تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مادر و دختر
نویسنده: شیرین کلانتر

بازم تا لنگ ظهر خوابیدی؟

شیشه قهوه رو از کابینت بالای سینک برداشت. جواب نداد.

زن بقیه بدنش را به داخل آشپزخانه آورد. دست به سینه نزدیک در ایستاد و گفت: با خودت مشکل داری؟

به تو ربطی نداره. اومدی باز زیر گوشم نق نق کنی؟ 

بده به فکرتم؟ 

برو پی کارت. 

مادر دهانش را باز کرد چیزی بگوید اما پشیمان شد. چشمش به کیسه های خرید گوشه آشپزخانه افتاد. از کمر خم شد و اقلام در کیسه ها را سرسری نگاه کرد. دختر دو دستش را به کابینت تکیه داده بود و خط باریک قهوه که از دستگاه بیرون آمو نگاه میکرد. همتهنطور که پشتش بود گفت: مشروب نخریدم. الکی نگرد. 

مادر سیخ ایستا و برگشت گفت: مادر نشدی که بفهمی چه دردیه. 

دختر دستگاه را از برق کشید. در کابینت را باز کرد و گفت: شمام قهوه میخوای؟

مادر گفت: آره دخترم. تو بهترین‌قهوه ها رو درست میکنی.

دختر زیر لب گفت: محصول خودتم. 

مادر شنید اما به روی خودش نیاورد. 

پشت میز گرد کوچک آشپزخانه روبه روی هم نشستند‌. 

مادر گفت: منم هم سن و سال تو بودم همین حسو به مادرم داشتم. حتی بدتر از تو. اما با سیگار و مشروب به خودت آسیب میزنی. 

دختر گفت: من مسائلم الان به بزرگسالیم مربوطه. قبلشو فراموش کردم. جا نداره مغزم که هر روز بخوام مرور کنم.

مادر با نگرانی گفت: نمیخوای با یه متخصص حرف بزنی؟

دختر گفت: بدم میاد کاری که خودت لازم داری به من میگی انجام بدم. 

مادر لباش رو فشار داد. انگار که دنبال چیزی میگشت دور و برشو نگاه کرد. دختر با کنایه گفت: سیگار اگر میخوای دارم.

مادر سرش رو برای تایید تکان داد. 

دختر از روی خرید ها پرید. از توی کیفش که نزدیک کیسه ها روی زمین ولو شده بود یک بسته سیگار برداشت. یک نخ جدا کرد و روشن کرد. فندک و بسته را . دوباره با یک پرش بلند آمد برگردد که موقع فرود پای عقبی بلند نشد و هر دو پا از هم فاصله گرفتند. روی خرید‌ها پهن شد. مادر با صدایی که زود با کوباندن کف دستش به دهانش خفه اش کرد گفت: اوا خاک به سرم. 

میوه ها و سبزی ها، تخم مرغ و مرغ و گوشت زیر دختر محبوس شده بودند.‌ چند سیب زمینی از کیسه آزاد شدند و تا توانستند قل خوردند. دو پایش عین آکاردئونی که آخرین نت یک قطعه را میزند تا آخرین درجه از هم باز شد. 

دختر سرش پایین بود و هنوز سیگار  روی لبش بود. 

 بعد یک اشک بزرگ، بعد دومی از آن یکی چشم و سه، چهار، و چند لحظه بعد از جونه گریه می کرد. اما صدا نمی داد. مادر تا دهانش را باز کرد چیزی بگوید دختر انگار که میخواست کسی که آن‌طرف اتوبان ایستاده صدایش را بشنود گفت: خودم بلند میشم.

برای اولین بار با اینکه سرش مایل به پایین بود، داشت مستقیم به مادرش نگاه میکرد. 

سیگارش را در تنها سیب زمینی که نتوانسته بود دورتر برود خاموش کرد. پای عقب را آورد جلو و پای جلو مانده را به سمت خودش کشید. به سکسکه افتاد. مادر دستش زیر چونه ش بود و به نقطه‌ای روی زمین نگاه میکرد.

دختر بلند شد و سیگار و فنک رو گذاشت روی میز جلوی مادرش. خودش را روی صندلی ول کرد. لبش را با جرعه ی اول قهوه اش تر کرد و گفت: بخور، سرد میشه. 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما