تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اجل مامان در كابينت آشپزخانه بود
نویسنده: فرناز

چشمهایم را بسته بودم حجم عظيم از اشك زير پلك هايم سنگيني مي كرد بغض داشت خفه ام ميكرد و دراز دراز افتاده بودم روي تختم در اتاق هم بست بودم تا صداي شيون هاي بيرون كمتر به گوشم برسد ..كسي در اتاقم را زد بيخيال غلتي زدم و اشك از گوشه ي چشمم جاري شد و روي لحاف ريخت..خاله ام بود از پشت در با صدايي غم آلود و بغض گرفته گفت:علي جان خاله ميتونم بيام تو!؟

جوابي ندادم ..

دوباره گفت :قربونت برم خاله پروينم بيام تو ..

حوصله نداشتم و هیچی نگفتم…

خواست در را باز كند اما خدارو شكر در را از پشت قفل كرده بودم ..شنيدم كه تكيه داد با در و شروع به گريه كرد..با گريه اش باز گريه ام گرفت …

هر لحظه ذهنم مي رفت سمت دو روز پيش..خوشحال و خندان داشتم از مدرسه باز مي گشتم..كارنامه ام دستم بود و حتما مامانم اولين شخصي بود كه به او نشان ميدادم تك تك نمراتم را ..در راه رفتم به سوپری محله و براي خودم بستني خريدم با خودم فكر كردم خب حالا كه همه نمراتم بیست شده بگذار براي همه ي خانواده بستني بخرم ..دستم را بردم سمت جيب شلوارم پولهاي مچاله شده ام را جلو حسن آقا گذاشتم و گفتم حسن آقا همه اش را بستني بده ..خنديد و پلاستيك بستني را به دستم داد خداحافظي كردم و از مغازه خارج شدم ..در بقيه مسير همش به حسن آقا فكر كردم هم سن و سال پدر بزرگم بود چاق بود و كوتاه و كچل قشنگ معلوم بود مرد است همه اجزای صورتش زمخت بود اما قلبش مهربان هميشه حوصله ي ما بچه دبستاني ها را داشت ..همينطور كه به حسن آقا بقال فكر ميكردم ديدم در خانه مان شلوغ است …ترسيدم و دویدم سمت خانه نمی دانستم اين همه آدم در خانه ي ما جمع شدند يا خديجه خانم همسایه مان آخه خديجه خانوم پيرزني بود مريض احوال و همه ي بچه هايش رفته بودند خارج و پرستاري داشت ترسو همين كه خديجه خانم حالش بد ميشد همه ي همسايه ها را خبر مي داد چند باری هم در خانه ي ما آمده بود كه بياييد خديجه خانم مرد اما خب خديجه خانم قوي تر از اين حرفا بود ..خدا خدا ميكردم اين شلوغي در خانه ي خديجه خانم باشد …اما نبود..بستني ها در خانه از دستم افتاد..بعضي همسايه ها گريه ميكردند نميدانستم براي چه …همين كه وارد خانه شدم حياطمان آب و جارو شده بود ..گل ها معلوم بود تازه آب داده شده اند ..و طناب وسط خانه پر بود از لباس ..خواهر كوچكم نازگل گوشه اي ماتم زده نشسته بود كم سن و سال بود شايد پنج سالش هم نميشد همين كه مرا ديد بغضش شكست و گريه كرد ..و گفت:علي مامان ..

گفتم :نازگل مامان چي!؟

گفت :من رفته بودم بازي كنم با بچه ها در كوچه وقتي آمدم  شنيدم مامان مُرد است.

حياط دور سرم چرخيد و سرش داد زدم اين چه دروغي است كه ميگويي..

او فقط گريه ميكرد..

با داد و فرياد و گريه ي ما بالاخره آدم بزرگ ها متوجه ما هم شدند..

دوست مامان مهين خانم اومد سمت ما و هر دویمان را در آغوش گرفت ..از دستش فرار کردم و به سمت خانه رفتم ..راهرو را گذراندم رسيدم به سالن پذيرايي بعد تك تك اتاق ها را گشتم اما نبود حتي انباري را هم گشتم نبود تا رسیدم به آشپزخانه ..آنقدر همه در همهمه بودند كه متوجه من نشدند ..مامان روي زمين افتاده بود غرق در خون چادر گل گلیش هم انداخته بودند روي او نمي توانستم ببینمش ..ديوار هاي آشپزخانه هم شده بود پر از تكه هاي هويج و كلم و نخود و گوشت و تكه هاي فلزي همه جاي فضا پر بود و بوي آبگوشت قاطي شده بود با بوي خون مامان ..جيغ زدم رفتم مامان را بغل کنم اما بابا نگذاشت مرا در بغل گرفته بود و نمیذاشت تکون بخورم آنقدر جيغ زدم كه بيهوش شدم…بياد ندارم كي به هوش آمدم ..هنوز منگ بودم و یادم رفته بود مامان ديگر ميان ما نيست بلند شدم از روي تخت و به سمت صداي گريه ها رفتم همه خانه مان بودند حتي خديجه خانم ..همه گريه مي كردند مادر بزرگم گوشه اي نشسته بود و نازگل را در بغل گرفته بود و گريه ميكرد ..همه مشكي تنشان بود حتي نازگل اصلا بهش نمي آمد آن لباس مشكي افسرده نشانش میداد ..مادر بزرگ همين كه مرا ديد جيغ زد و گفت:علي..همه ي حواس ها به سمت من جلب شد همه بلند بلند به زير گريه زدند ..رفتم سمت مادربزرگ گفتم :مادر جون مامانم كجاست !؟من گرسنه ام هست..

زد زير گريه و از حال رفت..

عمه ام به سمت آمد و در آغوشم گرفت ..

گفتم :عمه مامانم نمي داني كجاست!؟ گرسنه ام است..

اشکی از گوشه ي چشم چپش غلطيد و گفت :بيا برويم برايت از بیرون غذا بگیرم ..

گفتم نميخواهم ميداني مامانم بشنود ناراحت مي شود بعدم هم ما قرار بود آبگوشت بخوريم صبح كه به مدرسه ميرفتم ديدم مامان زودپز سياهه رو از كمد بيرون آورد و گفت:مدرسه زياد هله هوله نخور امروز آبگوشت داریم ..فقط نمیدانم چرا وقتي از اومدم خونه گوشت و هويج و نخود ها روي ديوار بود نه توي زودپز و مامانم انگاري از خستگي خوابش برده بود

عمه محکم در آغوشم كشيد..و زد زير گريه ..يك آن يادم آمد مامان مرد است..به سمت اتاقم رفتم و خود را حبس كرد حالا دو روزي بود روي تختم افتاده بودم و به مامان فكر ميكردم البته اگر خاله و عمه و بابا و دايي مي گذاشتند و از فكر بيرونم نمي آوردند …

دوباره در اتاقم زده شد ..هيچي نگفتم ..صدايي گفت :علي در رو باز ميكني!؟

نازگل بود ..

يادم افتاد او هم مثل من بي مادر شده در را گشودم با سينه ي غذا كه از خودش بزرگتر بود وارد اتاق شد ..گفت:خوبي داداش !؟

گفتم :نه تو چي خوبي!؟

گفت :آره خوبم 

اما دروغ ميگفت چهره اش افسرده بود ..ترس در چشمانش برق نگاهش را گرفته بود رنگ پريده بود و در اين دو روز انگار لاغر تر به نظر ميرسيد معلوم بود موهايش را دو روز است شانه نکرده فكر كنم صورتش را هم به زور شسته چون رد اشك روي صورت معصومش مانده بود با اينكه سه چهار سال از من كوچكتر بود اما خيلي خوب مرا درك مي كرد..يهو گفت :گرسنه ات نيست!؟

گفتم :نه

گفت :دروغ نگو ..راست مي گفت دروغ ميگفتم ..گرسنه ام بود به سيني غذا نگاه كرد ..گفت:ببين آبگوشت است همان غذايي كه دوست داري عمه درست کرده من هم خوردم خوشمزه بود اما به خوشمزگي آبگوشتهاي مامان نيست ..

دوباره بغضم گرفت اما گريه نكردم دلم نمي خواست دل نازگل را بشكنم ..با دستان كوچكش داشت نان تكه مي كرد و در آبگوشتم مي ريخت مثل مامان بود اين كارش خوشم آمد ..به خاطره نازگل چند قاشق خوردم اما آبگوشت اولين و  بدمزه ترين و آخرين آبگوشتي بود كه بعد از مامان خوردم…

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مریم حسنلو گفت:

    سلام فرناز جان عزیز
    داستان خوبی بود. کاش توصیف صحنه ها را بیشتر می‌کردی. مثل ابگوشت توی سینی را، یا صحنه فوت مادر را، حال پدر و پخش و پلا شدن محتوای ابگوشت
    منتظر نوشته‌های زیبا و پر از فضاسازی و صحنه سازی عالیت هستم.🌹🌹

  2. Niloo گفت:

    مثل همیشه زیبا و قابل درک 👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻

  3. ریحانه گفت:

    قلمتون گیرا بود.حس آدمو به دنبال خودش می کشید.یه سوال:روند قضیه کاملا زاییده ذهن تون بود یا چیزی جرقه شو تو ذهن تون روشن کرد و شما به زیبایی و گیرایی پردازشش کردید?

    • فرناز گفت:

      ممنونم ريحانه جان ❤️❤️
      قضيه اين داستان بر ميگرده به كودكي من
      كه يك روز در عالم بچگي و كاملا اتفاقي صحبتاي مامان و خالم رو شنيدم كه داشتن در مورد يك خانمي كه اين اتفاق واسش افتاده حرف ميزدن و من از اون موقع تا الان از ذهنم پاك نشده بود اصل موضوع اين بود و من بهش پر و بال دادم

  4. سجاد گفت:

    مثل هميشه عالي👏🏼

  5. سحر گفت:

    واقعا خيلي تاثير گذار بود
    تموم مدت با بغض خوندم

  6. Lily گفت:

    عالي عالييي اسم اين سبك رو نميدونم ولي عاشق اين سبك داستان ها هستم مخصوصا داستان شما كه خيلي روان بود و ميشد با متن همراه شد 🤩💚

  7. هدی گفت:

    نوشته تصویرسازی خوبی داشت موفقیت های بیشترتون رو ارزو میکنم

  8. حمید انصاری شیری گفت:

    نوشتن تحسین برانگیزه. اما خوب این خود رویداد هست . تنها رویداد رو دارید به تصویر میکشید. داستان یک روایت عِلی و معلولی هست که ابتدا میانه و پایان داره ولی اینجا ما فقط یک رویداد رو می بینیم. بهتر بود یک پیشینه از علی می ساختید که مثلا علی ادم خوبی بود مادرش مرد و علی به مواد روی اورد یا حالا یه اتفاق دیگری . که خواننده یک نتیجه گیری کنه. مثلا قدر مادرش رو بیشتر بدونه. تصویر سازی هاتون خوب بود دوست داشتم. به امید پیشرفت. قلم تون جاوید🌸

  9. پرستو انصاری گفت:

    حس جالبی رو بهم منتقل کرد داستانتون
    مخصوصا اون آخر که علی نازگل رو یه جور شبیه مادرش میبینه برام شیرین بود

  10. فرح پایا گفت:

    قشنگ نوشتید ولی موضوع درداوریه واقعا ‌ انشالله موفق وموید باشید

  11. سعید قائدی گفت:

    خیلی تاثیر گذار بود

  12. تینا گفت:

    داستان قشنگیست. معمولا بچه ها وقتی یک نفر از نزدیکانشان را از دست می دهند آنرا انکار می کنند و نبود او را نمیپذیرند. اما علی زود از دست رفتن مادرش را پذیرفت. داستان اگر ویرایش شود روانتر میشود. این داستان میتوانست با پرداخت بیشتر در آشپزخانه به پایان برسد و داستان جذابی بشود. خیلی کوتاه و پرحرارت میشد. ممنون از اینکه داستانتان را به اشتراک گذاشتید ❤️

  13. زینب طباطبایی گفت:

    احسنت به فرناز خانم
    داستانت کشش زیبایی داشت
    موفق و پیروز باشید

  14. منیره حبیب الهی گفت:

    عالی فرناز جان
    ان شاالله موفقیت های روز افزون🌹

  15. مهرشید قاسمی گفت:

    خیلی عالی نوشتین

  16. مهرناز گفت:

    درود فقط میتونم بگم زیبا بود و متن آدم رو همراه میکرد ….فضا سازی عالی بود …..دست مریزاد…

  17. شفيعي گفت:

    داستانتون رو خوندم…درعین سلاست قلمتون بسیارنرم و محسوس هست….موفق باشید.قلمتون نویسا وهنرتون افزون دوستِ من…

  18. مريم گفت:

    در اوج اندوه زیبا…..
    خانه بدون مادر رو خیلی خوب درک میکنم…🥺🥺

  19. Mohadese گفت:

    داستانك غمگين قشنگي بود…♥️

  20. مهتاب گفت:

    خيلي زيبا و پر احساس بود فرناز خانم
    قلمتان مانا

  21. کیمیا گفت:

    عالی👏🏻👏🏻

  22. farzin گفت:

    خیلی خوب حالات ادما رو تو نوشته ها نشون دادی عالی افرین
    قشنگ تو ذهن تجسم میشد 👌🏻

  23. فرنام گفت:

    عالی بود 👌🏻
    خیلی خوب حس داستانو به خواننده القا کردی
    و داستانی هست بر اساس واقعیت

  24. فاطمه گفت:

    داستان فوق العاده اي بود
    راحت تونستم باهاش ارتباط بر قرار كنم

  25. Melika گفت:

    چه داستانك زيبايي 😻 ، خيلي عالي بود عزيزم ❣️🥰

  26. کیانوش گفت:

    داستان جالب و زیبایی نوشتین فرناز خانم👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏🌹🌹🌹🌹🌹