تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

من از پشت کوه آمده ام
نویسنده: آرزو قیسوندی

تصمیمش را گرفته بود،بایدهرطور شده نامه را بدست خدا می رساند چقدر دوست داشت پیام رسان نامه خودش باشدامااز روبه روشدن بااو واهمه داشت.تمام قوایش راجمع کرده بود بتوانداحساساتش راکه سرشارازترس وخجالت بود،مهارکنداما خوب میدانست پیروزاین میدان احساساتش هستند.
خانه اش بالای تپه ای بود که سرشار ازدرختان بادام تلخ ،زالزالک ،گیاهان خوشبو و وحشی بود
بارهاحساب کرده بود بایدچهارساعت پیاده روی کندتابه پایین تپه برسدازآنجاهم پس ازگذشتن ازروی پل که زیرش رودخانه ای زیبا بودرد می شد…کمی مکث کرد وروی پل برگشت نمی توانست حتی یک بارهم برخلاف عادت همیشگی اش عمل کندنانی که ریزکرده بودراداخل روخانه ریخت وبه تماشای ماهیان نشست که روی آب می آمدند و آن را میخوردند.برعکس مرغ ها که وقتی برایشان دان می ریخت با نکشان سرغذادعوامیکردندوصدایشان بلندمیشد ماهی ها هرکدام تکه خودرا برمیداشتند وزیرآب می رفتند که به دیگری هم غذا برسد.
به خودش که آمددیدساعت هاست به تماشایشان نشسته است راهش رادرپیش گرفت و به سمت مسجد رفت.. حرف های زنی که در صف نانوایی اتفاقی گوش کرده بود را به یادآورد.ازصحبت هایشان اسم هردورا فهمیده بود.
طاهره:آره بابا…خودم شنیدم میگن هرکی نامه بفرسته تواون چاه آب بعد چندروزجواب نامه اش میاد
شهربانو: خدا خیرت بده از بس پیش فرنگیس خانم رفتم برام دعا کنه پولی‌‌‌‌‌ برام نمونده
طاهره: این هیچ پولی نمیخواد فقط بایدنامه دست خط خودت باشه وگرنه خداجوابش رونمیده
شهربانو:یعنی میشه این دردای دیسک کمر خوب بشه؟وااای فک کن سمانه وشوهرش باهم خوب شن
طاهره:چرانمیشه؟!!تو اینهمه راه روامتحان کردی اینم روش ازاین ستون به اون ستون فرجه
شهربانو:ماه قبل رفتم یه میلیون دادم به فرنگیس خانم شوهرش روطلسم کرد،هفته اول نمیدونستیم هست یا نیست ولی نمیدونی هفته دوم چه آتیشی شد سمانه می گفت مامان یه قشقرقی به پاکرده کل بساط خونه رو به هم ریخته
طاهره:خب یه زنگ دیگه به فرنگیس خانم میزدی
شهربانو:زنگ زدم گفت بایدیه النگو طلابراش ببرم ذوبش کنه آبش رو بریزم توخونه اشون
طاهره:خب چرا نبردی؟!
شهربانو:تو فک میکنی من هرباربا کدوم پول میرم؟خب همه اش رو فروختم دیگه…
وتانان بیات میشدازطاهره آدرس آن چاه راپرسیده بود.
به مکان موردنظرش رسیدامامسجد نبودیک خانه گنبدی شکل که بالای گنبداز پارچه های سبزپوشیده شده بودمردان وزنانی رامیدیدکه سر وصورت خودرا به درخانه وپارچه ها می مالیدند.به زنی نگاه کردکه باوجود اینکه دختربچه اش ازاین کارامتناع می کرددست اورامی کشیدوتمام بدن فرزندش رابه پارچه های سبز می مالید.به صورتش که نگاه کرد غرق در اشک بوداز ته دل برایش دعاکرد مشکلش حل شود.صدای زن وشوهری توجه اش راجلب کرد
مرد:پس چاهش کجاست؟
زن:دنبالم بیا…اونجاست
وبادست به مکان موردنظرش اشاره کرد.
مرد:گفته باشم،این بارآخره من واسه بچه دارشدن به حرف توگوش میکنم.
زن اصلاحواسش پی مردنبود.
تابه خودش آمددیددنبال زن ومردراه افتاده است.
بلاخره به مکان موردنظرش رسیدپر بوداززنان ومردانی که انگار معجزه ای جدیدبرایشان رخ داده بود.بادقت که نگاه کردجوی آبی رادیدکه از نقطه مشخصی شروع می شدودر نهایت به خانه کوچکی ختم می شدکه ازآهن درست شده بود وشبیه قفس بوداما داخلش مشخص نبود.خانه روی میله های بزرگی مهارشده بودوجوی اززیر آن ردمیشد.زنانی رادیدکه باپارچه های سبزوتسبیح مشغول گره دادن آرزو هایشان به خانه قفسی بودند وزیرلب حرف میزدند.
تردیدی تمام وجودش رافراگرفت اما دیرشده بودونامه راکه در بطری شیشه ای جای داده بوددرجوی انداخت.
فکرواردشدن به آن مکان وتمام کسانی که آن جابودندوادارش کردبه هرروشی است داخل آن شود.

با تردید پای چپش راداخل گذاشت صدای مردی توجه اش راجلب کرد
… :د مردیکه گاگول،من گفتم یه جوری تیغ بزن جاش روپیشونیم نمونه من الان چطوری برم جلواین مردم؟
مرددیگری که صدایش جوانتر به نظر میرسیدپاسخ داد: حاجی من اولش عرض کردم یه چندروزجای تیغا میمونه بزارین باسنگ براتون بزنم الانم اشکلی نداره خودم پمادمیزارم روش شب نشده زخمش بسته میشه
فقط یکم خرجت میره بالا
حاجی که حالاصدایش آرام ترشده بود پاسخ داد:هرقلتی میخای بکنی زود باش دوبرابرشم میدم.
این صداهاباعث شده بودجلوتربرود وطرف صداراببیند.
جوان: قربون آدم چیز فهم ازاولم یکم سراون کیسه مبارکوشل میکردی الان جای تیغا نبودهاا
حال خوب هردورامیدید.جوانی که دیده بودباتصویری که از صدایش ساخته بودچقدرتفاوت داشت.
پیراهن گشادی که روی شلواری گشادترانداخته بود.به تسبیح زردرنگی که دور دستش پیچیده بود،نگاه کرد ودرآخر روی ریش های پروزیادش زوم شد.
حاجی:ای پدرسوخته
جوان باقهقه ازاودورشد وبه سمت درآمد.
سریع به سمت در ورودی رفت وطوری وانمودکردکه
تازه داردواردمیشودجوان درحالی که از کناراوردمیشد:سلام علیکم
به طرفش برگشت امااورفته بود.
به طرف حاج آقا رفت ..پس از تعارفات معمول نشستند.
دورسرش راکامل باندبسته بوداما وسط پیشانیش کمی بیشتربودانگار که زیرش هم چسب بود
باکنایه پرسید:حاج آقاخدابدنده
حاج آقا:ای ی فرزندم…خداکه بد نمیده بنده خداست که ..لا الله الا الله
تصادف کوچیکی بود بحمدالله رفع شد..
حرفهایشان که تمام شدبدون درنگ خداحافظی کرد…
از درخانه گنبدی که بیرون آمدفردی که پشت سرش بوداوراصدازد به طرف صدابرگشت.
جوانی هم سن وسال خودش بود
جوان:یه ساعته دارم تورومی پام به تیپ وقیافه ات نمیخوره اینجاهابیای
درپاسخش گفت:بله اولین بار
جوان:دیدی گفتم..میای باهم دوست شیم؟
بالبخندی که روی لبش جاخوش کرده بودپاسخ داد:بله…خوشحال میشم
پس ازاینکه اسم همدیگرراپرسیدند و آشناشدنددوستش آدرس خانه اش راخواست.
….: من توشهرزندگی نمیکنم.
…:خب روستایی دیگه
…:نه…
… :واااا؟!!از پشت کوه که نیومدی بلاخره یه جایی داری.
پس اززندگی کردن بالای تپه اولین دوستی بودکه پیدا کرده بودونمی خواست به سادگی پیداکردنش او راازدست بدهد،به کنایه اش توجه نکردبالبخند گسی گفت:آره یه جورایی
وبرای اینکه بحث راعوض کند پرسید:شما چی؟ به اینکه این چاه هرآرزویی داشته باشی برآورده میکنه اعتقاددارین؟!
…: وای جون من اینجوری حرف نزن سرم‌گیج میره من که یه نفرم نه معلومه که اعتقادندارم
…: اونوقت چرا…
ازپرسیدن سوالش پشیمان شدعادت نداشت تاکسی خودش چیزی نگفته است سوالی بپرسد.
…:چراحرفتوخوردی؟!
من اینجام که حق السکوت بگیرم..هر روزاینجام.
چندثانیه صبرکردشایدبپرسدچرا حق السکوت میگیرداما همان لحظه اول فهمیده بوداین آدم باخودش یک دنیاتفاوت داشت.
جوان:من ازاینجایه چیزایی میدونم که هیچ کس نمیدونه اینه که اگه دهن باز کنم کاروکاسبی همه والبته خودم به هم میریزه…
ودر حالی که بادست روی دهن خود میزدگفت: بزاراین دهن بسته بمونه.
از صحبت های ضدونقیض خوشش نمی آمدونمی توانست ازدوستش خواهش کندسر اصل مطلب بروددرنتیجه خداحافظی کردوقرارشد هرروزهمدیگرراآنجاببینند.
باخودش فکرکرد دوست جدیدش چقدرساده ودوست داشتنی است..وپراز راز.
در راه بازگشت به نامه اش فکرکرد خط به خط آن راازحفظ بود
بااینکه بارهاآن راخوانده بودامابازهم مرورش می کردکه نکندچیزی را ازقلم انداخته باشد.
طعم گس نبودنت راهرروز زیردندان های خیالم مزه میکنم.
نه اینکه تونباشی نه،نه اینکه تودور باشی…انگارمن نیستم،انگار من هستم که هرروزازخودم بیشترفاصله میگیرم آنقدرفاصله گرفته ام که خودم رانمی بینم از دوربرای خودم دست تکان میدهم نمی شناسمش …چقدر آشناست این تصویر…قبلهاوقتی تو صدایش میزدی قبل ازتمام شدن حرفت باچه شوقی به سویت می دوید این روزهاانگاربیگانه است باخودش، باتو وبا هرآنچه تومی گویی!!من که هر روزبودنت رادرتمام روح
وجسمم فریادمی زنم پس چرادورشده ام از هوایت؟! بیگانه شده ام باتووبا خودم…میدانی؟!!بیگانه شدن باتو بیش از بیگانه شدن باخویش آزارم میدهد،اصلا چون باتوبیگانه شده ام خودم رانمی شناسم…بی توفصل هایم سرمامی خورند،سینه پهلومی کنند روزهایم وزیر ساتور جان می دهند لحظه هایم…
مگر تو همیشه حضورت را فریاد نمیزنی؟؟!!
انگارفقط من نیستم که هرروز باران یادت برسرم فرودمی آید،وچه بی پرواچترغرورم رامیگیرم بر روی یادت…چترگرفتنم ازدلخوری های آسمان نیست.،از دغدغه های زمین است ویاشایدزمینی ها
چه گردابی شده زمین
وچه قدی کشیده طاقتم
انگارمانیلوفرهای این گردابیم
چه بهای سنگینی دارد
صبورماندن دردنیای ناصبوری ها
مگرتودرتمام لحظه های من نیستی؟
پس چراآنقدرنگران فردایم هستم؟
مگرنه اینکه توقبل ازمن آنجایی؟!
دیروز به تو فکر میکردم خیالم را اعدام کردند قبل ازحلق آویزکردنش پرسیدند آخرین تقاضا؟؟!
پاسخش یک دقیقه فکرکردن به تو بود.
باخودش فکرکرداگرنوشته هایش را چاپ می کردبی شک الان نویسنده ی مشهوری بود،به اندیشه خودش لبخند زد.
به خانه که رسیدمستقیم زیردوش آب رفت که کمی ازتنش روح وجسمش کاسته شوداماخوب می دانست وقتی موضوعی ذهنش رامشغول کندبه این راحتی هادست بردار نیست.روبه روی آینه ایستاد،باخودش کلنجارمی رفت
یعنی واقعاخداپاسخ نامه اش را میداد؟!اتفاقات امروزراکه کنار هم میچیدپاسخ سوالش را می یافت اما چراکنجکاو شده بود نامه رابدون درنگ داخل جوی بیندازد؟!
تک تک سلول های مغزش پر ازسوالاتی بودکه قادربه یافتن پاسخی برای آن ها نبود،مستاصل نتیجه رابه زمان سپرد وروی تختش درازکشید.
یک هفته ازآن روزمی گذشت باید فرداصبح زودبه مکانی که هیچ اسمی برایش انتخاب نکرده بودبرود.
باعجله صبحانه اش راخورد هجوم افکار دیشب خواب را ازچشمانش ربوده بود.در راه نان رابرای ماهی ها ریزکردودررودخانه ریخت اما
فرصت نکرد به تماشایشان بنشیند.
وقتی رسید بی درنگ سراغ پاسخ نامه اش رفت..
نامه ای با خط زیبا داخل همان بطری شیشه ای که نامه خودش را درآن جای داده بودپیدا کرد..
منم زیباکه زیبا بنده ام رادوست میدارم “
توبگشاگوش دل پروردگارت باتومی گوید
تورادر بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد،
رها کن غیرمن را،آشتی کن باخدای خود
توغیرازمن چه می جویی؟
توباهرکس به غیرازمن چه می گویی؟
توراه بندگی طی کن عزیزمن
خدایی خوب میدانم
تودعوت کن مراباخود به اشکی
یاخدایی میهمانم کن
که من چشمان آلوده ات رادوست میدارم
طلب کن خالق خودرا
بجوماراتوخواهی یافت
که عاشق میشوی برماوعاشق می شوم برتو
که وصل عاشق ومعشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
تویی زیباترازخورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیابی توچیزی چون توراکم داشت
وقتی تورامن آفریدم
برخودم احسنت میگفتم
مگرآیاکسی هم باخدایش قهرمی
گردد؟
هزاران توبه ات راگرچه بشکستی
ببینم من توراازدرگهم راندم؟
که می ترساندت ازمن؟
رها‌کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خودرا
این منم پرودرگار مهربانت،خالقت
اینک صدایم کن مرابا قطره اشکی
به پیش آوردودست خالی خودرا
بازبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات رامن شنیدم
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من بازاست
قسم برعاشقان پاک باایمان
قسم براسب های خسته درمیدان
تورادربهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن تکیه کن برمن
قسم برروز هنگامی که عالم رابگیردنور
قسم بر اختران روشن امادور
رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم شروع کن یک قدم باتو
تمام گام های مانده اش بامن
توبگشا گوش دل پروردگارت باتو می گوید
تو رادربیکران دنیای تنهایان
“رهایت من نخواهم کرد
به خودش که آمدصورتش غرق در اشک بود
این شعر سهراب سپهری رابارها خوانده بوداما تابه حال هیچ وقت آنقدربادقت نخوانده بود.پس حقیقت داشت خداجواب نامه اش را داده بود
خدابارهاقسم خورده است که اورا رهانکرده است پس چرا
خلاف این رافکرمی کرد؟
خداگفته بودیک قدم برداردباقی قدم هارا بگذاردبرای او؟
امااوبارهاقدم برداشته بودپس چرا پاسخی نشنید؟
شاید قدم هایش روبه سمت خالقش نبود شاید به عقب قدم برمی داشت.
سلام علیکم
به طرف صدا برگشت
مردی رابالای سرخود دید..از طرز لباس تنش تشخیص داد که فرد مذهبی است
پاسخ سلامش راداد
مرد: فرزندم میتوانم بپرسم چرا صورتت غرق در اشک است؟
نامه ای که دردست داشت را به او نشان داد
مرد:پس پاسخ نامه ات را گرفته ای؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد وصورتش را با پشت دست پاک کرد.
مرد:
هر کسی پاسخ نامه اش رادریافت نمیکند..حتما خداوند شما رادوست داردکه پاسختان راداده است ..پس این اشک ها برای چیست؟
…: تنهایی کشنده ترین درددنیاست آدم روذره ذره ازبین میبره
مرد:امابسیاری ازانسان هادرتنهاییست که رشد می کنند وبه تعالی می رسند‌
…: من نمی تونم..من برای تنهایی آفریده نشدم
مرد:چرا فکر می کنید تنها هستید فرزندم؟!خداونددر همه حال باماست واینکه خانواده،دوستان
…: ندارم، هیچ کدومش رو ندارم همه رو ازدست دادم
مرد:یعنی شماتنها؟!
…: بله من تنهای تنهام دریک جای تنهازندگی می کنم،تنهایی غذامی خورم، مریض میشم خودم به تنهایی از خودم مراقبت میکنم
مرد:منظورشمارامتوجه نمی شوم فرزندم بنده مصطفی زاده هستم اگربنده راقابل می دانیدبیشترتوضیح دهیددرحدوسع خودبه شماکمک خواهم کردان شاالله
…:پدرم استاددانشگاه بودیه روزتوکلاس حرفی میزنه،یکی ازدانشجوهاش حرف روبه بیرون کلاس انتقال میده وسراینکه توکلاس بحث سیاسی کرده اخراجش کردن
مرد:خب آیاپدرتان واقعاچیزی برخلاف رژیم گفته بودند؟
نه ولی بی گناه هم نبودو همه اش به اینجاختم نشدبعدازاون براش پرونده درست کردن وبه جرم سیاسی اعدامش کردن
…:مگرمی شودیک آدم راآنقدر
راحت ببرندبالای دار؟!ازقدیم گفته اند بی گناه پای چوبه دارمی رودامابالای دارنه
حاج آقااون دوره گذشت.اتفاقاالان بیشترسربی گناه که بالای دارمیره
نمونه اش پدر من
ومنوتواین بیغوله تنهاگذاشت.
مصطفی زاده:خب مادرتان بحمدالله درقیدحیات هستند؟
…:مادرم ناراحتی قلبی داشت وتا فهمیدچه بلایی سرپدرم اومده قبل از پدرم ازدنیا رفت‌.
مصطفی زاده:از شنیدن این خبرها متاسفم امابازهم دلیل نمی شود یقه خدارابگیری
…:خب باعث تنهایی من خداست
سام علیک
هردو به طرف صدابرگشتند دوستش بود
مرد:وعلیکم سلام فرزندم
دوستش درحالی که دست اورا می کشیدگفت:حاج آقا ببخشید این رفیق مارودودیقه بهمون قرض بده
مرد:بفرمایید البته بنده فردانیزاینجا حضوردارم وحتما بیشتر صحبت خواهیم کرد
…:ممنون حاج آقاشماخیلی خوب حرف می زنید
…:یک چیزرا همیشه ازاین بنده حقیربه یادداشته باش فرزندم آدمهاهمگی خوب حرف می زننداما متاسفانه خیلی ها خوب عمل نمی کنند.
ازحاج آقاخداحافظی کردندوگوشه ای نشستند
…:ووای حساب کردم بیست دقیق پشت سرهم حرف زد
موندم چطورتونست
من خودم بیست دیقه پشت سرهم حرف بزنم بایدبیست روزباآب گرم وژل ماساژبدم فکم برگرده سرجای خودش
خنده ای ازته دل کرد،درتمام مدتی که با اودوست شده بود هرزمان که احساس دلتنگی می کردبه سراغ او می رفت تمام غم هاراازدلش می زدود. برخلاف خودش به حدی از همه چیزرهابودکه گاهی باخودفکر می کرددردنیای دیگری سیرمی کند.
…: ووابازکه توداری میخندی رودل نکنی یه وقت‌.صدبارگفتم انقدزود اعتمادنکن توکتت نمیره که نمیره
هرکی ازرامیادبهش میگی بیاحرف دارم برات
دستش راروی شکمش گذاشته بودکه خنده اش باعث دل دردش نشود.
…: من کی هرکی ازراه رسیده صداش زدم؟
…: هیچکی فقط شهین ومهین وعلی و ولی این یاروکی بود؟
…: یکی ازآدمایی که اینجاکارمی کنه وترتیب رسوندن نامه هارو میده
…: به کی؟!
…: معلومه به خدادیگه
…: اونوقت خیلی ببخشیدنامه روبا ماشین میبره پیش خدایاقطار؟ احتمالاباهواپیمایی، جتی،چیزی میبره که سه سوته جوابش میاد
…:این چه حرفیه میزنی خب اینانامه رومیخونن خداهم ازطریق وحی بهشون الهام میکنه
…:ووای ازدست توموندم توبااین سادگیت چه جورمعتادنشدی
…: ووا؟؟چه ربطی داشت خب همه پیامبراازطریق وحی بهشون یه چیزایی الهام شده
رومنبرنروواسه من توداری پیامبرارو بااینامقایسه میکنی بابااینام یکین مث من وتو یکم به خودت بیافوق لیسانس مملکت
…: این آقابابقیه فرق داره ازظاهر وحرفاش معلوم بودمی خوادکمکم کنه
…: آره راست میگی فرقشم اینه چشاش رنگی تره
…:مگه تومیشناسیش که اینجوری حرف میزنی؟
…: نه عزیزمن، من وچه به این تریپ آدما؟فقط میگم کم به هرکی میرسی اعتمادکن چوبشو میخوری هااز من گفتن بودازتوام نشنیدن
…: منم پرازدردم اگه توپول داری، خونه داری،ماشین آخرین سیستم از ارث پدرت مونده وهمه اش روکرایه دادی رفتی رویه تپه زندگی میکنی من شبااینجا به زوربهم جامیدن،تعطیلم باشه بایدتوکوچه خیابون بخوابم ببینم توتاحالااز این رفیقت پرسیدی کدوم گوری میخوابی؟کسی روداری؟اگه داری چراشب وروزاینجاول معطلی؟ اصلاچیزی داری کوفتت کنی اگه داری این قیافه قراضه چیه
…:خب من چیزی نپرسیدم چون فک کردم اگه دوست داشته باشی خودت میگی
…:اون واسه کسی که هفت پشت غریب باشه نه واسه ماکه رفیقیم آدم متشخص
متشخص راطوری گفت که قلب دوستش به دردآمد چه چیزی باعث شده اودرموردش چنین فکری بکند؟!!
…: باورکن فقط خواستم توزندگیت فضولی نکرده باشم
… :بروباباتوام
چندبارصدایش زداما بی توجه به او راهش رادرپیش گرفت.
به خانه برگشت تمام راه رابه پاسخ نامه اش فکرکردوکمی به زندگی امیدوارشد.
عذاب وجدانی که نسبت به دوستش داشت حالش رادگرگون می کردحق بااوبودبایدازروی ظاهرش می فهمید که درچه وضعیتی به سرمی برد.
برایش پیام فرستاد
…: سلام بابت امروز معذرت می خوام حق باتوبودومتاسفم اگردرگیر مشکلات خودم بودم و…
دوستش فوراپاسخش رادادواین یعنی ازاودلخور نبود.
..‌.:سام علیک رفیق متشخص ماچطوره؟
مث اینکه توعادت داری نصف حرفتو بخوری باباازماکه گرسنه ترنیستی
…: خوشحالم که ازم دلخورنیستی باور کن ازوقتی باقهرازپیشم رفتی توفکرتم افتخارمیدیدبه بنده فردامیزبانیتون رو بکنم؟
…:ارواح مرده وزنده ات واسه من ویندوزت روعوض کن ازاین فاز متشخص بودن درآبعدشم مگه فردا حاجی قرارنیست برات کلاس دینی بزاره
…:اره راست میگی یادم نبوداصلااون هرروزهست خب فردانمیرم بیااینجا شبم پیشم بمون صبحش باهم میریم
اوکی الان راه میفتم
…: باشه خودم میام کنارپل منتظرت میمونم فعلاخدانگه دار
..‌.: اوکی سی یو سوون
…: خب اقلاانگلیسی حرف میزنی انگلیسی هم بنویس
See you soonرفیق متشخص
به خانه اش آمد،ازهردری سخن گفتند.
خب ازخانواده ات بگوبرام،ازخودت
…: خانواده کجابودبابا اه که حالم ازاین کلمه به هم میخوره بابامون عملی بود گوشه خیابون مردرفت جهنم اونجا آتیشش همیشه روشنه راحت تر میکشه ننه امون هم که رفت شوهر کرد.
…: اونوقت خواهربرادرات چی؟
..: ازشون خبرندارم
…:خب چراسراغشونو..
بادست نشان داد
…:استپ تا اینجاشم زیادی دونستی ماکه مث تونیستیم سفره دلمونوپیش همه واکنیم
..:مثلارفیقیم هاامن باهمه فرق می کنم.
…:خب رفیق پاشویه چی
بیاربخوریم تا رفیقت از گشنگی نرفته پیش بابا مشنگش.
خوب می دانست بیشتر حرف نزد که اوقات او را تلخ نکند،رفیقش را می شناخت تمام تلاشش را می کردتا اورا بخنداند چطور از سرنوشت تلخش برایش می گفت.
بعدازخوردن شام ازلباس های خودش به اودادکه حمام کندوقتی از حمام بیرون آمدروبه روی آینه به خودش نگاه کرد.
…:میگم متشخص منم به خودم برسم قشنگم هاا
…:توکه همیشه قشنگ بودی و هستی این آب پرتقال رو بخور بعد حموم می چسبه
درحالی که لیوان را ازدستش می گرفت ابروهایش رابالا داد
…: آب پرتقالتم متشخصه
یک ماه تمام از تنهایی هایش ،از ترسیدن های گاه وبی گاهش واز تمام مشکلاتش برایش گفت تا راضیش کرددرکنار هم زندگی کنندآن هم به این شرط که کار کندودرخرج خانه سهیم باشد.
…:حاجی به قرآن این آدم از روز اول الاغ به دنیا اومده،ساده است میزنه پته مته همه امون رو میریزه رو آب
مصطفی زاده:همینش خوبه کسی بهش شک نمی کنه
…:ول کن حاجی من اینومیشناسم
مصطفی زاده:اصلاتو روسننه ها؟سر پیازی ته پیازی؟
…: اقلا بزاریدخودم باهاش حرف بزنم رگ خوابش دست منه
مصطفی زاده:یه وقت نری چیزی بهش بگی هااا قاتی کنم که میدونی چکارت میکنم
…:خیلی خب بابا
در تمام مدتی که صحبت می کردند نگاهشان می کرد باورش نمی شد دوستش چنین آدمی باشد او می خواست راضیش کندجلوی مردم وانمودکنددیوانه بوده ودراین مکان شفاگرفته است می خواست راضیش کندکه فلج هم بوده وبازهم شفاپیدا کرده است؟اصلامگر اونگفته بود حاج مصطفی زاده رانمی شناخت پس چطوربااوبه گونه ای صحبت می کرد گویی سال هاست همدیگر رامی شناسند.چراطرزصحبت کردن حاج آقا بازمانی که برای اوازمسائل دینی صحبت می کردکاملاتفاوت داشت.
نگاهشان درهم تلاقی شدوقتی دوستش صورت غرق در اشکش را دیدجلوآمدوگفت:
به به رفیق متشخ
نگذاشت حرفش راتمام کندچنان سیلی محکمی بر صورتش زد که جای هر چهارانگشتش روی صورتش ماند.
…:چته بابا؟باز کی پاچه اتو گرفته رو ما خالی میکنی؟
…:سگ ترازتوهم مگه هست؟
امکان نداشت این جمله ازدهان او خارج شده باشد.
بغضش ترکیدوتنهاچیزی که گفت
دیگه نمی خوام ببینمت.
حدسش درست بودپس تمام صحبت هایشان راباحاج آقاشنیده بودباید برایش توضیح می دادامارفته بود.
محکم به درخانه می کوبید
…:د میگم بازکن این درلامصبو قضیه اونجوری که توفکر می کنی نیست
امکان نداشت بازش کندکلیدراداخل در انداخت و واردشد.
روی تختش دراز کشیده بود،سرش را درمتکایش فرو کرده بودوآرام گریه می کرد.
…: پاشو تا این سگ برات توضیح بده قضیه چیه
چند بار اصرار کرداماوقتی بلندنشد گفت:یعنی توانقدازمن متنفر شدی حاضرنیستی دودیقه به حرفام گوش بدی؟
ودرحالی که انگشت اشاره اش را به نیت تهدیدبالابردگفت
…:ببین یاهمین الان پامیشی مث بچه آدم به حرفام گوش میدی یامیرم پشت سرمم نگانمی کنم
سرش رابلندکرد،می دانست دوستش روی حرفش می ماند ومی خواست اصل قضیه را بداند.
حالاشد..نامه و وحی والهامی درکار نیست اوناخودشون نامه رومی خونن بعدجوابش رومیزارن توبطری خودت
انقدم اینکاروهوشمندانه انجام میدن که کسی بهشون شک نمیکنه همیشه هم از شعر وآیه های قرآن استفاده می کنن که بازم برگردی پیششون
چندسال پیش من فهمیدم اونام گفتن اگه خفه شم یه انعامی بهم میدن.یه مدته چندنفر انگار بهشون شک کردن اونا خواستن تواینکارو بکنی که شکشون برطرف شه منم واسه این گفتم خودم بهش میگم چون تورو میشناسم فوراخامشون میشی گفتم خودم روشنت کنم.
…:چراقبلاایناروبهم نگفتی؟بعدشم اونا پولی ازمن نخواستن
…: دفعه اول پول نمی گیرن که برگردی،دفعه های بعدپوستت رو می کنن بعدشم ده بار خواستم بگم تو،تو دنیای خودت بودی چن بارگفتم کم بروپیش این مصطفی زاده مگه مغز خرخورده ام ده بارحرفی روبزنم
…: بایدزودترمی گفتی
…: بازاین رفت سر خونه اول توحرف تو کتت میره اونوقت
…:خیلی خب‌…تودیگه نباید برگردی پیش اونا کسی هم آدرس اینجا رو نمی دونه
…:نه…تا پته اشون رو نریزم رو آب ولکن قضیه نیستم که یکی مث تو نرسه به ما بگه سگ
…:معذرت میخام
درحالی که چشمک می زد
…:معذرت خواهی روبا یه املت خوشمزه می شه پذیرفت
ودرحالی که به جای سیلی ها روی صورتش اشاره کرد گفت
…:ولی دستت سنگینه هاا با جکی جان اینانسبتی که نداری؟
لبش راگزیدورفت سراغ تهیه نهار.
فردای آن روزهردو به سراغ کارشان رفتندتصمیم داشتنداصل ماجرا را به مردم بگویند
قبل از رفتن به آن جا همه چیز را با آدرس،نام ومشخصات افراداز طریق نامه به نیروی انتظامی گفته بودند.
دوستش بالای سکویی رفت و سیر تا پیازماجرارابرای مردمی که اطرافش جمع شده بودند بیان کرد.حاج مصطفی زاده بالگداوراپایین آورد ودرحالی که گوشش را گرفت
…:پدر سوخته حالامنورسوامی کنی خودتم که شریک جرمی
ازدستش فرار کرد وبا صدای آژیر ماشین دست دوستش را گرفت وبه سمت در رفتند.اما پلیس ها نزدیک بودندبه داخل برگشت ووارد خانه شد
…:حاج روح الله دستم به دامنت منوبا خودتون نکشیدپایین
حاج روح الله در خروجی دیگری را که رویش را پارچه سبز پوشانیده بود به اونشان داد وگفت:برو جوون ما آخر خطیم …برو بزار توام تو این مخمصه گیر نکنی
هر دو فرار کردند.
تمام شب را به حاج روح الله فکر کرد یادش آمداو همان مردی بود که روز اول با پیشانی زخمی اش از او استقبال کرده بود.
#آرزو قیسوندی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما