تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

برف ندیده ها
نویسنده: Aahmad alamdar

برف ندیده ها

ساعت ۱۰ شب بود. برف شروع به باریدن کرد. محوطه خوابگاه دانشجویی کاملا سفید پوش شد. همشهری ها و هم خوابگاهی ها همگی داخل محوطه خوابگاه جمع شده بودند. اما من داخل اتاق نشسته بودم. غمگین و افسرده. ناراحت و پژمرده. مثل گلی که افتاب دیده باشد. سر به زیر و بی حال. دانشجویان سر از پا نمی شناختند. هوای سرد بهمن و کویر دست به دست همه داده بود تا همه جا سفید پوش شود.

این اولین بار بود که برف را به چشم خود می دیدم. احسان همشهری اوزی وارد اتاق شد. احمد بلند شو. برویم بیرون. چرا اینجا نشسته ای. همه دارند برف بازی می کنند. بلند شو. هر چقدر خودت را ناراحت بگیری چیزی درست نمی شود. باید چهار سال اینجا باشیم. بلند شو با هم برویم بیرون از این حال و هوا بیرون بیا.

بلند شدم. خیلی دوست داشتم برف را از نزدیک ببینم. از پله های خوابگاه پایین امدیم. طبقه دو بود. باید حداقل چهل پله را یکی یکی طی می کردیم. احسان دوربین عکاسی اش را برداشت. با عجله از پله ها پایین آمد. احمد من می روم تو هم سریعتر بیا.

شوق دیدن برف مرا به سمت پایین می کشید و دوری از خانواده و غم غربت مرا به سمت اتاق. اما هر طور بود خودم را به محوطه خوابگاه رساندم.

لر و کرد و ترک و عرب و فارس و بلوچ و گیلانی و مازنی و ترکمن و لک همه و همه داخل محوطه خوابگاه بودند. صدای جیغ و داد دخترها هم از خوابگاه می آمد. فاصله زیادی با هم نداشتیم. تقریبا ۱۰۰ متر. شاید هم کمتر. بله. کمتر از پنجاه متر.

محوطه جلو خوابگاه پسران کاملا شلوغ بود. اولین بار بود برف را می دیدم. تصورم از برف چیز دیگری بود. یعنی در ذهن خودم گلوله های برف را طور دیگری می دانستم. برف خیلی آرام آرام به زمین می نشست. مثل پر پرنده ای که در هوا معلق است و به آرامی به زمین می نشیند. دستم را باز کردم. چند گلوله برف روی دست هایم نشست.

بچه هایی که برف دیده بودند برای خودشان آدم برفی ساخته بودند. و ما فقط داشتیم نگاه می کردیم. اصلا نمی دانستیم چطور باید با برف بازی کنیم.

فقط برف را گلوله می کردیم. همان گلوله کردن هم بلد نبودیم. بچه های سردسیر برف را گلوله می کردند بدون اینکه بخواهند آن را مچاله کنند. اما ما طوری گلوله را فشار می دادیم که برف در کمتر از چند ثانیه به گلوله یخی تبدیل می شد.

احسان دوربینش را روشن کرد.

احمد بیا چند تا عکس دسته جمعی بگیریم.

عکس های تکی، دو و سه نفره، چهار و پنج نفره و دسته جمعی پشت سر هم می گرفتیم. شاید بیش از صد تا عکس گرفتیم. تازه دوربین دیجیتال به بازار آمده بود. دوربین ها قدیمی از کار افتاده بود.

دلمان به این خوش بود که احسان عکس ها را برایمان نگه می دارد. تقریبا یک ساعت مشغول عکس گرفتن بودیم به امید نگه داشتن خاطرات.

اما احسان بعد از رفتن به دبی همه عکس هایش از روی دوربین پاک شده بود و حسرت عکس ها به دلمان ماند.

بعد از گرفتن عکس، مشغول بازی شدیم. یکی از دانشجویان که اهل کهکیلویه بود، یک گلوله یخی به سمت احسان پرتاب کرد و صورتش ورم کرد آمد بالا. به قول معروف دو عدد بادمجان زیر چشم های احسان سبز شد. شب تا صبح از شدت درد خوابش نبرد. می ترسیدیم بینی اش شکسته باشد. اما خدا را شکر تا صبح تقریبا کمی دردش کمتر شد.

من هم راهی کلاس شدم. بین راه داشتم به برف هایی که روی شاخه های گل و درختان نشسته بود را با دست تمیز می کردم. می دانستم که دیدن برف برای دفعه دوم واقعا محال است. معلوم نیست چند سال طول بکشد که دوباره برف ببینیم.

شب کنار بینی و چشمم یک جوش کوچک نمایان شد. فکر می کردم همان جوش غرور جواین است. چون صورت من کلا جوش جوشی بود. اما این جوش کلا فرق می کرد. تا صبح اندازه جوش بزرگتر شد. هرچه زمان می گذشت جوش بزرگتر و بزرگتر می شد.

عصر راهی بیمارستان شدم. دکتر متخصص گفت: حساسیت بوده. وقتی از برف و گل و گیاه صحبت کردم دقیقا علت را همان حساسیت دانست. گفت برای سه روز این داروها را مصرف کن. اگر درمان نشدی باید عمل کنی. اما خدا را شکر بعد از دو روز کاملا خوب شد.

برف زاهدان هم بینی و چشم احسان را نابود کرد و هم چشم و بینی ما را . برای ما خوش یمن نبود.

و این حساسیت همیشه با من ماند و تا امروز ادامه دارد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما