تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حرکت صد داستان

دربارۀ حرکت صد داستان بیشتر بدانید: نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • حسین شهریاری / (107)
  • منیره مردانی / (106)
  • لیلا فرزادمهر / (100)
  • فریده فرد / (67)
  • بانو / (48)
  • محمدصالح محمودآبادی / (46)
  • الهام عبدی / (46)
  • فرناز / (36)
  • پریسا مشکین پوش / (35)
  • زهرا شجاعی / (32)
  • جشن شکرگزاری

    نویسنده: الهام حاجی لو

    سالیان پیش دوست و همکاری داشتم که از اقلیت مذهبی ارامنه بود. همیشه وقتی از جشن سپاسگزاری هایشان برایم تعریف می کرد ، از اینکه چگونه در آن روز به پاس قدردانی از خدای مهربان برای موهبت های نیکی که به آنها داده شده ، دور هم جمع می شدند ، غذاها و نوشیدنیهای خوشمزه […]

  • آرزو به دل

    نویسنده: حسین شهریاری

    گفت آرزو به دل بمونی واقعا آرزو به دل موندم، ماجرای داستان  برمیگرده به سالها پیش وقتی هنرستان کاردانش ثبت نام کرده بودم مجبور شده بودم برای ادامه تحصیل برم شهرستان البته هنرستان شبانه روزی بود خوابگاه داشت و اینکه تو شهرستان خونه یکی از بستگان نزدیکم اونجا بود هرزگاهی میرفتم خونه شون تو همین […]

  • مداد ارزان

    نویسنده: سوده فتحی

    در گوشه ی اتاق کوچک و نمور، زیر نور کم اتاق پسربچه در حالی که زیر چشمی پدر را می پایید ، روی کتاب و دفترش خم شده بود وبرای چندمین بار پی در پی ، مداد را در مدادتراش قرار داد و چرخاند . مداد تیز شده را بیرون آورد . با انگشت ، […]

  • دیوانه ها در بند

    نویسنده: رستم رسولی

    گاهی دیوانه و دیوانکی شکل خاصی ندارد .این روز ها بیشتر از هر روزی دیوانگی کردم و دیوانه دیدم.کی فکر اش را میکرد احمد آقا با آن ظاهر با کلاس اش دیوانه باشد ، احمد آقا  همسایه ماست . دبیر پایه هشتم دبیرستان بود ، سیبیل های نیمچه نیچه ای اش با کت و شلوار […]

  • باید به تو می گفتم

    نویسنده: عاطفه ذوالفقارنسب

    تازه از شر صدای مداوم زنگ تلفن خلاص شده بود. خیال خودش را راحت کرد. سه شاخه را از پریز جدا کرد و مجدداً خوابید اما زیر لب همچنان غرولند می کرد: – من نمی فهمم… شعور هم چیز خوبیه که اینا ندارن… خب خیر سرم اومدم مرخصی… اگه قرار بود جواب شماها رو بدم […]

  • خانوم بزرگ

    نویسنده: دل آرا پوریزدان پرست

    من باران هستم و ۷ سالمه. تازگیا خونه مون رو عوض کردیم و اومدیم توی یه آپارتمان خلوت.از همون اول، من اتاقیو انتخاب کردم که پنجره ش رو به کوچه بود. یه روز که داشتم از پنچره بلند بلند میومیو میکردم تا گربه مشکی سفیدی که آروم آروم از کوچه رد میشد برگرده و دنبال […]

  • سوزن

    نویسنده: ندا مؤیدی

    به پهلوی چپ چرخیدم . دلم به آرامی بالا و پایین می شد. سرم را بلند کردم که ببینم ساعت چند است. ساعت از نه گذشته بود. آفتاب کاملا پهن شده بود. تنبلی نگذاشت که بلند شوم. یک دفعه زنگ در به صدا درآمد.بلند شدم و آرام به طرف آیفون رفتم. می دانستم مامانم از […]

  • آن روزها مُرد؟

    نویسنده: زهرا شجاعی

    پنج‌شنبه بود یا جمعه؟ یادم نمی‌آید. اما حتم دارم یکی از همین دو روز بود. چون ما فقط آخر هفته‌ها می‌آمدیم آنجا. داشتیم در حیاط هفت‌سنگ بازی می‌کردیم. توپ دستِ من بود. دستانم را تا آن‌جایی که می‌شد بردم بالای سرم، دورخیز کردم، می‌خواستم سمانه را بزنم. مریم نزدیک‌تر بود، ولی ویرم گرفته‌بود سمانه را […]

  • پسر همسایه

    نویسنده: زهرا شجاعی

    شاید بگی باید همون موقع می گفتی؟ ولی چه جوری می گفتم؟ چی میگفتم؟ می گفتم از خواهر و شوهرخواهرت خوشم نمیاد؟ می گفتم با قد بلند و سر کچلش مشکل دارم؟ می گفتم دلم گیرِ نگاه های پسر همسایه است؟ نمی شد. اون وقت ها این چیزها مد نبود که خودت انتخاب کنی، دوستش […]

  • سی‌و‌شش

    نویسنده: زهرا شجاعی

    «سی و شش تا می­خوام. این بسته ها چندتایی اند؟ نه عددشو نمی­خوام. فقط فردا ساعت ده میام کیک رو ببرم. خواهشا آماده باشه، معطل نشم» نمی دانم فلسفه این شمع های عددی چیست؟ احتمالا تنبلی است. دیگر کارمان به جایی رسیده که حال نداریم سی و شش تا شمع را در کیک فرو کنیم […]

  • رقصى اينچنین میان میدان هم آرزوست

    نویسنده: هدی

    موهاى لخت و چتریم رو یه شونه ی سر سری زدم و‌ پیراهن اتو کشیده ی لاجوردی که تابستان پارسال از میلان خریده بودم رو از تو کمد در آوردم و با شلوار جینز آبی تیره ست کردم ، دسته کلیدم و کیفم رو برداشتم یک لنگه ی کتونی سفیدم رو پوشیدم، در رو محکم […]

  • عشق روزهای کرونا

    نویسنده: فاطمه تخمه‌چی

    دلم لرزید، از همان دل‌لرزه‌هایی که یک عمر منتظرش بودم، عشق به سراغم آمده بود، همان عشقی که به قول مامان چشمِ آدم را کور می‌کرد و عقل از سرِ آدم می‌پراند. عقل از سرم پریده بود که این روزها عاشق شده بودم، عاشقِ جوانی که قلبش برای من می‌تپید. سرازپا نمی‌شناختم، یک عمر منتظر […]

  • آهویی دارم خوشگله

    نویسنده: فاطمه تخمه‌چی

    صدیقه کنارِ پنجره نشسته بود و می‌خواند: آهویی دارم خوشگله رها شده زِ دستم… دوریش برایم مشکله… دوریش برایم مشکله… بعد پقی زد زیر گریه و های هایِ گریه‌اش اتاق را برداشت. صفا بانو پیراهن گلدارش را پوشیده بود و عمامه به سر یا به قولِ خودش تاجِ پادشاهی به سر بالایِ چهارپایه دم گرفته […]

  • آنژیوکت اولین دوست صمیمی من

    نویسنده: ملیکا

    چندسالی بود باهم بودیم.اگر دقیق بخوام بگم ۲سال اره ۲سال بود که باهم بودیم.شده بودیم جزعی از هم.البته ما رو لوسمی با هم آشنا کرده بود سرطانم را میگم.                                 ممکنه خیلی از بچها درک نکنن چی میگم ولی میدونم اونایی […]

  • پشت چراغ قرمز

    نویسنده: الهام عبدی

    آن دختر زیبا را هر روز که از سر کار برمیگشتم سر چهار راه میدیدم، وقتی چراغ قرمز میشد خودش را به ماشین ها نزدیک میکرد و با خواهش و التماس از راننده ها میخواست که از اون فال بخرند، بعضی ها با بی اعتنایی منتظر سبز شدن چراغ قرمز می ماندند و بعضی ها […]

  • دو طرفه های موازی

    نویسنده: الهام عبدی

    دلم میخواد برگردم به اون شبی که دو تا بلیط کنسرت خریده بودی، ولی بخاطر آشوب اون روزای تهران نتونستم خودم رو بهت برسونم، کاش زمان متوقف میشد، اون شب تمام ذهنم پیش تو بود که رو صندلی شماره ۲۴ نشسته بودی و صندلی کنارت خالی بود، میتونستم هرزگاهی تصور کنم که سرت رو میچرخونی […]

  • کلوچه

    نویسنده: نویسنده:نسیم هوشمندی

    پنجشنبه آخر سال رسم بر این است که برای شادی روح اموات یک چیزی درست و خیرات میکنند. مامان کلوچه میپزه البته خودش نه میده به صبری خانم که کلوچه هاش معروفه این کار رو بکنه. صبری خانم زن چشم سبز گندمگون و مهربونی که گرمی و صدق و صفاشو از زمان جنگ تا حالا […]

  • گلدان فتونیا

    نویسنده: الهام حاجی لو

    فتونیا تازه به این دنیا اومده بود و باغبان اون رو در گلدانهای کوچکی گذاشته بود و در سبدهایی که چندین نوع فتونیا بودن چیده بود تا مردم ببینند و بخرند فتونیا هر روز به مردم نگاه می کرد و از اینکه همه در حال رفت و آدم بودن با تعجب به آنها خیره می […]

  • از جودی به الی

    نویسنده: الهام حاجی لو

    داستان سوم از جودی به الی الی دختری کنجکاو با دنیایی از رویاها و احساسات بود که دوست داشت به رویاهایش برسد. در کارتونهایی که می دید با جودی ابوت بسیار همزاد پندار بود دختری که بازیگشو بود در راس ساعت این کارتون تمام دنیایش جودی بود . با او زندگی می کرد . با […]

  • من بدون تو

    نویسنده: الهام عبدی

    #داستان_کوتاه ساعت پنج عصر بود، کمی خسته به نظر میرسیدم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم به سمت پنجره ی دفترم و بیرون رو نگاه میکردم، انگار به چیزی خیره شده بودم و یهو اشکام سرازیر شد، درون چشمام غوغایی بود سریع اشکامو پاک کردم و وسایلم رو جمع کردم و به طرف خونه […]

  • زیره

    نویسنده: الهام حاجی لو

    ظهر بود و وقت نهار . مادر صدایم کرد که غذا آماده است با شوق و ذوق بسیاری رفتم به آشپزخانه . ظروف غذا را بر روی میز چیدم و بسیار خوشحال که امروز بعد از مدتها رژیم می توانم غذای مورد علاقه ام یعنی ماکارانی را بخورم ولی دریغ از اینکه نمی دانستم چه […]

  • عوضی

    نویسنده: شیما دانشپور

    حوصله ام سر رفته بود ، با خودم گفتم برم پارک نزدیک خونه یکم پیاده روی،شاید چارتا ادم دورو برم دیدم یکم بهتر شدم. شال و کلاه کردم پشت گیوه که حالا تبدیل به کتونی برند شده را ورکشیدم و راه افتادم. تا پارک حدودا پنج دقیقه راه بود ،سریع رسیدم وا وارد پارک شدم. […]

  • زندگی اجباری

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    ویز ویز پشه‌ها بلند شد فهمیدم باز خبری شده. سری دویدم رفتم گوشه حیاط دیدم این‌دفعه پرواز کردنشون با وقتای دیگه فرق میکنه فهمیدم کاسه‌ای زیر نیم کاسشونه.حس کردم دارن تخم میزارن. یک ماهی بود همشونو زیر نظر داشتم یعنی چهار نسل از پشه های توی حوض رو دیده بودم. چهار نسل خیلیه تو اینترنت […]

  • فری کالری

    نویسنده: سوده فتحی

    فری کالری ،همکلاسی دانشکده ام بود؛یک دختر با قد متوسط با هیکل تقریبا تپل که از بس در مورد میزان چربی و قند انواع خوراکی اطلاعات داشت ،معروف شده بود به فری کالری. کافی بود یک خوراکی از هر نوعی اعم از سبزیجات ،میوه جات یا یه لقمه غذا دستت باشه ؛اونوقت یک ساعت مُختو […]

  • انتظار تلخ

    نویسنده: یگانه جعفری

    انتظار تلخ چشامو باز میکنم فضای تاریک و سردخانه متوجه ام میکنه شب شده روی تخت میشنیم و پاهایم را ازش آویزان میکنم دستم را به موهای بهم ریختم می کشم از جام بلند شده وبه سمت آشپزخانه قدم برمیدارم گویی به پاهایم ترازوی ۱۰۰ کیلویی آویزون کرده اند نای ایستادن ندارم قهوه سازو به […]

  • ماجرای دخترونه

    نویسنده: حسین شهریاری

    عالیه و لیلا با سودابه اومدن بندر خونه الهه با اینکه الهه گفته بود من و زهرا بندر نیستیم رفتیم شیراز خونه لیدا واسه جشن عروسی سوسن خواهر سمانه وقتی رسیدن بندر یادشون اومد. زنگ زدن به میترا دخترخاله عاطفه عروس طیبه اینا که سال گذشته با عالیه تو عروسی خدیجه با سمیه دعوا کرده […]

  • سماع از سقف

    نویسنده: حمیرا وارسته

    راه می‌رفت. ساعت‌ها پشت‌هم، بدون احساسی از خستگی، بدون هیچ حسی، دور حیاط کوچک ۹ متری، پای دیوارهای سیمانی زبر که خیلی شبیه به دیوارهای اقامتگاه قبلی‌اش بود. شهربازی زندان. این را بازجویش به او گفته بود. حالا باهم رفیق بودند. عصرها می‌رفتند پیاده‌روی. دور پارک نزدیک خانه. تندتند راه می‌رفتند. هیچ حرفی نمی‌زدند. فقط […]

  • حسرت

    نویسنده: زینب نوری

    هوالمحبوب با غمی سنگین از خانه بیرون آمد.نگاهی به آسمان آبی انداخت.هوا تازه صاف شده بود ،آنهم بعد از بارانی شدید _دلش خیلی گرفته بود_. دستش را در جیبش برد وسوییچ ماشین را درآورد..ریموت را فشار داد قفل شاسی بلند را باصدایی که سکوت صبح را میشکست باز کرد. با حسرتی عمیق از گذشته ها […]

  • رد لبخندش

    نویسنده: شیوا روشنی

    رد لبخندش ۲۵/۱/۱۳۹۹ گوشواره‌ها و گردنبندش از یک خانواده بودند. قرمز تیره. طرح و نقش قالی‌های خانه مادربزرگم چیزی شبیه آنها بود. مشتری روی پله‌های مترو نگه‌ش داشته بود. داشت با چند دست فروش دیگر  هم حرف می‍زد. شبیه دست‌فروش‌ها خسته و کلافه و نامرتب نبود. حرف زدنش که با مشتری تمام شد از توی […]

  • طنین خوش قابلمه رویی

    نویسنده: رستم رسولی

    طنین صدای قابلمه رویی به عمق پنجره که نگاه میکردم ، به تصویر خودم و مادرم که در آشپزخانه در حال صابیدن استیل اجاق گاز رنگ و رو رفته مان بود میرسیدم . در طرف دیگر پنجره ابر بود ، یک لکه ی آبی در آسمان دیده میشد که کم کم به سمت تیره گی […]

  • اتوبوس

    نویسنده: زهرا شجاعی

    ده دقیقه دیر می­رسم. پله­ها را دو تا یکی بالا می­روم. دو شب است که خواب به چشمم نیامده و امروز که آخرین امتحان را حدود ۳ ساعت پیش داده ام برای اولین ساعت حرکت، بلیط گرفتم و حالا آمادگی کامل دارم که تا خود صبح بخوابم. بلیط را می­گیرم و نفس­نفس زنان سوار اتوبوس […]

  • شاه قصاب

    نویسنده: حمیرا وارسته

    بزرگ‌ترین مغازه دونبش محله یک قصابی بود. درست در قلب محله، یعنی سه‌راه معروف. نیم‌میدانچه‌ای که در تقاطع سه کوچه پهن و اصلی محله بود. کوچه شمالی که به بالامحله می‌رسید، کوچه شرقی که به محله مجاور می‌خورد و کوچه جنوبی که مقر لوتی‌ها و خلاف‌ها بود. قصابی یخچال‌های بزرگ داشت و گوشت تازه گوسفند […]

  • ۲۰۱۰

    نویسنده: محمدرضا

    پسرک وسواسی بود. ظاهرا بقیه اینطوری میگفتن ولی خودش خیلی به این حرفا گوش نمیداد. عادت داشت بیشتر متناشو توی لپتاپش بنویسه. همیشه قبل از شروع هر متنی، یه فایل ورد باز میکرد. همیشه از ورد ۲۰۱۶ استفاده میکرد و همیشه هم موقع ذخیره نوشته ش ، یه خروجی pdf میگرفت. همیشه قبل از تایپ […]

  • چالش ۵ صبح های من

    نویسنده: منیره میردانی

    زندگی ام به تو ۲ تکه تقسیم می شد. قبل ۵ صبح و بعد ۵ صبح تمام روزهای زندگی من و هر روزش چالش هضم و بررسی این ۲ تکه از زندگی است قبل ۵ صبح ها چه میکنم بعد ۵ صبح ها چه میکنم. جفت پا افتاده ام روی ۵ صبح ها حالا چرا […]

  • مانتو سبز کوویدی

    نویسنده: مینا

    جز معدود مانتوهایم بود که وقتی میپوشیدم خیلی جدی و ناباورانه از خودم می پرسیدم : تو چطور هنوز ازدواج نکرده ای؟معمولا برای روزهای خاص می پوشیدم.خاص از نظر خودم.روزی که میخواستم نشان بدهم اهل مانتوهای چسبان نیستم، مانتوی کوتاه هم زیاد جز علایقم نیست و اینکه چقدر رنگ سبز میتواند روی یک پارچه بافت […]

  • گل زرد

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    دخترک روی پارچه ای گل گلی که روی علف های پارک پهن شده بود، نشسته بود و به سویی خیره شده بود. چند لحظه ای نگاهم تعجب وار به او خیره ماند. به ساعت مچی ام نگاهی انداختم، بله دخترک سه دقیقه است که اینطور زل زده به چیزی که من نمیدانم آن چیست…شاید به […]

  • روزهای من با کتاب

    نویسنده: منیره مردانی

    همان طور که قدم میزد با انگشتانش تمام روزهای زندگیش را میشمرد گاهی اشتباه می کرد و از سر نو دوباره می شمرد. خوووووب از ۲۳ سال ۹ سال کم بشود می شود چقدر؟؟؟ خیر سرش فوق لیسانس بود بالاخره می رسد به ۲۳ سال. از وقتی وارد جمع آدمهای زندگیش شده بود تازه فهمیده […]

  • دمخور کفش‌ها

    نویسنده: عادله قدسی زاده

    اولین خاطره‌هایش بر می‌گردد به رطوبت خاک. آن روزهایی که سعی می‌کرد از جلد خودش خارج شود و از این طریق غذا بخورد.  اوایل همه‌جا تاریک بود. کمی که رشد کرد، نزدیک‌تر به سطح خاک، از لابه لای ذرات خاک، کمی نور و گرما به پوستش می‌خورد. با کمک نور و گرما توانست از آن […]

  • نبود طولانی

    نویسنده: آیدا میرزامحمدی

    پدربزرگ مثل هر روز بعد از روشن کردن موتور آب سر شلنگ را با یک دست از گوشه ی دیوار کشید و درحالیکه دست دیگر سیگار نیمهتمامی را به لب هایش نزدیک میکرد به طرف باغچه سمت راست حرکت کرد.هر چقدر که دورتر می رفت شلنگ از حالت مارپیچ خودبیشترفاصله میگرفت تا جایی که طولانی […]