تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حرکت صد داستان

دربارۀ حرکت صد داستان بیشتر بدانید: نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • حسین شهریاری / (107)
  • منیره مردانی / (106)
  • لیلا فرزادمهر / (100)
  • فریده فرد / (67)
  • بانو / (48)
  • محمدصالح محمودآبادی / (46)
  • الهام عبدی / (45)
  • فرناز / (36)
  • پریسا مشکین پوش / (35)
  • زهرا شجاعی / (32)
  • داستان

    نویسنده: فریده عبدی

    ۳گزارش نوشتن داستان شما ره۲اسم داستان من جادهزن آرام سرش را به شیشه ی ماشین تکیه داده بود وبه مسیر کنار جاده چشم دوخته بود. خودش را خسته تراز آن میدید که حتی کلمه ای برای خودش بگوید ویا حتی پلک بزند در دلش آرزو می‌کرد کاش این جاده هرگزتمام نشود وتا بینهایت ادامه داشته […]

  • داستان ۳

    نویسنده: فریده عبدی

    داستان شماره ۳نذرمادر صبح زود از خواب بیدارشده بود البته این عادت همیشگیش بود تو آشپزخانه کنار کابینت ایستاده بود وبه یه نقطه ای چشم دوخته بودسلامی کردم ووارد آشپزخانه شدم سرشو تکانی دادو گفت سلام بیدارشدی؟ لبخندی با چشمای خواب آلود زدم گفتم آره بعداز سحر نتونستم خوب بخوابم تا الان هم بیداربودم بعد […]

  • قصه ۵ از گوشه ی پنجره بیرونو نگاه انداختم انگار هوا تاریک شده بود یه حالتی مثل گرگ ومیش بود از وقتی آمده بودم توی اتاق وروی تخت دراز کشیده بودم همش تو ی گوشی بودم ومشغول پی ام دادن ودیدن پستا که یکی از دوستای خیلی قدیمی که فقط در حد یه لایک کردن استوری و گذاشتن استیکر از هم خبر داشتیم پیامی ارسال کرد. چقدراز دیدن پیامش خوشحال شدم بلافاصله پیامشو باز کردم در مورد یه نفر که فامیلیش هم فامیلی خودم بود از م سوال پرسیده بود خیلی خوب می شناختمش مادرش به قول قدیمیا رفیق گرمابه وگلستانم بود چه خاطراتی باهم داشتیم چه روزهای خوشی تمام کودکی وجوانی تا ازدواجمون که از هم دور شدیم ماشاالله دختر ش بزرگ شده بود وحالا خواستگار داشت وبرای تحقیق‌ با من تماس گرفته بودن یک لحطهغرق در خاطرات گذشته شدم همون روزهایی که یک دختر دبیرستانی بودیم ویک روز مادرش همون دوستم با عجله آمد وبدون اینکه درو بزنه اصلا در ما اونروزا بسته نمیشد وتا نصف شب باز می موند مادر خدا بیامرزم تا می دید در بسته است ناراحت می شد ومی گفت بزارین بمیرم بعد در. و ببندین واقعا چه روزهایی داشتیم دوستم دستمو گرفت وکشون کشون برد گوشه ی حیاط گفتم دیونه چی شده دستمو شکستی باز چکار کردی یه خبر مهم بیا اینجا کسی نفهمه ها چی شده خواستگار داری آه می دونی چیومیدونم چی شده نکنه واقعا خواستگار آمده برات آره فکر کردم می دونی خاک برسرت کدوم آدم خری آمده تو رو بگیره کوره کره چیه برو باباخیلی هم دلش بخواد ببین حالا می رم اونروز ساعتها با هم حرف زدیم واز خواستگارش واین چیزا حرف زدیم از اینکه ازدواج می کرد خوشحال بودم ولی از اینکه ازهم جدا می شدیم دلمون گرفته بود تا اینکه با این پیام دوباره رفتم تو خاطرات خانواده ی پسره رو می شناختم خیلی خوب بودن دوستم بعد ازدواجش چند سالی زندگیش خوب بود اما بعد شوهرش معتاد وشد وازlکارش اخراج شد و وستم با دوتا دختر ناز وقشنگ کل بار زندگی رو بدوش کشید واز حق نگذریم دخترای خیلی خوبی تربیتکرد با سواد خانم ومتین این زندگی وخوشبخت حقش بود بلافاصله در جواب پیام دوستمه نوشته بود تعیید می کنی نوشتم صد درصد انشاالله که خوشبخت بشن رسته پایان شب سیه سپیداست

    نویسنده: فریده عبدی

    قصه ۵از گوشه ی پنجره بیرونو نگاه انداختم انگار هوا تاریک شده بود یه حالتی مثل گرگ ومیش بود از وقتی آمده بودم توی اتاق وروی تخت دراز کشیده بودم همش تو ی گوشی بودم ومشغول پی ام دادن ودیدن پستا که یکی از دوستای خیلی قدیمی که فقط در حد یه لایک کردن استوری […]

  • قصه شماره۴ کنار شوفاژ راز کشیده بودم حوصله ام سر رفته بود. از بیماری وتنهایی خسته بودم آرزوی کردن که ای کاش این بیماری کوفتی زودتر تموم بشه ودوباره تو جمع دوستان ومدرسه بگیم وبخندیم. چه روزهایی داشتیم وقدرشو ندونستم پدر گوشه ی مبل تک نفره نشسته بود وصفحه ی گوشی را بالا پایین می‌کرد وگاهی اخمی برچهره اش می نشست وگاهی هم آروم می خندید مادر هم یا گوه داراز کشیده بود وگوشی دستش بود ودفتر وبرگه هایی که روی زمین کنارش گخش بود گاهی چندکلمه ای می نوشت وگاهی سرشو بالا می کرد با نگاه عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کرد ومی گفت بچه پاشو یه نگاهی به این کتابات بیانداز آخه خسته نشدی اینقد دراز کشیدی پیش شوفاژ شاید اصلا مدرسه ها باز نشدن تو نمی خوای درس بخونی با تمسخر لبخندی زدم وگفتم :خوب وقتی قرار نیست مدرسه باز بشه برای چی بخونم مادر با عصبانیت به پدر اشاره کرد وگفت : میبینی تورو خدا چه حرصی به من میده اعصابمو خراب کرده پدر سرشو از گوشی بیرون آورد وگفت به جهنم بزار نخونه به من وتو چی میشه یه روز پشیمون میشه که دیگه فایده نداره بعد یه نگاه تندس بهم انداخت وگفت پاشو از جلو چشم من برو تو اتاق دراز بکش. رفتم کنار پدر نشستم ودستمو انداختم دور گردنش گونشو بوسیدم وگفتم بخدا خسته شدم حوصله ندارم آخه چکار کنم شما خودتون با گوشی مشغول میشین من بیچاره

    نویسنده: فریده عبدی

    قصه شماره۴کنار شوفاژ راز کشیده بودم حوصله ام سر رفته بود. از بیماری وتنهایی خسته بودم آرزوی کردن که ای کاش این بیماری کوفتی زودتر تموم بشه ودوباره تو جمع دوستان ومدرسه بگیم وبخندیم. چه روزهایی داشتیم وقدرشو ندونستم پدر گوشه ی مبل تک نفره نشسته بود وصفحه ی گوشی را بالا پایین می‌کرد وگاهی […]

  • عاشقی

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

     شاید گناه او فقط عاشقی بود، گاهی اوقات آدم نمی‌دونه چه‌طور باید دلشو رام کنه، عشق و مرگ تنها مواردی هستند که دعوت نشده به سراغ آدم میا‌ن امّا فرق‌شون اینه که مرگ خوب و بدش پایانه ولی عشق می‌تونه آدمو به اوج برسونه و گاهی هم رسوا کنه. واقعاً تقدیره که آدم گاهی نیمه […]

  • دخترک نچسب

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    مدیر واحد خواسته بود با چرخش کاری همه کارکنان تضمین کیفیت ، روند تولید  را از نزدیک آموزش ببینند تا تسلط کامل بر نحوه تولید  ومونتاژ محصولات داشته باشند.  تازه به واحد دیگر منتقل‌شده بود. در همان روز اول بعد از بازرسی از محصول نهایی به دلیل عدم رعایت موازین بهداشتی محموله آماده برای سالن […]

  • شیخ دعانویس

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      دعانویس محله هشترود ،پیرمردی هفتادساله بود که او را “شیخ” می‌نامیدند. همه اهل محل او را با کارهای خارق‌العاده می‌شناختند و دهان‌به‌دهان، کارهای محیرالعقول او را برای تازه‌واردها با آب‌وتاب فراوان تعریف می‌کردند. از کودکی بدون دو پا و یکدست به دنیا آمده بود. بعد از تولد این نوزاد ناقص پدر و مادر او […]

  • کودکِ فروشی

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    نمای اول تو گرماگرم کرونا با ماسک و دستکش و الکل رفتم پایتخت، برای تعمیر لپ تاپم. مغازه دار: مشکل از باطریه، هزینه اش میشه یک میلیون، میخوای عوض کنی؟ مگه زیاد جا به جا میشی؟ من: خوب بلاخره که چی باید عوض بشه؟ مغازه دار: شرایطش را داری؟ از نظر مالی منظورمه؟ تعجب کردم […]

  • عروسی رویایی

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

     تازه  نامزد کرده بودم، هرجا با همسرم می‌رفتم اسم الی و فارق نقل محافل آن روزها بود و صحبت‌ها اغلب حول ‌محور این دو نفر می‌چرخید، که این دختر عجب شانسی آورد و درست زد تو خال، در این کسادی بازار شوهر چه تیکه‌ای را تور کرد. الحق که دختر زرنگی است. این‌قدر اسم الی […]

  • نمره کردن ماشین خارجی

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

                 نمره کردن ماشین خارجی                                                      با وجود تمام مخالفت‌های من برای خرید یک ماشین خارجی، شوهرم کار خودش را کرد و ماشین را خرید. تویوتا کمری سفید… اعتقاد من این بود که این ماشین بزرگ به درد شهر تهران نمی‌خورد نه جای پارک برایش هست، نه اگر خراب بشود امکانات تعمیرش هست و خلاصه […]

  • انهدام آرزو (ویرایش یک داستان قدیمی)

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    درست زمانی که مسافر سوار ماشینش شد موبایلش زنگ زد. امید بود، برای کاری که رضا بابتش پیشنهاد شراکت داده بود زنگ می‌زد. رضا به مسافر گفت: «لطفا در را محکم ببندید، خراب است» بعد به مکالمه با امید پرداخت: «خیلی وقت است ندیدمت، وقت کار سر و کله‌ات پیدا می‌شود وگرنه…» امید عذر و […]

  • آن سالها

    نویسنده: حسین شهریاری

    سالها می گذرد، از مرگ پدربزرگ اما هنوز رمز شاد بودن و عاشقانه زندگی کردنش را نفهمیده ام. با اینکه از خیلی چیزها بی بهره بود. پدربزرگ مُرد اما هیچوقت پیتزا و نان باگت نخورد، چیز برگر و مرغ کنتاگی هم نخورده بود. لب هایش طعم مزه قلیان های میوه ای را نچشیده بود. هرگز […]

  • دختر دریا

    نویسنده: حسین شهریاری

    روزی که امیر عاشق شده بود. کنار ساحل پیاده روی می رفت. دختر جوانی با مانتو کوتاه و روسری مشکی را می دیدید، گاهی چادر بندری با برقع (رو بند) می پوشید. او هم پیاده روی میکرد. بعد از پیاده روی با نایلون مشکی که همراه داشت تکه های نان را به دریا می ریخت […]

  • هر مکان یک خاطره

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

      مجبور بودم برای کاری برم وزارت امور خارجه…  همه چیز چقدر عوض شده بود، سال ها بود که به آن محله ها نرفته بودم خیابا ن سی تیر، میدان امام پر از موتوری و مسافر کش و سر و صدا بود… بعد از پیاده  شدن از تاکسی وارد محوطه ایی شدم که با آهن […]

  • نخ دندان

    نویسنده: زهره خالقی

    تمام اتفاقاتی که ممکن بود فردا شب در مهمانی خاله ام بیافتد را پیش بینی کرده بودم  مدام در خیالم به سوال هایی که احتمال داشت دختر خاله هایم از من بپرسند جواب میدادم و یا به موضوعاتی که شاید درباره شان صحبت میکردیم فکر میکردم،چندین بار در طول روز طرز لبخند زدن خود را […]

  • قدم خیر

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    بمباران شهرها غافلگیر کننده، ناگهانی و هراسناک بود. اهل تهرانم. با صادق که بچه جنوب بود، یک ماه قبل از جنگ، زندگی مشترکمان را در اهواز شروع کرده بودیم. بعد ما هم مثل بقیه مردم جنگ زده برای فرار از بمباران شهر را ترک و به شهرستان رفتیم. اتاقی کرایه کردیم. در کوچه ای بن […]

  • بادکنک

    نویسنده: زهره خالقی

    آن روز بعد از ظهر از خانه زدم بیرون که خرت و پرت هایی برای تولد بگیرم.پسرم از همان کودکی عاشق تولد بود و حالاهم که نوجوان شده بود توقعش بالا رفته بود.همین دور و برها،نزدیک خانه مان،چند مغازه بودکه وسایل تولد میفروخت.صبح باران باریده بود وهواسرد و مرطوب بود؛هرچند شکایتی نداشتم بالاخره دی ماه […]

  • کَنه

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

     در دل یک جنگل سر سبز و پر نعمت، قلمرویی وجود داشت که از بخش‌های مختلفی تشکیل شده بود. «شیر» رهبر و رئیس همۀ حیوانات خشکی بود. یک طرف جنگل به دریا متصل می‌شد که شامل موجودات آبزی بود و دارای قلمرویی مستقل بودند و البته با خشکی مراوده‌هایی داشتند. فرمانروایی کل آبزیان با «نهنگ» […]

  • اولین عکس

    نویسنده: فریده فرد

    در آغوش پدر ، از دیدن گلهای رنگارنگ پارک لذت می بردم .به زمین بازی بچه ها که نزدیک شدیم ، پدر مرا ، از آغوشش روی زمین گذاشت . دستم را گرفت . لبخند مهربانش از پشت سبیل باریک و طلایی اش نمایان شد و گفت ، دوست داری تاب بازی کنی؟از دیدن بچه […]

  • دست سرنوشت

    نویسنده: راضیه یگانه

      به ساعت رومیزی نگاهی می­اندازم. ساعت نه و بیست دقیقه است و ده دقیقه دیگر، تا پایان زمان­بندی خواندن درس زیست­شناسی زمان دارم. این ده دقیقه را به جمع کردن مطلبی که در حال خواندنش هستم و خواندن خلاصه­ی مطالب امروز اختصاص می­دهم. ساعت نه و نیم، زمان خواندن درس زیست شناسی به پایان […]

  • سه تلفن

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    سه تلفنتلفن اول:فریده: الو… سلام میترا جون…میترا: به به سلام. خوبی؟ شوهر و دخترت خوبن؟فریده: ممنون. تو چطوری؟ علی آقا خوبن؟ چند وقته خبری ازت نداشتم گفتم احوالتو بپرسم. رفتی چکاپ ماهانه؟میترا: تشکر که به فکرمی… آره رفتم… همه چی خوب بود… گوشی رو شکمم گذاشت و صدای قلبشو شنیدم… یه دختر مثل دختر گلتهفریده: […]

  • چاي شيرين

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    چای شیریناز صبح که بیدار شدم خدا خدا میکردم بابام زودتر بره سرکار. لحاف رو که از صورتم کنار زدم، اونو دیدم که داشت صبحانه می خورد. بعد لباس هاش رو پوشید. از دیدن کمربند چرمی که روی شکم بر آمده اش می بست، دلم ریخت. به سمت در اطاق که رفت، دست تو جیبش […]

  • تلفن‌های مزاحم

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       نیایش دختر آرامی بود که در طول زندگی‌اش به هیچ‌کس کاری نداشت. تمام مشکلات زندگی خود را فقط از انتخابات نادرست خودش می‌دانست. جزو قوانین نانوشته زندگی کوچکش، دخالت در کار دیگران جایی نداشت. روزهای طلایی ازدواج برای او هم رقم خورد. خانواده فهیم و مهربانی برای خواستگاری قدم پیش گذاشتند. بعد از طی […]

  • نفربن

    نویسنده: فریده فرد

    بهار و آرش چند ماهی می شد که با هم ازدواج کرده بودند . هر دو کارمند یک وزادتخانه ، و همکار بودند . البته آرش کارمند یکی از ادارات همان وزارتخانه در شهرستان بود.از زمان ادواج با بهار ،به تهران منتقل شده بود .بهار دختر خونگرم و مهربانی بود . او تلاش می‌کرد که […]

  • هزار توی ذهن

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    همیشه دوست داشتم یک جای ثابت زندگی کنم، بی دغدغه، بی حاشیه، یک میز تحریر چوبی قدیمی باشه، یک کتابخانه پر از کتاب و من هیچ کاری نداشته باشم به جز خواندن و نوشتن، در افکارم عاشق این منطقه امن بودم  ولی زندگی من شکل دیگری رقم خورده بود متلاطم، پر از طوفان های پیش […]

  • كارما

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    کارمابا دلخوری گفتم:_پفک که گفتم براش بده خریدی، دیگه چرا آشغالش رو روی زمین می ندازی؟چند لحظه قبل نزدیک بازار تره بار رسیده بودیم. ساسان ماشین را کنار پیاده رو پارک و من و مطهره پیاده شدیم. درهای ماشین را که قفل کرد و دزدگیرش را زد به ما ملحق شد. وسط بازار، کاغذ خالی […]

  • منهاي زمان

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    منهای زمانبا صدای اولین زنگ ساعت، پلک هایم را گشودم همه شب را نخوابیده بودم. دستم را به طرف ساعت دراز و آن را روی سینه ام گذاشتم و پتو را تا بالای سرم کشیدم. آن زیر جز سیاهی مطلق چیزی نمی دیدم. خودم را در فضایی بیکران از کهکشان ها و میان انرژی های […]

  • فیلمنامه کوتاه جشن غدیر

    نویسنده: راضیه یگانه

      خارجی– حیاط مسجد علی در نیمه باز حیاط مسجد را باز می کند و وارد می شود. محمد، صادق و احسان در حیاط مسجد با فاصله از هم نشسته، گرم گفتگو هستند. با ورود علی همه از جا بلند می شوند. علی (خطاب به تک تک افراد): سلام. سلام. سلام. محمد و احسان: سلام […]

  • خالی‌تر از خالی

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

     صبح زود با دوستانم همراه شدیم. قرار گذاشته بودیم که به خرج من صبحانه را در جاده صرف کنیم. بعد از پل امیرکبیر همدیگررادیدیم. وقتی به محل قرار رسیدیم ماشین‌ها را در پارکینگ باغ خانوادگی گذاشتیم. دو تخت کنار هم را انتخاب و نشستیم. با دخترم که به‌تازگی هم کارم شده بود ده نفر بودیم. […]

  • پسا کرونا

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    رعشه‌های ناشی از درد، بدنش را چون بید مجنون تکان می‌داد. به تمام اطراف چنگ می‌زد زمین و زمان را به هم می‌دوخت. ناله و فریادهایش تاب‌وتوان همه را برده بود.  دیگر حتی اشکی برای تسکین این درد نداشت. سلول‌های بدنش در حال انفصال بودند.  از فرق سر تا نوک انگشتان پا را گویی با […]

  • داستان شماره ۱۰۷_ دره رنج

    نویسنده: منیره مردانی

    لب تابم و بستم و از درد کمر خودم و روی تخت انداختم سرم و به بالشت فشار میدادم یک لحظه بی اراده شروع کردم به خندیدن مثل آدمهای سرخوش فقط می خندیدم چند ثانیه ای نگذشته بود که اشک و خنده با هم ترکیب شدند خنده و اشکی که ناشی از رنج انبوه کارهایی […]

  • ویرانگر

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    دختر دل می‌داد و دلبری می‌کرد، با نگاه جذابش پسر جوان را غرق در هوس کرده بود. جوان نمی‌دانست که چه به انتظار او نشسته است. نمی‌دانست که وابستگی به این دختر عصب‌های زندگی‌اش را به فنا می‌دهد. روزها می‌گذشت و در پی دیدارها، قفلی روز به روز محکم‌تر می‌شد، تا عاقبت نگذارد پایان خوشی […]

  • زايش

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    زایشانگار امشب می خواهم زایمان کنم. اما فرزند ناخواسته ای را. فرزندی که هیچکس انتظار تولدش را نمی کشید. چند وقتی است که دلم پر شده. اما من که بخودم قول داده بودم دیگر بچه پس نیندازم. آنهم بچه زیادی. روزهای اول با دیدن حالت تهوع و ویار خودم را به نفهمی زدم. نمی خواستم […]

  • هم اتاقی

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    نمی دونم تقدیر چه بود که پای من به اون بیمارستان کذایی باز شد، بعد از اینکه رفتم فکر کردم شاید باید داستانی هم از آنجا با خودم به ارمغان بیارم..  همیشه فکر می کردم نباید توی کار خدا دخالت کرد، هنوز هم خیلی مطمئن نیستم که اجازه داریم یا نه؟  با وجودیکه فکر می […]

  • عالم خواب وبیدار

    نویسنده: فریده فرد

    سردم شده بود .پتو را روی سرم کشیدم.ولی تا جایی که یادم می آید ، قبل از خواب، پتو نداشتم.هوا گرم بود و کولر هم روشن بود.چشمهایم را باز کردم . به دور و برم نگاهی انداختم .اینجا کجاست . این پیراهن و شلوارک را کی خریده بودم که یادم نمی آمد .پرده‌ها ، تخت […]

  • آغوش تنهایی

    نویسنده: فریده فرد

    از وقتی که خودم را به یاد دارم ، یعنی از زمانی که یک دختربچه ای بیش نبودم ، همیشه احساس تنهایی می‌کردم . تنهایی که نه ، احساس دیده نشدن . یک غم عمیق که در عالم بچگی نمی فهمیدمش ، فقط همراهی اش را حس می کردم .من به همراه پدرومادر و هفت […]

  • نبرد

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    نبردما بین دو آسمان خراش سیزده طبقه ایستاده بودم. زیر پایم تخته داربست سی سانتی بود که به ارتفاع نیم متر از زمین، فاصله عرض چهار متری دو ساختمان را بهم ربط می داد. برای دیدن استاد غلام که از صبح در یکی از برج ها مشغول قیرگونی کف پشت بام بود. سرم را بالا […]

  • بيزينس ( ويرايش شده )

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    بیزینساز زیرلحاف سرمو بیرون بردم وبا شوق بچگانه ای خوندم: جا گرم میکنم..آی جا گرم میکنم.دوباره لحافو رو سرم کشیدم واون زیر شروع به غلت زدن کردم..عاشق شبهای سرد زمستونی بودم. بساط کاسبیم جوره جوره بود ..رختخواب سه برادر وخواهرکوچکتر از خودم رو دونه ای یک ریال ورختخواب سه برادروخواهر بزرگتراز خودم رو دونه ای […]

  • خواستگاری

    نویسنده: حسین شهریاری

    ۱.آیا وکیلم ؟۲.آقای عاقد چه عجله ای داری، من هنوز انتخابش نکردم. اجازه بده اول یکی را انتخاب کنم.۳.نمیشود، آیا وکیلم؟ ۴.چه کسی باید بگوید بله؟ ۵.حسین آقا؟ بله آقای عاقد. ۶.مثلا داری داستانی هذیان گونه می نویسی.۷.اجازه بده الان حرکت سوم رو زده آقای کلانتری۸.حرکت سوم چیه؟ حسین آقا تو هم نه، ظاهرا کرونا […]

  • نوشتنِ داستانِ داستان نوشتن

    نویسنده: زهره خالقی

    “ماجرایی در سر دارم، داستانی که شخصیت اولش منم” بعد خب بعدش چی؟ خط میزنم جمله ی اول گیرا نبود.آهان فهمیدم:” در حالِ نوشتنِ داستان خودم بودم،غرق در توصیف لحظه هایم وقتی که داستان مینویسم که زنگ در را زدند با بی حوصلگی و اعصابِ خرد و خاکشیر در را باز میکنم،پدرو مادرم هستند اما […]

  • کودک آینه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       صدای فریاد گوش‌خراشی او را بیدار می‌کند. روی تخت خواب می‌نشیند صورت خیس از اشکهایش را  دست پاک می کند. فضای تاریک اطراف او را وادار می‌کند که آباژور کنار تخت را روشن کند. با پشت  چشم‌های دردناکش را چند بار باز و بسته می‌کند. به سمت روشویی بی‌رمق کشیده می‌شود. با چند مشت […]

  • لباس عروس

    نویسنده: فریده فرد

    مامان با صدای بلندی گفت فرشته ، داری چیکار می کنی. هنوز حاضر نشدی .مدرسه ات دیر میشه. نکنه باز هم داری نقاشی میکشی . از ترسم ، کاغذ نقاشی را در گوشه ی کیفم چپاندم . قبل از آمدن مامان ، نگاهی به کاغذ مچاله شده انداختم . دلم سوخت . حیف شد . […]

  • احتضار

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    احتضارجسم: تو رو به ذاتت قسم میدم بیشتر از این، دست دست نکن. تا قرعه به اسمت در اومده کار رو تموم کن. فقط یه مرحله مونده که خودت رو از من بیرون بکشی و آزادی رو حس کنی. روح: ولی من بارها گفته ام که نمی تونم ازت جدا بشم. وقتی تو نباشی آزادی […]

  • محدودیت و برابری

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       وقتی‌که چشم‌هایم را باز کردم با کج کردن گوشه لبم باعث خوشحالی پدر و مادرشدم. آن روز فهمیدم که این کار آن‌ها را خوشحال می‌کند. بارها کارم را تکرار کردم و قلبشان را سرشار از شادی و شعف کردم ونمی دانستم لبخند چیست؟  وقتی چندساله شدم یاد گرفتم که با شیرین‌زبانی و عرض ارادت […]

  • الیزابت

    نویسنده: میترا محمدی

    سینه اش از شدت نفس زدن به خس خس افتاده بود.هرچه پیش میرفت،حجم هوای مرطوب و سردی که از بینی وارد نایش میشد،بیشتر میشد.به نظر میرسید قطرات آب از شدت سرما در هوا منجمد شده بودند اما در واقع برگ های یخ زده درختهایی بودند که نور مهتاب را منعکس میکردند.حالا که به اندازه کافی […]

  • آب در کوزه

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    ممکنه خیلی ها  یادشون نیاد ولی اینقدر خوشمزه بود که حد نداشت، هر جای دنیا که میرفتم اولین چیزی که دلم براش تنگ میشد آب تهران بود. از کودکی هر وقت با پدر و مادرم میرفتیم سفر خارج از کشور ، وقتی برمی گشتیم، اولین کاری که می کردیم این بود که یک دل سیر […]

  • لی لی لی لی کرونا

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    دختر بسیار  منضبط و مرتبی بود، در آزمایشگاه کار می کرد، از زمان شروع کرونا تمام نکات بهداشتی را رعایت می کرد و در اینستاگرامش هم به همه تذکر می داد که با رعایت کردن پروتکل های بهداشتی می توانیم از خودمان و عزیزانمان محافظت کنیم. دیدم مدتی ازش خبری نیست، نگرانش شدم، بهش پیام […]

  • داستان شماره ۱۰۶_زندگی بعد از حرکت ۱۰۰ داستان

    نویسنده: منیره مردانی

    زندگی بعد از حرکت صد داستانساعت ۲۰:۴۵ بالاخره داستان آخر یعنی داستان ۱۰۰ به پایان رسید.مثل یک کودک ۸ ساله خوشحالی می کردم خودم رو به یک نوشیدنی سرد و یک موسیقی بی کلام و پیاده روی دعوت کردم.چقدر احساس بزرگی می کردم تو زندگی هیچوقت چنین تجربه شیرینی رو حس نکرده بودم،اولین تجربه واقعا […]

  • میگوبی میگو

    نویسنده: فریده فرد

    هوا دم داشت . آفتاب در حال فرونشستن بود . فرشته مشغول آماده کردن سوپ برای افطار بود . مادرش دیر کرده بود .چند ساعتی می شد که برای خرید از خانه خارج شده و هنوز باز نگشته بود . فرشته طبق عادت هر روز ، حیاط را آب و جارو کرده ، زیر انداز […]

  • چرا میخواهم نویسنده شوم

    نویسنده: حسین شهریاری

    نویسندگی در انشاء های دوره دبستان من مشهود بود، باورش سخت است، آن زمان هر گونه نامه و نوشته ای را به راحتی می نوشتم. اما چه چیزی باعث شد کلمات و حس نویسندگی به مرور در نطفه خفه شود، و من از نوشتن دور بمانم. چه توجیه قابل قبولی می توانم داشته باشم، که […]

  • خلایق هرچه لایق

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      زن در خود مچاله شده است. با چشم‌های پاییزی به اثاثیه منزل نگاه می‌کند. صدای فریاد مرد، دیگر به گوشش نمی‌رسید، فقط در پس ابرهای تیره لب‌هایی را می‌دید که همراه تکان‌های بی‌محابای دست‌ها در آسمان و زمین غوغا به پا کرده است.  صداهای مبهم و نامفهومی می‌شنود. پرده گوشش سمفونی عجیب‌وغریبی را می‌نوازد. […]

  • آشغال نریز

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       در ترافیک کرج به سمت قزوین گیرکرده بودم. ظاهراً طبق روال، گردش‌به‌راست و چپ راننده‌های ناشی و البته حرفه‌ای باعث تصادف و به‌تبع آن ترافیک شده بود.  اتومبیل‌ها یکی‌یکی به سمت راست می‌آمدند تا راه باز شود. بعد از یک روز کاری خسته‌کننده این ترافیک هم مزید علت شده، حسابی کلافه‌ام کرد.  ضبط رو […]

  • رز سیاه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       چند روزی بود که در تدارک مراسم عروسی بودند. به همراه داماد هرروز از صبح تا غروب در بازارها به جستجوی لوازم موردنیاز می‌چرخیدند؛ شب خسته و وامانده با دستانی پر برمی‌گشتند. با نزدیک شدن روز موعود، دل‌شوره و اضطراب به تمام وجودش چنگ می‌زد و فشارش را بر گلویش بیشتر می‌کرد.  سال‌ها از […]

  • عاقبت بخیری

    نویسنده: فریده فرد

    چشمهای کودک باز بود . بینی اش از سرما قرمز شده بود . از تمام صورت ، فقط چشم‌ها و نوک بینی اش دیده می شد . پتوی صورتی رنگی که دور کودک پیچیده بودند ، تمام صورتش را هم پوشانده بود . پدر تلاش می‌کرد سریعتر قدم بردارد . کمتر به صورت کودکش نگاه […]

  • زنی سیاه در سایه

    نویسنده: حسین شهریاری

    ساعت چهار عصر، بندرعباس چنان گرم و شرجی بود، آدم توی آفتاب عین تخم مرغ توی ماهیتابه جلز و ولز میکرد. ستار با سیگاری روی لب، توی بالکن رفت، و بیرون را تماشا کرد. بخار از روی زمین بلند میشد چنان که انگار مذاب های کوه آتشفشانی روی زمین ریخته باشد. سنگ از این همه […]

  • سحر بی سحری

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    سحر بی سحریچند وقتی هست که مولود یه طوریش شده، انگار بالغ شده، کمی هم سینه در آورده، آروم تر شده، دیگه حتی لاک هم زیاد نمیزنه…_نه خواهر اشتباه می کنی، سنش هنوز کمه واسه این حرفا_ مثل خودمه، منم تو سن کم اون که بودم قاعده شدم**تازگی ها عوض شده بودم. این را از […]

  • کوپن ( ویرایش جدید )

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    _کوپنبا قدم هایم شمرده تر به دم فروشگاه رسیده بودم. خودم را با لباسهای تن مانکن های پشت ویترین سرگرم کردم .فروشگاه تقریبا شلوغ بود.رنگ وطرح راه راه شلواری که به پای مانکن بود نظرم را به خودجلب کرد .فکر کردم :اینو بگیرم واسه امیر خوبه. هم ایام عید رو باهاش می‌گذرونه، هم بعد از […]

  • دندان‌پزشک و نویسنده

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    انبر را به دست گرفت و در حالی که صورت ترسان مریض را مشاهده می‌کرد، آن را نزدیک دندان هدف برد. پنج دقیقه قبل از آن با تزریق بی‌حسی، یکبار مریض را تا سر حد سکته برده بود. چاره‌ای نداشت، باید سوزن را فرو می‌کرد و این مایع تلخ سودمند را به جان بیمار می‌ریخت؛ […]

  • نیمه شب

    نویسنده: مریم مهدوی نژاد

    می‌خواستم بخوابم ساعت از دو نیمه شب گذشته بود اما صدای دزدگیر ماشین همسایه خواب را از سرم پرانده بود هوای خنکی از پنجره داخل اتاق می‌پیچید و همین من را بیشتر سر ذوق آورده بود که نخوابم تصمیم گرفتم بنویسم هیچی توی سرم نبود خودکار را برداشتم کاغذ‌ی سفید را بر روی میز گذاشتم […]

  • افسون گر

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    آن روز حال خوشی نداشت. فردا نوبت آزمایشگاه بود. چطور از آن فکر دیوانه کننده رها ‌می‌شد. دیروز اِلی به او گفته بود از آدم‌های گرفتار خوشش نمی‌آید. لابد او هم جزو آن‌ها بود. نه، اگر بود که او را به همسری انتخاب نمی‌کرد. مدت‌هاست می‌خواهد حقیقت را به او بگوید اما نمی‌تواند. جراتش را […]

  • فوتبال و عشق

    نویسنده: حسین شهریاری

    ساعت ۳ نصف شب از خواب ناز بیدار شدم، و با چشمانی پف کرده و موهایی پریشان، وارد اتاق کنترل شدم، که شیفت را تحویل بگیرم. همکارم همیشه زودتر از ساعت ۳ مرا بیدار میکرد. ولی این بار کسی پیدا کرده بود، برای بحث فوتبالی آن هم بحثی که هیجوقت خدا پایانی ندارد، و هیچکس […]

  • خودشیرین

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    شراره: این دفتر و مداد رنگی را از کجا آوردی شادی؟ شادی: اینها را خاله مینا برام آورده مامانی. شراره: باز این زنیکه خودشو لوس کرد برای بچه کادو خرید من نمی فهمم یک همسایه برای چی باید بره برای بچه یکی دیگه کادو بخره؟ حالم از این خودشیرینی های الکی مردم به هم میخوره، […]

  • صد داستان

    نویسنده: حسین شهریاری

    آنچه می‌جویی تویی و آنچه می‌خواهی تویی پس ز تو تا آنچه گم کردی ره بسیار نیست #عطار_نیشابوری نویسنده کسی است که می نویسد‌! همین و بسخط پایانی که شروع یک حرکت شد. همیشه قصد داشتم نویسنده شوم و داستان بنویسم و نویسنده خلاقی شوم و بهترین نوشته ها را خلق کنم. در جستجوی راهی […]

  • مرد؛ داخل نیا

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      بعد از کلی سختی بالاخره ازدواج کردند. بعد از چند سال اولین فرزندشان در حالی به دنیا آمد که برای مأموریت خارج از شهر رفته بود و نتوانسته بود همسر را در این راه همراهی کند. فرزند دوم و سوم هم به فاصله کمی به دنیا آمدند. حالا تأمین معاش خانواده پنج‌نفری سخت‌تر هم […]

  • نویسنده کله پوک

    نویسنده: حسین شهریاری

    اکبر آقا مدتی بود، عصبی و بد اخلاق شده بود. زنش را کتک میزد، فریاد میکشید، ظرف ها را می شکست. شبی نبود که از خانه اش صدایی بیرون درز نکند.وقتی توی کوچه یا محله میرفت، آنجا هم عین گاو وحشی با مردم درگیر میشد. با هر کسی که جلو راهش سبز میشد، بی خودی […]

  • مادر

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    پیرزن همانطور که گریه میکرد وسایلش رادر کارتون می پیچید، برایش ترک کردن خانه ای که تمام خاطراتش در آن رقم خورد بود بسیار سخت بود.  نمی توانست بپذیرد بعد از این همه سال زحمت ،خانه بدوشی را باید تجربه کند در همین خیالات بود که تلفن زنگ زد گوشی را برداشت، خریدار منزل بود […]

  • ضیافت امراض

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    فشار‌خون شاداب و شنگول ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد. بلوا به پا کرد و یکسره جاری شد و خود را به در و دیوار رگ‌ها می‌زد. از شدت خوشحالی سر جایش بند نبود. میزبان را از خواب بلند کرده بود و با خنده‌های بلند فریاد می‌زد: نمک، نمک! میزبان دیشب غذای نمکی خورده […]

  • داستان شماره ۱۰۵_ من خوش شانس ترین دختر دنیام.

    نویسنده: منیره مردانی

    همین دیشب بود که دیوانگی به دهنم مزه کرده بود.روبه روی مادرم نشسته بودم و مدام تکرار می کردم مادرم میدونی چیه؟ من خوش شانس ترین دختر دنیام،مامان من خوش شانس ترین دختر دنیام. مامانم از آنجایی که قدری با این دیوانگی زیبای من آشنا بود لبخندی زد.امام چیزی نگفت،در چشمانش ترس دردآوری بود اما […]

  • رقص برگ

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    «باد بهاری با بی قراری، شکوفه پرپر کند و لاله پریشان» «به هر طرف دست صبا گشته گل افشان» «دل داده بلبل دارد سخن‌ها، آراید از ساز و سخن بزم چمن‌ها» «پروانه در بزم طرب آمده تنها…» بهار: صدای شعر بهار در گوش برگ جوان، طنین دلنوازی دارد. آنگاه که به خود می‌نگرد، که کوچک […]

  •  دستورات بی‌وقفه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      صبح با خستگی زیاد از خواب بیدار شدم. خیلی دلم می‌خواست که امروز تعطیل بود، ولی محدودیت مرخصی داشتم. پشت میز کارم مستقر شدم و امور روزانه و روتین را از سر گرفتم. یکی از همکاران با صورتی پف‌آلود و خسته دیرتراز موعد مقرر وارد شد. بعد از احوالپرسی علت را جویا شدم و […]

  • ثبت نام مکه

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🌏شهریور ماه سال ۱۳۸۳ روزنامه را خرید باید تاریخی را که میتوانست در این سفر شرکت کند انتخاب کند طبق زمانی که برایش مشخص کرده بودند.با ذوق و شوق دوره ی۱۸ روزه را انتخاب کرد که ۷ روز از ماه رمضان و ۱۱ روز از ماه شعبان در انجا باشد .خاطراتش را مرور کرد که […]

  • حماقت

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🌹🌸حمیرا همانطور که گوش میکرد سرش را مرتب تکان میداد و سعی میکرد میترا را دلداری دهد.میترا : میدانی با اینکه همیشه منتظر تماس تلفنش بودم طوری وانمود میکردم که او مزاحم است در حالیکه دلم برایش می تپید و هر وقت از او بیخبر میشدم مانند مرغ پرکنده بودم ولی هیچوقت نخواستم او بفهمد […]

  • داستان شماره ۱۰۴_ بدبخت ترین آدم دنیا کیست؟

    نویسنده: منیره مردانی

    گوشی موبایلم زنگ خورد،شنیدن صدای پر از بغض خواهرم دلم را هری پایین ریخت،با شنیدن هر کلمه اش احساس می کردم کور و کر و لال شدم. با بغض می گفت”آبجی بابا برای کمک به یک روستا رفته و خبر آوردن چند تا ارازل و اوباش به شدت بابا رو کتک زدند.” پدر نحیف من […]

  • داستان شماره ۱۰۳_ دختر غیرتی

    نویسنده: منیره مردانی

    ساعت ۶ صبح آروم آروم از رختخواب جدا شد،آهسته دور و برو نگاه کردم که نکنه کسی بیدار باشه.تمام تنم خشک شده بود.کل شب و شق و رق خوابیده بودم تا فرم مدرسه و مقنعه سرم چروک نشن.۵ روزی بود که با همین حال میخوابیدم و ۶ صبح بیدار می شدم با اینکه باید ظهر […]

  • زوزه ی گرگ ها

    نویسنده: الهام عبدی

    همه ی ما آن شب منتظر زوزه ی گرگهای دره بودیم. تمامی بچه ها و مادرانشان را در غار آبی پنهان کرده بودیم. حتا پیرترین حیوانات دره دوشادوش من در انتظار آن شب بدشگون بودند. ‌با اولین زوزه ی ژاووف تمامی گرگها یکصدا زوزه کشان به سمت دره حمله کردند، من صدای ژاووف را خوب […]

  • قدم خیر

    نویسنده: فریده فرد

    مریم خانم ، پیرزن مهربان و مدرس قرآن محله ی ما بود . فصل تابستان که مدارس تعطیل می شد ، همه ی دختر بچه های محل می‌شدند شاگرد مریم خانم . کلاس احکام و قرآن داشت . دختر بچه هایی که به سن تکلیف رسیده بودند ، چادر سر کردن را از او می […]

  • یک هوس تابستانه

    نویسنده: فریده فرد

    از پشت شیشه محو تماشای صورت عرق کرده اش بودم . قطره های عرق تمام صورتش را پوشانده بود و زیبایی وسوسه انگیزش را دو چندان کرده بود . اندام باریک و بلندش ، جذابیتش را به رخ اطرافیانش می کشید . از همه ی دورو وری هایش یک سر و گردن بلندتر بود . […]

  • کابوس

    نویسنده: حسین شهریاری

    چند شب پیش، خسته بودم و از شدت خستگی پلک‌هایم ناخوداگاه روی هم می‌رفتند. پایم روی پدال گاز ماشین بود و با سرعت تمام به سمت شهر حرکت می‌کردم. ابرهای پراکنده اجازه نمی‌دادند تا ماه برای مدت طولانی نور افشانی کند. روبرویم جز جاده‌ای باریک که نور کوتاه ماشین، آن را به اندازه دو متر […]

  • سرزمین آفرینش

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       دستیابی به خواسته‌ها سه مرحله دارد؛ درخواست، پاسخ و مهم‌ترین مرحله دنبال کردن شهود و یا رسیدن به مدار دریافت خواسته.  مدتی است که دوره‌های آفرینش را سخت دنبال می‌کنم؛ در اتومبیل، وقت استراحت و کار، به‌وقت پیاده‌روی، مرتب تکرار می‌شود و هر بار آن‌ها را برای خواسته‌ای به کارمی برم؛ گاهی این خواسته‌ها […]

  • ساده و کوتاه

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    مرد نیمه‌شب روبروی پنجره در طبقه پنجم ایستاد و به بیرون نگاه کرد. خلوت همه جا را فرا گرفته بود. هیچ‌کس در خیابان نبود. مردی به تنهایی از پشت دیوار افقی روبروی خانه بیرون آمد و به طرف او راهی شد. راهی که در آن پا گذاشته بود، یک زمین خالی چهارگوش بود، که از […]

  • عکس

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    ۹۱۱_ عکسصبح به خیر. من بیدار شدم. تعجب نکنید، با شما هستم. بله همین شمایی که دارید من را می خوانید. از رختخواب جدا می شوم. انگار امروز کمی کسل هستم. سمت هال می روم و تلویزیون را را روشن و بی حوا کانال هایش را عوض می کنم. خاموشش میکنم. راستی حواستان بود برنامه […]

  • معضلات اجتماعی

    نویسنده: حسین شهریاری

    با نوشتن باید بتوانیم گره هایی از جامعه باز کنیم. خصوصا گره هایی مانند معصلات اجتماعی که گاهی دامن گیر زندگی های زناشویی در زندگی مدرن امروزی شده است. و ارتباطی که بین زن و مرد خدشه دار میشود. به علت های پیش پا افتاده، از هم جدا می‌شوند. باید نویسنده تلاش کند با نوشته […]

  • درد و دلهای یک پوتین

    نویسنده: حسین شهریاری

    صداهایی شبیه انفجار می شنیدم، در حرکت بودم نمی دانستم به کدامین سو می روم. گاهی در باران و توی گل و لای و گاهی در صحرایی سوزان، اهل کدام سرزمین بودم نمی دانستم.نخل ها و آدم ها زیر باران خیس شده بودند،و جایی دیگر خیس عرق شده بودند. صدای انفجار مرا از خود بی […]

  • سفر به اعماق جان

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🙏🌹سلام آلارم ساعت را به مدت ده دقیقه تنظیم میکنم و چشمان رو میبندم و وارد بالاترین اتاق خانه ام میشم .همه طبقاتش خاک گرفته دوپنجره طبقه پایین را باز میکنم تا باد با جریان زیاد وارد اتاق بشه.الان بهتر شد خاک بلند شده مثل مه تمام محیط را میگیره و چشمهام هیچ جا رو […]

  • رویای من

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🔹️رویای من خواندن این متن برای افراد ۱۲- سال مناسب می باشد .🔹️🔹️ پسرک از خواب بلند شد به اطرافش نگاه کرد و بدنبال عروسک بچه اهویی که شب در کنارش خوابیده بود گشت .هر چه اطرافش را نگاه کرد اثری از او نبودبا دقت بیشتری که نگاه کرد عروسک ادم برفی اش هم نبود […]

  • سفرنامه تاکستان

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🔹️سفر به تاکستان 🔹️دیروز رفته بودم به شهر انگورها و درمیان درختان تاک در حال قدم زدن بودم که ناگهای صدای گریه ای توجهم رو به خودش جلب کرد .دیدم انگور خانم داره گریه میکنه گفتم خانم عسگری چرا تو شهر انگورها هستی و ناراحتی ؟ تو که تو دیارتی ،پیش فامیلاتی ، مشکل چیه؟🤔 […]

  • مداوای پوارو

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    👫سلام مارپل همانطور که اشک میریخت تکه های پوارو را به اورژانس بیمارستان رساند تا دکترها هر چه سریعتر جنازه یِ آش و لاش او را سر هم کنند .جراحان تا پوارو را دیدند بلافاصله به اتاق عمل بردند بعد از مدت زمان طولانی اورا به بخش اوردند.همانطور که مارپل داشت انتظار میکشیدتا پوارو چشمانش […]

  • لوبیای سحر آمیز

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    اشکهایش را مانند جوجه تیغی به اطراف پخش می¬کرد، مغازه را بهم ریخته بود و مادر نمی¬توانست کودکش را که مانند کوکوی وارفته بر روی زمین پخش شده بود جمع کند و نمی¬دانست که چه عکس العملی باید در مقابل رفتار فرزندش نشان دهد تا از طرف مردمِ پرفسور جماعت، مورد قضاوت و نکوهش قرار […]

  • جاسیگاری سیمانی

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🚭🚮چند وقت بود که مردی، کنار دریا میرفت ودر ساحل می نشست و همونطور که تو تنهایی خودش شنا میکرد سیگاری هم دود میکرد و اصلن حواسش به اطرافش نبود و خاکستر اون سیگار رو به یاد ایام برباد رفته عمرش ، روی شنهای ساحل میریخت و گریه میکرد .ماسه ها و شنها که از […]

  • تلنگر

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    با عجله از راننده تاکسی پرسیدم آقا ببخشید تجریش میرید؟ گفت آره بشینید. همانطور که با خوشحالی در صندلی جلو ماشین راننده نشسته بودم داشتم به معنی جمله” تلنگرش بزنید خونش می چکد از دست این مرد” که درکتابی خوانده بودم فکر می¬کردم و اینکه چه لزومی به استفاده از جملات سخت و غیر قابل […]

  • نسخه پزشک

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    بیمار :سلام صبحتون به خیردکتر :سلام صبح شما هم بخیر بفرمایید بنشینید .مشکلتون چیه ؟ بیمار: آقای دکترخیلی حالم بده ،هیچ انگیزه ای برای انجام هیچ کاری ندارم.نه قدرت لذت بردن از زندگی رو دارم و نه شهامت خودکشی .تکلیفم با خودم روشن نیست نمیدونم چی میخوام ولی میدونم با اینکه همه چی دارم از […]

  • زمین لرزه

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    ناگهان صدای مهیبی به گوشم رسید همانطورکه در حال شستن دستهایم بودم نگاهی به آینه روبری خود کردم و گفتم باز این خانم زمردی معلوم نیست داره چی کار می کنه نگاهی به لوستر انداختم که داشت تکانی می خورد گفتم والله هر چیزی فرهنگ می خواد سری تکان دادم و همانطور که غر می […]

  • دایی نابغه

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    انگار مثل پتکی تو سرش چیزی کوبیدند طبق معمول خواب مونده بود این بار نمیدونست برای دیر رسیدن به سر کارش چه بهانه ای بیاره .باعجله لباسهاش رو شنبه یکشنبه تنش کرد ‌کیفش رو برداشت به سمت خیابون دوید .دید خیابون خیلی شلوغه و بهتر دید برای عبور ازش، از پله برقی استفاده کنه. با […]

  • تولد

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    قدمم مبارک دیگه استخر برام کوچیک شده بود و نمی تونستم شنا کنم .بیرون استخر پر از یه سری غول بود که بچه غولهای خیلی قشنگ رو داشتند می آوردند . صدا میومد میگفتند اسپند دود کنید .اسپند دیگه چیه ؟ چه قدر اون بیرون شلوغه . چه قدر دوست دارم برم بیرون ببینم چه […]

  • تولد

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    قدمم مبارک دیگه استخر برام کوچیک شده بود و نمی تونستم شنا کنم .بیرون استخر پر از یه سری غول بود که بچه غولهای خیلی قشنگ رو داشتند می آوردند .صدا میومد میگفتند اسپند دود کنید .اسپند دیگه چیه ؟ چه قدر اون بیرون شلوغه . چه قدر دوست دارم برم بیرون ببینم چه خبره […]

  • امتحان

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    دخترک با ناراحتی تمام وارد اتاق شد و سلام داد .مادر او را نگاه کرد وگفت :علیک سلام دخترم خوبی ؟ چیزی شده ؟ مگه کشتی هات غرق شده دخترم ؟ دخترک با ابروهای تابیده شده در هم و لبهای اویزان گفت بله مادر کتابچه تمرینم را دوستم گرفته بود و من برای شب امتحان […]

  • آموزگار مهربانی

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🐕همینکه قدم در آنجا گذاشت صدای پارس سگها توجه اش را جلب کرد ،تعدادی سگ که همه به طرفش می دویدند البته برای استقبال از صاحبشان و شاید هم برای این تازه واردها که چهره جدیدی برای آنها به حساب می امدند .همراهان او و میزبان کلی از دیدن انها خوشحال شدند فقط او بود […]

  • نگاه

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    فصل تلخی است، میخواهم تلخ نباشم، ساز زمانه دیگر با من کوک نمیشود پس باید سازم را هر طور شده با آن کوک کنم تا دوام بیاورم به گلفروش سر کوچه گل سفارش دادم زنگ می زند، گل هایم حاضر است. گل های بنفش، زرد، نارنجی گلها را ورانداز می کنم و با عشق فراوان […]

  •  هندوانه عوضی

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       همراه بقیه خانواده برای عوض شدن حال و هوا به سمت اقامتگاه جنگلی رفتیم. بعد از کلی حرف و اظهارنظرهای مختلف بالاخره روی سکوی نزدیک رودخانه بساطمان را پهن کردیم. بعد از روشن شدن آتش، بساط چای را فراهم کردند چای دم کشیده، با سوسیس و تخم‌مرغ در سفره یک‌بارمصرف چیده شد.  همه دور […]

  • پیش به سوی خودکشی

    نویسنده: حسین شهریاری

    چند وقت است که می خواهم داستانی در مورد طرحی برای خودکشی بنویسم، اما نتواسنه ام . یعنی هر بار که میخواستم بنویسم اتفاقی افتاده است. گاهی در خیالم دنبال کوچه خلوتی میگشتم که آنجا خودم را خفه کنم، و یا با کارد آشپزخانه به سینه ام فرو کنم. به یاد دارم یک بار چنین […]