تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جنازه موسیو
نویسنده: رستم رسولی

رسیده بودیم به درب اصلی باغ ، درب قرمز که رسوب مثل صورت اسید خورده  ، بعضی از جاهای درب را اب کرده بود . جنازه روی کول عباس بود .داخل یک نایلون سیاه رنگ زباله ، موسیو قد بلندی داشت اما لاغراندام بود ، تمام قدش داخل کیسه زباله جا نشد ، مجبور شدیم سرش را خم کنیم روی پاهایش و اینطور داخل کیسه زباله جا کنیمش .لاغر بود اما استخوان های های درشت و قد بلنداش وزنش را سنگین تر کرده بود . نمیدانستم آدم وقتی میمیرد وزنش سنگین تر میشود . اما خب عباس هم درشت اندام بود ، مثل کیسه برنج انداخته بودش روی دوش اش و لب دیوار منتظر من بود  تا ماشین را پارک کنم و بیایم به کمکش تا جنازه را از روی دیوار به داخل باغ بندازیم . غلام هم ، سایه به سایه عباس راه میرفت و هر طرف که میپیچید ، او هم همراهش میرفت .

ماشین را سر خیابان خاکی که انتهای آن باغ پدر بزرگ غلام بود پارک کردم.

عباس جنازه را با شانه خود کمی بالال انداخت و روی شانه جا به جا کرد و با دست چپ و با حالت پرخاش که صدایی هم نداشت اشاره کرد : بیا دیگه چیکار داری میکنی ؟

دوان دوان خودم را به عباس و غلام رساندم ، عرق مثل شبنم روی پیشانی عباس نشسته بود و غلام دستهایش را مدام به یکدیگر میمالی و رنگش مثل ارد سفید شده بود .

به عباس گفتم : بدش به من

گفت : نه نمیخواد . من یک دو سه میگم با هم میندازیمش روی دیوار ، حامد ؟

لبامو با زبونم تر کردم و گفتم:هان ؟

گفت : میندازیمش روی دیوار ، محکم نندازی بیوفته توی باغ

غلام گفت : اره حواست باشه ، سگ ها تو باغ میچرخن ، نبستنشون بابا بزرگم

عباس گفت : بیوفته اونور سگا تیکه تیکه اش میکنن

گفتم : باشه بابا باشه

عباس تا سه شمرد ، انداختیمش روی دیوار پاهایش سمت داخل باغ بود و سرش سمت ما ، سرم را بالا کرده بودم و به نایلون اویزان نگاه میکردم ،چند قطره  خون از گره ای که به سر نایلون زده بودیم روی دماغم چکید. دیوانه وار با آستین لباسم شروع به پاک کردن خون چکیده از روی دماغم کردم. بوی زخم گوشت و خون لزج  از لحظه ای که خون روی دماغم چکید با من بود عباس با یک حرکت دستش را روی دیوار قلاب کرد و خودش را کشید بالا  کنار جنازه ی دولا شده ی موسیو نشست . غلام به عباس خیره شده بود و به مالیدن دست هایش ادامه میداد .

عباس با نگاه های تیزو سریع تمام اطراف را برانداز میکرد که صدای چند سگ همزمان او را از این حالت خارج کرد ، عباس سریع پرید پایین .

رو به غلام گفت:  این پیر سگ چرا این لعنتی ها رو نمیبنده مگه گنج قایم کرده تو این خراب شده ؟

واسه چهارتا گردو و چاقاله  که یوزپلنگ ول نمیکنن تو باغ ، الان چه خاکی به سرمون بریزیم

من گفتم : عباس از مشما داره خو ن میچیکه

غلام گفت : منو ببینن ساکت میشن

گفتم بدو برو بالا بپر داخل ببندشون تا نگهبانای باغ های بغلی رو نریختن اینجا

غلام گفت : قلاب بگیر حامد

رفتم کنار دیوار و به دیوار تکیه دادم و دست هایم را پنجه در پنجه کردم ، غلام پایش را در میان دست هایم گذاشت و زور زد

عباس از کمرش گرفت و مثل پنبه از جابلندش کرد و دست اخرم کمک کرد تا روی دیوار بشیند .، کف دستش از خونی که ازسوراخ نایلون که در اثر خراش روی دیوار ایجار شده بود ، خونی شد ، قیافه اش را در هم کشید و چانه اش را جمع کرد و دستش را به لبه دیوار صابید و خون را با خاک از دستش سعی کرد  پاک کند .

سگ ها با دیدن غلام ساکت شدند . غلام با یک خیز به درون باغ پرید . صدای غلام که با سگ ها حرف میزد در حال  دور شدن بود . عباس دست به کمر وعرقی که روی صورت و زیر بغلش نمایان بود با نگرانی به من زول زده بود .

گفتم : حالا چی میشه ؟

گفت : درست میشه ، بزار بریم داخل

صدای باز شندن درب باغ شنیده شد ، غلام اشاره کرد بیاید داخل . دوان دوان داخل شدیم رفتیم سروقت جنازه ، از پاهایش گرفتیم و به داخل کشیدیمش .

سرش در دست من بود و پاهاش در دست عباس ، مثل خرچنگ از بغل شروع به راه رفتن کردیم و لبه ی سکوی خانه گذاشتیمش روی زمین .

عباس ولو شد روی زمین

من به جنازه نگاه میکردم

غلام در فکر فرو رفته بود .

شب قبل بود که عباس با چشمانی سرخ و گود افتاده آمد جلوی خانه ما .از حالت چهره و سیگاری که در حال قورت دادن بود وحشت کردم ، بهش گفتم چی شده؟

دماغش را کشید بالا و گفت : بالاخره تمومش کردم !

گفتم چی رو تموم کردی ؟ تو چرا این طوری شدی ؟

گفت: موسیو رو کشتم

موسیو همسایه مسیحی و مجرد عباس بود .یک طبقه پایین تر از عباس و زنش زندگی میکرد .

چند روز بود که میگفت من به این حرومزاده دائم و الخمر شک دارم .این آدم بی ناموسیه ، یه روز کار دستمون میده ببین کی بهت گفتم . یکی دو بار مشروب به دست جلوی در واحد خودش دیده بودش.

گفتم جنازه کجاست ؟

سیگار را یک پوک سنگین زد و همزمان که دود سیگار را بیرون میداد و با صدای بمی گفت : توی پارکینگ ، گذاشتمش توی انباری

عباس صورتش سرخ شده بود که رفته رفته به کبودی میزد .

به غلام زنگ زدم و خودش را رساند به ما .

غلام امد و جنازه را سوار ماشین کردیم که به شهریار ببریم . در راه قضیه را به غلام گفتیم . اولش ترسید و ممانعت کرد

بعد که بهش گفتم که این یارو به زن عباس بی عصمتی کرده ، ساکت شد و قبول کرد .

غلام از فکر بیرون آمد و رو به عباس که دراز کشیده بود گفت : عباس این لعنتی رو چیکار میخوای بکنی ؟

عباس بدون اینکه تکانی بخورد گفت : حامد ؟

نگاهم را از جنازه برداشتم و گفتم : جان ؟

گفت : اگه سارا راست گفته باشه چی؟

چشم هایم گرد شد و از جایم بلند شدم و چهار دست و پا رفتم بالای سرش و نشستم کنارش،  صدایم را شک برانگیز کردم و ارام گفتم : اگه راست گفته باشه؟؟؟؟!!!!

چی داری میگی عباس  ؟

مگه موسیو به سارا …

حرفم را قطع کرد و با صدایی که به بغض نزدیک میشد گفت: از بیرون اومدم روی پله ها از کنار در خونه اش که باز بود رد شدم

به نزدیک در خونه خودمون رسیدم دیدم تا خرخره خورده ، در خونه ما هم باز بود ، نمیتونست درست راه بره ، میله ها رو چسبیده بود و داشت میومد که بره خونه .

عباس صدای گریه اش بیشتر شد و اشک های از گوشه چشمش روی موزاییک ها میریخت

ادامه داد: یقه اش رو گرفتم و گفتم ، بی ناموس تو چرا حالیت نیست که اینجا زن و بچه زندگی میکنه

بعد با همون حالت بد مستی گفت : زنت …زنت …

دیگه نذاشتم ادامه بده

عصبانی شدم و هلش دادم سرش خورد به میله ویخرده تکون خورد و بعدش دیگه نفس نکشید .

نذاشتم کسی ببینه ، بردم گذاشتمش تو انبار. سریع برگشتم خونه، بوی نشت گاز خونه رو برداشته بود  ، سارا صحیح و سالم تو بالکن بود به سارا گفتم این مرتیکه بی ناموس اومده بود داخل خونه ؟

سارا گفت : اره بنده خدا اومده بود کمک . شلنگ گاز آبگرمکن یهو آتیش گرفت و من داد و فریاد زدم ، هیچ کس تو ساختمون نبود . موسیو حالشم خوب نبود زیاد ، اومد داخل و درستش کرد ، یه چند دقیقه هم از شدت بوی گاز از حال رفت ، چند دقیقه پیش هم سر حال اومد کمی و پاشد رفت . هر چی گفتم بزار به اورژانس زنگ بزنم نذاشت ، گفت میرم خونه استراحت میکنم خوب میشم .

به دادم رسید بنده خدا ، وگر نه کل ساختمون رفته بود رو هوا.

تو راه پله ندیدیش ؟؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. میترا محمدی گفت:

    داستان جالبی بود از پایان‌بندی غافلگیرکنندش لذت بردم

  2. ویدا گفت:

    درود اقای رسولی.
    داستان جالبی بود و از فضاسازی، روایت و روابط علت و معلولیش خیلی خوشم اومد.
    پاینده باشید!

  3. آنیتا گفت:

    چه داستان دلهره آوری
    خیلی خوب بهم استرس دادین.😉
    عالی نوشتین

  4. مریم گفت:

    داستان خیلی خوبی بود، صحنه سازی عالی بود، من از اول تا آخر باداستان همراه شدم خسته نباشید.

  5. مصیماه گفت:

    فقط کاش اسم داستان هم اسمی خلاقانه تر بود. تنها ایرادی که می تونم بگیرم همینه

  6. مصیماه گفت:

    تا اینحا که داستان بچه ها رو خوندم شما بهترین بودی. تبریک میگم

    • رستم رسولی گفت:

      ممنون از لطفت عزيز دل
      خيلي خوشحال شدم از كامنتت
      مشتاقم داستان هاي شما رو هم بخونم
      اسم داستان رو هم درست ميفرماييد ميشد خلاقانه تر باشه

  7. پرستو انصاری گفت:

    خیلی جالب بود
    خسته نباشید
    اون تیکه ای خون موسیو از نایلون چکه میکنه‌ دلم ریش کرد حس کردم رو دماغ خودم چکه کرده

  8. رستم رسولی گفت:

    ممنون محمد جان ، سپاس از لطفت . كوتاهي داستان براي محدوديت هاي بعددكلمات مورد استفاده است . همونطور هم كه مي داني اين داستان ها همه پيش نويسي براي بعد هاست كه قراره كلي ويرايش و اضافه بشه
    ممنون از نظر ارزشمندت 🌺

  9. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    سلام شور جنایی داستان بالا بود و این عالیه در این ژانر. تبریک میگم به شما، فقط انتظار داشتم پایان داستان کمی ادامه دار تر و روان تر اتفاق می افتاد.

    • رستم رسولي گفت:

      ممنون محمد جان ، سپاس از لطفت . كوتاهي داستان براي محدوديت هاي بعددكلمات مورد استفاده است . همونطور هم كه مي داني اين داستان ها همه پيش نويسي براي بعد هاست كه قراره كلي ويرايش و اضافه بشه
      ممنون از نظر ارزشمندت 🌺

  10. سوده فتحی گفت:

    سلام آقای رسولی
    داستانتون خیلی ملموس بود و توصیف‌ها از فضا و جزئیات درست و بجا بود.
    از اولش منو کشوند تا همه اش را بخوونم و لذت ببرم.
    موفق باشین

    • رستم رسولی گفت:

      سلام خانم فتحي عزيز و بزرگوار و پر تلاش
      خيلي ممنون از وقتي كه گذاشتين و افتخار دادين و خوندين .
      كماكان داريم از داستان هاي شما هم لذت ميبريم
      يك جهان تشكر از لطفتون 💕💕💕💕👏👏👏🌺🌺🌺🌺🌺

  11. ندا گفت:

    داستانتونو مو به مو خوندم و خیلی لذت بردم تصویر سازیتون عالی بود این داستان شما رو خوندم باعث شد بقیه داستان هاتونم بخونم همشون قشنگ بود این از همه بهتر بود🌹🌹

  12. آتوسا ذبیحی گفت:

    معمولا به پایان داستان خیلی توجه می‌کنم و چه پایان‌بندی خوبی! لذت بردم.

  13. Elham گفت:

    بسیار زیبا بود ممنون از شما هم موضوع جالب بود و هم توصیفتون

  14. فرناز گفت:

    خيلي موضوع جالبي بود خط به خطش واسم جذابيت داشت مخصوصا آخر داستان آفرين👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻🌻

  15. محمدرضا گفت:

    خط به خط داستان رو دنبال کردم تا برسم به انتهاش ببینم چی میشه .
    خیلی خوب و توصیفات عالی داشتید خیلی خوب بود

    • رستم رسولي گفت:

      ممنون محمدجان
      ممنون كه افتخار دادي و خوندي

      • لیلا محسنی رجائی گفت:

        سلام سلام به به…یه داستان جنایی و معمایی از جناب رسولی…البته من ژانرها رو دقیق نمیشناسم…حس خودم رو گفتم…درست بود؟ اخلاقی هم بود. یاد اصغر فرهادی انداختم…
        تبریک میگم بسیار بسیار از همان شروعش از روانی قلم و بداعت توصیفات لذت بردم. مشخصه نویسنده این داستان که شما باشین عمری رو با قلم و داستان عشق بازی کرده…که انقدر روی داستان سواره.
        واقعا واقعا بیست بود. هیجان و تعلیق و گره و کشش و همه چیز سرجاش…با پایانی تکان دهنده! دست مریزاد لذت وافری بردم دوست نداشتم تموم بشه اصلا.
        چقدر دیر کشفتون کردم اقای رسولی…

        • رستم رسولی گفت:

          من از اين كامنت گوهر باري كه به داستان من الحاق كردين چنان غرق ذوق و اذت شدم كه قابل وصف نيست . هزار تشكر به خانم محسني عزيز و خوش سخن ، ممنون ازتون واقعا