تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شازده کوچولویی درون پاهایم
نویسنده: طاهره زنگوئی

پاهایم را دراز می کنم. پشتم به هیچ جا وصل نیست و از انتهای آزاد تخت خواب به سمت تاج آن است. اولین باری است که از همچین فاصله نزدیکی می بینمش. با وجود اولین دیدار هنوز هم کنار روباه نشسته است. من به اندازه روباه برایش وقت نگذاشتم هنوز، به قول جناب روباه هنوز نتوانستم اهلی اش کنم. رفتم مغازه ای تحت عنوان خانه جوراب. فقط جوراب بود و جوراب؛ آلل های جوراب ای مغازه خالصِ خالص بودند و هیچ ژنی که نشان از پوشاک دیگری داشته باشد، در مغازه به چشم نمی خورد. چه قدر رنگ بود و رنگها میان ساقهای کوتاه تا بلند تقسیم شده بود. از کنار ردیف جورابها که می گذشتم، اول از همه همان گوزن کوچولویی را دیدم که همیشه یک پروانه روی شانه اش نشسته بود. اگر اسمش را گفتی؟ خب توقع ندارم اسمش را یادت بیاید چون من هم با وجود تصویر ثبت شده از آن، نامش را به یاد نمی آوردم و خدا پدر سازنده گوگل را بیامرزد که هرچیزی را بخواهی می توانی آنجا پیدا کنی. اول از همه شاید همه شما اینگونه سرچ کنید: گوزن کوچکی که پروانه ای روی شانه اش می نشست و همه جا با او بود. تازه به گوگل تقلب هم می رسانم که از وقتی ۴ سالم بود این را می دیدم. خب مثل اینکه گوگل حرفی ندارد. اینبار میزنم کارتونهای محبوب دوران کودکی و اینجاست که بامبی را پیدا می کنم؛ بامبی، زندگی در جنگل. چند ردیف بالاتر تارزان را می بینم. انصافا جای مناسبی را برایش برگزیده اند. آن بالا انگار رفته بالای درخت و خود را از شاخه های آویز چوبی کوچک مغازه آویزان کرده است. کمی پایین تر تابلوی شب پرستاره ونگوگ را می بینم. چه قدر خوب می شود که ابرهای چرخان و ستاره های فروزان آسمان ونگوگ را زیر پایت داشته باشی. کمی جلوتر جورابی نیم رخ ایستاده بود. اول نیمه ای از یک روباه را دیدم و بعد آری، خودش بود، شازده کوچولو. چشمهایم برق زد و بدون دیدن باقی جورابها برش داشتم و خریدمش. حال روی تخت با هم نشسته ایم و هیچ کس با من نیست. به قول معروف گوشه تنهایی خود غرق شده ام. شازده کوچولو از روباه می پرسد: آدمهایی که تنها هستند کجا میروند؟ روباه می گوید: توی خودشون. و من بیشتر به گوشه تنهای تختم تکیه می دهم، بیشتر از هروقتی.   

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما