تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

این هم شانس ماست
نویسنده: شیرین کلانتر

سه چهر هفته پیش صاحبخانه‌ام گفت که اجاره را سی درصد بیشتر مب کند. من همان قبلی را هم با کلی دوندگی جور می‌کردم که پرداختش یک روز اینور و آنور نشود. به هر حال به اندازه کافی اسم کشورمان در عرصه بینالملل بد در رفته، حالا من اجاره آم را اگر اینور آنور دهم یا نق و نوق بی منطق کنم، باز چهار نفر دیگر هم به جمع آدمهایی که فکر می‌کنند ما از پشت کوه آمدیم اضافه می‌شود. با پیشنهاد افزایش اجاره موافقت کردم. دو دلیل داشتم. اولی اینکه وقتی به این خانه آمدم چند هدف تعیین کردم. یکی از این اهداف این بود که از اینجا که رفتم خانه‌ی بهتری بروم که به راحتی بتوانم اجاره‌اش را بپردازم. یعنی پولدار تر از همیشه باشم. هنوز به آن هدف نرسیده‌ام. دوم اینمکه واقعیت این است که نشستن در خانه‌ای با این اجاره نشان‌دهنده این بود که شانس واقعا با من یار بوده. این را می‌دانم. خلاصه اینکه حفظ افتخار ملی، هدف مالی و تکیه بر خوش‌اقبالی دلایل من بوده. جز اینکه سه چهار بار در روز صدای رد شدن مترو را می‌ شنوم و در دستشویی اش یوی غذاری همسایه‌ها می‌آید ایراد ساختمانی ندارد. 

دیروز بعد از مدت ها با جمعی رفتم طبیعت گردی. امروز حوالی ظهر که برگشتم صدای درل شنیدم. صدایی که هرمه ی دیوارها را می‌لرزاند. نه آن چیزی که در مطب دندانپزشکی می شنوی. همسایه‌ی بغلی ام بود. یک خانواده پنج نفره. به خودم اطمینان دادم که اینهمه آدم نمی توانند مدت طولانی با کارگز در خانه باشند. احتمالا یک ایراد کوچ بوده. اما کور خوانده بودم. صدا بی وقفه می‌آمد و حالا کوبیدن پتک هم به آن اضافه شد. اصلا نمی توانستم یک لحظه هم بمانم. بساطم را جمع کردم و خودم را به نزدیک ترین کافه رساندم تا بتوانم کارهایم را انجام دهم. نزدیک غروب که بررگشتم همچنان کارگران مشغول کار بودند. کفری شدم. کیف را زمین نگذاشته دوباره زدم بیرون. تابستان است و روزها بلند. هوا که تاریک شده بود و سگ ها داشتند از خواب بیدار می‌شند راهم را کشیدم آمدم سمت خانه. صدا خوشبختانه قطع شده بود.

شب را با کلی سناریوهای راضی کننده خوابیدم. صبح طبق روال همیشگیُ وریدم توی بالکن که به گلهایم رسیدگی کنم. از بالکن میشود بالکن همسایه را دید. نمیخواستم چیزی که دیدم باور کنم. رخت آویزشان نبود! این به این معنی بود که واقعا خانه را ترک کرده‌اند و احتمالا کار تعمیرات در حد سفت کردن پیچ و خراب کردن لوله نیست. کار اساسی است. همانطور که در بالکن ایستاده بودم زیر چانه‌ام را خاراندم یم دستم را به کمرم زدم. فکر کردم: من که دیگر قول اجاره ماه بعد را داده ام و گفته‌ام که می‌مانم.همان لحظه صدای درل بلند شد. هیچ صدایی نمی‌توانست حریف این سر و صدا شود و خنثی‌ش کند. نفهمیدم چزور وسابلم را جمع کردم و قهوه خوردم. فقط میخواستم هرچه زودتر از خانه خارج شوم. واقعیت را قبول کردم. با خودم گفتم کهک این است که من از این اتفاق چه فرصتی برای خودم درست می‌کنم. اصلا تنوع شد. دوست نداشتم کافه بروم. به کامپوتر نیاز داشتم. ویط پیاده رو جلو خانه‌ام ایستادم. یک جوری سر و ته پیاده‌رو را می‌پایدم که گویی منتظر ساقی بودم. یکهو یاد استوری اینستاگرام یک نفر افتاده بودم که گفته بود در فلان محله یک کتابخانه مجهز است که از صب تا شب یاز است. درنگ نکردم. کیفم را با خود کشیدم و سوار اولین اتوبوس شدم. هر چه اتوبوس جلوتر می‌رفت محله ها را کم تر می‌ناختم. تیپ آدمها تغییر کرد. کتابخانه ویط پارک بود. پارک بزرگی بود و تا برسم به وسطش به هن و هون افتاده بودم. هر چه به محل کتابخانه که از روی نقشه دنبالش بود، نزدیک‌تر می‌شدم، تعداد جمعیت غیر معقول‌تر به نظر می‌رسید. فیلم‌بردار ها با دوربین روی شانهشان دنبال خبرنگارهای میکروفون به دست می‌دوییدند. به ساختمان کتابخانه چند قدم بیسشتر نمانده بود اما پیدا کردن اهم از میان این همه آدم کار ساده‌ای نبود. کنجکاور شدم ببینم چه خبر است. دیدم روی چمن ها بیست سی خبرنگار روی زانو نشسته و در مرکزشان شهردار شهر ایستاده و صحبت میکند. از زیر دست و پا سیم رد می‌شد و آنطرف تر هم باز گروهی دیگر داشتند از مردم عادی گزارش تهیه می‌کردند. من که زبان هاینّا را نمی‌فهمم. بهترین ابزارم برآورد کردن لحت و حرکات مردم است تا بفهمم الان این گردهمایی هدفش اعتراض است یا جشن یا تهیه خبر. جوانی با یک دسته بروشور که نگهش داشته بود که از لای شصت و چهار انگشتش  لیز نخورد، به سمت من آمد و برگه‌ای به دستم داد. شاید متوجه نشده بود که خارجی ‌ام. البته پوست قهوه‌ای من و موهای مشکی‌ام تفکیکم از آنها را خیلی ساده می‌کند. ولی خب، جوانها چیزهایی می‌کشند که خوشختانه زمان انیشتین نبود.

باری، برگه را نگاه ردم و همانطور که انتظار داشتم هیچ ازش سر در نمی آوردم. وقتش بود راهم را بکشم و بروم داخل ساختمان کتابخانه. دم روزودی که ریدمُ پای راست داخل بودمُ پای چپم را بلند کردم که کامل وارد شوم، یکهو یک نفر ازشت سر روی شانه‌ام چند ضربه زد و با دو انگشتش طور اشاره کرد که بیا. من تنها جمله ای که به زبانشان بلد بودم ـبه معنی کارتولی نمی‌دانم‌ـ گفتم اما طرف یا صدای من را در آن اوضاع نشنید یا انقدر لهجه داشتم که قابل تشخیص نبود. ناچار به دنبالش رفتم. 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما