تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پیک سنجش
نویسنده: Aahmad alamdar

پیک سنجش

ساعت از ۱۲ گذشته بود. مادر کم کم داشت سفره ناهار را آماده می کرد. من هم در اتاق مشغول خواندن درس هایم برای کنکور بودم. یک لحظه به فکر روزنامه پیک سنجش افتادم. هفته ای یکبار چاپ می شد. هفته نامه ای برای کنکوری ها. روزهای یکشنبه هر هفته چاپ می شد. اما با یک روز تاخیر به دست ما می رسید. نه هفته نامه پیک سنجش، که همه روزنامه ها و مجله ها و نشریات با یک روز تاخیر به شهرستان می رسید.

مشکل از هواپیمای باری بود که هر روز به شهرستان پرواز نداشت. مثل الان خبری از اینترنت پرسرعت و فضای مجازی نبود. نه واتس اپی بود و نه تلگرامی. نه فیس بوکی و نه ایسنتاگرامی. تمام اخبار را از روزنامه ها و هفته نامه ها می گرفتیم. انقدر هم تعداد روزنامه ها و مجله ها زیاد نبود. باید همان اول صبح خودمان را به نشریات فرهنگ می رساندیم. که بتوانیم روزنامه های مورد علاقه مان را بخریم.

گاهی اوقات ساعت ۵ صبح می رفتیم جلو نوشت افزاری و تا ساعت ۷ یا هشت صبح منتظر می ماندیم. که درب باز شود و روزنامه بخریم. سرما و گرما برایمان اهمیتی نداشت. پیک سنجش هم اینقدر طرفدار داشت که در کمتر از نیم ساعت تمام می شد. تنها راه این بود که باید می رفیم اشتراک روزنامه و مجله را می گرفتیم که فرصت را از دست ندهیم. من هم برای همین پیک سنجش اشتراک گرفته بودم. می خواستم همه اخبار کنکور را در اختیار داشته باشم. همان اول صبح هم می رفتم برای خرید پیک سنجش. تقریبا نیم ساعتی را صرف مطالعه پیک سنجش می کردم و به دقت همه اخبار کنکور را خط به خط می خواندم.

مصاحبه با نفرات برتر کنکور، نظرات و پیشنهادات مشاورین، راهکارهای بهتر مطالعه کردن، معرفی کتاب های کمک درسی، اخرین حذفیات کنکور و هر اخباری که مربوط به کنکور بود را به دقت می خواندم. لذت بخش ترین قسمت پیک سنجش هم همان حذفیات کنکور بود.

تاریخ ادبیات از صفحه ۱۳۷ تا صفحه ۱۵۶ حذف.

تاریخ اسلام از صفحه ۹۶ تا صفحه ۱۰۱ حذف.

هیچ چیزی لذت بخش تر از این برای یک نفر کنکوری پیدا نمی شد. وقتی به قسمت های حذفیات می رسیدم اینقدر خوشحال می شدم که این صفحات کم شده.

نزدیک ساعت ۱۲ بود که برای گرفتن پیک سنجش راهی نوشت افزاری فرهنگ شدم. بلند شدم رفتم لباس و شلوار پوشیدم. همین که درب خانه را باز کردم مادر داد زد،

– احمد کجا میری ؟ این موقع ظهر. سفره انداختم می خواییم ناهار بخوریم.

– باشد مادر. زود میام. تا نوشت افزاری فرهنگ میرم پیک سنجش می خرم میام. تا وقتی غذا رو سفره بذاری من اومدم.

رفت و برگشت من تا مغازه با موتور سیکل کمتر از پانزده دقیقه زمان می برد. اصلا انگار یک نفر داشت مرا به جلو هل می داد. و داشت از خانه بیرون می کرد.

– حالا یعنی اینقدر واجبه که همین الان بری. نمیشه فردا صبح بری.

– گفتم که زود میام. اگه جلوم رو نگرفته بودی تا الان اومده بودم.

بدون اینکه حرف های مادر را گوش دهم سوار موتور سیکلت شدم و به سمت مغازه حرکت کردم. همین که به مغازه رسیدم، چشمم به هفته نامه پیک سنجش افتاد. مغازه دار گفت: اقای علمدار تا حالا کجا بودید. این هفته ویژه نامه هم آمده. چرا نیامدید بردارید.

ضمنا اشتراک سالیانه شما همیک ماه دیگر تمام می شود.

بله خبر دارم. ولی دیگر نیازی ندارم. یک ماه دیگر کنکور برگزار می شود. اگر قبول نشدم دوباره اشتراک را تمدید می کنم.

ان شاالله که قبول می شوی و از دست این کنکور خلاص می شوی.

ممنون . ان شاالله.

از مغازه دار خداحافظی کردم و به سمت خانه حرکت کردم.

از بین فاز یک و دو بازار امام ان هم در مسیر خلاف پایین آمدم. یک لحظه پشت سرم را نگاه کردم. همان نگاه به عقب همانا و از دنیا بیرون رفتن همانا

وقتی چشمم را باز کردم روی تخت بیمارستان بودم که چند پرستار شلوار جینم را پاره می کردند که زودتر درمانم کنند. تمام صورتم خونی بود. دست و پا و کمر از شدت درد داشت می ترکید.

تازه فهمیدم که تصادف کرده ام.

تنهای تنها. هیچ کس از آشنایان انجا نبود.

کم کم عموجواد و دایی فضل الله آمدند. بقیه اشناها هم پیدایشان شد. مادر آخر از همه آمد. از ساعت ۱ عصر بستری بودم تا ساعت ۷ عصر. وقتی هیچ اتفاقی نیفتاد اجازه ترخیص دادند. مرگ را در دو قدمی خودم احساس کرده بودم.

ساعت هفت عصر برای بخیه صورت به مطب خصوصی رفتم و حدود ساعت ۹ شب به خانه برگشتم. اولین کاری که کردم گفتم پیک سنجش را بیاورید بخوانم. همه کتاب ها و روزنامه هایم را یکی از اهالی همان محله که پیرمردی خوش اخلاق بود برداشته بود و با خودش به خانه برده بود. عصر موقع ملاقاتی برای آورد داخل بیمارستان.

بنده خدا خیلی نگرانم شده بود. می گفت همه اهالی محله می گفتند تمام کرده ای. الان می روم خبر خوشحالی به اهالی می دهم که زنده و سلامت هستی.

مادر به جای اینکه پیک سنجش را برایم بیاورد گفت: سیاه بشه این پیک سنجش که به خاطرش نزدیک بود جانت را از دست بدهی. اصلا لازم نکرده است درس بخوانی.

فعلا که باید استراحت کنی. بگیر بخواب. هر وقت حالت خوب شد درس بخوان.

با هزار اصرار پیک سنجش را خواندم.

اما درد و کوفتگی بدن اجازه تمرکز را نمی داد. حدودا دو هفته در رختخواب افتادم. و عملا کنکور را از دست دادم. روزهایی که باید بیشترین تمرکز را بر درس می گذاشتم اسیر رختخواب شدم.

کنکور رتبه ۱۹۰۰۰ آوردم.

ولی یاد گرفتم که هیچ وقت موقع رانندگی حواسم را به جایی ندهم و در هیچ کاری عجله نکنم.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما