تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

روز روز من بود
نویسنده: فریبرز اصغری آلاشتی

داستان ۷- روز روز من بود

نویسنده: فریبرز اصغری آلاشتی

هوای نه گرم و نه خنک یکی از روزهای اواسط تابستان برایم بسیار دل پذیر بود انگار اتفاق خوبی میخواست رقم بخورد ولی نمیدانستم چطور. انگار کسی منو به جایی میبرد به من الهام میکرد کجا برم چکار کنم. همون صدا من را به وسط پارک برد. یه حسی به من میگفت قرار است امروز اتفاقات خوبی برایم رخ دهد. همین هم بود آدمهای خوب با من هم صحبت میشدند و بسیار خوش میگذروندم. انگار اتفاقات خوب پشت سرهم صف کشیده بودند تا دونه دونه خودشونو به من برسونند و بعضی از آنها بی صف میپریدند جلوی صف، و به من چشمک میزدند و من آنها را بگرمی بغل میکردم.

دراین خوشحالیها بودم که اتفاق غیرمنتظره ای در حین دوچرخه سواری، که آن هم کاملا اتفاقی بود چون من ماهها دوچرخه سواری نکرده بودم ولی امروز استفاده کردم، رخ داد. با خوشحالی زیاد با صدای بلند آواز خوان از خیابان مخصوص دوچرخه سواری که از وسط درختان بلند و انبوه رد میشد رد میشدم ناگهان آن اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. خانمی ازآن خیابان در حال پیاده روی بود و سر پیچ که من رد شدم ایشان با دیدن سرعت بالای من ترسیدند و خواستند خودشان را به نرده پلی که بالای رودخانه کوچکی بود تکیه دهند که بدلیل محکم نبودن نرده، نرده شکست و ایشان به پایین افتادند.

سریع ترمز کردم به سرعت خودمو به محلی که ایشان افتاده بودند رساندم. خوشبخانه ارتفاع پل زیاد نبود و ایشان تنها از ناحیه پا دچار آسیب شده بودند.

نفس زنان به ایشان گفتم:

سلام خانم خوبید؟ ببخشید واقعا متاسفم

ایشان هم که پایشان را محکم گرفته بودند بسیار مودبانه گفتند:

سلام نه خواهش میکنم شما مقصر نیستید من نباید میترسیدم.

به اورژانس زنگ زدم و چون آنجا داخل پارک بزرگی بود و از محلی که اتفاق افتاده بود تا خیابان بسیار فاصله داشت پرستاران نمیتوانستند به سرعت خودشان را برسانند.

برای اینکه حواسشان را از درد واتفاقی که افتاده بود پرت کنم شروع به صحبت کردم. برای همین شروع به صحبت کردم و گفتم:

خانم امروز اتفاق بسیار بزرگی تو زندگی من افتاد میخواهید بدونید چی بود؟

بله بگید.

امروز من تو قرعه کشی برنده جایزه ۶۰ میلیون دلاری شدم.

ایشان با حالتی تعجب وار گفتند:

جدی میگید؟

گفتم:

بله، برای همین داشتم میرفتم خونمون که برای این موفقیت جشن بگیریم.

خیلی خوشحال شدند و با خوشحالی گفتند به شما تبریک میگم. خب پس برید عجله کنید خانوادتون منتظرن.

یه مقدار خودم را آرام نشان دادم و گفتم:

نه این دور از انصاف و مردانگیه. تو مرام من نیست. در ضمن پول که فرار نمیکنه.

زیر چشمی داشتم به واکنش ایشون نگاه میکردم، انگار درد پایشان کمی فراموش شده بود. ادامه دادم:

راستی خانم اگه شما این مبلغ پول را برنده میشدید چکار میکردید؟

جواب داد:

احتیاجات زندگی ام را تهیه میکردم یه خونه خوب میخریدم به کشورهای مختلف سفر میکردم یه کسب و کار خوب راه میانداختم، اوقات فراغتم تفریح میکردم.

رفته بودن تو رویاهای خودشان انگار درد بی درد و همینجور ادامه میدادند:

یه مقدار هم به سازمانهای خیریه میدادم و داشتند ادامه میدادند یهو رو به من کردند وگفتند شما میخواهید چکار کنید؟

گفتم راستش را بخواهید هنوز راجع به آن فکر نکردم ولی شاید همین کاراها میکردم که شما گفتید.

نیم ساعت از زمانی که به اورژانس زنگ زده بودم گذشته بود. دیگه باید پرستاران اورژانس سر میرسیدند. با خودم گفتم خیلی خوب تونستم ایشان را آرام کنم. پس باید ادامه بدم، گفتم:

راستی یه اتفاق خیلی خوب دیگه هم افتاد.

ایشان که خیلی تعجب کرده بودند با حالتی کنجکاوانه پرسیدن:

چه خبر خوب دیگه افتاده که از جایزه ۶۰ میلیون دلاری بهتره؟  

جواب دادم:

اینکه با شما آشنا شدم بسیار اتفاق خوبی برای من است. درسته من باعث این اتفاق شدم ولی شما خیلی مهربانانه با من برخورد کردید و به حرفهام گوش میدید و برام آرزوی موفقیت میکنید.

در حالیکه دیگه از اون درد اولیه خبری نبود ولی پایش را ماساژ میداد ادامه داد:

نه این که کار خاصی نیست شما که تقصری نداشتید بعد وظیفه هرکسی است که اینگونه برخورد کند. از چهره شما فهمیدم که شما خودتان بسیار نگران شدید. درست نبود من با برخورد نامناسبم شما را بیشتر دلواپس و نگران کنم.

پرستاران سر رسیدند و خیلی آرام ایشان را روی برانکارد گذاشتند و من برای اینکه از وضعیت ایشان با خبر شوم ازشون خواستم شماره تلفنشان را به من بدهند. ایشون با مهربانی از من تشکر کردند و کارت ویزیتشان را به من دادند. درحالیکه روی برانکارد دراز کشیده بودند برای من دست تکان دادند و خداحافطی کردند.

با رفتن پرستاران به کارت ویزیت نگاهی انداختم.

کاترین شاو، مالک و مدیر عامل شرکتهای زنجیره ای تزئینات لوکس اروپا و آمریکا

با دیدن این عنوان مخم سوت کشید.

دو روز بعد از آن حادثه به تلفن روی کارت زنگ زدم. مثل اون روز حادثه بسیار مهربانانه و با گرمی بیشتر با من صحبت کرد و ادرس بیمارستانی که در آن بستری بود را برایم پیامک کرد.

با دسته گلی به ملاقاتشان رفتم بعد از کلی صحبت کردن به ایشان گفتم:

یه عذرخواهی دیگه به شما بدهکارم و اون اینه که من برای اینکه کمک کنم بتونید درد را تحمل کنید و حواستان را پرت کنم به دروغ گفتم ۶۰ میلیون دلار برنده شدم. ولی موضوع دوم واقعا حقیقت داشت.

بازهم با همان لبخند بسیار مادرانه اش گفت: من میدونستم این نمیتونست حقیقت داشته باشه ولی با شما هماهنگ شدم تا شما به هدفتون برسید. برای همین از شما بسیار سپاسگزارم که اگه شما اینکار را نمیکردید شاید اتفاق ناخوشایندی برایم میافتاد.

یک دفعه با حالت جدی تر گفت:

راستی میخواهید برای من کار کنید؟

خیلی سریع گفتم:

بله حتما

با خوشحالی هر چه تمامتر قرار بعدی را مشخص کردم و با ایشان خداحافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم.

با خودم گفتم خدایا شکرت، این هم یکی دیگه از اون اتفاقات خوب اون روز بود که اینجوری خودش را به من رساند.

پایان              

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما