تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

باز هم لوبیا‌پلو
نویسنده: شیرین کلانتر

روی فرش نشسته بودم و سریال تماشا می‌کردم. یکی از شخصیت‌های زن میخواست به دوستانش خبر دهد که سرطان دارد.
ناهار لوبیا پلو پخته بودم. یک بشقاب تو گودِ پُر را ابتدای همین قسمت لمبانده و تهش را انگشت کشیده بودم. ولی باز فکرم پیش الباقیِ بلاتکلیف روی گاز بود.
دکتر به زن گفت که تا چند هفته دیگر بیشتر زنده نیست. آهی کشیدم و به کوتاهی عمر فکر کردم. بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم. به نیت ناخنک زدن به سمت آشپزخانه رفتم. بالای سر گاز، زیر چانه‌ام را خاراندم و گفتم: یکی دو کفگیر غذا حیف است برود توی یخچال. چند لحظه بعد، با بقیه نان لواش صبحانه و قابلمه‌ای زیر بغل برگشتم جلوی تلویزیون.

زن وصیت کرد خاکسترش را در دریاچه‌ای که اولین بار در ساحلش عشق زندگی‌اش را بوسیده بسپارند. با دهان پر، زدم زیر گریه. چشمم را با دست چربم مالیدم. تا به خودم آمدم دیدم فقط یک تکه نان بیشتر نمانده. با همان باید قال محتوای باقی‌مانده را می‌کندم. نان را مثل یک موتور‌سوار متبهر در قفسه‌ی مرگ سیرک، روی همه جای قابلمه سُر دادم تا رسیدم به کف. آنوقت کمی انگشتانم را جمع تر کردم تا بتوانم طی دور آخر، تمام برنج های چرب کف قابلمه را یک‌کاسه کنم. همینطور هم شد.
همانطور که چشمم به جریان سریال بود، دهانم را تا بیشترین حدی که می توانستم باز کردم و سرم را کج کردم تا لقمه را از پایینش ببلعم. موفق شدم. یک دانه برنج هم حرام نشد.
انصافا لقمه‌ی تپلی بود. هماهنگی بین فشار انگشتم با فکم تحسین برانگیز بود‌. یکهو یاد مار جنگل افتادم. سلطان برداشتن لقمه‌های بزرگ‌تر از دهان. تازه بدون دخالت فک و انگشت.
دو دست چربم را روی لبه‌ی قابلمه گذاشتم. آن قسمت سریال با تحویل ظرف خاکستر زن به دوستانش تمام شد.

تیتراژ پایانی که شروع شد، نگاهی به دور و برم انداختم. یاد بستنی وانیلی که از مهمانی دیروز مانده بود افتادم. راستی که بستنی بعد از غذا چقدر می چسبد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما