تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حرکت صد داستان

دربارۀ حرکت صد داستان بیشتر بدانید: نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز

پر بازخوردترین‌ها

پر بازدید‌ترین‌ها

فعال‌ترین نویسندگان

  • منیره مردانی / (104)
  • حسین شهریاری / (102)
  • لیلا فرزادمهر / (90)
  • فریده فرد / (60)
  • بانو / (48)
  • الهام عبدی / (45)
  • آنیتا / (44)
  • محمدصالح محمودآبادی / (43)
  • فرناز / (36)
  • زهرا شجاعی / (32)
  • نیمه شب

    نویسنده: مریم مهدوی نژاد

    می‌خواستم بخوابم ساعت از دو نیمه شب گذشته بود اما صدای دزدگیر ماشین همسایه خواب را از سرم پرانده بود هوای خنکی از پنجره داخل اتاق می‌پیچید و همین من را بیشتر سر ذوق آورده بود که نخوابم تصمیم گرفتم بنویسم هیچی توی سرم نبود خودکار را برداشتم کاغذ‌ی سفید را بر روی میز گذاشتم […]

  • توفان سه روزه

    نویسنده: آنیتا

    سارا هستم باز کن .نمیدونی بیرون چه خبره! باد خیلی شدیدیه. درخت ها بدجوری پیچ و تاب می خورن. من:  آره حس نا آشنایی اومده تودلم ‌ قفل ها رو شکسته . سارا:  اگه توفان بشه همه چی رو زیر ورو میکنه یه چیزهایی روبا خودش میکَنه  و می بره  یه چیزهایی روهم جا میذاره. […]

  • افسون گر

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    آن روز حال خوشی نداشت. فردا نوبت آزمایشگاه بود. چطور از آن فکر دیوانه کننده رها ‌می‌شد. دیروز اِلی به او گفته بود از آدم‌های گرفتار خوشش نمی‌آید. لابد او هم جزو آن‌ها بود. نه، اگر بود که او را به همسری انتخاب نمی‌کرد. مدت‌هاست می‌خواهد حقیقت را به او بگوید اما نمی‌تواند. جراتش را […]

  • فوتبال و عشق

    نویسنده: حسین شهریاری

    ساعت ۳ نصف شب از خواب ناز بیدار شدم، و با چشمانی پف کرده و موهایی پریشان، وارد اتاق کنترل شدم، که شیفت را تحویل بگیرم. همکارم همیشه زودتر از ساعت ۳ مرا بیدار میکرد. ولی این بار کسی پیدا کرده بود، برای بحث فوتبالی آن هم بحثی که هیجوقت خدا پایانی ندارد، و هیچکس […]

  • پالتوی کهنه من

    نویسنده: آنیتا

    عصر با یه نون سنگک راهی خونه شدم.  دست که بردم تو ی جیب پالتو ام ،دیدم جیب نداره! ولی آخرین بار که صبح پوشیدمش جیب داشت! خودم کلیدارو گذاشتم توش. خم شدم نگاه کنم ، دیدم اصلا پالتو تنم نیست. میگم چرا احساس سبکی می کنم. خدای من پالتو ام ، وصله تنم!کجا ترکش […]

  • خودشیرین

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    شراره: این دفتر و مداد رنگی را از کجا آوردی شادی؟ شادی: اینها را خاله مینا برام آورده مامانی. شراره: باز این زنیکه خودشو لوس کرد برای بچه کادو خرید من نمی فهمم یک همسایه برای چی باید بره برای بچه یکی دیگه کادو بخره؟ حالم از این خودشیرینی های الکی مردم به هم میخوره، […]

  • صد داستان

    نویسنده: حسین شهریاری

    آنچه می‌جویی تویی و آنچه می‌خواهی تویی پس ز تو تا آنچه گم کردی ره بسیار نیست #عطار_نیشابوری نویسنده کسی است که می نویسد‌! همین و بسخط پایانی که شروع یک حرکت شد. همیشه قصد داشتم نویسنده شوم و داستان بنویسم و نویسنده خلاقی شوم و بهترین نوشته ها را خلق کنم. در جستجوی راهی […]

  • مرد؛ داخل نیا

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      بعد از کلی سختی بالاخره ازدواج کردند. بعد از چند سال اولین فرزندشان در حالی به دنیا آمد که برای مأموریت خارج از شهر رفته بود و نتوانسته بود همسر را در این راه همراهی کند. فرزند دوم و سوم هم به فاصله کمی به دنیا آمدند. حالا تأمین معاش خانواده پنج‌نفری سخت‌تر هم […]

  • زخم های بیخودی

    نویسنده: آنیتا

    روز سوم رفت . شب سوم ، رفتنش برایم زخم شد. تپش های قلبم عادی نیست صبح داخل آشپزخانه آب جوش روی مچ دستم ریختم . سوزش دستم مرا از خیال زخمی که خورده ام بیرون آورد .سوزشی در دستم حس می کنم.  دردش اماحتماً از تیری که قلبم را نشانه گرفته کمتر است. روز […]

  • نویسنده کله پوک

    نویسنده: حسین شهریاری

    اکبر آقا مدتی بود، عصبی و بد اخلاق شده بود. زنش را کتک میزد، فریاد میکشید، ظرف ها را می شکست. شبی نبود که از خانه اش صدایی بیرون درز نکند.وقتی توی کوچه یا محله میرفت، آنجا هم عین گاو وحشی با مردم درگیر میشد. با هر کسی که جلو راهش سبز میشد، بی خودی […]

  • مادر

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    پیرزن همانطور که گریه میکرد وسایلش رادر کارتون می پیچید، برایش ترک کردن خانه ای که تمام خاطراتش در آن رقم خورد بود بسیار سخت بود.  نمی توانست بپذیرد بعد از این همه سال زحمت ،خانه بدوشی را باید تجربه کند در همین خیالات بود که تلفن زنگ زد گوشی را برداشت، خریدار منزل بود […]

  • ضیافت امراض

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    فشار‌خون شاداب و شنگول ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد. بلوا به پا کرد و یکسره جاری شد و خود را به در و دیوار رگ‌ها می‌زد. از شدت خوشحالی سر جایش بند نبود. میزبان را از خواب بلند کرده بود و با خنده‌های بلند فریاد می‌زد: نمک، نمک! میزبان دیشب غذای نمکی خورده […]

  • داستان شماره ۱۰۵_ من خوش شانس ترین دختر دنیام.

    نویسنده: منیره مردانی

    همین دیشب بود که دیوانگی به دهنم مزه کرده بود.روبه روی مادرم نشسته بودم و مدام تکرار می کردم مادرم میدونی چیه؟ من خوش شانس ترین دختر دنیام،مامان من خوش شانس ترین دختر دنیام. مامانم از آنجایی که قدری با این دیوانگی زیبای من آشنا بود لبخندی زد.امام چیزی نگفت،در چشمانش ترس دردآوری بود اما […]

  • رقص برگ

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    «باد بهاری با بی قراری، شکوفه پرپر کند و لاله پریشان» «به هر طرف دست صبا گشته گل افشان» «دل داده بلبل دارد سخن‌ها، آراید از ساز و سخن بزم چمن‌ها» «پروانه در بزم طرب آمده تنها…» بهار: صدای شعر بهار در گوش برگ جوان، طنین دلنوازی دارد. آنگاه که به خود می‌نگرد، که کوچک […]

  •  دستورات بی‌وقفه

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      صبح با خستگی زیاد از خواب بیدار شدم. خیلی دلم می‌خواست که امروز تعطیل بود، ولی محدودیت مرخصی داشتم. پشت میز کارم مستقر شدم و امور روزانه و روتین را از سر گرفتم. یکی از همکاران با صورتی پف‌آلود و خسته دیرتراز موعد مقرر وارد شد. بعد از احوالپرسی علت را جویا شدم و […]

  • ثبت نام مکه

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🌏شهریور ماه سال ۱۳۸۳ روزنامه را خرید باید تاریخی را که میتوانست در این سفر شرکت کند انتخاب کند طبق زمانی که برایش مشخص کرده بودند.با ذوق و شوق دوره ی۱۸ روزه را انتخاب کرد که ۷ روز از ماه رمضان و ۱۱ روز از ماه شعبان در انجا باشد .خاطراتش را مرور کرد که […]

  • حماقت

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🌹🌸حمیرا همانطور که گوش میکرد سرش را مرتب تکان میداد و سعی میکرد میترا را دلداری دهد.میترا : میدانی با اینکه همیشه منتظر تماس تلفنش بودم طوری وانمود میکردم که او مزاحم است در حالیکه دلم برایش می تپید و هر وقت از او بیخبر میشدم مانند مرغ پرکنده بودم ولی هیچوقت نخواستم او بفهمد […]

  • داستان شماره ۱۰۴_ بدبخت ترین آدم دنیا کیست؟

    نویسنده: منیره مردانی

    گوشی موبایلم زنگ خورد،شنیدن صدای پر از بغض خواهرم دلم را هری پایین ریخت،با شنیدن هر کلمه اش احساس می کردم کور و کر و لال شدم. با بغض می گفت”آبجی بابا برای کمک به یک روستا رفته و خبر آوردن چند تا ارازل و اوباش به شدت بابا رو کتک زدند.” پدر نحیف من […]

  • داستان شماره ۱۰۳_ دختر غیرتی

    نویسنده: منیره مردانی

    ساعت ۶ صبح آروم آروم از رختخواب جدا شد،آهسته دور و برو نگاه کردم که نکنه کسی بیدار باشه.تمام تنم خشک شده بود.کل شب و شق و رق خوابیده بودم تا فرم مدرسه و مقنعه سرم چروک نشن.۵ روزی بود که با همین حال میخوابیدم و ۶ صبح بیدار می شدم با اینکه باید ظهر […]

  • زوزه ی گرگ ها

    نویسنده: الهام عبدی

    همه ی ما آن شب منتظر زوزه ی گرگهای دره بودیم. تمامی بچه ها و مادرانشان را در غار آبی پنهان کرده بودیم. حتا پیرترین حیوانات دره دوشادوش من در انتظار آن شب بدشگون بودند. ‌با اولین زوزه ی ژاووف تمامی گرگها یکصدا زوزه کشان به سمت دره حمله کردند، من صدای ژاووف را خوب […]

  • قدم خیر

    نویسنده: فریده فرد

    مریم خانم ، پیرزن مهربان و مدرس قرآن محله ی ما بود . فصل تابستان که مدارس تعطیل می شد ، همه ی دختر بچه های محل می‌شدند شاگرد مریم خانم . کلاس احکام و قرآن داشت . دختر بچه هایی که به سن تکلیف رسیده بودند ، چادر سر کردن را از او می […]

  • یک هوس تابستانه

    نویسنده: فریده فرد

    از پشت شیشه محو تماشای صورت عرق کرده اش بودم . قطره های عرق تمام صورتش را پوشانده بود و زیبایی وسوسه انگیزش را دو چندان کرده بود . اندام باریک و بلندش ، جذابیتش را به رخ اطرافیانش می کشید . از همه ی دورو وری هایش یک سر و گردن بلندتر بود . […]

  • کابوس

    نویسنده: حسین شهریاری

    چند شب پیش، خسته بودم و از شدت خستگی پلک‌هایم ناخوداگاه روی هم می‌رفتند. پایم روی پدال گاز ماشین بود و با سرعت تمام به سمت شهر حرکت می‌کردم. ابرهای پراکنده اجازه نمی‌دادند تا ماه برای مدت طولانی نور افشانی کند. روبرویم جز جاده‌ای باریک که نور کوتاه ماشین، آن را به اندازه دو متر […]

  • سرزمین آفرینش

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       دستیابی به خواسته‌ها سه مرحله دارد؛ درخواست، پاسخ و مهم‌ترین مرحله دنبال کردن شهود و یا رسیدن به مدار دریافت خواسته.  مدتی است که دوره‌های آفرینش را سخت دنبال می‌کنم؛ در اتومبیل، وقت استراحت و کار، به‌وقت پیاده‌روی، مرتب تکرار می‌شود و هر بار آن‌ها را برای خواسته‌ای به کارمی برم؛ گاهی این خواسته‌ها […]

  • ساده و کوتاه

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    مرد نیمه‌شب روبروی پنجره در طبقه پنجم ایستاد و به بیرون نگاه کرد. خلوت همه جا را فرا گرفته بود. هیچ‌کس در خیابان نبود. مردی به تنهایی از پشت دیوار افقی روبروی خانه بیرون آمد و به طرف او راهی شد. راهی که در آن پا گذاشته بود، یک زمین خالی چهارگوش بود، که از […]

  • عکس

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    ۹۱۱_ عکسصبح به خیر. من بیدار شدم. تعجب نکنید، با شما هستم. بله همین شمایی که دارید من را می خوانید. از رختخواب جدا می شوم. انگار امروز کمی کسل هستم. سمت هال می روم و تلویزیون را را روشن و بی حوا کانال هایش را عوض می کنم. خاموشش میکنم. راستی حواستان بود برنامه […]

  • دیوانه ای مثل خودم.

    نویسنده: آنیتا

    داخل اتاق هتل شدم. هتلی در طبقه آخر یک ساختمان بزرگ . ارزان تر از همه و بالاتر از همه. بلندیش به درد معلق ماندن می‌خورد. به درد رهایی هم. از پنجره به بیرون خیره شدم .ذهنم درگیر بود. مثل همیشه. برای چه آمده ام؟ توی اتاق جانشدم .مگر تنها نبودم؟ نه تنها نبودم .همه […]

  • مردی که جنون نامه نوشتن داشت!

    نویسنده: آنیتا

    روی کیک به مناسبت هزارمین نامه ای که نوشته بود عدد هزار جا خوش کرده بود. از هزار نامه ای که نوشته بود، تنها دویست و بیست و نه تا به دست صاحبانش رسیده بود. صد نامه عاشقانه ،صد نامه نفرت ، بیست و نه نامه به دخترش. در بین نامه های دیگر هر عنوانی […]

  • معضلات اجتماعی

    نویسنده: حسین شهریاری

    با نوشتن باید بتوانیم گره هایی از جامعه باز کنیم. خصوصا گره هایی مانند معصلات اجتماعی که گاهی دامن گیر زندگی های زناشویی در زندگی مدرن امروزی شده است. و ارتباطی که بین زن و مرد خدشه دار میشود. به علت های پیش پا افتاده، از هم جدا می‌شوند. باید نویسنده تلاش کند با نوشته […]

  • درد و دلهای یک پوتین

    نویسنده: حسین شهریاری

    صداهایی شبیه انفجار می شنیدم، در حرکت بودم نمی دانستم به کدامین سو می روم. گاهی در باران و توی گل و لای و گاهی در صحرایی سوزان، اهل کدام سرزمین بودم نمی دانستم.نخل ها و آدم ها زیر باران خیس شده بودند،و جایی دیگر خیس عرق شده بودند. صدای انفجار مرا از خود بی […]

  • سفر به اعماق جان

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🙏🌹سلام آلارم ساعت را به مدت ده دقیقه تنظیم میکنم و چشمان رو میبندم و وارد بالاترین اتاق خانه ام میشم .همه طبقاتش خاک گرفته دوپنجره طبقه پایین را باز میکنم تا باد با جریان زیاد وارد اتاق بشه.الان بهتر شد خاک بلند شده مثل مه تمام محیط را میگیره و چشمهام هیچ جا رو […]

  • رویای من

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🔹️رویای من خواندن این متن برای افراد ۱۲- سال مناسب می باشد .🔹️🔹️ پسرک از خواب بلند شد به اطرافش نگاه کرد و بدنبال عروسک بچه اهویی که شب در کنارش خوابیده بود گشت .هر چه اطرافش را نگاه کرد اثری از او نبودبا دقت بیشتری که نگاه کرد عروسک ادم برفی اش هم نبود […]

  • سفرنامه تاکستان

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🔹️سفر به تاکستان 🔹️دیروز رفته بودم به شهر انگورها و درمیان درختان تاک در حال قدم زدن بودم که ناگهای صدای گریه ای توجهم رو به خودش جلب کرد .دیدم انگور خانم داره گریه میکنه گفتم خانم عسگری چرا تو شهر انگورها هستی و ناراحتی ؟ تو که تو دیارتی ،پیش فامیلاتی ، مشکل چیه؟🤔 […]

  • مداوای پوارو

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    👫سلام مارپل همانطور که اشک میریخت تکه های پوارو را به اورژانس بیمارستان رساند تا دکترها هر چه سریعتر جنازه یِ آش و لاش او را سر هم کنند .جراحان تا پوارو را دیدند بلافاصله به اتاق عمل بردند بعد از مدت زمان طولانی اورا به بخش اوردند.همانطور که مارپل داشت انتظار میکشیدتا پوارو چشمانش […]

  • لوبیای سحر آمیز

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    اشکهایش را مانند جوجه تیغی به اطراف پخش می¬کرد، مغازه را بهم ریخته بود و مادر نمی¬توانست کودکش را که مانند کوکوی وارفته بر روی زمین پخش شده بود جمع کند و نمی¬دانست که چه عکس العملی باید در مقابل رفتار فرزندش نشان دهد تا از طرف مردمِ پرفسور جماعت، مورد قضاوت و نکوهش قرار […]

  • جاسیگاری سیمانی

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🚭🚮چند وقت بود که مردی، کنار دریا میرفت ودر ساحل می نشست و همونطور که تو تنهایی خودش شنا میکرد سیگاری هم دود میکرد و اصلن حواسش به اطرافش نبود و خاکستر اون سیگار رو به یاد ایام برباد رفته عمرش ، روی شنهای ساحل میریخت و گریه میکرد .ماسه ها و شنها که از […]

  • تلنگر

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    با عجله از راننده تاکسی پرسیدم آقا ببخشید تجریش میرید؟ گفت آره بشینید. همانطور که با خوشحالی در صندلی جلو ماشین راننده نشسته بودم داشتم به معنی جمله” تلنگرش بزنید خونش می چکد از دست این مرد” که درکتابی خوانده بودم فکر می¬کردم و اینکه چه لزومی به استفاده از جملات سخت و غیر قابل […]

  • نسخه پزشک

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    بیمار :سلام صبحتون به خیردکتر :سلام صبح شما هم بخیر بفرمایید بنشینید .مشکلتون چیه ؟ بیمار: آقای دکترخیلی حالم بده ،هیچ انگیزه ای برای انجام هیچ کاری ندارم.نه قدرت لذت بردن از زندگی رو دارم و نه شهامت خودکشی .تکلیفم با خودم روشن نیست نمیدونم چی میخوام ولی میدونم با اینکه همه چی دارم از […]

  • زمین لرزه

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    ناگهان صدای مهیبی به گوشم رسید همانطورکه در حال شستن دستهایم بودم نگاهی به آینه روبری خود کردم و گفتم باز این خانم زمردی معلوم نیست داره چی کار می کنه نگاهی به لوستر انداختم که داشت تکانی می خورد گفتم والله هر چیزی فرهنگ می خواد سری تکان دادم و همانطور که غر می […]

  • دایی نابغه

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    انگار مثل پتکی تو سرش چیزی کوبیدند طبق معمول خواب مونده بود این بار نمیدونست برای دیر رسیدن به سر کارش چه بهانه ای بیاره .باعجله لباسهاش رو شنبه یکشنبه تنش کرد ‌کیفش رو برداشت به سمت خیابون دوید .دید خیابون خیلی شلوغه و بهتر دید برای عبور ازش، از پله برقی استفاده کنه. با […]

  • تولد

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    قدمم مبارک دیگه استخر برام کوچیک شده بود و نمی تونستم شنا کنم .بیرون استخر پر از یه سری غول بود که بچه غولهای خیلی قشنگ رو داشتند می آوردند . صدا میومد میگفتند اسپند دود کنید .اسپند دیگه چیه ؟ چه قدر اون بیرون شلوغه . چه قدر دوست دارم برم بیرون ببینم چه […]

  • تولد

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    قدمم مبارک دیگه استخر برام کوچیک شده بود و نمی تونستم شنا کنم .بیرون استخر پر از یه سری غول بود که بچه غولهای خیلی قشنگ رو داشتند می آوردند .صدا میومد میگفتند اسپند دود کنید .اسپند دیگه چیه ؟ چه قدر اون بیرون شلوغه . چه قدر دوست دارم برم بیرون ببینم چه خبره […]

  • امتحان

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    دخترک با ناراحتی تمام وارد اتاق شد و سلام داد .مادر او را نگاه کرد وگفت :علیک سلام دخترم خوبی ؟ چیزی شده ؟ مگه کشتی هات غرق شده دخترم ؟ دخترک با ابروهای تابیده شده در هم و لبهای اویزان گفت بله مادر کتابچه تمرینم را دوستم گرفته بود و من برای شب امتحان […]

  • آموزگار مهربانی

    نویسنده: mahboubehchangiz6

    🐕همینکه قدم در آنجا گذاشت صدای پارس سگها توجه اش را جلب کرد ،تعدادی سگ که همه به طرفش می دویدند البته برای استقبال از صاحبشان و شاید هم برای این تازه واردها که چهره جدیدی برای آنها به حساب می امدند .همراهان او و میزبان کلی از دیدن انها خوشحال شدند فقط او بود […]

  • نگاه

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    فصل تلخی است، میخواهم تلخ نباشم، ساز زمانه دیگر با من کوک نمیشود پس باید سازم را هر طور شده با آن کوک کنم تا دوام بیاورم به گلفروش سر کوچه گل سفارش دادم زنگ می زند، گل هایم حاضر است. گل های بنفش، زرد، نارنجی گلها را ورانداز می کنم و با عشق فراوان […]

  •  هندوانه عوضی

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       همراه بقیه خانواده برای عوض شدن حال و هوا به سمت اقامتگاه جنگلی رفتیم. بعد از کلی حرف و اظهارنظرهای مختلف بالاخره روی سکوی نزدیک رودخانه بساطمان را پهن کردیم. بعد از روشن شدن آتش، بساط چای را فراهم کردند چای دم کشیده، با سوسیس و تخم‌مرغ در سفره یک‌بارمصرف چیده شد.  همه دور […]

  • پیش به سوی خودکشی

    نویسنده: حسین شهریاری

    چند وقت است که می خواهم داستانی در مورد طرحی برای خودکشی بنویسم، اما نتواسنه ام . یعنی هر بار که میخواستم بنویسم اتفاقی افتاده است. گاهی در خیالم دنبال کوچه خلوتی میگشتم که آنجا خودم را خفه کنم، و یا با کارد آشپزخانه به سینه ام فرو کنم. به یاد دارم یک بار چنین […]

  • یادش بخیر

    نویسنده: حسین شهریاری

    دوران قدیم روزها خیلی دیر می گذشت، زمان کم نمی آوردیم. مثل الان. روزها تمام نمیشد، بس که طولانی بودند. پدرم وقتی می رفت سرکار انگار سالهاست که از ما دور است، وقتی میرفتیم مدرسه ساعت ها طولانی تر میشدند. یادش بخیر، گرسنه که میشدیم درس حسنک کجایی؟ برایمان جذاب تر میشد. آن روز ها […]

  • تبعید

    نویسنده: حسین شهریاری

    دشوارترین شکنجه این بود که ما یک به یک به درون خویشتبعید شدیم…شفیعی کدکنىهر روز حسرت روزهای گذشته را می خورد، امیر به اشتباهی که کرده بود فکر میکرد. به انقلابی که قصد داشت تغییرش دهد و این تغییر باعث شده بود در حسرت گذشته دست و پا بزند. محکوم به تبعید شده بود. هر […]

  • عصر شوم

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    غروب یک روز سرد زمستانی، زمانی که دو هفته از آشنایی شهلا با معشوقش می‌گذرد و هردو روی کاناپه دراز کشیده‌اند، زنگ خانه به صدا در می‌آید. زنی با مانتوی پشمی بلند، کلاه مخمل و شال‌گردن کرک از توی آیفون دیده می‌شود. شهلا به مرد که روی کاناپه ولو شده، می‌گوید: «نمی‌دونم کیه تو این […]

  • می نویسم

    نویسنده: حسین شهریاری

    شهلا توی بالکن نشسته بود، کتاب می خواند. موبایلش توی اتاق خواب زنگ می خورد، حوصله جواب دادن نداشت. دستش را سایبان چشم هایش کرد و به نور تیز خورشید نگاه کرد. موبایلش دوباره به صدا در آمد، از توی بالکن بلند شد، آمد توی اتاق خواب روی تخت نشست، حوصله جواب دادن نداشت. صدای […]

  • بوی کتاب

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      تن بی‌جان درخت را به داخل کارخانه بردند. در عملیات خرد کردن، پودر کردن و خمیر کردن مواد مختلفی را به ما اضافه کردند تا تبدیل به کاغذهای سفید بزرگ شدیم. بعد از مدتی که در رول‌های بزرگ با سرگیجه فراوان دورهم چرخاندند، سوار بر کامیون‌های بزرگ به محل دیگری که بعدها فهمیدم چاپخانه […]

  • خسته ام ، فقط همین!

    نویسنده: آنیتا

     مثل یک روح سفید  شده بودم. کمی کرم ضد آفتاب زدم. موهای بلندم پریشان بود . حوصله شانه کردن شان را نداشتم. آنها را بافتم. یک قرص ضد نفخ بالا انداختم. ماسک زدم. کفشهایم را پوشیدم و با عجله از خانه زدم بیرون . اگر خانه می ماندم، حتماً دیوانه می‌شدم. پیاده روی ،تنها نسخه […]

  • داستان آخر

    نویسنده: میترا محمدی

    چشمهایش از دیدن قطرات باران از پشت پنجره میلرزید.ابرهای متراکم و سیاه کل صفحه آسمان را پوشانده بودند و انعکاس تصویر آسمان روی مردمک لرزانش افتاده بود.نفسی عمیق کشید و چشمهایش را بست.انگار که بوی خاک و پاییز را تصور کرده باشد.پاییز در دو قدمی اش بود.درست پشت پنجره.اما او اتاق سفیدی حبس شده بود […]

  • سیلی سخت

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      گرفتن کنتور برق و سند ملک جدید، تبدیل به معضل بزرگی شده بود.  یک ماه است که هرروز در این اداره از پله‌ها بالا و پایین می‌رود. انجام امور به‌روز بعد روتین شده است و کارمند مربوطه قصد انجام کار راندارد. اول صبح تصمیم گرفت که پرونده را تحویل بگیرد و کارش را به […]

  • داستان شماره ۱۰۲_مهمان ناخوانده

    نویسنده: منیره مردانی

    دوران مدرسه همزمان با زلزله ۵ ریشتری شروع شد،کل شهر به هم ریخت هیچوقت همچنین شرایطی رو تجربه نکرده بودم.ساعت ۳ نیمه شب مثل کودکی بودم که در گهواره تاب میخورد چشمانم را باز کردم و به پیچ و تابی که خانه میخورد با وحشت نگاه می کردم پدرم دستم را کشید و مرا به […]

  • داستان صدم تقدیم به 《شاهین کلانتری》

    نویسنده: الهام عبدی

    سال بیست بیست میلادی، آغاز خوبی برای مردم جهان نبود، کرونا این بیماری مضحک بشری که دست ساخته ی یک عده قدرت طلب و منفعت طلب بود تمام دنیا رو دگرگون کرد و مشکلات عمیقی برای سرتاسر دنیا بوجود آورد. یکی از دردناکترین موضوعات از دست دادن افرادی بود که تا چند ثانیه پیش کنارمون […]

  • قتل عاشقانه

    نویسنده: فریده فرد

    قاسم جان چیکار می کنی . غذا سرد شد .مادر جان دارم دست و صورتم رو میشورم .شما شروع کنید ، الان میام . قاسم مدام دست هایش را می شست ولی همچنان احساس می‌کرد رگه‌هایی از خون روی دست هایش باقی مانده . بارها و بارها دستهایش را با صابون شست ، حتی بوی […]

  • آفتابه ی مسی

    نویسنده: فریده فرد

    امیرحسین باز چیکار کردی آقای بزرگی از کلاس بیرونت کرده . آقا اجازه به خدا کاری نکردیم . فقط انشا مون رو که خوندیم عصبانی شدند و گفتند بیام دفتر . آقای افشاری که معاون دبستان بود خط کش به دست وارد دفتر شد و رو به مدیر کرد و گفت ، آقای محتشمی این […]

  • کلمه ی ممنوعه

    نویسنده: فریده فرد

    تینا جان مگه بهت نگفتم حرف بد نزن . آخه مامان پریسا همش به من میگه احمق بی شعور . باز هم که گفتی . مامان من نگفتم که .پریسا میگه .‌باشه هر کس که گفته .وقتی تو تکرارش می کنی یعنی اینکه تو همون حرف زشت رو گفتی . آخه وقتی میگم احمق بیشعور […]

  • قضاوت نابجا

    نویسنده: فریده فرد

    کافه کافه ی همیشگی بود ولی به خاطر وضعیت دوران قرنطینه و رعایت فاصله اجتماعی و موارد بهداشتی ، خیلی تغییر کرده بود . فاصله ی صندلی ها بیشتر شده بود . همه وسایل یکبارمصرف بودند و میزها توسط پرده های نایلونی بی‌رنگی جدا شده بودند . برعکس همیشه خیلی خلوت و دلگیر به نظر […]

  • آناتومی

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    سانیا، دانشجوی سال اول رشتۀ پزشکی، صبح روز دوشنبه به اولین کلاس آناتومی عملی عمرش وارد شد! در کلاس آناتومی میزهای فلزی متعددی جایگذاری می‌شود و دانشجویان در گروه‌های پنج یا شش نفره دور میزها حلقه می‌زنند و پای هرکدام، یک جسدِ نگه‌داری شده به همراه یک پروفسور کالبدشناسی با اخم‌های درهم و لحن خسته […]

  • روستا

    نویسنده: حسین شهریاری

    وقتی بچه بودم همه چی ساده بود محبت توی دل مردم موج میزد. روستایی ها همدل بودند. گر چه خبری از تکنولوژی نبود اما دلها نزدیک بود . با حضور همیشگی مردم کنار همدیگه یه جورایی لایک میکردند بودن همدیگه، یادش بخیر وقتی بچه بودم مشهدی حسین، همسایه ما پیرمردی بود خیلی خوشرو و خوش […]

  • مجسمه یادبود

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

    مردم زیادی دررفت آمدند. عده‌ای در وسط پارک جایی که مجسمه‌های فرهیختگان ادبی و هنری را دور حوض وسط قراردادند، جمع شدند. همه منتظر رسیدن شهردار منطقه هستند تا از مجسمه رونمایی کند. خانواده شهردار در ردیف جلویی صندلی‌های که چند ردیف چیده شدند، نشستند. تنها فرزند بزرگ شهردار نتوانسته بود حضور پیدا کند. به […]

  • فانوس

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

        تا آخر شب کنار هم نشسته بودیم. بعد از اتمام کارهای آشپزخانه با صدای خنده‌های شاد بچه هااز آشپزخانه بیرون آمدم. همه گوش‌به‌فرمان عمو دورش حلقه‌زده بودند. مثل همیشه خاطرات بامزه و شیرین عمو گذر زمان را برایمان آسان کرده بود. اینبارخاطره‌ای از دوران مدرسه تعریف می‌کرد. تمام نوه هارا که به‌زحمت می‌توانستی […]

  • بورسیه آلمان

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       تازه وارد دانشگاه شده بود. برای آینده برنامه‌های زیادی داشت.  انتخاب این رشته تنها پلی بود که بتواند از بورسیه استفاده کند تا به سرزمین موعود برسد.  زندگی‌اش بر اساس برنامه تنظیم‌شده بود؛ قبولی در کنکور، بعد اتمام تحصیل، رفتن به کشور مقصد شروع کار و زندگی جدید در دنیای جدید. اساتید که سر […]

  • داستان شماره ۱۰۱_ خط پایان

    نویسنده: منیره مردانی

    امروز روز پایان است روزی که هر روزش را میشمردم که به خط پایانش برسم ۱۰۰ روز از ۱۰۰ داستان وجودم برای امروز پر می زد و بالاخره رسید.شب را مهمان خانه یکی از دوستان بودم تلاش می کردم به آخر شب نرسم و پتک آخرین داستان را بزنم.از این‌شوق در حیرت بودم برای منی […]

  • قسمت

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

     باید به قسمت اعتقاد داشت یا نه؟ آیا قسمت آدم هرچی باشه همون میشه؟  شمسی خانم یکی از دوستان خانوادگیمون، اهل رفتن به جاهای زیارتی بود، زود جوش، مهربان و خوش صحبت بودِ. گاهی اوقات هم نذرهایی داشت که  می برد و در زیارت گاه ها بین مردم پخش میکرد. یکی از دفعاتی که برای […]

  • آذریون *

    نویسنده: آنیتا

    ازدل سیاهی ،به سمت آسمان، جایی که خورشید بود، خودش را بالا کشید . گرمای نگاه خورشید را حس کرد . قد کشید تا به خورشید برسد . غنچه بود .معنای بلوغ را نمی‌دانست. سردرگم نور را تعقیب می‌کرد :از شرق به غرب. گرما را دوست داشت. عاشق خورشید شد. به خصوص وقتی به وسط […]

  • تیمارستان

    نویسنده: حسین شهریاری

    چند سال پیش دوستم به من گفت با من می آیی برویم تیمارستان؟ با تعجب گفتم چرا آنجا؟ گفت پسر عمه ام چند روزی است که آنجا بستری است. دیوانگی هم مانند سایر قضایای طبیعی اتفاق می افتد، دیوانگی هم عالمی دارد‌. وقتی مجوز ورود گرفتیم و رفتیم داخل فضای غم آلودی را دیدم. ترجیح […]

  • نویسنده

    نویسنده: حسین شهریاری

    نویسنده شب و روز باید در اتاقش جنگی نابرابر با کلمات داشته باشد که نوشته ای بنویسد که ارزش خواندن داشته باشد.نویسندگی رسانه و ابزاری انسانی است، که نمایانگر زبان و عواطف از طریق نوشتن یا ثبت نشانه هاست. در بیشتر زبان ها، نویسندگی مکمل تکلم یا زبان گفتاری است. نویسندگی خود یک زبان نیست […]

  • زایمان

    نویسنده: حسین شهریاری

    فصل امتحانات بود امیر درگیر دانشگاه بود، همسرش، لیلا روزهای نزدیک به زایمانش بود. دکتر توی عکس حالت جنین را طوری تشخیص داده بود که احتمال خفگی وجود دارد . مجبور شده بود زودتر از موعد برود بیمارستان.نوبت بستری شدن لیلا مصادف بود با امتحان اندیشه اسلامی و امیر تصمیم گرفته بود که بیخیال امتحان […]

  • میزهای کافه

    نویسنده: حسین شهریاری

    چند وقتی بود که کارم شده بود بروم بشینم رو میز آخر کافه کنار پنجره، همیشه با یک شاخه گل رز قرمز می رفتم و ساعت‌ها خیره می‌شدم به در… منتظر بودم. آخه به من گفته بود میام خیلی هم دیگه رو دوست داشتیم. کافه چی که یک دختر جوان بود همیشه نگاه دلسوزانه ای […]

  • هفت خوان اعظم

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

      وقتی لیلا زنگ زد و خبر فوت آقای کاردار را به من  داد، خیلی تعجب نکردم  چون سنی از ایشان گذشته بود و این اواخر خیلی هم مریض احوال بودند.  آقای کاردار سال ها سفیر ایران در کشورهای مختلف بودند، مردی بسیار خوش صحبت، فاضل و اهل مطالعه، هرگز از مصاحبت ایشان  خسته نمی […]

  • مرد ونان

    نویسنده: آنیتا

    مرد تمامِ داراییش رادرراه نان فروخته بود : اندیشه، عمر ،آزادی. اندیشه اش را درراه نان فروخته بود : برای دخترکش که گرسنه  بود. عمرش را دراه نان داده بود: برای پسرش که همه ی گوشتش از بی نانی  ریخته بود . آزادی اش را در راه نان داده بود: برای همسرش که پزشک ،داروی […]

  • دمپایی رو فرشی

    نویسنده: Mahtab

      -مامان با صدای خفه ی من به سمتم بر میگردد اروم روی گونه های تپل و سرخش میزند، با چشم غره به اشپز خانه اشاره میزند و اروم تر از خودم با ادا و اطوار های مادرانه ای که معلوم است دارد حرص میخورد می گوید -برو ببینم الان میان تو… هنوز حرفش را […]

  • دیدار در بهشت

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      از دور به منظره نگاه می‌کرد. همهمه‌ای در آنجا پدید آمده بود.  هر کس دیگری را در آغوش می‌کشید، می‌بوسید، می‌بویید و با نگاه‌های گرم و چشمانی خیس به روی‌هم لبخند می‌زدند . مادری که بعد از سال‌ها دختر دلبندش را که تازه از راه رسیده بود با دستانی گشاده به برکشیدو سردر کنار […]

  • گل سرخ و پسر عاشق

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

        در رقص دسته‌جمعی شب عید مرا همراهی خواهی کرد”؟”  دخترک چشم آبی سرش را به سمت راست کج کرد؛ خوب می‌داند که با این کار بهتر دلبری می‌کند دسته موهای طلایی‌اش به سمت راست چون آبشار سرازیر شد.” شاید! اگر دسته‌گل سرخی برایم بیاورید”!!  پسر با چشم‌هایش تمام حالات دختر را می‌کاود؛ با […]

  • بهای مرد شدن

    نویسنده: آنیتا
  • داستان شماره ۱۰۰_بوی عجیب

    نویسنده: منیره مردانی

    من به عنوان یک نویسنده هم عاشق تنهایی ام و هم گاهی خیلی به ندرت بیرون رفتن و مهمانی رفتن و دوست دارم.بعد از مدتها کار در خانه و نوشتن و خواندن از طرف یک دوست دعوت به منزلشون شدم و مادرم از اینکه بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم بیرون از خونه برم و […]

  • به جای من

    نویسنده: آنیتا

     بعد یک هفته پاساژگردی ،بالاخره لباس شب دلخواهم را پیدا کرده بودم . دل خواهم بود نه به خاطر مارک داربودن  وقیمت بالایی که داشت، بلکه  برای  این که به تنم نشسته بود و در آن احساس خوبی داشتم . به نظر خودم زیباترین لباس شبی است که یک زن می‌تواند در یک مراسم عروسی […]

  • داستان شماره ۹۹_باد فتق شکلات

    نویسنده: منیره مردانی

    شکلات تازگی به زندگیم وارد شده،بعد از اومدنش دلتنگی هام رفت،شوق عجیبی تو وجودم با دیدنش میپیچه.همیشه میبینم یک سری از مردم سگ هارو به عنوان زن،دختر،پسر و عشق زندگیشون میگیرن تمامم لحظه های تنهاییشون و این حیوانات با وفا پر میکنن،اگه حرف نمیزنن اما میفهمنت،بوت و از ده فرسخی حس میکنن،اگه تو صد نفر […]

  • عشق سال‌های نوجوانی

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    همیشه با خود فکر می‌کرد، که اولین قرار چگونه خواهد بود. هر شب دلهره‌ای به دلش می‌افتاد، وقتی می‌خواست در اتاق تاریک، که به چشم مادرش دلیل خوابیدن او بود، پیامکی رد و بدل کند. و نور صفحه‌ که نازل‌ترین حد ممکن بود و با این حال پس از مدتی چشمانش را آزار می‌داد. با […]

  • شاید اگر تنبل نبودم

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       کودک آویزان شده بر پشتم دیگر تاب‌وتوانم را به سر آورده است.  با این کودک چه کنم چطور او را از خود جدا کنم؛ ۹ ماه است که فرزندم به دنیا آمده ولی حتی یک ثانیه هم از من دور نشده و در تمام این مدت آویزانم است.  با طلوع خورشید صبحگاهی چشم‌هایم به‌شدت […]

  •  تیک‌تاک زمان پایان یافت

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

       امروز نودویک روز از شروع دوره صد داستان می‌گذرد. تیک‌تاک ساعت معکوس شدن زمان را نشان می‌دهد. روز بیست و پنجم فروردین ۹۹ ساعت ۸ صبح با صدای استاد کلانتری استارت دوره زده شد، بدون اینکه همدیگر را بشناسیم با عکس‌های پروفایل هم دوست شدیم. باهم در رودخانه آموزش هم‌سفر شدیم.    خنده و […]

  •  اگر خدا نخواهد

    نویسنده: لیلا فرزادمهر

      مهرداد پسری گندمگون و موهای مشکی تراز شب کویر، با ریش‌های توپی است.  اکثر مواقع از داشتن این‌همه خرمن روییده در سروصورت کلافه می‌شود به سراغ ماشین اصلاح قدیمی پدرمیرود و تمام آنچه سیاهی در سروصورت روییده را به داخل سطل آشغال سرازیر می‌کند. با خیال راحت زیر دوش آب سرد می‌ایستاد. آنگاه در […]

  • داستان شماره ۹۸_نوای خوش اذان

    نویسنده: منیره مردانی

    ساعت نزدیک ۴ صبح بود که چشمهایم را باز کردم،نمی دانم بخاطر خوابی که دیده بودم بیدار شدم یا به علت بد خوابیهای شب های گذشته این ساعت بیدار شدم کلافه بودم هر چقدر سعی کردم بخوابم نشد،شب گذشته ساعت ۱۲ بالاخره موفق شدم بخوابم تا بتوانم صبح زود از خواب بیدار شوم و مثل […]

  • حلقه

    نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

    حلقه…..نیمه شب ، پشت در آی‌سی‌یو مرد میانسال گوشه دیوار روی زمین چمباتمه زده و سرش را تا بین زانوهایش خم کرده و با دستهایش محکم شقیقه هایش را فشار می داد تا بلکه به یاد بیاورد در یک ساعت گذشته چه بر سرش امده ! دقایقی قبل سراسیمه همسرش را به بیمارستان رسانده اما […]

  • شاعر و پادشاه

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    شاعر را به نزد پادشاه آوردند و جملگی در برابر او ایستادند و تعظیم کردند، یکی سقلمه‌ای به شاعر زد که یعنی تو هم باید خم شوی. شاعر با اکراه کمری تا کرد و زودتر از بقیه بلند شد. وزیران و پاچه‌خواران که صحنه را دیدند، رخسار سفید کردند و در گوش یکدیگر زمزمه‌هایی سر […]

  • الاغ

    نویسنده: حسین شهریاری

    قبل از نوشتن در مورد الاغ بر خود لازم می‌دانم که از همه الاغ ها و همه افرادی که خودشان را به خریت میزنند معذرت خواهی کنم . البته بیشتر از الاغ مشهدی غلام و الاغ های روستای باغ نرگس.این موجود در همه حالات آرامش خاطر دارد، و خونسردی اش در مقابل حوادث قابل ستایش […]

  • زن و گوشت

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    بی‌آنکه زحمتی به حافظه‌ام بدهم، به شما می‌گویم ماجرا همین بود. درست یادم است که آنروز چه اتفاقی افتاد… آقای خاوری مدت‌ها بود گوشت نخورده بود. فکر میکنی چند سال؟ هفت سال جانم، ایشان هفت سال بود که ازدواج کرده بود و فقط سبزی‌جات خورده بود. زنش اول ازدواج گفته که سبزی‌خوار است و شرط […]

  • داستان شماره ۹۷ _ ماجرای دختری که همزاد داشت

    نویسنده: منیره مردانی

    حوصلم توی خونه سر رفته بود. هرکی مشغول یک کاری بود.امروز خالم به همراه دختر خالم اومده بودن مشهد برای امتحانات خالم، و از اونجایی که توی مشهد جایی نداشتن اومده بودن خونه ما.شب شده بود،به سارا (دخترخالم)پیشنهاد دادم تا بریم توی حیاط هوایی بخوریم و کمی هم گپ بزنیم.روسریامونو سرمون کردیم و به حیاط […]

  • دکتر قربانی

    نویسنده: ندا مؤیدی

    در باز شد و دکتر قربانی وارد مطب شد. منشی جوان از جا بلند شد و با لبخند گفت: سلام دکتر. خوبید؟ دکتر قربانی هم با خوشرویی و صمیمیت به منشی و سه تا خانمی که نشسته بودند سلام کرد. دوتا از خانمها به سر تا پای دکتر نگاه کردند. اولین بار بود مطب دکتر […]

  • شاخکی بالدار

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    کابوس همه عمرم ، زمان و مکان نمی شناخت و اصلا هم براش مهم نبود، کار خاصی هم نداشت، یکدفعه سرو کله اش پیدا می شد و روزگار منو مثل شب تار سیاه می کرد و جیغ منو در می آورد، هر کاری  هم می کردم نمی تونستم احساسم  را نسبت بهش عوض کنم، شاید […]

  • خاطرۀ میخانه

    نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

    ماسیس، نام میخانۀ معروف و قدیمی در ابتدای خیابانی در منطقه ارمنی‌نشین شهر بود. نام میخانه از صاحب آن بود. یک روز عادی دم غروب، مرد مسنی با قد و پیشانی بلند و چروک و لباس خوش‌فرم و صورت اصلاح کرده وارد میخانه شد و عرق خواست. همانجا نزدیک پیشخوان پشت میز نشست. نگاهی آشنا […]

  • پیر زن

    نویسنده: آنیتا

    پیرزن بیمار نبود. تنها بود. به سکوت وادار شده بود. روزها تنها می ماند. در طبقه پنجم آپارتمانی ساکن بودو فلج پاهایش مانع از بیرون رفتنش می شد . خدا را باور داشت .دوستش داشت . صبح تا شب تسبیحی در دستش بود که هنگام خواب آن را به گردنش می آویخت. تسبیح را رشته […]

  • دل خوابیده را بگذار بخوابد

    نویسنده: حسین شهریاری

    در یکی از روزها هوشنگ، کارمند ساده یک شرکت که در شهری غریب زندگی میکرد و خانه ای اجاره کرده بود، تنها نشسته بود.در این اندیشه بود که در ۳۵ سالگی زنی اختیار کند که از تنهایی و مجرد بودن رها شود. در همسایگی اش دختر جوانی بود که چند باری او را دیده بود […]

  • داستان شماره ۹۶_ نقشه ای با کمک غلط گیر

    نویسنده: منیره مردانی

    سال دوم دبیرستان جزء بهترین دانش آموزان مدرسه بودم،آنقدر بهترین که گاهی دوستان نزدیکم دلشان می خواست سر بر تنم نباشد.یکی از روزهای زمستان با عجله خودم را به مدرسه رساندم،همان روز امتحان زبان انگلیسی معلم سختگیر زبان برگزار شد.نیم ساعتی که گذشت از مدیر مدرسه اجازه گرفتم تا به خانه برگردم.برای رفتن به خانه […]

  • چک سفید امضا!

    نویسنده: پریسا مشکین پوش

    چای داغی برای خودم ریختم و دوباره رفتم  سراغ نوشته‌های پراکنده ام، چایی را مزه مزه کردم و دیدم  خیلی خوش عطر نیست بعد یاد چای ‌دارچین‌های کلاس ورزش افتادم و کمی دارچین به چای ام اضافه کردم، با نوشیدن چای فکر کردم چقدر دلم برای کلاس ورزش تنگ شده ، آن چای ایرانی که […]

  • داستان شماره ۹۵_ دوست داشتن و به من یاد بده.

    نویسنده: منیره مردانی

    چند روزی از عقدمان گذشته بود،احساس می کردم عشق عجیبی به همسرم دارد مدام خدا برای داشتنش شکر میکردم.یک شب محمد برای بیرون رفتن و اینکه شام را بیرون بخوریم زنگ زد خیلی خوشحال شدم نمی دانستم باید تا شب چه کنم تا بتوانم کنارش بهترین لحظه ها را تجربه کنم.متوجه نشدم که چند ساعت […]