تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان صد و سی و نهم: زردچوبه
نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

مردی خوش‌قیافه و بلندبالا که فقط بخش راست صورتش به‌طرف ماست، توی آشپزخانه روی میز کار کابینت دارد با دقت پیاز خرد می‌کند. نیم‌رخ خوش‌تراش و گونه‌های برجسته و فکی احتمالاً مربعی شکل دارد. بینی بی‌نقص طبیعی، بدون هیچ نوع دست‌کاری و عملی. طرز در دست گرفتن و فشردن چاقوی گوه‌ای دسته سیاه، روی پیاز درشت سفید نشان می‌دهد بار اولی نیست که توی آشپزخانه کار می‌کند. هیچ مردی جذاب‌تر از مردی نیست که به آشپزی مسلط باشد. چند تا کاسه بلوره شفاف کنار تخته برش چوبی چاق و بزرگش گذاشته و بعدازاینکه پیازها را نگینی و یک اندازه خرد می‌کند، می‌ریزد توی یکی از کاسه‌ها. دو تا سیب‌زمینی درشت و بیضی با پوست نازک از سمت چپ که به نظر می‌رسد آبکش ظرف‌شویی باشد، برمی‌دارد. ما نمی‌توانیم جز نیم‌رخ او و بخشی از آشپزخانه که دریچه دوربین یا پنجره یا هر چیزی که سر ما را به درون زندگی او کشانده، ببینیم. پوست سیب‌زمینی‌ها را نمی‌گیرد. مربع مربع خردشان می‌کند و توی کاسه خالی دیگری کنار کاسه پیازها می‌ریزد. اندکی به سمت ما می‌آید و از توی یخچال چیزی برمی‌دارد و می‌گذارد روی تخته برش. از کابینت بالای صفحه کارش، آسیاب برقی را می‌گذارد کنار تخته برش. خم می‌شود و از کابینت کناری یک ظرف فلزی نقره‌ای بیرون می‌آورد. خودش توضیح می‌دهد:

  • میدونی؟ غذا… اون هم جیگر… فقط با زردچوبه‌ای میچسبه که خودت سابیده باشی…

سرش را برمی‌گرداند به پشت سرش نگاه می‌کند. از این زاویه هنوز نمی‌توانیم بگوییم چه کسی توی آشپزخانه است. از توی ظرف فلزی نقره‌ای چند تا چوب زرد و بلند، انگار که انگشت‌های خشک‌شده دست آدم باشد، درمی‌آورد و می‌اندازد توی آسیاب. من اگر می‌توانستم حتماً بهش می‌گفتم که اول باید توی هاون بکوبیشان. این‌طوری ممکن است آسیابت زود خراب شود. دکمه آسیاب را که فشار می‌دهد صدای تَتَرَق شدید و بعد وِز بلند و ممتد و تق‌تق‌هایی که هرلحظه مبهم‌تر و آرام‌تر می‌شوند توی آشپزخانه می‌پیچد.

حالا زاویه دید ما عوض می‌شود. انگار از در ورودی آشپزخانه داریم به ماجرا نگاه می‌کنیم. زنی با موهای بلند و خرمایی که تا کمرش فروریخته روی صندلی نشسته. از پشت صندلی چوبی فقط پاهای لخت زن دیده می‌شود و مرد که پشت به او و به ما دارد زردچوبه‌ها را می‌ساید. با توجه به تصاویر قبلی می‌توانیم فکر کنیم که انگار منتظر نشسته تا مرد برایش خوراکی تهیه کند. مرد آسیاب را خاموش می‌کند و حالا دارد زیرگاز را روشن می‌کند. همچنان پشتش به ماست. فندک گاز چند بار تق و تق می‌کند و گاز روشن نمی‌شود. با مشت ضربه‌ای به گاز میزند. به نظر این کارش کمی عصبی طور بود؛ اما ظاهراً زبان گاز را از ناظرِ تفسیرگر بهتر می‌شناسد. چون این بار گاز با اولین فشار فندک هُر می‌کند و روشن می‌شود. وقتی از روی تخته برش، مکعب مستطیل نقره‌ای را برمی‌دارد و شروع می‌کند به باز کردن، نیم‌رخ آن‌طرفش را می‌بینم. انگار سوخته. کمی ترسناک به نظر می‌رسد. ترجیح می‌دهیم به‌جای نیم‌رخ او به انگشتان بلند و باریکش نگاه کنیم که هنرمندانه لفاف نازک روی کره را باز می‌کند.

انگار دوربین فضولی که به آشپزخانه این دو سرک کشیده ترجیح ما را می‌فهمد. حالا داریم از زاویه چشمان مرد، به ماهیتابه سیاه چدنی نگاه می‌کنیم. کره آرام‌آرام نرم می‌شود و کف ماهیتابه را می‌گیرد. دست مرد چند قاشق روغن مایع توی کره‌ها می‌ریزد. ظاهراً مرد در آشپزی کردن واقعاً حرفه‌ای است. حالا پیازها را اضافه می‌کند بعد نمک و زردچوبه. با فلفل ساب چند مدل فلفل روی پیازها می‌ریزد و بعد چیزی شبیه به جگر خردشده را توی پیازها تف می‌دهد.

تصویر سیاه می‌شود. ما داریم از خودمان می‌پرسیم چرا مرد صورتش سوخته و چرا باید آشپزی او را نگاه می‌کردیم. در اتفاقی کاملاً نادر، بوی کره و جگر سرخ‌شده و ادویه تازه توی مشاممان پیچیده و احتمالاً اگر ضد گوشت نباشیم، الآن آب دهانمان را قورت می‌دهیم.

تصویر روشن می‌شود. مرد سیب‌زمینی‌های سرخ‌کرده را گوشه دیس سفید دایره شکلی ریخته، چند پر پیازداغ خلالی درشت روی تپه کوچک سیب‌زمینی‌های سرخ‌کرده گذاشته، با دو پر نازک ترخان. از توی ماهیتابه دارد جگرهای سرخ‌شده را با قاشقی بزرگ می‌کشد وسط دیس. با دقتی بسیار زیاد این کار را انجام می‌دهد؛ و درنهایت در گوشه قرینه سیب‌زمینی‌های سرخ‌کرده چند برگ کاهوی فرانسوی قرمز و سبز و دو برگ بلند چغندر می‌گذارد و روی آن‌ها مخلوطی از حلقه‌های نازک خیار، پیاز بنفش و شوید که گویی در سسی از خردل و عسل به لعاب طلایی آغشته، می‌ریزد. دیس هوس‌انگیزی است. اگر من بودم می‌گفتم از مردهایی که آشپز حرفه‌ای نباشند، این‌همه دقت و وسواس کمی بعید است.

حالا مرد دیس را می‌گذارد روی میز. از زاویه چشم او داریم به زن و به میز نگاه می‌کنیم؛ اما قبل از هر چیزی از چانه به پایینِ صورت زن را می‌بینم. زن هیچ لباسی بر تن ندارد. سینه‌های برجسته و زیبایی دارد که تا دست نزنیم نمی‌توانیم بگوییم عملی است یا نه. من ترجیح می‌دهم تصور کنم که عملی نیست. از زیر سینه سمت راست زن، روی پوست سفید و صافش، برش بزرگی نزدیک به ده تا دوازده سانتیمتر به چشم می‌خورد. با بخیه‌هایی که تازه به نظر می‌رسد. اطراف بعضی از گره‌های بخیه ملتهب است و من اگر بودم فکر می‌کردم باید روی این زخم را می‌پوشاندند. سینه‌های برجسته و زخم بزرگ زیر آن آن‌قدر حواسمان را پرت کرد که از دیدن دست‌های طناب‌پیچ او به دسته صندلی و حالا دیدن دهان زن که با پارچه سفیدی بسته‌شده و گره آن زیر موهای پرپشتش محکم شده غافل شدیم. حالا کمی شوکه‌ایم؛ یعنی چه اتفاقی افتاده؟ مرد دیس تزئین شده غذا را روی میز می‌گذارد.

به‌طرف زن می‌رود. از نیم‌رخ سوخته‌اش او را مبینیم که پیشانی زن را می‌بوسد. دستش را زیر موهای زن می‌برد و گره دهان‌بندش را باز می‌کند. چشم‌های زن بی‌روح و بی‌احساس است. چشم‌های مرد اما پر از شور عشق. مرد چنگالی از روی میز برمی‌دارد و کمی از جگرهای سرخ‌شده را به دهان زن می‌گذارد. زن آرام و بدون مقاومت آن را می‌خورد.

پ ن: خب میخواید فحشم بدید؟ دوباره بخونیدش با این فکر که این تصویر میتونه یک جور بازتاب روابط زناشویی بعضی از زنها و مردها باشه:
 سکوت و عدم گفتگو. تهیه کردن و فراهم کردنی که وظیفه مرد باشد. تابع و فرمان‌بردار بودنی که از وظایف زن. باهم زمان را گذراندن. یکدیگر را خون‌جگر کردن؛ یکی فیزیکی، دیگری لفظی، زخم‌هایی که دیده نمی‌شوند. عشق توأم با تعصب. عقیم کردن روح هم، سوزندان احساسات صادقانه هم و ناقص کردن هم. عشق ورزیدن توأم با تملک‌گرایی. خالی شدن و زندگی نکردن. خفقان در روابط و بدتر از همه عادی بودن تمام این رخدادهای وحشت‌آور و زخم‌های عمیقِ ناپیدا.
قبول دارم کمی یک‌جانبه و به نفع زنان این تصویر رو کشیدم. اما به‌سلامتی اونقدر ادبیات ضد زن توی جهان داریم که این داستان مسخره بیخود اگر کمی کفه ترازو رو به سمتی برده باشه، به‌جای کسی بر نمیخوره.

دوباره دوربین ما را به این آشپزخانه راه می‌دهد. مرد و زنی را می‌بینیم که لباس مناسب به تن دارند. دارند باهم غذا می‌خورند. هر دو چهره‌هایی جذاب و زیبا دارند. نه دست‌های زن بسته است. نه صورت مرد سوخته. یک روز عادی از یک زندگی عادی برای دو زن و مرد است که دارند باهم غذا می‌خورند؛ اما پشت این چهره‌های زیبا توی ذهنشان واقعاً چه می‌گذرد. بر روابطشان واقعاً چه چیزی حکم‌فرماست. هرکسی که مثل من بیکار است، از ظن خود یارشان شود.

پایان هفدهم خردادماه هزار و چهارصد

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما