تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

من و هنر
نویسنده: شیرین کلانتر

از موقعی که به یاد می آورم من در رفت و آمد به کلاس موسیقی بودم. اولین سازم تنبک بود. مادرم من و خواهرم را در آموزشکاه تماشاگه راز واقع در یوسف آباد ثبت نام کرد. خواهرم سنتور می‌زد. بعد‌ها خاطرم هست که استادی داشتم که برای تدریس تنبک به خانه ما می آمد. خیلی پیر بود. و سالها بعد هم که دورادور از او خبر داشتم باز هم پیر بود. یک بار که با هم کلاس داشتیم ویدئویی آورد از برنامه دیدنی ها که فکر کنم او را به عنوان نوازنده تنبک در برنامه معرفی کرده بودند. با اینکه فیلم به نسبت آن روز قدیمی بود،  استاد اسماعیلی آنجا هم سالخورده به نظر می‌رسید. همون شکلی. به همین دلیل من فکر می کردم که او با موهای سفیدش به دنیا آمده. موهیاش کم پشت و نازک بود. همیشه در هوا بود. انگار قبل کلاس بادکنک به سرش می‌مالید و بعد زنگ در ما را میزد. راستی بادکنک را بعدش کجا فرو می کرد؟ 

بگذریم. او عاشق شیربرنج بود. مثل الان من. شاید آدم سنش از حدی می‌گذرد عاشق شیر برنج می‌شود. همیشه قبل از آمدنش در خانه ما عطر شیربرنج و گلاب می‌آمد.

سالها گذشت و من هیچ سازی نزدم تا چهارده سالگی. 

همسایه طبقه همکف ساختمانمان یک خانواده پنج نفره بود که همه‌ش‌شان عینک داشتند. من خیلی ازشون خوشم می آمد. از موقعی که با هم آشنا شدیم دیگر هیچوقت از هم جدا نشدیم. پسر بزرگشان زیاد خانه نبود. یعنی وقتی خانه‌شان بود من آن دور وبر نبودم. بعدِ او یک دختر داشتند که نخبه کنکور بود و خیلی باعث افتخار همه‌مان بود. پسر کوچکتر همسن من بود و هنوز مدرسه‌ای بودیم.

ماجرا این بود که آنها از طریق یک خانم قد بلندی با یک استاد موسیقی آشنا شده بودند. آن خانم همیشه باید حواسش می‌بود که سرش به بالای چهارچوب در یا لوستر نخورد. بعدها فهمیدم شوهرش از خودش بلند تر بود. او یک پسر لُپوی باهوشی داشت که بهش قرصی می دادند تا قدش از آنی که هست دیگر بلندتر نشود.

فکر می کنم اول راهنمایی بود. خانواده عینکی و خانواده قد بلند مدتی بود هر پنج شنبه دور هم جمع می‌شدند و یک استادی یکی یکی به آنها درس می‌داد و دور هم می‌نواختند. حال مادرم گفت پاشو با خواهرت بریم ببینیم شاید دوست داشته باشی تو هم شرکت کنی. 

حالا ما خانواده‌ی بی عینک و قد متوسط به آن جمع پیوستیم. من سنتور را انتخاب کردم. تخصص آن استاد هم سنتور بود اصلا. و تنبک هم بعدیش. از آن ۵ شنبه به بعد ما هر ۵ شنبه ساز می‌زدیم. دختر عینکی ویلون میزد. پسر عینکی تنبک. پسری که قدش تحت کنترل تیم پزشکی بود سنتور. یک دختری بعدا اضافه شد که دف می نواخت. خانواده‌ی آن دختری که دف می نواخت قبلا مستاجر پدبزرگ من بودند. و خواهر بزرگتر دختری که دف می نواخت  سالها بعد مامای خواهر من بود که خواهر زاده‌ی اولم را به ما تحویل داد. 

 دور هم شاد بودیم. حتی من و خواهر و برادر عینکی یک بار رفتیم در یک نشستی مهم متشکل از شاران و هنرمندانی مهم که اکثرا کت و شلوار قید و کروات داشتند و موهای جو گندمی شان را از پشت بسته بودند و برای درخواست چایی هم از کلمات قلمبه و سلمبه استفاده‌ میکردند. شاید ۲۰۰ نفر بودند. در یک خانه‌ی ویلایی بزرگیُ دور تا دور نشسته بودند و به دستان ما چشم دوخته بودند. خواهرم هم دکلمه کرد. صدای ماشالا گفتن پیرها بادی به غبغبمون انداخته بود.آن روز فهمیدم اجرا کردن و تشویق چه حسی دارد و آن تجربه به من تا مدتی حس مهم بودن می داد. آنقدر قشنگ و متبحرانه چهار مضراب زدم که یک جا مضراب از دستم در رفت اما در هوا گرفتمش. این حرکت باعث شد از آن شب به بعد بچه ها حساب دیگری روی من باز کنند. شب که رفتیم خانه پدرم ویدئویی که از ما گرفته بود با چشمان خوابالو عقب و جلو میکرد که به آن صحنه‌ای که من مضراب را در هوا گرفتم برسد و کیف کند. 

اما رابطه‌ی من و سنتور هیچوقت مثل رابطه‌ی نون و پنیر نشد؛ مثل نون و خربزه بویم. خربزه در هر فصلی نیست و من هم هر چه در بلوغ غرق می‌شدم بیشتر از او فاصله میگرفتم. گاهی سراغش می‌رفتم و گاهی نه. اما بساط فعالیت‌های هنری دیگرم همچنان به راه بود. یک تئاتر موزیکال که گرایش مذهبی هم داشت طراحی و کارگردانی کردم. با استقبال زیادی هم مواجه ش و حس تشویق نشست شاعران را دوباره برای من تداعی کرد. تدر تئاترهای دیگر هم شرکت کردم که خیلی خوش می‌گذشت. از موقعی که رفتم رشته ریاضی دیگر یاد گرفته بودم برای ادامه فعالیت‌های هنری‌ام دروغ هم بگویم. خودم را به مریضی بزنم و کلاس نروم. پیشنهاد احرا برای جشن های مختلف سال بدهم که به بهانه آنها بروم نمازخانه تمرین کنم و کسی هم نتواند چیزی بگوبد. چرا من سعی داشتم به خودم بقبولانم حرف بزرگترها مبنی بر خوشبخت شدن من با این رشته سند بوده؟ چرا انقدر خودم را خفت می دادم؟ خودم عقل نداشتم و کسی هم نمی آمد بگوید اینی که صب تا شب در گروه‌های کر و گروه های موسیقی سُر می‌خورد شاید به درسهایش علاقه ندارد. شاید دارد وقت خودش را تلف می‌کند.

باری. تا هجده سالگی آرزویم خواندن موسیقی در وین بود.

 از دو سال بعدش، حتی نمی خواستم کسی اسم ساز، موسیقی و آواز را جلوی من به زبان آورد. حتی با آدمهایی گذشته قطع رابطه هم کردم که هیچ چیز یادآور آن دوران زندگی من نباشد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما