تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قهرمان محله
نویسنده: Aahmad alamdar

قهرمان محله

تیم گل فنی ما سه نفر بودیم. من، داداش محمود و علی شریف زاده دوست و هم محله ای ما. هر از گاهی مسابقه دوستانه با محلات دیگر داشتیم. محمود هم نتایج همه مسابقات را در یک دفتر یادداشت ثبت می کرد. برد و باخت در این مسابقات برای ما خیلی اهمیت داشت. شاید به جرات بگویم در حد پیروزی در ال کلاسیکو. بعد از هر برد به شدت خوشحال می شدیم و بعد از هر باخت هم به شدت غمگین و افسرده. و باخت آنقدر برای مان سخت بود که تمام سعی مان را بر تلافی می گذاشتیم.

جدا از بازی های دوستانه که معمولا هفته ای یکبار یا دو هفته ای یکبار انجام می دادیم، گاهی هم مسابقات دوره ای بین محلات برگزار می شد که هیجان خاصی داشت.

از تیم گل فنی ما برای مسابقات محله دادوران دعوت شد. علی خودش اعلام آمادگی کرده بود. وقتی خبر شرکت در مسابقات فوتبال گل فنی محله دادوران را به ما داد، ما هم استقبال کردیم.

محمود: علی، تیم های شرکت کننده چطور هستند؟

نرویم آنجا مسخره بقیه تیم ها بشویم. خودت که می دانی خودمان هیچ کدام فوتبالیست نیستیم. عضو هیچ تیم رسمی هم نیستیم. بقیه تیم ها بازیکنانشان همه عضو تیم های رسمی هستند. نرویم آنجا شکست سنگین بخوریم.

علی: نه خیالت راحت. فقط تیم کهنسال خیلی قوی هستند. کهنسال و جهانپور و قاسمی هستند. قوی ترین تیم همین تیم هست. همه می گفتند تیم کهنسال قهرمان می شود. ولی خودمان درگروه این ها نیستیم.

محمود: باشد. می رویم.

علی: بله. بیشتر می خواهیم دور هم باشیم. تفریح و سرگرمی خوبی هست.

محمود: چقدر باید پول شرکت در مسابقات بدهیم.

علی: هر تیم بیست تومان.

محمود: به تیم قهرمان چه جایزه ای قرار هست بدهند؟

علی: ده توپ پلاستیکی.

محمود: باشد. شرکت می کنیم.

دوازده تیم شرکت کرده بودند و تیم میزبان از پرداخت بیست تومان معاف بود. تمام پول را گذاشته بودند برای جایزه تیم قهرمان. هر توپ پلاستیکی بیست تومان قیمت داشت. بیست تومان هم گذاشته بودند برای برخی هزینه های تیم داوری. و خرید کارت زرد و قرمز.

ماسبقات شروع شد. محل برگزاری مسابقات سه خیابان بالاتر از خیابان محله خودمان بود. محمود دروازه بان ثابت تیم بود و من و علی هم دفاع و مهاجم. مسابقات گل فنی با سه بازیکن برگزار می شد. یک نفر درون دروازه قرار می گرفت و دو نفر دیگر هم وظیفه دفاع و حمله را داشتند. از لحاظ فنی و تکنیکی علی خیلی خوب دریبل می زد و بازی اش خیلی خوب بود. من هم بیشتر نقش تمام کننده داشتم. چارچوب را خیلی خوب می شناختم.

مسابقات گل فنی محلی در خیابان های آسفالته برگزار می شد. در دو وقت پانزده دقیقه ای. شاید بیشتر از اینکه تیم ما فنی باشد، غیرت و تعصب محله ای مان عامل موفقیتمان بود.

مسابقات مرحله گروهی را آغاز کردیم. با یک برد و دو مساوی به عنوان تیم اول صعود کردیم. گروه ما گروه سختی بود اما در عین ناباوری مسابقات گروهی را با موفقیت پشت سر گذاشتیم و وارد مرحله حذفی شدیم.

با شور و نشاط و خوشحالی به خانه برگشتیم. چند ساعتی را به تفسیر و تحلیل مسابقات گروهی گذراندیم و برای مرحله حذفی داشتیم نقشه می کشیدیم.

مادر آمد جلو.

خب. اینقدر خوشحال هستید حالا چه چیزی به شما دادند؟

هنوز هیچ. اگر قهرمان شویم ده عدد توپ پلاسیکی هدیه می گیریم.

مادر: توپ پلاستیکی؟ به چه درد می خورد.

محمود: همین هست. به اندازه پولی که داده ایم.

مادر: خب. بگویید به جای توپ پلاستیکی پولش را به شما بدهند. پولش را خودتان بروید یک چیزی بخرید.

محمود: حالا تا ما اول شویم. بعد تصمیم می گیریم.

علی: یعنی واقعا اول می شویم. تیم کهنسال خیلی سخت هستند. خدا کند حذف شوند. که خیالمان راحت شود.

قرار بود مسابقات مرحله حذفی روز جمعه برگزار شود.

روز جمعه صبح که از خواب بیدار شدم وضع خوبی نداشتم. پرخوری شب قبل کار دستم داده بود. اسهال و استفراغ حسابی زمین گیرم کرد.

محمود و علی نگران مسابقات حذفی. هیچ راهی نداشتیم جز اینکه از امین استفاده کنیم.

من در خانه ماندم

علی: برویم. آنجا بشین مسابقات را نگاه کن.

محمود: نه علی. نیاید بهتر است. اگر چشمشان به احمد افتاد، اصرار می کنند که حتما بازی کند. این طوری می گوییم مریض هست و در خانه خوابیده.

بالاخره محمود و علی و امین راهی محله دادوران شدند. من هم با هزار استرس و دلهره داخل خانه ماندم. مدام درب خانه را باز می کردم تا شاید کسی برگردد و از مسابقات خبری بدهد. اما خبری نبود که نبود.

از ساعت ۹ صبح که بچه ها راهی مسابقات شدند تا ساعت ۱۲ ظهر بیش از صد مرتبه بین اتاق و درب خانه رفت و امد کردم. از یک طرف دلشوره مسابقات نمی گذاشت در اتاق بمانم و از طرف دیگر هم آفتاب دلچسب زمستان اجازه نمی داد داخل اتاق بنشینم.

مادر: همانطور که مشغول شستن لباس ها بود و آن ها را روی بند می انداخت گفت: اینقدر داخل افتاب نرو. تشنه می شوی ، آب زیاد می خوری حالت بدتر می شود. برو داخل اتاق بخواب استراحت کن. انگار می خواهند قهرمان جام جهانی شوند که اینقدر استرس دارند.

مشغول صحبت با مادر بودم که سر و کله بچه ها پیدا شد.

امین زودتر از همه وارد خانه شد. نفس نفس می زد. علی پشت سر امین وارد خانه شد و آخر از همه محمود امد.

امین شروع کرد به صحبت کردن.

رفتیم فینال. عصر فینال داریم.

علی: نبودی ببینی چه غوغایی به پا کردیم. هیچ کس فکر نمی کرد تیم خودمان برود نیمه نهایی. همه تعجب کرده بودند. می گفتند اینها چه تیمی هستند. اصلا باور نداشتند که تیم محله ای باشیم.

عصر ساعت سه نیمه نهایی داریم.

احمد: ان شاالله که نیمه نهایی هم میبریم. سعی می کنم عصر خودم حتما بیایم.

محمود: می دانی با کدام تیم باید بازی کنیم. با تیم کهنسال. خیلی بازی سختی هست. هر طور شده باید بیایی که سخت و سفت بازی کنیم.

باشد. خیالتان راحت. حالم خوب هست. تا سه چهار ساعت دیگر هم سر حال تر می شوم. اگر هم خیلی نتوانستم بازی کنم امین هست.

مادر: شما درس و مدرسه ندارید. فردا شنبه هست. نه حمام رفته اید. نه درس خوانده اید. نه کتاب هایتان باز کرده اید. این چه مدرسه ای هست که شما می روید.

– عصر بازی نیمه نهایی و فینال که تمام شد همه کارهایمان را انجام می دهیم.

ربع ساعت قبل از بازی آماده شدیم و به سمت محله دادوران حرکت کردیم. همه تیم ها آن جا بودند. دوست داشتند ببیند چه تیمی به فینال می رود. البته همه می گفتند تیم کهنسال قهرمان خواهد شد. سه نفر از بهترین بازیکنان شهر لار بودند.

اما خودمان را نباختیم. با تمام قوا و انرژی وارد میدان شدیم.

بازی را با استرس شروع کردیم اما لحظه به لحظه تسلطمان بر بازی بیشتر می شد. بازی صفر صفر پیش می رفت. تیم حریف خیلی ادعا داشتند. اما هر چه بازی جلوتر می رفت چون نمی توانستند گل بزنند اعصابشان به هم می ریخت.

محمود هم از درون دروازه داد می زد. احمد سخت بازی کن. برو داخل پای بازیکن. توپش را بزن.

علی تو هم حواست به بازی باشد. بازیکن از پشت سرت فرار نکند.

سخت و سفت داشتیم بازی می کردیم. بازی خوب ما باعث شده بود که بقیه تیم ها هم ما را تشویق کنند.

نیمه اول صفر بر صفر تمام شد.

چند دقیقه ای استراحت کردیم و آماده شدیم برای نیمه دوم. محمود گفت: بهترین راه این هست که با دروازه بان تک به تک شوید. دقت کرده ام ، دورازه بان حریف هیچ چیزی نیست. راحت گل می خورد. هر سه نفر بازیکن قوی هستند ولی دروازه بان خوبی نیستند. اگر بتوانید با دروازه بان تک به تک شوید، حتما به گل می رسیم. بعد سخت و محکم دفاع می کنیم.

نیمه دوم شروع شد. چند دقیقه ای گذشت و با دروازه بان تک به تک شدم. فرصت را از دست ندادم و توپ را داخل دروازه جا دادم. تیم حریف که فکرش را هم نمی کرد از ما عقب افتاده باشد از لحاظ روحی روانی به هم ریخته بود.

سخت و سفت بازی را شروع کردند. کمی هم چاشنی خطا همراه بازی شان کردند. اما ما هم سخت تر دفاع کردیم. اینقدر جلو امده بودند که گل مساوی را بزنند که دروازه خالی شان این فرصت را فراهم کرد که علی از راه دور گل دوم را هم به ثمر برساند. چیزی به آخر بازی نمانده بود. خودمان را جلو توپ می انداختیم. با سر و پا و کمر و هر چه که می شد دفاع می کردیم.

داور سوت پایان بازی را زد. تیم ما رفت فینال. تمام شهر خبرش پیچید. تیم کهنسال از تیم محله ای باخته اند. انگار که برزیل شکست خورده بود.

سر از پا نمی شناختیم. حالا باید خودمان را اماده می کردیم برای فینال. فینال قرار شد روز بعد برگزار شود.

۲۴ ساعت استراحت بود بین فینال و نیمه نهایی. روز بعد بعد از ناهار ظهر راهی محله دادوران شدیم. تیم میزبان را هم شکست دادیم و قهرمان شدیم.

میزبان که فکرش هم نمی کرد نتواند قهرمان شود، شروع کرد به غر زدن. به جای ده توپ فقط شش توپ به ما دادند. گفتند چهار توپ در جریان مسابقات سوراخ و پنچر شده است و از جایزه تیم قهرمان کم کرده ایم. کمی جر و دعوا راه انداختیم اما فایده ای نداشت.

محمود خیلی زود کوتاه آمد. و قبول کرد.

شش عدد توپ پلاستیکی را برداشتیم و به سمت خانه به راه افتادیم. موقع برگشتن محمود به سمت جدول خیابان رفت و دو عدد توپ که داخل جدول مانده بود را با خودش برداشت.

این دو عدد توپ وسط بازی به سمت جدول آمد و کسی برای برداشتنش نیامد. از همان لحظه در ذهنم بود که اگر نامردی کردند این توپ ها را برداریم. این دو توپ به جای ان چهار توپی که با نامردی از جایزه قهرمانی کم کردند.

همان موقع وارد مغازه ادریس شدیم.

توپ های نو را به ادریس فروختیم. شش توپ را به قیمت ۱۰۰ تومان به ادریس دادیم. هم بیست تومان خودمان برگشت و هم هشتاد تومان سود کردیم از قهرمانی. دو توپ کار کرده هم برای بازی خودمان گذاشتیم.

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما