تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود

حرکت صد داستان

دربارۀ حرکت صد داستان بیشتر بدانید: نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • بانو / (44)
  • حسین شهریاری / (43)
  • منیره مردانی / (34)
  • الهام عبدی / (34)
  • فرح پایا / (27)
  • فرناز / (26)
  • محمدصالح محمودآبادی / (24)
  • فریده فرد / (24)
  • لیلا فرزادمهر / (19)
  • رستم رسولی / (18)
  • سوگواری

    نویسنده: فریده فرد

    سبد پیک نیک را از صندوق عقب ماشین بیرون آوردم و گذاشتم کنار در حیاط . سارا هم کیف اسکیت هایش را برداشته بود و باهم کنار در ایستاده بودیم تا سعید ماشین را پارک کند . کلید را از کیفم در آوردم می‌خواستم در را باز کنم که چشمم به اعلامیه فوتی که روی […]

  • سربریده ( به یاد دخترکان قربانی)

    نویسنده: فریده فرد

    آقا توروخدا منو تحویل بابام ندید . اگه برم خونه منو میکشه . شما بابام رو نمیشناسید . اون دیوونه است . چند بار خواسته منو بکشه . تورو جون بچه هات . خانم توروخدا اصلاً من و تو کلانتری نگه دارید . دختر مدام التماس مامور های کلانتری می‌کرد . لحظه ای چشم های […]

  • معلم

    نویسنده: ندا مؤیدی

    معلم خانم حسینی با همه خانم حسینی هایی که تا حالا دیده بودم فرق داشت. شاید هم من اینطور فکر می کردم. همه مادرانی که بچه کلاس اولی داشتند به خاطر او فرزندشان را به آن مدرسه آورده بودند. من هم آنفدرتعریف راجع به او شنیده بودم که با کمک دوستم نوشین که در آن […]

  • جان دل

    نویسنده: حسین شهریاری

    يك زن…‏اگر چشمانش،‏راز چشمان‌تان را بخواند‏اگر بتواند‏اندوه و شادمانى‌تان را شريك شود‏ ‘آن ” زن ” شراب شماست.(ناظم حکمت)روسری اش همچون تکه ابری بر روی ماه می رقصید روسری سکه دوزی شده اش جلوی صورتش انداخته بود و اندام خرامانش همچو آهو با ناز و کرشمه تکان میخورد از تکان های اندامش که بگذریم قلب […]

  • تک مضراب

    نویسنده: فرح پایا

    گوشی اش زنگ خورد ساعتش بیدار باش بود بلند شد دوش گرفت اماده شد برود شرکت. علیرضا کارمند شرکت واردات ماشین بود چندسال هم سابقه داشت . قبل ترها شرکتشون توی شیراز بود علیرضاهم اهل شهر شعر وشور وگل وبلبل بود شیرازمتولد شده بود . بزرگ شده بود تحصیل کرده بود وفارغ التحصیل شده بود. […]

  • یار در خانه بود و من گرد جهان می‎گشتم

    نویسنده: فائزه فتحی

    آرام روی چمن‎های باغ قدم می‎زدم، گل‎های شیپوری سفید نمای خاصی به زمین داده بود. سفید روی زمینه‎ی سبز، حتی پیچیده بود به درختان مرکبات. اگر طراحی پارچه خوانده بودم طرح جذابی می‎شد. گل های سفید روی زمینه‎ی سبز چمنی. به ناگاه دیدم پروردگار رنگ دیگری نیز اضافه کرده. دانه‎های قرمز روی سبزی درختان. جلوتر […]

  • پاکباخته

    نویسنده: سوده فتحی

    بزرگ مردی فرزانه ، دختری داشت بالنده و زیبا که با ناز و بی نیاز پرورانده بود .دختر از کمال و متانت چیزی کم نداشت ، تنها ایرادی که باعث شده بود خیلی در دل اطرافیان جایی نداشته باشد ، غرور او بود و این موضوع پیرمرد را بسیار آزار میداد و از آینده دختر […]

  • طعمه ی جدید

    نویسنده: فریده فرد

    از شرکت بیرون آمد . هوا ابری بود ولی برای اینکه کسی متوجه اشک‌هایش نشود چشم هایش را پشت عینک آفتابی اش پنهان کرد . روبرویش ساختمان بلند خاکستری رنگی با نمای گنبدی قرار داشت که روی بالاترین گنبدش یک ساعت گرد بزرگ تعبیه شده بود . نگاهی به ساعت انداخت . نزدیک یک را […]

  • شبی که امید…

    نویسنده: حسین شهریاری

    آنشب ، شب وحشتناکی بود باور کنید شب وحشت بود نه اینکه تنها باشد نه ، سایه سنگینی از وحشت یک فاجعه بود قلبش در سینه اش منفجر میشد ضربان قلبش انقدر زیاد بود که از ترس دمپایی هایش او را جا گذاشته بودند خاک بر سر آسمان آنشب چنان تاریک بود که ماه را […]

  • قفل سیاه نعل اسبی

    نویسنده: سوده فتحی

    چادرش را روی صورتش پیچیده بود و با یک چشم از لای در به چهره تیره عباس زاغی نگاه می کرد. خطوط صورتش مبهم بودند. نبض زیر چشمش می زد.نگاهش به ته کوچه بود و تند تند آب دهانش را قورت می داد و سیبک گلویش را بالا پایین می کرد.مریم رد نگاهش را دنبال […]

  • باغ بی برنامگی

    نویسنده: فائزه فتحی

    پدرومادرم هفته‎ای ۲تا۳بار به باغمان سر می‎زنند. من همیشه با آن‎ها می‎رفتم. هرچه دل تنگت می‎خواست در باغ داشتیم؛ هلو، آلو، سیب، به، نارنگی، سبزیجات، آلوچه و چه و چه… . بعد از آمدن‎ها و رفتن‎های بسیار ترجیح دادم به کارهای شخصی‎ام برسم و دیگر هیچوقت زمان با ارزشم را از دست ندهم، مثل خواندن […]

  • آدم برفی

    نویسنده: فریده فرد

      لحاف پشمی ام را روی سرم کشیده بودم .نه فقط به خاطر سردی هوا ، بلکه دلم نمی خواست رختخوابم را ترک کنم . می ترسیدم مامان بفهمد که بیدارم . امروز به خاطر بارش برف مدارس تعطیل شده بودند . دلم میخواست بیشتر بخوابم ولی از طرفی هم اشتیاق برف بازی با دوستان […]

  • چادر سیاه گل گلی

    نویسنده: بانو

    روز عاشورا سال ۷۹ مشهد،خیابان ها مملو از زائرین،افراد به سختی میتوانستند مسیر خود را پیدا کننددختری خردسال به نام طوبا با دستانی کوچک چادر مشکی گل گلی مادرش را سفت گرفته است و دربین جمعیت به دنبال مادر ب این طرف و انطرف میرفت که با ازدحام جمعیت به سمت راست خیابان کشیده شدو […]

  • میشود کیکت را من بخورم

    نویسنده: بانو

    ساعت ۷ صبح برج ۷ سال ۷۷ جزیره ابوموسیپرواز ابوموسی به یزدبه سختی بلیط ها را میشد خریداری کرد و به دلیل نظامی شدن جزیره، افراد با دعوت نامه های خاص اجازه تردد داشتند،خلبان هواپیما طبق روال پرواز ،۳۰ دقیقه قبل پرواز،هواپیما را روشن کرد،و پره ها شروع به چرخش کردندکمی ان طرف تر خانواده […]

  • تولد در مرگ

    نویسنده: بانو

    دی ماه ۶۵ هوا سرد و برف ارام ارام کف زمین را سفید میکندجنگ تحمیلی در ایران شدت گرفتهتمام بیمارستان ها غرق خون ،تهمینه برای بار سوم با درد شکم و خونریزی زیاد ب بیمارستان میرود،تهمینه ۲ بچه دیگر خود را پیش مادرش گذاشته،همسرش هم سر کار است،با ناله و لنگان لنگان خود را به […]

  • داستان شماره ۳۳_رویای کلمات برای خلق شاهکار

    نویسنده: منیره مردانی

    اینقدر اتاق گرمه که از گرما یک بادی که به تنم میخوره لرز می گیره تنم و،یک ساعت بی وقفه در حال نوشتنم تعهد کردم یکم کپی کاری کنم و از روی گفته بزرگان ۱ ساعت بدون اینکه قلم بردارم فقط بی وقفه بنویسم.چند سال بعد تخصص روانشناسی،ناخودآگاه تعداد دفترهایی که می نویسم تو تمام […]

  • اشیا جن دارند؟

    نویسنده: فائزه فتحی

    داشتم دنبال دفترچه قرض‎الحسنه می‎گشتم که ناگهان شکلات‎هایی که ۳ماه پیش درون پوشه قرمز قایم کرده بودم بیرون می‎افتند. اول لبخند می‎زنم بعد دوباره برای دفترچه دست به کار می‎شوم، زیر فرش، لای کتاب‎ها، زیر کاناپه که چشمم می‎افتد به ساقه طلایی که ۵ماه پیش خورده بودمشان و باقی‎اش را برای وقت مناسب آن زیر […]

  • نمیدونم، نمیدونم، نمیدونم

    نویسنده: فائزه فتحی

    -اون کاسه گل سرخی‎ نمی‎دونی کجاست؟ -نه. درون کابینت سومی میان استکان‎های کمرباریک پییدایش می‎کند و زیر لب می‎گوید: این دختر هیچوقت هیچی نمی‎دونه! پدر دنبال قندان می‎گشت. -این قندون کجاست بابا؟ -نمی‎دونم. بعد از تفحص بسیار زیر میز عسلی پیدایش می‎کند. تینا خواهر کوچکش از راه می‎رسد. -عروسکمو کجا گذاشتی. ـاَااه، چه می‎دونم عروسکت […]

  • عید فطر شبیه قیامت است

    نویسنده: فائزه فتحی

    مژده دادند به روزه داران که عید شده؛ شیرینی عبادت را با روحشان چشیدند و خوشحالند از اینکه رنج تشنگی و گرسنگی پایان یافته.آن روز که قیامت برپا می شود و همگان باید در پیشگاه خداوند حاضر شوند، تنها انسان هایی از مژده ی رهایی سرمست می شوند که سنگینی بار امانت را بر دوش […]

  • آن یکی و آن دیگری

    نویسنده: فائزه فتحی

    باد بوی تند سیگار را به آنها رساند. یکی از آن دو گفت: «از آدم هایی که سیگار می کشند متنفرم، نه به حقوق خود و نه به حقوق شهروندی احترام نمی گذارند، از آنها میترسم، انسان های به درد نخور…» آن دیگری ساکت بود و فقط چترش را باز کرد تا هر دو از […]

  • خوشبختیتان را جار نزنید

    نویسنده: فائزه فتحی

    خواستم یه عکس زیبا به مناسبت روز زن از مادرم در فضای مجازی به اشتراک بگذارم که یاد چند نفر از نزدیکانمان افتادم. جالب نبود با دیدن عکس‎هایم حسرت دیدار دوباره مادران مرحومشان را به دل بگیرند. چند روز گذشت و همین احترام را به آنان که یتیم بزرگ شده بودند گذاشتم. مدتی بعد هم […]

  • خورشید سیلی زد

    نویسنده: فائزه فتحی

    از دیشب چندین بار به‎خود لرزیدم. نوعی سرمای دوستداشتنی به جانم افتاده بود. گویی به‎حالت بی‎وزنی رسیده بودم. فضای اتاقم بلوری بود و همه‎ی اشیا گویی در جای خود معلق بودند. هم نور بود هم سرما و البته گرمایی جزئی که برای ابراز وجود می‎جنگید. مثل همیشه پایِ پنجره‎ی بزرگ خوابیده بودم که بسیار نورگیر […]

  • ظلم دوران

    نویسنده: مریم مهدوی نژاد

    ساعت ۵ عصر بود بیشتر کارمند های شرکت رفته بودند، نیلوفر منشی شرکت و آقای داوودی مدیر عامل همیشه آخرین نفرهایی بودند که بیرون می رفتند نیلوفر برگه‌های حسابرسی آخر ماه را جمع کرد تا برای امضا به اتاق آقای داوودی ببرد به آرامی چند ضربه به در زد و وارد شد، چشمش به طاسی […]

  • مادام فوزیا

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    ماجرا از اون جايي شروع شد كه بعد از سالها كه شوهرم در دبي كار مي كرد، قرار شد من و پسرم به او ملحق شیم، دبي يكي از جاهايي بود كه من بعد از گشت و گذار در جاهاي مختلف دنیا بيشتر از جاهاي ديگر پسنديده بودم، نزديكي اون به ايران بود ۱ ساعت […]

  • ظرف ها رو بشور

    نویسنده: حسین شهریاری

    ظهر بود ساعت ۱۲:۵۰ داشتم توی پذیرای خونه مون وویس های آموزشی عالیجناب کلانتری رو گوش میدادم هندزفری توی گوشم بود غرق در سخنان گهربار استاد بودم عیال از توی اتاق خواب صدا کرد قرص بچه بهش بده ناهار بهش بده این کار رو بکن اون کار رو بکن خلاصه دیکتاتوری واسه خودش شده من […]

  • فاصله

    نویسنده: حسین شهریاری

    در دریای افکارش غرق شده بود و به زنجیره لجبازی های لیلا فکر میکرد و به اینکه عشق را قربانی رفتار کودکانه خود کرده بود دلش می‌خواست عاشقانه برای لیلا بسراید و دستانش به دور کمرش حلقه کند و آواز بخواند اما لیلا این کارها برایش معنایی نداشت و با تفنگ بی احساسی اش رگباری […]

  • شمعی به خیال گلی

    نویسنده: فرح پایا

    چندروزی از استعفای سمانه گذشته بود خیلی فکر کرده بود به خاطر ارامش در زندگی وبه ارامش رساندن همسرش بهمن که با تردید وسواس وبدبینی داشت زندگیش راتلخ میکردوهروز حساس تر ازقبل میشد. این کارو کرده بود فکر میکرد چه فایده دارد ؟؟جایگاه شغلی واجتماعی مقام ومنصب پیشرفت و.. هزار امتیاز دیگر که ممکن بود […]

  • کارامل ماکیاتو

    نویسنده: پوریا جامعی

    .در یکی از ظهرهای گرم اواسط تابستان،آذین خانی کارمند اداره‌ی پست،زنی کوتاه‌قد،با لباس کارمندی قهوه‌ای رنگ و مقنعه‌ی مشکی،سی و دوساله که پیرتر نشان می‌داد و خطوطی بر پیشانی و اطراف چشمانش دیده می‌شد،از سر خشم و ناامیدی بنای دویدن گذاشت و از در اداره بیرون دوید. بی‌توجه به بوق ماشین‌ها و داد و بیداد […]

  • آرزوی باران

    نویسنده: سپیده علی پور

    دومین شب از دومین ماه از چهارمین فصل سال بود. آسمان پر شده بود از گلوله های ابری پنبه ای . ماه می درخشید. هوا لطیف بود؛ لطیفتر از عطر نرگس. مطبوع تر از بوی یاس. و زیباتر از رز صورتی. در یک خانه در یک اتاق دنج و تاریک پسرک پشت پنجره از ته […]

  • منتظرم، می مانی یا می روی؟

    نویسنده: الهام عبدی

    #برای_توهمیشه روزگار بر وفق مراد شما نیست و هیچ شرایطی همواره برقرار نیست، حدود چهار ماه پیش فکر میکردم چه آدم فقیری هستم که با گذشت سی و دو سال هنوز نتونستم معنی محبت و عشق دو طرفه رو درک کنم و طعمش رو تو زندگیم بچشم، نمیدونم شاید واقعا ما در این کره ی […]

  • گردوهای من

    نویسنده: الهام عبدی

    یازده سال پیش بود که اولین نهال گردو را خریدم. اسفند ماه بود و در کنار دانشکده شرکت نهال فروشی بساطش را پهن کرده بود و من با اشتیاقی که به گردو داشتم اولین نهال را خریداری کردم و با خودم به سر کلاس بردم. بچه ها و همچنین استاد مدام حواسشان پرت آن نهال […]

  • مگه یه دل میتونه عاقل باشه؟

    نویسنده: الهام عبدی

    میدونی چیه؟ وقتهایی که عاقلانه حرف میزنم خودم رو خیلی دوست دارم، پختگی و وقار و متانت از سر و روم میباره و دقیقا عین دختری حرف میزنم که الان سی و دوسال و ده ماه و بیست و دو روزشه، راه آسونی نبود که الان به اینجا رسیدم، و آدم عاقلی هم نبودم که […]

  • نامه ای از بهشت

    نویسنده: الهام عبدی

    من مُردم و افسوس که دیگه نمیتونم ببینمت و بغلت کنم. من اینجا هرشب بهت فکر میکنم، و متاسفم بخاطر من این همه غصه داری. یادته برای بار اول چطور همدیگرو دیدیم، اون روز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم، سوار سرویس دانشگاه شدم تا سرم رو آوردم بالا چشمای تو رو دیدم، من عاشق چشمات […]

  • کیتوزان

    نویسنده: الهام عبدی

    صفورا خیلی پریشون بود، اونروز صبح با حال ناخوش از خواب بیدار شد و رفت اشپزخونه و یه کتری اب گذاشت که به جوش بیاد، بعد اومد اتاق و اب جوش رو ریخت تو فلاسک و کمی چایی و دارچین و هل ریخت تو فلاسک، از صورتش معلوم بود که حالش خوب نیست رو کرد […]

  • زنها در جنگ حضور دارند

    نویسنده: الهام عبدی

    کاترین بعد از کشته شدن پدر و مادرش در جنگ تصمیم میگیرد به همراه سربازان به جنگ برود، او ۱۳ سال سن داشت و دارای جثه ای نحیف و لاغر بود، موهای طلایی بلندی داشت که آن روز صبح روبروی آئینه آنها را با قیچی کوتاه کرد و تکه های مویش را در سطل زباله […]

  • پای راستش لنگ بود

    نویسنده: الهام عبدی

    پای راستش لنگ بود، و همیشه مورد تمسخر همه قرار میگرفت و تنها عکس العملی که نشان میداد با حسرت به پاهای دیگران نگاه میکرد و کلمه ی بر زبان نمی آورد. او نامش روژین بود، پوستی تیره داشت و چشمهای سیاهش به مانند سیاهی‌شب بود و موهای کوتاه و فر خورده و ژولیده داشت […]

  • آرزوی پدربزرگی که فوت شده بود

    نویسنده: الهام عبدی

    من حاتم هستم. امروز بعد از سالها توانستم یه حس خوب از زندگی داشته باشم چون توانستم سه تا از نوه هایم و یکی از نتیجه هایم را ببینم. خیلی دلم میخواست بغلشان کنم و پیشونیشان را ببوسم اما حیف که نمیشد. زنم همیشه از انها برام میگوید که همه جوره به او احترام میگذاشتند […]

  • نویسندگی، کارخانه ی آدم سازی

    نویسنده: الهام عبدی

    حدود پانزده سال است که دلم میخواهد نویسنده باشم، اما هیچ وقت موقعیتش را نداشتم. روزهای قرنطینه باعث شد که به سمت خواندن مطالبی در مورد نویسندگی بروم. تا اینکه یک روز با دیدن حرکت صد داستان جرقه ی نویسندگی زده شد. من دختری هستم اردیبهشتی بااحساسات فراوان که مدام در حبس بوده اند و […]

  • دلم برای شهناز تنگ شده است

    نویسنده: الهام عبدی

    سال هزار و سیصد و هفتاد و چهار بود که از اون خونه قدیمی اسباب کشی کردیم و همه ی نگرانیم این بود که چطور دوستای بچگیم رو تنها بذارم و برم یه حای جدید که هیچ دوستی نداشته باشم. ما به خونه ی جدید نقل مکان کردیم، روزای اول همش تو خونه بودم ولی […]

  • زیر ذره بین

    نویسنده: فرح پایا

    حدود یکسال بود که ازدواج کرده بودند زن وشوهر هردو کارمند بودند. بهمن خان معاون یک شرکت حمل ونقل بود تحصیل کرده دررشته مدیریت بود. درامد خوبی داشت کارش راهم خوب بلد بود رییس شرکت اقای میردامادی خیلی قبولش داشت وروابط خوبی باهم داشتند باخانواده هاشون به خانه هم رفت وامد داشتند ولی اقابهمن یک […]

  • دیدار دوباره بعد از سالها

    نویسنده: الهام عبدی

    اولین بار وقتی بیست ساله بودم در راهروی کلاسهای دانشکده او را دیدم، نگاه هایمان برای چند ثانیه در هم گره خورد و از کنار هم عبور کردیم. من با عجله به سمت کلاس میرفتم و پیدا کردن کلاس به طول انجامید، راهروهای دانشکده پیچ در پیچ بود و من به سختی کلاس را پیدا […]

  • عجیب ولی واقعی

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

     در بخشی از سریال زیر تیغ: بعد از مرگ جعفر آقا، زمانی که قاتل ( پرویز پرستویی ) میخواست خودش را معرفی کند، فاطمه معتمد آریا که همسر قاتل بود، به دخترش که عروس آن خانواده بود میگوید: چرا رفتی به اون پسره زنگ زدی؟ دختر:مامان من عقد کرده اون پسر هستم .  مادر: آره […]

  • یکبار برای همیشه

    نویسنده: لیلا مرادی

    چقدر راحت میتونستن در مورد تو اظهارنظر کنن چقدر راحت از کنار همه چی میگذشتن ،از اون همه احساس من چقدر سطحی می تونستن رد بشن .من از زمانی که تو رو شناختم ، با تموم وجودم با تو زندگی کردم حالا از من می خوان که فراموشت کنم و به جواب خواستگاری دیگه ای […]

  • چیزی شبیه زندگی

    نویسنده: بانو

    ساعت ۱ ظهر.ماشین کهنه ی قدیمی در خیابانی شلوغ در حال حرکت استزن و مردی جوان درحال نزاع هستند،و حرفهای رکیک رد و بدل میشود ،ماشین در حال حرکت،در باز میشود و یکباره ماشین ترمز میکند،زن جوان باشکمی برامده که خبر از بارداریش میدهد پیاده میشودبا جشمها و صورتی خیس ب ان طرف خیابان میرود […]

  • عشق یا عادت

    نویسنده: بانو

    ۳ روزی میشد ک برای دیدن پدربزرگ به روستا رفته بود،نامش لیزا بود با چهره ای معصوم با چشمانی سبز و پوستی ک با خالهای قهوه ای بامزه تر شده بود،قدی متوسط و پوششی سادهپدربزرگ در مزرعه ای بزرگ ،یک کلبه محقر ساخته بود و در انجا زندگی میکرد،کار او نگهداری از اسبها بودو اجازه […]

  • زنده یاب

    نویسنده: بانو

    من اسمم سارا است و عاشق خواندن کتابهای عاشقانه هستم، سالیوان ۴ سال از من کوچکتر است او عاشق کتابهای علمی و اغلب تخیلی استمادرمان حدود ۲سالی میشود که در تصادف فوت کرده و پدرم بسیار متاثر است و معمولا خود را درگیر مشغله هایش میکند،او در یک اداره بیمه بزرگ کارمند استاز روزی ک […]

  • هر جا آقای بیل گیتس میرود همراهش باش .

    نویسنده: مینا

    یک ماهی میشد که خبر آمدن بیل گیتس در مدرسه پیچیده بود.تردید ها و نگرانی ها و امیدها در هم آمیخته بود و مانند اتاق تاریک بزرگی بود که یک شمع کوچک در کنج آن روشن کرده بودند.ولی دوستم نیچرا از آن دسته بدبینها بود که حضور یک غربی را در کشورش نه تنها نور […]

  • آن غروب باد جور دیگری می وزید.

    نویسنده: مینا

    باد با شدت بیشتری وزید.این دفعه بوی ادکلن و برگهای خیس خورده و ذرت مکزیکی و شال دور گردنش که بوی تنش را گرفته ، همگی یکجا به مشامش رسید.دماغش را بالا کشید.یک دو یا سه بار.دفعه ی آخر آنقدر عمیق نفس کشید که گویی میخواست همه ی بوها را با هم در خاطرش ثبت […]

  • ضربه مغزی

    نویسنده: حسین شهریاری

    تابستان بود هوا گرم همه آماده می‌شدند برای جشن عروسی پسرخاله میثم برای آخر هفته همه فامیل دعوت بودند زنگ زدیم اکبر که بندرعباس کار میکرد گفت سرکارم نمیتونم بیام. اکبر چهار شانه و هیکلی بود و چشمان درشتی داشت و گاهی انگشت سبابه دست راستش را گاز میگرفت با این گاز همه دیگه حساب […]

  • شکار

    نویسنده: مهدی واعظ شوشتری

    دومین روز از اخرین ماه بهار .هوا خیلی گرم نیست. بعد ظهر است.پدر در حال سرویس کولر و پشت به ما مدت هاست در حال سابیدن جداره ای بیرونی دریچه کولر زنگ زده است.برای خودم چایی دم کردم ان چیزی که می خواستم نشد رنگ روشن و بدون طعم.فقط داغ بود.یه باقلوا از داخل جعبه […]

  • راهِ نویسندگی

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    هر زمانی که نیاز به یک گوش شنوا و همدل داشتم، تقریبا می‌توان گفت چنین کسی برای من وجود نداشت. فردی که بتواند درست آنگونه که من می‌خواهم من را ببیند و درک کند. بیرون زدن از خانه کارساز نبود. آرامش فقط برای ساعاتی که خارج از خانه از این‌سو به آن‌سو می‌رفتم و تنها […]

  • قدرشناسی سگی

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شد. برای ورزش و پیاده‌روی بالباس مناسب ورزشی از ویلا بیرون می‌زد. در مسیر جاده سرسبز تاویلای بعدی شروع به دویدن می‌کند. نزدیک ویلا بعدی از وسایل فلزی که شهرداری لطف کرده و آن را در چمنزار کاشته است استفاده می‌کند. بعد ازیک ساعت، با تنی عرق کرده […]

  • پاکور باز

    نویسنده: مهدی واعظ شوشتری

    پاکور ساعت حوالی ۱۱ بود .اشکان پشت میز همیشگی نشسته بود و تو فنجون قهوه اسپرسو غرق شده بود.با چاشنی بی میلی و استرس.این را میشد از پازدنش روی زمین فهمید .بعد رفت سر پاکت سیگار. تابش می داد روی میز. کسی داخله کافه نبود.کافه ژاک پاتوق بچه هایی بود که یا همه کاره اند […]

  • ابرک گمشده

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    ابرها چون غوزه‌های پنبه تازه شکفته از پشت کوه‌های بلند سر بیرون می‌آورند. تکه ابر کوچک در وسط آسمان با درخشش اولین طلیعه خورشید، از خواب بیدار می‌شود. دستان حریرش را به دو طرف باز می‌کند و پلک‌هایش را آرام می‌گشاید. نور بران خورشید چشم‌هایش را دردناک می‌کند. دوباره پلک‌ها را به هم می‌فشارد تاکمی […]

  • هفت سین

    نویسنده: فاطمه افژولند

    عید آمده بود تا پشت در خانه و دستش را داشت می­برد سمت زنگ آیفون و چیزی نمانده بود که زنگ را بزند و مادر بدود توی اتاق­ها و یکی­یکی چراغشان را روشن کند و صدایش را بلند کند سمت پدر که:”اسپند آماده است. بریزش روی آتش که سال دارد نو می­شود.”و بعددلش طاقت نیاورد […]

  • حمد شفا

    نویسنده: فاطمه افژولند

    قبل از اینکه چشم­هایش را باز کند صدای جیغ به استقبالش می­آید. و بعد صدای یک نفر دیگر که با اضطرابی که از صدایش بیرون می­زند­، می­گوید: یا فاطمه ی زهرا… برق گرفتش… توی رخت­خواب خشکش می­زند. مغزش فرمان نمی­دهد و اگر هم بدهد و دست و پایش فرمانبردار نیستند. سراپا گوش شده و قلبی […]

  • اگر مادر نمی رفت نازگل می رفت

    نویسنده: فاطمه افژولند

    خدا مرگت بدهد. خدا مرگت بدهد. این جمله ای بود که توی خانه زیاد شنیده می­شد و نازگل به شنیدنش عادت داشت. همیشه خدا وقت عصبانیت و دعوا که می رسید پدر با صدایی بلند اما تمسخر آمیز رو به مادر می­گفت و نازگل هم توی دلش تند تند می­گفت خدا نکند. آخر این زن […]

  • خانواده یعنی رنج. همین

    نویسنده: فاطمه افژولند

    نمردیم و معنی خانواده را هم فهمیدیم. خانواده یعنی رهایی یعنی بی کس و کاری یعنی بغض مدام و بی مهری. اگر غیر از این است چرا پس الان من نشسته­ام پشت پنجره­ی این خانه­ی قوطی کبریتی و از پشت پرده­ی اشک به کوه هایی نگاه می­کنم که حالا خواهر و برادرهایمدردامنه یکی­شان نشسته اند […]

  • حباب آرزوها

    نویسنده: آفاق یاسمی

    کم کم حضور خورشید در آسمان سرد آن روز پررنگ تر مي شد و انگار پرتوهای نوری که روی چشمانش می تاباند اشک هایش را پاک می کرد و امید را برای تحمل ان همه خستگی پاها و چشمانش که هنوز خیال خواب داشتند زنده می کرد موهای بلند لخت و مشکی اش که روی […]

  • ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه؟

    نویسنده: فاطمه افژولند

    خانم­جان همیشه نگران لانه کبوترهای ته باغ بود حتی وقتی آخرین نفس­هایش را می­شمرد نگرانشان بود. همیشه می­گفت: ننه جان دو تا کبوتر آن ته ته ته بالغ لانه کرده­اند مبادا حواستان نباشد بروید و ترس را به جان شان بیاندازید و این ها بیافتند به قهر و ترس و کوچ کنند از این خانه […]

  • رعنا باید فکری به حال سبزی ها می­کرد

    نویسنده: فاطمه افژولند

    رعنا! یک جمله بگو شروع کنم. یک جمله بگویم؟ هزار تا می­گویم. بنویس: مرد بلند شو یک فکری به حال این زندگی نکبت بار بکن. ساعت ها می­نشینی گوشه­ی این اتاق تاریک و نم­گرفته، پشت این کامپیوتر قراضه­ی لعنتی هی انگشتانت را چکش می­کنی و می­کوبی توی سر کلیدهای این کیبرد. و آنقدر به زندگی […]

  • لحاف پاره پاره

    نویسنده: فاطمه افژولند

    «نمی­دانم این لحاف پاره پاره را از کجا درز کلام بگیرم که نخواهم تا ابد راجع بهش حرف بزنم» قرار بود این جمله را وقت آمدنش برایش بگویم. وقتی آمد و آن سوی نیمکت سیمانی پارک نشست و خیره شد به رو به رو و گوش هایش را تیز کرد به شنیدن درد و دل­هایم. […]

  • حالا اسما هم یک قلب…

    نویسنده: فاطمه افژولند

    پشت میز کافه روژه نشسته­ای و داری قهوه­ات را هم می­زنی و فکر و خیال خط و خالش را انداخته روی پیشانی بلندت و یک اخم این خط وخال را قطع کرده و لحظه به لحظه در حال عمیق تر شدن است. به اسما فکر می­کنی و قلبش که یکی در میان می­زند و قلب […]

  • یک نهال سیب

    نویسنده: فاطمه افژولند

    حاجی شلنگ آب را پای درخت انار گرفته بود و داشت به طلعت نگاه می کرد که روی صندلی توی ایوان نشسته بودو چای توی دستش یخ کرده بود. یادش می­رفت. همه چیز را یادش می رفت. همه چیز را… آهان فقط… فقط قرآن خواندن را یادش نمی رفت. حاجی هم که یک عکس دسته […]

  • چرا زن راه نیافتاد

    نویسنده: فاطمه افژولند

    دنده را خلاص کرد و پایش را از روی کلاچ برداشت. سرخی چراغ راهنمایی و رانندگی توی چشم می­زد و خون می­پاشید به دنیایش. خون… خون… خون… . کف زمین پر از خون شده بود و زن خشک و بی حرکت انگار ککه از اول هیچ حرکتی را در وجودش با خود همراه نداشته افتاده […]

  • حسین ریش

    نویسنده: فاطمه افژولند

    بخاطر دخترکِ نوکرشان توبه کرده بود و گذاشته بود ریشش بلند شود. و ازآن پس دور تمام لات و لات بازی هایش را خط کشیده بود و گذاشته بود ریشش بلند شود. تمام آلات لهو و لعب و مزقون هایش را شکسته بود و توی باغچه ی بزرگ خانه زیر نگاه درختان توت و سیب […]

  • خودکار سبز یا سربند سبز چه فرقی می­کرد؟!

    نویسنده: فاطمه افژولند

    خودکارهای آبی و قرمزش را روی میز چیده بود کنار دفتر مشق شصت برگش و داشت به آخرین نامه­ی پدر فکر می­کرد. برایش نوشته بود: زهرا جانم دل بابا از اینجا هم میان مین و خمپاره و تیر و تفنگ برایت می­تپد. اگر قول بدهی دختر خوبی باشی و درس­هایت را خوب بخوانی وقتی برگشتم […]

  • حدسش درست بود: تریاک

    نویسنده: فاطمه افژولند

    صدای زنگ که بلند شد، شاگردها هجوم بردند طرف در اما علی همانطور که گونه­اش را روی نیکمت ردیف آخر گذاشته بود ماند و تکان نخورد. آقای قاسمی که نیم ساعت قبل دیده بود علی سرش را کج کرد و روی نیمکت گذاشت پیش خودش فکر کرده بود حالا که ساعت آخر است و چیزی […]

  • نخواسته

    نویسنده: فاطمه افژولند

    دلم می­خواهد دندان­هایم را بگذارم روی گوشت بدنم و فشار بدهم. بعد آرام آرام شروع کنم به جویدن. آرام و بی­صدا. بعد کم­کم خون بدود توی دهانم و شوری­اش طعنه بزند به به هرچه تلخی و شرینی زندگی­ست. هه شیرینی. مگر شیرینی هم دارد این زندگی؟ نه راستی دارد؟ زندگی­ای که تا چشم باز کردی […]

  • کاسه ای زیر نیم‌کاسه‌اش است

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    حتما کاسه ای زیر نیم‌کاسه است. در حال گفتگوی عمیقی با پگاه بودم که این جمله را گفت. درون اتاقی نیمه‌تاریک همانند کسانی که در پی دزدیدن چیزی هستند، نشسته بودیم. غرق در چشمان پرنور همدیگر بودیم و تاریکیِ اتاق را فراموش کردیم. انگار نور چشم‌ها برقی دارد که می توانستیم آن کمبود را نادیده […]

  • اقای رییس مهمان ویژه

    نویسنده: فرح پایا

    از دیروز صبح دلشوره داشت . رفته بود خرید ، کلی وسیله خریده بود ، دفترچه یادداشتش را چک میکرد وروی بعضی نوشته هاش را خط میزد ، توی صفحه جدید یک سری یا دداشت میکرد، هر از گاهی سراغ تلفن میرفت به مادرش زنگ میزد و کوتاه چند تا سوال میکرد باز دفترچه را […]

  • سقوط آزاد

    نویسنده: زهرا شجاعی

    سقوط کرد. اول پلکم و بعد دو قطره‌ی آزاد شده از حکم حبس ابد. آخرین باری که گریه کرده بودم چهار سال پیش، روز خاکسپاری مادربزرگم بود. اما امروز… خودم را روی مبل انداختم و کنترل را برداشتم. همان کاری که ناتوان‌ترین آدم‌ها زمان رویارویی با مشکل می‌کنند. دو سه شبکه، در حال تحریف وقایع […]

  • نامه رسان

    نویسنده: راحیل محمدیان

    قبل از اینکه انگشت نامه رسان روی زنگ برود ، دلش گواهی می دهد نامه ای از تو آورده . در را می گشاید پیش از آنکه نگاهش روی صورت نامه رسان دور بزند بر دستان او خیره می ماند . انگار می خواست قبل از لمس نامه ات با نگاه دور آن بگردد از […]

  • آرزوی کار در شرکت فولاد

    نویسنده: حسین شهریاری

    سالها بود دنبال کار میگشتم به هر دری میزدم به هر کجا میرفتم گره می افتاد تو کارم درست نمیشد و همیشه دوست داشتم یه شغلی داشته باشم که با مردم سر و کار داشته باشم و خدمت کنم به خانواده ها تا اینکه یه کار اداری برام جور شد که مراجعه کننده زیاد داشتیم […]

  • گیتار

    نویسنده: سپیده علی پور

    آهنگ بتهوون همه فضای سرم را پر میکند. و اعلام میدارد که سکوت کن. رد انگشتهای بتهوون را بر شاسی های پیانو می بینم. پیانوی بزرگیست. در سالنی تاریک که نوری از روزنه سقف بر ایوان تالار تابیده است. درست همانی که در فیلمها می بینیم. بتهوون می نوازد. عشق میکند و مینوازد. مانند من […]

  • اینجا واقعا کجاست

    نویسنده: بانو

    صدای همهمه و ازدحام ،از طرفی شیون از طرفی داد و بیداد نگهبان تلاش میکند افراد را ساکت کند،ارام تر اینجا بیمارستانه پرستاربیمار تخت شماره ۳۶ بهوش امد ،سریع تر، خانم پرستار با دو بهیار و یک دکتر به طرف تخت شماره ۳۶ میروند،مرد۵۰ ساله ای که سرش را باند پیچی کرده بودند و کمی […]

  • دنیا را برای پیدا کردنش گشتم

    نویسنده: الهام عبدی

    وقتی برای اولین بار او را دیدم، نمیتوانستم از چشمانش چشم بردارم. گویی سالیان دراز است که او را می شناختم. هر روز به آن رستوران داخل جنگل میرفتم و او را آنجا میدیدم، تمام آن شب ها فقط به چشمانش خیره میشدم و آن موضوع مانع میشد که بخواهم به او نزدیک شوم، سه […]

  • زندگی من با یک گله آجوشی

    نویسنده: مهرآنا

    ظرف ها از دستم سر می خوردند. کارهای عقب مانده را برای فردا گذاشتم و بیخیال ادامه ظرف ها شدم. روی صندلی پلاستیکی و قرمز رنگ آشپزخانه نشستم. نرم نبود ولی خستگی را کمی از تنم درآورد. یونگ وارد آشپزخانه شد. چشم های بادامی اش از هم باز شد. با تعجب اول به آشپزخانه که […]

  • گشت

    نویسنده: بانو

    امین که از بچگی اش عاشق اسم علی بود، تمام دوستان و اهل محل او را علی میخواندند تلفنشطبق معمول ساعت ۱۲ شب زنگ خورد با سرعت لباسهای تمام مشکی اش را پوشید هد سرش را بست،کمربندش را محکم کرد بند کفش هایش را چندین بار پیچاند و به کلانتری محل رفت سلام کرد و […]

  • هرکه را بهر کاری ساخته اند

    نویسنده: بانو

    زنبورکوچولو داشت تو جنگل قدم میزد به‌یک‌گل‌رسید‌ مثل همیشه کمی‌ بویش کرد‌ ولی‌‌اینبار‌نایستاد‌وسریع‌به‌رفتن‌ادامه‌داد ،به‌دارکوبها‌ رسید، دارکوبها منقارهای نیرومندی دارند که برای سوراخ کردن پوست درختان و جستجوی حشرات به کار می‌برند آن‌ها طعمه‌های خود را به وسیله زبان بلند که دارای نوک چسبناکی است از مخفیگاهشان بیرون می‌کشند. _سلام اقا و خانم دارکوب،من میخواهم به […]

  • سه نیم

    نویسنده: بانو

    عباس۱۶ ساله که به خاطر مرگ پدر و مادرش مجبور بود چند سالی را در خانه عمویش زندگی کند روز ۵شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۲۵ با تنها عمویش بحثش شد و از خانه عمویش بیرون رفت ساعت ۱۰ شب بود خیابان ها و کوچه ها خلوت بود او پیاده یک به یک خیابان ها را طی […]

  • ستاره دنباله‌دار

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    آسمان، ستاره باران بود. انگار همه‌ی ستاره‌ها در یک مهمانی دسته جمعی دعوت شده بودند. میزبان خوش‌ذوق، ستاره‌ای پرنور بود. ستاره‌ای دنباله‌دار. نورش را انگار به رخِ مهمانان می‌کشید. ستاره‌ای مغرور شاید. شاید مدلش بود. در میان یک جمعِ پر از ستاره، چنین ستاره‌ی دنباله‌داری جان می‌بخشید به حس و حال همه‌ی مهمان‌ها‌. اگرچه با […]

  • چکمه

    نویسنده: الهام عبدی

    زمستان که میشد همیشه میترسیدم که پاهایم یخ بزند چون کفشهای مناسبی برای زمستان نداشتم. هر روز از زیر نیمکت به چکمه های بچه ها نگاه میکردم و تصور میکردم که چقدر خوب است که پاهایشان گرم است و برف داخل کفششان نمی رود. هر روز که به مدرسه میرفتم کفشهایم خیس میشد و پر […]

  • پیشنهاد ازدواج خواننده ی معروف

    نویسنده: الهام عبدی

    رفتم به سمت اتاق و دفترم، به صفحه ای رسیده بودم که بالاش با خودکار قرمز نوشته بودم واقعا شبیه همبازی کودکیم بودی، دلم نمیخواد هیچ وقت به گذشته هام برگردم، با ادمهایی اشنا شدم که هر کدوم منو بزرگتر و پخته تر میکردن، با وجود اینکه تمام سعیم رو میکردم که همون دختری باشم […]

  • سوتی دادن من

    نویسنده: حسین شهریاری

    تابستانی بود هوا خیلی گرم فصل میوه های نورس و خوشمزه بود که توی گرما آدم جان دوباره میگرفت با میوه خوردن من هنوز یه نوجوانی بودم که تازه پشت لبم سبز شده بود وقتی حرف میزدم تند و سریع حرف میزدم طوری که گاهی پدرم نمیفهمید چی میگم مادرم مجبور میشد براش ترجمه کنه […]

  • بخاطر یک ربع سکه

    نویسنده: فریده فرد

    شب از نیمه گذشته بود .نسترن لحاف پشمی را تا زیر چانه اش کشیده بود ، ولی هنوز احساس سرما میکرد . خوابش نمیبرد . از صدای خر و پف امیر معلوم بود که به خواب عمیقی فرو رفته است . نسترن با حسرت به همسرش نگاهی کرد و با خودش گفت ، خوش به […]

  • داستان ۵ یگانگی

    نویسنده: حبیبه شعبانپور

    باورت می شود که وقتی تو نیستی جای خالی ات رابا خیالِ گردشهایی که‌داشتیم ، پر میکنم‌. وقتی کنارم‌ هستی لبریز از سکوت میشوم حتی نمیخواهم کلامم مانعی باشد برای دیدن از نگاه پراز شوروشوق ِتو. انگار همین دیروز صبح بود که زنگ‌زدی و گفتی:” فردا می آیی باهم‌برویم‌ به جنگل سی سنگان.” و من […]

  • ترس از طرد شدن

    نویسنده: منیره مردانی

    روز خیلی گرمی بود ولی خنکای ا ایل شب نوازشم می کرد،صورتم و از شیشه دادم بیرون تااسترس و سرخی صورتم مشخص نشه. چشم تو چشم نگاهش می کردم قلبم شدید می تپید. همش میگفتم خدایا این لحظه زودتر تمام بشه،با چشم گریون نگام کرد و گفت:اینقدر عاشقتم که با هر چیزی کنار میام فقط […]

  • دوقلویی که هیچ وقت یک قُلش نبود

    نویسنده: بانو

    اوایل بهار سال ۵۸ بود،کرمانشاه شهری کوهستانی است و من پسری ۲۵ ساله و قدبلند و چهارشانه هستم به اسم مراد ،معمولا کتو شلوار خاکستری به تن میکنم موهایم رو به بالا و خرمایی روشن است،چشمان عسلی روشن و پوستی سفید ،شغلم کارمند اداره است،مادر سالخورده ای دارم که به علت بیماری قند خون،چشم چپش […]

  • سفر گاماسیاب

    نویسنده: الهام عبدی

    سفری که فقط اسمش سفر بود و تبدیل به خاطره ی شد که هم لحظات خوشی داشت و هم لحظات تلخ. پارسال تابستان بود که با دوستان صمیمی از یکماه قبل تصمیم گرفتیم که به مسافرت دو روزه برویم و یک شب در دل طبیعت چادر بزنیم و آتش روشن کنیم و خوش بگذرانیم. از […]

  • دلبرانه

    نویسنده: حسین شهریاری

    مدت ها بود که با هم دوست شده بودند تو یه شب تاریک کنار پارک قرار ملاقات داشتند پسر فکر نمی‌کرد دختره ازش خوشش بیاد و پیش خودش فکر میکرد دختره میگه چه پسر از خود راضی و لوس و زشتی ولی وقتی اومد انگار دنیا رو بهش بدن توی دفترچه اش تاریخ ملاقات و […]

  • یک استکان ارامش

    نویسنده: فرح پایا

    مدتی بود کلافه بودم برنامه هام بهم ریخته بود معمولا وقتی این حالت بهم دست میداد میزدم بیرون از صبح تابعداز ظهر بهانه ام هم این بود باید بروم بازار راستش هدفم خرید از بازار نبود چرخیدن توی این فضا را دوست داشتم بی هدف چرخیدن توی چهارسوق تود ر توهای پیچ پیچ، بی انتها […]

  • چاقوی ضامن دار

    نویسنده: فریده فرد

    ناهار را که خوردیم به مهری اشاره کردم زود سفره را جمع کن ، منم ظرف ها رو میشورم ، تا دیر نشده بریم بیرون . امروز سومین سه شنبه است . اگر نریم و بین زیارت هامون فاصله بیفته دیگه نذرمون ادا نمیشه . چند دقیقه بیشتر طول نکشید که آماده رفتن شده بودیم […]

  • دمپایی برای عروسکم

    نویسنده: فریده فرد

    هر شب بعد از شام در حیاط دراز میکشیدیم و آسمان پر از ستاره را نگاه می کردیم .آن وقتها هنوز خانه‌ها برق‌کشی نشده بودند ، برای همین تابستانها روی پشت بام یا در حیاط داخل پشه بند میخوابیدیم .برای روشنایی هم از گردسوز و فانوس استفاده می‌کردیم . چهار پنج ساله بودم . امین […]

  • جان بخشیِ کلام

    نویسنده: فائزه افتخاری فرد

    باید صدایش را بشنوید. صدایی که طنین انداز محبتش نسب به من شد. صدای زیبایی داشت. اصلا بهتر است بگویم صدایش به جانم شیرین نشست. هر وقت سخن می گوید تمام حواسم به صدایش می رود تا به گفته هایش. از ابتدای آشنایی آن صدای کم نظیرش مرا مجذوب خود کرد. می شود گفت دنیای […]

  • تِش

    نویسنده: نسترن منصوری

    شعله های آتش از هر طرف بالا می رفت. میراوسّا نشسته بود آن طرف کوچه لب جوب و آتش را تماشا میکرد. زنها چادر و چادر شب سر کرده بودند و از روی پشت بام ها سرک میکشیدند. صدای جدّه می آمد که با جیغی مداوم ورد و دعا می خواند و فوت میکرد سمت […]

  • مامان یا آبنبات چوبی

    نویسنده: مهرآنا

    پایم را که توی کلاس گذاشتم. چیزی جز یک مشت بچه ی احمق ندیدم. تمام کلاس را برانداز کردم. اینکه کنار چه کسی بنشینم، سخت ترین کار دنیا بود. آخر ابله بودن که درجه ندارد. حاضر نشدم بروم پیش دبستانی. ولی هفت ساله که بشوی هیچ چیز دست خودت نیست. باید بروی دبستان، بی برو […]

  • آینه

    نویسنده: مهرآنا

    اولین بار بود که مادرش سرش داد می کشید. از دروغگویی اش ناراحت بود ولی تابحال داد و قال راه نینداخته بود. مادرش گفت:« آدم های دروغگو، شیطانند.» آه کشید. دستش را روی شقیقه هایش گذاشت. صدایش را پایین آورد. -دروغ آدم را به دردسر می اندازد. هیچ کس دیگر حرف هایت را باور نمی […]

  • مطلوب

    نویسنده: نسترن منصوری

    ره توشه برداشته، مغروق در بحری از تردید و واهمه نیت سفر کردم. راسته تیغ آفتاب گرفته، رفتم تا بیابم آنچه باید. در دو راهی پیر مردی دیدم قد کمان کرده و خیزران عصا، ریش به ناف گره زده و فرتوت. کرته ای مندرس به کلنجار با مغیلان بر کرده و پاک به سر پیچیده […]

  • خرشانس

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    ساعت ۶ صبح تا ۶ عصر زمان کارم بود. یک روز در میان مجبور بودم فرماندهان و افسران را از منطقه جنگی به سمت پشت جبهه ببرم و یا برعکس. یکی از دوستان از من خواست تا برای نگهبانی جای او قرار گیرم تا به شهر برود وبا خانواده دیدار کند. منطقه نگهبانی به نام […]