تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پارچه‌ی سبز
نویسنده: Fatemeh Haghighat

اولین بار وقتی خودم را درست دیدم که روی تخت جراحی دراز کشیده بودم ومنتظر بودم پزشک خبر مردنم را به خانواده‌ام که بیرون اتاق عمل بودند، بدهد.

ناخن‌هایم کبود شده بود. انگار لاک بنفش به آنها‌زدم. پاهای خشک و لاغرم، آنقدر سفید شده بود که مویرگ‌های زیرش را می‌دیدم. بالاترش پارچه‌ی سبزی که تا زیر زانوهایم آمده بود.

اما من پارچه‌ی سبز را به مچ دستم بسته بودم. این را محمد گفته بود. همان روزی که تو دانشگاه هنر زیر درخت بید مجنون کنار آن حوضچه‌ی بزرگ نشسته بودیم.هنوز نوک انگشت اشاره‌اش آبی بود. اما نوار سبز روی مچ‌اش سه دور محکم پیچیده بود.حرفهاش منطقی بود شاید کمی هم احساسی . بزرگ‌تر از سن‌اش صحبت می‌کرد.چندبار پدرم به اوگفته بود که با این حرف‌ها واسه خودش  و ما دردسر درست می‌کنه. اما گوشش بدهکار نبود. گفت: «ببین سارا! دیگه آب از سرمون گذشته. باید بخاطر نسل خودمون که شده این بندهای سبز را به دست‌هامون ببندیم و مثل بقیه‌ی دانشجوها بریزیم تو خیابون.»

گفتم:«تا کجا هستی؟»

گفت:«تا پای جون.»

گفتم:« قراره ماه دیگه نامزدی بگیریم. اگر یکی از ما تو دردسر افتاد، اون موقع چی میشه؟»

خندید و زل زد بهم.

گفت:« تا آخرش هستم. به چشمات قسم.»

پارچه‌ی سبز تا زیر سینه‌ام کشیده شده بود. ظرفی استیل که پر از پنس و تیغ جراحی و گاز استریل بود،  درست کنار دست راستم روی میز چرخ‌دار بود. نور ‌های چراغ بالای سرم روی میز مثل ستاره‌ها چشمک میزدند.پرستار باندهای خونی را در سطل مخصوص انداخت. دستکش‌هایش را در‌آورد. لاک‌اش رنگ ناخن‌های پایم بود.

درست زیر سینه سمت چپ‌ام به اندازه یک وجب باز شده بود. از آن بالا می‌توانستم قلبم را ببینم که چطور در خود مچاله گشته. گل‌سرخی که پر‌پر شده. خون دلمه شده اطرافش را نگاهی کرد و به سمت ظرف استیل رفت.

داد زد:« سارا از این طرف بیا. بیا تو کوچه‌.»

سطل‌های زباله آتش گرفته بود.صدای جیغ‌شان با شنیدن شلیک گلوله بلند شد.انگار صدا در شب بلندتر است . مثل ترس مثل غم . ترسیده بودم اما نمی‌توانستم جیغ بکشم. یاد مادرم افتاده بودم که می‌گفت:« گریه کن دختر گریه کن. وگرنه سنگ‌کوب میکنی!» دهانم قفل شده بود.همان‌جا بود که پشیمان شده بودم. من آدم این کارها نبودم. نمی‌دانستم اینطور ‌می‌شود.تو کتاب‌ها خوانده بودم تو فیلم‌ها دیده بودم و شنیده بودم از همه. ولی حالا افتاده بودم وسط معرکه و هیچ خمی بلد نبودم. از بین لاستیک‌های آتش گرفته به سمت صدا رفتم. محمد را نمی‌دیدم. دود همه‌جا را گرفته بود. تا پیچیدم تو کوچه سینه‌ام سوخت. اولش فکر کردم آتش گرفتم‌ اما وقتی محمد را دیدم افتادم و حالا اینجام.

پرستار دست‌های بسته شده‌ام را باز کرد. هنوز بند سبز به مچ دستم بسته بود. سرُم را کشید. چند کوک بزرگ زیر سینه‌ام زد و اشکی که از گوشه‌ی چشمم آمده بود را پاک کرد.کیسه‌ای سیاه آورد زیپ‌اش را باز کرد و مرا بدون پارچه‌ی سبز داخل آن گذاشت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما