تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

وقتی نارگل خندید
نویسنده: سیما محمدی

 

از دیشب که بارش برف شروع شده بود، خودم را کنار دمپایی های بنفش نارگل چسبانده بودم .
باد سرد، از لای سوراخ های بند چرمی ، داخل کفی های زوار دررفته ام میشد و به عمق وجودم نفوذ پیدا میکرد….
مثل یک تکه یخ ، سنگین و سرد بودم و در آن لحظه تنها آرزویم این بود که کاش ، نارگل می آمد و مرا برای لحظه ایی می پوشید!
با صدای جیر جیر لولای زنگ زده ی در وتابش نوری ضعیف ، کسالت ِ ملال آور آن ساعت ها ی تنهایی را فراموش کردم.‌
موتور گازی با پت پتی وارد حیاط شد و نور کم سویش مستقیم بر من تابید.
مرد با کشیدن پای مصنوعیش روی زمین ، با احتیاط ، از موتور پایین آمد.
نارگل، با جیغی کوتاه  و ذوقی کودکانه ، درِ خانه را باز کرد .
خواست دمپایی های بنفش را بپوشد و به استقبال پدر بیاید، که پاهای پنجه دار کوچکش، تاب سرمای پلاستیک ِیخ زده را نیاورد
به سرعت پاهایش را درون من گذاشت …
برای چند ثانیه گرمای پاهایش را با تمام وجودم ، احساس کردم
در دل آرزو کردم ؛
ای کاش من هم برای این پاهای کوچک کاری میتوانستم انجام دهم …
اما چه کاری از یک جفت کفش زوار در رفته و فرتوت بر می آمد؟!
با هم پا بروی برف های تازه باریده شده که مثل پنبه ی زده شده نرم و سفید بود گذاشتیم ، برف زیر کفی هایم خرت خرت، صدا میداد و انگشت های برهنه ی نارگل ، قلقلکِ مطبوعی در من بوجود می آورد که حاضر نبودم این حس لطیف را در آن سرمای جانسوز، با هیچ چیز دیگری عوض کنم حتی اگر به قیمت از دست دادن کفیِ نیم قاچ شده ایی که اوس هاشم به زورِ چسب و وصله زدن ِچند تکه چرم ، درزهایش را گرفته بود باشد.
پدر، موتور را کنار هره ی دیوار ، گذاشت و پلاستیکی روی آن کشید که از بارش برف در امان باشد .
یک نایلون سیب زمینی و شلغم و چند نان لواش که در دستمال یزدی بقچه کرده بود را در یک دست به زور نگهداشت تا بتواند ، نارگل را که دست هایش را به سویش گشوده بود ، بغل کند.
معلق، بین آسمان و زمین بودم ، با دست های پدر ، که نارگل را در آغوش گرفته بود و سعی میکرد تعادلش را حفظ کند ، بند های از هم باز شده ام به این طرف و آن طرف تاب میخورد…
نارگل ، صورت گرد و مهتاب گونش را به پدر نزدیک کرد ، موهای بافته شده ی سیاهش ، گردن پدر را نوازش میکرد، لب های قلوه ایی اش را کنار گوش پدر گرفت و با اشاره به دست های پدر با صدایی گرفته گفت:
امشب هم خبری نشد بابا….؟
ببین بابا…. 
کفی های مرا در هوا رو به بالا چرخاند
– آب برف رفته توش…
امروز تو مدرسه ، سر کلاس دیدم جوراب هام خیس شدند…
پاهامو چسبوندم به بخاری کلاس، یک دفعه دیدم ، بچه ها دارند میخندند… یکی از لنگه جوراب های سفیدم ، یهویی زرد شد…
وبا تعریف اتفاقِ امروز  کلاس،  خندید….
بابا صورتش را از نارگل برگرداندو سعی کرد بخندد…
– چه با نمک ، جورابِ لنگه به لنگه ایی زرد و سفید؟!
حالا زود بیا پایین که کمرم نصف شد، الان اون یکی پای منم مثل جوراب تو لنگه به لنگه میشه ها ، اندازه ی یک گونی سیب زمینی شدی دیگه دختر…

هر دو با هم خندیدند، من هم با دیدن ،آن ها خندیدم …
پدر  کمی مِن و مِن کرد و انگار که فکرِ بکری کرده باشد ، گفت:

– امشب میخوام ، کوکو سیب زمینی جادویی درست کنم ، درست مثل جوراب های دو رنگت ، زرد و سفید …
چشم های نار گل خندید
وبا هم به سمت خانه رفتیم …
نار گل می خواست ، باز هم کنار دمپایی های بنفش به امان خدا رهایم کند …
لحظه ایی ایستاد و دست های کوچکش را به هم مالید…
چشم های سیاهش برقی زد، و مرا از پشت در برداشت و به خانه آورد.
با دستمالی نمدار ، گِل های چسبیده به سر و رویم را پاک کرد، جلوه ی رنگ قهوه ایی ام بیشتر شد  ، چند روزنامه مچاله شده را به زور، درونم چپاند و هر دو ، از شکم باد کرده ی ورقلمبیده ام به خنده افتادیم ….
تنم ، گرم شده بود، بخار سیب زمینی های آپز، روی شیشه ی اتاق شره کرده بود…
کوکوی گردِ جادوییِ زرد و سفیدِ پدر ، که با دقت سعی کرده بود، با گوجه فرنگی و شلغم و نان لواش ، مو و چشم و ابرو درست کند ، خیلی شبیه به دخترک  شده بود.
نارگل به من که کنار والور نفتی ، حسابی گرم شده بودم و جا خوش کرده بودم ،  چشمکی زد و خندید…

نور آفتاب کم رمق اسفند ماه، از لای پرده ی توری  ، چشم های نارگل رانوازش کرد.
یک سینی روحی با نان لواش و پنیر و استکان چایی، کنار رختخواب بود.

از پنجره ، حیاط را نگاه کرد 
پدر داشت برف های آبکی را از روی نایلون موتور کنار میزد…
نارگل ، دستی بروی بند های چرمی ام کشید ، دمپایی های بنفش یخ زده را پوشید این بار اهمیتی به سرمای پلاستیک یخ زده ی بنفش نداد و دوان دوان به سمت درِ حیاط رفت…
اگزوز موتور و کلاغِ روی درختِ گردو همزمان با هم قار قار کردند….
پدر خم شد و بوسه ایی بر پیشانی دخترش نشاند.
نار گل ، روی پنجه های پایش بلند شد یک دست را دور گردن پدر انداخت و دست دیگرش را کنار دهانش گذاشت و آهسته زیر گوشش گفت:

–بابا جون یادته که اوس هاشم پینه دوز، گفته بود، اگه زیرکفی  کفش هات قَدَک بندازم ، یک سال دیگه هم کار میکنه ؟……مستقیم به چشمهای پدر نگاه کرد و با لبخند ادامه داد: 

– کفش هام فقط یک تعمیر اساسی می خواد مگه نه؟

پدر نگاهش را از روی صورت دختر ، به آسمان صاف و آبی دوخت و لبخند زد…

انعکاس نور آفتاب روی برف های سفیدی که در حال ذوب شدن بود،زیبایی سیمای معصومانه ی نارگل را دو چندان کرده بود…

سبزه های تازه روئیده شده که تازه سر از خاک و برف های آبکی در آورده بود، خبر از نو شدنی دوباره میداد…

چه خوب است که من و نارگل،  یک سال دیگر ، باز هم کنار هم خواهیم ماند… 

من یک سال دیگر پیرتر می شوم و نارگل ، یک سال که نه ، یک عمر عاشق تر می ماند…. 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پروین شاملو گفت:

    بسیار احساسی و زیبا…..ماشاءالله
    جمله به جمله مفهومی و پراز پیام، لذت بردم.
    احسنت به این قلم و این نویسنده توانا…..👏👏👏👏👏🧿🧿🧿🧿🧿🧿