تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بدون حضور مادر
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

محتویات ماهیتابه سیاه شده بود ، دوباره بوی سوختگی غذا کل خونه را احاطه کرد ، از هر جای خونه بوی سوختگی غذا به مشام میرسید ، در این چند وقت این چندمین باری بود که غذا را می سوزوند ، اما قبل از این اتفاق این خونه خیلی کم توی خودش بوی سوختگی را احساس می کرد ، قبل از این عطر خوش غذا های مختلف توی خونه را پر می کرد ، جوری که از چند خونه دورتر هم توی کوچه پس کوچه های محله بوی عطر خوش غذا به مشام اهالی محل میرسید ،

بعد از اینکه زیر گاز را خاموش کرد ، از فرط ناراحتی و غصه رفت و به قاب عکس مادر پناه برد ، بعد از مرگ مادر تنهایی هاش بیشتر شده بود ، وقتی زیادی براش در طول روز باقی میموند که نمی دونست با این زمان های بی کسی و بی مادر چه کار کنه ،حالا دیگه زندگی بیش از پیش براش سخت و دشوار بود ، نمی دونست چه کار کنه ، هر کس بهش میرسید تجربه ای نکته را به او گوش زد می کرد ، حتی نمی تونست پیش کسی درد دل کنه ، تا می خواست از غم فراغ مادر برای کسی درد دل کنه ، نگاه ها جور دیگه ای میشد و همه می گفتن که فراموش می کنی ، اما کی ؟ پس این فراموشی کی به سراغش خواهد آمد ، تا حالا که بیش از یک سال بود از فراغ مادر می گذشت چیزی را هنوز نتونسته بود فراموش کنه ، جای جای خانه بوی مادر می داد ، همه جا نگاه مادر را می تونست حس کنه ، حتی بعد از انجام هر کاری طنین صدای مادر را می تونست از پس تلالوئ نگاه سرد قاب عکس مادر بشنوه ..

یک سال گذشته بود اما برای او هنوز ثانیه از نبود مادر نگذشته بود ، این گذشت زمان هنوز با او نتوانسته بود کاری کند ، هنوز از او چیزی نساخته بود ، همچنان مانند موم در دستان زمان باقی مانده بود ..

اما باید چه می کرد دیگر هیچ پناه و مامن امنی نداشت

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما