تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کوپن
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

با قدم های شمرده به دم فروشگاه پوشاک رسیدم . خودم را با لباسهای تن مانکن های پشت ویترین سرگرم کردم تاسوژه برسد . فروشگاه تقریبا شلوغ است . رنگ وطرح راه راه شلواری که به پای مانکن است نظرم رامی‌گیرد . بخود میگویم : اینو بگیرم واسه عباس خوبه. هم ایام عید روباش می‌گذرونه، هم بعده عید با سرووضع آبرومندانه میره سرکلاس که درس بده. با این فکر به ویترین نزدیکترشدم و با دقت فاصله راه راههایش را با سلیقه عباس برانداز می کردم که یکهو پاهای مانکن تکان خورد ،سرم را که بالا کردم جا خوردم از دیدن<و چشم مرددرون ویترین که خم شده بودوبا تعجب نگاهم می‌کرد .خجا لت زده رویم راسمت دیگر ویترین برگرداندم و دوباره خودم را وانمود به دیدن رخت ولباسهاکردم. توی شیشه تصویر زنی را دیدم که به من و فروشگاه نزدیک می شد. در را که بازکرد سریع برگشتم و یواش گفتم : خانم ببخشین ، یه لحظه … نشنیدچون وارد مغازه شده بود. فکر کنم مرد درون ویترین صدایم را شنید ،چون نگاهش مثل همان وقتی بود که به شلوارش زل زده بودم. بخودم تشررفتم که: زن د بروداخل دیگه .انقده دست دست می‌کنی تا لو بری. هزار کارنکرده واسه عید داری .قوی شدم . این را از محکم گرفتن دستگیره درو بازکردن آن و رفتن به داخل فروشگاه فهمیدم . سلام گفتم. صاحب مغازه از پشت میز ی گفت: – سلام خانم . اگه چیزی پسندید ین بگین واستون بیارم. میگویم:ممنون فعلا نگاه می‌کنم. و مستقیم از میان راهرولباسهایی که بر روی رگال آویزانن خودم را کیوسک های پرو ته مغازه می‌رسانم و دامنی از روی رگال برمی دارم و درکناراطاقتی ظاهرادرانتظار پرو کردن. زنی از پرو با مانتویی بدست بیرون آمد . نزدیک صورتش آرام گفتم: -مبارکه. خانم اگه پسندیدین ومیخواین این روبخرین، میشه این کوپن رو از من بخرین و بجای پول نقد کوپن رو به فروشنده بدین. تازه تخفیف هم داره به جای کوپن بیست تومنی پونزده تومن بدین. زنک متوجه نمی‌شد وآنقدر گیج نگاهم کرد تا شوهرش با بچه ای که توی بغلش گریه میکرد به سمتمان آمد . خودم را به داخل پرو انداختم در رابستم و سرم را به دیوارش تکیه دادم و نفسی عمیق کشیدم .صدا مرد می‌آمدکه می‌گفت:خانم ،چقدر معطل میکنی. ظهر شد بچه از بی‌تابی هلاک شد. زن بچه را به آغوش کشید و همراه شوهرش پچ پچ کنان از اطاقک دورشدند.با نفس کشیدن عمیق کمی حالم جا آمد با خودم فکرمی‌کنم: اصلا” قید این پول رو بزن وتا یبشتر از این آبروت نرفته برگردخونه. با صدای ضربه زدن در پرو به خود می‌آیم : خانم چی شد لباسوپوشید ین؟ بیرون می‌آیم. دامن را روی رگال می‌اندازم و بدون کلامی خودم را به در خروجی ، همان که آنطرفش هم نوشته ،ورودی ،میرسانم . سنگینی نگاه فروشنده را پشت سرم حس می‌کنم.بیرون مرد ویترینی در حال نصب کردن نوشته‌ای روی شیشه بودبا این مضمون:توجه، توجه ،امروز،آخرین روز خرید با کوین فرهنگیان است. باز با خودم نجوا کردم : اگه بری دیگه کوپنت باطل میشه .لباسی حدید و نو واسه آبروداری مراسمات عزا و عیدامسالت هم که نداری.<م مغازه میخکوب شدم ، و مصمم برای خریدبلوز .کل ویترین را برانداز کردم .تا بلاخره اون کنج ، گوشه ویترین به من چشمک می زد : جلویش گل گلی ماشی رنگ . برای دیدن پشتش سرم رو کاملا به شیشه می‌چسبانم واصلا هم از مردویترین شرم ندارم . پشتش مشکیه اونم مشکی یکدست.برمی‌گردم داخل مغازه. آقا لطفایکی از اون بلوزهای گوشه ویترین که سبز و مشکیه بدین، قیمتش چنده؟ در حالی که من را می پائیدازپشت سرش یکی آورد . و همزمان گفت پونزده تومن . بازش کردم سایزم بود. خوشحال کوپن رو از کیفم درآوردم و روی پیشخوان جلویش گذاشتم. کوپن را که دید،با اخم پنج تومن از کشوی دخلش درآوردجلویم گذاشت . وبا نارضایتی باصوت اول اذان که ازبلندگوی مسجدبازارمی‌آمدغرید:الله اکبر از دستتون ،امروزدو ساعت از وقتمون رو مفت گرفتی و هممون رو سرکار گذاشتی … بیرون آمدم هجوم بادخنک ،پنج هزارتومانی تا نخورده توی یکدستم و پیراهن زیبای دوکاره ام در آن یکی دستم ، یادم آورد که حسابی گرسنه‌ام و هنوز خریدشب عیدی دارم که باید انجام دهم البته بعد از خوردن ناهار سردستی …

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ناهید یوسف زاده گفت:

    ببانو عبدیان تشکر که خوندین🌷

  2. آذر عبدیان گفت:

    لذت بردم عالی بود موفق باشید عزیزم

  3. حسین شهریاری گفت:

    افرین چه داستان پر خواننده ای .

  4. زهرا شبستری گفت:

    داستان شما رو خوندم، امیدوارم موفق باشید. گفتید خودم را با لباس مانکن‌ها سرگرم کردم منظورتون با دیدنشون بوده؟ و جسارتا توی کلمه‌ی عیده، ه باید حذف بشه و عیدِ درسته که نیاز نیست کسره بذارید. امیدوارم بازم از شما بخونم.

  5. سپیده گفت:

    تبریک میگم بهتون .
    لذت بردم از خوندنش.
    خیلی خیلی موفق باشید

  6. پرستو انصاری گفت:

    خیلی حس خوبی داشت داستانتون 😍😃

  7. مصیماه حسینی گفت:

    نثر ساده و صمیمی شو دوست داشتم ولی پایانش متاسفانه من رو جذب نکرد

  8. مریم زبیدی گفت:

    عالی مثل همیشه ….واقعا به همه پیشنهاد میدم ..

  9. زهره گفت:

    سلام. خوشحالم در این دوران که کمتر توجهی به قشر فرهنگی میشه شما در عین صمیمیت گوشه چشمی به این قشر مظلوم اجتماعی داشتید 🙏

  10. ندا گفت:

    متن عالی ودلنشین بود.باامید موفقیتای بیشتر برای شما

  11. سپهر چشم رنگین گفت:

    سلام. لذت بردم از سادگی و صمیمیت فضای داستان ! موفق و پایدار باشید.

  12. محسن گفت:

    سلام .موفق باشید .ممنونم از داستان زیباتون.

  13. مرجان گفت:

    عالی وبسیار دلنشین

  14. مرجان گفت:

    عالیییییی بود

  15. مهوش ابهت گفت:

    سلام. داستان دلنشینی بود.امیدواریم به زودی افتخار خوانندگی آثار بیشتری از شما نویسنده محترم نصیبمان شود!

  16. مانی گفت:

    بسیارعالی و‌ جذاب

  17. محمد سرخلوتیان گفت:

    سلام. احسنت بر این داستان که چندین حس نوستالوژیک رو با هم زنده کرد!

  18. مرضیه ن گفت:

    متنی بسیار عالی و با احساس بود
    برای من یک نوستالژی به تمام معنا بود
    با تشکر

  19. محمد سرخلوتیان گفت:

    سلام. دست مریزاد به این داستان که چندین حس نوستالوژیک رو باهم زنده کرد

  20. فیروزه گفت:

    دلهره خانم داستان قابل درک بود 👌🌹 عالی بود و واقعی و نکته حایز اهمیتی برای پرداختن

  21. سهیل اهوازی گفت:

    سلام.با خواندن این داستان واقعا رفتم به آن زمان!!! ایکاش بازمی گشتیم به دنیای کوپنی، مهربانی، شور و نشاط نوروزهای قدیم!!! مرسی که باعث شدید برای لحظاتی دنیای سنگی و دیجیتال امروزی رو فراموش کنم و غرق بشم در اون زمان که در خانه هایمان رونق اگر نبود،صفا بود!!!

  22. Ehsan گفت:

    خیلی خوب بود. همیشه موفق باشید.

  23. مریم گفت:

    چقدر دلگیره که خانواده فرهنگیان محترم لباس عید و عزاشون یکی باشه 😔❤️🌹

  24. مجید گفت:

    بازم بنویسید قلمتون گیراست

  25. هیراد غرباوی گفت:

    خیلی داستان زیبا و روان دوست داشتم

  26. سامان گفت:

    قلمتون ادامه دار و پویا و مستدام 🌹

  27. ارسلان گفت:

    ادبیات متن به حدی جذاب بود که خواننده همزمان با شخصیت داستان نفسش در سینه حبس میشه از استرس 🙂🌹

  28. نسترن گفت:

    توصیف بامزه ای بود برای رنگ لباس 🙂👌

  29. مهسا گفت:

    عالی عالی عالی
    به شیوه بیانی ساده در عین عالی پر بار از لحاظ مفهومی

  30. رئوف گفت:

    عالی بود.موفق باشید

    • ناهید یوسف‌زاده گفت:

      خیلی ممنون.🌷

    • زهرا صحت گفت:

      اینکه نمی‌شد داستان را حدس زد، جالب بود، دوست داشتم.
      اینکه با خودش کلنجار می‌رفت هم عالی بود.
      اما
      جایی گفته نشده چرا فروشنده گفته امروز دو ساعت وقت مون رو مفت گرفتی
      موفق باشید، آمین

      • ناهید یوسف‌زاده گفت:

        زهرا جان نطرتون ستودنی است .منظور کلا از لحظه ایستادن خریدار دم در معازه وویترین رو نگاه کردن ومنتظر ماندنش ودو دفعه تویمعازه رفتن وکلا هم فروشنده غیظش رو با غلو گفته دو ساعت

  31. سارا گفت:

    کشمکشی احساسی و عاطفی که میان نویسنده از طریق شخصیت داستان با خواننده برقرار می‌کند بسیار قابل احساس بود 👌🌹

  32. سمیه هلالات گفت:

    عالی و کاملا ملموس😍

  33. کیمیا گفت:

    به اين مي گن يه داستان كوتاه خوب كه ارزش خوندن رو داره. از اسم داستان آدم رو به نوستالژی های قدیم میبرد تا کلمه آخر. خدا قوت❤️

  34. سید مرتضی گفت:

    خداقوت و احسنت بر ذوق و قریحه جنابعالی

  35. مهران سرخوش گفت:

    ساده، زیبا، دلنشین 🌷

  36. مژگان گفت:

    باسلام.عالی بود

  37. ستاره نصيريان گفت:

    سلام
    اولا تشكر از اين داستان زيبا
    به نظر من، کتاب بیش از درس و معلم به انسان می آموزد
    افکار و اندیشه های انسان به گونه ای است که ممکن است فقط خواندن یک کتاب پایه اندیشه ها و افکار انسان را بر مبنای جدید یا در مسیر خاصی قرار دهد و چه بسا ممکن است کتابی مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راه مخصوصی بیندازد. من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب از بین نبرده باشد. کتاب، عمر دوباره است. در دنیا لذتی که با لذت مطالعه برابری کند، نیست.
    خيلي روان و صميمي بود من بردين به زماني كه مادرم كوپن ميگرفت از سازمان اب برق و من فقط مجبور بودم از مغازه انتخاب شده توسط سازمان خريد كنم و چقدر كلافه كننده بود بيچاره نگاه هاي مادرم براي كفشم لباسي كه از روي نخواستن واصرارهاي كودكيم ميگفتم نميخوام ولي اون ميگفت واي چقدر بهت مياد
    زنده كردين اون زمان خاطره ها رو
    اين يه دغدغه جامعه است متاسفانه

  38. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    باسپاس از اینکه خوندین ونظر دادین بانوزینب😘

  39. زینب طباطبایی گفت:

    خیلی خوشم اومد موفق باشید

  40. مهدی گفت:

    اولا تشکر از داستان زیباتون.اما نکاتی هست که راجع به بهبود داستان بهتون پیشنهاد میدم
    زاویه دید اول شخص اجازه نداره اطلاعات رو از مخاطب پنهان کنه.چرا که انتخاب این زاویه دید مستلزم شوق نویسنده برای اشتراک گذاری احساسات ناب و خالص خودش هست.طوری که انگار نویسنده داره با معتمد ترین شخص زندگیش درد و دل میکنه. استفاده از عبارت (منتظر سوژه ماندم) گاف سنگینی هست که نویسنده اول شخص هیچگاه نباید استفاده کنه.
    نکته دوم درباره افعال شما بود. زاویه دید اول شخص اتفاقاتی رو شرح میده که در گذشته تجربه کرده.درواقع انگار داره خاطره میگه پس افعالتون نباید به زمان حال دلالت کنه
    نکته سوم اینکه استفاده از اون شخص ویترینی به عنوان نقطه عطف داستان یکی از شاهکار ترین قسمتای داستانتون بود و واقعا تبریک داره
    اگه نخوام ایراد الکی بگیرم میتونستید با توصیف بهتر فضای پاساژ،حس دلهره بیشتری خلق کنید
    ولی بازم انتقال احساسات تو داستانتون به نحو احسن انجام شده

    • ناهید یوسف‌زاده گفت:

      جسارتا میشه اسمفامیلیتون رو بدونم تا چنانچه هم گرو هم هستین شما را دنبال کنم .بازم ممنون

    • ناهید یوسف‌زاده گفت:

      سلام مهدی اقا .ممنونماز نظرات کاملتون.به دیده منت میپذیرم .یه کامنت کامل فرستادم که متاسفانه گویا پرید به این مظمونکه زمان اول شخص در ست فرمودین وباید رعایت کنم .و در رابطه با اطلاعات دادن به خواننده چون این داستان احتمالا در کتابی بعنوان مجموعه داستان چاپ میشود اطلاعات بصورت ارام وپیوسته در طی کتاب نوشته میشودمثلا موضوع سوژه.حتما رعایت میکنم توی داستان کوتاه ومستقل .ممنون از دیدتون باعث افتخارمه دو تا داستان دیگه ام در همین سایت رو بخونین ونطر بدین (داستانهای بیزینس واموزشیار) عزت زیاد

      • مهدی گفت:

        خواهش میکنم.
        درباره پاسخ اول باید بگم چون متاسفانه تا شهریور درگیر مسائلی هستم فعلا نمیتونم توی این کارگاه ۱۰۰ داستان شرکت کنم و فقط گاها داستان هایی رو از اینجا میخونم.درباره ۲ داستان دیگه شما هم حتما اگه نظری داشتم خدمتتون عرض میکنم و امیدوارم کتابتون با موفقیت چاپ بشه

  41. مریم زبیدی گفت:

    بسیار عالی ،واقعا لذت بردم از روان بودن و‌ملموس بودن داستان فوق العاده تون

  42. الهه گفت:

    بسیار زیبا مشتاقم داستان های بیشتری از شما بخونم💌

  43. خسرو مجیدی گفت:

    ضمن تعظیم بر مقام مقدس فرهنگیان و عرض ادب خدمت شما نویسنده محترم:جا داره عرض کنم بنده به عنوان یک فرهنگی زاده رفتم به حال و هوای نوجوانی و تجاربی نه چندان متفاوت با این داستان!امیدوارم تبریک صمیمانه اینجانب را بپاس خلق چنین داستان پر مسمایی پذیرا باشید 🌷

    • ناهید یوسف‌زاده گفت:

      جناب مجیدی نظر لطفتون است.خوشحالم خدمتی هر چند ناچیز برای این قشر تاًثیر گذار جامعه ولی گمنام انجام بدهم .باعث افتخاره نظرتون رو در باره داستان های دیگه ام در این سایت بگذارین

  44. سالار گفت:

    درود بر شما که در اوج سادگی،به موضوعی قابل تامل پرداختید! احسنت بر شما که ضمن رعایت اختصار و احترام به وقت و حوصله مخاطب،حق مطلب را ادا کردید! هرروز موفق تر از دیروز باشید!

  45. نگار خسروی گفت:

    سلام. این داستان به قدری ملموس و روان بود که موقع مطالعه حس کردم در حال گوش دادن به خاطرات یک دوست هستم.عالی بود! خداقوت ❤

  46. سولماز حجازی گفت:

    با سلام! متن ساده، زیبا، ملموس و دلنشین بود ❤قلم شیوای نویسنده با چاشنی فضا سازی عاری از تکلف به دلنشینی داستان و خلق اثری ستودنی کمک شایانی کرده🌹 دست مریزاد سرکار خانم یوسف زاده! مانا باشید ❣️

  47. هدی گفت:

    خیلی کوتاه و مختصر و مفید یکی از دغدغه های قشر فرهنگی رو رسوند و اینکه وقتی یه کوپن میدن شاید شخص دوست نداشته باشه از اون جای خاص خرید کنه ولی مجبوره.در کل زیبا بود

  48. حمید انصاری شیری گفت:

    تو صیفات عالی بودند. مخصوصا ابراز احساسات و واگویه ها. این داستان یک تغییر آنی هست. می شد برای این تغییر آنی بیشتر آب و تاب داد و اتفاق رو برجسته تر کرد ولی کلیت این که دمتون گرم . لذت بردم عزیز.

    • ناهید یوسف‌زاده گفت:

      ممنون از دید زیباتون .درست می فرمایین انقدر میشه بهش اب و تاب دادتا حد یه رمان یا حداقل یه داستان کوتاه .ولی فعلا در حد یه نمونه از داستان کوتاه نوشته ام .لطف کردین

  49. امید گفت:

    یه حس خوب و نوستالژی برای ماها که با انواع کوپن خاطره داریم. منو برد به دوران کودکی. خیلی لذت بردم.

  50. پری گفت:

    سن شخص توصیف شده در داستان حدودا چند سال است؟
    موفق باشید

  51. پریسا شهبازی گفت:

    هر چه بیشتر متن رو میخونم نکات شیواتری در بطن متن پیدا میکنم که اثباتی بر قلم توانای نویسنده ست.خدا قوت

  52. امين گفت:

    بازم داستان بذارين از خودتون🌹

  53. منیره حبیب الهی گفت:

    عالی 👌
    خانم یوسف زاده عزیز موفقیت های روز افزون براتون آرزو دارم🌹

  54. شکوه گفت:

    ناهید جون داستان زیبایی بود

  55. پرستو گفت:

    مثل همیشه عالی بود👌🏽👌🏽❤🌹🌺😘

  56. نسيم گفت:

    داستان حدود چه سالي رخ داده؟اينو متوجه نشدم

  57. نسيم گفت:

    امروز دوباره اين داستان رو خوندم 😁🌹

  58. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    خوشحالم تونستم نظر خواننده خوش دوقی مثل شما رو جذب کنم

  59. سعيده گفت:

    واى عالى ، طوريكه صداى نفس اون خانوم تو اتاق پرو رو كاملا حس كردم
    دست مريزاد، بانو 🌼
    چقدر دوست دارم بقيه شو بدونم چى ميشه

  60. امين گفت:

    بسيار لذت بردم از خواندن اين داستان سپاس🌹

  61. نسرین گفت:

    بسیار زیبا و روان منو برد توی حس و حال نویسنده و از خواندن داستان لذت بردم👌👌

  62. هانيه گفت:

    بسيار داستان جداب و گيرايي بود جوري كه خواننده تمايل داره داستان تموم نشه و همش ادامه بده…❤️

  63. محمد گفت:

    بسيار زيبا و جذاب ، فضا و شخصيت داستان به راحتي قابل تصور و لمس بود، با تشكر🌹

  64. بهاره گفت:

    با سلام
    داستان بسیار زیبائی بود👌👏👏👏
    فضای داستان بسیار ملموس و واقعی بود، خسته نباشید.🌹

  65. امیر شهبازی گفت:

    به خوبی حس و حال شخصیت داستان رو فهمیدم. بسیار روان و گویا بود.

  66. پریسا مهرجو گفت:

    یکی از ساده‌ترین و جذاب ترین تله‌ها برای جذب خواننده، این است که نوشته‌ی خود را همراه با به وجود آوردن نوعی سردرگمی برای خواننده شروع کنید که شما این کار رو با شیوایی هر چه تمام تر در داستان هاتون رعایت میکنید 🌹❤️

  67. کیانوش کمانگر گفت:

    با سلام
    متن بسیار زیبا و روان بود و جذابیتی داشت که خواننده رو وسوسه کنه تا آخرش بخونه. عالی. دست مریزاد

  68. نسيم گفت:

    داستان بسيار روان و جالب و جذابي بود ممنون از نويسنده خوش ذوق👏🏼