تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چشمان کهربایی
نویسنده: تبلور مهر

 

هرآنچه در چنته‌ی احساسش نهان کرده‌بود، رو کرد! 

از هنر، عشق به آفریدن و حجمِ انبوهِ رویاها. 

حالا هرآنچه از ابزارِ خلقِ صحنه داشت، رو کرد؛ 

نعلبکیِ کوچکی از آب، آبرنگ ۷۲ رنگِ اکرلیک و بومِ چوبیِ دست سازِ بابا. 

 

در دنيايى كه دخترانش روى ناخن‌هاى بلندشان نقشِ سوسن و نسترن مى‌اندازند، نرگس ناخن‌های کج و معوجش را كوتاه مى‌كرد تا در ميدانِ نقش آفرينى‌اش دست‌درازى نكنند. 

 

مادربزرگ رو به رويش بود، و يك گلدان آبى با طرحِ “مرغِ آمينِ” دلفريب. 

مادربزرگ،ساکت نشسته بود روى وليچر؛ و گلدان، ساکن ايستاده بود روى ميز. 

زير پاىِ ميز و پيرزن، قالیِ قرمز رنگی گسترده شده بود که شورِ پاییز در میانِ  پرندگانِ مهاجرِ تافته شده، هنرمندانه گنجانده شده بود. 

 

نورِ مخفىِ زرد رنگى به رويشان مى‌تابيد و فضا را روشن‌تر از تیرگی محض كرده بود. 

ديوارِ پشتِ سرشان خالى از تَرَك نبود؛ 

اما بى هيچ آلايشى، سفيد بود. 

 

– مامان جون، همونطور که نگاهت به گلدونه، يه لبخندِ ريز هم رو لبات باشه. 

 

با آنكه گل‌هايش در جاى جایِ اين خانه خشكيده‌اند، اما گلِ لبخندش هنوز هم که هنوز است روی لب هایِ نخشکیده‌اش جا خوش کرده‌است. 

این چندمین بار است که تصویرِ مادربزرگ را قابِ ديوارهاىِ این خانه می‌کند. 

 

در زمانه‌ای که دختران، دست به دستِ کسانی که حتی هویت‌شان برایشان در مُحاق است خيابان هاى شهر را گَز مى‌كنند، نرگس دست مادر بزرگ را گرفته و آرام حياطِ خانه را با او قدم مى‌زد. 

 

– مامان جون از بس موندى رو ويلچر پاهات بادكرده، هیشکی هم نباشه خودت بیا آروم یه چن قدمی تو حیاط بزن دیگه. 

 

سکوت پیرزن چه چیزی را نهفته می‌‌دارد؟!  

 

– يادته تابستونا كه ميومدم خونتون، حوض رو پر از آبِ گرم مى‌كردى برام؟ زيرِ آفتاب آب تنيم مى‌دادى و آبميوه‌ى تگرى درست می‌کردی واسم؟ 

 

و همان سکوت… 

 

پیر زن خیلی وقت است که فرق میان نرگس و نیلوفر و ندا را نمی‌داند؛ اولی نوه اش هست، دومی دخترش و سومی برادر زاده‌اش. 

اما نرگس خوب فرقِ نان و نمکِ خورده شده و نشده‌ی سفره‌ها را می‌داند. 

چندان رغبتی نداشت برای شرکت در کلاسِ استادی که سوژه برایش اولویت است نه هنرمندی؛ آن هم فقط بر أساسِ معیارهایِ شخصیِ خودش. اما برای ادای حق شاگردی سروقت در کلاس حاضر می‌شد. 

 

نقشِ دل‌ها و ذهن‌هایِ هنروران جوان، برآمده و در قالب برگه‌های کاغذی، روی میزها قرار گرفت. 

 

استاد آرمان رسید؛ پس از همان ۱۰ دقیقه تأخیرِ همیشگی. 

طبق برنامه‌ی هر جلسه، چرخی میانِ تکالیف دانشجوها زد و سپس براساسِ امتیاز، نامِ دانشجوها روی تخته سیاه رتبه بندی شد. 

 

رتبه ۱. سودا ساعی: 

(نمایش دایره وارِ لباس بر تن دخترک، در حرکاتِ رقصِ باله بی‌نظیر بود) 

 

رتبه ۲. مزدک آقایی: 

(ترکیب رنگ لامبورگینیِ طلاییِ متالیک، چشم‌نواز بود.) 

 

رتبه ۳. آنیلا آژند: 

( تصویر کاخ باکینگهام با جزئیاتِ کم رنگ، اما زیبا) 

 

. 

. 

. 

. 

. 

 

رتبه ۲۸. نرگس نیک زاد: 

(  مگر تصویر پیرزن هم کشیدن دارد؟! هرچند پردازش به جزئیات خوب بود. ) 

 

نرگس دوباره نگاهی به تصویرِ آشناىِ آن پیرزن انداخت،  

 

– استاد، چشمانِ کهرباییِ آن پیرزن که به یادِ دلدادگی‌هایِ بهارعمرش، رویِ گلدانِ یادگارىِ دلداده‌اش چنبره زده، کشیدن ندارد؟! 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما