تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان صد و بیست و هفتم: کارت پرواز
نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

کتاب را که باز کرد،ناگهان تاریکی‌ای که سال‌ها در آن اسیر بودم، به روشنایی زننده‌ای بدل شد که دریچه نگاهم را تقریباً برای لحظاتی از زمانی که نوری وجود نداشت، کورتر کرد. صدای فریادش آمد:

  • وای اینجا رو … این کارت پروازمه… مال ده سال پیشه… فکر کن. زمانی که هنوز دانشجو بودم…

مرا از لای کتاب کشید بیرون و چنددقیقه‌ای خیره نگاهم کرد. این‌طرف و آن‌طرفم کرد. غلغلکم داد. خودم را محکم نگه داشتم تا نفهمد یک‌تکه کارت پرواز غلغلکی ازکاردرآمده‌ام. به فکر فرو رفت. از شادی لحظات اول در چشم‌هایش خبری نبود. شاید یاد آن روز افتاده بود که مرا توی دستش مثل لوله گرد می‌کرد و ول می‌کرد.

هنوز مسئول کنترل ورودی هواپیما، باله بلندم را نبریده بود. از سرنوشت آن بخشم خبر ندارم؛ اما ما کارت‌های پرواز به‌ندرت انتظار داریم که کسی ما را لای کتابش نگه دارد. معمولاً بلافاصله سر از سطل آشغال درمی‌آوریم. البته من این را از روی نقل‌قول‌هایی میدانم که قبل از پرینت شدن از بقیه کارت‌ها شنیده‌ام.

از اینکه مرا هی لوله می‌کرد و می‌گرفت جلوی دهانش و توی آن فوت می‌کرد، بدم می‌آمد. یک‌جور خاصی مورمورم می‌شد؛ اما مگر آدم‌ها این چیزها را می‌فهمند. آدم‌ها حتی به صداهای بلند اطرافشان هم گوش نمی‌دهند، چه برسد به صدای آرام من که از هزار هرتز هم پایین‌تر است. بعد یکی از دوستانش را دید. نمی‌دانم من مدت زیادی بین آدم‌ها زندگی نکرده‌ام تا بدانم با هم دوست بودند یا دشمن. آدم‌ها موجودات پیچیده‌ای هستند. زیر لبخندهایشان چیزهای زیادی را پنهان می‌کنند که کاغذ مقوایی هجده گرمی ساده‌ای مثل من نمی‌تواند درکش کند. وقتی توی کارخانه مقواسازی بودیم، خیلی دلم می‌خواست بروم توی خط تولید مقواهای گرم بالا و بیفتم زیردست نقاشی که رویم طرحی ماندگار بکشد و قابم کند و بزندم به دیوار. امان از این گیتی بی‌دقت و بی‌حواس. تنها بخشی از آرزویم را شنید. مقوای نسبتاً گِرَم بالایی شدم، اما آخرش سر از پرینترهای کارت پرواز یک شرکت هواپیمایی درآوردم.

با هم سلام و علیک گرمی کردند. مرا لوله کرده بود لای مشتش و گرفته بود پشتش. تقریباً روی باسنش و هرازگاهی دست‌هایش را در هم قفل می‌کرد و من کارم از غلغلک گذشته بود. احساس خفقان می‌کردم. راجع به یک‌چیزهایی با هم حرف می‌زدند و من در میان آن سروصدای سالن پرواز به‌ندرت می‌توانستم کلماتی مثل استاد راهنما، دانشگاه، کشته شدن انگیزه‌ها، آینده نامعلوم و چیزهایی شبیه به آن را بشنوم. وقتی دوتایی سوار هواپیما شدند، حرف‌های بیشتری شنیدم. دختر دیگر داشت تعریف می‌کرد که چطور به خاطر استرس نوشتن رساله دکتری، بچه‌اش را سقط کرده و استاد راهنمایش نه‌تنها این مسئله را درک نکرده که توی جلسه پیش دفاع از داورها هم بیشتر به او پریده.

بعد از چند دقیقه دوباره نگاهش شد همان نگاه پر از شیطنت لحظه اول. مرا گذاشت توی کارت گیر روی میزش. اینجا حوصله‌ام سر رفته. لای کتاب حیات ذهن هانا آرنت بین واژه‌های صفحه ۲۴۴ و ۲۴۵ بیشتر به من خوش می‌گذشت. می‌توانم ساعت‌ها راجع به درماندگی و ناتوانیِ منِ اندیشنده در شرح و وصف خویشتن، در پاسخ به پرسش سقراط که می‌گفت چه چیزی ما را به تفکر وامی‌دارد، حرف بزنم. دلم برایشان تنگ‌شده. قریب به ده سال آن‌قدر به آن صفحه روبه‌رویم زل زده بودم که الآن از این بی واژگی و خیره ماندن به در سفید اتاقش حوصله‌ام سر رفته. فقط هرازگاهی نگاهم می‌کند و می‌گوید:

  • میدونی ده ساله دارمت ؟بندازمت دور یا نگهت دارم؟

من در تصمیمی که می‌گیرد هیچ دخالتی نمی‌توانم بکنم. خودم دوست دارم لای کتاب تازه‌ای آشیانه کنم و امیدوارم نگهم دارد؛ اما خب ما هم به‌اندازه آدم‌ها تحت تأثیر شانس و جبر زمانه‌ایم…! جز رضایت و تسلیم و چشم داشتن به آینده چه‌کار دیگری از من برمی‌آید؟

هانی پنجم خرداد ماه هزار و چهارصد

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما