تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان مَلى
نویسنده: Fatemeh Haghighat

مَلی رقصش رو ول می کنه و به من میگه گامبالو. بعد، من بلند بهش میگم برو پدسگ. میخنده و میدوئه دور حیاط. وایمیسم و نگاهش میکنم و لبخند احمقانه معروفم رو تحویلش میدم.
مامانِ ملی دو سال و نیم پیش حسابی کتکش زد و دستشو سوزوند و به دادگاه گفت شوهرش این کارها رو کرده تا بتونه بالاخره از شوهرش طلاق بگیره. طلاقش رو گرفت، رفت سبزوار تا زن یکی دیگه بشه. خسته بود. شکسته شده بود. چهل ساله بود و وقتی نگاهش میکردی فکر میکردی دو سوم این چهل سال رو در حال مردن بوده.
بابای ملی پارسال خودکِشی کرد. خودکشی رو اولین بار از دکتر صنوبر شنیدم، وقتی یه معتادی عمدا اونقدر میکشه که بمیره.
ملی تنهاست. سندرم داون، خوشبختانه یا بدبختانه عقلش رو کوچیک تر از سنش نگه داشته. براش مهم نیست که مامانش نمیاد دیدنش. براش مهم نیست که تنها بچه بی مرخصی آسایشگاهه. براش مهم نیست که بقیه مسخره کنن یا بهش بخندن. براش این مهمه که گامبالو براش پیتزا بیاره، بعدش توی موبایلش آهنگ بذاره و اون برقصه و شاباش بگیره و بعد به گامبالو بگه گامبالو و گامبالو بگه برو پدسگ، بعد ملی عین یه فرشته بدوئه دور حیاط و جیغ بکشه. یه روز هم بالاخره پرنده میشه و میره. میدونم.
بله، ملی جان، راست می گفت حسین آقای پناهی. “این جهانی که همه‌ش مضحکه و تکراره، تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟” پاشو برقصیم و بدوییم دور حیاط…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما