تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ب مثل…
نویسنده: Fatemeh Haghighat

خیلی دوستش داشتم. من همیشه گفته‌ام که دوست داشتن‌های دوران نوجوانی شیرینی خاصی دارد. بی شیله پیله است.
بیش از حد ساده بود و البته کمی هم هَپلی هَپو.
غالبا موهای مواجش به شکل آشفته‌ای رو شانه‌اش ول بود. عینکی بزرگ به چشم داشت و همیشه دامنی بلند می‌پوشید. پوستش به قدری سفید بود که حتی وقتی توی فکرم دستش را می‌گرفتم، دستانش کبود رنگ میشد.
ولی تنها نکته‌ای که از همه بارزتر بود و دوستش داشتم، لکنت زبانش بود.
اولین باری که دیدمش داشت یواشکی و از پشت در، کوچه را نگاه می‌کرد دلم را به دریا زدم و بی اختیار صدایش کردم. به سمتم برگشت و گفت: ” ب ب ل ه”. ابتدا فکر کردم از خجالت است. پرسیدم: “خوبی؟!” گفت: “خوب ب م”. کمی حرف زدیم و او با تمام سادگیِ زیبایی که داشت جواب تک تک حرف‌هایم را داد.
وقتی خداحافظی کرد و به داخل خانه شان برگشت تازه فهمیدم که حرف “ب” را به سختی ادا می‌کند و لکنتش روی همین یک حرف است.
توی دلم خندیدم. خنده ای قشنگ و معنادار…
پدرش چه کیفی می‌کند وقتی او را “ب ب باب ب با” صدا می‌زند. اگر یکروز دوستم داشته باشد و بگوید “ب ب بیا ب ب بغلت کنم” چقدر طولانی تر از بغل‌های دیگر است. یا بگوید جدیدی “ب ب ب بوسمت” چه بوسه‌ی کشداری خواهد شد.
یکروز یواشکی باهم قرار گذاشتیم. خوش‌گذشت. موقع خداحافظی به سمت من برگشت و گفت: “ما داریم از اینجا میریم حمید”. با نگرانی پرسیدم: “کجا؟” گفت: “ب ب بندرعب ب اس”.
تمام دلم ریخت. آنطور که او بندرعباس را گفت باید شهر خیلی دوری باشد. خیلی دور.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما