تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حرکت صد داستان

دربارۀ حرکت صد داستان بیشتر بدانید: نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • منیره مردانی / (104)
  • حسین شهریاری / (103)
  • لیلا فرزادمهر / (93)
  • فریده فرد / (61)
  • بانو / (48)
  • الهام عبدی / (45)
  • آنیتا / (44)
  • محمدصالح محمودآبادی / (44)
  • فرناز / (36)
  • زهرا شجاعی / (32)
  • دکتر قربانی

    نویسنده: ندا مؤیدی

    در باز شد و دکتر قربانی وارد مطب شد. منشی جوان از جا بلند شد و با لبخند گفت: سلام دکتر. خوبید؟ دکتر قربانی هم با خوشرویی و صمیمیت به منشی و سه تا خانمی که نشسته بودند سلام کرد. دوتا از خانمها به سر تا پای دکتر نگاه کردند. اولین بار بود مطب دکتر […]

  • شاخکی بالدار

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    کابوس همه عمرم ، زمان و مکان نمی شناخت و اصلا هم براش مهم نبود، کار خاصی هم نداشت، یکدفعه سرو کله اش پیدا می شد و روزگار منو مثل شب تار سیاه می کرد و جیغ منو در می آورد، هر کاری  هم می کردم نمی تونستم احساسم  را نسبت بهش عوض کنم، شاید […]

  • خاطرۀ میخانه

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    ماسیس، نام میخانۀ معروف و قدیمی در ابتدای خیابانی در منطقه ارمنی‌نشین شهر بود. نام میخانه از صاحب آن بود. یک روز عادی دم غروب، مرد مسنی با قد و پیشانی بلند و چروک و لباس خوش‌فرم و صورت اصلاح کرده وارد میخانه شد و عرق خواست. همانجا نزدیک پیشخوان پشت میز نشست. نگاهی آشنا […]

  • پیر زن

    نویسنده: آنیتا

    پیرزن بیمار نبود. تنها بود. به سکوت وادار شده بود. روزها تنها می ماند. در طبقه پنجم آپارتمانی ساکن بودو فلج پاهایش مانع از بیرون رفتنش می شد . خدا را باور داشت .دوستش داشت . صبح تا شب تسبیحی در دستش بود که هنگام خواب آن را به گردنش می آویخت. تسبیح را رشته […]

  • دل خوابیده را بگذار بخوابد

    نویسنده: حسین شهریاری

    در یکی از روزها هوشنگ، کارمند ساده یک شرکت که در شهری غریب زندگی میکرد و خانه ای اجاره کرده بود، تنها نشسته بود.در این اندیشه بود که در ۳۵ سالگی زنی اختیار کند که از تنهایی و مجرد بودن رها شود. در همسایگی اش دختر جوانی بود که چند باری او را دیده بود […]

  • داستان شماره ۹۶_ نقشه ای با کمک غلط گیر

    نویسنده: منیره مردانی

    سال دوم دبیرستان جزء بهترین دانش آموزان مدرسه بودم،آنقدر بهترین که گاهی دوستان نزدیکم دلشان می خواست سر بر تنم نباشد.یکی از روزهای زمستان با عجله خودم را به مدرسه رساندم،همان روز امتحان زبان انگلیسی معلم سختگیر زبان برگزار شد.نیم ساعتی که گذشت از مدیر مدرسه اجازه گرفتم تا به خانه برگردم.برای رفتن به خانه […]

  • چک سفید امضا!

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    چای داغی برای خودم ریختم و دوباره رفتم  سراغ نوشته‌های پراکنده ام، چایی را مزه مزه کردم و دیدم  خیلی خوش عطر نیست بعد یاد چای ‌دارچین‌های کلاس ورزش افتادم و کمی دارچین به چای ام اضافه کردم، با نوشیدن چای فکر کردم چقدر دلم برای کلاس ورزش تنگ شده ، آن چای ایرانی که […]

  • داستان شماره ۹۵_ دوست داشتن و به من یاد بده.

    نویسنده: منیره مردانی

    چند روزی از عقدمان گذشته بود،احساس می کردم عشق عجیبی به همسرم دارد مدام خدا برای داشتنش شکر میکردم.یک شب محمد برای بیرون رفتن و اینکه شام را بیرون بخوریم زنگ زد خیلی خوشحال شدم نمی دانستم باید تا شب چه کنم تا بتوانم کنارش بهترین لحظه ها را تجربه کنم.متوجه نشدم که چند ساعت […]

  • دختر گل فروش

    نویسنده: آنیتا

    با یک دسته گل رز هلندی قرمز سر چهارراه محل همیشگی اش ایستاد. چهره ای  زیبا و خندان داشت. پالتو صورتی رنگی پوشیده بود. یکی از پنج تا تلی که با گل های دست ساز خودش درست کرده بود، به سرش زد. سه سالی می شد که  گل می فروخت. یکی از مغازه دارها از […]

  • داستان شماره ۹۴_ لبخند،هدیه ای که امروز بخشیدم.

    نویسنده: منیره مردانی

    روزی پر از دغدغه را گذارنده بودم،از خستگی زیاد به اتاقم پناه آوردم،خودم را لابه لای کتابهایم مخفی کردم،اما پناه گرفتن بین کتابهایم هم آرامم نمی کرد.مثل گذشته تنها خواندن کتابها آن‌چیزی نبود که فقط برای پیشرفت زندگی ام بخواهم.در حال حاضر تنها چیزی که رنگ زندگی را برایم عوض می کرد عمل کردن بود،عمل […]

  • داستان شماره ۹۳_دردهای پنهان

    نویسنده: منیره مردانی

    دمنوش مورد علاقه ام را آماده کردم و با آرامش به اتاقم رفت و رو به پنجره به گلدان های زیبایم خیره شده بودم بعد از نوشیدن دمنوش به سمت دفترم رفتم و شروع کردم به روزانه نویسی به هر کلمه ای که می نوشتم حسی از آرامش را تجربه می کردم.موبایلم زنگ خورد،مراجع بود،فراموش […]

  • اندر عظمت آسمان

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد؛ به ساختمان روبرو که پسری یا دختری با موهای کوتاه پنجره را باز کرده بود و به بیرون نگاه میکرد! جنسیت او معلوم نبود چون فاصله دور بود. چند دقیقه خیره به حرکات او مانده بود. چندی بعد زنی به کنار پنجره آمد و با آن پسرک […]

  • داستان شماره ۹۲_ترس عمیق من

    نویسنده: منیره مردانی

    لب تاپ را باز کردم،چند دقیقه ای به صفحه اش خیره ماندم.در چه موردی می خواستم یک کتاب بنویسم؟هیچ چیزی به ذهنم نمی آمد،حدود نیم ساعتی گذشت صفحه لب تاپ همانطور سفید به من زل زده بود.کلافه لب تاپ را بستم و از اتاق بیرون آمدم.حدود ۲ هفته ای می شد که هر روز با […]

  • وام ضروری

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

        شروع هفته طبق روال، باکارهای روتین روزانه آغاز شد. امروز روز شلوغی بود. زنگ تلفن لحظه‌ای قطع نمی‌شد. حسابداری، کارشناسی، فروش، خدمات پس از فروش. بخش حسابداری از هرروز شلوغ‌تر بود؛ یکی پرینت حساب، دیگری برگ خرید شماره فلان، بعدی واریزی دو سال گذشته، بعدی تخفیف فروش‌های نسیه را طلب می‌کرد. رئیس بخش […]

  • باورش سخته

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

         گاهی اتفاقی را می‌شنوم که باورش لااقل برای ذهن من بزرگ است.  پیرمرد چند روزی بود که از خانه خارج‌شده و اثری از آثارش نبود. میرزا مردی میان‌سال با املاک فراوان که دو زن و چند پسرودختر که همه را سروسامان داده بود،بعد از چند سال از ازدواج اول، همسر دوم را اختیار […]

  • داماد هفت رنگ

    نویسنده: حسین شهریاری

    صدای دستگاه تیرچه زنی اش هر روز از ساعت ۶ تا ۱۰ صبح شنیده می‌شد. گاهی هم در شاخ و برگ درختان محل کارش صدا می پیچید، و صدا برگشت میشد مثل اینکه در کوه داد بزنی. در تابستان داغ دستگاه تیرچه و بلوک زنی اش چه سر و صدایی راه انداخته بود، همه فکر […]

  • داستان شماره ۹۱_هیپنوتیزم

    نویسنده: منیره مردانی

    استاد با تک سرفه ای وارد کلاس شد،در یک لحظه هم همه کلاس خاموش شد.با شوق زیاد چشمان همه به استاد دوخته شده بود،کلاس نوروفیزیولوژیک مثل همیشه شلوغ بود.کلاس های استاد صارمی همیشه جز شلوغ ترین کلاس های دانشگاه بود.با لبخندی به همه عصر بخیر گفت و پای تخته رفت و کلمه”هیپنوتیزم” را روی تخته […]

  • ادبیات و آبشیرین کن

    نویسنده: حسین شهریاری

    در گیر و دار بی حوصلگی ها و خستگی های روزمره به تو می اندیشم تویی که مرا نمیدانی و تویی که نمیدانم کیستی و کجایی. من با ادبیات زندگی میکنم و تو را در نوشته ها و شعرهای عاشقانه جستجو میکنم. در میان آب های شور دریا، به عشق تو این همه شوری را […]

  • داستان شماره ۹۰_ کاسه آب به دست کسی دادیم خدا دستمان را گرفت.

    نویسنده: منیره مردانی

    صدای پدرم در کل خانه پیچید،زود باشید آماده بشوید تا قبل از رسیدن شب باید به شهر برسیم.من و برادرانم با ذوق زیادی وسایلمان را جمع می کردیم.سالها بود که پدرم برای موقعیت کارش به شهری کوچک نقل مکان کرد و ما از تمام فامیل و شهر زیبا و بزرگی که در آن زندگی می […]

  • مسافر قلب ها

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    سال ها پیش زمانی که در آلمان مشغول به تحصیل بودم، هر وقت برای دیدن خانواده به ایران می آمدم و یا بر می گشتم مادرانی به من سپرده می شدند که زبان بلد نبودند و فرزندانشون از من که آن زمان ۲۰ سال  بیشتر نداشتم می خواستند که به آنها در سفر کمک کنم. […]

  • ۲۰ رقصنده *

    نویسنده: آنیتا

    ۲۰ رقصنده  تصمیم گرفتند ، دنیارا از آشفتگی  نجات دهند. همانطور که قرن ها پیش موفق شده بودند. آنها به چهار گروه پنج نفره تقسیم شدند. هر پنج نفر ماموریت ویژه ی خود را داشتند؛ در چهار گوشه دنیا. در هر گروه رقصنده اول ،آموزش رقص را برای سیاستمداران در برنامه داشت. صدها سال بود […]

  • داستان شماره ۸۹_ سنگ ها حافظه دارند رازها را به خاطر می سپارند

    نویسنده: منیره مردانی

    سنگ ها حافظه دارند و رازها را در خود نگه می دارند.ریحانه دختری زیبا با جثه ای ظریف وموهایی بلند مثل ابریشم و چشمانی بادامی نافذ که نگاهش گرمش دل هر جوانی را تا ابد در بند خود می کرد.با شوق زیاد لوازمش را جمع می کرد تا به سمت آرایشگاه برود با استرس زیاد […]

  • داستان شماره ۸۸_قابی خالی از یک زن

    نویسنده: منیره مردانی

    بی قرار بود مدام در خانه راه می رفت و بی قراری می کرد.نگاهم مدام دنبالش راه می رفت همیشه بی قرار بود امروز بیشتر از همیشه.به سمت برگشت و گفت:میشه بریم بیرون نمیخوام توی خونه باشم میخواهم حال و هوایم عوض شود.با وجود برنامه های کاری زیادی که برای خودم چیده بودم بی قراری […]

  • داستان شماره ۸۷_نویسنده شده ام تا عده ای از مردم را بیازارم.

    نویسنده: منیره مردانی

    نویسنده شده ام تا شماری از مردم را بیازارم.به تازگی کتابهایی را چند بار مطالعه می کنم و از این چند بار مطالعه بهترین عصاره نوشته را از جانش جدا می کنم و به دیگران عرضه می کنم.حوالی عصر بود که عصاره ای از این مطالب را در فضای مجازی انتشار دادم،چند دقیقه ای نگذشته […]

  • گزنه‌های باادب

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      هر وقت یاد آن روز می‌افتم حس ندامت و شرم وجودم را می‌گیرد. بعد از گذشت سال‌ها از آن اتفاق هنوز هم برایم تازه است انگار همین‌الان مشغول انجام آن کار هستم.  مادر و پدرش از دست شیطنت‌های آن‌ها عاصی شده بودند.  یک روز پسر همسایه را کتک می‌زنند، فردای آن روز شیشه مغازه‌ها […]

  • چاقو دست‌ساز با شاخ

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    یک سال می‌شد که از سربازی برگشته بودم.  طبق روال نوجوانی هنوز هم در جیب‌هایم چاقو و یا پنجه‌بوکس با خود حمل می‌کردم. هر جا که شخصی فقط نگاهی نادرست را به سمتم پرتاب می‌کرد چنان او را تأدیب می‌کردم که هرگز فراموش نکند.  بارها در بازداشتگاه شب را به صبح رسانده بودم و پدرم […]

  • یک نخ سیگار

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

     از دوران دبیرستان تک‌وتوک سیگار می‌کشیدم وقتی از خانه بیرون می‌رفتم به کنار بساط پیرمرد سیگارفروش می‌رسیدم. چند نخ مگنام قرمز را تا موقع برگشت، دود می‌کردم. آن روز به روال همیشه به نزد پیرمرد رسیدم از او تقاضای تکراری کردم. از داخل باکس شیشه‌ای که روی یک جعبه چوبی قرار داده بود، چند نخ […]

  •  عمه بی‌بی و نرگس

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      گریه بی‌امان دخترک گوش‌ها را کر کرد.  از صبح تا غروب مدام در نوسان بود. گاهی صدایش آرام بود؛ دراندک زمانی دوباره صدای ناله‌هایش همراه چشمه همیشه جوشان اشکش به آسمان می‌رفت. اهل خانه و همسایه‌ها هر آنچه در توان داشتند به کار بستند تا شاید کمی آرام شود ولی بی تاثیرماند.  خورشید کمرنگ […]

  • مهاجرت به هاوانا

    نویسنده: آنیتا

    نمی دانم زندگی دختر نوجوان کانادایی، که عاشق برف است در هاوانا ،کودک‌آزاری حساب می شود یا نه! به نظر خودم که کودک آزاری است ! شهری بندری با آب وهوای گرم که در تمام طول سال اثری از برف نیست .حداقل این ۷ سالی که ما در اینجا زندگی می کنیم اصلا برف نباریده […]

  • پا در هوا (تقدیم به ویلیام دورانت)

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    سر کلاس همیشه به نقطه‌ای خیره میشد و حواسش پرت بود. اینبار هم استاد از او سوالی پرسید و بعد از زل زدن به چشمان استاد، با خندۀ همکلاسی‌هایش مواجه شد. استاد دوباره که آمد سوال بپرسد، به کلاس برگشت و گوش داد: «آقای آریایی برای دوستان شرح دهید نقطه عطف شخصیت وینسنت ون گوگ، […]

  • به ریه هایم سیگار بدهکارم

    نویسنده: حسین شهریاری

    چند شب پیش عصبی بودم، توی خیابانها با ماشین بی خودی پرسه میزدم. مرد جوانی کنار خیابان ایستاده بود و لای انگشتانش سیگاری بود و در چهره اش غمی نهفته بود. سوار که شد گفت: خاموش کنم یا…؟ نگذاشتم حرفش تمام بشود گفتم: بکش داداش راحت باش . پرسیدم چراا انقدر با غم سیگار میکشی […]

  • خداحافظ همین حالا

    نویسنده: حسین شهریاری

    در یک شب تابستانی بعد از صرف شام، امیر پشت سر هم خمیازه میکشید، و چشمایش قرمز شده بود. از فرط خستگی کار روزانه. به اتاق خواب رفت و سیگاری روشن کرد، و با خمیازه ای خودش را روی رختخواب انداخت. همسرش مثل یک گربه ملوس، موهایش پریشان و با ران های برهنه و پر […]

  • از کفِ حمام تا هندوستان

    نویسنده: رعنا رهبر

    نور سفید صفحه موبایل صورتش را در تاریکی اتاق روشن کرده بود، من هم مثل دستگیره کمد، قاب پنجره، لباس هایآویزان، آینه قدی و هرچیز دیگری که در اتاق بود در آن تاریکی به تماشای صورت روشن همسرم نشسته بودم. صحنه‌ای کههر شب تا نزدیکی‌های صبح تکرار می‌شد، در ذهنم، سئوالاتِ همیشگی دوباره به‌صدا درآمدند: […]

  • بی پولی

    نویسنده: حسین شهریاری

    تابستان چند سال پیش که نوجوان بودم و به اصطلاح پشت لب هایم هنوز سبز نشده بود و سرگرم بازی های کودکانه بودم. مدرسه اسم می نوشت برای اردو رفتن به شیراز. همه بچه ها شاد و خوشحال که میخواهند بروند شیراز جایی که بچه های روستا تا حالا آنجا را ندیده بودند، و من […]

  • وقتی از جبهه برگشت

    نویسنده: حسین شهریاری

    حاجی نزدیک به هفت سال در جبهه در رسته های مختلف خدمت کرده بود، چهار سال آخر فرمانده گردانی بود که در چند عملیات موفق شده بودند که پیروزمندانه قله های مردانگی را فتح کنند‌. آثار ترکش ها و شیمیایی در وجودش به یادگار مانده بود. از وقتی هم برگشته بود انگار ماموریت داشت خدمتگزار […]

  • مرهم درد همه

    نویسنده: حسین شهریاری

    در حدود چند سال پیش، وقتی حسین سرباز بود، روزی پیش از غروب آفتاب، از پادگان به طرف خانه عمه فریبا حرکت کرد. هوا بسیار خوب بود، رقص برگ درختان در خیابان و لی لی کردن های جوانکی سرخوش با لباس های خاکی سربازی و با آواز خوانی اش نگاه مردم را به سمت خود […]

  • من همه اویم

    نویسنده: فهیمه شوشتری

    قرارمون ساعت ۵ عصر بود، پارک نزدیک خونه ما. پنجشنبه بود و من زودتر کارم تموم می‌شد و می‌تونستم برم خونه و لباس عوض کنم بعد برم سر قرار و از این بابت خیلی خوشحال بودم. قرار رو شب قبل ست کرده بودیم و از صبح که بیدار شدم رو پا بند نبودم از شوق […]

  • رختخواب

    نویسنده: حسین شهریاری

    چرا هيچ خلوت عاشقانه‌ای خلوت نيست. ازدحام جمعيت است در تختخوابی دو نفره؟ چرا هر كسی چند نفر است، چهره‌هايی تماما گوناگون؟ چرا عاشق كسی می‌شويم اما با كسی ديگر به بستر می‌رويم؟ #رضا_قاسمی‏سه ساعت بعد از نیمه شب، نسرین بیدار بود، و غرق در فضای مجازی از این پهلو به آن پهلو می‌شد. نسرین […]

  • داستان شماره ۸۶_بیشتر روزهای نوشتنم را بخاطر او از دست دادم.

    نویسنده: منیره مردانی

    با عصبانیت زیاد کلمات را رگباری به سمتش پرتاب می کردم،در یک لحظه چنان سیلی محکمی به صورتم زد که برق از چشمانم پرید.به سمتم حمله ور شد و گفت: تو با خودت چه فکر کردی احمق،دیوانه،فکر کردی می توانی کتابت را تمام کنی تو حتی جرات نداری کمی بیشتر بنشینی و بنویسی،اصلا تو که […]

  • مرگ در مریخ

    نویسنده: آنیتا

    من و کریس طی  دوره ده ساله ی آمادگی و آموزش برای سفر بی بازگشت و زندگی در مریخ با هم آشنا شدیم . سال‌های آخر تیم چهار نفره پروژه تحقیقاتی ما با حضور ناناو ریتا کامل شد. بالاخره در سال۲۰۳۰ فضا پیمای مارس قدم به سیاره سرخ گذاشت . ماموریت ما اجرای پروژه زمینی […]

  • سرباز

    نویسنده: آنیتا

    سرباز درخط مقدم زخمی شده بود. ناشیانه جنگیده بود اما ماهرانه  تیر خورده بود. درقلبش ،زنی باهر دردکشیدن  او بی تاب می شد. درسرش نجات وطن بود ودر قلبش عشق به یک زن. چقدر التماس کرده بود که  نرو.توبرای جنگیدن ساخته نشده ای .باید بنویسی. باقلمت بجنگ. پشت خط مقدم،داخل کانال ،تلی از گوشت و […]

  • تعصب بی جا

    نویسنده: حسین شهریاری

    تعصّب در حقیقت تنها نیرویِي است که می‌توان در افرادِ ضعیف و مردّد ایجاد کرد، زیرا تعصّب تمام نظامِ حسّی و فکریِ انسان را هیپنوتیزم می‌کند، به نحوی که فقط از دیدگاه و احساسِ واحدی اشباع می‌شود.#نيچهسالها بود که اسماعیل عاشق فاطمه شده بود،فاطمه بود که دختری قدی متوسط داشت، خنده رو و شوخ طبع […]

  • داستان شماره ۸۵_جزئی از یک اقیانوس

    نویسنده: منیره مردانی

    با لبخندی تلفن را قطع کردم و با اصرار زیاد دوستانم که موفق شدند مرا متقاعد کنند برای بیرون آمدن از قرنطینه شیرینم.سالها بود چنین تنهایی اجباری را می طلبیدم که هیچ توجیه و بهانه ای برای تلف کردن وقت هایم در آن نباشد،و چه اتفاقات درخشانی که در این تنهایی ها افتاد،و چه کارهای […]

  • عبادت و عشق کودکانه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      ماه رمضان در منزل عمه شور و حال خاصی داشت.  بچه‌ها مجبور بودند روزه بگیرد عمه و همسرش هم روزه می‌گرفتند.  به‌وقت سحر همه بیدار می‌شدندو سفره رنگینی پهن می‌شد. بعدازآن ،با هم نماز می‌خواندند. بچه‌هایی که مدرسه می‌رفتند خودشان باید بیدار می‌شدند. عمه و شوهرش هم تا ظهر استراحت می‌کردند. به‌وقت نماز ظهر […]

  •  خسته‌تر از خسته

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       روز کاری روبه پایان است. روزه‌داری توانش را کم کرده است. گوشی همراه به شارژر متصل است. به صندلی تکیه داد، دست‌هایش را روی میز گذاشت کف دست را زیر چانه برد و به سخنان بقیه گوش داد. گاهی با صدای “اوم” تأیید و تکذیب می‌کرد.  صدای موبایل به گوش می‌رسید به اطراف نگاه […]

  •  صدایی که دورقمی شد

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      به حضور سرکار خانم حدیث یزدانی رسیدم که رتبه ۸۵ کنکور سراسر سال ۹۶ را آوردند از ایشان خواستم خودشان را معرفی کنند.  “حدیث یزدانی هستم. رتبه ۸۵ سال ۹۶ دانشگاه سراسری را آوردم و حالا در رشته روانشناسی مشغول تحصیل هستم. با نقص مادرزادی، نابینا به دنیا آمدم. پدرم معلم هستند و مادرم […]

  • به همین سادگی

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    بابا زن بلند شوخودتوجمع کن .حتی تقریبا به بهانه تعطیلی زودرس بخاطر کرونا و ایام عید، دست از کارهای نیمه تمام خونه تکونی نکشیدم. شیرینی و آجیلم را بهمن ماه در دهه فجر خریدم تا عیدی شوهرم را پرداختند. گلدان های زیبا آپارتمانی را از باغ رضوان خریدم تا بعد از عید که کاملا جان […]

  • بالکن آپارتمان طبقه ۱۱

    نویسنده: آنیتا

    از پنجره خوابگاه دانشگاه با دوربین ،برج روبروی دانشگاه را دید می زدم . تماشای زندگی آدم‌های پول‌دار برج‌آسمان برایم سرگرمی و تفریح شده بود . بیشتر از همه بالکن خانه طبقه ۱۱ برایم جالب بود؛ به خاطر زن و مردی جوان که عصرها توی بالکن می نشستند و مشغول نوشیدن چای یا قهوه و […]

  • عادی باش

    نویسنده: حسین شهریاری

    وقتی از عشق و از کتاب و رابطه حرف میزد ، حرفهای زیادی برای گفتن داشت. سمیه جمله ای از کتاب سه شنبه ها با موری به امیر گفت : مهمترین چیزی که توی زندگی باید بدانی این است که چطور به دیگران عشق بورزی، و چطور محبت آنها را پذیرا باشی .امیر به آرامی […]

  • چیکن بریانی

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    ظرف نگو بلا بگو، خوشگل خوشگلا بگو! شوخی کردم بلایی در کار نیست، فقط یک ظرف (پات) است که داخلش پر از غذاست. پات ظرف جالبی‌ست، همان کاسه خودمان است که ما معمولا داخلش آبگوشت می‌ریزیم و هندی‌ها با برنج مخلوط، پرش می‌کنند، فرق دیگرش این است که در هند، پات حتما سفالیست وگرنه اصلا […]

  • داستان شماره ۸۴_دلار ۲۲ هزار تومانی

    نویسنده: منیره مردانی

    بعد از چند ساعتی کار روزانه با ذهنی باز و آرام برای استراحت خودم را روی تخت جلوی تراس رها کردم.از خنکای نسیم و بوی فکر آزاد لذت میبردم،این چند ساعت کارهای فشرده روزانه پاداش بعد آن آزادی فکری است.اما لذت این آزادی فکری نیم ساعتی پایدار نبود.یکی از دوستان ویدئویی را فرستاد که دردناک […]

  • سایمون در کلاس نقاشی

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       یادم نیست که از چه زمانی دخترم قلم‌به‌دست گرفت و کشیدن خطوط را تجربه کرد.  وقتی ۴ ساله شد، آنچه در تصورش بود را روی کاغذ می‌کشید. برای هر نقاشی داستانی می‌بافت. برای ثبت‌نام به کلاس نقاشی استاد کرمانی مراجعه کردم. استاد به‌محض دیدن دخترم گفت که خیلی کوچک است، فکر نکنم در کلاس […]

  • خوش‌شانس شمسی خانم

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      سال‌های دور از مادر می‌شنیدم که اگر شانس داشتم اسمم شمسی خانم بود. هر بار با شنیدن این اسم می‌گفتم نه من دوست ندارم این اسم برام غریبه است.  دلیل گفته مادر برایم در ابهام بود.  به خانه رسیدم دختردایی مادر میهمان‌خانه ما بود برای تعویض لباس به اتاقم پناهنده شدم. حرف‌های روزمره خانم‌ها […]

  • موتور تک‌چرخ

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      به بیرون نگاه می‌کرد؛ پراید سفید، سمند تاکسی، سمند سفید، پراید مشکی، پژو پارس، آردی سبز یشمی، پراید سبز، اچ سی کراس دودی، پراید قرمزو… با سرعت از هم برای رسیدن به مقصد سبقت می‌گرفتند. نیسان آبی هم بدون توجه به‌حق تقدم خود را به لاین وسط می‌رساند و راه را ادامه می‌دهد. مسافری […]

  • گره کور قلاب

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      گاهی برای یاددادن ویاد گرفتن زمان اندکی لازم داریم ولی این زمان را از هم دریغ می‌کنیم.    باسن کم یادگرفتن قلاب‌بافی برایش شور و شوق زیادی داشت. هرچه سعی می‌کرد اولین حلقه برایش سخت بود. ساعت‌ها قلاب را از جهات مختلف داخل حلقه اصلی می‌برد ولی با کشیدن نخ انتهایی تمام زحماتش بر […]

  • دقه های مادرم

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    دقه های مادرم نمیدونم برای توهم پیش آمده که بعد از نیم قرن بودن در کنار عزیزترین کس زندگیت یعنی مادرت چیزی را که تو صورتش بوده رو تا حالا ندیده باشی یا اگر هم دیده با شی یادت رفته باشه؟ برای من پیش اومد ، همین الان. با دیدن عکس سه در چهارسیاه و […]

  • بی تای بی تاب

    نویسنده: فریده فرد

    بی تا طی دو سال اخیر که درگیر سرطان بود مدام می‌گفت من شفا میگیرم ، میدونم که خوب میشم . ولی روز به روز بیماری اش خطرناک تر و وضعیت جسمی اش بدتر می شد . روزهای آخر بارها و بارها گفته بود ، من نیمه ی شعبان شفا میگیرم .میدونم که میگم . […]

  • چو عضوی به درد آورد روزگار

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       سعدی شیرین‌سخن وقتی این سخنان گوهربار را از دل بر کاغذ می‌نوشت به ما درس می‌داد که بیاید به‌وقت مشکل کنار هم باشیم، برای هم دلسوزی کنیم، اگر هم دلسوزی نمی‌کنیم، نمک بر زخم یکدیگر نپاشیم.  چند سال پیش بعد از درمان بیماری مهلک عوارض جانبی داروها یکی یکی به سراغش آمدند.  هرروز مشکلی […]

  • زورآزمایی با کوفته

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       خانواده‌های تبریزی کوفته را به‌عنوان سرگل تمام غذاها می‌دانند. هرکسی که کوفته را بزرگ‌تر درست کند، لوح آشپز حرفه‌ای را به نام خود مهر کرده است. یک سال بود که عروس تبریزی‌ها شده بود. تمام رسم و رسومات آن‌ها را یکی‌یکی آموخته و تعریف کوفته‌هایشان را زیاد شنیده بود. ناگفته پیداست که مادر شوهرش […]

  • داستان شماره ۸۳_اپیزود آنگلا مرکل

    نویسنده: منیره مردانی

    تمام تلاشش را می کرد که جلب توجه نکند،همیشه ساده بودن اولویت اولش بود،هیچ کس و هیچ کجا او را غیر از یک دست کت و شلوار که مدام رنگ هایشان عوض می شد و موهای کوتاه ساده ندید.آنگلا مرکل در سال ۱۹۵۴ به عنوان اولین فرزند خانواده در شهر هامبورگ به دنیا آمد.دختری کاملا […]

  • هدیه روز مادر

    نویسنده: آنیتا

     گیسو موهای بلند و زیبایی داشت؛ به رنگ طلایی خورشید. مادرش می گفت :  هر قدر  موهایت بلندتر باشد بختت نیز بلندتر  و زیباترمی‌شود! مادربزرگ می گفت: مو ها نمی میرند حتی بعد از مرگ ! مادر از شانه زدن و بافتن موهای بلند گیسو لذت می برد؛ شاید به خاطر اینکه عاشق دخترش بود […]

  • دروغ نگو، من متوجه میشم

    نویسنده: الهام عبدی

    ساحل هم اتاقی خوابگاهیم بود و بی نهایت با هم صمیمی بودیم. اون شب اومد کنارم نشست و در مورد قضیه ی خواستگاریش برام گفت. از همون روز اول که خواستگار اومده بود من در جریان ریز و درشت ماجرا بودم تا اون روزی که بهم خورد. ساحل مثل من نبود که عاشق درس و […]

  • چمدانم را برداشتم

    نویسنده: الهام عبدی

    به آخر خط رسیده بودم. باید کاری میکردم که آرام شوم، بعد از آن همه سال کشمکش باید رها میشدم، بارها به فکر خودکشی افتادم و به اینکه چگونه از شر این زندگی خلاص شوم فکر میکردم. اما هر بار به سوالی میرسیدم که مانع کار میشد. دقیقا با مرگ از چه چیزی خلاص میشدم؟ […]

  • جاده ای برای رفع دلتنگی

    نویسنده: الهام عبدی

    مهسا برای من تمام زندگیم معنا میشد، بعد از سالها انتظار که درسم تمام شد به روستایمان برگشتم، سالهای سختی بود و هر روز نگرانی این را داشتم مبادا به روستا برگردم و مهسا را در لباس عروسی ببینم و او را از دست داده باشم. روز اول وقتی میخواستم از روستا بروم و به […]

  • دختری به نام صبر

    نویسنده: الهام عبدی

    سیزده سال پیش اولین روز دانشگاه باهاش آشنا شدم، یک دختر خوش برخورد و خوش خنده که همه چی به نظرش خوب بود، دوستیمون از همون روز اول شروع شد. طی تمام اون چهار سال من ندیدم که خم به ابرو بیاره و یا از چیزی ابراز ناراحتی کنه. یکسری حرفها بود که با هم […]

  • چشم انتظار

    نویسنده: الهام عبدی

    ما رابطه ی خوبی با هم داشتیم، و شاید من اینطور فکر میکردم که سامان عاشق منه، ولی اون به خوبی میدونست که عاشقشم و بدون اون زندگیم پر از غم و اندوه میشه.طی تمام اون سالها که با هم بودیم یه چیزی ته دلم همیشه منو امیدوار نگه میداشت و تمام اون روزها با […]

  • کرونا نیست!

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    این کرونا ذلیل شده دیدی چطوری اومد وسط زندگی مون. مونس خانم جون داری چی با خودت میگی؟ هیچی خانم یعقوبی  دیگه حسابی کلافه شدم، هی هر روز وایتکس بزن ، الکل بزن، سطوح را تمیز کن، سینک و تمیز کن، دستتو بشور، دونه دونه خوراکی ها را بشور… مونس خانم آبدارچی شرکته از وقتی […]

  • سمعک استراق سمع

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    سالها پیش به خانه‌ی جدید که رفتیم یک فرق اساسی با خانه‌های دیگری که در آنها زندگی کرده بودیم، نظرم را جلب کرد. آن هم این بود که دیوار این خانه نازک بود؛ در خیالم آنقدر نازک بود که میشد دست انداخت و کاغذ دیواری را پاره کرد، وارد خانه‌ی همسایه شد و او را […]

  • قراردادی از غیب

    نویسنده: هدی قلی پور

    نتتچند روزی به زمان اجاره ماهانه آپارتمان نقلیش،‌باقی بود. همیشه از نیمه ماه دلشوره پرداخت اجاره خانه به جانش می افتاد. این بار ترسش بیشتر بود. ته مانده درآمد پروژه اسفند‌‌‌ماه خرج خانه و اجاره آن چند ماه وخرجهای غیر مترقبه شده بود. عادت نداشت کسی را درجریان مشکلاتش بگذارد. آخرین بار که دوسال پیش،برای […]

  • خاله آمنه

    نویسنده: هدی قلی پور

    باران شدید وهوا سرد بود. آسمان قصد خوابیدن نداشت. رعدو‌برق خانه کاهگلی را به لرزه می آورد. تنها بود و همه جا تاریک. درآن ده یخ زده بالای کوه که زمستانها تقریبا خالی از سکنه می شد آمنه حالا،نقش نگهبان داشت.اگر صدای باران ورعد نبود،دیگر هیچ صدایی جز زوزه سگهایی که از هیبت به گرگ […]

  •  تم بنفش صورتی با صدای شیشه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       تولد کمند در خانه مادر برگزار شد. همه مهمان‌ها برای شام دعوت بودند. دایی‌ها و خاله هاهم آمدند. به خواست کمند ۳ ساله همه‌چیز با تم بنفش و صورتی انتخاب‌شده بود. حتی لباس میهمان‌ها.  نزدیک سرو شام دایی برای قدم زدن از خانه بیرون رفت گوشی را همراه نبرد. با طولانی شدن زمان غیبتش […]

  • غافلگیری درمان

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      برای ادامه روند درمان باید به مرکز شیمی‌درمانی در خیابان انقلاب مراجعه می‌کردم. شب گذشته خبر دادند فردا مراسم تشیع جنازه یکی از اقوام نزدیک است. از قبل با دکتر معروفی وقت ملاقات داشتم. با خودم فکر کردم ” صبح زود می‌روم و تا قبل از ظهر برمی‌گردم.” با تاکسی خودم را به مرکز […]

  • داستان شماره ۸۲_ پاسخ به یک پرسش

    نویسنده: منیره مردانی

    ساعت ۷ صبحاگر مثل گذشته بود توانایی بلند شدن نداشتم دست دست میکردم برای بلند شدن،اما مدتی است که خودم را به زور از رختخواب جا می کردم.تو این روزهای قرنطینه اگر نتوانی روزهای متفاوت را برای خودت بسازی از کسالت و یکنواختی به سمت خودکشی خواهی رفت‌.رفتم یک چای و صبحانه دلبرانه زدم و […]

  •  ذائقه پشه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       سروصدای بقیه اهل خانه را شنید. در گوشه‌ای پنهان شد. در ظرف‌ها را یکی‌یکی بستند و داخل سبد گذاشتند بعد به صندوق ماشین منتقل کردند. به خود کش‌وقوسی داد تا خستگی خواب شب را بدر کند. به اطراف نگاه کرد میوه‌های مختلف در اطرافش پر بود. به سراغ هرکدام رفت و گاز جانانه‌ای گرفت. […]

  • رفیق نایاب

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       پیرمردی ژنده‌پوش که پیر نبود سر چهارراه بی‌هدف ایستاده بود. پیراهن قهوه‌ای براق و زیبایی که قبلاً مد روز بود، در آرنج‌ها نخ‌نما شده بود. یقه پیراهن، دهن‌کجی می‌کرد، شلوار مشکی که بافت زیبای داشت، آفتاب رنگ آن را به قهوه‌ای تیره متمایل کرده بود. کمربند چرم چین‌های لبه کمر را در پشت خود […]

  • کندفیل

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      با پرتاب چند قطره آب، برای بیداری و شروع صبحی شاد، ماجرا آغاز شد. فردا صبح لیوان آب بر سر زیور آوار شد. روزهای بعد قالب کوچک یخ، تعویض خمیردندان با خمیرریش، آغشته کردن دستمال‌کاغذی با فلفل، ریختن زباله داخل کیف، گذاشتن کرم ابریشم در ظرف سالاد، سوسک داخل کفش، انداختن عنکبوت لاستیکی روی […]

  • دختر صورت پوشیده

    نویسنده: حسین شهریاری

    بعد از خدمت سربازی با پولی که پدرم برایم کنار گذاشته بود، برای پیدا کردن کار شهرستان رفتم. اتاقی اجاره کردم، روزهای اول کارم شده بود خوابیدن، و در خیالم سیگار کشیدن. و منتظر بودم، منتظر چی، خودم هم نمیدانستم. حوصله کار پیدا کردن نداشتم. ولی باید دنبال کار میگشتم ، چون بابد به پدرم […]

  • دختر همسایه

    نویسنده: حسین شهریاری

    در همسایگی امیر، دختری بود که هرزگاهی او را می‌دید، امیر فکر او را با کارها و رفتارهای عاشقانه اش به خود مشغول کرده بود. عاشق هم شده بودند‌. امیر گاهی دیر به دیر زنگ یا پیام میداد به دختر، دختری که با میم مالکیت صدایش میکرد و احساسش را قربانی عشق او کرده بود. […]

  • فرشته عدالت

    نویسنده: آنیتا

    بانوی عدالت را در خواب دیده بود، با چشم بند، شمشیری در دست راست که رو به پایین بود و ترازویی در دست چپ . به او لبخند زده بود.    اوبه عدالت امیدوار بود.. وقتی از جلوی عمارت دادگستری عبور می کرد فرشته عدالت برخلاف خوابش ،مردی بود قوی هیکل با چشمانی باز. ترازویی […]

  • خدا با ماست

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       داستان از این قرار است که روزی روزگاری در یک شهر بی‌نام پادشاهی زندگی می‌کرد که به جان و مال و ناموس مردم سرزمینش همیشه بدیده مالکیت نگاه می‌کرد.  هر جا زمین حاصل خیز و یا باغی سرسبز، معدنی پرکان و یا زنان زیبایی را می‌دید چشم طمعش آن را می‌خواست و باید برایش […]

  • گوشواره عروس

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      ست گوشواره بدلی که تازه خریده بودم همرنگ بالباس مجلسی‌ام بود.  آن را به همراه دستبند که با آن ست بود آویختم. همراه پسر و همسر راهی عروسی یکی از اقوام شوهرشدیم. وقتی‌که رسیدیم خانواده شوهر روی یکی از میزهای نزدیک جایگاه نشسته بودند. کنار آن‌ها جاگیر شدم. پسرم که به خواب عمیقی فرورفته […]

  • توی صف بایستید

    نویسنده: زهرا شجاعی

    پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. غلغله است. مازیار پسرِ خاله زهرا را می‌بینم با همان چشم‌های گود رفته و دماغ آویزان و کمر قوز کرده. درست با همان لباسی که دیروز اتفاقی در پارک سر خیابانشان دیده بودمش، آن هم وقتی با یک دستش پول را می‌داد و با […]

  •  لامپ را خاموش‌کن

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       همه فرزندان خانواده پرجمعیتشان در خانه پدرومادر جمع بودند.  حالا هرکدام ازدواج‌کرده و صاحب فرزند شده‌اند. فرزندان در کنار هم دور کرسی نشستند.  جوانان در گوشه‌ای از سالن دورهم جمع هستند. فرزندان خاطره‌های روزهای کودکی را یکی‌یکی نقل می‌کردند. خواهر کوچک‌تر گفت “یادتان هست برای رفتن به دستشویی در آن‌سوی حیاط چقدر آزارم می‌دادید. […]

  •  مناظره با بهلول

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      تازه به خانه رسیدم بعد از خارج کردن لباس‌ها و قرار دادن آن‌ها داخل نایلون پلاستیکی دمپایی روفرشی را بپا کردم به حمام پناه بردم تاکمی از خستگی‌ام کم کند. روی کاناپه نشستم روی پاها را روی میز وسط قراردادم.  سرم سنگین را پشتی مبل تکیه دادم. صدای همه دوستانم را شنیدم چشمم را […]

  • ساعت هشت صبح

    نویسنده: فریده فرد

    همیشه خواب صبح را دوست داشتم ولی با اخلاقی که مامان داشت هیچ وقت نمی توانستم روزهای تعطیل آنقدری که دوست داشتم بخوابم . بیشترین زمانی که حتی روزهای تعطیلی مجاز بودم بخوابم ساعت ۸ بود . پریا پاشو دیگه ظهر شد. آفتاب تا وسط حیاط اومده .چقدر میخوابی . همون لحظه پتو را سر […]

  • بله ی عروس خانم

    نویسنده: فریده فرد

    ریحانه جان ،خاله قربونت بشه، مثل ماه شدی. مهتاب خانم مدام قربان صدقه ی خواهرزاده‌اش می‌رفت و برایش اسپند دود می کرد . مهناز جان بیا ببین دخترت مثل جواهر میدرخشه .ماشالله . بیا دیگه زود باش. از آرایشگاه آمدن. مهناز خانم از در ورودی حیاط تا داخل سالن روی سر دخترش اسکناس می‌ریخت . […]

  •  تاریخ تولد

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      هرسال در تاریخ شناسنامه، تولدم را جشن می‌گرفتیم. از حرف‌های پدر مادر می‌دانستم که برای این‌که بتوانم یک سال زودتر به مدرسه بروم تاریخ تولدم را تغییر دادند اما دقیقاً هیچ‌کس نگفت در چه تاریخ به دنیا آمدم. این سؤال همیشه در ذهنم بود. جسته‌وگریخته از بقیه می‌شنیدم که در زمستان به دنیا آمدم […]

  •  پول نفت نداریم

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       مردی برای دوستی تعریف می‌کرد که سال‌ها پیش در یک شرکت مشغول به کار بوده بعد از چند ماه با درایتی که در او می‌بینند صاحب کارخانه او را به سمت مدیر داخلی منصوب می‌کنند.  قبل از آن درخواست استخدام به سازمان جهاد کشاورزی داده بود.  روزی از سازمان با او تماس می‌گیرند که […]

  • ناکجاآباد

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      درراه برگشت از مسافرت، قرار شد برای دیدن شهر قزوین از یک خروجی برویم. با دیدن تابلو، از اتوبان جدا، به مسیر جدید حرکت کردیم. درراه جدید دشت‌های سرسبز گندم و کلبه‌های چوبی، وسط مزارع چشم‌انداز زیبایی را رقم‌زده بود. در یک سراشیبی تند کنار جاده توقف کردیم تا عکس بگیرند.  بعد از خوردن […]

  • دود دا نکن!!!

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      پسر برادرم کسرا، دو ساله بود. از زمانی که توانست سخن بگوید از دوست خیالی به نام “دود دا” یاد می‌کرد. هر چند وقت یکبار داستانی از”دود دا” تعریف می‌کرد. مسافرت ما با سفر “دود دا”همزمان بود.عصبانیتش را به “دود دا” نسبت می داد. آمادگی برای رفتن به مراسم عروسی با ازدواج”دوددا” همراه بود. […]

  • داستان شماره ۸۱_تجربه بهار تجربه عشق است.

    نویسنده: منیره مردانی

    عطرا دختری زاده کویر بود که هیچگاه بهار را به چشم ندیده بود،از کویر به شهری نقل مکان کردند که اولین بهار را در آنجا تجربه می کرد.به محض ورود به شهر بوی بهار و باران مشامش را نوازش کرد وجودش مثل آن شهر سبز شد.هر روز از خانه زیباییش بیرون میزد و بهاری که […]

  • پیرمردِ ژنده‌پوش

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    پیرمرد فقیر پژمرده و ژولیده پوش، کناری نشسته بود. آن‌طرف‌تر امامزاده‌ای بود. شاید پیرمرد آن امامزاده را پناهگاهی برای خود در‌نظر گرفته بود و صبح را با سختی‌ها و آسانی‌هایش به شب می‌رساند و شب را با همه‌ی سرد و گرم بودن‌هایش به صبح می‌رساند. پیرمردی با جثه‌ای نحیف که اگه لحظه‌ای از جایش نگران […]

  • شهید فوری

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    مردم یک به یک جمع شدند. حاضران به استقبال جنازه سرباز آمده بودند. غلامرضا رضایی جوان بیست ساله‌ای که چند هفته پیش به خط مقدم اعزام شده بود و همان روز اول نبردش مرده بود. متوفی همسایه دو کوچه پایین‌ترِ ما بود. ولوله‌ای به‌پا شد مادر سرباز بود، زجه میزد دلش خون بود آرزو میکرد […]

  • پیرمرد و دریا

    نویسنده: حسین شهریاری

    پیرمردی خسته با موهای سفید و کم پشت کنار دریا، سیگاری به لب داشت، پاهایش روی صخره ها دراز کرده بود و دست چپ اش تکیه گاهش، و با دست راست از سیگارش هرزگاهی کام میگرفت. و به قایق ها و لنج هایی که در رفت و آمد بودند، نگاه حسرت آمیزی میکرد. و صدای […]

  • یک دانه آلبالو

    نویسنده: فریده فرد

    حامد حواست باشه احسان زیاد آلبالو نخوره . دوباره دل درد میشه ها .این جمله را ریما ، همسر حامد قبل از بستن در به او گفت و از خانه خارج شد . احسان با شنیدن این تذکر مادرش به پدر، تا جایی که دستان کوچکش جا داشت آلبالوها را در مشتش گرفت و فرار […]

  • یک سکه ی دو ریالی

    نویسنده: فریده فرد

    این روزها به خاطر کرونا همه چیز را ضدعفونی می‌کنیم ، حتی اسکناس ها و سکه ها را . یاد قدیمها بخیر . منظورم از قدیم ها ۴۰ ، ۵۰ سال قبله .اون موقعها که دختر بچه ی هفت-هشت ساله بودم . مامانم هر روز موقع رفتن به مدرسه یک سکه یک ریالی به عنوان […]

  • داستان باورنکردنی

    نویسنده: منیره حبیب الهی

    همیشه از چیزهایی تعریف می کرد که اطرافیانش محال می دانستند در خواب وبیداری حضور کسانی رو شاهد بود البته خیلی کم رنگمثلا شب ها هنگام خواب در اتاق وقتی تنها بود حرکتی باعث می شد که تخت تکان بخورد و او فکر می کرد فرزند کوچکش وارد اتاق شده و در کنارش شیطنت می […]

  • بازگشت به هند

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    آن روز یکشنبه چمدانم را با عجله بستم باید میرفتم به دیاری که سالها پیش آنجا بودم. شوق فراوان مرا بی حواس کرده بود نزدیک بود پاسپورت‌ام را جا بگذارم و آنوقت سفر میشد بی سفر. خیلی زود به فرودگاه رسیدم اما دیر بود باید با عجله عبور میکردم و از هفت خان رستم رد […]

  • داستان شماره ۸۰_ماریا و گوستاو فلابر نویسنده

    نویسنده: منیره مردانی

    پیرمردی مهربان و چاق در شهری روان شهری کوچک از کشور فرانسه در محله ای زیبا کتابفروشی کوچک دو طبقه داشت.هر روز صبح زود پیرمرد بعد از خوردن صبحانه شاد و پرانرژی کتابفروشی رو باز می کرد و کتابی رو برای خوندن انتخاب می کرد و همیشه جایی پر از گل کنار کتابفروشی برای نشستن […]

  • حریق عشق(داستان ۸۱)

    نویسنده: بانو

    اردیبهشت ۹۶ .هوا بسیار مطبوع است نسیم خنکی می‌وزرد من در حیاط دانشکده پرستاری ایستاده ام منتظر خانم رحیمی هستم،خانم رحیمی یکی از هم کلاسی های من است ک از ترم اول ارادت خاصی به ایشان داشته‌ام،یکی از زرنگ ترین و باهوش‌ترین هم‌دوره‌ای های من هستنداز دور ۳ خانم با‌ مانتو‌های مشکی ومقنعه‌ی مشکی در […]