تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود

صد داستان دوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • لبخند خدا

    نویسنده: هانیه علایی

    دیگه نوجونی بود هزار ارزوی توی سر و کلی رویاهای رنگارنگ. بارها موقع خواب خودش رو توی لباس عروس سفید با دامن پفی و یه لبخند بزرگ روی لبش تصور کرده بود. حتی فکر کردن بهش هم شیرین بود. درسته که خیلی زود بود بخواد به این چیزا بطور جدی فکر کنه اما با شرایطی […]

  • شوهر عمه

    نویسنده: پرستو انصاری

    یادم نیست اولین بار کی و کجا دیدمش فقط یک روزی چشم باز‌کردم و دیدم چهارده پانزده سالی هست می‌شناسمش. برخلاف چهره‌ی نه‌چندان دلچسبش خانه و زندگی خوب و درخوری دارد. هنوز مطمئن نیستم از آن دسته حسابدار‌های باهوش و کلاه‌بردار داخل سریال‌ها است یا از آن حسابدار‌های با وجدان و درستکار. پدرم هروقت چشمش […]

  • صد و پنجاه و دو میلیون

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خدابا سیلی ای که بابا زد روی زمین افتادم.چشمام و روی هم فشار دادم. داغ شده بودن…اشک تو چشمام حبس شده بود…مامان با ناراحتی دخالت کرد: با کتک زدن که درست نمیشه.بابا عصبی بود. با چشمای بسته میدونستم که دستاش و مشت کرده و صورتش قرمز شده و چشماش از خشم برق میزنم._اگر […]

  • جوادی (پایانی دیگر)

    نویسنده: پرستو انصاری

    (اقتباسی کوچک از سریال بچه‌ مهندس۳) عینکش را با انگشت اشاره‌ روی دماغش میزان می‌کند. مردمک‌‌های سیاه چشمانش آرام ندارند. مدام دست‌گل را این دست و آن دست می‌کند. مطمئن نیست که این گل‌های زرد و سفید با انبوهی برگ و بوته که در ورقی بی‌رنگ پیچیده شدند و یک بند ساتن صورتی به شکل […]

  • عاقل بودن همیشه ممکن نیست

    نویسنده: مصیماه

    دست‌های گرمش در دست‌های سرد او که خیلی آرام نوازش می‌شدند آرام گرفته بودند. خیره در چشمانش.چقدر چشمانش را دوست داشت. نه رنگی بود، نه مشکی. نه درشت بود، نه کشیده. یک نگاه مهربان و پرتمنا، آن چشم‌های معمولی را برای او، قبله‌ی دین و دنیا کرده بود. آن نگاه چنان او را دربرمی‌گرفت که […]

  • خونه هر ادم، قلب تپنده زندگیشه

    نویسنده: هانیه علایی

    “خونه هر ادم قلب تپنده زندگیشه” این جمله رو از یکی از همسایه ها که چند سالی میشد اومده بودن توی ساختمون ما، میشنیدم. میگفت هروقت توی تراس جمع و جور خونه به اصطلاح قوطی کبریتیش میشینه، یاد خونه حیاط دار بزرگش توی شهرستان میافته که به خاطر پیشرفت بچه هاش فروخته بود و اومده […]

  • تو که بویت شبیه بوی بیمارستان نبود

    نویسنده: آزاده راد

        در را که باز کردم، روبرویم بودی. نمی شناختمت. غریبه بودی. نگاهت کردم. سوالم را از چشم هایم خواندی. ترس را در چشم هایم دیدی. دستت را روی سینه ام گذاشتی و هلم دادی. عقب عقب رفتم. پایم گیر کرد به پایه مبل و افتادم زمین. سرم به لبه میز خورد. حالا ترس […]

  • میدون شهرداری

    نویسنده: هانیه علایی

    هوا چند روزی بود که به شدت بارونی بود. اسمون با تمام توانش داشت میبارید. دقیقا از روزی که قصد کرده بودم برگردم تهران، هوا اینطوری شد و از شانس من جاده بسته هم شده بود. تصمیم گرفتم دیگه هر جور شده امروز برگردم. اب و هوای رشت غیرقابل پیش بینی بود و اگر میخواستم […]

  • معشوقه ی فضایی

    نویسنده: عاطفه عطایی

    به نام خدابا چشمانی درشت، شوکه گفتم: شوخی می‌کنی؟جوِ سنگینی برقرار بود. جیرجیرکی بیرون از انبارِ چوبی هی صدا می‌کرد و رقصِ نورِ چراغ جو و ترسناک تر می‌کرد.سیب گلوش بالا پایین شد و با چشمایی درشت شده و ترسیده که هی اطراف و میپائید گفت: نه به جون تو. خودم دیدم که آروم وسط […]

  • امان از جدایی

    نویسنده: مصیماه

    از همان روزی که از محضر درآمدیم، کنار گریه‌هایم برای سال‌هایی که کنار او تباه شد، حق و حقوقی که به لطف قوانین نارسا و ناکارآمد، پایمال شد، برای اویی که چقدر راحت _ بعد از اینکه فهمید از لحاظ مالی چیزی را از دست نمی دهد _ حاضر به جدایی شد، یک چیز دیگر […]

  • صدای تنهایی

    نویسنده: مصیماه

    برای گرفتن وام آمده بود. به محض اینکه فهمیده بود دوست دوران کودکی‌اش رییس بانک شده است، به این موضوع فکر کرده بود. اینکه بهره‌اش چند درصد است و بازپرداختش چند ساله، برایش مهم نبود. همین که دوستش قول داده بود در مورد ضامن با او کنار می آید، کمک بزرگی بود. آخر وقت اداری […]

  • کمد

    نویسنده: پرستو انصاری

    از تا زدن لباس‌ها خسته می‌شوم. سبد را با همه‌ی لباس‌های داخلش برعکس میکنم و رویش مینشینم. دستم را زیر چانه‌ام می‌‌زنم و با حسرت به لباس‌های پخش و پلا شده، نگاه میکنم. بعد از آوردنشان از روی بند همیشه همین بساط را دارم، کمدی که نیست و سبدی که هست. پدرم اعتقادی به کمد […]

  • کارپَرست دیوانه میشود

    نویسنده: پرستو انصاری

    صدای زنگ بلند می‌شود. خانم احمدی خسته‌نباشید‌‌ی می‌گوید و کیف چرم و دفتر‌نمره‌ را زیر بغل میزند و می‌رود. بچه‌ها آزادی حس می‌کنند، بعضی به حیاط پناه می‌برند و بعضی مقنعه از سر برمیدارند و روی میز معلم می‌نشینند. من و تو اما حس آزادی نداریم. کف دستت عرق کرده و شکمت مثل همیشه از […]

  • ازدواجِ چه رنگی؟

    نویسنده: مصیماه

    خدا رو شکر که خاله‌ام سررسید. وگرنه تا جایی که اتفاق بیرونی‌ای دیگری رخ می‌داد، باید می‌نشستم و توسط مامان شماتت می‌شدم و به غر زدن‌هایش گوش می‌دادم. ولی خاله که آمد، وقفه‌ای ایجاد شد و من به اتاقم فرار کردم. البته بعد از خوش‌وبش‌های معمول مامان حرف‌هایش را از سر گرفت. دو هفته‌ای می‌شد […]

  • دوئل با خوالیه

    نویسنده: سید مهدی سجادی نیا

    دوئل با خوالیه جار چی ها در شیپور ها دمیدند. میله های آهنی بالا رفتند. شرکت کنندگان به میدان نبرد وارد شدند. یک شوالیه جوان مجذوب افتخار در برابر یک خوالیه پیر آرزومند جلوی ملکه و پادشاه و هزاران نفر دیگر که گرد تا گرد میدان نشسته بودند. شمشیر ها بالا رفتند و نغمه کشنده […]

  • کلاغ

    نویسنده: آزاده راد

      پیرزن کنج دیوار در پیاده رو نشسته بود. جلوش تپه کوچکی از گردوی تازه بود. از همان گردوها که پوست سبز و بوی تلخ دلچسبی دارند. گردوها را جوری می شکست که می شد درسته از پوستشان بیرون آورد. بعد می انداخت در شیشه آب نمک. مرد جوانی کمی آن سوتر روی  راه بند […]

  • شیطنتهای شیرین

    نویسنده: ماندانا افشارها

    معروف شده بودن به بچه های بد مدرسه .دائم دم دفتر صف می کشیدن و مورد مواخذه مدیر و ناظم قرار می گرفتن .و تقریبا هفته ای ی بار تهدید به اخراج .شده بودن گاو پیشونی سفید مدرسه هر کی خرابکاری می کرد می نداخت گردن این طفلیا.زنگ تفریح بود و همه بچه ها تو […]

  • مرگ یک خاطره

    نویسنده: ماندانا افشارها

      همه چی با ی سوء تفاهم شروع شد .لعنت به سکوت لعنت به من باید همون موقع حرف دلمو می زدم تا این اتفاقلعنتی نمی افتاد .بعضی وقتا دیگه فرصتی واسه جبران نیست .مرد: وسایل رو می ذارم تو ماشین تو هم زودتر بیا زن در حالی که از پله ها بالا می رفت […]

  • پر پرواز

    نویسنده: ماندانا افشارها

    سالها بود که در تاریکی صبحگاهی ماشین رو استارت می زد و راهی شهرستان می شد .تقریبا کار هر روزش بود .بیشترین سختی کار هم مربوط به ایام زمستون بود خیلی وقتا آفتاب شهرشو نمیدید.با تاریکی می رفت و با تاریکی بر می گشت.اون سال زمستون سرد و عجیبی بود.یخ بندونهای طولانی و بارشهای سنگین […]

  • کوچه رفاقت

    نویسنده: ماندانا افشارها

    درو که باز کردم پشتش به من بود با صدای در چرخید صورتش پر از لبخند بود و چشماش به درخشانی الماس .و نون سنگک دو رو خشخاشی تو دستشپریدم و بغلش کردم بوی ناب رفاقت میداد ی ربعی تو آغوش هم اشک ریختیم .خیلی وقت بود ندیده بودمشتازه یادم آمد که باید دعوتشم کنم […]

  • داستان شماره ۳۴_پرفروشترین کتاب کشور

    نویسنده: منیره مردانی

    روزی از روزهای اوایل زمستان دختر در حال راه رفتن روی سنگفرش خیابان خودش را در پالتوی کهنه اش چنان پیچانده بود که راه نفوذ هر سرمایی را به بدن نحفیش ببند،چنان از سرما دندانهایش به هم می خورد و چنان دستانش یخ کرده بود که توانایی دو قدم بیشتر رفتن را نداشت.موزیک مورد علاقه […]

  • خوشی‌های کوچک

    نویسنده: هانیه علایی

    همه چیز برای لذت بردن از زدندگی کافی بود. بدنی سالم، خانواده ایی بساز و مهربان، خانه ایی مرتب و درخور، یک شغل بی تنش و درامدی مناسب و … . فقط کافی بود از بلند پروازی های خود دست بردارد و از سرزش خود در مورد گذشته از دست رفته و اضطراب آینده نرسیده، […]

  • پپرونی با سس اضافه

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    ته مونده ی سیگار رو آروم آروم به لبم نزدیک کردم و یه کام عمیق گرفتم و بعدش چلوندمش توی زیر سیگاری، شکمم قار و قور میکرد ، نمیدونم چرا این سفارش نمیرسید! پاشدم رفتم سمت یخچال یه قلپ آب بخورم که زنگو زدن، از چشمی نگاه کردم یه پسر جوون با موهای خوش حالت […]

  • حباب ارزوها

    نویسنده: آفاق یاسمی

        کم کم حضور خورشید در آسمان سرد آن روز پررنگ تر مي شد و انگارپرتوهای نوری که روی چشمانش می تاباند اشک هایش را پاک می کرد وامید را برای تحمل ان همه خستگی پاها و چشمانش که هنوز خیال خوابداشتند زنده می کرد موهای بلند لخت و مشکی اش که روی صورتش […]

  • نگاه

    نویسنده: نازنین صفایی

    بعضی حرف ها هیچ وقت گفته نمیشه! همیشه گوشه ذهنت باقی می مونه و هیچ کس جز خودت نمی تونه بشنوه کافیه این بار که رفتی بیرون به چشم های آدم ها نگاه کنی و حرف های نگفته شون را بشنوی. کار سختی نیست! مثلا وقتی پدرت یه گوشه نشسته و داره به تلویزیون نگاه […]

  • روحانی

    نویسنده: آفاق یاسمی

    هوا بسیار گرم وغیرقابل تحمل است خیابان ها خلوت تراز همیشه اند،سیدروحانی با گرمای طاقت فرسا منتظر تاکسی ایستاده،که بعدازدقایقی تاکسی زرد رنگ و رو رفته ای جلوی پایش توقف میکند،او هم سریع سوار میشود؛راننده  میگوید: هواخیلی گرمه بفرمایید اب حاج اقا خنکه، سید از او تشکر میکندو جرعه ای از اب را می نوشدوقتی […]

  • دارآباد

    نویسنده: پرستو انصاری

    نگاهش روی چیدمان بی‌نقص فضا چرخ می‌خورد. کاغذ دیواری کرم رنگ با طرح برگ‌، کف سرامیک شده‌ی سفید و براق، سقف کاذب گرد و کار شده با چراغ‌های کوچک و پولک‌مانند، تابلو‌‌هایی با تصویر جنگل‌های انبوه، همه و همه اتاق را در یک لایه‌ رنگ سبز آرامش‌بخش فرو‌برده‌اند. روی مبل دونفره‌ و قهوه‌ای رنگ گوشه‌ی […]

  • دختر

    نویسنده: آفاق یاسمی

    دراولین صبح عروسی زهراوپارسا توافق کردن که دررابه روی هیچکس بازنکنند ساعتی نگذشت که پدرومادرپارساامدند زهراوپارسا نگاهی به همدیگر انداختند اماچون ازقبل توافق کرده بودند هیچکدام درراباز نکردن چندساعت بعدپدرومادر زهرا امدند زهراوپارسا نگاهی به همدیگر انداختند اشک درچشمان زهراجمع شده بود ودراین حال گفت:نمی تونم ببینم که پدرومادرم پشت درباشندودروروشون بازنکنم پارسا چیزی نگفت […]

  • دلخوشی های مادرانه

    نویسنده: ماندانا افشارها

    خیلی قدیما به دلایل کاملا نا معلوم دچار کمر دردهای وحشتناکی می شدم که حتی اپسیلون جابه جایی واسم مقدور نبود . عکس و آزمایش و ام آر آی نشون میداد که هیچ مشکلی نیست اما دردها حکایت دیگه ای داشت. خلاصه همونطور که میگن هر آنکس که درد دهد دوا هم دهد …..🤔🤔 نه […]

  • آدم قدر چیزی رو که داره، نمیدونه

    نویسنده: هانیه علایی

    آروم آروم از پله‌های متروی ولیعصر اومد بالا. ازدحام دم ایستگاه زیاد بود. گلفروشی که همه گل‌های توی سطلش رو حراج زده بود و با صدای بلند این رو هی تکرار میکرد. آدمهایی که با عجله وارد ایستگاه و خارج میشدن و به هم تنه میزدن. غریبه‌ایی که گوشه دیوار ایستاده بود و با صدای […]

  • مهمان افغانی

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    اگر کمرش را حرکت میداد می خورد به سقف اگر پای راستش را جابه جا میکرد می خورد به پشت خالد.واگرپای چپش را کوچکترین حرکتی می داد با انگشتان حسین تلاقی میکرد.چشمانش را بست ولابه لای دستانش قایم کرد تا از دیدن اشک هایش کسی نگوید تو مردی نیستی ماشین که از حرکت افتاد همه […]

  • لطفا بخوانید

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    پیراهن کاموایی که مادرش  دوخته بود تن کرد صورتش را شلخته لب حوض ابی زد وناشتا نشده از خانه زد بیرون.همان جای همیشگی بساطش را پهن کرد عادت نداشت بادادوهوار مشتری را بکشاند سمت بساط می نشست لب جوی اب واگر اب هم می امد پاهایش را می گرفت بالا وبادیدزدن رهگذرها سرش را گرم […]

  • نیمکت

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    قرارشان هر روز توی همین پارک و با حضور من برگزار میشد لذت میبردم از دیدنشان ، از بوی گل رز ، از حرف هایی که صادقانه به هم میگفتند؛ قشنگی حرفهایشان به این بود که حرف هرروز مردم کوچه و بازاری نبود.سه سال بود که میشناختمشان ، دیگر شنیدن صدای قدمهایشان هم برایم لذت […]

  • یه لقمه پیتزا

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    تو آن طرف میز نشسته ای و راجب خرید گوشی جدیدت صحبت میکنی و گاهی گوشی ات را به سمتم میگیری تا نظرم را بگویم ، من هم کم و بیش خرده فرمایشی میکنم . قطعا تو متوجه عرق کردن دستانم و شدت ضربان قلبم نشده ای ، اصلا نمیتوانی تصور کنی که تا چه […]

  • گلبهار

    نویسنده: هانیه علایی

    پدربزرگم میگفت هر وقت که پام به مازندارن میرسه، غمباد میاد به دلش. بچه تر که بودم، منظور حرفش رو متوجه نمیشدم. حتی معنی غمباد رو هم نمیدونستم. بزرگترم که شدم فکر کردم به خاطر اب و هواشه. آخه یه وقتایی خودمم به خاطر هوا اینطوری میشدم.   سالهای زیادی بود که هر وقت مسافرت […]

  • سگ زرد

    نویسنده: پرستو انصاری

    مثل هر سال دنبال پدرم راه میفتم. مسجد روستا به اندازه‌ی دوتا زمین آقا موسی با خانه‌مان فاصله دارد. وارد که می‌شویم هم‌دهاتی‌ها و هم‌سایه‌ها به احترام پدرم بلند می‌شوند. ملای‌ مسجدمان هنوز نیامده. نوحه‌خوان با چه شوری می‌خواند. همه‌ی پیرمردها زار می‌زنند. ساعت از ده گذشته اما مجلس چنان شوری گرفته که احتمالا موعظه‌‌ […]

  • چندپتانسیلی

    نویسنده: ندا دانشمند

    برای اینکه شروع به نوشتن کند اول یک پوشه روی دسکتاپ ساخت و نامش را صد داستان گذاشت. داستان روز اول را که نوشته بود و پایانش را نتوانسته بود ببندد به پوشه انتقال داد. امروز می بایست داستان روز دوم را می نوشت و تا حالا که ساعت یازده و نیم شب بود هنوز […]

  • عهد

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    زمانیکه وارد محوطه دانشگاه شدم، نگاهم به او خیره گشت، و او متوجه سنگینی نگاهم شد و به سمتم برگشت و من نگاه دزدیدم و سرم را پایین انداختم… پله های دانشکده را بالا که می رفتم دل دل می کردم که همکلاسی ام باشد … از نگاهم گفتم و فراموش کردم که بگویم ترم […]

  • بازگشت هیتلر

    نویسنده: سید مهدی سجادی نیا

      در افق، هواپیماهای جنگی نازی دیده می شد. و در این سوی میدان، نیرو های خودی اندک توپ های که داشتند را آماده کردند. دو سال پس از اینکه گفتند هیتلر خودکشی کرده است، معلوم شد دروغ بوده و او فرار کرده بود. سپس نازی هایش را دوباره جمع و شوروی را با خاک […]

  • طبیب

    نویسنده: زهرا پورمهدیان

    قصه ۲: طبیبعاشق پرنده و چرنده و خزنده بود. وقتی وارد اطاقش می شدی از چشمان زل زده مار آبی غلطان در الکل بگیر تا بوسه های مرغ عشق در قفس و بازیگوشی خرگوش ها و خودرن سریع کاهو و جعفری شان نظرت را جلب می کرد. آخر سرهم به عشقش رسید و دامپزشکی خواند […]

  • سِحر سحر نوروز کودکی

    نویسنده: زهرا پورمهدیان

    دورترین خاطره ام از افطاری بر می گردد به پنج سالگی. زمانی که قرین شده بود با ایام نوروز. به قدری جالب و شیرین بود که نگو‌. اصلا افطاری های دهه ۶۰ شیرین و با صفا بود چه رسد به اینکه مصادف شود با نوروز.آن روز بهاری من، مادر جون و پدربزرگم و مادر و […]

  • قضاوت

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    دفتر ۴۰برگش راروی نیمکت گذاشت سفیدبود وپشت ان نوشته شده بود: تعلیم وتعلم عبادت است.معلم دانش اموزان را یکی یکی برای دیدن مشق صدا میکرد قطره های عرق اززیر مانتو ومقنعه ی زهرا سر می خوردند روی پوست تنش.با مقنعه خودش را باد میزد  دلش نمیامد با دفتر چه اش باد بزند مادرش ان را […]

  • اسکیمو

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    مغازه ی اکبر اقا نبش کوچه ای بود که صد قدم بعدش مدرسه بود هر ظهر بعد از تعطیلی بدوبدو می رفتیم از اکبر اقا اسکیمو می خریدیم.هنوزم که هنوزه مزه اش زیر دهنمه عفت همکلاسیم هیچ وقت پول نداشت اسکیمو بخره یه دوشنبه ای که زنگ اخر بیکار بودیم وزودتر راهی خونه شدیم دلم […]

  • بابای جدید

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    حضور پدر دانش اموز در جلسه اجباری می باشد. کاغذ را مچاله کرد ودر لابه لای کتاب ودفترهای کوله چپاند.زنگ خانه که خورد یک راست رفت سمت دفتر بی اجازه گفت:ببخشید خانم حتما باید بابامون بیاد؟ مهلا جان تو که پدرت فوت شده است معلومه که برای شما اجباری نیست ولی خانم ولی نداره دیگه […]

  • لذت قربانی بودن

    نویسنده: نازنین صفایی

    به موبایلش نگاه کرد پنج بار تماس تلفنی از تورج داشت از اداره بیرون زد و تصمیم گرفت امروز کمی دیرتر به خونه بره .اردیبهشت ماه بود و هوا عالی تو خیابون ولیعصر قدم میزد فکر کرد شاید سر پارک  وی یک قهوه برای خودش خرید. خیلی وقت می شد بیرون نیومده  و کمی با […]

  • مهمان های واحدِ رو به رو

    نویسنده: زهرا رحمانی

    ناخن شصتم را گذاشته بودم گوشه لبم و می جویدمش. بیشتر از صدبار طول و عرض اتاق را با قدم هایم متر کرده بودم. حتی پدر و مادر من را هم دعوت کرده بودند. به طرف در رفتم از چشمی در، نگاهی به بیرون انداختم. هنوز خبری نبود. شاید آمده بودند و من متوجه نشده […]

  • شاید آن یکی بهتر باشد

    نویسنده: زهرا رحمانی

    تقریبا خرید هایمان داشت تمام می شد. هم مادر من و هم مادر خودش از خستگی افتاده بودند روی صندلی های پلاستیکی سفید رنگی که توی مغازه کنار دیوار چیده شده بود. دیگر من هم داشتم کلافه می شدم. اگر رابطه نزدیک تری داشتیم قطعا به او تشر می رفتم. آخر مادرش هم لب باز […]

  • لیلا و اژدها

    نویسنده: سید مهدی سجادی نیا

    لیلا خیلی می ترسید که به زوریخ برود اما با این حال مجبور شد با پدر و مادرش به آن شهر مهاجرت کنند. زوریخ از آنچه لیلا تصور می کرد، بزرگتر بود و آسمان خراش هایی به ارتفاع بلند ترین کوه های جهان داشت. زمانی که در خیابان های شهر، به دنبال محل اقامت خود […]

  • شهر ونگوک

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از پنجره شیشه ای به خیابان چشم دوخته بودم، بتهوون استرات شبی نسبتا شلوغ را پشت سر میگذاشت گاهی اوقات ساعت ها به تماشا می ایستادم. صدای تلفن مرا به سمت میز کشید و مثل اکثر اوقات یک مکالمه کوتاه کاری! وقتی به سمت پنجره برگشتم خیابان نمناک بود، آب و هوای آمستردام واقعا غیر […]

  • زندگی دوم

    نویسنده: نازنین صفایی

    شاید باورتون نشه! ولی من دوتا زندگی دارم یکی صبح و یکی هم تو خواب هر شب که میخوابم میرم یه جایی یه آدم دیگه میشم البته جنسیتم هم همون دختره ولی یه آدم دیگه توی موقعیت دیگه الان چند سالی هست دارم این شکلی زندگی می کنم. هر شب خواب میبینم وارد زندگی دیگه […]

  • چهل و پنج و نیم

    نویسنده: مریم غروی

    +این بچه چرا انقدر زود پیر شد؟! عزیز می‌گفت، وقتی عینک‌اش را می‌زد و چشمانش از نو متوجه دستان همیشه لرزانم می‌شد، مرا سوی خود می‌خواند، انگشتانم را میان چین و چروک دو دست‌ استخوانی‌اش حبس می‌کرد تا مگر به این راه مانع لرزششان شود. غصه‌دار می‌شدم از غصه‌ی عزیز که از چشمان زیبایش راهی […]

  • بهترین عکس مجموعه عکاسی من

    نویسنده: هانیه علایی

    طرفای عصر بود که رسیدم به یزد خیلی وقت بود این سفر توی برنامم بود، اما به خاطر مسافت نداشتن مرخصی، هی به عقب میافتاد. خوشحال بودم که بالاخره اونجا بودم. از وقتی که به خاطر شرایط مالی استخدام یکی از مراکز ترجمه شده بودم، دیگه نمیتونستم مثل قبل، واسه دل خودم برم سفر و […]

  • Aserot

    نویسنده: سید مهدی سجادی نیا

    آریانا به تونل های تاریک و بی انتهایی که مردم دنیا آن را با عنوان فضای مجازی می شناختند، نگاه کرد. تونل هایی که در هر لحظه حجم زیادی از اطلاعات در آنها جا به جا می شد. در آن دور دست ها، آریانا اشکال غریبی را دید. تمام اطلاعات سایبری شکل کپسولی داشتند که […]

  • اتفاقی کع باید می افتاد

    نویسنده: نازنین صفایی

    ۱۷ سالم که شد به مامانم گفتم می خوام برم امریکا سال ۱۳۳۸ بود و اون زمان خیلی معمول نبود دختری بخواد بره امریکا. ولی این تصمصی بود که گرفته بودم . یکی از دوستام رفته بود و داشت تو یه دانشگاه معتبر درس می خوند . خیلی مشتاقم کرد . مامانم مخالفتی نکرد چون […]

  • سوء تفاهم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    بارون بهاری به هوا لطافت خاصی بخشیده بود .اونقدر که محمد برای رفتن به محل کار تصمیم گرفت قدری پیاده روی کنه. زن: محمد چتر ببری با خودت به هوای بهار اعتباری نیست . محمد: باشه خانوم . و محمد چتر به دست و بارونی پوش از درب منزل خارج شد. ایستاد سرش رو بالا […]

  • امان از عاشقی

    نویسنده: ماندانا افشارها

    پارچه سفید چهره آقا یونس رو پوشوند مهوش خانم خیلی محکم زد تو سرش و بعد صدای شیون و زاری به هوا بلند شد. ساعتی بعد همسایه ها در منزل آقا یونس جمع شده بودن و هر یک در باب فضائل و خصلتهای مرحوم چیزی می گفتن. پری خانم هر چند دقیقه یکبار آهی می […]

  • آخرین فرصت

    نویسنده: ماندانا افشارها

    مرد:همین جا خوبه؟؟ زن: سمت راست رو ی کم ببر بالا آره آره خوب شد دستت درد نکنه مرد: قربون شما دهه پس چای من کو ؟ زن: الان میارم برات مرد رو به روی تابلو نشست چه حس عجیبی . انگار این صحنه براش آشنا بود درختای سربه فلک کشیده ؛ کوه پوشیده از […]

  • تا مرز جنون

    نویسنده: ماندانا افشارها

    سر و صدا و فریاد عجیبی به گوش رسید و بعد سکوتی سنگین بر ساختمان ۵ طبقه اقاقیا حکمفرما شد .سکوتی رعب انگیز و سنگین. انگار صدای شلیک همهء ساکنین رو قبض روح کرده بود. حسام به شدت ترسیده بود نمی دونست باید چکار کنه رفت سمت تلفن گوشی رو برداشت عدد یک رو فشار […]

  • دلخوشی های مادرانه قسمت دوم

    نویسنده: ماندانا افشارها

    پسرکم حدودای ۳ سال و نیم داشت که پدرش رفت آلمان برای ادامه تحصیل و ما باید صبر می کردیم تا کارمون درست بشه و بریم .حدود ۶ ماه زمان برد تا دوباره ۳ تایی کنار هم باشیم. تو این مدت مرتب دلتنگی می کرد و من سعی می کردم با برنامه های مختلف سرشو […]

  • دنیای موازی

    نویسنده: هانیه علایی

    سالها پیش كارم رو با چسبوندن پوستر تبليغاتي يه شركت مواد غذايي بر روي شيشه سوپرماركتها و توزيع فلاير در خيابون شروع كردم. هيچ وقت از گفتن اين حرف در هیچ جایی ابايي نداشتم و به اين سابقه افتخار مي كنم. جالبه بدونید که برخورد صاحبين سوپر ماركتها اصلا خوب نبود. آخه مخصوصا اون وقتها […]

  • مادر کلمه عجیبی است

    نویسنده: گلی فاطمی

    داشتم خطاطی می کردم، با قلم و مرکب. عاشق این کار بودم اما جملاتش انتخاب خودم نبود. قلم که به دست می گرفتم و می نوشتم، جملات خودشان می آمدند و راه باز می کردند روی کاغذ. نوشتم: مادر کلمه عجیبی است. صدای ملیحه بلند شد : “علی سفره بازه”.   برگه را تا کردم و […]

  • سوگند شکست

    نویسنده: حسین زارعی امند

    (از دست این دیوونه.. زندگیمو جهنم کرده.. زبون آدمیزادم که حالی نمیشه.. میگم بابا مریضه پاشو بیا بریم دیدنش، مگه حالیش میشه آدم نفهم) موبایل سیاه کوچک رنگ و رو رفته را می اندازد روی صندلی جلو کناردست سجاد ۳ ساله و در را می بندد. حالا سجاد روی صندلی گریه میکند و از نزد […]

  • این نامه را تنها لیلا بخواند

    نویسنده: مریم غروی

    لیلاجان، سلام! راستش را بخواهی امید رنگ‌باخته‌ای در گوشه کناری از من، شاید حضور داشته باشد اما بی‌جان‌تر از آن است که نثار وجود نازنینت کنم. به جایش خرمن اشکی دارم که از یک قطره تا تمامش را بی‌‌چشم‌داشت برایت می‌فرستم. اینجا، بله درست همینجا، در سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام، طفل بی‌پایی دارم  که اشک […]

  • پسرک فال فروش

    نویسنده: هانیه علایی

    توی اون هوای ابری، تکیه داده بود به دیوار. از طرفای ظهر نشسته بود و تا الان که نزدیک غروب بود، حتی یه دونه فال هم نفروخته بود. با اینکه توی یکی از بهترین خیابونای تهرون بساط کرده بود، ولی همه بی توجه بهش از کنارش رد میشدند. هر روز طرفای ظهر اینجا پیادشون میکردن […]

  • مهر مادری

    نویسنده: فرخ رو یدالهی

    گربه بزرگ سفید در پشت سنگهای حیاط خانه ی آپارتمانی، دو تا بچه به دنیا آورده بود. یکی سفید بود و دیگری سیاه و سفید خیلی گوگولی و قشنگ بودند ولی خیلی میو میو می کردند. این آپارتمان چهار طبقه داشت و ساکنین آن از صدای زیر گربه ها در عذاب بودند.انها تصمیم گرفتند که […]

  • دردِ مگو

    نویسنده: مصیماه

    جلوی وانت نشسته بود و آنقدر غرق فکر و خیال بود که سر و صدای بار زدن کپسول‌ها در پشت ماشین هم رشته‌ی افکارش را پاره نمی‌کرد‌. در ماشین باز شد و شوهرش کنارش نشست. _ بریم که امروز پدرم دراومده، هر روز قاسم و می بردم شهر اونجام حداقل کمک می‌کرد، اینا رو پر […]

  • کاکا بیدار شو صبح شده

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    نه روز است که دارم کاکا کاکا می گویم وجوابم را نمی دهد.به ننه می گویم دورت بگردم حداقل بیا مثل من با سینی یا قابلمه ای خاک هارو رو بده اون ور میبینی که هر کس به خودش حیرون وگرفتار شده دو دستی روی موهای سفیدش می زند وفقط می گوید دیدی خاک بر […]

  • جنازه ی بی کس

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    بی بی خانم هیچ وقت خدا در خانه اش بند نمی شد یا خونه ی دخترها یا پسرها حتی همسایه ها روز وروزگار برایش می گذشت وذوق اینکه خودش غذایی درست نمی کند از سرش نمی رفت .دخترش زهره را به چشم دیگری می دید برایش عزیز تر بود وهر چه داشت دریغش نمی کرد […]

  • این خاک تا به ابد بوی غم می دهد

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    صبح با صدای مادرانی بیدار شد که تن پسرک ها را با اب سرد بدون صابون می شستند شب باران ریزی آمده بود وچادر بوی نم گرفته بود.مورچه ای روی پایش سرخورد کشتنش بی فایده بود کنج چادر خانه خانه کرده بودند مگر اینکه چند قطره اب در سوراخشان می ریخت.بلال از همان بیرون سلام […]

  • سفر مندهار

    نویسنده: هوشنگ مرادی

    مرد خسته از زندگی شهری و مشکلات روزمره و ناملایمات زندگی و شرایط بد اقتصادی و کرونا و در قرنطینه بودن ، و اعصاب خورد و غر غر با بچه ها به یکباره سوار بر ماشین شد و به سمت شهر زادگاهش به راه افتاد در راه با افکار گوناگونی خود را در گیر کره […]

  • شانزده سالگی یک مادر

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    نه که خرجی اش را نداشته باشم بدهم داشتم اما تقصیر خودش است که زود امد من هنوز ۱۶سالمه.مگر عروس شده ام که بار دیگری را به دوش بکشم خوش داشتم عشق وحال کنم با محمد جوادم تا یک سال ۲سال شاید هم ۳ ان وقت اگر حالی بود اگر هم نه که هیچ .زد […]

  • قصه من و اسانسور ( روایت واقعی)

    نویسنده: هانیه علایی

    شب قبلش ساعت رو روی ۸ صبح کوک کردم که زود بیدار بشم چون میدونستم روز خیلی شلوغی در انتظارمه. از وقتی که دور کار شده بودم، نه تنها کارم کم نشده بود بلکه بیشتر هم شده بود. سعی کردم فکرم رو از استرس روز بعد، خالی کنم که بتونم صبح سر حال بیدار شم. […]

  • پرنده کوچک خوشبختی

    نویسنده: فرح پایا

    امسال سیستم زبان مدرسه متحول شده بود از وقتی او پابه مدرسه گذاشت اینجور شد تمام بچه ها عاشق زبان شده بودند راندمان کار همه کلاسها به طرز معجزه اسایی بالا رفته بود.، شیوه نوین اموزشی به اضافه مهارت وخلاقیت که نشات گرفته از عشق اوبه کارش وبچه هابود شکل خاصی به این قضیه داده […]

  • صدقه سر عشق

    نویسنده: مصیماه

    _ چرا تلگرافی حرف می‌زنی؟ _ ببخشید مژده جان، غذام رو گازه، هم به اون سر می‌زنم، هم دستم بنده دارم کیک درست می‌کنم، یه کم حواسم پرت می‌شه _ خب بگو مزاحمت نباشم دختر، _ نه عزیزم مراحمی _ حالا چه خبره؟ تولد خودت و مهرداد که پاییزه. _ نه تولد خودمون نیست _ […]

  • سن تبعیض

    نویسنده: مصیماه

    عرق ریزان و با عجله وارد خانه شد. _ آخ جون، بابا هنوز نیومده. دیگر با خیال راحت به سمت آشپزخانه رفت و از بادمجان‌های سرخ کرده‌ی کنار اجاق گاز با دست و روغن چکان برداشت و در دهان گذاشت. _ محمدپارسا! با دست؟ در جواب خشم مادرش خنده ای گرد و شکم قلنبه اش […]

  • ساقه طلایی و دلستر

    نویسنده: محمد وحیدطاری

    آن طرف صدای زوزه‌ی سگ می‌آمد و این طرف، کتلت ماسیده‌ای که با دو پَر خیارشور چروکیده و سفیدک‌زده دورچین شده بود. تمام چیزی که تا ۵ صبح همراه من بود. کانکس سرد بود و از چهار المنت بخاری، فقط یکی از آن‌ها کار می‌کرد که جوابگوی حجم پت‌وپهن کانکس نبود. یکسال از خدمت سربازی […]

  • استفهام استغاثه

    نویسنده: یونس چراغی

    طنین خراشیدن متوالی خوشه های خرامانِ روی لایه ی بژ مایل به دژش ، سرسام مخچه و فرجام غنچه را توامان می نوازد ؛ برای اولی استناد می کند برای دومی استعمال و استثمار و استبداد. ناتانائیل، با لطافت کشاله ی ران و ساق پاهایش را منبسط می کند و آنها را به سمت ژلاتین […]

  • زبانِ سعدی!

    نویسنده: فائزه جعفرپور

    امروز عزمم را جزم كرده ام تا حتماً چيزي از او بپرسم . ديگر ميدانم اينجا ساعت سه تا چهارونيم خلوت است و شايد بشود چند كلمه اي با او صحبت كرد .همين كه پايم را مي گذارم داخل ، نگاهم مي رود روي آن صندلي كه  هميشه ساعت هاي خلوت كتابفروشي رويش مي نشيند و […]

  • برای ۵ نمره

    نویسنده: پرستو انصاری

    مثل همیشه روی یکی از صندلی‌های ردیف آخر لمیده‌ام و بی‌هدف درحالی که چشمانم نیمه‌باز است، ‌صفحات اینستاگرامم را بالا و پایین می‌کنم. ساعت گوشی بی‌رحمانه عدد هشت و بیست دقیقه را نشان‌می‌دهد. زیرچشمی بقیه را نگاه میکنم. همه تقریبا حال و روز من را دارند و خمار خواب اند. اگر به خاطر پنج نمره‌ی […]

  • کابوس

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    نگاهی دقیق به چهره او انداختم، نمیتوانستم باور کنم واقعا او مقابلم نشسته است. این واقعا خود تو هستی؟ نکند دوری از من با تو چنین کرده است؟ (و در دل زهی خیال باطلی به خود می گویم.) جوابی نمیدهد و من نفسی میگیرم و ادامه می دهم: اما این تو بودی که خواستی کنار […]

  • کات

    نویسنده: پرستو انصاری

    – همه آماده‌ان؟ شروع میکنیم، برداشت یک از بیست، اکشن. همه‌جا سکوت می‌شود. نگاه کارگردان، تصویر‌برادر، منشی‌صحنه و تقریبا همه‌ی عوامل روی من زوم می‌شود. روی یک صندلی چوبی در یک اتاق ساده نشسته‌ام و قرار است روبه دوربین پایه‌داری که جلویم گذاشته شده و بخشی از طراحی صحنه است، مثلا برای خانواده‌ام حرف بزنم […]

  • تونل زمان

    نویسنده: فرح پایا

    کلید راتوی درچرخاند و وارد خانه شد یکراست به اتاقش رفت صدای مادرش میامد که داشت باتلفن حرف میزد کیفش را گذاشت لباسهایش را عوض کرد وتو ی اینه یک نگاهی به خودش انداخت خندیدو گفت هان چی مونا کسی ا [ ] .__مروز تحویل نمیگیره خوب خودمون تحویلت میگیریم ،خوش امدی خانم دکتر، خسته […]

  • خواب عجیب

    نویسنده: فرح پایا

    باشنیدن صدای زنگ که پشت سرهم به صدا درمی امد، به سمت جالباسی دویدم .. زنگ ،زنگ، خدایا چه خبره مضطرب شده بودم مانتوم را نپوشیدم فرصت نکردم روسری راهم تا نزدم از وسط کج وکوله کشیدم روسرم درراباز کردم اکرم خانم بود؟؟ متعجب شدم خواهر شوهرخواهرم خودش و انداخت توی خانه هیکل درشتی داشت […]

  • گفت: داستان!

    نویسنده: مریم غروی

    +چشماتو بببند -خب.. +چی می‌بینی؟ -معلومه که هیچی +از کجا معلومه؟ -چون چشمام بسته‌ست و با چشم بسته نمی‌تونم چیزی ببینم +خب..چی می‌بینی؟ -باز کنم چشمامو؟ +نه.. چی می‌بینی؟ -بازم هیچی! +خوب‌تر نگاه کن.. چی می‌بینی؟ -هیچی +خوبتر.. حالا چی می‌بینی؟ -رویارو! +داره چیکار می‌کنه؟ +نگاهم می‌کنه +چی میگه؟ -هیچی.. فقط نگاهم می‌کنه +نه.. چی […]

  • میز سوشیال

    نویسنده: محمد وحیدطاری

    فقط یادمه که خیلی هوا سرد بود و من فنجان قهوه را بغل کرده بودم. اولین بار نغمه را آن طرف میز دیدم؛ میز اجتماعی یا به قول امروزی‌ها و فرنگی‌ها، «میز سوشیال». میز سوشیال جایی است عین میز نهارخوری خانه. آدم‌ها در کافه دور آن می‌نشینند برای کار کردن، دیدزدن و دیده‌شدن. انگار به […]

  • مادربزرگ

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    چشم هایت را چون گلی شکفته به روی دنیا باز می کنی و آهسته درگوشت نجوای بیداری صبح می آید، لبخند بزن… زیرا که تو امروز هستی و توانسته ای روز جدیدی را آغاز کنی. از خواب بیدار شدم و با چشم های نیمه بازم نگاه کوچکی به همه جا می کنم. وقت بیدار شدن […]

  • نورگیر دستشویی

    نویسنده: پرستو انصاری

    صدای افتادن چیزی روی سقف خانه می‌آید. اهمیتی نمی‌دهم. حتما گربه است. به سمت دست‌شویی می‌روم. هوا گرم است. می‌خواهم آبی به صورتم بزنم. کنار روشویی و روبه آینه می‌ایستم. درست زیر نورگیر دست‌شویی هستم. نورگیر یک پنجره بزرگ و با یک دستگیره کوچک آهنی دارد و روبه پشت‌بام باز می‌شود. صدایی می‌شنوم. سرم را […]

  • هزار راه نرفته و هزار پشیمونی نچشیده

    نویسنده: هانیه علایی

    توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و داشتم توی ذهنم مرور می‌کردم که برای خونه چیا باید بخرم. ‌ اینقدر از صبح کارم توی اداره زیاد بود که حتی حوصله نوشتن لیستم رو توی موبایلم هم نداشتم. ‌ همون طور که داشتم توی ذهنم با خودم حرف می‌زدم با لگد دختر بچه یکی دوساله که روی […]

  • روز خنگ من

    نویسنده: الینا

    دوباره با صدای زنگ ساعت از خوابه خرگوشی با لباس خرگوشی پریدم. خدای من ساعت ۴ صبح روز جمعه‌اس. ای خدا چرا تبلتم رو پیدا نمی کنم ؟ یادم اومد برای اینکه مطمئن بشم از خواب بلند می‌شوم تبلت رو در دله دوزی ( WC ) گذاشتم. 😢😭 با سرعت از روی تخت پریدم پایین. […]

  • ایستگاه اتوبوس

    نویسنده: فاطمه شکری

    بارانِ زیبایی می‌بارد. تقریبا تمام لباس هایم خیس شده‌اند. در یک ایستگاه اتوبوس ایستاده‌ و چشم دوخته‌ام به آدم‌هایی که از این سو به آن سوی خیابان می‌دوند. دفترم را قطرات باران کمی خیس کرده‌اند. کوله‌ام را به سمت خودم می‌چرخانم و دفتر را داخلش می‌گذارم. پیرزنی با چتری مشکی از کنارم عبور می‌کند. خمیده […]

  • چگونه برای ضیافت ساعت ۹شب آماده شویم؟

    نویسنده: مریم غروی

    بسم‌الله بلند از سر ریایی گفته و وارد مغازه می‌شود. خانم عبداللهی از جایش بلند می‌شود و سلام و صبح‌ بخیر آرام ولی صمیمانه‌ای را به آقای تمدن هدیه می‌دهد. آقای تمدن، بی‌توجه به موهبت این هدیه، خود را به پشت دخل می‌رساند تا بار دیگر حساب‌کتاب دیروز را مرور کند، مبادا قِرانی در جیبی […]

  • بلوار سرنوشت

    نویسنده: ناهید پورصدامی

    توی بلوار ایستاده بودم و منتظر بودم؛ چنددفعه ای چراغ راهنما سبز و قرمز شده بود اما پاهایم مرا برای رفتن به آن سوی خیابان و رسیدن به دکه ی روزنامه فروشی محمود آقا باری نمی کردند. معلوم است که امروز روز متفاوتی است چرا که هیچ گاه چنین دکه روزنامه فروشی شلوغ نمی شد، […]

  • به وقت دلتنگی

    نویسنده: سید رضا موسوی

    بنام خدا به جز غم تو که با جان من هم‌ آغوشست مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست چراغ خانه چشم منی، نمی‌دانی؟ که بی تو، چشم من و صحن خانه، خاموشست دلشوره و اضطراب وجودش را فرا گرفته، هر چه سعی می کند بر خودش مسلط باشد، نمیتواند. بغض گلویش را […]

  • دوستی ساده ما

    نویسنده: پرستو انصاری

    پشت یکی از میز‌های گوشه‌ی سالن جا‌خوش کردم. مثل کسی که از وطنش غریب افتاده مظلومانه به دور‌وبر نگاه میکنم. تنها چهره‌های آشنای جمع همان دو نفری هستند که در جایگاه اصلی نشستند و اصلا حواسشان به من نیست. تقصیر خودم است. وقتی مثل ندیده‌ها پشت‌سر داماد راه میفتم و اول سر و حتی زودتر […]

  • یکی از ۵۰ نوزاد دزیده شده

    نویسنده: نازنین صفایی

    از من می پرسید چه شد که این حادثه اتفاق افتاد از آن تعجب می‌کنید؟ حق دارید برای خودم هم باور کردنی نیست! زمانی که به عنوان مددکار استخدام شدم، مشغول بررسی پرونده‌های بچه ها بودم که به یک پرونده عجیب برخورد کردم. قبل از تعریف داستان باید بگویم هر بچه ای که به مراکز […]

  • فسخ معامله

    نویسنده: محمد پارسا

    روزی چوپانی گله‌ای گوسفند را برای چرا به دشت برد. هوا خیلی گرم بود. وقتی خورشید به میانه آسمان آمد عطش بر چوپان غالب شد. قمقمه‌اش را در دست گرفت و خود را سیراب کرد. کمی بیش از اندازه خورده بود و باید برای تمام روز جیره بندی می‌کرد. از شانس بدش، یکی از بزغاله‌ها […]

  • خروج از مسیر

    نویسنده: محمد پارسا

    – مواظب باش خانم. + ببخشید. – من عذر می‌خواهم که سر به هوا بودم.می‌توانم کمکتون کنم؟ این دیوید است. یک روز گرم تابستان، زیر باران آتش خورشید تنهایی بیرون رفته بودم. کم پیش می‌آید یک نفر مثل من که به جای دیدن فقط می‌تواند بشنود تنهایی برای قدم زدن به بیرون برود. آن روز […]

  • کر و لال

    نویسنده: محمد پارسا

    روزی یک کر و یک لال در مسیری نشسته بودند. کر گفت: « صدایم چگونه است؟» لال نگاهی به پیرامون خود انداخت و با هیاهو پرنده‌ی روی درخت را نشان داد و با اشاره گفت: « به مانند آن بلبل زیباست.» کر که از فهمیدن صدای دلنشین خود در پوستش نمی‌گنجید به سمت پرنده رفت […]

  • دشت میچلز

    نویسنده: محمد پارسا

    یکی از روزهای گرم تابستان در بین سرخی غروب آفتاب در انتهای دشت میچلز۱، مردی سوار بر اسب به سمت شهر می‌آمد. خون مرد بر کمر و زین اسبش جاری شده بود و بر زمین می‌چکید. مرد نامه‌ای در دست داشت که نوشته‌هایش به رنگ قرمز بود. کلانتر فلچر۲ او را از اسب به پایین […]

  • انتخاب

    نویسنده: سمیه میراحمدی

    اولی مانتوی گلبهی با شال وشلوار طوسی تن کرده بود رژ لب بنفشش با رنگ پیراهن دومی ناخواسته ست شده بود .باید بین اولی ودومی یکی را انتخاب می کردم  وقتی میری لباس بخری بالاخره یکی رو انتخاب می کنی چون قطعا عشقت نسبت به یکیشون نسبت به دیگری برتری داره اما اینجا اما حالا […]