاشم

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    گذر لوطی هاشم  .،                                                          هر کی به کاری مشغوله ،،، ده شاهی بنداز تو کشکوله، ،،،،، یا قالب پنیری داشتیم ،،،،،خوب نگه اش نداشتیم ،،، کلاغ او […]

  • مدعی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    H:مدعی ،                                                                            تو کله اش دایره و تمبک می زدن ، هزار جور فکرمیومد و هنوز نرسیده پا […]

  • ورق پاره های زندگی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ورق پاره های زندگی  ،                                                        از بچه گی هنوز از تو قنداق و بچه های امروز ازتو پوشک در نیامده به پسره یاد میدن با شیر و پلنگ […]

  • شیره خرما

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    شیره خرما ،.                                                                     با هر کسی که دست دوستی می داد ، با تمام وجودش دوست می شد . زندگی دوستش را […]

  • مترسک نابغه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    مترسک نابغه ،                                                            روزی به مترسکی گفتم ، از اینکه این همه مدت در این جالیز ایستاده ای خسته نمی شوی؟با شیطنت زهر خندی زد و […]

  • من از نسل یکصد و بیست هزارم هستم

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ( من از نسل یکصد و بیست هزارم هستم )سوابق تاریخی اجداد من به پدید آمدن سیاره زمین برمی گردد . جده بزرگ من در میان دود وآتش و آب و خاکستر بود . او بعدها تعریف کرد که ما در گردش بودیم در سپهر بزرگ گیتی . وقتی گلوله های آتش و آب و […]

  • ه.الف سایه و ارغوان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ه.الف سایه و ارغوان                                                     بعداز تولد وقتی که هنوز دنیا را یک رنگ می دید ، مامانش بغل می گرفتش و می آورد تو حیاط . خونه بزرگی نبود ، […]

  • از منظر چشم دیگران

    نویسنده: مصیماه

    جعبه‌ها را جابجا کرد تا در انتهای مغازه جایی پیدا کند و بنشیند._ راستی میلاد اومد پیشت؟صاحب مغازه در‌حالی که موز‌ها را در پارچ مخلوط‌کن می‌ریخت تا سفارش مشتری را حاضر کند_ آره بابا، اومد، انقدم عجز و لابه کرد که گفتم از شنبه بیاد در مغازه دیگه _ من خودم بهش گفتم بیاد پیش […]

  • صد تا داستان تا صد روز ،، دونه دونه روز به روز

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ( صد تا داستان تا صد روز ،، دونه دونه روز به روز )قرار بود صدتا داستان تو صد و بیست روز بنویسه . چندتاداستان از خاطره هاش نوشت .یه خورده هم پیاز داغش را زیاد کرد و راست و ,,,,,, بافت و به خورد سایت داد ، هر چه پیش می رفت دیگه چیزی […]

  • دل نوشته یک مستظعف

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دل نوشته یک مستضعف                                             درباره انقلاب و اعتقاد حرفهای زیادی زده شده ، یادش می اومد که می گفتند مستضعفان وارثان زمین هستند . او هم برای این آرمان عمری صادقانه جنگید .اوائل فکر […]

  • آمیرزا و احمد

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آمیرزا و احمد ،،،،،   به مکتب خانه هیچ وقت نرفت ، ولی تصورش می کرد ، فکر می کرد یه وقت دیده ، یه در کوتاه قدیمی که اگر مواظب نبودی به بالای در می خورد . و باید با سردر چوبی سفت طرف می شدی که کسی از پسش بر نمی آمد ، هر […]

  • خانه‌ی امید

    نویسنده: مصیماه

    به خانه که نگاه می‌کردم، همان خانه بود. ولی من دیگر آن را ویرانه و کلنگی نمی‌دیدمش. با اینکه نسبت به آن روزها قدیمی‌تر شده بود. حتا گچ گوشه‌های از سقف و دیوار کنده و ریخته شده بود. آقاجانم لکه‌ی سقف را که دیگر خیلی تو چشم بود با یک مشت گچ با دست خودش […]

  • حالا چرا آلاسکا

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    حالا چرا آلاسکا  ،      می خواست بنویسه نمی شد ، می خواست شعر بگه نمی شد ، می خواست دل نوشته بنویسه ، ولیبا دلی پرخونی هم که داشت ، نمی شد که نمی شد . انگار یه چیزیش بود ، پا می شد راه می رفت ، می نشست ، از پنجره […]

  • عشق؟نه،ممنون!صرف شده.

    نویسنده: زینب صادقی

      شعبه ۴ دادگاه خانواده-ساعت هشت و سی دقیقه صبح. صدای گریه یک کودک در دادگاه پیچیده بود.کودک طبقه چهار داشت گریه می کرد اما به محض ورورد مرد به دادگاه شروع کرده بود سوهان کشیدن به روح او. خودش هم نمی دانست چطور سر از دادگاه خانواده در آورده است امروز قرار است قاضی […]

  • اجباری

    نویسنده: مصیماه

    به نظرم هفده هجده سالگی، خیلی زود بود که بتوانم تصمیم به این مهمی را بگیرم. بدی خانواده‌ای که بزرگتر عاقل و دانایی ندارد همین است. از وفتی یادم می‌آمد فقیر بودیم. پدرم کارگر روزمزد بود، همین به خودی خود کافی بود که همیشه هشت‌مان گرو نه باشد. ولی بدتر آن بود که وقتی پدر […]

  • تنها او مقصر بود ، فقط خدا می داند

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    تنها او مقصر بود فقط خدا می داند        بیست و هفتم ماه آوریل سال یکهزار و نهصد و سی و هفت در حال سپری شدن هست ، عقربه هایساعت دیواری روی هم قرار می گیرد و پس از چشم بر هم زدنی روز بعد مثل شروعی دوبارهنوایی نو آغاز می کند ، […]

  • سکوتم از رضایت نیست…

    نویسنده: مصیماه

    در اتاق را بسته بودم، ولی صداهای مردانه را که درهم پیچیده بود می‌شنیدم. گهگاهی که نیازی به اثبات مظلومیت من بود، مادرم هم چند جمله‌ای حرف می‌زد. وگرنه که صدای شوهرم و پدرش و پدر من و عموی بزرگترم بلند بود. زیاد گوشم به حرف‌هایشان نبود. مگر چه می‌گفتند؟ شوهرم مثل همیشه مرا متهم […]

  • سهم مرده ها

    نویسنده: و قانع

    علی سمسار حوصله اش سر رفته و دایم غرغر می کند “خانم می خواستی اول اثاثت را جدا کنی بعد زنگ بزنی من بیام یک ساعت ما را عنتر منتر خودت کردی نخواستم بدرد من نمی خورند بده یک نفر دیگه” هیچ تلاشی برای منصرف کردن او نمی کنم و صدای کوبیده شدن در دیوراهای […]

  • کودکی

    نویسنده: و قانع

    کودکیه پر از خاطره ای دارم، همیشه مشغول جنب و جوش و بازی در کوچه بودیم. اصغرآقا و علی آقا ساعت سه از سر کار بر می گشتند و این مبنای پایان بازی و رفتن به خانه بود. بابا بیشتر در سفر بود و وقتهایی هم که خانه بود کاری به بودنمان در خانه نداشت […]

  • کمپ آواره گان بوکا

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    کمپ آواره گان بوکا مرصده خبرنگار لبنانی الاصل سی ان ان تمام کارهای باروشا را انجام داد ، برگه ها را پر کرد و امظا گرفت ، تعداد بیست زن و کودک آزاد شده از دست داعش که مدتی است در بیمارستانی در سلیمانیه عراق تحت درمان هستند ، باید به کمپ آواره گان منتقل […]

  • شمع تولد

    نویسنده: مصیماه

    شعله‌ی شمع جلوی دیدگانش می‌رقصید. همه با خوشحالی فریاد می‌زدند که شمع را فوت کند. که ناگهان یکی از دوستانش گفت_ صبر کن، صبر کن..اول آرزو کن.دستانش را روی پاهایش تکیه داد تا صورتش روبروی شمع قرار بگیرد. خیره به آن فکر کرد، چه آرزویی کند. شمع عدد چهل در حال آب شدن بود. آدم […]

  • خوشبخت تنها

    نویسنده: مصیماه

    امروز قرار بود بعد از سال‌ها با همکلاسی‌های قدیم دبیرستان در یک کافه‌ی کوچک دورهم جمع شویم. البته این ایده را یکی دوماهی بود که یکی از دخترها در گروه تلگرامی ‌مان مطرح کرده بود ولی به خاطر مشغله‌ی من عقب می‌افتاد‌. تا اینکه بالاخره توانستم امروز را هماهنگ کنم که به آنها ملحق شوم. […]

  • کلانتری

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    کلانتری     ،،،،،،،          تو مغازه داشت مشتری راه می انداخت ،تنها بود ، از خونه زنگ زدن و سفارش خرید گوشت دادن ، گفتن مهمون داریم ، مهمونا از خانواده به بهی یا بودن و با اونا راحت بود ، ساعت پنج که می شد برادرش می آمد و به بهش […]

  • مخاط خرطوم

    نویسنده: یونس چراغی

    در دمادم واپسین غروب های زمستان ، که مالامال از نوازش پرتوهای ایجاز بود ، قدم از قدم برداشتم.سپس ، رخ گرداندم و به توبره ی آسمان سرمه کشیده نگریستم.در چشمان پرفروغ و فروزنده ی او دقیق شدم و هیبت سروسان او را از فراز تا فرود برانداز نمودم ؛ افیون زده می آمد ، […]

  • نخاله ها

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    نخاله ها کلاس پنجم دبیرستان هست یعنی کلاس یازدهدوتا تجدیدی داشت و سر امتحان نرسید و مردود شد ، زمان شاه بود ، نظام قدیم داشت ور می افتاد ، سال ۱۳۵۵ , تمام بچه های رد شده را از تمام دبیرستانهای شهر به دبیرستان مجیدی پشتباغ فردوس فرستاده بودن ، هر چی نخاله ، […]

  • خاطرات خوش

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خاطرات خوش بچه ها دورش نشسته بودن ، برادر و خواهر ها،نوه و نتیجه ، خلاصه خونه خیلی شلوغ بود ، هر کس حرفی می زد و تقاضایی داشت ، هر کدوم دلشون می خواست که پدر یا پدر بزرگ یکی از شعرهایش را بخونه ، و پدر با لبخندی شروع کرد ، و همگی […]

  • حکایتی بود پدر و اسطوره مقاومت ،

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    H:حکایتی بود پدر و اسطوره مقاومت اون روز صبح از خواب بیدار شد ، سر و صورت را شست و صفا داد بچه ها هنوز خواب بودند ،خانه اش طبقه دوم آپارتمان چهار طبقه ای بودکه خود ساخته بود و طبقه اول پدر و مادر زندگی می کردند و دو طبقه دیگر را نیز فروخته […]

  • از تهران تا لیسبون

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                                  از تهران تا لیسبون                                                      شادی چیز غریبی است و چنان تاثیر گذار که هر […]

  • تا ساعت بیست و چهار

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    تا ساعت بیست و چهار ،                                             ساعت پنج صبح از خواب بیدار شد ، عادت داشت هر ساعتی از شب که می خوابید ساعت چهار تا پنج صبح از خواب بیدار می شد ، […]

  • انقلاب در نگاهی گذرا

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    انقلاب در نگاهی گذرا  ،                                                    هر وقت چشمش راه می گرفت یاد قصه های ناگفته ای می افتاد که باز گفتنش با آه و افسوسو البته با خطاهای یک تاریخ […]

  • آرام نمی گیرم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    قدمهام رو بلندتر برمی دارم. تا به خیال خودم راه کوتاهتر بشه . اما تنها فرقش اینه که زمان کمتر می شه و البته درد در عضلات خسته و خواب آلودهء من بیشتر و بیشتر.می خوام تصمیمم رو عملی کنم باید هر طور شده کاری انجام بدم دلم آروم نمی گیره .نا سلامتی همه بچه […]

  • افتتاحیه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    افتتاحیه                                                  ‌‌‌‌‌                    با شریک باشگاه مشغول راه اندازی باشگاه بیلیاردبود ، از روز اولی که شروع کرده بودن یک ماه ونیم گذشته […]

  • دل نوشته ،تجسم یک درد

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                              دل نوشته ،تجسم یک درد                                                            یک روزی اگر قلم به دست گرفتیدبدون اینکه […]

  • بازرس

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    بازرس زندگی مردم روستا ، آنهم در دل کوهستان سختیها و ساده زیستن های خاص خود را دارد ، معلم روستا دیگر فقط یک معلم سرف نیست ، بلکه مشاور ، دوست و گاهی حکم نیز هست و باید به حرف روستائیان گوش و مشگل آنها را هم حل کند ، معلم تعریف می کرد […]

  • معلم

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    معلم ، تازه به عنوان معلم حق و التدریس استخدام شده بود ، و بعد از برگزاری یک کلاس عمومیازش خواستند که محل خدمت خود را انتخاب کند و ایشان گفته بود که فرقی نمی کند و چون ورزشکار بود و عاشق طبیعت ، قله سر فراز شهباز نصیبش شد ، روستایی در منطقه کوهستانی […]

  • استخدام

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    استخدام ،  با دوستش قرار داشت ‘ از قبل زنگ زده بود ودعوتش کرده بود ‘ دوست فوتبالی مشترک که باهم به جوزان ملایر رفته بودن هم دعوت بود ‘بهش زنگ زد و پرسید چه ساعتی به خونه دوست مربی می رن ‘ گفت ساعت هشت ونیم ‘او هم حاظر شد ‘ ولی چون داستان […]

  • روز بزرگ

    نویسنده: ماندانا افشارها

    واسه رفتن به مدرسه کلی ذوق داشتم .داداشم چند سالی از من بزرگتر بود و من دلم می خواست درست مثل اون مشق بنویسم.وقتی نمره هاش کم می شد و مامان عصبانی بود واسه دلداری دادن به مامان می گفتم: اصلا ناراحت نباش مامان خودم میرم مدرسه و ی عالمه بیست واست میارم.لبخند رضایت که […]

  • خشت اول

    نویسنده: ماندانا افشارها

    درس معلم ار بود زمزمه محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را بله آقا خدانگهدار .پدر این جمله را گفت و گوشی تلفن را گذاشت .چهره اش برافروخته بود و رگ گردنش متورم شده بود .اما کماکان سعی می کرد تا با ادب و احترام صحبت کند .مادر لیوانی آب خنک دستش داد […]

  • دردسر

    نویسنده: ماندانا افشارها

    ساعت ۵ بعد ازظهر بود که از درخت بالا رفت .تا یواشکی از جوجه های خانم کلاغه کِش برود.آخه مادر کلی راجع به حیوانات و پرنده ها باهاش صحبت کرده بود و گفته بود نباید جوجه ها را از مادرشان جدا کرد .و بعد پرسیده بود : تو دوست داری یکی بیاد به زور از […]

  • بدون توقف

    نویسنده: ماندانا افشارها

    در دوران نوجوانی فیلمی دیدم به نام” یک روز از زندگی ایوان دِنی سوئیچ ” هنوز که هنوزه ذهنم درگیر همان فیلم مانده .یادم می آید چقدر برایش غصه خوردم چه روزهای تکراری و خسته کننده ای چقدر سنگین و سخت .و او چقدر صبورانه این سنگینی دقایق را تحمل می کرد.انگار همین لحظه فیلم […]

  • تجربه تلخ

    نویسنده: ماندانا افشارها

    تازه به تهران آمده بودم و در دانشگاه رشته حقوقمی خواندم .در کوی دانشگاه زندگی می کردم .خوابگاههای دانشجویی.راه دور و غربت سخت آدم را اذیت می کند .برای همین اگر آشنایی بیابی انگار دنیا را داده اند به تو.شنیدم جناب خان دایی به اتفاق همسر در تهران سکنی گزیده اند .طی تماسهای تلفنی که […]

  • پدر

    نویسنده: آفاق یاسمی

    با وضع مالی خوبی که پدرش داشت بعید میدونست بهش جواب رد بده هرچند برای دختراش هیچ ارزشی قائل نبود فقط به پسرانش اهمیت میداد،ولی بازهم تصمیم گرفت به خانه ی پدرش برود ‌از او کمک بخواهد.راهی خانه پدرش شد مادرش روی ایوان  کنار سماور ذغالی همیشه درحال جوش  نشسته بودوداشت برای شوهرش چایی میریخت،مادرش […]