تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مهمان ناخوانده
نویسنده: شیرین کلانتر

تنها یک بار او را ملاقات کردم. در خانه‌ام. بی دعوت آمده بود؛ از پنجره. البته چه آمدنی، خودش را هل داد داخل. دست و پای درازش انگار به هیچ دردش نمیخوردند و صرفا همراهش بودند. اول صاف با کله رفت توی لوستر. طوری وحشتزده دور سر خودش می‌چرخید که انگار اصلا انتظار نداشته سر از خانه‌ی من در بیاورد. بهش نمیخورد مالِ این طرفا باشد. شاید اهل روستاهای اطراف شهر بود. مثل شب سیاه بود. مطمئنم اگر در خیابان، نیمه شبی از یک پیاده رو گذر می‌کردیم، حتی متوجه حضورش هم نمیشدم.
تنها وجه مشترکمان این بود که هیچ یک انتظار نداشتیم در چنین وضعیتی همدیگر را ملاقات کنیم. چند لحظه پیشش لخت مادرزاد از حمام بیرون پریده بودم تا از کمد حوله‌ی جا‌مانده‌ام را بردارم. بی اختیار با یک دست سینه‌ها و با دست دیگر آن نقطه‌ی حساس دیگرم را پوشاندم.
او دیگر آرام گرفت و به کنج دیوار تکیه داد. چند لحظه‌ای به هم خیره شدیم. مطمئن نبودم چه کاری کنم بهتر است. پا به فرار بگذارم یا همانجا منتظر بایستم تا ببینم حرف حسابش چیست. چند لحظه بعد آرام دستانم را آزاد کردم. او همچنان کنج دیوار بغ کرده بود. حوله را آرام، انگار دارم به کسی سَرِ حوصله دارم آموزش گره زدن میدهم دور خودم چفت بستم. تمام مدت چشم از او برنداشتم. او هم همینطور. بعد دست به کمر، سر کج کردم گفتم:

ببین من اهل جیغ و داد نیستم. اما خوش ندارم جنازه‌اتو از تو اتاق بندازم بیرون.‌ یا خودت از همون راهی که اومدی میری بیرون یا … یا نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم. دو دستمو کوبیدم روی زانوم و نشستم رو تخت. اونم جستی زد و خدا شاهد است، با دیدن‌بالهاش بین پاهام تر شد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما