تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آبشار چکان
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

 چند سالی بود که عباس را را می شناختم ، تو بر و بچه های کوه آشنا شدم ، اکثرا کوه نوردهای آماتور و اهل بزم و دوستدار طبیعت .
البته کوه نوردهای حرفه ای هم داشتیم که در هر
شهر و دیاری شهره اند و در هیئت کوه نوردی در سراسر کشور شناخته شده هستند .
عباس زنگ زد و گفت بچه ها می خوان برن آبشار
چکان ، پرسیدم کجاست ، گفت لرستان بین ازنا و الیگودرز . گفتم با دوستم عباس محمدی قرار دارم ، می خواستیم بریم سفید خانی . گفت سعی کن بیایی، اونا چهار نفرن ،
با ماشین خودشون میان . من و تو هم با ماشین من می ریم . راستش دلم نمی خواد تو این موقعیت پنج نفری
تو یه ماشین بریم ، هول و هراس دارم . گفتم باشه سعی می کنم بیام ، منم دوست دارم .
تماس گرفتم و با آقای محمدی قرار هفته بعد را گذاشتم . ساعت دو بعد از ظهر قرار مون بود .
همه آمدند ، از دوستان جمیل را بیشتر از همه می شناختم .
سفر به لرستان و گذر از جادهای پیچ در پیچ ،
تو دامنه های زاگرس، دیدن سیاه چادرای عشایری
و دیدن این زندگی های ساده و سخت ، چشمها را سحر و سلولهای مغز را به تفکر وا می دارد .
عباس آقا با سرعت شصت و هفتاد کیلومتر
می راند و جمیل شاکی است . بین راه نگه می دارد . استخرهای پرورش ماهی با آب طبیعی
زاگرس و سیستم پلکانی ساخته شده . ارتفاع
کوه چشم را می نوازد . جمیل آهسته بغل گوشم زمزمه کرد خودت بشین زودتر برسیم . سویچ را از عباس آقا گرفتم و نشستم . روش نشد چیزی
بگه . یکی دو بار دیگه نگه داشتند و غروب به محل رسیدیم . ورودی محل گردشگری شلوغ بود . آبشار با ارتفاع سی و عرض چهار متر ،
از این پایین بسیار کوچک می نمود . پس از کنکاش برای یافتن جای خوب به سمت مسیر رودخانه برگشتیم و سور و سات مهیا شد .
شام و شراب و سخن از عشق و وفا رفت .
هرکس داستانی ، خاطره ای ، طنز تلخی
گفت و بنهفت .

عباس آقا داستانی از دوستش احمد مغازه ای را تعریف کرد . چون با
هم خیلی گرم بودن ، پیک شرابش را مز مزه کرد و ادامه داد ؛ خونه احمداینا خیابون حصار بود . یه
خونه قدیمی با باغ و باغچه و مو انگوری ، درخت های گردو بالای پنجاه و شصت سال . همینطور که صحبت می کرد قطره های اشک بر گونه اش می نشست ، ابتدا قصد
پنهان کردنش را داشت که بعد از لحظاتی بی خیالش شد . چشمش خیره مانده بود و ما منتظر . به خودش آمد و داستان را از سر گرفت . احمد یه سگ داشت که هر دفعه
که صدای ماشینش می اومد آویزان در می شد .
و اگر در چفت نبود با پنجول باز می کرد . بیرون می اومد و
دستش را رو کاپوت می ذاشت یا در ماشین ، تا احمد نازش کنه . اون روز با هم اومدیم در خونه
احمد ، جلو در جا نبود ، این طرف خیابون پارک
کرد . هنوز پیاده نشده بودیم . در را بازکرده و یه پام توی ماشین بود . ندونستیم چطوری در باز مونده بود
که سک احمد با شتاب اومد و ماشین بهش زد .
صحنه برخوردش هنوز جلو چشمم هست .
سگه پرت شد کف آسفالت و ناله کرد . احمد دوید ، منم به دنبالش . احمد خواست سرش را به
دامن بگیرد که ناگاه ، انگار آخرین رمقهایش برای
چنگ زدن به زندگی باشد ، بالای ساعد احمد را گاز گرفت . احمد جیغ کشید و سگ رهایش کرد .
جای گاز سخت نبود ، شاید هم از فرط دوست داشتن بود . دوستان همه تحت تاثیر قرار گرفته بودن ، آقای قدیمی پرسید ، سگه مرد ؟ عباس ته گلستانش را سرکشید و گفت احمد بغلش کرد و کمک کردیم نشست
عقب ماشین . منم نشستم پشت ماشین و با
سرعت تمام به طرف سردشت . دامپزشکی
اونجا بود . بعد از معاینه و دوا درمان و مراقبت و گذشت دو ماه
سگه خوب شد . ولی از اون موقع به بعد هر
وقت با هم به خونه احمد می رفتیم سگش
می اومد ، آویزون احمد می شد و تا ساعد دست احمد را لیس نمی زد
و بابت اون زخمی که به احمد زده بود عذر خواهی نمی کرد ، نمی رفت . احمد بیش از پیش به او توجه می کرد . فردا صبح تا آبشار بالا رفتیم ، آدمای زیادی در مسیر بالا رفتن به طرف آبشار ، در حرکت بودن . از جای جای این مسیر دود آتش و بوی غذاهای مختلف به مشام می رسید . آب آبشار با سرعت و صدای بسیار باشتاب از هر راهی به طرف پایین دشت در حرکت بود . در بعضی جاها به چند جویبار تقسیم می شد . بالای آبشار دو غار دیده می شد که باید با وسائل فنی صعود می کردیم ، که تدارک دیده نشده بود . به آبشار رسیدیم . سی متر ارتفاع و چهار متر عرض ، پخش بینهایت ذرات آب منظره بدیع و شگفتی را بوجود آورده بود . از کنار به دیوار چسبیدم ولی کاملا خیس شدم و پس از آن به قسمت فرود آبشار آمدم .دستمال و کلا هم را محکم بستم و برای چند لحضه سرم را زیر آب گرفتم . انگار جریان آب از من گذر می کرد . پس از من ، چند نفری شجاعت یافته خود را به آب زدند . عده ای هم فیلم می گرفتند . بعد از گرفتن عکسهای یادگاری پایین آمدیم . پایین آمدن سخت تر است و به زانوها فشار بیشتری وارد می شود . دکتر ، جمیل
آقای مهاجرانی و آقای قدیمی خوش صدا و من بالا رفتیم و برگشتیم . عباس آقا و آقایان شاه علی ( احمد و مرتضی ) میزبانان ما پایین ماندند و تدارک ناهار می دیدند . تا ساعت پنج و شش ماندیم و راهی شدیم . طبیعت لرستان بکر و زیبا است . دو سه بار دیگر نگه داشتیم و محو تماشا ، از کوههای سر به فلک کشیده عکس گرفتیم .

هوشنگ مرادی هفتم خرداد ماه ۱۴۰۰

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما