تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گمشده
نویسنده: فایی سولوکلو

«خانم، خانم، خانم…» یکهو متوجه می شوم که پیرمرد دارد مرا صدا می کند. به سمت صدا بر می گردم: «سلام. با من بودید؟» مرد با دقت براندازم می کند: «اینجا به جز شما خانم دیگه ای نیست. البته اگه این بچه آهو رو در نظر نگیریم.» بلافاصه متوجه آهوی کوچکی می شوم که پیرمرد به بغل گرفته است. مرد که کمتر شبیه مرد پیری است که در ابتدا به نظر می رسید؛ ادامه می دهد: «گم شدی.» جمله اش سوالی نیست بلکه انگار در مورد ابری بودن هوای جنگل صحبت می کند. خبریِ خبری!

من مطمئن هستم که گم نشدم: «نه من گم نشدم. چرا این فکر رو کردید؟» مرد آهوی کوچک به بغل شروع به حرکت می‌کند: «فقط آدمایی به اینجا میرسن که گم شدند. کمی بعد هوا تاریک میشه میتونی بیای تو کلبه ی من!» 

برای دومین بار همزمان با اشاره ی مرد؛ کلبه ی چوبی زیبایی را می بینم. خودم را سرزنش می کنم که تا وقتی مرد اشاره نکرده بود؛ متوجه کلبه نشدم. فکر می کنم فکرم بیش از اندازه درگیر بوده که باز از جزئیات غافل شده ام. پشت سر مرد حرکت می کنم: «چه جای خوب و قشنگی دارید. اما من گم نشدم.» 

مرد شانه بالا می اندازد و در کلبه را بازمی کند: «اینجا مصداق واقعیه کلبه ی درویشیه. بفرمایید.» یک آن به ذهنم خطور می کند شاید کارم اشتباه و خطرناک باشد. شاید بهتر باشد برگردم در مسیری که در حرکت بودم و به حرکتم ادامه بدهم اما یادم نمی آید دقیقا به کجا میرفتم. نا خودآگاه به سمت کلبه می روم و با نفسی حبس شده از ورودی داخل می شوم. 

مرد بعد از من داخل می شود؛ در را می بندد و به گوشه ی سمت راست کلبه می رود و بچه آهو را روی کپه ای علف خشک شده می گذارد.

 

نزدیک بچه آهو می شوم که با چشمانی باز اما تنی بیحال روی کپه دراز می کشد. از مرد می پرسم: «زخمی شده؟» صدای جوان مرد مرا به خود می آورد: «نه فقط از روزی که به وجود اومده ضعیف بوده. نگرانش نباش حالش بهتر میشه.» علاوه بر صدا چهره ی مرد هم جوانتر از اولین باری است که او را دیدم و حس عمیقی از آشنایی را به من می دهد. سعی می کنم با دقت بیشتری به مرد نگه کنم اما هیچ کدام از ویژگی های چهره اش در خاطرم نمی ماند. 

مرد جوان صندلی کنار شومینه را به من پیشنهاد می دهد و خودش در گوشه ی بالایی مشغول جا به جایی ظرف ها می شود: «تا جایی که من می دونم شیر قهوه رو ترجیح میدی ولی امروز صبح شیرم تموم شد؛ با قهوه ی سیاه موافقی؟» گرمای آتش حس کرختی را در بدنم ایجاد کرده است : «آره قهوه خوبه ولی شما از کجا متوجه شدید من شیرقهوه دوست دارم؟» 

مرد با سینی حاوی قهوه جوش و فنجان ها نزدیک می شود و سینی را روی میز کنار شومینه قرار می دهد. روی زمین می نشیند و قهوه جوش را روی توری می گذارد: «من فقط می دونم. همیشه می دونستم.»

دوباره سر تکان می دهم و چشمانم را می بندم. از بوی قهوه و آتش لذت می برم. دوست دارم از مرد بپرسم که هیزم های توی شومینه مربوط به چه درختی است که اینقدر خوش بوست ولی خستگی پاهایم و خمودگی بدنم اجازه نمی دهد. 

با صدای تق و تق در کلبه از خواب بیدار می شوم. پیرمرد در حال وارد شدن به کلبه است و با دیدن من که نیم خیز شدم سلام می دهد و می گوید: «بیدارت کردم؟» جواب می دهم: «خیلی وقته خوابیدم؟» پیرمرد آهوی در بغلش را در جای قبلی می گذارد: «به قدری که لازم بود خوابیدی. الانم موقع خوبیه؛ قهوه امون حاضر شده.»

به قهوه جوش نگاه می کنم که انگار چند دقیقه قبل روی توری گذاشته شده ولی از حالت و وضعیت بدنم می فهمم که زمان خیلی زیادی گذشته است. 

تا مرد دستانش را بشورد قهوه جوش را به کمک پاچه ی لباسم از روی توری برمی دارم و در فنجان های روی میز خالی می کنم.

مرد روی صندلی رو به روی می نشیند و با لذت قهوه را به دست می گیرد. رفتارش مرا یاد خودم می اندازد؛ انگار آینه ای است که خودم را در او می بینم. جرعه ی اول را که می نوشم می پرسم: «من اسمتون رو نپرسیدم. اسمتون چیه؟» مرد با لبخندی به گرمی آفتاب جواب میدهد: «فکر می کنم خورشید.» تعجب می کنم. کدام پدر و مادری چنین اسمی روی فرزندشان می گذارند. قاعدتا خورشید اسمی دخترانه است: «اسم قشنگیه.»

مرد توضیح می دهد: «البته اسم های مختلفی دارم. حالا بعدا بهتون میگم. قهوه خوشمزه است؟» جرعه ی سوم را می خورم و با تحسین می گویم: «فکر می کنم بهترین قهوه ایه که خوردم.» مرد سر تکان می دهد: «بله خوشمزه است ولی بهترین قهوه ای که خوردید مال یه جای دیگه بود.»

سعی می کنم چیزی که گفته را به خاطر بیاورم. تصویر محوی از مسافرت رفتن و یک کافی شاپ به ذهنم می رسد اما تصاویر نامشخص و گنگ هستند. مرد در قامت بچه ای هشت ساله، مشتقانه نگاهم می کند و باعث می شود بیشتر و بشتر به فکر فرو بروم. جرعه ی آخر قهوه را که سر می کشم؛ تصاویر گنگ، واضح می شوند.

ناراحتی چند روز اخیرم. دردهای معده و حالت تهوع ها را به خاطر می آورم و اشک هایم جاری می شود.

مرد یک لیوان آب به سمتم می گیرد: «ببخشید می دونستم برات راحت نیست ولی لازم بود.» باز گریه میکنم و با چشمانی که بیشتر می بیند به مرد خیره می شوم.

احساس آشنایی اینبار قوی تر از هر زمان دیگری است. چشم های مرد و مژه های بلندش را به یاد می آورم. اما همزمان می دانم که چنین چیزی امکان ندارد. مرد که اکنون بیشتر پسری جوان است می پرسد: «چی شد که گم شدی؟»

سرتکان میدهم: «نمی دونم. شروعش یادم نمیاد. فکر می کنم مدت هاست گم شدم.» پسر سرتکان می دهد: «بیشتر دلتنگی. آدم های دلتنگ زودتر گم میشن. خیلی ها میان اینجا و از شدت دلتنگی گم شدن.» چشمانم را با دستمالی که به دستم می دهد پاک می کنم: «تو هم گم شدی؟» لبخند گرمی میزند. لبخندی که باعث می شود بفهمم چرا مادرش دوست داشته اسمش را خورشید بگذارد: «من شبیه آدم های گم شده ام؟» به سر تاسر کلبه نگاه می کنم و صادقانه جواب می دهم: «بیشتر شبیه آدم های منتظری.» دوباره لبخند می زند. اینبار شبیه پسر نوجوانی در آستانه ی هفده سالگی است: «همیشه باهوش هستی. آره من منتظرم.» 

بلند می شوم و سمت پنجره ی کلبه می روم: « منتظر کی هستی؟» پسر هم همراه من ایستاده و به فراسوی منظره ی پنجره نگاه می کند و می گوید: «منتظر کسی نیستم. منتظر زمان درستم.» به ردیف کتاب های جلو پنجره نگاه میرکنم. همه ی کتاب ها نام آشنا هستند. کتاب ها بخش دیگری از خاطراتم را زنده می کنند. حافظ کرمی رنگ را بر می دارم و ورق می زنم.

پسر با شور می پرسد: «میشه برام فال بگیری؟» کتاب را به دست می گیرم و می پرسم: «این اینجا چیکار میکنه؟» پسر لبخند عذرخواهانه ای می زند و می گوید: «همیشه دوست داشتی ماها اون رو بخونیم. الان میشه برام فال بگیری؟ خیلی وقته غزل حافظ نخوندی.»

دوباره چشم هایم تر می شود: «برام سخته حافظ بخونم. نمیدونم میتونی بفهمی یا نه.» چشم های پسر جوان هم تر می شود: «میدونم ولی باید بتونی. باید بذاری حافظ برای غم هات مرثیه بخونه.» کتاب را سر جایش می گذارم: « قبل رفتن حتما برات فال می گیرم. دوست ندارم با این حس غمگین حافظ بخونم.» پسر سر تکان می دهد: «می خوای به جاش بادبادک هوا کنیم؟ من یه بادبادک بزرگ دارم ولی بلد نیستم هواش کنم.» لحن بچگانه ی پسر متوجه ام میکند که این بار با پسری دوازده ساله رو به رو هستم. موافقت میکنم.

کمی بعد روی تپه ای سرسبز ومشرف به کلبه هستیم و سعی می کنیم با دویدن های زیاد؛ بادبادکِ فیروزه ای را به هوا بلند کنیم. در آخرین تلاشمان بادبادک بلند می شود و من و پسر با همدیگر از شدت شوق فریاد می کشیم.

بادبادک بالای سرمان در حال پرواز است که از پسر می پرسد: «الان بهتر شدی؟ دلتنگیت برطرف شد؟» می دانم حالم بهتر است. می دانم به نحوی که نمی دانم چطور رخ داده؛ دلتنگیم خیلی کمتر از سابق است.

به یاد می آورم چند شب پیش از شدت دلتنگی حس می کردم در حال خفه شدن و مردنم اما اکنون دلتنگیم بیشتر شبیه یک حسرت بزرگ است. 

به تمام روزها و شب های دلتنگیم فکر می کنم. به اینکه رسیدن به روزهای خرداد؛ قلبم را فشرده تر کرده بود و با رسیدن به روز تولدش؛ همه چیز بیشتر بهم ریخته بود. پسر با مهربانی دستم را می گیرد: «نگران هیچ کدوم ما نباش. متولدین خرداد خیلی قوی هستند؛ بلدند زندگیشون رو پیش ببرن. تو فقط همین مسیر رو که داری ادامه بده. همین که تونستم باهات بادبادک هوا کنم و قهوه بخورم خیلی خوبه.»

پسر را در آغوش می گیرم و هردو از شدت شوق یا غمی که در حال از بین رفتن است گریه می کنیم: «چرا بهم نگفتی تویی» دستانش دور گردنم بهم می پیچد: «اینجوری بهتر بود. باید زمانش می رسید.»

روی سبزه ها بین ردیف بینهایت گلها دراز کشیده ایم. سرم را گذاشته ام روی بازوی خورشید جوان و به اتفاقاتی که طی این سالها برایش رخ داده گوش می کنم و سعی می کنم نوع زندگیش را درک کنم: «چطور شد که اسم خورشید رو انتخاب کردی؟» از ناکجا حافظ را به دستم می دهد: «قول دادی برام فال بگیری» حس می کنم صدایش بغض آلود است. حسم را در قالب کلمات می ریزم: «حس می کنم اگه برات فال بگیرم باید بریم. یه جور مثل خریدن ادکلن تو دوستی. من سوال های بی جواب زیاد دارم» موهای سرم را می بوسد: «الان زمانی نیست که تو اینجا بمونی..» اشک از چشمم میجوشد: «من دلم نمی خواد از دستت بدم. همون یه بار به اندازه ی مرگ سخت بود.» می نشینم و دستش را می گیرم: «بذار بمونم.» 

خورشید هم می نشیند. دستانش در دستانم قفل است: «این در اختیار من نیست. تو هنوز راه زیادی برای رفتن داری. اما چرا فکر کردی ما رو از دست میدی؟ مگه اونبار ما رو از دست دادی؟ ما همین جاییم. زمانش که برسه؛ در دنیای فراتر از ماده؛ باز پیش هم خواهیم بود.» می دانم حرفهای ش درست است. دیگر جایی برای او در این سوی زندگی من نیست. حافظ را بر می دارم و از او می خواهم نیت بکند….

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما