تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دده ملکو
نویسنده: Aahmad alamdar

دده ملکو

حوض وسط حیاط خانه بی بی خیلی با صفا بود. هر وقت خانه بی بی می رفتیم، من و محمود و امین شیون و زاری راه می انداختیم که باید برویم داخل حوض. حالا چه زمستان بود و چه تابستان. برایمان فرقی نمی کرد. اگر تابستان بود که از همان اول ظهر می رفتیم داخل حوض، و اگر زمستان بود تنها اجازه داشتیم کمی پاهایمان را داخل آب بگذاریم.

خیلی وقت ها هم به شوق رفتن داخل حوض گریه می کردیم که خانه بی بی باید بمانیم. مادر بزرگ و پدربزرگ هم همیشه طرفدار ما بودند و مادر را راضی می کردند.

بنده خدا پدر بزرگ همیشه صبح زود می آمد خانه. و ما را با خودش به خانه شان می برد. شوق رفتن به داخل حوض بهترین لذت و سرگرمی ما بود.

اما اینقدر به حوض علاقه پیدا کرده بودیم که دیگر همه کلافه شده بودند. حتی همان پدربزرگ هم دیگر خسته شده بود. برای همین بهانه پیدا کرده بودند که داخل آب دده ملکو هست. ما هم که بچه بودیم و از دده ملکو می ترسیدیم.

می رفتیم کنار حوض و نور افتاب را که داخل آب می افتاد فکرمی کردیم همان دده ملکو هست. چون مادر و همه بزرگترها به ما می گفتند این ها دده ملکو هست. هر جا به حوض آب می رسیدیم. و نور افتاب را داخل آب می دیدیم یاد دده ملکو می افتادیم.

محمود: من می خواهم بروم داخل حوض. دده ملکو کجاست؟

مادر: ببین. این دده ملکو هست. اگر بروید داخل حوض دده ملکو پاهایتان را می کشد زیر آب و خفه می شوید.

من: چرا پس وقتی دستمان را داخل اب می گذاریم دده ملکو دستمان را نمی کشد داخل آب.

مادر: خب چون پاهایتان بیرون هست. اگر پاهایتان را بگذارید داخل آب حتما شما را می کشد پایین.

خاله : نگاه کنید. همین طور دست و پای دده ملکو بزرگتر می شود. فقط منتظر هست شما را بکشد داخل آب.

محمود: خب یک چاقو بیاورید تا بزنیم به دده ملکو و بکشیمش.

همین طور که حرف می زدیم نور افتاب بیشتر به داخل حوض می افتاد و موج آب هم نور افتاب را بیشتر و بزرگتر نشان می داد.

چون بزرگتر ها از دده ملکو حرف می زدند ما هم باور می کردیم.

دنیای کودکی بود و ما هم همه چیز را باور می کردیم. بزرگترها هم از این سادگی ما استفاده می کردند. واقعا صاف و ساده بودیم.

حوض خانه بی بی هم کم کم خراب شد. از وسط حوض سوراخ شده بود. و اب ها به زیر زمین می رفت. هر وقت به خانه بی بی می رفتیم چند دقیقه به تماشای حوض می نشستیم. همین که حوض را پر از اب می کردند، آب می رفت پایین. و دده ملکو را بیشتر باور می کردیم. می گفتند دده ملکو زیر حوض است و شما را با خودش می کشد زیر زمین.

فکر حوض از کله ما پرید. و سال ها گذشت تا اینکه بزرگتر شدیم و فهمیدیم که دده ملکو هیچ چیزی نبود جز نور افتاب.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما