تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آموزشیار نهضت سواد آموزی
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

سال شصت و دو بود و من آن موقع یکی ازآموزشیاران تازه پاگرفته سازمان نهضت سوادآموزی بودم و در یکی از روستاهای دورافتاده شهرستان ا هواز تدریس میکردم .سر جاده روستا را که می‌دیدم از اتوبوس پیاده می‌شدم و به دلیل جوان و مونث بودنم هر روز یکی از اهالی روستا که عمدتا از بچه‌های کلاسم بودند سر جاده منتظر من بود تا مرااز گزندسگهای ولگردوگاومیش های تنومند ووحشی ،ازسرجاده تا روستا ا سکرت کنند ،درآفتاب سوزان بهاری جنوب .قبل ازرسیدن به اولین خانه گلی روستا به کپری سیاه و رنگ و رورفته که می‌رسیدیم اون همراهم از طرف مخالف راهش را کج می کرد و سرعتش زیادترمی شد وزیر چشمی آن خانه رامی پایید.تو روستا هم می‌دیدم که اهالی بین خودشان پچ پچ می‌کردند و نمی‌گذاشتند من ازچیزی سر دربیاورم. یه غروب که می‌خواستم برگردم سوار مینی بوسی شدم و همراهم که برگشت کمی که رفتیم دریافتم که مسیر اتوبوس جای دیگری است پیاده شدم و سریع به طرف روستا برگشتم دیدم همراهم رفته بود و باید راه روستا را تنها می‌پیمودم تا بلکه به وسیله‌ای برای برگشت ازخود اهالی دسترسی پیدا کنم .وحشت ازتاریک، شدن و تنهایی وسرانجام رسیدن به همان کپرواهی.قدم‌ها مو تندتر کردم وقتی که دیدم پیرزنی فرتوت وخمیده مثل جادو گرای داستانها از آن خانه بیرون آمد وبا چوبی به دست درحالی که آن روزمین می‌کشد به سمتم می‌آید ،تقریبا دیگه می‌دویدم که بهم رسید ،دیدم سعی می‌کندباچهره‌ای مهربان با همان لهجه محلی یه چیزایی بهم حالی کند. می‌گفت بیا دوغ و ماست محلی ببر گفتم ممنون گفت اگه نبری مثل هر روزباید بریزمش روزمین .گفتم چرا؟ اشکش در اومد گفت :ننه بیا تو خونه کمی پیشم بمون دارم دق می‌کنم .اشکش که از چشاش بیرون اومد دیگه نتونستم همراهش نروم . رفتم توی کپر .دختری وسط کپر روی نمدی کهنه و نخ نما خوابیده بود نحیف ولاغرو معلوم بودکه درد می‌کشد . فهمیدم که از بیماری سل رنج می‌برد و اهالی برای اینکه محصولات لبنی آن روستا خریده شود وبیماری دختر لونرودآنها را طرد و سالهابه حال خودشان رها کرده بودند .آن سال با گزارش دادن به بهداشت مرکز استان آنها را به بیمارستان منتقل و تحث مداواقرار دادندوتمام روستا را سمپاشی و ضدعفونی کردند و تقریبا به جز آن خانواده همه اهالی و دام‌ها و یه جورایی اهالی ساکن شهرهایی که از آن لبنیات استفاده کرده بودندرا با واکسینه کردن مصون کردند … شاید هم اینک کسی از نواده آن خانواده یا اهالی آن روستا که حالا حتمابرای خودش شهری شده در این روز معلم یادی از آن پاکسازی آن سال و من معلم کرده باشد …. !!!!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما