تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حرکت صد داستان

دربارۀ حرکت صد داستان بیشتر بدانید: نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • منیره مردانی / (104)
  • حسین شهریاری / (102)
  • لیلا فرزادمهر / (90)
  • فریده فرد / (60)
  • بانو / (48)
  • الهام عبدی / (45)
  • آنیتا / (44)
  • محمدصالح محمودآبادی / (44)
  • فرناز / (36)
  • زهرا شجاعی / (32)
  • کوله پشتی

    نویسنده: منیره مردانی

    جواد وسایلش را آماده کرد ساعت ۱۲ نیمه شب بود،مثل هر گردشگری ایندفعه هم کوله بارش را مناسب با سفرش می چید.این بار سفرش به دره شیرز بود،دره ای زیبا که خلقت و عظمت خدا را در آن می توان مشاهده کرد. مادر:جواد جان مادر برای شام و نهار چیزی برداشته ای؟ جواد:بله مادر غذای […]

  • گوشت مجانی قصاب

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    ما تمامی واقعیت را می‌فرساییم و آلوده می‌کنیم. در شهر قحطی حاکم شده بود. فقر و نداری خیمه‌اش را پهن کرده بود. با خیال راحت در سایه دیوارهای فروریخته مشغول استراحت بود. قصد گذر از این سرزمین را نداشت. در شهر مردی ثروتمند زندگی می‌کرد، روزگار برایش خوش می‌رقصید. قصری بزرگ در حاشیه شهر دربهترین […]

  • بابا جونش

    نویسنده: رضا ایازی

    از پدرش توقع نداشت. اصلاً فکر نمی کرد یک روز بابا جون اش، حسین جون توپلی اش، اینطوری بزند زیر گوش اش. آخر با هم رابطه پدر دختری که نداشتند. رفیق بودند. عاشق هم بودند. تا به هم شب بخیر نمی گفتند سرشان را روی بالشت نمی گذاشتند. فقط کافی بود بگویید: “بابا! حسین جون […]

  • بقچه ی گلدار

    نویسنده: هانیه مرادی

    مامان توی شلوغی خیابون دستمو گرفته که گم نشم اما من دوست دارم بدوم و بازی کنم، از دیروز که تلفن زنگ زد و نمیدونم به مامان چی گفتن ، مامان یه جور دیگه شده حتی امروز سر کار هم نرفت، منم مهدکودک نبرد ! سر سفره شام هم فقط برای من و خودش و […]

  • دیوانه از قفس پرید

    نویسنده: فهیمه شوشتری

    طبق معمول گوشه دنجی پیدا کرده بود و نشسته بود. با دقت تمام ترک‌های دیوار را بررسی می‌کرد. دوستش دیر کرده بوده. او در انتظار کشیدن ید طولایی داشت و به‌قدری این دیدار برایش مهم بود که در صبوری تمام انتظار بکشد. وقت‌هایی که تنها بود به خیلی چیز‌ها فکر می‌کرد. بیشتر از همه به […]

  • آبگوشت تخم مرغ

    نویسنده: فاطمه بابکی

    _” فقط یه گوجه تو یخچال داریم ” -“خب عیبی نداره دخترم بذارش رو ظرفشویی تا بیام .” اگر دستم را مشت کنم تقریبا اندازه ی گوجه می شود . قسمت بالای آن درست جایی که بعضی گوجه ها دم دارند ، از بقیه جاها قرمزتر و شل تر است . مامان من آشپزی را […]

  • سیب

    نویسنده: ندا مؤیدی

    ظهر تابستان بود. من و او دست در دست یکدیگر و شانه به شانه هم می رفتیم جشمان درخشانش شور زندگی را در من زنده می کرد. کوچه ها و آسفالت خیابان زیرپایمان ابرهایی با اشکال مختلف بود.ناگهان گفت : ببین اینجا چه باغ زیبایی است سیبهایش را ببین ! از بالای دیوار باغ پیداست […]

  • بانو

    نویسنده: بانو

        کفش هایت را بده با انها کمی قدم بزنم اردیبهشت ماه است ، نسیم ملایمی می وزد،قدم زدن و خرید کردن در این هوا بسیار دلچسب است،زمین خیس است خبر از ان میدهد که به تازگی باران امده ،بازار میوه فروشان و تره بار بیش از پیش شلوغ شده ،سمت راست بازار سبدهای […]

  • خانه ی قدیمی

    نویسنده: الهام عبدی

    از اون سالی که آرزو داشتم دانشگاه تهران قبول بشم خیلی میگذره ولی بالاخره قبول شدم یه روز از خواب بیدار شدم و دلم خواست برم بازار تجریش، سوار اتوبوس شدم روی صندلی دوم کنار پنجره نشستم و به بیرون زل زدم … انقدر غرق تماشای مردم شده بودم که یادم رفت میخوام سر کدوم […]

  • روسری قرمز

    نویسنده: سوده فتحی

    زن بار دیگر شاخه گل قرمز را در دستش فشرد .نگاهی به صفحه صدفی ساعت مچی نقره ای اش کرد؛ چهار و سی و پنج دقیقه را نشان میداد. هنوز دیر نکرده بود .قطره ای آب روی ساعتش چکید .سرش را بالا کرد و به آسمان توسی و کبود نگاه کرد. قطره ای دیگر روی […]

  • طلوع یک ستاره

    نویسنده: فرح پایا

    بعداز ظهر یک روز پاییزی بود تازه ناهار خورده بودیم درحالی که سعی میکردم بچه ها رو بخوابونم که بتونم یه چرت کوتاه بزنم هوانیمه ابری و کمی سرد بود خزیدن زیر پتو و خواب نیمروزی می چسبید ولی وروجک ها بازیگوشی میکردن دلشون نمیخواست بخوابن من هم سعی میکردم باوعده وعید وقصه وشعر به […]

  • ایمان به نشانه ها

    نویسنده: محبوبه

    بعد چند روز کار و مشغله زیاد به یک مرخصی یک روزه نیاز داشتم. درخواستم را نوشتم و روزکاری پر حجم را تمام کردم و به خانه برگشتم. سعی کردم کارهای شخصی عقب افتاده ام را تا شب تمام کنم و فردا تمام روز استراحت کنم، منظور از استراحت خوابیدن نبود چون زیاد اهل خواب […]

  • روسری قرمز

    نویسنده: سوده فتحی

    زن بار دیگر شاخه گل قرمز را در دستش فشرد .نگاهی به صفحه صدفی ساعت مچی نقره ای اش کرد؛ چهار و سی و پنج دقیقه را نشان میداد. هنوز دیر نکرده بود .قطره ای آب روی ساعتش چکید .سرش را بالا کرد و به آسمان توسی و کبود نگاه کرد. قطره ای دیگر روی […]

  • بدون بال پریدن

    نویسنده: محمدامین صباغیان

    ساعت ۶:۱۵ صبح بود که با شنیدن آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. قبل از شستن دست و صورتم، کنار پنجره اتاقم رفتم و انتظار ۴ دقیقه ای من برای تماشای طلوع حیرت‌انگیز خورشید آغاز شد. پنجرۀ اتاقم را باز کردم و به آسمان نگاه کردم. رفته رفته رنگ نارنجی آسمان آبی رنگ را تزئین […]

  • آزادی محبوس

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    سریع شروع کرد به لباس پوشیدن. همین چند لحظه پیش با هرمز صحبت میکرد ولی نیم ساعت از آن زمان گذشته بود. نمیفهمید زمان چه دشمنی با او دارد که این همه هول در دلش میگذاشت. پایین رفت و با ضبطِ صدایش در گوشی فهماندش که راه افتاده است. او نیز که همیشه تیز به […]

  • وضعیت موجود

    نویسنده: شیرین غزل

    بهش گفتم : اضلا از وضعیت موجود راضی نیستم . و در رو محکم به کوبیدم… روی تخت نشستم و چند ثانیه ذهنم خالی شد . بیرون صدای گنجشکها میپیچید . یواش یواش افکار شلوغ و در هم و برهم راهشون رو به ذهنم باز کردن . داشتم به این فکر میکردم که این چیزی […]

  • حسن یا حسنی

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    حسن : مااامان. لباسام کو مامان : کوفت لباسام کو! همه‌ی زندگی شده بود همین. من نمیدانم تخم این پسر را چگونه کاشته‌ام که اینقدر شلخته است. البته امید دارم وقتی برمیگردم نظم را آموخته باشد. اما چطور.  در این مدت که معلم درس نظم نداشته هرچه بوده معلم ادبیات و علوم بوده. ریاضی‌اش شکر […]

  • کاشان و تولدم

    نویسنده: الهام حاجی لو

    نزدیک آذرماه بود و دختر برای تولدش در ذهنش برنامه ریزی می کرد. دوست داشت در جشن تولد امسالش تجربه ای متفاوت را برای خود به همراه داشته باشد . هر روز که از خواب بیدار می شد به خود می گفت این کار را انجام بدهم مثلا خود را به یک رستوران دعوت کند […]

  • باران بی صدا

    نویسنده: فرناز

    وارد اتاق خود شد ..اتاق پر بود از بوي باران ..انگار امروز بي هوا آسمان ابري شده بود و شروع به باريدن كرده بود و سهم او تنها بوي خوش باران بود ..خود را به پنجره ي اتاق رساند كه ببيند هنوز باران مي بارد يا نه …زمين خيس بود و ابرهاي تيره خبر از […]

  • ارزن و چكش

    نویسنده: رستم رسولی

    سی کیسه برنج ۱۰ کیلویی را در کنج مغازه همیشه تاریک اش تلمبار کرده بود .میگفت تخم برنج را ملخ خورده است . آنقدر این حرف را زده بود که مضکه عام و خاص شده بود ، هر کسی چیزی را در خانه اش پیدا نمیکرد میگفت: تخم اش راعمو علی خورده است . مغازه […]

  • من کوهنورد نیستم

    نویسنده: محمد مهدی احمدی بنی

    کجا می بری مارو؟ من گشنمه؟ خپل اینقدر از خونه بیرون نزدی، باعث شده دیگه خیلی چیزها رو نشناسی. به این سنگ های بزرگ و زیبا نگاه کن. ببین چقدر بالا رفتن به اون کوه میگن. پدر واقعا ممنونم از اینکه اطلاعاتت رو سخاوتمندانه در اختیار من قرار دادی. فقط یک سوال برای چی ما […]

  • کیفم گمشده

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    توی بلوار ایستاده بودم و منتظر بودم؛ شب گذشته کتاب اتوبوس را تمام کردم.به موضوع و روند داستان فکر می‌کردم. تا اواسط کتاب همه چیز بسیار عالی پیش می‌رود .نویسنده روزگاری را به تصویر میکشد  که در آن تمام دنیا دست به دست هم داده‌اند تا دخترک قصه سرمست از شادی و سرخوشی شود.به انتهای […]

  • زندگی، امید، عشق

    نویسنده: فرح پایا

    [ ] در زمانی نه چندان دور نه [ ] خیلی نزدیک. خیابانی بود نه بزرگ نه کوچک در واقع معبر بود که خیابان ها را به هم مرتبط می کردبه نام گذر حاج امیر آقا توی این خیابون همه جور خونه ای وجود داشت. خانه های بزرگ خونه های کوچک قدیمی ساز تقریباً نو […]

  • آهای اکبر آقا، کمی مهربانتر باش

    نویسنده: فائزه فتحی

    محله ی زندگی ما میان تپه‌های کوچک و بزرگ گندم وکلزا بود. منطقه‌ای با آب و هوای خوش که مردمانش با یکدیگر صمیمی بودند. هرخانه‌ای حداقل صدمتر حیاط داشت که پر از گل و درخت و سبزی و ریحان بود. توالت‌ها گوشه‌ای از حیاط و در جایی که بیشترین فاصله را با خانه داشته باشد […]

  • دیوانه شده بود. دیوانگی که شاخ و دم نداشت

    نویسنده: فاطمه افژولند

    دیوانه شده بود. دیوانگی که شاخ و دم نداشت. دیوانه شده بود. اگر این همه فکر و خیال و اضطراب همیشگی دیوانگی نبود حتما به دیوانگی ختم می­شد. اصلا از همان روزی که به تب شدید سرفه­های خشک مادرش شک کرده بود و این خوره افتاده بود به جانش که نکند کرونا باشد دیوانه شده […]

  • باید می‌رفت

    نویسنده: فاطمه افژولند

    باید می­رفت. ساعت­ها گوشه اتاق می­نشست و زل می­زد به نقطه­ی محو و موهومی که فقط خودش می­دید و هیچ­کس. فکر رفتن به جانش افتاده بود هیچ که داشت مثل خوره روحش را می­خورد. باید می­رفت. خیلی وقت بود توی آینه به خودش نگاه نکرده بود و دستی به سر و رویش نکشیده بود. اصلا […]

  • نقطه صفر

    نویسنده: شیرین غزل

    جایی در زندگی هست که باید انتخاب کنیم . این را گفت و از تخت بیرون اومد. دقیقا نمیدانست که این جمله را توی دلش گفت یا با صدای بلند ..ولی در هر صورت انعکاس این جمله را توس سرش حس میکرد. هوا آفتابی بود . از اوآن آفتابهای تنبل و بیحوصله که روی درختها […]

  • دستبند

    نویسنده: حسین شهریاری

    ماجرا از روزی شروع شد که داشتم تو اینستا پیج ها رو زیر و رو میکردم چشمم به یه پیج افتاد دنباله اسمش رو نوشته بود آرتیست رفتم پست ها رو لایک کردم و با دقت پست ها و کپشن ها رو میخوندم پیج نبود یه دانشکده واسه خودش بود پیج دختری بود که از […]

  • مَن

    نویسنده: رعنا رهبر

    بابا نان داد، مگر قاعده این نبود که بابا نان بدهد، مادر هم عشق… من و مهسا هیچ کدام را نداشتیم. مهسا خواهرم است. من دوساله بودم و او ۸ ساله که پدر و مادر رفته بودند شمال برایگردش. گویا زیادی بهشان خوش گذشته بود چون در برگشت با یکی از پیچ‌های جاده چالوس پیچیدند […]

  • آن سوی حلبی آباد

    نویسنده: آرزو چاجائی

    سه روزی از اومدنم به اینجا میگذره،برای انجام این عملیات و پیدا کردن قاچاقچی ها باید نهایت دقتم رو بکنم،باید به این لباس های شخصی عادت کنم.این جا یه جو سنگینی داره ،آدم بزرگاش گذشته و آینده اشون رو ،رو یه کفه ترازو میزارن برا یکم مواد،به قول خودشون یکم حال خوب،آفتاب مستقیم میخوره توسر […]

  • شیشه در نمک

    نویسنده: بانو

    _افسانه همه چیز رو جمع کردی؟ _اره فقط شیشه نمک و کجا گذاشتی نمیتونم پیداش کنم ،دکتر چند هم بهت گفته نمک دیگه برای سن و سال ما ضرر داره ،حالا شما باز یواشکی خیار و با نمک بخور _همونجاست _دقیقا کجا _پشت قوطی ها تو کمد _آها پیدا کردم _بریم دیگه دیر شد ،همه […]

  • دسته گل

    نویسنده: مریم مهدوی نژاد

    اولین سالی بود که به این مدرسه آمده بودم محله‌ایی قدیمی به اسم سرآسیاب دولاب، از نظر تقسیم‌بتدی شهری جنوب شهر محسوب میشد ، اما اکثرا خانواده‌های قدیمی و با اصالت که بیشترشان ، عمده فروشان بازار تهران بودند . مذهبی و متدین و از نظر وضعیت مالی برخلاف ظاهر و چهره خانه‌ها و محله […]

  • مجسمه ی عشق

    نویسنده: الهام عبدی

    بعد از چهار سال توانستم او را ببینم. از روز اولی که او را دیدم هیچ شبی نتوانستم آرامش داشته باشم و مدام فکر رسیدن به او را داشتم. هر شب در خیالم به رویا پردازی و راههای رسیدن به او فکر میکردم، و فقط خدا میداند که هر بار با چه روشها و حیله […]

  • سکه ۲۵ تومانی

    نویسنده: بانو

    صبح روز زمستانی نیلوفر از خواب بیدار شد و تقریباً ساعت هشت و نیم صبح بود نیلوفر دختری جوان بود که به تازگی با مردی جوان به نام سیروس ازدواج کرده بود نیلوفر و سیروس هر چند روز یکبار به بهانه های مختلف بگو مگو داشتند نیلوفر در خانه کارهای هنری انجام میداد مثل درست […]

  • دسته گل

    نویسنده: مریم مهدوی نژاد

    اولین سالی بود که به این مدرسه آمده بودم محله‌ایی قدیمی به اسم سرآسیاب دولاب، از نظر تقسیم‌بندی شهری جنوب شهر محسوب میشد ، اما اکثرا خانواده‌های قدیمی و با اصالت که بیشترشان ، عمده فروشان بازار تهران بودند . مذهبی و متدین و از نظر وضعیت مالی برخلاف ظاهر و چهره خانه‌ها و محله […]

  • داستان دلبر

    نویسنده: فهیمه شوشتری

    که قرار است خبری شود. همه چیز بر وفق مراد است. هرچه دلش می‌خواهد برایش فراهم می‌شود. تا به حال به این اندازه خوشبخت نبوده است. شک می‌کند به این‌همه اتفاق خوب در کنار هم، ناگهان ترس به جانش می‌دود نکند قرار است فرصتم در این دنیا تمام شود. مادرش همیشه می‌گفت : (( هر […]

  • اخرش هم ما بي تقصيريم

    نویسنده: رستم رسولی

    اسم کاملم پریچهر بود . پری که صدایم میزدند دلم هوری پایین میریخت ، کیف میکردم ، دلم غنج میرفت . هم بازی هایم توی کوچه پری صدایم میزدند ، پری اسم رقاصه مشهور کاباره شهرمان بود .پدرم همیشه خودش را سرزنش میکرد که چرا اسم مرا فاطمه یا معصومه نگذاشته . میگفت از ذوق […]

  • فرار به وقت قمار

    نویسنده: زهرا خبیدویی

    حرف های به قول معروف پدرانه‌اش دیوار را ترک می انداخت عذاب می داد جسم و روح مرا  آخر نمی دانم مشکلش چه بود با من از حرف های پوسیده قرن شصت برای خودش با صدای بلند داستان میبافت مادرم سر همین شکنجه هایش و هللی تللی کردن هایش دق کرد _تف به ذات هم […]

  • ردّ بال‌های شاهی

    نویسنده: حمیرا وارسته

    بر شاخۀ شکسته‌ای از جنگل عبوس، خون پرنده را دیدم.  دویدم. روی انبوه برگ‌های پاییزی خشک. صدای خش‌خش خردشدن برگ‌ها پخش می‌شد. به‌درخت‌ها می‌خورد و کمانه می‌کرد و می‌خورد به سرم. بوی خون را می‌شنیدم. انگار همه شاخه‌های درخت‌ها به خون پرنده آلوده بود. تو گویی پرنده زخمی آن‌قدر خودش را به شاخه‌ها و درخت‌ها […]

  • قانون دیازپام

    نویسنده: سوده فتحی

    چشمهایش را باز کرد .به سقف کرم رنگ که رطوبت گوشه هایش را زرد کرده بود ،خیره شد. نور صبحگاهی از میان نرده های فلزی پنجره اتاق را روشن کرده بود . زیر لب گفت :« اَه دوباره صبح » چشمهایش را دوباره بست .چهره چاق آقا تقی با سبیلهای کلفتی که روی لبش را […]

  • ببخشید دوربین را فراموش کردم

    نویسنده: عبدالقدیر حکیم

    من حامد هستم ، ۱۲ سال سن دارم. ما یک خانواده ۷ نفری هستیم ، و در ضمن یادم نیست که دو وعده غذا پشت سرهم خورده باشیم ، چونکه پدرم کارگر پیر است . خانه ما بسیار کوچک هست ، گر چه همسایه های مان خانه های زیبای دارند و همیشه بوی خوش غذا […]

  • اتوبوس قرمز

    نویسنده: بانو

    هر روز صبح که به مدرسه می خواستم بروم اتوبوس قرمزی را از ساعت ۶ و نیم جلوی در منزلمان ایستاد من و دوستم فریبا هر روز سوار اتوبوس قرمز رنگ شدیم راس ساعت شش و نیم تا ساعت هفت گاهی اوقات تا ۷ و ۱۰ دقیقه در این اتوبوس بودیم و بسیار اتوبوس مرتب […]

  • موی سپید بانو

    نویسنده: بانو

    صبح شده بود طبق معمول جلوی آینه رفتم کمی خودم را نگاه کردم به فکر رفتم باز به آینه نگاه کردم چشمها لب بینی همه سر جای خود بودن لبخند کمرنگی روی صورتم نشست باز نگاه کردم بله دومین موی سفید را داشتم نگاه میکردم من در سن ۲۹ سالگی دومین موی سفید را دیدم […]

  • قصر معما ها

    نویسنده: محمد حسین زرگر

    صدای در بلند شد. دویدم و آن را باز کردم . دیدم پستچی است. گفت: آقای زرگر؟ _بله خودم هستم _این بسته مال شماست _ممنون یادم نمی آید کسی برایم چیزی فرستاده باشد. بسته را گرفتم و برگشتم. تا بسته را باز کردم ، دیدم کتاب است. تعجب کردم!چه کسی برای من کتاب خریده بود؟در […]

  • خوشبختی به من رسید

    نویسنده: الهام عبدی

    از همون بچگی انگار ناف منو با بدبختی بریده بودن، باید تو اون محله ی کوچیک زندگی میکردی تا بفهمی بوی فقر چیه، طعم بدبختی رو بچشی، همه ی کوچه و خیابونا خاکی بود تا نم بارون میزد تا سر میرفتی تو گل، حالا آب هم نبود که وقتی میری خونه بری حموم و خودتو […]

  • خوشبختی در ۲۴ ساعت

    نویسنده: شیرین غزل

    صبح از خونه بیرون اومد و مثل همیشه سر کوچه منتظر تاکسی ایستاد . هوا ناگهان ابری شد در حالیکه وقتی برای بیرون اومدن هوا رو چک کرد، خبری از ابر و بارون نبود . حالا سر کوچه ایستاده بود با لباسی که به زور میشد گفت مناسب هوای پاییزی بود. ابرها به سرعت در […]

  • وقتی روی سماور کوتاه و پهن می شدیم

    نویسنده: آرزو چاجائی

    چلو دیگر آماده شده.الان است که میرزا تقی کلون دررابه صدادرآورد. از آینه به شمایلم نگاه می اندازم ،کمی سرخاب سفیدآب میکنم تا دست کم میرزا دلش بیاید نگاهم کند،ازبس که کار کردم رنگ به رو ندارم.قمر،دخترم،از صبح خروس خوان افتاده پی مرغ زبان بسته ودورتادور حیاط بکوب می دود.دوری هاراتمیز می کنم ،و منتظر […]

  • برای پسری که نیست

    نویسنده: زهرا شجاعی

    «آینده ی این بچه چی میشه؟ هان؟ به فکر خودمون نیستی به فکر اون باش.» همیشه بحث و دعواهایمان به همین جمله ختم می شد. البته قبل از این که من بگم «خیلی خوب، بسه دیگه، خستم کردی.» و بزنم بیرون. آن روز هم مثل همیشه زدم بیرون. نشستم پشت ماشین و گازش را گرفتم. […]

  • تولستوی کبیر

    نویسنده: رعنا رهبر

    آنها مینوشتند، بسیار مینوشتند به امید آنکه روزی بزرگترین نویسنده‌ی جهان شوند و میدانی چیست: درست‌ترین کارجهانرا میکردند. سپس مکثی کرد و گفت : اما یک اشتباه بزرگ میکرند گفتم آن چیست:  گفت « دلبسته به نتیجه بودن» بایستی با پشتکار ادامه داد، روزها و شب‌ها– ماه‌ها و سال‌ها بعد نتیجه خود بخود در پی […]

  • مُصطَف..!

    نویسنده: آتوسا ذبیحی

    مثل این‌که مادربزرگ حالش خوب نبود. همه برای سلامتی‌اش دست به دعا برداشته بودند. یکی نذر و نیاز می‌کرد، یکی صلوات می‌فرستاد، آن یکی هم خدا را به هزار ریش و کیش قسم می‌داد که مادربزرگ را صحیح و سالم به آن‌ها برگرداند. من گیج و گنگ فقط تماشا می‌کردم. با این‌که ورود بچه‌های زیر […]

  • یادگاری به نام «پیکاسو»

    نویسنده: زهرا خبیدویی

    مامان برای سومین بار صدایش بلند شد _پاشو دیگه چه خبرته لنگ ظهره اما من هنوز دوست داشتم توی لحافم بپیچم و خوابم رو ادامه بدم از سر ناچاری و غر زدن های مامان به سمت دستشویی رفتم و آبی به سر و صورتم زدم یک لحظه خودم را درون آینه دیدم خندم گرفت خخخ […]

  • معلم قرآن

    نویسنده: محمد حسین زرگر

    از همه معلم هایم بیشتر دوستش دارم. معلم قرآن ماست. نمی دانم چرا وقتی او سر کلاسمان می آمد، یک حال خوب داشتم . نه به خاطر مهربانی اش . نه بخاطر اینکه در کنار روخوانی قرآن به ما احکام هم یاد می دهد. چون با او صمیمی شدم. کاری که فقط با یک معلم […]

  • زندگی مسالمت آمیز

    نویسنده: شیرین غزل

    خانم میم و آقای میم تازه ازدواج کرده بودند. حالا تازه ی تازه هم نه . ۳ سال با هم دوست بودند و ۲ سال بود که زندگی مشترک شروع شده بود. خانم میم آشپز خوبی بود و آقای میم هم به تعمیر و نگهداری از وسایل خونه حسابی وارد بود . هر دو اهل […]

  • رقص شاپرک‌های روی سقف

    نویسنده: لیلی بنی‌هاشمی

    وارد اتاق که می­‌شدی، به راحتی تخت خواب بزرگ دو نفره‌­ای را که در وسط آن قرار داشت می­‌شد دید. هم چنین پیرزنی را که زیر یکی دو تا لحاف سبک رنگی مشبک چهل تکه دوزی شده دراز کشیده بود. نور صبحگاهی از لابلای نقش­‌های توری پرده روی لحاف قدیمی کهربایی رنگ با وزش هر […]

  • رایحه هزارمین باران

    نویسنده: نسیم چیت ساز

    هفت سال بود که چیزی در درونم وول میخورد. دقیقا کجای این درون بود، نمی دانستم. روی نیمکت پارک نشسته بودم. به باران ریزُ ریز و بلاتکلیفی که وسط آفتاب داشت می بارید بی اهمیت شدم. چشم دوخته بودم به رشته نور طلایی رنگی که از لا به لای پیچک های سبزِ گوشه ی پارک […]

  • بیزینس

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    از زیرلحاف سرمو بیرن میبرم وبا شوق بچگی میخونم:جا گرم میکنم..ای جا گرم میکنم. لحافو رو سرم میکشم واون زیر شروع به علت زدن میکنم.عاشق شبهای سرد زمستونیم .بساط کاسبیم جوره.رختخوابهای سه برادر وخواهرکوچیکتر از خودمو دونه یه ریال ومال  سه برادروخواهر بزرگتراز خودمو دونه ای دوریال گرم میکنم.سن هممون  بین سه تا سیزده ساله […]

  • قلم در قلمدان

    نویسنده: آرزو چاجائی

    آن روز هم مثله همه روزها کشوی زیر میزش را باز کرد ،به دقت یک قلم انتخاب کرد..به تیزی قلم تراش چشم دوخت..هنرجویان یکی پس از دیگری سرمشق های خود را می گرفتند و می رفتند. صدای موسیقی سنتی همراه با نوای کشیده شدن قلم روح را به پرواز در می آورد.ان روز دخترک برای […]

  • گریه های غمگین نرگس

    نویسنده: آرمینا نجفی

    از نیستی بازگذشته بود. پافشاری عجیبش برای زیستن ذهنم را تماما مغشوش خود کرد. به نگاهِ خموشش خیره شدم، انگار کمی ارام تر شده بود؛رایحه‌ی‌ نرگس تمام آن چهاردیواری را از آن خود کرده بود.نرگس و جسد جاندار! هارمونی نادری را به دیده نمایان میکرد. سراپا چشم شده بودم و آن دو گویِ‌نهانِ‌ بی‌جان مرا […]

  • رقص پرده

    نویسنده: آرزو چاجائی

    قفل در را باز می کنم،نان تازه خریدم باهمان شیرینی هایی که دوست دارد.مثله همیشه رادیو روشن است. -:”سلاااام .. من اومدم…” به اتاق میروم،چشمانش بسته شاید اثر قرص هاباشد.کنار تختش می نشینم و دستانش را میگیرم..سرد است مثله یخی که قصد ذوب شدن ندارد.‌. صدای رادیو در گوشم تکرار میشود:”چرا رفتی؟چرا من بی قرار […]

  • مادرم مرا به جاوید رساند

    نویسنده: الهام عبدی

    آن سال که مادرم فوت شد، من پنج سال داشتم و هنوز نمیدانستم معنی مرگ چیست؟ فقط میدانستم که او به جایی دور رفته است و من او را نمی توانم ببینم. من چهار خواهر و برادر داشتم که آنها همگی از من بزرگتر بودند، خواهر و برادر بزرگم ازدواج کرده بودند. بعد از فوت […]

  • ساز پدر

    نویسنده: راحیل محمدیان

    هوای نرم بهار بچه ها را مشتاق به کوچه کشانده است بازی هفت سنگ وعده ی شادی لبریزی را بر دلشان نشانده . کودک پلاک ۵ بر رکاب دوچرخه ای تازه پا می گذارد و از جلوی کودک پلاک ۳ می گذرد و شتاب می گیرد . کودک پلاک ۳ با دیدنش دست از بازی […]

  • فال و فاصله

    نویسنده: رستم رسولی

    روی نیمکت در نزدیکی تاب و سرسره پارک نشستم ، هنگامه طبق معمول رفته بود تا از بوفه دوتا چایی بگیره. عاشق چایی خوردن این زن بودم ، چایی برای هنگامه سرما و گرما و تابستان و زمستان نمیشناخت . هر جا و هر وقت که چای خون اش کم میشد ، مثل بچه های […]

  • بازی خیر و شر

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    جالبه که داستان خیر و شر هیچ وقت کهنه نمیشه چون اگر کهنه میشد نه نویسندگان مطلبی برای نوشتن داشتن نه فیلم سازان سوژه ایی  برا ی خلق فیلم های تجاری میلیاردی تمام نوشته های تاثیر گزار دنیا بر پایه همین سوژه نوشته شده ، آثار معروف شکسپیر، داستایفسکی، کافکا صادق هدایت… کمیک بوک های […]

  • تصویرآخر

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    خانه  یکی از اقوام که به تازگی پدرش به رحمت خدا رفته بود برای عرض تسلیت وسرسلامتی میهمان بودیم. آذر برای برداشتن ظرفی به سمت کمد دیواری رفت .قبل از برداشتن ،پیراهنی که آویزان بود را در دستانش فشرد؛ به صورت نزدیک کرد ؛با نفسی عمیق بوی برجا مانده پیراهن را به انتهای ریه هایش […]

  • از میان هیچ

    نویسنده: نسیم چیت ساز

    اول نبود. آمد. وقتی که رفت، نمرد. وقتی که آمد، من گفته بودم که مرده است؛ اما زنده بود. آمده بود. به خیالش زندگی هنوز هم تاب تاب عباسی رویاهای شبانه ای است که آن روزها زیر گوشم نجوا می کرد. اینجا بود حالا. اما من نبودم ! یعنی بودم، اما لای درب روزگار وامانده […]

  • تلنگر

    نویسنده: مریم ابراهیمی

    *تلنگر* چند ساعت مانده به جشن بزرگ، خودش را مشغول رقص، در اتاقش حبس کرده است. نارنجی خوشرنگ لباسش موقع رقص و دلبری هر چشمی را خیره می‌کند. آرام و بی‌صدا به سراغش می‌روم و با تلنگری به شیشه‌ی اتاقش او را از حال خود درمی‌آورم. ترسیده و کمی حیرت‌زده به عقب می‌رود ولی هنوز […]

  • ناله چمدان خوش است,بنال

    نویسنده: زینب طیبی

    دسته چرمی چمدان قدیمی را که تقریباً در بالای این جسم مکعبی شکل نصب شده بود در بین انگشتان خود حفظ می کرد ,مکعبی ساخته شده از چرم گاوی که به دلیل عمر زیادش و قرار گرفتن روبروی آفتاب و روغن کاری نشدن کاملاً خشک و آسیب پذیر شده و با کوچکترین برخورد یا سایشی […]

  • سیانور

    نویسنده: محمدامین میری

    کاترین داشت پشت موهایش را جلوی آینه می‌بست. گوشی‌اش کنار من بود، زنگ می‌خورد، نوشته بود J. من همه چیز را می‌دانستم، دیگر دیر شده بود، نمی‌توانست مرا قانع کند که کارش را تمام نکنم. چند بار گوشی‌اش زنگ می‌خورد ولی هیچ‌کدام را جواب نمی‌داد. می‌دانستم جاناتان است. دستانم را محکم گرفته بود و سرش […]

  • نِبلُ الزهرا

    نویسنده: محمد صادق دوائی

    در کوچه پس کوچه های دالانی این روستای عریض، لذتی دارد قدم بزنی.برافراشتگی کوه های به آسمان رسیده ، به گونه ایست که در تمامی کوچه های آن نمایان است. درختهای سبز زیتون با برگهای کوچک زینتی و زیتونهای بند انگشتی ،تمامی خانه ها و کوچه باغها را زیبا نموده است. با مدرنیته شدن بازارها […]

  • هشت ساله

    نویسنده: فروزان فدایی

    به نام خدا من یک دختر هشت ساله هستم.زمانی که با خواهرانم بازی میکنم،زود خسته می شوم.چون بازی هایشان برایم تکراری است.من از بدو بدو کردن زیاد بدم می آید.و دلم می خواهد بیشتر کتاب داستان بخوانم.عمه ام خیلی اهل مطالعه ست.و همه میگویند شبیه او هستم،همیشه وقتی برای خودش کتاب میخرد برای من هم […]

  • رفتن به وقت لالایی

    نویسنده: سیده نعیمه شجاع الدین

    کمی بعد، دریا با موسیقی باد شروع به لرزیدن کرد،چشمانش هنوز خیره به آن سوترهابود،کاغذکهنه اش را ازلای چادرش درآورد،دوباره تا زد، سر جایش گذاشت. چشمانش را گود کرد و انداخت در حیاط بچگی اش. اولین بار دلباخته ی عروسک مو  بلند مشکیش شده بود،  فقط نصف روز داشتش، که آن هم بخشیدش به گل […]

  • تلنگر

    نویسنده: MarYaM

    *تلنگر* چند ساعت مانده به جشن بزرگ، خودش را مشغول رقص، در اتاقش حبس کرده است. نارنجی خوشرنگ لباسش موقع رقص و دلبری هر چشمی را خیره می‌کند. آرام و بی‌صدا به سراغش می‌روم و با تلنگری به شیشه‌ی اتاقش او را از حال خود درمی‌آورم. ترسیده و کمی حیرت‌زده به عقب می‌رود ولی هنوز […]

  • ناله چمدان خوش است,بنال

    نویسنده: زینب طیبی

    دسته چرمی چمدان قدیمی را که تقریباً در بالای این جسم مکعبی شکل نصب شده بود در بین انگشتان خود حفظ می کرد ,مکعبی ساخته شده از چرم گاوی که به دلیل عمر زیادش و قرار گرفتن روبروی آفتاب و روغن کاری نشدن کاملاً خشک و آسیب پذیر شده و با کوچکترین برخورد یا سایشی […]

  • وقتی که سگ ها زوزه می کشند

    نویسنده: پیمان میرجوادی

    بهار جوانه زده بود و جان به جان درختان آمده بود. پوسته های تنشان رنگ عوض کرده بودند. جیکِ گنجشکان بر روی شاخه های درختان در آمده بودند و اندک بادی در هوا می چرخید و نور چراغ برق هارا به رقص در می آورد. سراسیمه از رخت خوابم بلند شدم به هنگامه ای که […]

  • حبه قند و دندان لق

    نویسنده: لیلا مرادی

    مدتي بود باهاش صحبت ميکردم باهم بيرون ميرفتيم اوايلش همه چي خوب بود چون کم همديگرو ميديديم و براي من جذابيت داشت ولي بعد يه مدت حس ميکردم الکي باهاش بيرون ميروم الکي ميخندم که اون ناراحت نشه… الکي ميگم کلي خوش گذشت بهم …. درصورتي که ته دلم اصلا هم راضي نبودم . نه […]

  • کلبه عبرت

    نویسنده: ملیکا بیات

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، کلبه ای بزرگ با منظره ای زیبا بود. این کلبه قدری قشنگ بود که گفتن نداشت. اما این کلبه یک عیب بزرگ داشت، آن هم این بود که هر کس به این کلبه رفته است، دیگر اثری ازش نبوده و دیگر بازنگشته. برای همین مردم تا شعاع چند […]

  • گل سرخ ابدي

    نویسنده: فرناز

    گوشه ي حياط ميان تمام گل هاي باغچه رز سرخي بود كه مي درخشيد از زيبايي بوي خوشش پيشي مي گرفت از بقيه گل ها و من بلبل اين باغچه روزها و ساعتها می نشستم و شكفتنش را ميديدم ديري نپايد كه گل سرخ چشم گشود نگاهي به اطرافش كرد دور تا دورش پر شده […]

  • قضاوت

    نویسنده: عبدالقدیر حکیم

    دم در گاراژ فردی با لباس شیک منتظر فردی بود، هی به ساعت خود نگاه می‌کرد. بعد از نیم ساعت انتظار فرد مورد نظر به لباس کار( تعمیرکار ماشین ) آمد ، و برایش احوال گاراژ را گفت ، این گفتگو طولانی شد . فرد اول : تو عجب آدمی هستی ، دو ماه می‌شود […]

  • جشن شکرگزاری

    نویسنده: الهام حاجی لو

    سالیان پیش دوست و همکاری داشتم که از اقلیت مذهبی ارامنه بود. همیشه وقتی از جشن سپاسگزاری هایشان برایم تعریف می کرد ، از اینکه چگونه در آن روز به پاس قدردانی از خدای مهربان برای موهبت های نیکی که به آنها داده شده ، دور هم جمع می شدند ، غذاها و نوشیدنیهای خوشمزه […]

  • آرزو به دل

    نویسنده: حسین شهریاری

    گفت آرزو به دل بمونی واقعا آرزو به دل موندم، ماجرای داستان  برمیگرده به سالها پیش وقتی هنرستان کاردانش ثبت نام کرده بودم مجبور شده بودم برای ادامه تحصیل برم شهرستان البته هنرستان شبانه روزی بود خوابگاه داشت و اینکه تو شهرستان خونه یکی از بستگان نزدیکم اونجا بود هرزگاهی میرفتم خونه شون تو همین […]

  • مداد ارزان

    نویسنده: سوده فتحی

    در گوشه ی اتاق کوچک و نمور، زیر نور کم اتاق پسربچه در حالی که زیر چشمی پدر را می پایید ، روی کتاب و دفترش خم شده بود وبرای چندمین بار پی در پی ، مداد را در مدادتراش قرار داد و چرخاند . مداد تیز شده را بیرون آورد . با انگشت ، […]

  • دیوانه ها در بند

    نویسنده: رستم رسولی

    گاهی دیوانه و دیوانکی شکل خاصی ندارد .این روز ها بیشتر از هر روزی دیوانگی کردم و دیوانه دیدم.کی فکر اش را میکرد احمد آقا با آن ظاهر با کلاس اش دیوانه باشد ، احمد آقا  همسایه ماست . دبیر پایه هشتم دبیرستان بود ، سیبیل های نیمچه نیچه ای اش با کت و شلوار […]

  • باید به تو می گفتم

    نویسنده: عاطفه ذوالفقارنسب

    تازه از شر صدای مداوم زنگ تلفن خلاص شده بود. خیال خودش را راحت کرد. سه شاخه را از پریز جدا کرد و مجدداً خوابید اما زیر لب همچنان غرولند می کرد: – من نمی فهمم… شعور هم چیز خوبیه که اینا ندارن… خب خیر سرم اومدم مرخصی… اگه قرار بود جواب شماها رو بدم […]

  • خانوم بزرگ

    نویسنده: دل آرا پوریزدان پرست

    من باران هستم و ۷ سالمه. تازگیا خونه مون رو عوض کردیم و اومدیم توی یه آپارتمان خلوت.از همون اول، من اتاقیو انتخاب کردم که پنجره ش رو به کوچه بود. یه روز که داشتم از پنچره بلند بلند میومیو میکردم تا گربه مشکی سفیدی که آروم آروم از کوچه رد میشد برگرده و دنبال […]

  • سوزن

    نویسنده: ندا مؤیدی

    به پهلوی چپ چرخیدم . دلم به آرامی بالا و پایین می شد. سرم را بلند کردم که ببینم ساعت چند است. ساعت از نه گذشته بود. آفتاب کاملا پهن شده بود. تنبلی نگذاشت که بلند شوم. یک دفعه زنگ در به صدا درآمد.بلند شدم و آرام به طرف آیفون رفتم. می دانستم مامانم از […]

  • آن روزها مُرد؟

    نویسنده: زهرا شجاعی

    پنج‌شنبه بود یا جمعه؟ یادم نمی‌آید. اما حتم دارم یکی از همین دو روز بود. چون ما فقط آخر هفته‌ها می‌آمدیم آنجا. داشتیم در حیاط هفت‌سنگ بازی می‌کردیم. توپ دستِ من بود. دستانم را تا آن‌جایی که می‌شد بردم بالای سرم، دورخیز کردم، می‌خواستم سمانه را بزنم. مریم نزدیک‌تر بود، ولی ویرم گرفته‌بود سمانه را […]

  • پسر همسایه

    نویسنده: زهرا شجاعی

    شاید بگی باید همون موقع می گفتی؟ ولی چه جوری می گفتم؟ چی میگفتم؟ می گفتم از خواهر و شوهرخواهرت خوشم نمیاد؟ می گفتم با قد بلند و سر کچلش مشکل دارم؟ می گفتم دلم گیرِ نگاه های پسر همسایه است؟ نمی شد. اون وقت ها این چیزها مد نبود که خودت انتخاب کنی، دوستش […]

  • سی‌و‌شش

    نویسنده: زهرا شجاعی

    «سی و شش تا می­خوام. این بسته ها چندتایی اند؟ نه عددشو نمی­خوام. فقط فردا ساعت ده میام کیک رو ببرم. خواهشا آماده باشه، معطل نشم» نمی دانم فلسفه این شمع های عددی چیست؟ احتمالا تنبلی است. دیگر کارمان به جایی رسیده که حال نداریم سی و شش تا شمع را در کیک فرو کنیم […]

  • رقصى اينچنین میان میدان هم آرزوست

    نویسنده: هدی

    موهاى لخت و چتریم رو یه شونه ی سر سری زدم و‌ پیراهن اتو کشیده ی لاجوردی که تابستان پارسال از میلان خریده بودم رو از تو کمد در آوردم و با شلوار جینز آبی تیره ست کردم ، دسته کلیدم و کیفم رو برداشتم یک لنگه ی کتونی سفیدم رو پوشیدم، در رو محکم […]

  • عشق روزهای کرونا

    نویسنده: فاطمه تخمه‌چی

    دلم لرزید، از همان دل‌لرزه‌هایی که یک عمر منتظرش بودم، عشق به سراغم آمده بود، همان عشقی که به قول مامان چشمِ آدم را کور می‌کرد و عقل از سرِ آدم می‌پراند. عقل از سرم پریده بود که این روزها عاشق شده بودم، عاشقِ جوانی که قلبش برای من می‌تپید. سرازپا نمی‌شناختم، یک عمر منتظر […]

  • آهویی دارم خوشگله

    نویسنده: فاطمه تخمه‌چی

    صدیقه کنارِ پنجره نشسته بود و می‌خواند: آهویی دارم خوشگله رها شده زِ دستم… دوریش برایم مشکله… دوریش برایم مشکله… بعد پقی زد زیر گریه و های هایِ گریه‌اش اتاق را برداشت. صفا بانو پیراهن گلدارش را پوشیده بود و عمامه به سر یا به قولِ خودش تاجِ پادشاهی به سر بالایِ چهارپایه دم گرفته […]

  • آنژیوکت اولین دوست صمیمی من

    نویسنده: ملیکا

    چندسالی بود باهم بودیم.اگر دقیق بخوام بگم ۲سال اره ۲سال بود که باهم بودیم.شده بودیم جزعی از هم.البته ما رو لوسمی با هم آشنا کرده بود سرطانم را میگم.                                 ممکنه خیلی از بچها درک نکنن چی میگم ولی میدونم اونایی […]

  • پشت چراغ قرمز

    نویسنده: الهام عبدی

    آن دختر زیبا را هر روز که از سر کار برمیگشتم سر چهار راه میدیدم، وقتی چراغ قرمز میشد خودش را به ماشین ها نزدیک میکرد و با خواهش و التماس از راننده ها میخواست که از اون فال بخرند، بعضی ها با بی اعتنایی منتظر سبز شدن چراغ قرمز می ماندند و بعضی ها […]

  • دو طرفه های موازی

    نویسنده: الهام عبدی

    دلم میخواد برگردم به اون شبی که دو تا بلیط کنسرت خریده بودی، ولی بخاطر آشوب اون روزای تهران نتونستم خودم رو بهت برسونم، کاش زمان متوقف میشد، اون شب تمام ذهنم پیش تو بود که رو صندلی شماره ۲۴ نشسته بودی و صندلی کنارت خالی بود، میتونستم هرزگاهی تصور کنم که سرت رو میچرخونی […]

  • کلوچه

    نویسنده: نویسنده:نسیم هوشمندی

    پنجشنبه آخر سال رسم بر این است که برای شادی روح اموات یک چیزی درست و خیرات میکنند. مامان کلوچه میپزه البته خودش نه میده به صبری خانم که کلوچه هاش معروفه این کار رو بکنه. صبری خانم زن چشم سبز گندمگون و مهربونی که گرمی و صدق و صفاشو از زمان جنگ تا حالا […]

  • گلدان فتونیا

    نویسنده: الهام حاجی لو

    فتونیا تازه به این دنیا اومده بود و باغبان اون رو در گلدانهای کوچکی گذاشته بود و در سبدهایی که چندین نوع فتونیا بودن چیده بود تا مردم ببینند و بخرند فتونیا هر روز به مردم نگاه می کرد و از اینکه همه در حال رفت و آدم بودن با تعجب به آنها خیره می […]

  • از جودی به الی

    نویسنده: الهام حاجی لو

    داستان سوم از جودی به الی الی دختری کنجکاو با دنیایی از رویاها و احساسات بود که دوست داشت به رویاهایش برسد. در کارتونهایی که می دید با جودی ابوت بسیار همزاد پندار بود دختری که بازیگشو بود در راس ساعت این کارتون تمام دنیایش جودی بود . با او زندگی می کرد . با […]

  • من بدون تو

    نویسنده: الهام عبدی

    #داستان_کوتاه ساعت پنج عصر بود، کمی خسته به نظر میرسیدم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم به سمت پنجره ی دفترم و بیرون رو نگاه میکردم، انگار به چیزی خیره شده بودم و یهو اشکام سرازیر شد، درون چشمام غوغایی بود سریع اشکامو پاک کردم و وسایلم رو جمع کردم و به طرف خونه […]

  • زیره

    نویسنده: الهام حاجی لو

    ظهر بود و وقت نهار . مادر صدایم کرد که غذا آماده است با شوق و ذوق بسیاری رفتم به آشپزخانه . ظروف غذا را بر روی میز چیدم و بسیار خوشحال که امروز بعد از مدتها رژیم می توانم غذای مورد علاقه ام یعنی ماکارانی را بخورم ولی دریغ از اینکه نمی دانستم چه […]

  • عوضی

    نویسنده: شیما دانشپور

    حوصله ام سر رفته بود ، با خودم گفتم برم پارک نزدیک خونه یکم پیاده روی،شاید چارتا ادم دورو برم دیدم یکم بهتر شدم. شال و کلاه کردم پشت گیوه که حالا تبدیل به کتونی برند شده را ورکشیدم و راه افتادم. تا پارک حدودا پنج دقیقه راه بود ،سریع رسیدم وا وارد پارک شدم. […]