تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

می ترسی -۱۰
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

سلام

صبحتون به خیر

امروز با هیجان از خواب بیدار شدم چون باید برای انجام یک پروژه اقدام می کردم .. شب، قبل از خواب کلی فکر و خیال کردم و کلی راه و چاه تو ذهنم بود اما حالا ..

در تلاشم امروز حداقل نیمی از افکارم را در مسیر انجام پروژه ؛ عملی کنم ..

ما در طول شبانه روز به خیلی چیزها فکر می کنیم ، خیلی کارها انجام می دیم ، اما شاید در عمل، هیچ کدوم را تجربه نکنم .. تمام این ها در ذهن ما شکل می گیره .

به خیلی هاشون توی ذهنمون برچسب بد و خوب می زنیم .

بعضی هاشم به نظرم عالی هست و واقعا جواب میده . اما …

اما به موقع عمل که میرسه ، می بینیم نه انگار اونقدرها هم نتیجه بخش نیس و در همون پله های ابتدایی شروع رهاش می کنیم .

می دونید چرا ؟

از ترس

از ترس نشدن ، از ترس به ثمر نرسیدن ، از ترس شکست ،حتی از ترس دوباره بلند شدن ، شروع هم نمی کنیم

اما با این ترس ها به کجا میرسیم ؟

در نیمی از عمرمون هستیم ؛ و به جایی میرسیم که احساس می کنید ، در طول گذران این نیم عمر، کار خاصی نکردیم و دستاوردی نداشتیم .

ما همه حداقل در طول زندگی به چندین لوح تقدیر و تشویق نیاز داریم و حتی شاید به آنها رسیده باشیم .

نیاز داریم که در طول ادامه مسیر قدری انرژی و قدرت و اعتماد به نفس داشته باشیم .

اما دریغ که بعد از مدتی حتی کاری را شروع نمی کنیم .

به نظرم اگر دوران مدرسه هم اجباری نبود شاید خیلی از مایی که به دلیل داشتن پدر و مادری که تلاش کرده ما را باسواد کند از رفتن به مدرسه امتناع می کردیم .

هر چند شاید خیلی هامون معظل بیداری اول صبح را داشتیم و تا چندین سال با چشمانی تر به مدرسه وارد می شدیم و از مدرسه رفتن متنفر و بیزار بودیم . و در مقاطع مختلف تحصیلی با شروع هر کتاب و درسی به این فکر می کردیم که این درس به چه درد مون خواهد خورد و چون دردی را پیدا نمی کردیم ، دوست داشتیم مدرسه را رها کنیم .

در آن سال ها اهرم فشاری به نام والدین ما را از این کار باز می داشت .

اما واقعا تا به امروز اگر برای انجام کارهامون اجباری در کار نبود، چه کارهایی را هنوز هم انجام نداده بودیم؟

من تصور می کنم ما خیلی ترسو شده ایم ، شایدم تنبل، آخه انسان ذاتاً به دنبال راحت ترین راهی برای انجام کارهاش می گرده که کمترین انرژی را براش صرف کنه ، چه می دونم شاید هم ترس از دست دادنه که ما را محافظه کار کرده .

آدم به ی سنی که میرسه خیلی براش سخته چیزهایی را که تا اون روز به دست آورده ، به خاطر به دست آوردن چیزی که قطعی نیست ، از دست بده ، و تازه پا در راهی بگذاره که ، باید شروع رسیدن به جایگاهی جدید باشه

شاید در این راه ، تمام آنچه تا الان به دست آورده را از دست بده ، و آخر سر هم دست خالی از این مسیر خارج بشه

اون موقع شما میای بگی بیا اشکال نداره اینا دستاورد های من ، مال تو ، من بر میگردم تا دوباره به دست بیارم. تو برنگرد تو غصه نخور . نه !!

ما باید تمام سختی ، دستاوردهای به دست آمده و نیامده را خودمون بکشیم .

ما باید تمام درد ، زخم ها را خودمان باید تحمل کنیم .

ما باید تمام رنج و اندوه این روزها را خودمان باید به دوش بکشیم .

خیلی هامون تو ی موقعیت هایی هستیم که انگار از شاخه ای آویزان هستیم و از ترس افتادن ، پامون را جمع کردیم و جرات دراز کردنش را به پایین نداریم ، پیش خودمون فکر نمی کنیم شاید پامون به روی زمین رسید و از این وضعیت بحرانی خارج شدیم . اما می ترسیم ، ترس از افتادن ، ترس از پرت شدن ، ترس و ترس و ترس .

ای کاش کمی جرات داشتیم ، ای کاش حداقل چشمامون را خوب باز می کردیم و با دقت به اطرافمان نگاه می کردیم و به دنبال راهی برای نجات خودمان می گشتیم ، کاش تلاش می کردیم از این وضعیت بد رهایی پیدا کنیم .

بیایید از امروز در کارهامون کمی جرات داشته باشیم .

جرات انتقاد کردن، جرات حرف زدن ، جرات خواستن ، جرات صدا کردن ، جرات شروع کردن .

می دونم با تمام این حرف ها ، هنوز قدری ترس ته دلتان مانده ، اما بگذارید همانجا ته نشین شود .

شما به راهتان امیدوار باشید و با اعتماد به خوتون شروع کنید .

حتما در این راه موفق خواهید شد .

ادامه دهید .. شروع کنید .. افکارتان را به عمل نزدیک کنید ..

عمل کنید ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما