تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

من بختکِ بخت برگشته ای بودم
نویسنده: الهام عبدی

من بختک هستم و علاقه ی زیادی دارم به اینکه سراغ آدمهایی بروم که بتوانم تمام و کمال روحشان را تسخیر کنم و سوژه هایم را متنوع و از بین افرادی انتخاب میکنم که دچار افسردگی شدید روحی باشند. سالها بود که با مورد ویژه ای مواجه نشده بودم تا اینکه بالاخره بعد از سالها انتظار توانستم به هدفم برسم. او دختری زیبا بود که قدی بلند و کشیده داشت با موهای طلایی و چشمانی عسلی که زیبایی خاصی به او بخشیده بود، او دچار افسردگی روحی شدیدی شده بود و بعد از رفتن پسری که عاشقش بود دچار غم و اندوه شدیدی شده بود، بطوری که من بی نهایت از غم و اندوهش خوشحال میشدم. اولین بار که به سراغ او رفتم روزی بود که سرما خورده بود، و ماهها مریضیش طول کشیده بود و بخاطر افسردگی که داشت علاقه ای به خوب شدن نداشت، در وضعیت جسمی و روحی ناگواری بود، که من به سراغش رفتم و بر روی سینه اش نشستم و میخواستم خفه اش کنم، هر چقد فریاد میزد، و احساس میکرد که بلند شده است اما همچنان بی حرکت بر روی تخت دراز کشیده بود و حتا توان حرکت نداشت، هر بار دستانش را بالا می آورد که مرا خفه کند اما باز میدید که دستانش بی جان بر روی تخت افتاده اند و حتا قادر نیست انها را تکان بدهد، گلویش خشک شده بود و از تشنگی داشت میمرد و من از فرط خوشحالی داشتم به پرواز در می آمدم که ناگهان در اتاق باز شد و دوستش وارد اتاق شد و به سمتش آمد و او را از خواب بیدار کرد و گفت خواب بد دیدی، بیدار شو. هر روز که میگذشت بر درد و اندوهش اضافه میشد و قلبش سنگینتر میشد، چند ماه گذشت و من باز به سراغش رفتم، دوستش که فاطمه نام داشت به اتاقش آمده بود و میخواست در کنار او درس بخواند، نزدیک طهر بود و طبق عادت همیشگی او میخوابید، و به فاطمه گفت من میخوابم یک ساعت دیگر مرا بیدار کنی، فاطمه برای ناهار بیرون رفت و فرصت خوبی بود که به سراغش بروم، شالی از بالای تختش آویزان بود و من بر روی تخت بالایی رفتم و پاهاین را آویزان کردم و شروع کردم به پچ پچ کردن، روحش بیدار بود و گمان میکرد من فاطمه هستم، و در خواب فریاد میزد فاطمه فاطمه آرامتر درس بخوان، و بارها دستانش را بلند میکرد که پاهای من را که گمان میکرد پاهای فاطمه باشد را میکشید اما دستش از پاهایم رد میشد، او هی داد میزد و نام فلطمه را بر زبان می آورد و من پایین پریدم و میخواستم خفه اش کنم، هر چقد دست و پا میزد و کمک میخواست کسی نبود که به کمکش بیاید، ناگهان در باز شد و فاطمه به اتاق آمد و چهره ی پریشان او را دیده بود و به سمتش رفت و او را از خواب بیدار کرد، و به فاطمه گفت تو کجا بودی که فریاد میزدم و تو را صدا میکردم اما صدایم را نمیشنیدی، فاطمه گفت:” دوباره دچار بختک گرفتگی شده ای، از امشب دیگر نمیگذارم تنها بمانی و باید بیایی اتاق ما و کنار ما چند نفر بخوابی، تا کی میخواهی در غم و اندوه باشی و این پریشانی را ادامه بدهی؟!” مدتها بود که از او دور شده بودم و او سعی میکرد از غم و اندوهش بکاهد و این موضوع مرا آزرده خاطر میکرد. سالها گذشت و آثار شادی را در چهره اش میدیدم و من نمیتوانستم به او نزدیک شوم. سه سال گذشت تا موضوعی برای ناراحتی او پیدا شد و من از خوشحالی سر از پا نمیشناختم و میخواستم هر چه زودتر به دیدارش بروم و بالاخره آن روز فرا رسید. آن روز قلبش از غم و اندوه پر شده بود، و برای تحصیل در مقطعی جدید به شهری جدید رفته بود و تک و تنها بود و به دردهایش درد غریبی افزوده شده بود و قلبش مالامال از اندوه و سیاهی پر شده بود، آن شب در اتاقش تنها بود، سوییتی که در ان زندگی میکرد، دو اتاق کوچک داشت و یک هال بزرگ، آن شب از در هال عبور کردم و به سمت در اتاق هجوم بردم، و از در وارد شدم و او را که به پهلو خوابیده بود در آغوش گرفتم و او را میفشردم؛ هر چقدر دست و پا میزد و تلاش میکرد که خودش را رها سازد اما توانی در بدن نداشت، در خیالش مرا به دور دست ها پرت میکرد اما باز من محکم او را در آغوش کشییده بودم و عین چسب به او چسبیده بودم، ساعتها فریاد میزد، و میخواست از شر من رها شود اما نمیتوانست، که آن اتفاق افتاد و او در ذهنش این جمله را گفت:” من دوباره دچار بختک گرفتگی شده ام باید تکانی کوچک به خودم بدهم که از شر او خلاص شوم.” ساعتها مبارزه کرد و سعی میکرد ذره ی خودش را حرکت بدهد و ناگهان همان تکان کوچک باعث شد همانند دود به هوا بروم و محو و نابود شوم. او را میدیدم که جسمش خم شده بود و توان حرکت نداشت و خشکش زده بود، بعد از چند دقیقه به خودش آمد و توانست چشمانش را باز کند و دست ها و پاهایش را تکان بدهد. از آن شب آن دختر زیبا سعی کرد که خودش را از شر من نجات بدهد، روز به روز بدنبال شادی میرفت و هر جایی که شادی بود به آنجا سرک میکشید و من رشد و بالندگی او را میدیدم.
از اینکه نمیتوانستم به او نزدیک شوم روز به روز افسرده تر میشدم و کم کموشه گیر شدم و توان این را نداشتم به سراغ کسی دیگر بروم، من به افسردگیهای او عادت کرده بودم و شاید عاشقش شده بودم. سه سال از آن شب میگذرد و دیگر هیچ وقت نتوانستم در روحش نفوذ کنم و او را به هلاکت برسانم، چند ماه پیش اتفاقی افتاد که باعث شد لحظه ای به کله ام بزند و به سراغش بروم. تمامی اهل خانه به بیرون رفتند و او در خواب و بیداری بود که از آنها خداحافظی کرد و چون از موضوعی غمگین بودو هیچ انگیزه و امیدی برای بیداری نداشت باز به خواب فرو رفت و من در قالب یکی از اهالی خانه اشان در آمدم و به سمتش رفتم، او مرا صدا میزد مگر تو نرفتی بیرون چطور در را باز کردی و وارد خانه شدی؟ مگر کلید داشتی؟ ناگهان به سرعت زیاد به سمت او حمله ور شدم و روحش را میفشردم، او هنوز گمان میکرد خواهرش باشد که به خانه برگشته، هی با صدای بلند میگفت این چه کاری است بلند شو و مرا رها کن، من حتا با صدای خواهرش با او حرف میزدم، ناگهان در ذهنش فرو رفتم و دیدم به این می اندیشد که آری خواهرم بیرون رفت و او کلید نداشته به خانه برگردد و من دچار بختک گرفتگی شده ام و ناگهان تکانی کوچک به خودش داد و مرا پرواز داد و من بعد از آن دیگر هیچ وقت به سمت او بازنگشتم. من سالها در کنارش بودم و تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم و هر جا که نیرفت به دنبالش میرفتم گویی به او وابسته شده بودم اما او مرا نمیخواست و هر روز به شادی هایش اضافه میکرد و شاد و خندان تر از روز قبل به زندگیش ادامه میداد، او را ترک کردم، چون او دیگر نیازی به بختک گرفتگی نداشت او میخواست بختش را خودش بسازد و میدانست اگر به افسردگی و درد و اندوه ادامه دهد من او را رها نخواهن کرد، و او توانست مرا نابود کند. من بختکِ بخت برگشته ای بودم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما