تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نیم شیدا نیم فسرده
نویسنده: شیرین کلانتر

باز هم یک روز، شکی که سعی می کردم انکارش کنم باز در پر تلاطم ترین لحظات زندگیم گریبانم را گرفت. گفت :«ببینم، نکنه تو واقعا دو قطبی هستی؟» صدای بر سر کوفتن و دست روی دست کوبیدن اومد زیر گوشم که: «ای داد بیداد، نکنه من واقعا بیمار روانی‌ام؟ حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟»

دستم را از کمرم برداشتم و سرم را خاراندم. بعد گفتم: «فرضا که باشم. حالا در این لحظه در چه قطبی هستم؟»

عین آدمی که تازه چشماش رو بعد از کما باز کرده نگاهی به دور و برم انداختم. لباس ها گوشه ای پرت و پلا. برگه های روی هم تلنبار شده. دانه های خیار، گوجه، گل مینای چمنی، اسفناج و نعناع در بسته بندی هایشان، کنار قوطی های پلاستیکی دو لیتری خالی که از دو هفته قبل قرار بوده نصفشان کنم و به عنوان گلدان ازشان استفاده کنم، خالی در بالکن ولو شده بودند. موهای شانه نکرده. موهایم چرب. هنوز لباس خواب تنم بود. به خودم جواب دادم: «فکر می کنم آخرهای فاز افسردگی. گفتم خب پس بیا واسه فاز پر انرژی آماده شیم که کلی کار داریم. اگر دو روز هم باشه در کل ماهُ بذار از اون دو روز استفاده کنم. همینی که هست. یهو ترس از بیماری از یک خرس گنده ی وحشی که ار دهانش خون می چکه، به یه هاپوی سفید که داره دمشو تکون میده تبدیل شد. شروع کرد به دویدن و زبونشم از دهانش آویزون بود. منم راه افتادم دنبالش. بر می‌گشت پشت سرشو نگاه می کرد ببینه هنوز هستم؟ وقتی میدید هستم میومد یه روز روزم می چرخید باز جلو می‌افتاد. منو برد توی یک باغ قشنگ. در ورودی باغ یک راهرو  بود که با دو سه قدم مارو می رسوند به یک حوض گرد که مثل کیدان وسط زمینی سنگ فرش قرار گرفته بود. وسط حوض از این مجسمه های یونانی شکل سفید بود. یک خانمی که یک وری دراز کشیدی و پارچه فقط جلویش را پوشانده. با اینکه از خزه های دور حوض مشخص بود نوساز نیستُ، جزئیات مجسمه هنوز سالم مانده بود. حتی نوک پستان ها. سگ به من گفت: ببین. دو تا قورباغه اینجا زندگی می  کنند. همیشه اینجان. تکون نمیخورن.

گفتم: خب میخواستی کجا برن؟

گفت: باز زبون دراز شدی؟ (صدای خرس در آورد)

خودمو خونسرد نشون دادم. با مالوندن زیر چونه ام سعی کردم این حس رو بهش القا کنم که مثلا دارم فکر می کنم. یکهو گفت: آها یافتم! یافتم. 

چشماشو چرخوند گفت: ها؟ باز چی؟ ایده های صد من یه غاز؟

گفتم نه می خوام برم بالای منبر. بشین همینجا کیف کن.

گفت: ها. بگو.

گفتم: این قورباغه همون شازده ی بخته. منتهی نشسته طلسم خانم شکسته بشه، سنگاش وا بشه،  بوسش کنه و کیلیلیلی.

داشت به انگشتاش نگاه میرد. حتی سرش رو هم بلند نکرد.

اهمیت ندادم. ادامه دادم: خب البته قورباغه دومی هم هست. میتونه رقیب عشقی باشه!

همینطور که هنوز نگاهم به حوض بود زیر چشمی پاییدمش. دیدم سرش رو بلند کرده ببینه چی دارم میگم. با کف دست کوبوندم تو پیشونیم گفت: آها همینه دیگه! مثل داستان والت دیزنی. این دو تا قورباغه هر دوشون آدم بودن. منتها این قورباغه پشتی دختره ست که ا شازده واقعیه. اون قورباغه پشتیه 

همینه که انقدر قورباغه جلویی یا غیض نگاه می ‌کنه. ایشون با سوتی قورباغه پشتی که شاهزاده مقدوتنیه ست تبدیل به قورباغه شده. 

از قیافه‌ش معلوم بود که داستنان براش جالب بود. 

نشستم زیر پوزه‌ش رو ناز کردم گفتم: اگر تو من رو نمی‌آوردی اینجا، همچین داستانی نمی‌تونستم بگم.

دستمو لیس زد. 

گفت: دوباره که دو روز بعد خرس بشم میخوای چه غلطی بکنی؟

گفتم: نمیدونم. اما فرار نمی کنم. 

گفت: اگر خوردمت چی؟

گفتم: اول می‌ذارم از کله ام شروع کنی.

سگ گفت: اه! چندش! جدی پرسیدم.

گفتم: منم جدی جواب دادم. 

بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن دور حوض. گفتم: ببین. تو منو هیچوقت نمی خوری. چون من توام و تو منی. وجود هردو‌مون به هم بستگی دارد. اگر هم واقعا یه روزی حواست نبود و منو خوردی، درسته قورتم میدی. دهنتو باز نگه می‌داری تا بتونم تا موقعی که اون تو هستم نفس بکشم. می دونی چرا؟

چون من جزئی از تو هستم؟

آره. هم این. هم اینکه، میخوای بدونی از رفتن توی شکم تو چه داستان جدیدی دارم برات تعریف کنم.

یکهو صدایی مثل صدای رد شدن ماشین از روی سنگ ریزه آمد. هر دو برگشتیم و به مجسمه نگاه کردیم. ترک خورده بود. نوری به رنگ آفتاب از لای سنگ ها بیرون می زد. نمی توانستم مستقیم نگاه کنم. چشمم رو آزار می داد. چشمم رو با دست پوشوندم. لحظه ای بعد صدا قطع شد. دستم رو برداشتم دیدم سگ نبود. آفتاب همه جا را یکنواخت پوشاده بود. مجسمه سر جایش بود. به همان شکل اول. قورباغه جلویی، نصفش زیر آب بود و با چشمان ورقلمبیده اش به من خیره شده بود. چند لحظه ای با هم چشم تو چشم شدیم. چشماشو باز و بسته میکرد. میدونم می‌دونست به چی دارم فکر می‌‌کنم اما من نمی‌دونستم اون دقیقا تو چه فکریه. 

موبایلم در جیبم لرزید. پیام داشتم. از استادم. پیام از همچین آدمی هر روز اتفاق نمی‌افتد. تردید نکردم. گوشی را روی گوشم گذاشتم. یک بار شنیدم. جیغ کشیدم و در هوا پریدم. یادم نمی آید چه گفتم: هورا؟ ایول؟ اوه مای گاد؟ نمی دونم چقدر پریدم. دوباره گوش نکردم. نمیخواستم ذره‌ای مزه‌ش برایم فرق کند. بعضی از آهنگ ها را می گویی ای کاش می‌شد برای اولین بار می‌شنیدم. ای کاش برای اولین بار مزه ی فلان غذا را می‌چشیدم. ای کاش هری پاتر را برای اولین بار بخوانم.

وقتی خودت باشی. اولین بار های زیادی را تجربه می کنی. 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما