تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حرکت صد داستان

دربارۀ حرکت صد داستان بیشتر بدانید: نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • حسین شهریاری / (107)
  • منیره مردانی / (106)
  • لیلا فرزادمهر / (100)
  • فریده فرد / (67)
  • بانو / (48)
  • محمدصالح محمودآبادی / (46)
  • الهام عبدی / (45)
  • فرناز / (36)
  • پریسا مشکین پوش / (35)
  • زهرا شجاعی / (32)
  • داستان شماره ۸۲_ پاسخ به یک پرسش

    نویسنده: منیره مردانی

    ساعت ۷ صبحاگر مثل گذشته بود توانایی بلند شدن نداشتم دست دست میکردم برای بلند شدن،اما مدتی است که خودم را به زور از رختخواب جا می کردم.تو این روزهای قرنطینه اگر نتوانی روزهای متفاوت را برای خودت بسازی از کسالت و یکنواختی به سمت خودکشی خواهی رفت‌.رفتم یک چای و صبحانه دلبرانه زدم و […]

  •  ذائقه پشه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       سروصدای بقیه اهل خانه را شنید. در گوشه‌ای پنهان شد. در ظرف‌ها را یکی‌یکی بستند و داخل سبد گذاشتند بعد به صندوق ماشین منتقل کردند. به خود کش‌وقوسی داد تا خستگی خواب شب را بدر کند. به اطراف نگاه کرد میوه‌های مختلف در اطرافش پر بود. به سراغ هرکدام رفت و گاز جانانه‌ای گرفت. […]

  • رفیق نایاب

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       پیرمردی ژنده‌پوش که پیر نبود سر چهارراه بی‌هدف ایستاده بود. پیراهن قهوه‌ای براق و زیبایی که قبلاً مد روز بود، در آرنج‌ها نخ‌نما شده بود. یقه پیراهن، دهن‌کجی می‌کرد، شلوار مشکی که بافت زیبای داشت، آفتاب رنگ آن را به قهوه‌ای تیره متمایل کرده بود. کمربند چرم چین‌های لبه کمر را در پشت خود […]

  • کندفیل

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      با پرتاب چند قطره آب، برای بیداری و شروع صبحی شاد، ماجرا آغاز شد. فردا صبح لیوان آب بر سر زیور آوار شد. روزهای بعد قالب کوچک یخ، تعویض خمیردندان با خمیرریش، آغشته کردن دستمال‌کاغذی با فلفل، ریختن زباله داخل کیف، گذاشتن کرم ابریشم در ظرف سالاد، سوسک داخل کفش، انداختن عنکبوت لاستیکی روی […]

  • دختر صورت پوشیده

    نویسنده: حسین شهریاری

    بعد از خدمت سربازی با پولی که پدرم برایم کنار گذاشته بود، برای پیدا کردن کار شهرستان رفتم. اتاقی اجاره کردم، روزهای اول کارم شده بود خوابیدن، و در خیالم سیگار کشیدن. و منتظر بودم، منتظر چی، خودم هم نمیدانستم. حوصله کار پیدا کردن نداشتم. ولی باید دنبال کار میگشتم ، چون بابد به پدرم […]

  • دختر همسایه

    نویسنده: حسین شهریاری

    در همسایگی امیر، دختری بود که هرزگاهی او را می‌دید، امیر فکر او را با کارها و رفتارهای عاشقانه اش به خود مشغول کرده بود. عاشق هم شده بودند‌. امیر گاهی دیر به دیر زنگ یا پیام میداد به دختر، دختری که با میم مالکیت صدایش میکرد و احساسش را قربانی عشق او کرده بود. […]

  • خدا با ماست

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       داستان از این قرار است که روزی روزگاری در یک شهر بی‌نام پادشاهی زندگی می‌کرد که به جان و مال و ناموس مردم سرزمینش همیشه بدیده مالکیت نگاه می‌کرد.  هر جا زمین حاصل خیز و یا باغی سرسبز، معدنی پرکان و یا زنان زیبایی را می‌دید چشم طمعش آن را می‌خواست و باید برایش […]

  • گوشواره عروس

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      ست گوشواره بدلی که تازه خریده بودم همرنگ بالباس مجلسی‌ام بود.  آن را به همراه دستبند که با آن ست بود آویختم. همراه پسر و همسر راهی عروسی یکی از اقوام شوهرشدیم. وقتی‌که رسیدیم خانواده شوهر روی یکی از میزهای نزدیک جایگاه نشسته بودند. کنار آن‌ها جاگیر شدم. پسرم که به خواب عمیقی فرورفته […]

  • توی صف بایستید

    نویسنده: زهرا شجاعی

    پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. غلغله است. مازیار پسرِ خاله زهرا را می‌بینم با همان چشم‌های گود رفته و دماغ آویزان و کمر قوز کرده. درست با همان لباسی که دیروز اتفاقی در پارک سر خیابانشان دیده بودمش، آن هم وقتی با یک دستش پول را می‌داد و با […]

  •  لامپ را خاموش‌کن

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       همه فرزندان خانواده پرجمعیتشان در خانه پدرومادر جمع بودند.  حالا هرکدام ازدواج‌کرده و صاحب فرزند شده‌اند. فرزندان در کنار هم دور کرسی نشستند.  جوانان در گوشه‌ای از سالن دورهم جمع هستند. فرزندان خاطره‌های روزهای کودکی را یکی‌یکی نقل می‌کردند. خواهر کوچک‌تر گفت “یادتان هست برای رفتن به دستشویی در آن‌سوی حیاط چقدر آزارم می‌دادید. […]

  •  مناظره با بهلول

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      تازه به خانه رسیدم بعد از خارج کردن لباس‌ها و قرار دادن آن‌ها داخل نایلون پلاستیکی دمپایی روفرشی را بپا کردم به حمام پناه بردم تاکمی از خستگی‌ام کم کند. روی کاناپه نشستم روی پاها را روی میز وسط قراردادم.  سرم سنگین را پشتی مبل تکیه دادم. صدای همه دوستانم را شنیدم چشمم را […]

  • ساعت هشت صبح

    نویسنده: فریده فرد

    همیشه خواب صبح را دوست داشتم ولی با اخلاقی که مامان داشت هیچ وقت نمی توانستم روزهای تعطیل آنقدری که دوست داشتم بخوابم . بیشترین زمانی که حتی روزهای تعطیلی مجاز بودم بخوابم ساعت ۸ بود . پریا پاشو دیگه ظهر شد. آفتاب تا وسط حیاط اومده .چقدر میخوابی . همون لحظه پتو را سر […]

  • بله ی عروس خانم

    نویسنده: فریده فرد

    ریحانه جان ،خاله قربونت بشه، مثل ماه شدی. مهتاب خانم مدام قربان صدقه ی خواهرزاده‌اش می‌رفت و برایش اسپند دود می کرد . مهناز جان بیا ببین دخترت مثل جواهر میدرخشه .ماشالله . بیا دیگه زود باش. از آرایشگاه آمدن. مهناز خانم از در ورودی حیاط تا داخل سالن روی سر دخترش اسکناس می‌ریخت . […]

  •  تاریخ تولد

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      هرسال در تاریخ شناسنامه، تولدم را جشن می‌گرفتیم. از حرف‌های پدر مادر می‌دانستم که برای این‌که بتوانم یک سال زودتر به مدرسه بروم تاریخ تولدم را تغییر دادند اما دقیقاً هیچ‌کس نگفت در چه تاریخ به دنیا آمدم. این سؤال همیشه در ذهنم بود. جسته‌وگریخته از بقیه می‌شنیدم که در زمستان به دنیا آمدم […]

  •  پول نفت نداریم

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       مردی برای دوستی تعریف می‌کرد که سال‌ها پیش در یک شرکت مشغول به کار بوده بعد از چند ماه با درایتی که در او می‌بینند صاحب کارخانه او را به سمت مدیر داخلی منصوب می‌کنند.  قبل از آن درخواست استخدام به سازمان جهاد کشاورزی داده بود.  روزی از سازمان با او تماس می‌گیرند که […]

  • ناکجاآباد

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      درراه برگشت از مسافرت، قرار شد برای دیدن شهر قزوین از یک خروجی برویم. با دیدن تابلو، از اتوبان جدا، به مسیر جدید حرکت کردیم. درراه جدید دشت‌های سرسبز گندم و کلبه‌های چوبی، وسط مزارع چشم‌انداز زیبایی را رقم‌زده بود. در یک سراشیبی تند کنار جاده توقف کردیم تا عکس بگیرند.  بعد از خوردن […]

  • دود دا نکن!!!

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      پسر برادرم کسرا، دو ساله بود. از زمانی که توانست سخن بگوید از دوست خیالی به نام “دود دا” یاد می‌کرد. هر چند وقت یکبار داستانی از”دود دا” تعریف می‌کرد. مسافرت ما با سفر “دود دا”همزمان بود.عصبانیتش را به “دود دا” نسبت می داد. آمادگی برای رفتن به مراسم عروسی با ازدواج”دوددا” همراه بود. […]

  • داستان شماره ۸۱_تجربه بهار تجربه عشق است.

    نویسنده: منیره مردانی

    عطرا دختری زاده کویر بود که هیچگاه بهار را به چشم ندیده بود،از کویر به شهری نقل مکان کردند که اولین بهار را در آنجا تجربه می کرد.به محض ورود به شهر بوی بهار و باران مشامش را نوازش کرد وجودش مثل آن شهر سبز شد.هر روز از خانه زیباییش بیرون میزد و بهاری که […]

  • پیرمردِ ژنده‌پوش

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    پیرمرد فقیر پژمرده و ژولیده پوش، کناری نشسته بود. آن‌طرف‌تر امامزاده‌ای بود. شاید پیرمرد آن امامزاده را پناهگاهی برای خود در‌نظر گرفته بود و صبح را با سختی‌ها و آسانی‌هایش به شب می‌رساند و شب را با همه‌ی سرد و گرم بودن‌هایش به صبح می‌رساند. پیرمردی با جثه‌ای نحیف که اگه لحظه‌ای از جایش نگران […]

  • شهید فوری

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    مردم یک به یک جمع شدند. حاضران به استقبال جنازه سرباز آمده بودند. غلامرضا رضایی جوان بیست ساله‌ای که چند هفته پیش به خط مقدم اعزام شده بود و همان روز اول نبردش مرده بود. متوفی همسایه دو کوچه پایین‌ترِ ما بود. ولوله‌ای به‌پا شد مادر سرباز بود، زجه میزد دلش خون بود آرزو میکرد […]

  • پیرمرد و دریا

    نویسنده: حسین شهریاری

    پیرمردی خسته با موهای سفید و کم پشت کنار دریا، سیگاری به لب داشت، پاهایش روی صخره ها دراز کرده بود و دست چپ اش تکیه گاهش، و با دست راست از سیگارش هرزگاهی کام میگرفت. و به قایق ها و لنج هایی که در رفت و آمد بودند، نگاه حسرت آمیزی میکرد. و صدای […]

  • یک دانه آلبالو

    نویسنده: فریده فرد

    حامد حواست باشه احسان زیاد آلبالو نخوره . دوباره دل درد میشه ها .این جمله را ریما ، همسر حامد قبل از بستن در به او گفت و از خانه خارج شد . احسان با شنیدن این تذکر مادرش به پدر، تا جایی که دستان کوچکش جا داشت آلبالوها را در مشتش گرفت و فرار […]

  • یک سکه ی دو ریالی

    نویسنده: فریده فرد

    این روزها به خاطر کرونا همه چیز را ضدعفونی می‌کنیم ، حتی اسکناس ها و سکه ها را . یاد قدیمها بخیر . منظورم از قدیم ها ۴۰ ، ۵۰ سال قبله .اون موقعها که دختر بچه ی هفت-هشت ساله بودم . مامانم هر روز موقع رفتن به مدرسه یک سکه یک ریالی به عنوان […]

  • داستان باورنکردنی

    نویسنده: منیره حبیب الهی

    همیشه از چیزهایی تعریف می کرد که اطرافیانش محال می دانستند در خواب وبیداری حضور کسانی رو شاهد بود البته خیلی کم رنگمثلا شب ها هنگام خواب در اتاق وقتی تنها بود حرکتی باعث می شد که تخت تکان بخورد و او فکر می کرد فرزند کوچکش وارد اتاق شده و در کنارش شیطنت می […]

  • بازگشت به هند

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    آن روز یکشنبه چمدانم را با عجله بستم باید میرفتم به دیاری که سالها پیش آنجا بودم. شوق فراوان مرا بی حواس کرده بود نزدیک بود پاسپورت‌ام را جا بگذارم و آنوقت سفر میشد بی سفر. خیلی زود به فرودگاه رسیدم اما دیر بود باید با عجله عبور میکردم و از هفت خان رستم رد […]

  • داستان شماره ۸۰_ماریا و گوستاو فلابر نویسنده

    نویسنده: منیره مردانی

    پیرمردی مهربان و چاق در شهری روان شهری کوچک از کشور فرانسه در محله ای زیبا کتابفروشی کوچک دو طبقه داشت.هر روز صبح زود پیرمرد بعد از خوردن صبحانه شاد و پرانرژی کتابفروشی رو باز می کرد و کتابی رو برای خوندن انتخاب می کرد و همیشه جایی پر از گل کنار کتابفروشی برای نشستن […]

  • حریق عشق(داستان ۸۱)

    نویسنده: بانو

    اردیبهشت ۹۶ .هوا بسیار مطبوع است نسیم خنکی می‌وزرد من در حیاط دانشکده پرستاری ایستاده ام منتظر خانم رحیمی هستم،خانم رحیمی یکی از هم کلاسی های من است ک از ترم اول ارادت خاصی به ایشان داشته‌ام،یکی از زرنگ ترین و باهوش‌ترین هم‌دوره‌ای های من هستنداز دور ۳ خانم با‌ مانتو‌های مشکی ومقنعه‌ی مشکی در […]

  • وصلت دل و عقل

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    دل و عقل تازه به عقد هم در آمده بودند و کیفور از این وصلتِ بی حاشیه به جشن و پایکوبی پرداختند. مهمانان مجلس اینان اعضای مختلف بدن بودند. همه بودند ؛ کلیه اعصاب پانکراس استخوان ها گوشت پوست روده حتی ریزه مهمان ها مثل ناخن و مو و بسیاری اعضا و جوارح دیگر. پیوند […]

  • کودکان همسایه

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    پنجره را مثل همیشه باز کردم و فندک روی طاقچه را برداشتم و آتش زدنم به زیر سیگار. پک اول عمیق ترین و دراز ترین پک است مثل اولین مک به پستان مادر که یادم نمی اید و ای کاش یادم میامد. صدای بچه ها از توی کوچه بلند بود مثل همیشه. چشمم به آسمان […]

  • پنج و بیست دقیقه

    نویسنده: زهرا شجاعی

    قیافه‌اش به کار در کارگاه چوب‌بری نمی‌خورد، این را از همان نگاه اول فهمیدم. روزی که برای مصاحبه آمده بود و منتظر رئیس در محوطه قدم می‌زد. آن روز اولین گفت‌و‌گوی ما بود. یک «ببخشید ساعت چند است؟» خشک و خالی، بدون سلام و علیک. یکی دو روز بعدش مشغول کار شد، درست کنار من. […]

  • اعتدال

    نویسنده: فرناز

      با هم زاده شدند. هيچكس به ياد نداشت مادر آن ها كه بود!و اول كدام يك به دنيا آمد. گيتي و حیات آن ها را به فرزندخواندگي قبول کردند.به دنبال نام براي آن ها بودند.آخر اسم پسر را عقل و اسم دختر را عشق گذاشتند.پسر چهره اي جدي داشت و به نظر اخمو مي […]

  • دختر شاه پريان

    نویسنده: فرناز

    در يك شب طوفاني اتفاق افتاد. جاني و تعدادي از دوستانش در يك كشتي تفريحي در حال سفر به دريا بودند.ناگهان طوفان عظيمي شروع شد.موج هاي دريا كشتي را شكست .دريا دهان گشود و كشتي را بلعيد. جاني پس از طوفان خود را ميان در صخره و روي ماسه هاي داغ يك جزيره يافت.آفتاب وسط […]

  • جنون

    نویسنده: فرناز

    نسرين زن سي و چهار ساله خانه داري بود كه در يكي از شهر هاي جنوبي زندگي مي كرد . او دو دختر داشت .به تازگي تصميم گرفته بود از شوهرش كه از همان سال اول زندگی شان متوجه اعتیادش شده بود جدا شود.حالا دست دو دختر همچو ماهش را گرفته بود و به خانه […]

  • علي كچل

    نویسنده: فرناز

      علي كچل شاگرد نانوایی بود در يكي از شهرهاي كوچك به دنيا آمده بود و بزرگ شده بود.اسمش را علي كچل گذاشته بودند چون از بدو تولد هيچ مويي روي سرش نبود.روزها به نانوايي مي رفت و خرج ننه ي پيرش هم با او بود.هفده هجده سال بیشتر نداشت اما قیافه اش به سيزده […]

  • عروس كوچك

    نویسنده: فرناز

      پشت در قايم شده بودم.نگاهم را  به آقاجون و چندتا از مهموناش  دوخته بودم .آقاجون جوان تر از آن ها به نظر مي رسيد.همينجور كه فالگوش ایستاده بودم خانجون صدام كرد. سلطنت . همين كه مرا ديده آمد و گوشم را پیچاند و گفت:دختر ورپريده اينجا چيكار ميكني!؟چقدر بگم آدم نبايد فالگوش بايسته.خواهرم هم […]

  • معجزه بودنت

    نویسنده: حسین شهریاری

    چند کلمه باید بنویسم برایت، که باور کنی ذوق کرده ام از بودنت؟ باید بنویسم مهم نیست که چی مینویسم. بودنت حال مرا خوب کرده است . گاهی کلمه کم می آورم گیج و سر درگم میشوم . چطوری باید بنویسم که معجزه بودنت را به رخ همه بکشم به همه بگویم از وقتی پایت […]

  • مورچه‌هایی که داخل جاروبرقی خاک می‌خورند!

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    تماشای پشتکار حیوانات همیشه بهتر از داشتن آن‌ها برایم بوده است. آن کجا که بنشینی و حرفش را بزنی و آن کجا که هزاران بار تلاش کنی. گوشه‌ای دراز کشیده بودم. ساعت دو ظهر بود و بعد از یک روز پرکار و نهار کمی دراز کشیدن می‌چسبید. تلویزیون روشن بود و پدرم طبق معمول کانال […]

  •  تشویش سوت قطار

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       بوق ممتدو صدای حرف زدن به گوش می‌رسید، باران با شدت بر روی سقف شیروانی ساختمان می باریدوصدای موسیقی دل انگیز بهار را به گوش می‌رساند. رعدو برق مهیبی آسمان را با صدا و نور خود به حرکت وادار کرد. درآن لحظه دست‌هایش به سمت تارش رفت و آن را در آغوش کشید. انگشتانش […]

  • پیرمرد و نیسان

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      مردی سیاهپوش وارد شرکت شد. از همکارم تقاضا کرد که دوربین‌ها را چک کند.  همکار پاسخ دا د: فقط ۶ روز را می‌توانیم ببینیم. مردمستاصل متوجه شد که قادر نیست مشکل خودرا حل کند، راه آمده را برگشت.  خداحافظی کرد که برود همکار پرسید: چرا به دنبال دوربین هستی؟ خدا رحمت کند کسی از […]

  • تنهایی

    نویسنده: حسین شهریاری

    نمیدانم چطور است بعضی ها خیلی راحت، با همه دوست و صمیمی میشوند. امیر با اینکه خانواده ای بزرگ داشت، ولی انگار، هیچ کسی رو نداشت. احساس میکرد هیچ کسی روحش رو درک نمیکند . یا هیچ کسی حالش رو نمیفهمد . تنهایی قسمتی از وجودش شده بود.‌ تنهایی ناهار می خورد. تنهایی سفر می […]

  • داستان شماره ۷۹_کلمه ای که زندگی من را تغییر داد.

    نویسنده: منیره مردانی

    از حس درد مثل یک نوزاد دور خودم جمع شده بودم بدنم به شدت ضعیف شده بود.در جمع گرم خانواده ما هر کس نظری میداد سرماخورده است،کلافه است،از کار زیاد خسته شده است.هر کس چیزی میگفت،به اتاقم پناه بردم خودم را روی تختم پرت کردم و دوباره دور خودم جمع شدم این جمع شدن حسی […]

  • مادربزرگ روانشناس

    نویسنده: فریده فرد

    پری باز چی شکست . آخه دختر چرا حواست رو جمع نمی کنی .همه ی چینی ها را از دست انداختی . وای ببخشید مامان نمیدونم چی شد . میخواستم پارچ را بذارم پشت لیوانها ، دستم خورد لیوان پایه دار افتاد. نتونستم بگیرمش . مادربزرگ که معمولاً این طور وقت ها آرام تر از […]

  • وقتی پدر میتی کومان می شود

    نویسنده: فریده فرد

    مهسا بعد از گرفتن کارنامه اش به همراه پدر و مادرش راهی شمال شدند . اوخیلی خوشحال بود که با معدل عالی کلاس اول را پشت سر گذاشته و حالا تعطیلات تابستان بود و مسافرت کنار دریا . این دفعه برخلاف سال‌های قبل پدرش موفق نشده بود یکی از ویلاهای اداره را رزرو کند به […]

  • مادربزرگ

    نویسنده: حسین شهریاری

    مادربزرگ هرگز نمی خواست به احمدآباد برود، چرا که دل خوشی از آنجا نداشت‌. اصرارهای پدربزرگ بی فایده بود، آخه زن ما اینجا زمینی نداریم، جایی هم نداریم کجا بمانیم .مادربزرگ دلش گرفته بود از عمه اش چون ارثیه اش را بالا کشیده بود . هر چه اصرار کرد که برویم احمد آباد خونه داداش […]

  • داستان شماره ۷۸_ دختری که مردم را متقاعد می کرد بنویسند.

    نویسنده: منیره مردانی

    یک خواب همه زندگی من را تغییر داد.مدتها از این خواب میگذرد اما زندگی خیلی ها را با این خواب تغییر دادم.ماجرا از آنجا شروع شد که بعد از کلی کار روزانه هر چقدر تلاش کردم به فعالیت تا ۱۲ شب ادامه بدهم امکان پذیر نشد و سردرد مرا به رختخواب کشاند.با حالت تهوعی عجیب […]

  • زنجیر آشنا

    نویسنده: زهرا شجاعی

    پرده را کنار می‌زنم و آرام سرم را از آن رد می‌کنم. چه بلبشویی است. همه مشغول‌اند، آنقدر سرگرم که هیچ کدام متوجه سرک کشیدن من نمی‌شوند. کار عده‌ای تقسیم روزی است. پول‌ها را می‌بینم که به ترتیب به حساب آدم‌هایی که اسمشان در لیست است واریز می‌شود. عده‌ای دیگر تصادفات را می‌چینند. نشسته‌اند روبه‌روی […]

  • چشمهای آتشین

    نویسنده: فریده فرد

    مامان داره برف میاد ،همه جا پربرف شده .ناصر بیا بریم برف بازی . نرگس با شادی وسط حیاط می دوید و از این که دانه های برف موها و صورتش را خیس می کردلذت می برد . در عالم کودکی تلاش میکرد دانه های برف را روی هوا جمع کند . ناصر چرا نمی […]

  • زندگی بادوسودابه

    نویسنده: فریده فرد

    سودابه وارد مغازه شد.شال گردنی را که پشت ویترین دیده بود رابه فروشنده نشان داد. خوشحال بود،بالاخره بعد از ساعت‌ها چرخیدن در پاساژ،یک هدیه ی مناسب برای همسرش پیدا کرده بود. فروشنده شال را روی پیشخوان گذاشت،سودابه شال را به دست گرفت و چهره همسرش راکه این شال دورگردنش است را تصور کرد و با […]

  • جلسه ی میوه ها

    نویسنده: فریده فرد

    سلام آقای طالبی . این نمودارها را آقای دکتر برای درج در گزارش وزیر می خواستند . خانم محمدی لطفاً چند دقیقه منتظر باشید، دکتر مهمان دارند. برگه ها را ازروی میز مسئول دفتر معاون وزیر برداشتم و روی صندلی نشستم . دل نگران کارهای عقب افتاده ی خودم بودم ، ولی چاره ای نبود، […]

  • پسرک از مرگ نجات یافت

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

         خانواده مادو خواهر و یک برادر به همراه پدر و مادرهستیم که در یک محله قدیمی که تمام همسایه‌ها همدیگر را می‌شناسند، زندگی می‌کنیم. سکوت صبح با صدای وانت‌هایی که سبزیجات، آهن قراضه و لوازم بی مصرف می‌خرند یا می‌فروشند و مردانی که برای رفتن به سرکار در ساعات مختلف صبح با دعای […]

  • داستان شماره ۷۷_اولین باری که خانه شخصی خودم را ساختم”وبلاگ”

    نویسنده: منیره مردانی

    اولین باری که خانه شخصی خودم و ساختم(سایت)حوالی عصر بود که بعد یک روز کاری به خونه برگشتم.دو روز تمام همه جارو میگشتم تا راهی برای راه اندازی کسب و کارم پیدا کنم،مدتی بود تو اینستا مشغول کار بودم و محتوا متنی میذاشتم ولی هر روز بیشتر حالم و بد میکرد احساس میکردم دارم رو […]

  •  شاعر مسلک

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      یکی از همکاران سابق مدیر عامل با زحمت بسیار از پله‌ها بالا آمد.  همه همکاران به احترام ایشان از پشت میز بلند شدند. با تک تک افراد به گرمی احوالپرسی کرد.  بعد هم در پشت میز کنفرانس اتاق آقای مدیرعامل نشست. دوست مدیرعامل، پیرمردی خوش چهره و بشاش است به محض ورود با شعر […]

  • داستان شماره ۷۶_فقط یک روز تبدیل به جادوگر شدم

    نویسنده: منیره مردانی

    روزی آرزو داشتم به جادوگر تبدیل شوم هر روز می نشتم من یک جادوگرم و هر کاری بخواهم انجام خواهم داد آنقدر نوشتم تا معجزه اتفاق افتاد یک روز همان طور که خانه را جارو می کشیدم دسته جارو برقی تبدیل به یک دسته جارو چوبی شد و هنوز از این بهت بیرون نیامده بودم […]

  • داستان من، داستان تو، داستان ما

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      خواستگار مادر دستش را بر فرق شکافته دهمین فرزند فاطمه خانم که از خیانت او دیگر نگران نبود گرفت به مقصد چشمانش چتر کلاس زبان را باز کرد. رفیق شب را درسفینه عمه حوری همراه قاسم میمون در کافه ملاقات کردند. در کافه سفارش دادند آخر سیر از گرسنه خبر ندارد. روی قالی ابریشم […]

  • فلاسک نجات‌بخش

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

     قرارار شد، برای آوردن مهمات به پشت جبهه بروم. از دور صدای شلیک‌ خمپاره ، هر چند لحظه یک بار تکانی اساسی به هیکلم می‌داد.  وسایل پشت جبهه داخل ماشین قرار گرفت. در ماشین را باز کردم روی صندلی نشستم به صندلی شاگرد نگاه کردم یکی از همرزمان کنارم نشست. سبدزیرپایش را که فلاکس و […]

  •  هرکسی را بهر کاری ساختند

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

         تازه به خانه جدید اسباب‌کشی کردیم.  برای نصب وسایل، تلویزیون و تلفن دچار مشکل شده‌ایم. آنتن مرکزی و خط ورودی تلفن  سالم است ولی اتصال برقرار نمی‌شود. برادر و همسرم سخت تلاش می‌کنند. همسایه هم به جمع آن‌ها می‌پیوندد.  کانال یابی و تعویض سیم و کابل‌های داخلی  اثری نداشت.. بعد از تلاش‌های بی‌وقفه […]

  • عشق اول

    نویسنده: فریده فرد

    آقای کریمی همسایه‌مان داشت با پدرم صحبت می‌کرد . سابقه نداشت که این موقع شب سراغ پدرم بیاید. سال هاست که با هم همسایه هستیم و ارتباط بسیار صمیمی بین دو خانواده برقرار است . ما بچه ها تقریباً هر روز با هم هستیم و پدرو مادر هایمان هم همیشه از این ارتباط استقبال کرده‌اند […]

  • به مقصد چشمانش

    نویسنده: فهیمه شوشتری

    نمی‌دونم چی شد که عاشقش شدم؟ نمی‌دونم اصلا کی اتفاق افتاد؟ فقط به خودم آمدم دیدم دیگه بدون او نمی‌تونم ادامه بدم. دیدم نبودنش بزرگترین غم دنیاس و بودنش قشنگترین اتفاق روی زمین. با خندش می‌خندیدم و با ناراحتیش آشوب می‌شم. من دوسش داشتم و روی گفتنش رو نداشتم، نه به بقیه نه به خودش […]

  • اودیگر نگران نبود

    نویسنده: فریده فرد

    مامان باز هم گیر دادی ها . تو رو خدا دوباره شروع نکن .همه ی حرفات تکراری شده . ی کمی خودت رو به روز کن . نیلوفر در حین گفتن این جملات لباسهایش را پوشید و از خانه بیرون زد . ناهید در سکوت و بهت زده به حرفهای دخترش فکر می‌کرد . یعنی […]

  • خیانت

    نویسنده: فریده فرد

    تارا کنار تخت مادر روی صندلی نشسته بود . دست مادرش هنوز سرد بود . دکتر برای کنترل وضعیت بیمار وارد اتاق شد. ببخشید مادرم کی به هوش میاد .دستهاش خیلی سرده .دکتر در حال نوشتن مطالبی در پرونده بیمار جواب داد ، معده ی مادرت را شستشو دادیم ولی متاسفانه مقدار زیادی از دارو […]

  • خواستگار مادر

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      باغ دختردایی جمع شدیم. همه اقوام و دوستان از پیر و جوان در کنار هم مشغول بازی و لذت بردن از فضای سرسبز و فرح‌بخش باغ بودیم. بچه‌ها در کنار استخر بازی می‌کردند. بزرگ‌ترها بعضی مشغول تهیه ناهار و بعضی از مردها مشغول بازی‌های دو نفر، مثل شطرنج و تخته‌نرد و پسرهای جوان هم […]

  • فرق شکافته

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       ساعت کاری به پایان رسید. همه پرسنل یکی یکی دفتر را ترک کردند. برای بستن در مجموعه باید تا آخرین نفر بماند.  در آخرین لحظه برای شستن دست‌ها وارد سرویس بهداشتی شد. برای بیرون آمدن، پایش را روی سرامیک کف سالن گذاشت. قبل از قرار دادن پای دیگر روی زمین به جهت مخالف کشیده […]

  • دهمین فرزندفاطمه خانم

    نویسنده: فریده فرد

    فاطمه خانم همسایه مان بود . بعد از یک پسر و هشت دختر که به دنیا آورده بود همچنان به امید پسر دوم در حال فرزندآوری بود . در عالم کودکی با خود می‌گفتم ، چرا بچه ی فاطمه خانم به دنیا نمی‌آید . آخه همیشه شکمش بزرگ بود . الان هم دهمین فرزندش را […]

  •  چتر کلاس‌زبان

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       در تاکسی رو بستم. برای رسیدن به کلاس زبان قدم‌هایم را با سرعت برمی‌داشتم. باران تازه بند آمده بود زمین خیس بود. کف پوشهای لق خیابان مقداری از آب باران جمع شده زیر آن را روی شلوارم پرتاب کرد. ایستادم اوضاع خیلی وخیم نبود. به راهم ادامه دادم.  صدایی از پشت سر می‌آمد کمی […]

  • داستانی که هرگز نوشته نشد

    نویسنده: فریده فرد

    فرانک عادت به نوشتن داشت . نویسنده که نه بیشتر خاطراتش را می نوشت . هر چند وقت یکبار هم داستان کوتاهی به رشته تحریر در می آورد . ولی امروز تا قلم را روی کاغذ می گذاشت و می خواست چیزی بنویسد ، بغض امانش نمی داد . انگار با اشکهای شورش تلخی ایام […]

  • دیدار مادر

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       به دلایل نا گفته چند سالی است که از دیدار مادر محروم هستند. نه به این دلیل که او نخواست، عصبانیت مادر جریان را کشدار کرده بود. بالاخره جواز ورود به حریم خانه مادربا وساطت برادر صادر شد. به همراه اعضای خانواده راهی خطه سرسبز و زیبای شمال شدند. سالهاست که پایش رابه این […]

  • غرق در داستان های ، دوستان

    نویسنده: حسین شهریاری

    در آغاز خداوند بهشت و زمین را خلق کرد . و من سالیان درازی است که در کره زمین قدم میزنم و سفر به سرزمین رویایی نویسندگی نقطه عطف زندگی ام بوده است. و این راه نشانه رشد و تعالی من است، و زندگی ام سرشار از چالش ها و پیج و خم های زیادی […]

  • داستان شماره ۷۵_زندگی تکراری پر از ایده

    نویسنده: منیره مردانی

    زندگی تکراری پر از ایدهچند وقته از آدمها در مورد زندگی تکراری اونها میشنوم زندگی که هر روز فقط و فقط تکرار مکررات،اما آیا واقعا زندگی هر روزش تکرار یا این تصور اونهاست.چند روزی به زندگی همه این آدمها دقت میکنم زندگی شان پر از ایده است از صبح که از خواب بیدار میشن تا […]

  • عمه حوری و سفینه بی بازگشت

    نویسنده: فاطمه قشمی

      عمه حوری یک بند گریه می کرد و می گفت. پوری جان، عمه ، این سفینه که می گی کی قراره بره فضا؟من برم از دست این مرد خلاص بشم. مات نگاهش کردم. لپ تاپ را روشن کردم ببینم خبری از اسم نویسی برای سفر بی بازگشت به فضا هست یا نه. بوی گل […]

  • رفیق شب

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    زاوان همانطور که قدم برمیداشت شن های زیر پایش را به جلو پرتاب میکرد. یک نفر داد زد آهای اقا لطفا خاک بلند نکنید. زاوان نگاهی به مرد انداخت که چند متری با او فاصله داشت دستش را به نشانه ی اطاعت بالا اورد و دوباره جلو را نگاه کرد، پایش عادت کرده بود دوباره […]

  • نویسنده و پژوهش گلبانو احیایی ۷۳

    نویسنده: حسین شهریاری

    چندین روز بود دنبال موضوعی برای داستان نوشتن بودم با کتابها کلنجار میرفتم از این و آن میپرسیدم برای راهنمایی کردن و منبع مناسبی برای درک بهتر داستان نویسی، توی گروه استاله ئون فرهنگ هرمزگان خیلی از شعرا و نویسندگان و کسانی که دغدغه ای دارند برای رونق فرهنگ،حضور دارند. خیلی از مطالب توی این […]

  •  معصومه، معصومه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       هر آدمی با اسمی که داره زندگیش را می‌سازد و زندگی آن‌ها به همان معنا و مفهوم اسمشان شکل می‌گیرد. البته این باوری است که درست و غلطش را نمی‌دانم.  غلامرضا پدر معصومه در سن ۳۵ سالگی ازدواج کرد و بعد از چند سال خدا به آن‌ها دختری عطا کرد. نام او را معصومه […]

  • قاسم میمون

    نویسنده: فریده فرد

    قاسم برای چی با خودت شاهدونه آوردی .عجب آدمی هستی . حواست باشه مردم‌آزاری نکنی . جواد و قاسم تو شلوغی های مسجد چشم مشهدی عیوض را دور دیدند و پله‌های سمت گنبد مسجد را دو تا یکی می کردند تا قبل از شروع روضه به بالای گنبد برسند . امروز روضه خوانی ماهانه حاج […]

  • گنجشک خورشید گرفته

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       ساعت اداری شروع شد. مقدار زیادی کارهای انجام نشده بر سرش آوار شده بود. یکی یکی آن‌ها را پیش می‌برد. خیالات دست از سرش برنمی داشت. برای مدتی متوجه راهروی ورودی شد. مشتریان زیادی در رفت و آمد بودند. به کفش‌های آن‌ها نگاه می‌کرد. هر آدمی را می‌توان از روی کفشی که به پا […]

  • سیراز گرسنه خبرنداره

    نویسنده: فریده فرد

    پریا جان بیا این سیب را بخور تا بابا بیاد، بعد با هم شام میخوریم . مامان خوابم میاد . دیگه سیب نمیخوام ، شام چی داریم . گرسنمه . مریم دخترک را به آغوش کشید و بوسید . اصلاً بیا باهم کارتون نگاه کنیم . کدام سی دی رو بذارم . خوب این خوبه […]

  • داستان شماره ۷۴_اولین تجربه پادکست ساختن من

    نویسنده: منیره مردانی

    تو خونواده بزرگی که من توی اون به دنیا اومدم،یک خانواده ۱۲ نفره،من تنها بچه متفاوت این خونواده بودم،اینقدر متفاوت که من صاحب یک کتابخونه کوچولو بودم و همیشه یک کتاب رو میز و تو کیفم پیدا میشد،اما خونواده من به سختی شاید یک کتاب فراتر از کتاب های مدرسه خونده باشن،باز هم اینقدر متفاوت […]

  • داستان شماره ۷۳_ ماجرای آسیب در عصر جدید

    نویسنده: منیره مردانی

    بی صبرانه منتظر بودم تا شب برسه و برنامه عصر جدید رو نگاه کنم.ولی خیلی خوشحال بودم مطمئننا بخاطر عصر جدید نبود.مامان با تعجب گفت:امروز خیلی سرحالی چه خبره؟گفتم:اخه مامان جون شب ساعت ۹ با شاهین کلانتری کلاس دارم این کلاس همیشه به من هیجان داره.دیگه تو خونه همه میدونن ارادت من و به استاد […]

  • قالی ابریشم

    نویسنده: ندا مؤیدی

    هنوز اولین روزی که متولد شدم را به یاد می آورم. روزهای زیادی گذشت تا سرانجام بانو کار بافت مرا به پایان رساند. در آن روزها که هنوز کارخلقتم کامل نشده بود خیلی بیتاب بودم. دلم می خواست زودتر تبدیل به یک قالی دست باف ابریشم زیبا شوم. بانو چه قدر زحمت می کشید و […]

  • قصاص بخاطرزن بودن

    نویسنده: فریده فرد

    آقای قاضی من شوهرم را موقع خیانت کشتم . مگر خیانت به همسر جرم محسوب نمیشه . اشکهای میترا امانش ندادند ، بغضش ترکید ، صدایش می لرزید ، ولی با تمام قوایی که داشت از خودش ، جوانی و زندگی بر باد رفته اش ، حقش و شرافتش دفاع می کرد . قاضی از […]

  • دزد کندو

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       در باغ با صدای قیژی که نشان از کمبود روغن داشت باز شد.  مقداری از شن‌های روی زمین را به سمت کناره هل داد. صدای شن‌ها زیر لاستیک اتومبیل شبیه بارش باران به گوش می‌رسید. کلاه و دستکش‌های بلند رابا لباس مخصوص زنبورداری بر تن کرد.  به سمت محل کندوهای عسل حرکت کرد. به […]

  • گاهی باید گذاشت و گذشت

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       بعداز سال‌های طولانی زندگی مشترک، دیگر توان ادامه نداشت. روزهای زیادی را با سختی‌ها، بد اخلاقی‌ها وگاهی خوشی هاکنارهم گذرانده بودند، ولی حالا در این نقطه و در این موقعیت دیگر تاب ادامه نداشت. هر وقت مسئله و مشکلی سد راه خوشبختی آن‌ها می‌شد، همیشه دیوارش را کوتاه می‌کرد و با سکوتش، سد خشم […]

  • نم انباری

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      صبح با صدای پرنده‌ها که به شیشه می‌کوبیدند، بیدار شدم. به دنبال دانه ای بودند که فراموش کردم برایشان بریزم. به آشپزخانه رفتم مقداری از برنج شب گذشته را پشت پنجره ریختم. بلافاصله پنجره را بستم آخر از پرنده‌ها و حیوانات ترس بیمارگونه دارم. به اتاق برگشتم، تخت را مرتب کردم هفته دیگر باید […]

  • سه نقطه بی ربط!

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

      سال ها بود که  از این سه نقطه توی همه نوشته هام استفاده می کردم… قرار شد در مراسم چهلم پدرم سخنرانی کنم!  تا آن زمان پشت میکروفن نرفته بودم،خیلی اهل درس خوندن نبودم،  برا ی همین همیشه تا معلم اسمم را صدا می کرد وحشت می کردم و می گفتم بلد نیستم نمی […]

  • داستان شماره ۷۲_ماجرای دیدار با دکتر و آغاز یک عشق

    نویسنده: منیره مردانی

    مامان شدیدا حالش بد بود فکر کنم سرما خورده بود گفتم بلند شد مامان جان اینطوری نمیشه یک دکتر بریمخوب میشم دختر جان یک قرص میخورم خوب میشم.گفتم نمیشه بلند شو.حال راه رفتن نداشت حتی یادم رفت کلید خونه رو بردارم چادر سرم کردم و راه افتادیم حدود نیم ساعتی منتظر بودیم تا آقای دکتر […]

  • داستان شماره ۷۱_شفا گرفته امام رضا

    نویسنده: منیره مردانی

    شب قدر سال پیش بود که مثل هر سال به همراه خاله تصمیم گرفتیم این شب و حرم امام رضا باشیم.مثل یک نذر شده بود واسه ما هر سال وسایل برمیداشتیم و میرفتیم تا خود صبح توی حرم.ساعت حدود ۶ عصر بود حرم به قدری شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود،یک جایی برای نشستن […]

  • سیلی سوم

    نویسنده: زهرا شجاعی

    سیلی سوم با سروصدای باد از خواب بیدار شدم. انگار اپرا می‌خواند. نگاهی به ساعت گوشی انداختم، ده دقیقه‌ای از ساعتی که باید بیدار می‌شدم گذشته بود، دوباره در خواب و بیداری ساکتش کرده بودم. بلند شدم، یک دوش پنج دقیقه‌ای گرفتم و صبحانه خورده نخورده راه افتادم. داشتم ماشین را از پارکینگ بیرون می‌زدم […]

  • یخچال جهیزیه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       تعمیرکار برای برطرف کردن عیب ماشین لباسشویی به خانه وارد شد. بعد از سلام و احوالپرسی سریعاً به سراغ ماشین رفت وآنرا از جای خود بیرون کشید. درکسری از ثانیه پشت آن را باز کرد.  شروع به بررسی کرد بعد از مدت کوتاهی گفت که عیب آن مربوط به خرطومی تخلیه آب است. برایش […]

  •  سرسره آبی

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       به منطقه آب بر علیا در استان زنجان رفتیم. نام آن محل شیرین‌سو بود. کنار رودخانه اتراق کردیم. برای بردن وسایل باید از عرض رودخانه رد می‌شدیم .همه شلوارها را بالا زدند. وسایل را از عرض رودخانه رد کردیم. مقداری از چوب‌هایی که سیل گذشته در حاشیه رودخانه آورده بود، روی چند سنگ قرار […]

  • ظاهرساز بی‌عمل

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       روزی مردی به مغازه وارد شد. با صاحب مغازه گرم صحبت شد. معلوم شد که قبلاً با هم دوستی دیرینه داشته‌اند.  صحبت‌هایشان حول محور جامعه، اتفاقات، اقتصاد وگرانی و … دورمی زد.  اکثر جملات مرد وارد شده به مغازه، از عدالت، خوش حسابی و بی عدالتی بقیه اعضای جامعه در حق او ودیگر همنوعان […]

  • اولین دیداراعضاگروه صدداستان

    نویسنده: فریده فرد

    بعد از ۶ ماه بالاخره با تولید واکسن کرونا و برطرف شدن خطر شیوع بیماری همه ی فعالیت های اجتماعی از جمله کلاس نویسندگی به روال عادی گذشته برگشته است . از هفته قبل که توی گروه استاد اعلام کردند کلاسهای حضوری تشکیل خواهد شد خیلی هیجان زده و کمی مضطرب بودم . مضطرب که […]

  • نامه ای از روی کره ماه به کره زمین

    نویسنده: حسین شهریاری

    سلام زمین جان حالت خوبه ؟این نامه از طرف مثلا خلیفه الله به تو نوشته میشود همان جانشین خدا روی زمین البته ببخشید نعوذبالله فکر کنم خدا هم از گذاشتن این اسم دیگه پشیمان شده است. خودت بهتر میدونی منظورم چیه و از همه چی بیشتر خبر داری و از گوشه، گوشه خودت باخبر هستی. […]

  • داستان شماره ۷۰_سورپرایز مدرسه نویسندگی

    نویسنده: منیره مردانی

    اولین باری که برای حرکت صد داستان ثبت نام کردم نمی دونستم اصلا می تونم داستانی بگم یا نه از کودکی تا الان همیشه فیلم و کتابهایی که دیده بودم رو به داستان تبدیل میکردم و به بقیه تعریف می کردم عاشق حرف زدن و داستان تعریف کردن بودم.اما تا به حال واقعا جایی نبود […]

  • داستان شماره ۶۹_ماجرای سگ و ساندویچ

    نویسنده: منیره مردانی

    ساعت نزدیک به ۴ بعداظهر بود بساط کتابم و برداشتم رفتم سمت میدان انقلاب پهن کردم این روزها بازار به علت بیماری کساد شده اما شکرگزارم.کتابهارو طبق دسته بندی خودشون چیدم خانمی نزدیک شد و گفت:کتابی داری در مورد اینکه چطور یک مرد پول جیبش و در اختیار زنش بزاره.با تعجب نگاه کردم گفتم هست […]

  • داستان شماره ۶۸_از سکوت خودم میترسم.

    نویسنده: منیره مردانی

    از سکوت شما آدمها بیزارم.هیچ کاری حتی برای خودتان نمی کنید.من،هر روز نوشته ای تازه از خودم به جا میزارم. شروع امروز خیلی ترسناک بود،بعد از بیدار شدن کتابی رو برای خوندن انتخاب کردم،اینقدر نوشته های کتاب تلخ بود که گذاشتمش کنار و از ترس دوباره خوابم برد. توی خواب وارد شهری شدم که زندگی […]

  • داستان شماره ۶۷_سورپرایز روز دختر

    نویسنده: منیره مردانی

    تازه خواب عمیقی چشمام و گرفته بود،که موبایلم زنگ خورد حوصله جوابدادن نداشتم ولی انگار یک احساسی میگفت جواب بده.موبایل و برداشتم،شماره پدرم بود.دلم گرفت،حتی خجالت میکشیدم جواب بدم،مدتها بود میخواستم زنگ بزنم و حالش و بپرسم ولی اینقدر گرفتار بودم که وقت نمیشد،گاهی که یادم میومد چرا زنگ نزدم حالش و بپرسم عصبی میشدم […]

  • آواره

    نویسنده: حسین شهریاری

    یکی از روزهای تابستان، علی قصد ثبت نام تک پسرش در یکی از دبستان های شهر را داشت. اما به دلیل بیماری مزمنی که داشت، هیچ مدرسه ای مسولیت ثبت نام پسرش را به عهده نمیگرفت. از این مدرسه به آن مدرسه میرفت و احساس آوارگی میکرد. از بس رفت و امد کرده بود کلافه […]

  • دو روز ونصفی

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    دو روز ونصف روز ننه خدا، دیگه منو ببر پیش خودت- مگه نه که مرگ حقه ؟بیشتر از این خار وخفیفم نکن پیش پسرام واهل وعیالشون .تازه داشتم نفس راحتی می کشیدم یادته خو من برات نگم خودت که دانای مطلقی ،بعد چند سال شکایت وشکایت کشی سر اینکه شش ماه اول سال رو هیچکدوم […]

  • داستان شماره ۶۶_نمیتونی حرف بزنی،بنویس

    نویسنده: منیره مردانی

    زل زده بودم به صفحه تلویزیون و مدام با خودم تکرار می کردم”نمیتونی حرف بزنی،بنویس”“نمیتونی حرف بزنی،بنویس” فیلم گتسبی بزرگ،فیلم غم انگیزی نبود برای من ولی همین یک لحظه از فیلم باعث شد اشکهام سرازیر بشه،یکی نبود بگه آخه این جمله گریه داشت.در کل فیلم این صحنه تنها صحنه تاثی گذار برای من بود.مرد پیر […]

  • جشن تولد

    نویسنده: فریده فرد

    پیرزن کنار خیابان منتظر تاکسی بود .کیسه‌های خریدش را روی زمین گذاشته و به پاهایش چسبانده بود عرق کرده و رنگ پریده بود از دور یک تاکسی خالی را دید دستش را به نشانه ایستادن تاکسی تکان داد راننده پسر جوانی بود با دیدن پیرزن نگهداشت و گفت مادرجان کجا می‌روید . پیرزن گفت پیرشی […]

  • گلهای بهار نارنج فرش

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       همه جا را به دنبال سرنخ برای رمزگشایی حادثه کشتند. داخل تمام کمدها و کابینت‌ها اتاق‌ها زیر تخت ،مبل و کاناپه‌هایی که در سرتاسر ویلا به طور نامرتب، پخش و پلا شده بودند. تمام حباب‌های لوسترها داخل تمام لوله‌های آبی که بلااستفاده بودند پشت رادیاتورها خلاصه هر جایی که فکرش را بکنید زیرو رو […]