تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

رها کردن -۱۶
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

احساس می کنم دوباره دارم راهم را گم می کنم

احساس خستگی و خمودگی زیادی دارم – اصلا یک هو دلم می خواد بزنم زیر همه چیز و پشتم را بکنم به ش و به یک راه دیگه ای که درش راحتی و آسودگی بیشتری باشه برم

اما عذاب وجدان رهام نمی کنه چون برای این راهی که تا الان رفتم کلی نقشه و رویا کشیده بودم نمیشه همین جور رهاش کنم نمیشه دست از رویاهام و نقشه هام بکشم – نقشه ها یی که قرار بود من را جایی ببره که همیشه آرزوش را داشتم

اما اینقدر این روند داره کند و سخت پیش میره که .. انگار باید کمی بیشتر فکر کنم انگار نیاز به وقت دارم انگار باید زمانی بیشتری بگذره تا این خستگی و خمودگی از تن من بیرون بیاد و جاش را به انرژی و انگیزه بده تا بتونم دوباره به راهم ادامه بدم

آخه چرا پس اینجا ایستگاه نداره – ای کاش توی مسیر ی سری ایستگاه وجود داشت تا می دیدیش میرفتی و کمی  استراحت می کردی

اما نیست انگار گذاشتن به عهده خودمون هر جا کم آوردیم کمی تامل کنیم و استراحت کنیم

ولی من چرا فکر می کردم برای رفتن به یک راه باید تا رسیدن به مقصد فقط رفت و رفت .. مگه میشه بین راه استراحت کرد . بد نباشه کسی نگه اشکال داره – ی موقع برای رسیدن به هدف دیر نشه مبادا فرصتی را از دست بدیم ..

خوب حالا چه کار کنم .. برم سراغ استراحت کردن

خوب تو این استراحت به چی فکر کنم اصلا الان زمان مناسبی برای فکر کردن هست یا نه ..

من که فکر می کنم اگر شروع کنم به فکر کردن همه افکار دست به دست هم میدن و فقط من را می زنن و زخمیم می کنن چون در این موقع تنها افکار سرزنش گر به من هجوم می یارن و این فرصتی را که برای استراحت کردن به خودم هدیه داده بودم به فرصتی برای از بین بردن اراده و انگیزه صرف خواهد شد  

پس اصلا سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم حتی به هدفم حتی به چگونگی ادامه راهم

اصلا رهاش می کنم

تا در این رهایی به آسودگی و راحتی برسم

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما