تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

میرزا مقنی
نویسنده: سیما محمدی

میرزا مقنی

سال ها ی سال بود که میرزا مقنی کارش کشیدن آب از دل زمین بود . پاهای نیمه برهنه ی میرزا آشنا باوجب به وجب خاک خشک و ترک خورده ی کویر بود .
اهالی روستا های اطراف ، مقدس وار او را می ستودند ، انگار که از آسمان افتاده باشد درست وسط این مردمان همیشه تشنه ….
حکایتِ آب و کویر تفتیده باید هم از میرزایِ کاربلد یک اسطوره میساخت .
مثل یک پیشگو ، انگار که از قبل میدانست کدام قسمت زمین مناسب حفر چاه باشد ، کیلومتر ها اطراف آبادی راه میرفت و پاهایش درست در جاییکه باید چاه حفر شود از حرکت باز میماند.
آن قدر دَلو ، دَلو ، خاک، خالی میکرد تا آن بوی جادویی خاک نم خورده به مشامش میرسید. همیشه وقتی به این مرحله از کارش میرسید برای استراحت، از چاه نیمه کاره بیرون می آمد، با خاک کویر تیمم میکرد و نماز میخواند و از نان خرمایی های دست پختِ زن های روستا میخورد و بعد خبر رسیدن آب به چاه را به اهالی ده میداد ….
آخرین چاهی که میرزا کنده بود همیشه نَقل داستان های پیرمرد های قهوه خانه نشین بود چون هیچ وقت به چشم او را ندیده بودند و ماجرای میرزا را با آب وتاب از پدرانشان شنیده بودند و برایش داستان سرایی ها کرده بودند….
اما وجه اشتراک همه ی داستان ها یی که سینه به سینه نقل میشد چنین بود:
میرزا چند هفته ایی میشد که روی یک چاه کار میکرد ، تا حالا سابقه نداشت که چاهی به عمق هفت متر بکَند و به آب نرسد ، انگار هر چه پایین تر میرفت ، خاک چغر و سفت تر میشد و خبری از بوی نم نبود ، میرزا خسته و نا امید تر از هر روز نوبه ی اولی بود که پیش بینی اش درست از آب در نیامده بود و این لَجش را بیشتر در می آورد، با خودش عهد کرد که آن روز آخرین تلاشش برای یافتن آب باشد ، ضربه های کم رمقش خاک را سست میکرد و با حسرت خاک خشک را درون دلو میریخت ، ناگهان صدای جیرینگ متفاوتی از برخورد خاک ها بر دلو به گوش رسید ، نور فانوس را جلو تر آورد ، در خواب هم چنین چیزی ندیده بود یک کلید بزرگ زرد رنگ خاک گرفته …
گلویش از هیجان و عطش میسوخت، به سرعت با طناب خودش را بالا کشید، درخشش خیره کننده ی طلایی کلید در تلألو نور خورشیدچشم های متعجبش را گشاد تر کرد …
میرزا مقنی ، از فردای آن روز کویر و چاه و اهالی آبادی را که چشم به راه قدم هایش برای یافتن چاه و قناتی تازه بودند را به دست فراموشی سپرد و دیگرهیچ کس نشانی از او ندید …..
سیما محمدی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما