تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حرکت صد داستان

دربارۀ حرکت صد داستان بیشتر بدانید: نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • حسین شهریاری / (107)
  • منیره مردانی / (106)
  • لیلا فرزادمهر / (100)
  • فریده فرد / (67)
  • بانو / (48)
  • محمدصالح محمودآبادی / (46)
  • الهام عبدی / (46)
  • فرناز / (36)
  • پریسا مشکین پوش / (35)
  • زهرا شجاعی / (32)
  • من همه اویم

    نویسنده: فهیمه شوشتری

    قرارمون ساعت ۵ عصر بود، پارک نزدیک خونه ما. پنجشنبه بود و من زودتر کارم تموم می‌شد و می‌تونستم برم خونه و لباس عوض کنم بعد برم سر قرار و از این بابت خیلی خوشحال بودم. قرار رو شب قبل ست کرده بودیم و از صبح که بیدار شدم رو پا بند نبودم از شوق […]

  • رختخواب

    نویسنده: حسین شهریاری

    چرا هيچ خلوت عاشقانه‌ای خلوت نيست. ازدحام جمعيت است در تختخوابی دو نفره؟ چرا هر كسی چند نفر است، چهره‌هايی تماما گوناگون؟ چرا عاشق كسی می‌شويم اما با كسی ديگر به بستر می‌رويم؟ #رضا_قاسمی‏سه ساعت بعد از نیمه شب، نسرین بیدار بود، و غرق در فضای مجازی از این پهلو به آن پهلو می‌شد. نسرین […]

  • داستان شماره ۸۶_بیشتر روزهای نوشتنم را بخاطر او از دست دادم.

    نویسنده: منیره مردانی

    با عصبانیت زیاد کلمات را رگباری به سمتش پرتاب می کردم،در یک لحظه چنان سیلی محکمی به صورتم زد که برق از چشمانم پرید.به سمتم حمله ور شد و گفت: تو با خودت چه فکر کردی احمق،دیوانه،فکر کردی می توانی کتابت را تمام کنی تو حتی جرات نداری کمی بیشتر بنشینی و بنویسی،اصلا تو که […]

  • تعصب بی جا

    نویسنده: حسین شهریاری

    تعصّب در حقیقت تنها نیرویِي است که می‌توان در افرادِ ضعیف و مردّد ایجاد کرد، زیرا تعصّب تمام نظامِ حسّی و فکریِ انسان را هیپنوتیزم می‌کند، به نحوی که فقط از دیدگاه و احساسِ واحدی اشباع می‌شود.#نيچهسالها بود که اسماعیل عاشق فاطمه شده بود،فاطمه بود که دختری قدی متوسط داشت، خنده رو و شوخ طبع […]

  • داستان شماره ۸۵_جزئی از یک اقیانوس

    نویسنده: منیره مردانی

    با لبخندی تلفن را قطع کردم و با اصرار زیاد دوستانم که موفق شدند مرا متقاعد کنند برای بیرون آمدن از قرنطینه شیرینم.سالها بود چنین تنهایی اجباری را می طلبیدم که هیچ توجیه و بهانه ای برای تلف کردن وقت هایم در آن نباشد،و چه اتفاقات درخشانی که در این تنهایی ها افتاد،و چه کارهای […]

  • عبادت و عشق کودکانه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      ماه رمضان در منزل عمه شور و حال خاصی داشت.  بچه‌ها مجبور بودند روزه بگیرد عمه و همسرش هم روزه می‌گرفتند.  به‌وقت سحر همه بیدار می‌شدندو سفره رنگینی پهن می‌شد. بعدازآن ،با هم نماز می‌خواندند. بچه‌هایی که مدرسه می‌رفتند خودشان باید بیدار می‌شدند. عمه و شوهرش هم تا ظهر استراحت می‌کردند. به‌وقت نماز ظهر […]

  •  خسته‌تر از خسته

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       روز کاری روبه پایان است. روزه‌داری توانش را کم کرده است. گوشی همراه به شارژر متصل است. به صندلی تکیه داد، دست‌هایش را روی میز گذاشت کف دست را زیر چانه برد و به سخنان بقیه گوش داد. گاهی با صدای “اوم” تأیید و تکذیب می‌کرد.  صدای موبایل به گوش می‌رسید به اطراف نگاه […]

  •  صدایی که دورقمی شد

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      به حضور سرکار خانم حدیث یزدانی رسیدم که رتبه ۸۵ کنکور سراسر سال ۹۶ را آوردند از ایشان خواستم خودشان را معرفی کنند.  “حدیث یزدانی هستم. رتبه ۸۵ سال ۹۶ دانشگاه سراسری را آوردم و حالا در رشته روانشناسی مشغول تحصیل هستم. با نقص مادرزادی، نابینا به دنیا آمدم. پدرم معلم هستند و مادرم […]

  • به همین سادگی

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    بابا زن بلند شوخودتوجمع کن .حتی تقریبا به بهانه تعطیلی زودرس بخاطر کرونا و ایام عید، دست از کارهای نیمه تمام خونه تکونی نکشیدم. شیرینی و آجیلم را بهمن ماه در دهه فجر خریدم تا عیدی شوهرم را پرداختند. گلدان های زیبا آپارتمانی را از باغ رضوان خریدم تا بعد از عید که کاملا جان […]

  • عادی باش

    نویسنده: حسین شهریاری

    وقتی از عشق و از کتاب و رابطه حرف میزد ، حرفهای زیادی برای گفتن داشت. سمیه جمله ای از کتاب سه شنبه ها با موری به امیر گفت : مهمترین چیزی که توی زندگی باید بدانی این است که چطور به دیگران عشق بورزی، و چطور محبت آنها را پذیرا باشی .امیر به آرامی […]

  • چیکن بریانی

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    ظرف نگو بلا بگو، خوشگل خوشگلا بگو! شوخی کردم بلایی در کار نیست، فقط یک ظرف (پات) است که داخلش پر از غذاست. پات ظرف جالبی‌ست، همان کاسه خودمان است که ما معمولا داخلش آبگوشت می‌ریزیم و هندی‌ها با برنج مخلوط، پرش می‌کنند، فرق دیگرش این است که در هند، پات حتما سفالیست وگرنه اصلا […]

  • داستان شماره ۸۴_دلار ۲۲ هزار تومانی

    نویسنده: منیره مردانی

    بعد از چند ساعتی کار روزانه با ذهنی باز و آرام برای استراحت خودم را روی تخت جلوی تراس رها کردم.از خنکای نسیم و بوی فکر آزاد لذت میبردم،این چند ساعت کارهای فشرده روزانه پاداش بعد آن آزادی فکری است.اما لذت این آزادی فکری نیم ساعتی پایدار نبود.یکی از دوستان ویدئویی را فرستاد که دردناک […]

  • سایمون در کلاس نقاشی

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       یادم نیست که از چه زمانی دخترم قلم‌به‌دست گرفت و کشیدن خطوط را تجربه کرد.  وقتی ۴ ساله شد، آنچه در تصورش بود را روی کاغذ می‌کشید. برای هر نقاشی داستانی می‌بافت. برای ثبت‌نام به کلاس نقاشی استاد کرمانی مراجعه کردم. استاد به‌محض دیدن دخترم گفت که خیلی کوچک است، فکر نکنم در کلاس […]

  • خوش‌شانس شمسی خانم

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      سال‌های دور از مادر می‌شنیدم که اگر شانس داشتم اسمم شمسی خانم بود. هر بار با شنیدن این اسم می‌گفتم نه من دوست ندارم این اسم برام غریبه است.  دلیل گفته مادر برایم در ابهام بود.  به خانه رسیدم دختردایی مادر میهمان‌خانه ما بود برای تعویض لباس به اتاقم پناهنده شدم. حرف‌های روزمره خانم‌ها […]

  • موتور تک‌چرخ

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      به بیرون نگاه می‌کرد؛ پراید سفید، سمند تاکسی، سمند سفید، پراید مشکی، پژو پارس، آردی سبز یشمی، پراید سبز، اچ سی کراس دودی، پراید قرمزو… با سرعت از هم برای رسیدن به مقصد سبقت می‌گرفتند. نیسان آبی هم بدون توجه به‌حق تقدم خود را به لاین وسط می‌رساند و راه را ادامه می‌دهد. مسافری […]

  • گره کور قلاب

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      گاهی برای یاددادن ویاد گرفتن زمان اندکی لازم داریم ولی این زمان را از هم دریغ می‌کنیم.    باسن کم یادگرفتن قلاب‌بافی برایش شور و شوق زیادی داشت. هرچه سعی می‌کرد اولین حلقه برایش سخت بود. ساعت‌ها قلاب را از جهات مختلف داخل حلقه اصلی می‌برد ولی با کشیدن نخ انتهایی تمام زحماتش بر […]

  • دقه های مادرم

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    دقه های مادرم نمیدونم برای توهم پیش آمده که بعد از نیم قرن بودن در کنار عزیزترین کس زندگیت یعنی مادرت چیزی را که تو صورتش بوده رو تا حالا ندیده باشی یا اگر هم دیده با شی یادت رفته باشه؟ برای من پیش اومد ، همین الان. با دیدن عکس سه در چهارسیاه و […]

  • بی تای بی تاب

    نویسنده: فریده فرد

    بی تا طی دو سال اخیر که درگیر سرطان بود مدام می‌گفت من شفا میگیرم ، میدونم که خوب میشم . ولی روز به روز بیماری اش خطرناک تر و وضعیت جسمی اش بدتر می شد . روزهای آخر بارها و بارها گفته بود ، من نیمه ی شعبان شفا میگیرم .میدونم که میگم . […]

  • چو عضوی به درد آورد روزگار

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       سعدی شیرین‌سخن وقتی این سخنان گوهربار را از دل بر کاغذ می‌نوشت به ما درس می‌داد که بیاید به‌وقت مشکل کنار هم باشیم، برای هم دلسوزی کنیم، اگر هم دلسوزی نمی‌کنیم، نمک بر زخم یکدیگر نپاشیم.  چند سال پیش بعد از درمان بیماری مهلک عوارض جانبی داروها یکی یکی به سراغش آمدند.  هرروز مشکلی […]

  • زورآزمایی با کوفته

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       خانواده‌های تبریزی کوفته را به‌عنوان سرگل تمام غذاها می‌دانند. هرکسی که کوفته را بزرگ‌تر درست کند، لوح آشپز حرفه‌ای را به نام خود مهر کرده است. یک سال بود که عروس تبریزی‌ها شده بود. تمام رسم و رسومات آن‌ها را یکی‌یکی آموخته و تعریف کوفته‌هایشان را زیاد شنیده بود. ناگفته پیداست که مادر شوهرش […]

  • داستان شماره ۸۳_اپیزود آنگلا مرکل

    نویسنده: منیره مردانی

    تمام تلاشش را می کرد که جلب توجه نکند،همیشه ساده بودن اولویت اولش بود،هیچ کس و هیچ کجا او را غیر از یک دست کت و شلوار که مدام رنگ هایشان عوض می شد و موهای کوتاه ساده ندید.آنگلا مرکل در سال ۱۹۵۴ به عنوان اولین فرزند خانواده در شهر هامبورگ به دنیا آمد.دختری کاملا […]

  • دروغ نگو، من متوجه میشم

    نویسنده: الهام عبدی

    ساحل هم اتاقی خوابگاهیم بود و بی نهایت با هم صمیمی بودیم. اون شب اومد کنارم نشست و در مورد قضیه ی خواستگاریش برام گفت. از همون روز اول که خواستگار اومده بود من در جریان ریز و درشت ماجرا بودم تا اون روزی که بهم خورد. ساحل مثل من نبود که عاشق درس و […]

  • چمدانم را برداشتم

    نویسنده: الهام عبدی

    به آخر خط رسیده بودم. باید کاری میکردم که آرام شوم، بعد از آن همه سال کشمکش باید رها میشدم، بارها به فکر خودکشی افتادم و به اینکه چگونه از شر این زندگی خلاص شوم فکر میکردم. اما هر بار به سوالی میرسیدم که مانع کار میشد. دقیقا با مرگ از چه چیزی خلاص میشدم؟ […]

  • جاده ای برای رفع دلتنگی

    نویسنده: الهام عبدی

    مهسا برای من تمام زندگیم معنا میشد، بعد از سالها انتظار که درسم تمام شد به روستایمان برگشتم، سالهای سختی بود و هر روز نگرانی این را داشتم مبادا به روستا برگردم و مهسا را در لباس عروسی ببینم و او را از دست داده باشم. روز اول وقتی میخواستم از روستا بروم و به […]

  • دختری به نام صبر

    نویسنده: الهام عبدی

    سیزده سال پیش اولین روز دانشگاه باهاش آشنا شدم، یک دختر خوش برخورد و خوش خنده که همه چی به نظرش خوب بود، دوستیمون از همون روز اول شروع شد. طی تمام اون چهار سال من ندیدم که خم به ابرو بیاره و یا از چیزی ابراز ناراحتی کنه. یکسری حرفها بود که با هم […]

  • چشم انتظار

    نویسنده: الهام عبدی

    ما رابطه ی خوبی با هم داشتیم، و شاید من اینطور فکر میکردم که سامان عاشق منه، ولی اون به خوبی میدونست که عاشقشم و بدون اون زندگیم پر از غم و اندوه میشه.طی تمام اون سالها که با هم بودیم یه چیزی ته دلم همیشه منو امیدوار نگه میداشت و تمام اون روزها با […]

  • کرونا نیست!

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    این کرونا ذلیل شده دیدی چطوری اومد وسط زندگی مون. مونس خانم جون داری چی با خودت میگی؟ هیچی خانم یعقوبی  دیگه حسابی کلافه شدم، هی هر روز وایتکس بزن ، الکل بزن، سطوح را تمیز کن، سینک و تمیز کن، دستتو بشور، دونه دونه خوراکی ها را بشور… مونس خانم آبدارچی شرکته از وقتی […]

  • سمعک استراق سمع

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    سالها پیش به خانه‌ی جدید که رفتیم یک فرق اساسی با خانه‌های دیگری که در آنها زندگی کرده بودیم، نظرم را جلب کرد. آن هم این بود که دیوار این خانه نازک بود؛ در خیالم آنقدر نازک بود که میشد دست انداخت و کاغذ دیواری را پاره کرد، وارد خانه‌ی همسایه شد و او را […]

  • قراردادی از غیب

    نویسنده: هدی قلی پور

    نتتچند روزی به زمان اجاره ماهانه آپارتمان نقلیش،‌باقی بود. همیشه از نیمه ماه دلشوره پرداخت اجاره خانه به جانش می افتاد. این بار ترسش بیشتر بود. ته مانده درآمد پروژه اسفند‌‌‌ماه خرج خانه و اجاره آن چند ماه وخرجهای غیر مترقبه شده بود. عادت نداشت کسی را درجریان مشکلاتش بگذارد. آخرین بار که دوسال پیش،برای […]

  • خاله آمنه

    نویسنده: هدی قلی پور

    باران شدید وهوا سرد بود. آسمان قصد خوابیدن نداشت. رعدو‌برق خانه کاهگلی را به لرزه می آورد. تنها بود و همه جا تاریک. درآن ده یخ زده بالای کوه که زمستانها تقریبا خالی از سکنه می شد آمنه حالا،نقش نگهبان داشت.اگر صدای باران ورعد نبود،دیگر هیچ صدایی جز زوزه سگهایی که از هیبت به گرگ […]

  •  تم بنفش صورتی با صدای شیشه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       تولد کمند در خانه مادر برگزار شد. همه مهمان‌ها برای شام دعوت بودند. دایی‌ها و خاله هاهم آمدند. به خواست کمند ۳ ساله همه‌چیز با تم بنفش و صورتی انتخاب‌شده بود. حتی لباس میهمان‌ها.  نزدیک سرو شام دایی برای قدم زدن از خانه بیرون رفت گوشی را همراه نبرد. با طولانی شدن زمان غیبتش […]

  • غافلگیری درمان

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      برای ادامه روند درمان باید به مرکز شیمی‌درمانی در خیابان انقلاب مراجعه می‌کردم. شب گذشته خبر دادند فردا مراسم تشیع جنازه یکی از اقوام نزدیک است. از قبل با دکتر معروفی وقت ملاقات داشتم. با خودم فکر کردم ” صبح زود می‌روم و تا قبل از ظهر برمی‌گردم.” با تاکسی خودم را به مرکز […]

  • داستان شماره ۸۲_ پاسخ به یک پرسش

    نویسنده: منیره مردانی

    ساعت ۷ صبحاگر مثل گذشته بود توانایی بلند شدن نداشتم دست دست میکردم برای بلند شدن،اما مدتی است که خودم را به زور از رختخواب جا می کردم.تو این روزهای قرنطینه اگر نتوانی روزهای متفاوت را برای خودت بسازی از کسالت و یکنواختی به سمت خودکشی خواهی رفت‌.رفتم یک چای و صبحانه دلبرانه زدم و […]

  •  ذائقه پشه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       سروصدای بقیه اهل خانه را شنید. در گوشه‌ای پنهان شد. در ظرف‌ها را یکی‌یکی بستند و داخل سبد گذاشتند بعد به صندوق ماشین منتقل کردند. به خود کش‌وقوسی داد تا خستگی خواب شب را بدر کند. به اطراف نگاه کرد میوه‌های مختلف در اطرافش پر بود. به سراغ هرکدام رفت و گاز جانانه‌ای گرفت. […]

  • رفیق نایاب

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       پیرمردی ژنده‌پوش که پیر نبود سر چهارراه بی‌هدف ایستاده بود. پیراهن قهوه‌ای براق و زیبایی که قبلاً مد روز بود، در آرنج‌ها نخ‌نما شده بود. یقه پیراهن، دهن‌کجی می‌کرد، شلوار مشکی که بافت زیبای داشت، آفتاب رنگ آن را به قهوه‌ای تیره متمایل کرده بود. کمربند چرم چین‌های لبه کمر را در پشت خود […]

  • کندفیل

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      با پرتاب چند قطره آب، برای بیداری و شروع صبحی شاد، ماجرا آغاز شد. فردا صبح لیوان آب بر سر زیور آوار شد. روزهای بعد قالب کوچک یخ، تعویض خمیردندان با خمیرریش، آغشته کردن دستمال‌کاغذی با فلفل، ریختن زباله داخل کیف، گذاشتن کرم ابریشم در ظرف سالاد، سوسک داخل کفش، انداختن عنکبوت لاستیکی روی […]

  • دختر صورت پوشیده

    نویسنده: حسین شهریاری

    بعد از خدمت سربازی با پولی که پدرم برایم کنار گذاشته بود، برای پیدا کردن کار شهرستان رفتم. اتاقی اجاره کردم، روزهای اول کارم شده بود خوابیدن، و در خیالم سیگار کشیدن. و منتظر بودم، منتظر چی، خودم هم نمیدانستم. حوصله کار پیدا کردن نداشتم. ولی باید دنبال کار میگشتم ، چون بابد به پدرم […]

  • دختر همسایه

    نویسنده: حسین شهریاری

    در همسایگی امیر، دختری بود که هرزگاهی او را می‌دید، امیر فکر او را با کارها و رفتارهای عاشقانه اش به خود مشغول کرده بود. عاشق هم شده بودند‌. امیر گاهی دیر به دیر زنگ یا پیام میداد به دختر، دختری که با میم مالکیت صدایش میکرد و احساسش را قربانی عشق او کرده بود. […]

  • خدا با ماست

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       داستان از این قرار است که روزی روزگاری در یک شهر بی‌نام پادشاهی زندگی می‌کرد که به جان و مال و ناموس مردم سرزمینش همیشه بدیده مالکیت نگاه می‌کرد.  هر جا زمین حاصل خیز و یا باغی سرسبز، معدنی پرکان و یا زنان زیبایی را می‌دید چشم طمعش آن را می‌خواست و باید برایش […]

  • گوشواره عروس

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      ست گوشواره بدلی که تازه خریده بودم همرنگ بالباس مجلسی‌ام بود.  آن را به همراه دستبند که با آن ست بود آویختم. همراه پسر و همسر راهی عروسی یکی از اقوام شوهرشدیم. وقتی‌که رسیدیم خانواده شوهر روی یکی از میزهای نزدیک جایگاه نشسته بودند. کنار آن‌ها جاگیر شدم. پسرم که به خواب عمیقی فرورفته […]

  • توی صف بایستید

    نویسنده: زهرا شجاعی

    پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. غلغله است. مازیار پسرِ خاله زهرا را می‌بینم با همان چشم‌های گود رفته و دماغ آویزان و کمر قوز کرده. درست با همان لباسی که دیروز اتفاقی در پارک سر خیابانشان دیده بودمش، آن هم وقتی با یک دستش پول را می‌داد و با […]

  •  لامپ را خاموش‌کن

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       همه فرزندان خانواده پرجمعیتشان در خانه پدرومادر جمع بودند.  حالا هرکدام ازدواج‌کرده و صاحب فرزند شده‌اند. فرزندان در کنار هم دور کرسی نشستند.  جوانان در گوشه‌ای از سالن دورهم جمع هستند. فرزندان خاطره‌های روزهای کودکی را یکی‌یکی نقل می‌کردند. خواهر کوچک‌تر گفت “یادتان هست برای رفتن به دستشویی در آن‌سوی حیاط چقدر آزارم می‌دادید. […]

  •  مناظره با بهلول

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      تازه به خانه رسیدم بعد از خارج کردن لباس‌ها و قرار دادن آن‌ها داخل نایلون پلاستیکی دمپایی روفرشی را بپا کردم به حمام پناه بردم تاکمی از خستگی‌ام کم کند. روی کاناپه نشستم روی پاها را روی میز وسط قراردادم.  سرم سنگین را پشتی مبل تکیه دادم. صدای همه دوستانم را شنیدم چشمم را […]

  • ساعت هشت صبح

    نویسنده: فریده فرد

    همیشه خواب صبح را دوست داشتم ولی با اخلاقی که مامان داشت هیچ وقت نمی توانستم روزهای تعطیل آنقدری که دوست داشتم بخوابم . بیشترین زمانی که حتی روزهای تعطیلی مجاز بودم بخوابم ساعت ۸ بود . پریا پاشو دیگه ظهر شد. آفتاب تا وسط حیاط اومده .چقدر میخوابی . همون لحظه پتو را سر […]

  • بله ی عروس خانم

    نویسنده: فریده فرد

    ریحانه جان ،خاله قربونت بشه، مثل ماه شدی. مهتاب خانم مدام قربان صدقه ی خواهرزاده‌اش می‌رفت و برایش اسپند دود می کرد . مهناز جان بیا ببین دخترت مثل جواهر میدرخشه .ماشالله . بیا دیگه زود باش. از آرایشگاه آمدن. مهناز خانم از در ورودی حیاط تا داخل سالن روی سر دخترش اسکناس می‌ریخت . […]

  •  تاریخ تولد

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      هرسال در تاریخ شناسنامه، تولدم را جشن می‌گرفتیم. از حرف‌های پدر مادر می‌دانستم که برای این‌که بتوانم یک سال زودتر به مدرسه بروم تاریخ تولدم را تغییر دادند اما دقیقاً هیچ‌کس نگفت در چه تاریخ به دنیا آمدم. این سؤال همیشه در ذهنم بود. جسته‌وگریخته از بقیه می‌شنیدم که در زمستان به دنیا آمدم […]

  •  پول نفت نداریم

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       مردی برای دوستی تعریف می‌کرد که سال‌ها پیش در یک شرکت مشغول به کار بوده بعد از چند ماه با درایتی که در او می‌بینند صاحب کارخانه او را به سمت مدیر داخلی منصوب می‌کنند.  قبل از آن درخواست استخدام به سازمان جهاد کشاورزی داده بود.  روزی از سازمان با او تماس می‌گیرند که […]

  • ناکجاآباد

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      درراه برگشت از مسافرت، قرار شد برای دیدن شهر قزوین از یک خروجی برویم. با دیدن تابلو، از اتوبان جدا، به مسیر جدید حرکت کردیم. درراه جدید دشت‌های سرسبز گندم و کلبه‌های چوبی، وسط مزارع چشم‌انداز زیبایی را رقم‌زده بود. در یک سراشیبی تند کنار جاده توقف کردیم تا عکس بگیرند.  بعد از خوردن […]

  • دود دا نکن!!!

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      پسر برادرم کسرا، دو ساله بود. از زمانی که توانست سخن بگوید از دوست خیالی به نام “دود دا” یاد می‌کرد. هر چند وقت یکبار داستانی از”دود دا” تعریف می‌کرد. مسافرت ما با سفر “دود دا”همزمان بود.عصبانیتش را به “دود دا” نسبت می داد. آمادگی برای رفتن به مراسم عروسی با ازدواج”دوددا” همراه بود. […]

  • داستان شماره ۸۱_تجربه بهار تجربه عشق است.

    نویسنده: منیره مردانی

    عطرا دختری زاده کویر بود که هیچگاه بهار را به چشم ندیده بود،از کویر به شهری نقل مکان کردند که اولین بهار را در آنجا تجربه می کرد.به محض ورود به شهر بوی بهار و باران مشامش را نوازش کرد وجودش مثل آن شهر سبز شد.هر روز از خانه زیباییش بیرون میزد و بهاری که […]

  • پیرمردِ ژنده‌پوش

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    پیرمرد فقیر پژمرده و ژولیده پوش، کناری نشسته بود. آن‌طرف‌تر امامزاده‌ای بود. شاید پیرمرد آن امامزاده را پناهگاهی برای خود در‌نظر گرفته بود و صبح را با سختی‌ها و آسانی‌هایش به شب می‌رساند و شب را با همه‌ی سرد و گرم بودن‌هایش به صبح می‌رساند. پیرمردی با جثه‌ای نحیف که اگه لحظه‌ای از جایش نگران […]

  • شهید فوری

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    مردم یک به یک جمع شدند. حاضران به استقبال جنازه سرباز آمده بودند. غلامرضا رضایی جوان بیست ساله‌ای که چند هفته پیش به خط مقدم اعزام شده بود و همان روز اول نبردش مرده بود. متوفی همسایه دو کوچه پایین‌ترِ ما بود. ولوله‌ای به‌پا شد مادر سرباز بود، زجه میزد دلش خون بود آرزو میکرد […]

  • پیرمرد و دریا

    نویسنده: حسین شهریاری

    پیرمردی خسته با موهای سفید و کم پشت کنار دریا، سیگاری به لب داشت، پاهایش روی صخره ها دراز کرده بود و دست چپ اش تکیه گاهش، و با دست راست از سیگارش هرزگاهی کام میگرفت. و به قایق ها و لنج هایی که در رفت و آمد بودند، نگاه حسرت آمیزی میکرد. و صدای […]

  • یک دانه آلبالو

    نویسنده: فریده فرد

    حامد حواست باشه احسان زیاد آلبالو نخوره . دوباره دل درد میشه ها .این جمله را ریما ، همسر حامد قبل از بستن در به او گفت و از خانه خارج شد . احسان با شنیدن این تذکر مادرش به پدر، تا جایی که دستان کوچکش جا داشت آلبالوها را در مشتش گرفت و فرار […]

  • یک سکه ی دو ریالی

    نویسنده: فریده فرد

    این روزها به خاطر کرونا همه چیز را ضدعفونی می‌کنیم ، حتی اسکناس ها و سکه ها را . یاد قدیمها بخیر . منظورم از قدیم ها ۴۰ ، ۵۰ سال قبله .اون موقعها که دختر بچه ی هفت-هشت ساله بودم . مامانم هر روز موقع رفتن به مدرسه یک سکه یک ریالی به عنوان […]

  • داستان باورنکردنی

    نویسنده: منیره حبیب الهی

    همیشه از چیزهایی تعریف می کرد که اطرافیانش محال می دانستند در خواب وبیداری حضور کسانی رو شاهد بود البته خیلی کم رنگمثلا شب ها هنگام خواب در اتاق وقتی تنها بود حرکتی باعث می شد که تخت تکان بخورد و او فکر می کرد فرزند کوچکش وارد اتاق شده و در کنارش شیطنت می […]

  • بازگشت به هند

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    آن روز یکشنبه چمدانم را با عجله بستم باید میرفتم به دیاری که سالها پیش آنجا بودم. شوق فراوان مرا بی حواس کرده بود نزدیک بود پاسپورت‌ام را جا بگذارم و آنوقت سفر میشد بی سفر. خیلی زود به فرودگاه رسیدم اما دیر بود باید با عجله عبور میکردم و از هفت خان رستم رد […]

  • داستان شماره ۸۰_ماریا و گوستاو فلابر نویسنده

    نویسنده: منیره مردانی

    پیرمردی مهربان و چاق در شهری روان شهری کوچک از کشور فرانسه در محله ای زیبا کتابفروشی کوچک دو طبقه داشت.هر روز صبح زود پیرمرد بعد از خوردن صبحانه شاد و پرانرژی کتابفروشی رو باز می کرد و کتابی رو برای خوندن انتخاب می کرد و همیشه جایی پر از گل کنار کتابفروشی برای نشستن […]

  • حریق عشق(داستان ۸۱)

    نویسنده: بانو

    اردیبهشت ۹۶ .هوا بسیار مطبوع است نسیم خنکی می‌وزرد من در حیاط دانشکده پرستاری ایستاده ام منتظر خانم رحیمی هستم،خانم رحیمی یکی از هم کلاسی های من است ک از ترم اول ارادت خاصی به ایشان داشته‌ام،یکی از زرنگ ترین و باهوش‌ترین هم‌دوره‌ای های من هستنداز دور ۳ خانم با‌ مانتو‌های مشکی ومقنعه‌ی مشکی در […]

  • وصلت دل و عقل

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    دل و عقل تازه به عقد هم در آمده بودند و کیفور از این وصلتِ بی حاشیه به جشن و پایکوبی پرداختند. مهمانان مجلس اینان اعضای مختلف بدن بودند. همه بودند ؛ کلیه اعصاب پانکراس استخوان ها گوشت پوست روده حتی ریزه مهمان ها مثل ناخن و مو و بسیاری اعضا و جوارح دیگر. پیوند […]

  • کودکان همسایه

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    پنجره را مثل همیشه باز کردم و فندک روی طاقچه را برداشتم و آتش زدنم به زیر سیگار. پک اول عمیق ترین و دراز ترین پک است مثل اولین مک به پستان مادر که یادم نمی اید و ای کاش یادم میامد. صدای بچه ها از توی کوچه بلند بود مثل همیشه. چشمم به آسمان […]

  • پنج و بیست دقیقه

    نویسنده: زهرا شجاعی

    قیافه‌اش به کار در کارگاه چوب‌بری نمی‌خورد، این را از همان نگاه اول فهمیدم. روزی که برای مصاحبه آمده بود و منتظر رئیس در محوطه قدم می‌زد. آن روز اولین گفت‌و‌گوی ما بود. یک «ببخشید ساعت چند است؟» خشک و خالی، بدون سلام و علیک. یکی دو روز بعدش مشغول کار شد، درست کنار من. […]

  • اعتدال

    نویسنده: فرناز

      با هم زاده شدند. هيچكس به ياد نداشت مادر آن ها كه بود!و اول كدام يك به دنيا آمد. گيتي و حیات آن ها را به فرزندخواندگي قبول کردند.به دنبال نام براي آن ها بودند.آخر اسم پسر را عقل و اسم دختر را عشق گذاشتند.پسر چهره اي جدي داشت و به نظر اخمو مي […]

  • دختر شاه پريان

    نویسنده: فرناز

    در يك شب طوفاني اتفاق افتاد. جاني و تعدادي از دوستانش در يك كشتي تفريحي در حال سفر به دريا بودند.ناگهان طوفان عظيمي شروع شد.موج هاي دريا كشتي را شكست .دريا دهان گشود و كشتي را بلعيد. جاني پس از طوفان خود را ميان در صخره و روي ماسه هاي داغ يك جزيره يافت.آفتاب وسط […]

  • جنون

    نویسنده: فرناز

    نسرين زن سي و چهار ساله خانه داري بود كه در يكي از شهر هاي جنوبي زندگي مي كرد . او دو دختر داشت .به تازگي تصميم گرفته بود از شوهرش كه از همان سال اول زندگی شان متوجه اعتیادش شده بود جدا شود.حالا دست دو دختر همچو ماهش را گرفته بود و به خانه […]

  • علي كچل

    نویسنده: فرناز

      علي كچل شاگرد نانوایی بود در يكي از شهرهاي كوچك به دنيا آمده بود و بزرگ شده بود.اسمش را علي كچل گذاشته بودند چون از بدو تولد هيچ مويي روي سرش نبود.روزها به نانوايي مي رفت و خرج ننه ي پيرش هم با او بود.هفده هجده سال بیشتر نداشت اما قیافه اش به سيزده […]

  • عروس كوچك

    نویسنده: فرناز

      پشت در قايم شده بودم.نگاهم را  به آقاجون و چندتا از مهموناش  دوخته بودم .آقاجون جوان تر از آن ها به نظر مي رسيد.همينجور كه فالگوش ایستاده بودم خانجون صدام كرد. سلطنت . همين كه مرا ديده آمد و گوشم را پیچاند و گفت:دختر ورپريده اينجا چيكار ميكني!؟چقدر بگم آدم نبايد فالگوش بايسته.خواهرم هم […]

  • معجزه بودنت

    نویسنده: حسین شهریاری

    چند کلمه باید بنویسم برایت، که باور کنی ذوق کرده ام از بودنت؟ باید بنویسم مهم نیست که چی مینویسم. بودنت حال مرا خوب کرده است . گاهی کلمه کم می آورم گیج و سر درگم میشوم . چطوری باید بنویسم که معجزه بودنت را به رخ همه بکشم به همه بگویم از وقتی پایت […]

  • مورچه‌هایی که داخل جاروبرقی خاک می‌خورند!

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    تماشای پشتکار حیوانات همیشه بهتر از داشتن آن‌ها برایم بوده است. آن کجا که بنشینی و حرفش را بزنی و آن کجا که هزاران بار تلاش کنی. گوشه‌ای دراز کشیده بودم. ساعت دو ظهر بود و بعد از یک روز پرکار و نهار کمی دراز کشیدن می‌چسبید. تلویزیون روشن بود و پدرم طبق معمول کانال […]

  •  تشویش سوت قطار

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       بوق ممتدو صدای حرف زدن به گوش می‌رسید، باران با شدت بر روی سقف شیروانی ساختمان می باریدوصدای موسیقی دل انگیز بهار را به گوش می‌رساند. رعدو برق مهیبی آسمان را با صدا و نور خود به حرکت وادار کرد. درآن لحظه دست‌هایش به سمت تارش رفت و آن را در آغوش کشید. انگشتانش […]

  • پیرمرد و نیسان

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      مردی سیاهپوش وارد شرکت شد. از همکارم تقاضا کرد که دوربین‌ها را چک کند.  همکار پاسخ دا د: فقط ۶ روز را می‌توانیم ببینیم. مردمستاصل متوجه شد که قادر نیست مشکل خودرا حل کند، راه آمده را برگشت.  خداحافظی کرد که برود همکار پرسید: چرا به دنبال دوربین هستی؟ خدا رحمت کند کسی از […]

  • تنهایی

    نویسنده: حسین شهریاری

    نمیدانم چطور است بعضی ها خیلی راحت، با همه دوست و صمیمی میشوند. امیر با اینکه خانواده ای بزرگ داشت، ولی انگار، هیچ کسی رو نداشت. احساس میکرد هیچ کسی روحش رو درک نمیکند . یا هیچ کسی حالش رو نمیفهمد . تنهایی قسمتی از وجودش شده بود.‌ تنهایی ناهار می خورد. تنهایی سفر می […]

  • داستان شماره ۷۹_کلمه ای که زندگی من را تغییر داد.

    نویسنده: منیره مردانی

    از حس درد مثل یک نوزاد دور خودم جمع شده بودم بدنم به شدت ضعیف شده بود.در جمع گرم خانواده ما هر کس نظری میداد سرماخورده است،کلافه است،از کار زیاد خسته شده است.هر کس چیزی میگفت،به اتاقم پناه بردم خودم را روی تختم پرت کردم و دوباره دور خودم جمع شدم این جمع شدن حسی […]

  • مادربزرگ روانشناس

    نویسنده: فریده فرد

    پری باز چی شکست . آخه دختر چرا حواست رو جمع نمی کنی .همه ی چینی ها را از دست انداختی . وای ببخشید مامان نمیدونم چی شد . میخواستم پارچ را بذارم پشت لیوانها ، دستم خورد لیوان پایه دار افتاد. نتونستم بگیرمش . مادربزرگ که معمولاً این طور وقت ها آرام تر از […]

  • وقتی پدر میتی کومان می شود

    نویسنده: فریده فرد

    مهسا بعد از گرفتن کارنامه اش به همراه پدر و مادرش راهی شمال شدند . اوخیلی خوشحال بود که با معدل عالی کلاس اول را پشت سر گذاشته و حالا تعطیلات تابستان بود و مسافرت کنار دریا . این دفعه برخلاف سال‌های قبل پدرش موفق نشده بود یکی از ویلاهای اداره را رزرو کند به […]

  • مادربزرگ

    نویسنده: حسین شهریاری

    مادربزرگ هرگز نمی خواست به احمدآباد برود، چرا که دل خوشی از آنجا نداشت‌. اصرارهای پدربزرگ بی فایده بود، آخه زن ما اینجا زمینی نداریم، جایی هم نداریم کجا بمانیم .مادربزرگ دلش گرفته بود از عمه اش چون ارثیه اش را بالا کشیده بود . هر چه اصرار کرد که برویم احمد آباد خونه داداش […]

  • داستان شماره ۷۸_ دختری که مردم را متقاعد می کرد بنویسند.

    نویسنده: منیره مردانی

    یک خواب همه زندگی من را تغییر داد.مدتها از این خواب میگذرد اما زندگی خیلی ها را با این خواب تغییر دادم.ماجرا از آنجا شروع شد که بعد از کلی کار روزانه هر چقدر تلاش کردم به فعالیت تا ۱۲ شب ادامه بدهم امکان پذیر نشد و سردرد مرا به رختخواب کشاند.با حالت تهوعی عجیب […]

  • زنجیر آشنا

    نویسنده: زهرا شجاعی

    پرده را کنار می‌زنم و آرام سرم را از آن رد می‌کنم. چه بلبشویی است. همه مشغول‌اند، آنقدر سرگرم که هیچ کدام متوجه سرک کشیدن من نمی‌شوند. کار عده‌ای تقسیم روزی است. پول‌ها را می‌بینم که به ترتیب به حساب آدم‌هایی که اسمشان در لیست است واریز می‌شود. عده‌ای دیگر تصادفات را می‌چینند. نشسته‌اند روبه‌روی […]

  • چشمهای آتشین

    نویسنده: فریده فرد

    مامان داره برف میاد ،همه جا پربرف شده .ناصر بیا بریم برف بازی . نرگس با شادی وسط حیاط می دوید و از این که دانه های برف موها و صورتش را خیس می کردلذت می برد . در عالم کودکی تلاش میکرد دانه های برف را روی هوا جمع کند . ناصر چرا نمی […]

  • زندگی بادوسودابه

    نویسنده: فریده فرد

    سودابه وارد مغازه شد.شال گردنی را که پشت ویترین دیده بود رابه فروشنده نشان داد. خوشحال بود،بالاخره بعد از ساعت‌ها چرخیدن در پاساژ،یک هدیه ی مناسب برای همسرش پیدا کرده بود. فروشنده شال را روی پیشخوان گذاشت،سودابه شال را به دست گرفت و چهره همسرش راکه این شال دورگردنش است را تصور کرد و با […]

  • جلسه ی میوه ها

    نویسنده: فریده فرد

    سلام آقای طالبی . این نمودارها را آقای دکتر برای درج در گزارش وزیر می خواستند . خانم محمدی لطفاً چند دقیقه منتظر باشید، دکتر مهمان دارند. برگه ها را ازروی میز مسئول دفتر معاون وزیر برداشتم و روی صندلی نشستم . دل نگران کارهای عقب افتاده ی خودم بودم ، ولی چاره ای نبود، […]

  • پسرک از مرگ نجات یافت

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

         خانواده مادو خواهر و یک برادر به همراه پدر و مادرهستیم که در یک محله قدیمی که تمام همسایه‌ها همدیگر را می‌شناسند، زندگی می‌کنیم. سکوت صبح با صدای وانت‌هایی که سبزیجات، آهن قراضه و لوازم بی مصرف می‌خرند یا می‌فروشند و مردانی که برای رفتن به سرکار در ساعات مختلف صبح با دعای […]

  • داستان شماره ۷۷_اولین باری که خانه شخصی خودم را ساختم”وبلاگ”

    نویسنده: منیره مردانی

    اولین باری که خانه شخصی خودم و ساختم(سایت)حوالی عصر بود که بعد یک روز کاری به خونه برگشتم.دو روز تمام همه جارو میگشتم تا راهی برای راه اندازی کسب و کارم پیدا کنم،مدتی بود تو اینستا مشغول کار بودم و محتوا متنی میذاشتم ولی هر روز بیشتر حالم و بد میکرد احساس میکردم دارم رو […]

  •  شاعر مسلک

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      یکی از همکاران سابق مدیر عامل با زحمت بسیار از پله‌ها بالا آمد.  همه همکاران به احترام ایشان از پشت میز بلند شدند. با تک تک افراد به گرمی احوالپرسی کرد.  بعد هم در پشت میز کنفرانس اتاق آقای مدیرعامل نشست. دوست مدیرعامل، پیرمردی خوش چهره و بشاش است به محض ورود با شعر […]

  • داستان شماره ۷۶_فقط یک روز تبدیل به جادوگر شدم

    نویسنده: منیره مردانی

    روزی آرزو داشتم به جادوگر تبدیل شوم هر روز می نشتم من یک جادوگرم و هر کاری بخواهم انجام خواهم داد آنقدر نوشتم تا معجزه اتفاق افتاد یک روز همان طور که خانه را جارو می کشیدم دسته جارو برقی تبدیل به یک دسته جارو چوبی شد و هنوز از این بهت بیرون نیامده بودم […]

  • داستان من، داستان تو، داستان ما

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      خواستگار مادر دستش را بر فرق شکافته دهمین فرزند فاطمه خانم که از خیانت او دیگر نگران نبود گرفت به مقصد چشمانش چتر کلاس زبان را باز کرد. رفیق شب را درسفینه عمه حوری همراه قاسم میمون در کافه ملاقات کردند. در کافه سفارش دادند آخر سیر از گرسنه خبر ندارد. روی قالی ابریشم […]

  • فلاسک نجات‌بخش

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

     قرارار شد، برای آوردن مهمات به پشت جبهه بروم. از دور صدای شلیک‌ خمپاره ، هر چند لحظه یک بار تکانی اساسی به هیکلم می‌داد.  وسایل پشت جبهه داخل ماشین قرار گرفت. در ماشین را باز کردم روی صندلی نشستم به صندلی شاگرد نگاه کردم یکی از همرزمان کنارم نشست. سبدزیرپایش را که فلاکس و […]

  •  هرکسی را بهر کاری ساختند

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

         تازه به خانه جدید اسباب‌کشی کردیم.  برای نصب وسایل، تلویزیون و تلفن دچار مشکل شده‌ایم. آنتن مرکزی و خط ورودی تلفن  سالم است ولی اتصال برقرار نمی‌شود. برادر و همسرم سخت تلاش می‌کنند. همسایه هم به جمع آن‌ها می‌پیوندد.  کانال یابی و تعویض سیم و کابل‌های داخلی  اثری نداشت.. بعد از تلاش‌های بی‌وقفه […]

  • عشق اول

    نویسنده: فریده فرد

    آقای کریمی همسایه‌مان داشت با پدرم صحبت می‌کرد . سابقه نداشت که این موقع شب سراغ پدرم بیاید. سال هاست که با هم همسایه هستیم و ارتباط بسیار صمیمی بین دو خانواده برقرار است . ما بچه ها تقریباً هر روز با هم هستیم و پدرو مادر هایمان هم همیشه از این ارتباط استقبال کرده‌اند […]

  • به مقصد چشمانش

    نویسنده: فهیمه شوشتری

    نمی‌دونم چی شد که عاشقش شدم؟ نمی‌دونم اصلا کی اتفاق افتاد؟ فقط به خودم آمدم دیدم دیگه بدون او نمی‌تونم ادامه بدم. دیدم نبودنش بزرگترین غم دنیاس و بودنش قشنگترین اتفاق روی زمین. با خندش می‌خندیدم و با ناراحتیش آشوب می‌شم. من دوسش داشتم و روی گفتنش رو نداشتم، نه به بقیه نه به خودش […]

  • اودیگر نگران نبود

    نویسنده: فریده فرد

    مامان باز هم گیر دادی ها . تو رو خدا دوباره شروع نکن .همه ی حرفات تکراری شده . ی کمی خودت رو به روز کن . نیلوفر در حین گفتن این جملات لباسهایش را پوشید و از خانه بیرون زد . ناهید در سکوت و بهت زده به حرفهای دخترش فکر می‌کرد . یعنی […]

  • خیانت

    نویسنده: فریده فرد

    تارا کنار تخت مادر روی صندلی نشسته بود . دست مادرش هنوز سرد بود . دکتر برای کنترل وضعیت بیمار وارد اتاق شد. ببخشید مادرم کی به هوش میاد .دستهاش خیلی سرده .دکتر در حال نوشتن مطالبی در پرونده بیمار جواب داد ، معده ی مادرت را شستشو دادیم ولی متاسفانه مقدار زیادی از دارو […]

  • خواستگار مادر

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      باغ دختردایی جمع شدیم. همه اقوام و دوستان از پیر و جوان در کنار هم مشغول بازی و لذت بردن از فضای سرسبز و فرح‌بخش باغ بودیم. بچه‌ها در کنار استخر بازی می‌کردند. بزرگ‌ترها بعضی مشغول تهیه ناهار و بعضی از مردها مشغول بازی‌های دو نفر، مثل شطرنج و تخته‌نرد و پسرهای جوان هم […]

  • فرق شکافته

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       ساعت کاری به پایان رسید. همه پرسنل یکی یکی دفتر را ترک کردند. برای بستن در مجموعه باید تا آخرین نفر بماند.  در آخرین لحظه برای شستن دست‌ها وارد سرویس بهداشتی شد. برای بیرون آمدن، پایش را روی سرامیک کف سالن گذاشت. قبل از قرار دادن پای دیگر روی زمین به جهت مخالف کشیده […]

  • دهمین فرزندفاطمه خانم

    نویسنده: فریده فرد

    فاطمه خانم همسایه مان بود . بعد از یک پسر و هشت دختر که به دنیا آورده بود همچنان به امید پسر دوم در حال فرزندآوری بود . در عالم کودکی با خود می‌گفتم ، چرا بچه ی فاطمه خانم به دنیا نمی‌آید . آخه همیشه شکمش بزرگ بود . الان هم دهمین فرزندش را […]

  •  چتر کلاس‌زبان

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       در تاکسی رو بستم. برای رسیدن به کلاس زبان قدم‌هایم را با سرعت برمی‌داشتم. باران تازه بند آمده بود زمین خیس بود. کف پوشهای لق خیابان مقداری از آب باران جمع شده زیر آن را روی شلوارم پرتاب کرد. ایستادم اوضاع خیلی وخیم نبود. به راهم ادامه دادم.  صدایی از پشت سر می‌آمد کمی […]

  • داستانی که هرگز نوشته نشد

    نویسنده: فریده فرد

    فرانک عادت به نوشتن داشت . نویسنده که نه بیشتر خاطراتش را می نوشت . هر چند وقت یکبار هم داستان کوتاهی به رشته تحریر در می آورد . ولی امروز تا قلم را روی کاغذ می گذاشت و می خواست چیزی بنویسد ، بغض امانش نمی داد . انگار با اشکهای شورش تلخی ایام […]

  • دیدار مادر

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       به دلایل نا گفته چند سالی است که از دیدار مادر محروم هستند. نه به این دلیل که او نخواست، عصبانیت مادر جریان را کشدار کرده بود. بالاخره جواز ورود به حریم خانه مادربا وساطت برادر صادر شد. به همراه اعضای خانواده راهی خطه سرسبز و زیبای شمال شدند. سالهاست که پایش رابه این […]

  • غرق در داستان های ، دوستان

    نویسنده: حسین شهریاری

    در آغاز خداوند بهشت و زمین را خلق کرد . و من سالیان درازی است که در کره زمین قدم میزنم و سفر به سرزمین رویایی نویسندگی نقطه عطف زندگی ام بوده است. و این راه نشانه رشد و تعالی من است، و زندگی ام سرشار از چالش ها و پیج و خم های زیادی […]

  • داستان شماره ۷۵_زندگی تکراری پر از ایده

    نویسنده: منیره مردانی

    زندگی تکراری پر از ایدهچند وقته از آدمها در مورد زندگی تکراری اونها میشنوم زندگی که هر روز فقط و فقط تکرار مکررات،اما آیا واقعا زندگی هر روزش تکرار یا این تصور اونهاست.چند روزی به زندگی همه این آدمها دقت میکنم زندگی شان پر از ایده است از صبح که از خواب بیدار میشن تا […]