تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

من بدون تو
نویسنده: الهام عبدی

#داستان_کوتاه
ساعت پنج عصر بود، کمی خسته به نظر میرسیدم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم به سمت پنجره ی دفترم و بیرون رو نگاه میکردم، انگار به چیزی خیره شده بودم و یهو اشکام سرازیر شد، درون چشمام غوغایی بود سریع اشکامو پاک کردم و وسایلم رو جمع کردم و به طرف خونه رفتم. پنج سال میگذره از اون سال نحس که همگی به فکر راهی برای فرار ازش بودیم، روزها و شبهای سخت قرنطینه که به سختی سپری میشدن، خیلیا عزیزانشون رو از دست داده بودن حالا چه بخاطر اون بیماری مزخرف بشری و چه بخاطر دوری و قرنطینه، شبی رو به یاد اوردم که برای آینده ام تصمیم گرفتم که اگر زنده موندم انجامش بدم و الان بعد از پنج سال من به تمام چیزهایی که خواستم رسیدم ولی تصمیمهای بهتری برای زندگیم دارم، از اون سال نفرت انگیز خاطرات زیادی تو ذهنم بود که همه اش رو کنار گذاشته بودم نمیدونم چرا یهو ذهنم برگشت به اون قدیما. عمیقترین دردها رو تجربه کردم، خانواده ها در سوگ عزیزانشون شیون میکردن، یه عده دچار سکته ی قلبی شدن و همه به نوعی دچار غم بزرگی شده بودیم که تا ابد فراموش نشدنی بود. اون روزها من غمم دو چندان شده بود، غمی که هر روز در تیتر خبری روزنامه ها و کانالهای خبری میدیدم و غمی که از دوری تو میکشیدم، دلم تاب نداشت هر کاری میکردم که تحمل کنم ولی بهم سخت میگذشت، شب و روزم تو فکر تو بودم، و چه تلخ و بی سرانجام بود. اون ماهها به سختی گذشت و خوشی و شادی فراوانی کشور رو فرا گرفت و ما تونستیم تمامی سختی ها رو کنار بذاریم، دلم پر میکشید واسه دیدنت، ولی هیچ وقت بعد از این پنج سال نفهمیدم چی شد که یهو بی خبر گذاشتی و رفتی، و من نمیدونستم باید کجا تو رو پیدا کنم، بعد از رفتنت همیشه یه غم بزرگی تو چشمام بود که هیچ کسی نمیدونست و نخواستم کسی سر از رازی که تو دلم بود در بیاره. تمامی این افکار تو مسیر از ذهنم عبور کرد. به خونه رسیدم، کسی رو نداشتم که منتظرم باشه و در رو برام باز کنه کلید رو انداختم و رفتم تو خونه، انگار به اندازه ی ده سال خسته بودم، همونجوری خسته روی کاناپه خوابم برد، با بدن درد از خواب بیدار شدم، هوا تاریک شده بود به گوشیم نگاه کردم دیدم ساعت ده شبه، به عادت همیشگی شنبه شبها تلویزیون رو روشن کردم و به تماشای تلویزیون نشستم، تو تمام اون سالها کارم همین بود، عجب روزی بود، گذشته ام عین فیلم سینمایی از ذهنم رد میشد، چند تا پرونده داشتم باید روشون کار میکردم چون فردا وقت دادگاه داشتم، دو سه ساعت رو پرونده هام کار کردم و گرفتم خوابیدم. روز بعد بیدار شدم و با رژ لب صورتی روی آیینه ی اتاقم نوشتم سلام صبح بخیر، امروز روز خوبی برای توئه و همونطور هم شد. دو تا پرونده داشتم که رو یکیش دو سه سالی کار کرده بودم و واقعا دلم میخواست که به سرانجام برسه و بالاخره تونستم یه خانواده ی رنج دیده رو شاد کنم و این به من حس خوبی میداد. اون روز حس کردم به تمام آرزوهام رسیدم، حالا من یه وکیل سرشناس شده بودم و میتونستم کارهایی رو انجام بدم که همیشه دلم میخواست. ساعت دو بعدازظهر بود که کارهای دادگاهیم تموم شد و به سمت دفتر کارم رفتم، یکسری پرونده بود باید در موردشون کمی تحقیقات انجام میدادم، وارد دفترم شدم و یه لیوان چایی برای خودم ریختم، یهو زنگ تلفن به صدا در اومد، گوشی رو برداشتم، الو بفرمایید، الو…الو… و صدایی پشت تلفن گفت سلام صبح بخیر. شناختمت، خودت بودی؟ کجا بودی این همه سال؟ هر روز منتظرت بودم، میدونی چقدر حسرت نداشتنت رو خوردم، تو بهم قول داده بودی که منو تنها نمیذاری، بهم گفت آروم باش همه چیو برات توضیح میدم.
یهو یه صدایی از دور به گوشم رسید و یکی داشت منو صدا میکرد هلن هلن بیدار شو ساعت یک بعدازظهره، صدای مادرم بود انگار تمام اینها خواب بود و ما هنوز توی قرنطینه بودیم، چه خوب که بیدار شدم چون یه چیزی روی دلم سنگینی میکرد و چه آه ها و حسرتهای عمیقی رو دلم مونده بود با اینکه آدم موفقی شده بودم.
الهام عبدی
۹۹/۰۱/۲۵
۲:۵۸a.m
#خونه
#وکیل
#حسرت
#تلفن
#کرونا
#روزنامه
#فیلم_سینمایی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. «چه آه ها و حسرتهای عمیقی رو دلم مونده بود با اینکه آدم موفقی شده بودم»
    داغونم کردین …

  2. فریده فرد گفت:

    سرشار از احساس بود آفرین 👏👏👏

  3. فریده فرد گفت:

    عالی بود آفرین
    موفق باشید

  4. منیره مردانی گفت:

    الهام عزیزم داستان تاثیر گذاری بود و قابل درک و این واقعیت خیلی آدمهاست که چشم انتظارن و ممکنه روزی برگردن که خیلی دیره و تو اون آدم قبل نباشی

    • الهام عبدی گفت:

      سلام منیره جان. ممنونم از اینکه وقت گذاشتی. دقیقا همینطوره و گاهی اوقا ممکنه تا سالها منتظر یکی باشیم حتا به قیمت از دست دادن جوونیمون. مرسی که وقت گذاشتین. خوشحال میشم بقیه ی داستانهامو بخونید🌷🌹❤

  5. ماری گفت:

    موضوع جالبی داشت الهام ،از خوندنش لذت بردم .

  6. زهرا گفت:

    خیلی خوب بود لذت بردم موفق باشین خانم عبدی عزیز💐❤

  7. سعید گفت:

    بسیار عالی بود👌

  8. Shadi farhangi گفت:

    Slm elham jan ali azizam va port az ehsas

  9. شکوفه گفت:

    خیلی خوب بود الهام جان تلنگری بود برای فکر کردن به اینکه در آینده نزدیک چه حسرت هایی ممکنه تو دلمون باشه که امروز به راحتی قابل دسترسه.

  10. الی گفت:

    الهام عزیزم من به شما افتخار میکنم واقعاً قلم فوق العاده ای دارین

  11. دلدار گفت:

    الهام جان بسیار زیبا بود.

  12. ویان گفت:

    خانم عبدی بسیار عالی

  13. سارا نوری گفت:

    از نظر تکنیکی خیلی صریح و واضح کلمات رو ادا میکنید و این تحسین برانگیز برای شما ، قلمتون همیشه پر رنگ

  14. A.del گفت:

    بسیار تاثیر گذار
    نویسنده موفقی میشین شما خانم عبدی🌹

  15. الهه گفت:

    قلمتون مانا خانم عبدی😍 واقعابه دلم نشست

  16. عالمه گفت:

    خانم عبدی بسیار زیبا بود..ذوق شما برای نوشتن ستودنی است.امیدوارم همیشه بدرخشید

  17. 😍 گفت:

    قشنگ بود خانم عبدی.قلم زیبایی دارین👏👏😍

  18. هانیه گفت:

    چه لطیف احساستون رو بیان می‌کنید خانم عبدی😍

  19. ش.مرادی گفت:

    بسیار زیبا بود خیلی ممنون از قلم زیباتون با اروزی موفقیت روز افزون شما 🙏🙏🙏

  20. فاطمه کریمی گفت:

    واقعا عالی بود خانم عبدی👏👏🌷🌷

  21. مهران گفت:

    خانم عبدی گرامی
    بسیار زیبا بود و ذوق نوشتن شما قابل تقدیره. لذت بردم از خواندنش

  22. این زهرا چهری گفت:

    عالی بود خانوم عبدی عزیز

  23. مینا گفت:

    خانوم عبدی قصه روان و عالی بود
    منتظر داستانای دیگه شما هستم

  24. مینا گفت:

    الهام جان با داستان “من بختک بخت برگشته ای بودم” با شما آشنا شدم.الان که این داستان و داستان بعدی تون که مربوط به ماه قبل هست رو میخونم واقعا پیشرفت شما رو می بینم.پاینده باشید.

    • الهام عبدی گفت:

      سلام‌مینا جان بی نهایت سپاسگزارم. بعضی روزا ایده های خوبی به ذهنم میرسه و خودم هم حس میکنم واقعا خوب شدن. تلفن آقای میرزایی، مردی بر ردی بالکن، مادرم مرا به جاوید رساند و من بختک بخت برگشته ای بودم از کارهایی هست که واقعا دوسشون دارم.بازم ممنونم🌻🌹❤

  25. الی گفت:

    عالی بود عزیزم آدم خودشو میذاره جای شخصیت داستان به نظر منکه ادامه بدی چند وقت دیگه جزء پر فروش ترین نویسنده ها میشی

  26. عاطفه ذوالفقارنسب گفت:

    من فکر میکنم که انتخاب راوی اول شخص چقدر خوب تونسته احساس رو منتقل کنه و این همه توصیف که حس و حال رو به خوبی منتقل می کنه…
    موفق باشید…

  27. Roghi گفت:

    عالی بود مث همیشه بهترینم😘😍

  28. Mahtab گفت:

    معلومه دوست دارین امید رو در عین ناامیدی توی داستانتون نگه دارین به عبارتی استفاده از پارادوکس.همین نکته داستانو خوب میکنه🌸

  29. فیروزه گفت:

    خوب نوشتین حس راوی رو منتقل میکنه