تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد داستان دوم

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • هوشنگ مرادی مجد / (119)
  • ماندانا افشارها / (57)
  • مصیماه / (47)
  • مهرشید قاسمی / (40)
  • هانیه علایی / (24)
  • محمد پارسا / (20)
  • فائزه جعفرپور / (12)
  • ناهید پورصدامی / (12)
  • فرح پایا / (12)
  • مهتاب عبدل آبادی / (11)
  • ترس و ،،،،،،،،،

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ده روز پیش با دوستان به قصد قله سفید خانی و دیدن غار آب حرکت کردیم ، هنوز به نیمه راه نرسیده بودیم که طوفان شد و باد و باران ما را گرفت . خودمون را به پناه صخره ای رساندیم و هر چه لباس گرم داشتیم پوشیدیم . چند پلاستیگ بزرگ جای نون داشتم […]

  • آبشار چکان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

     چند سالی بود که عباس را را می شناختم ، تو بر و بچه های کوه آشنا شدم ، اکثرا کوه نوردهای آماتور و اهل بزم و دوستدار طبیعت .البته کوه نوردهای حرفه ای هم داشتیم که در هر شهر و دیاری شهره اند و در هیئت کوه نوردی در سراسر کشور شناخته شده هستند […]

  • غروب و کوهستان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    اون روز با جلیل و داش ولی و عباس آقا رفته بودیم کوه . داش ولی و عباس آقا درخت هایی که داشی کاشته بود آب دادند . من و جلیل هم پناه گاه کوچکی را که تو کوه قبلا با سنگ درست کرده بودیم را آب و جارو کردیم و زیر انداز راهم انداختیم […]

  • عاشقانه های عجیب

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    چهارده ، پونزده سالم بود . صحرا بودم ، نزدیک شیخ . یه بقعه که از سال هزار و سیصد و پنجاه و یک ثبت آثار ملی شده بود . دور شیخ مرده خاک می کردن و ما شب ها می ترسیدیم کهنزدیک اونجا باشیم . ولی روز انگار مرده ها از لونه هاشون در […]

  • یک استکان چای دیشلمه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

     اون روز مادر سر حال بود . از طبقه بالا که آمدم پایین ، گفتم سلام داش ننه . لبخندی زد و گفت هوم شاش ننه . من هم خوندم ، داش ننه داش ننه ، چیشم تو جام شراب منه ،، و خندیدیم .سماور و چایی اش همیشه براه بود . آقام هم نشسته […]

  • اتوبوس

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    اتوبوس                                                                       زمان شاه بود ، یعنی پیش از انقلاب . با دوستش ساعت چهار صبح قرار گذاشته بودند . به در […]

  • نگاهی به داستان کنیزو در اعصار

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    نگاهی به داستان کنیزو در اعصار                                    سبک نگارش داستان کنیزو توسط منیره روانی پور سبکی دلپسند و جدید و بسیار غمبار است .کنیز و مرده بود . داستان با خبر مردن کنیزوو خاطرات شهر شروع می شود . […]

  • داستان کوتاه بیست دقیقه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دو سه بار در طول شب بیدار شد . هوا هنوز تاریک است ، بیست دقیقه به ساعت شش صبح باقی است . انگار بیست دقیقه به ابدیت مانده . چشمش راه گرفت همیشه بیست دقیقه از زندگی عقب بود . در خانواده و فامیل برای همه قدم برداشته بود .در زندگی هرگز خود را […]

  • خرپشته بهشتی من

    نویسنده: آنی آلاناکیان

    خرپشته بهشتی من   ناراحت بودم. از مادر؛ چرا مرا شماتت می‌کرد؟ من درسهایم را باید با او می‌خواندم و این او بود که وقتی برای درسهایم نداشت! پس چرا مرا برای نمرات کمم توبیخ می‌کرد! همیشه همین بود و من مثل همیشه به اتاق رهایی‌ام فرار کردم. پله‌ها را دو تا یکی به بالا […]

  • بازجویی برای گرم بودن موتور

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    زمستان سختی بود ، نه اینکه سرد باشد و برف و باران زیادی ببارد . نه سردی زمستان از بی لیاقتی حکومت به بار نامرادی های مکرر نشست . بلا اگر نبارد . مسئولان کشوری و لشگری خود بلا می شوند . با به ارمغان آوردن کووید نوزده از یو آن چین و پنهانکاری مردم […]

  • گرگها و آدمها

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

     شب روستا با صدای عوعو نگران سگها و زوزهگرگها شبی وهم آلود را به وجود آورده بود . دوست دشمنی در آن شب به سرحد جنون رسیده ، گویی همه علیه یک نفر متفق شده بودند ،آنهم در تنهایی . سید عباس آن شب تنها مانده بود . حاج احمد مثل کاکا رستم فیلم داش […]

  • غروب پاییز

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    ابرهایی به مقدار لازم در آسمان سورتمه بازی می کردند، نورهم نیمه جان شده بود، نزدیک غروب، زمین سرخ شده بود و پاییز هم که بود از همیشه سرخ تر شده بود، خورشید دست و پا می زد که با آخرین ذره های باقی مانده اش تن سرد درختان را گرم کند.   روی نیم […]

  • گلهای اجباری

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    گلهای اجباری سرمو بالا و پایین می کردم ، قاب چشمام گاه آسمان، گاه شماره پلاک ماشین جلویی را نمایش می داد. وز وز مگسها را به وضوح می شنیدم، بدتر از وزوز مگس ها، صدای اگزوز همراه با دود و بوق بود، دلم می خواست وسط خیابان بگیرم بخوابم، هر چند خوابم نمی چسبید، […]

  • زمستان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

     بهمن ماه است . زمستان گویی یادش رفتهکه سرما را جان سوز کند . گویی که سالهاست که ناراحتی اش را با حالتهای گوناگون نشان می دهد . گاهی با سرد شدن بیش از حد که از خشکی و سوز اسکلت می شوی ، یا با بارشو کولاک در نقاطی محدود و به کام مرگ […]

  • تاوان جنگ

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    اولین باری که اورا دید حدود ده دوازده ساله به نظر می رسید . پسری لاغر و کشیده و مودب که حجب وحیا در چشمانش به وضوح دیده می شد . با دوست و همکلاسی اش ، پسر حاجی فامیل بود . چهار راه پرند ، خیابان فرعی که انتهایش بن بست بود . تیر […]

  • رنج سکوت

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    به خیالم گذشت کرده بودم،  به خیالم مردانگی کرده بودم، به خیالم رفتم که آسوده باشد، خوشبخت باشد، رفتم، خیلی دور رفتم، تنها رفتم و به خیالم که رفتنم فداکاری بود، برایش خوشبختی به ارمغان آورده بود، نگار را تازه دیده بودم، به نظرم با بقیه دختر ها فرق داشت البته که هر کس عاشق […]

  • چشمها سخن می گویند

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خواب بود یا بیدار ، نمی دونست خواب دیده یا نه ، یه جایی باز تاب ذهنش بود ، اذیتش می کرد . یه جایی دور ، یا نزدیک ، بازم نمی دونست ،براش گنگ بود . فقط یادش بود که تو یه قیل و قال ، پیرمردی از زیر دست و پای لعن کنندگان […]

  • شکارچی ماسکی

    نویسنده: زهرا شرکت توسلی

    سر از تخم که درآورد، هیچ جا را نمی‌دید. بدنش هم هنوز لخت بود، لخت لخت که نه. ولی پرزهای نرمی داشت که خیلی هم کم پشت بود. تنها کاری که بلد بود، این بود که تا مادرش می‌آمد دهانش را تا منتهی الیه باز کند تا مادر بیچاره ، هر چه دارد در آن […]

  • قفس طلايى

    نویسنده: مرسل رحیمی

    ظهر وقتی از شفاخانه مرخص شدم و به خانه می‌رفتم، تنها بودم.بعد از یک هفته خانه می‌رفتم. کسی به بردنم نیامده بود. یکه و تنها، خستگی‌هایم را با کوله‌پشتی‌ام به روی شانه انداختم و از شفاخانه بیرون شدم. رو به روی شفاخانه ایستگاه اتوبوس بود. از خیابان عبور کردم و خودم را به آنجا رساندم. […]

  • داستان کوتاه الگا در بلندای تاریخ

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دنیای مجازی مثل دریائی ایست بیکران ، می توان در این دریا غرق شد ، می توان در آن زندگی کرد . زندگی های گوناگون را دید ، دل سوزاند ، شاد و غمگین شد و بسیاری دیگر . داشت در دنیای مجازی به دنبال شادی و غم می دوید . مطلبی نظرش را جلب […]

  • شب چله ، یلدای ایرانیان از آئین مهر

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ساعت چهار بعد از ظهر است ، سوار اتوبوس وی آر پی کرج هستم . اتوبوس تمیزی است .همه مسافرها ماسک بر چهره دارند ، همه سعی می کنند از یکدیگر فاصله بگیرند . فاصله یعنی دور شدن ، جدایی. در فرهنگ ما فاصله خوب نبود . اولین بار است که فاصله فرهنگ می شود […]

  • اولین روز مدرسه

    نویسنده: مسعود اکبری

    اولین روزی که قرار بود به مدرسه بروم را به خوبی به یاد دارم. شب قبلش حسابی باران زده بود و کوچه ها هنوز خیس آب بود. چاله های پرآب در گوشه و کنار مسیر دیده می شد و باد خنکی در حال وزیدن بود. خانۀ ما تا مدرسه ده دقیقه فاصله داشت. هیجان خاصی […]

  • سال هزار و سیصد و نود و هشت

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد . در طول شب دوبار دیگر هم بیدار شده بود ، چون عادت داشت ساعت را نگاه کند ، چهار و نیم و ششرا هم به یاد داشت . سر و صورتش را شست وبا شانه و قیچی و کمی صابون ، سبیل و ریش پروفسوری سفیدش را […]

  • محرم روستا ، رمضان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    در روستا چشم به دنیا گشود ، هنوز پستان مادر به دهانش بود که ماهی از سال را رمضان و ماهی را محرم و دسته های عزاداری و اشک و سوختن شمع و خیمه و دادن دل در غریبی و بی کسی حسین تشکیل می داد . بقیه ایام سال را هم تقیهپی در سر […]

  • مردی برای همه فصول

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    توی روستا زندگی می کرد و سه پسر و دو تا دختر داشت . تا چند وقت پیش عضو شورا بود . زمین کشاورزی داشت و تراکتور ، اگر چه ساده زندگی می کرد ولی خونه اش همیشه پر از بچه ها و نوه و نتیجه بود . در خونه به روی همه باز بود […]

  • روزگار سخت

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ده ساله بود و مادرش بعد هشت سال که از تولد برادر کوچکترش می گذشت باردار شده و ماه های آخر بارداری را می گذراند . مادر سالهای پیش بارها برای زنهای همسایه و فامیل تعریف کرده بود ، که طالع بینی به او گفته که دیگر بچه دار نشود . چرا که اگر باردار […]

  • دیو یا انسان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    توده های به هم فشرده شده سراسر گیتی را در برگرفته بود ، همه چیز به دور هسته مرکزی می چرخید . گاه توفنده بود و گه آرام ، ولی با نظمی خاص به دور هسته مرکزی می پیچید ، سپس باز می شد و به دورترین نقطه از مرکز قرار می گرفت و به […]

  • اخراجی آموزش و پرورش

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    از زمانی که ازدواج کرده بود باهاش آشنا شد ورفت و آمد خانوادگی داشتند . به برکت وجود انقلاب ، هر وقت و هر جایی قدم می گذاشت بساط تریاک جور بود .‌ با وافور یا سیخ و سنگ فرقی نداشت . اکثر کسانی که دور و برش بودند به تریاک اعتیاد پیدا کرده بودند […]

  • سرهنگ

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    پدر خانواده در بیمارستان بستری بود ، شب اولی که به عیادتش رفت دستگاه های زیادی به قلب و ریه و سایر اعضا بدنش وصل بود ، پدر در تلاطم بود و هر بیننده ای را به تفکر و اندوه وامی داشت ، فرزندانش خواب و خوراک نداشتند ،یک چشم اشک و در چشم دیگر […]

  • ترس و مرگ ،

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    نزدیک غروب بود ، هوای سرد آخر پاییز سرمای استخوان سوز را با خود به ارمغان آورده بود . از سلماس در حال خارج شدن بود ، وارد جاده به سمت ارومیه شد . یکی دو ماشین ازش گذشتن ووارد سلماس شدند . خورشید خیلی زود عقب نشست و در دور دست به کوه تکیه […]

  • قرار عاشقی

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    علاوه بر صدای ساعت کوکی قرمز رنگ روی میز که صدایش تا داخلی ترین سلول مغزم رسوخ میکرد گنجشکان هم برای بیدار کردنم هم صدا شده بودند اما من از بیدار شدن طفره میرفتم .باورم نمیشد به این زودی بهار و تابستان را گذرانده باشم و رسیده باشم به روز سی ام  آبان؛ روز تولدش. […]

  • اتاق شماره ۶۷

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    اتاق شماره ۶۷ را باز کردم و داخل رفتم ، بوی عطری ملایم در اتاق پیچیده بود . همان عطری که چند دقیقه ی پیش جلوی ورودی هتل باعث شد سرم را برگردانم و ببینمش؛ باز هم موهای لخت مشکی اش که از کنار شالش به چشم میخورد ، کوله پشتی مسافرتی اش و کتاب […]

  • گل شش پر

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    سنگی صاف و صیقلی برداشت ، نزدیک آب گذاشت و نشست، آستین های لباس اتو کشیده اش را تا کرد و بالا زد  سپس دست هایش را تا مچ درون آب فرو برد ، طوری به آب خیره بود که گویی معشوقه اش را پس از سالها دوری یافته است .صورت استخوانی خودش را که […]

  • داستان اسد

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    کل موجودات دنیا را اگر مورد مطالعه قرار بدهیبه طور حتم به نتایج شگفت انگیزی خواهی رسید ، و شگفت آور ترین آنها خودت خواهی بود . چون در تمام دورانی که زندگی خواهی کرد ، خودت را هم نخواهی شناخت و هر لحظه در تغییر هستی . یازده ساله بود که اسدالله به خواستگاری […]

  • یک روز نحس

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    یک روز نحس ،،                                                             امروز بیست و پنجم مهر ماه هزار و سیصد و نو و نه و روز اربعین حسینی است ، سالهای پیش درچنین […]

  • یک سفر و چند خاطره

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    یک سفر و چند خاطره ،،،                                           وضعیت عجیبی بود ، کرونا بیداد می کرد ، قراربود تهران برای یک هفته تعطیل شود . فقط مغازههای خوراکی و داروخانه و واجبات مردم باز بودند .‌از روز […]

  • چرخ فلک

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    هر چقدر چرخ وفلک بالاتر می رود فشار دستش روی دستت بیشتر میشود ، تو کماکان میخندی و به او که مثل بچه ها سفت دستت را چسبیده با ذوق نگاه میکنی وقتی بالای چرخ و فلک میرسید و برای چند دقیقه توقف میکند دستت  را دور کمرش حلقه میکنی و سخت در آغوشش میگیری […]

  • ناسا ، فضا پیمای دراگون

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ناسا ، فضا پیمای دراگون ،                                                 داگ هرلی و باب بنکن دو دانشجوی دانشگاه هاروارد بودن که از ابتدای ورود به دانشکدهباهم آشنا شدند. آنها با هم درس می خواندند ،باهم مطالعه […]

  • این بار قبولم !

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از خانمی که کنار من به دیوارتکیه زده ساعت را میپرسم و او دستی که ساعتش روی آن بسته شده را  به سمتم میگیرد ، ساعت مچی مربعی شکلش ساعت یازده را نشان میدهد و با این حساب من سه ساعت است که اینجا منتظرم تا افسر صدایم بزند . با شنیدن اسمم به سمت […]

  • غیر منتظره اما دیر

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    حبیب جارویش را روی کولش گذاشته بود و در خیابان  فردوسی قدم میزد تا به خیابان نوزدهم برسد تابلوی خیابان را که از دور نگاه کرد کمی دستانش عرق کرد و اینکه دستانش در آن دستکش های زخیم خیس باشند اندکی او را آزار میداد اما سعی میکرد که توجهی نکند . از سر کوچه […]

  • زندگی خارج از ریتم

    نویسنده: مهرشید قاسمی

    از لای در به بچه ها که توی تخت هایشان خوابیده بودند نگاهی انداخت و سپس در را آرام  بست . پس از خوردن قهوه ی تلخش به سمت اداره راه افتاد ، هنوز سر خیابان نرسیده بود که یادش آمد اسنادی که آماده کرده بود را توی اتاق جا گذاشته است ، قدم هایش […]

  • دریا هیچ وقت خبر نمی کند

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                                                                                           نزدیک دوسالی بود که خونه زندگی اش رافروخته بود و رفته بود […]

  • نامه ای به اعضای محترم صد داستان ، استاد کلانتری و بقیه دست اندر کاران

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    نامه ای به اعضای محترم صد داستان ، استادکلانتری و بقیه دست اندر کاران اکنون که این نامه را می نویسم در آستانه شصت وچهار سالگی هستم و امروز سیزدهم مهر ماه است . من اگر همین امسال به دنیا می آمدم یازده روزه بودم و احتمالا فقط به پستان مادرم فکر می کردم .سال […]

  • به خاموشی عادت می‌کنیم.

    نویسنده: آیلا عباسی لو

    سرش را روی میز می گذارد نگرانی‌اش بیشتر شده است. این سومین مریض بد حال امشب است از وقتی سروکله این ویروس عجیب و ناشناخته پیداشده است، یک شب هم خواب به چشمهایش نیامده است. گوشی تلفنش را بر می‌دارد که به مادرش زنگ بزند ساعت را نگاه می‌کند از نیمه شب گذشته است مادر […]

  • قاچاق نمک

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    قاچاق نمک ‌‌ ‌ ‌                                                انسان بدینسان یک من بزرگ است که اندیشه بشری در خدمتش دست به هر کاری می زند .این کار چه در ابعاد کوچک در روستاها و شهرهای […]

  • محبوب

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                                     محبوب                                        سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت یکی از بارزترین انتخابات کشور بود که مردم به تغییر از […]

  • محبوب

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

     

  • سرگذشت و سرنوشت کره زمین

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    سرگذشت و سرنوشت کره زمین                                        شورای برگزیده آسمانها جلسه اضطراری داشت ،دستور از بالا رسیده بود و هرچه زودتر باید کاری انجام می دادند . فقط سه روز وقت بود تا تصمیم نهایی گرفته شود . […]

  • مادر جان! بچه واژه ها…!

    نویسنده: زهرا پورلباف

    از امروز بگویم؛ که چگونه گذشت…؟! شاید باید این جمله را بردارم و بی مهابا پا به صحنه ی روزگار خویش نهم… این جمله ی همیشگی شروع نوشته ی روزمره ام مرا به یاد دبستانم می اندازد؛ که” من”سر آغاز گر تجمع واژه ها بود…. من بستنی دوست دارم. من مادرم را دوست دارم… آن […]

  • آتش در گلستان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آتش در گلستان .                                                         سیاوشان نام روستایی است در آشتیان اراک درپنج کیلومتری این شهر که قدمتی چند هزار ساله دارد . نام سیاوشان از پهلوان اسطوره ای […]

  • آرزویی در خیال

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آرزویی در خیال پارو زنان به شهر وارد شد ، آب رودخانه در شهر تقسیم شده بود و دو طرف آب را خیابان و خانه ها احاطه کرده بود . شهر خیلی بزرگ نبود ، اما از همه خیابانها آب رودخانه می گذشت . شهری منحصر به فرد که در تمام دنیا نظیر نداشت .شهردار […]

  • نلسون ماندلا

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                                                                      نلسون ماندلا ،                                        […]

  • من از ساربون پیغامی دارم…

    نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

    شاید لازم نیست این مقدار از پیچدگیها را کشف کنیم یا اصلا به آنها فکر کنیم ولی شاید هم وظیفه ما است… ساربون جایی که من زندگی می کنم است. شما فقط وقتی خورشیدتان بمیرد می توانید ساربون را ببینید و به آن سفر کنید ولی من مدتهاست از ساربون به زمین سفر می کنم […]

  • به یاد قهرمان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    به یاد قهرمان ،                                                                    هوای تابستان در روستای سنگسر شیراز معتدل و همه جا سر سبز بود ، عروسی بود ، کل […]

  • ازما بهتران

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    از ما بهتران ،                                                          داستانهای زیادی از جن و پری و از ما بهتران شنیده بود . از پدر ، دایی ، عمه و عمو و افراد […]

  • مسافر بهشت

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    مسافر بهشت ،                                                                وقتی سر حال بود ،صبح آفتاب زده و آفتاب نزدهاز دروازه حاج علی نقی راه می افتاد ، داخل بازارمی شد […]

  • گرگ و گله

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    گرگ و گله  .                                                                    تو قصه های کودکی ننه و ننه بزرگ هامون می گفتن باز می پروندن ، یا مرغ هما […]

  • اراک و احمد

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    اراک و احمد .                                                                ایالت پاساردا معروف به ماد سفلی منطقه ای است که سکنی در آن به پانزده هزار سال قبل بر می گردد […]

  • هذیان وهم آلوده

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    هذیان وهم آلوده ،                                                           فکر ، فکر، فکر کجای مردم است که این همه جا می ماند . دختری افغان را بر صفحه گوشی اش سیو کرده […]

  • دوقطبی بیماری همه گیر عصر جدید

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دو قطبی بیماری همه گیر عصر جدید بهار بود و هوای بهاری با سبزه و نغمه پرندگان عاشق و نرهای مست آواز خوان و ترنم گاه به گاه باران و سایه روشنهای آفتاب ، جویبار زندگی را چنان زیبا جاری ساخته بود که احدی در شکوه هستی و دادار بزرگ شک نمی کرد . هوای […]

  • چرا بوی آن را حس نمی کنند

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    چرا بوی آن را حس نمی کنند ،،                                         به آسمان نگاه کرد ، آسمان آبی که با دود اگزوز ماشین ها ، کار خانه ها و سایر آلاینده ها به آبی و خاکستری مخلوط در هم […]

  • انسانها در سایه می میرند

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    انسانها در سایه می میرند سخن گفتن در باره انسانی که دیگر نیست شاید سخت باشد . شاید به بیراهه قضاوت رفته باشیم ، و شاید و شاید های بسیار دیگر .دکتر حمید از این دست آدمها بود . چند باری دیده بودمش، شاید به اندازه انگشتان یک دست ، شاید هم بیشتر . یک […]

  • خاله جان عسل

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    خاله جان عسل ،                                                            قرار بود با دوستش برن کویر . ساعت سه بعد از ظهر بهش زنگ زده بود و قرار شب گذاشته بودن .تا […]

  • در پی خویش

    نویسنده: ریحانه علی پور

    برای بار چندم کاغذ رو مچاله و پرت کرد سمت سطل زباله. از بس این کارو کرده بود دیگه دستش خطا نمی رفت. کاغذ مچاله شده سرخوشانه از دستش رها می شد، پیچ و تابی می خورد و خیلی آروم فرود می اومد درست وسط سطل. یه صدای خش خش کوتاه و تمام. یعنی که […]

  • تیم فوتبال از تولد تا خاطره شدن

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                       تیم فوتبال از تولد تا خاطره شدن                                                                                […]

  • داستان نوشا

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    داستان نوشا  ،                                                               من چی بگم با کی بگم ، پیش کی درد و دل کنم ،،،،، این همه اسرار مگو را به کی منتقل […]

  • داستان کوتاه عام شنبه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    داستان کوتاه عام شنبه .                                                  تو روستا راه می رفت ، یه زنجیر دستش بود و تاب میداد . بردن ، خوردن ، دو کلمه ای که به جمله همیشگی عام […]

  • کل انداختن

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    کل انداختن                                                                    توی فامیل وقتی دور هم می نشستن از شیطونی های دوره بچه گی هاشون تعریف می کردن .اصالت پدرش به […]

  • ماه

    نویسنده: زهرا پورلباف

    آنجا ایستاده است مثل همیشه با همان شکل و شمایل همیشگی موهای جو گندمی چشم های درشت و لبانی کوچک. همیشه خیابان ها را متر می کند. و زیر باران کلمات قدم بر می دارد. دست های نفس خوشحالی اش تنگ است اما این جممه را در سیمای خود به کشش وا می دارد. آرام […]

  • یک سفر فوتبالی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    یک سفر فوتبالی  ،                                                        اوایل انقلاب بود و ما تو لیگ حذفی کشور قهرمان استان مرکزی بودیم ، یعنی تو بیست و هشت تیم دسته یک اراک اول […]

  • مرد نقابدار

    نویسنده: مسعود اکبری

      وکیل سیمسون، آنقدر دستپاچه و مضطرب بود که مدام نقش بر زمین می شد.عرق از جبینش روان بود و دائم پشت سرش را نگاه می‌کرد. مردی ناشناس که چهره اش را پشت نقابی عجیب و غریب  مخفی کرده بود، سایه به سایه تعقیبش می کرد.هالۀ شوم مرد غریبه  به خوبی نمایان بود و وکیل […]

  • مدرسه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    مدرسه                         یادش به خیر مدرسه ؛ نام یا واژه ای که با زندگی همه عجین شده . برف و سرمای زمستون را می دید تو کوچه بارو قلعه ، از خونه قمر خانم که می اومدی بیرون ، ( چون سه خانوار در اون […]

  • داستان کمپ

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    داستان کمپ                                                                     در حال مطالعه بود و دلش می خواست جهان را کاوش کند . در لابلای مجلات و روزنامه ها و […]

  • عاقبت به شر

    نویسنده: ریحانه علی پور

    برکه ها کمی از ده دور بودن.نزدیکای کوهپایه.سعیدو دبه ها رو برداشت و راه افتاد. بچه ی کاری و راست و درستی بود.اینو همه می دونستند.به خاطر داغی هوا یا صبح زود می رفت سر برکه یا نزدیکای غروب.بعد از کم شدن هرم آفتاب داغ بعد از ظهر جنوب.   اون روزم صبح زود راه […]

  • اولین بازگشت با مینی بوس مدرسه

    نویسنده: ریحانه علی پور

    زنگ آخر به صدا در اومد. از کلاس پریدیم بیرون.با شور و هیجان.کلاس اولی بودیم.اون روزم اولین روز حضور رسمی مون تو مدرسه و سر کلاس بود. و البته اولین روزی که می خواستیم با مینی بوس مدرسه برگردیم خونه.سوار شدیم.مشغول گپ و گفت و خنده.بچه ها یکی یکی پیاده شدن.کم کم مینی بوس خلوت […]

  • قدم خیر

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    قدم خیربمباران شهرها غافلگیر کننده، ناگهانی و هراسناک بود. اهل تهرانم. با صادق که بچه جنوب بود، یک ماه قبل از جنگ، زندگی مشترکمان را در اهواز شروع کرده بودیم. بعد ما هم مثل بقیه مردم جنگ زده برای فرار از بمباران شهر را ترک و به شهرستان رفتیم. اتاقی کرایه کردیم. در کوچه ای […]

  • کشور کهنسال یا کهنسالان کشور دار

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    کشور کهن سال یا کهن سالان کشور دار در کشوری در دور دستها که از دنیا جدا مانده بود ، کم کم همه چیز رنگ دیگر می گرفت .جوانانش که می خواستند دنیا را عوض کنند ،کم کم گرد پیری بر آنها می نشست .فقط آنهم نبود ، به الطبع مردمان ، طبیعت هم داشت […]

  • نیمچه ادمیزاد

    نویسنده: زهرا پورلباف

    همه صف کشیده بودند. و انبوه آدمیان به چشم می آمد.. عده ای لباس های بلند قرمز رنگ به تن کرده بودند. و عده ای دیگر با لباس های ابی رنگ در میان صفوف حضور داشتند. و مدام خود را وارسی می کردند.یکی یکی داخل میشدند. چشم هایشان مملو از انتظار بود. نیمچه آدمیزاد بودند […]

  • بسته های حمایتی تا بسته های حکایتی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    بسته های حمایتی تا بسته های حکایتی ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان حکایت ما مردم دست و پا بسته ایران در قرنطینه , مانند آن ظریفی است که به دیه دزدان وارد شد و امیر امر کرد کهلباس از او بر گرفتند و رهایش کردند . سگان در پی او شدند […]

  • ایدئولوژی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ایدئولوژی ، اعترافاین جهان زندان و ما زندانیان ،،،،،،،،، حفره کن زندان و خود را وارهان، ،،،،،،،در فکرش انسانیت بود و آزادی . ایده آل هایی مانند جامعه آری از ظلم ، استقلال ، آزادی ، برابری .وقتی این همه نعمت خدادادی را در این مرز و بوم می دید . و مشاهده می کرد […]

  • بهت و تعجب حیوانات

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    تعجب حیوانات                                                         زمستان سرد و سختی بود . روز و شب برف می بارید و تمام راهها بسته می شد . همه دره ها رابرف گرفته بود . […]

  • گذر لوطی هاشم

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    گذر لوطی هاشم  .،                                                          هر کی به کاری مشغوله ،،، ده شاهی بنداز تو کشکوله، ،،،،، یا قالب پنیری داشتیم ،،،،،خوب نگه اش نداشتیم ،،، کلاغ او […]

  • مدعی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    H:مدعی ،                                                                            تو کله اش دایره و تمبک می زدن ، هزار جور فکرمیومد و هنوز نرسیده پا […]

  • ورق پاره های زندگی

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ورق پاره های زندگی  ،                                                        از بچه گی هنوز از تو قنداق و بچه های امروز ازتو پوشک در نیامده به پسره یاد میدن با شیر و پلنگ […]

  • شیره خرما

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    شیره خرما ،.                                                                     با هر کسی که دست دوستی می داد ، با تمام وجودش دوست می شد . زندگی دوستش را […]

  • مترسک نابغه

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    مترسک نابغه ،                                                            روزی به مترسکی گفتم ، از اینکه این همه مدت در این جالیز ایستاده ای خسته نمی شوی؟با شیطنت زهر خندی زد و […]

  • من از نسل یکصد و بیست هزارم هستم

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ( من از نسل یکصد و بیست هزارم هستم )سوابق تاریخی اجداد من به پدید آمدن سیاره زمین برمی گردد . جده بزرگ من در میان دود وآتش و آب و خاکستر بود . او بعدها تعریف کرد که ما در گردش بودیم در سپهر بزرگ گیتی . وقتی گلوله های آتش و آب و […]

  • ه.الف سایه و ارغوان

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ه.الف سایه و ارغوان                                                     بعداز تولد وقتی که هنوز دنیا را یک رنگ می دید ، مامانش بغل می گرفتش و می آورد تو حیاط . خونه بزرگی نبود ، […]

  • از منظر چشم دیگران

    نویسنده: مصیماه

    جعبه‌ها را جابجا کرد تا در انتهای مغازه جایی پیدا کند و بنشیند._ راستی میلاد اومد پیشت؟صاحب مغازه در‌حالی که موز‌ها را در پارچ مخلوط‌کن می‌ریخت تا سفارش مشتری را حاضر کند_ آره بابا، اومد، انقدم عجز و لابه کرد که گفتم از شنبه بیاد در مغازه دیگه _ من خودم بهش گفتم بیاد پیش […]

  • صد تا داستان تا صد روز ،، دونه دونه روز به روز

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    ( صد تا داستان تا صد روز ،، دونه دونه روز به روز )قرار بود صدتا داستان تو صد و بیست روز بنویسه . چندتاداستان از خاطره هاش نوشت .یه خورده هم پیاز داغش را زیاد کرد و راست و ,,,,,, بافت و به خورد سایت داد ، هر چه پیش می رفت دیگه چیزی […]

  • دل نوشته یک مستظعف

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    دل نوشته یک مستضعف                                             درباره انقلاب و اعتقاد حرفهای زیادی زده شده ، یادش می اومد که می گفتند مستضعفان وارثان زمین هستند . او هم برای این آرمان عمری صادقانه جنگید .اوائل فکر […]

  • آمیرزا و احمد

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    آمیرزا و احمد ،،،،،   به مکتب خانه هیچ وقت نرفت ، ولی تصورش می کرد ، فکر می کرد یه وقت دیده ، یه در کوتاه قدیمی که اگر مواظب نبودی به بالای در می خورد . و باید با سردر چوبی سفت طرف می شدی که کسی از پسش بر نمی آمد ، هر […]

  • خانه‌ی امید

    نویسنده: مصیماه

    به خانه که نگاه می‌کردم، همان خانه بود. ولی من دیگر آن را ویرانه و کلنگی نمی‌دیدمش. با اینکه نسبت به آن روزها قدیمی‌تر شده بود. حتا گچ گوشه‌های از سقف و دیوار کنده و ریخته شده بود. آقاجانم لکه‌ی سقف را که دیگر خیلی تو چشم بود با یک مشت گچ با دست خودش […]

  • حالا چرا آلاسکا

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    حالا چرا آلاسکا  ،      می خواست بنویسه نمی شد ، می خواست شعر بگه نمی شد ، می خواست دل نوشته بنویسه ، ولیبا دلی پرخونی هم که داشت ، نمی شد که نمی شد . انگار یه چیزیش بود ، پا می شد راه می رفت ، می نشست ، از پنجره […]

  • عشق؟نه،ممنون!صرف شده.

    نویسنده: زینب صادقی

      شعبه ۴ دادگاه خانواده-ساعت هشت و سی دقیقه صبح. صدای گریه یک کودک در دادگاه پیچیده بود.کودک طبقه چهار داشت گریه می کرد اما به محض ورورد مرد به دادگاه شروع کرده بود سوهان کشیدن به روح او. خودش هم نمی دانست چطور سر از دادگاه خانواده در آورده است امروز قرار است قاضی […]

  • اجباری

    نویسنده: مصیماه

    به نظرم هفده هجده سالگی، خیلی زود بود که بتوانم تصمیم به این مهمی را بگیرم. بدی خانواده‌ای که بزرگتر عاقل و دانایی ندارد همین است. از وفتی یادم می‌آمد فقیر بودیم. پدرم کارگر روزمزد بود، همین به خودی خود کافی بود که همیشه هشت‌مان گرو نه باشد. ولی بدتر آن بود که وقتی پدر […]

  • تنها او مقصر بود ، فقط خدا می داند

    نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

    تنها او مقصر بود فقط خدا می داند        بیست و هفتم ماه آوریل سال یکهزار و نهصد و سی و هفت در حال سپری شدن هست ، عقربه هایساعت دیواری روی هم قرار می گیرد و پس از چشم بر هم زدنی روز بعد مثل شروعی دوبارهنوایی نو آغاز می کند ، […]

  • سکوتم از رضایت نیست…

    نویسنده: مصیماه

    در اتاق را بسته بودم، ولی صداهای مردانه را که درهم پیچیده بود می‌شنیدم. گهگاهی که نیازی به اثبات مظلومیت من بود، مادرم هم چند جمله‌ای حرف می‌زد. وگرنه که صدای شوهرم و پدرش و پدر من و عموی بزرگترم بلند بود. زیاد گوشم به حرف‌هایشان نبود. مگر چه می‌گفتند؟ شوهرم مثل همیشه مرا متهم […]

  • سهم مرده ها

    نویسنده: و قانع

    علی سمسار حوصله اش سر رفته و دایم غرغر می کند “خانم می خواستی اول اثاثت را جدا کنی بعد زنگ بزنی من بیام یک ساعت ما را عنتر منتر خودت کردی نخواستم بدرد من نمی خورند بده یک نفر دیگه” هیچ تلاشی برای منصرف کردن او نمی کنم و صدای کوبیده شدن در دیوراهای […]

  • کودکی

    نویسنده: و قانع

    کودکیه پر از خاطره ای دارم، همیشه مشغول جنب و جوش و بازی در کوچه بودیم. اصغرآقا و علی آقا ساعت سه از سر کار بر می گشتند و این مبنای پایان بازی و رفتن به خانه بود. بابا بیشتر در سفر بود و وقتهایی هم که خانه بود کاری به بودنمان در خانه نداشت […]