تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مهمان مدرسه
نویسنده: Aahmad alamdar

مهمان مدرسه

ماه رمضان بود. سال سوم راهنمایی. قرار بود برای دانش آموزان کلاس سوم جشن تکلیف بگیرند. آقای صادقی معلم دینی و عربی می گفت، شما به سن تکلیف رسیده اید و باید برایتان جشن تکلیف بگیرند. فکش ساخته شده بود برای حرف زدن و نصیحت کردن.

– بچه های عزیز شما الان به سن تکلیف رسیده اید. یعنی به بلوغ رسیده اید. از حالا باید نماز بخوانید. روزه بگیرید. به نامحرم نگاه نکنید. با نامحرم شوخی نکنید. به نامحرم دست ندهید. غیبت نکنید، دروغ نگویید، تهمت نزنید. بالاخره هر کاری که گناه کبیره هست انجام ندهید. هر چند که می دانم شما بچه های خوبی هستید و تا حالا هم از این کارها انجام نمی داده اید، ولی باید بدانید از این به بعد خیلی باید مراقب باشید. چون گناه به پای شما نوشته می شود. تا قبل از سن بلوغ اگر اشتباهی می کردید چون به سن تکلیف نرسیده بودید گناهی برایتان نوشته نمی شد، ولی حالا همه چیز عوض شده است.

از امروز باید نمازهایتان را هر سه وعده سر وقت بخوانید. شاید تا قبل از این اگر یک نوبت نماز نمی خواندید مشکلی نداشت، ولی از امروز اجازه ندارید، حتی یک وعده هم فراموش کنید.

الان که به بلوغ رسیده اید بدن شما هم تغییر کرده و باید با این تغییرات آشنا شوید. دیگر نباید از چیزی خجالت بکشید. سن بلوغ را همه گذارنده اند. سعی کنید با پدرهایتان دوست باشید. و هر سوالی درباره بلوغ داشتید از پدرانتان بپرسید.

بچه های کلاس ما هم که خودشان یک پا استاد بودند، دنبال فرصتی بودند که کلاس را به حاشیه بکشانند.

حمزه از ته کلاس دستش را بالا برد و اجازه گرفت. آقا ببخشید. از باباهایمان چه چیزی باید بپرسیم؟

– هرسوالی که درباره بلوغ دارید. هیچ کس مثل پدرانتان به شما نزدیک نیست. سن بلوغ سن حساسی هست. خیلی مراقب باشید، نباید به هر کسی اعتماد کنید. هر سوالی دارید فقط و فقط از پدر و یا برادر بزرگتر بپرسید.

شرم را کنار بگذارید. پدران و برادران شما هم این دوره را پشت سر گذاشته اند. هیچ دلیلی برای شرم و خجالت وجود ندارد.

حمزه گفت: آقا ما جرات نداریم از پدرمان چیزی بپرسیم. یکبار همچنین سوالی کردیم، فورا بلند شد دو تا پس گردنی محکم زد و گفت پدرسوخته برو گورت را گم کن. یک حرف هایی می زنید اقای صادقی که عملی نیست.

نادر گفت: آقا اجازه.

بله بفرما.

بهتر نیست یک کلاس آموزشی برای پدرهای ما برگزار کنید.

پیشنهاد بدی نیست. با مدیر صحبت می کنم اگر قبول کردند برای پدرهای شما هم کلاس می گذاریم.

مصیب هم دستش را بالا کرد. آقا اجازه. ما که بابا نداریم. برادر هم نداریم. می توانیم از بابای نادر بپرسیم.

کلاس از خنده ترکید.

ساکت شو.

بیا برو بیرون. فقط می خواهی کلاس را به هم بزنی.

آقا چرا. چیزی نگفتیم که. برای چه برویم بیرون. حرف بدی نزدیم که.

حرف بدی نزدی. چرا بابای نادر را مسخره می کنی.

آقا مسخره نکردیم. بابای نادر ما را می شناسد. همسایه هستیم. خیلی با حال هست.

نادر: آقا حقش هست. همیشه بابای ما را مسخره می کند.

اسماعیل. آقا همین بابای نادر را دعوت کنید کفایت می کند. خودش به همه باباها درس می دهد.

بابای نادر بنده خدا بی سواد بود. همیشه خدا با زیر شلواری و زیر پیراهنی توی کوچه و خیابان راه می رفت. شغل درست درمانی هم نداشت.

بس است دیگر. حرمت کلاس را نگه دارید. اگر بخواهید ادامه دهید درس را تمام می کنم.

مصیب: نه آقا. کلاس خیلی شیرین شده امروز. ما این درس ها را خیلی دوست داریم.

تک به تک داشتند در مورد بلوغ و نشانه های ان می پرسیدند.

آقای صادقی هم همه سوالات را جواب می داد.

اینقدر سوال ها زیاد شد که آقای صادقی گفت جلسه بعد هم ادامه می دهیم. به شرطی که نظم کلاس رعایت شود.

بچه ها قرار هست در ماه رمضان برای شما در مدرسه جشن تکلیف برگزار کنیم. شب بیست و هشت ماه رمضان. یعنی روزهای آخر ماه ان شاالله. حتما هم باید پدرهایتان در مراسم شرکت کنند.

حالا آقای اسماعیلی خودش برایتان کاملا توضیح می دهد.

زنگ کلاس به صدا در آمد. بچه ها با سر و صدای زیاد از کلاس بیرون رفتند. آقای صادقی هم پشت میز ایستاده بود و داشت بچه ها را نگاه می کرد. گفت: یکساعت درس دادم که شما به سن بلوغ رسیده اید. باید رفتار و کردارتان مثل آدم های بزرگ باشد. ولی انگار با دیوار صحبت کرده ام. حیف این همه صحبت. از بچه کلاس اولی بدتر هستند.

زنگ تفریح تمام شد و همه بچه ها وارد کلاس شدیم. قبل از اینکه معلم وارد کلاس شود، آقای اسماعیلی وارد کلاس شد.

بچه ها برای شب بیست و هشت ماه رمضان برنامه جشن تکلیف داریم. از همین الان به خانواده هایتان اعلام کنید. ان شاالله افطاری دعوت مدرسه هستید. و بعد از برنامه افطار هم ان شاالله جشن تکلیف همراه با نمایش و برنامه های متنوع. فقط هم باید پدرهایتان به مدرسه بیایند. کسی حق ندارد مادرش را به مدرسه بفرستد.

شاید برخی بچه ها پدرانشان خارج از کشور باشند. می توانند به برادر بزرگتر بگویند که بیاید. یا عمو و دایی. هیچ اشکالی ندارد.

آقای اسماعیلی یک جور صحبت کرد که یعنی اگر کسی پدر ندارد، به جایش عمو و دایی و برادر بزرگتر بیایند. عمدا مثال بچه هایی زد که پدرانشان خارج از کشور بودند. نمی خواست بچه های یتیم را ناراحت کند. کلاس ما از بین سی و پنج نفر تقریبا سیزده نفر پدرانشان خارج از کشور بودند. از همه پولدارتر هم پدر داریوش بود.

برای روز جشن تکلیف هم باید مبلغی بیاورید که می خواهیم برایتان کادوی جشن تکلیف اماده کنیم. هر نفر هفت هزار تومان.

بچه ها که به خانه برگشته بودند قضیه جشن تکلیف را برای خانواده ها گفته بودند.

نادر: بابا اخر ماه رمضان جشن تکلیف داریم. شما هم دعوت هستید. برای افطاری.

چه عجب مدرسه دست و دلباز شده اند. می خواهند شام بدهند. حتما می آیم. نه بابا مفتی که نیست. گفته اند هر نفر باید هفت هزار تومان بیاورد. پنج هزار تومان برای هدیه جشن تکلیف و دو هزار تومان هم برای شام.

لازم نکرده. یک لقمه نان داخل خانه خودم می خورم دویست تومان هم نمی شود. مگر چه خبر است. که نفری ۱۰۰۰ تومان دارند حساب می کنند.

برو به آقای اسماعیلی بگو ما خودمان داخل خانه برایمان جشن تکلیف گرفته اند.

مادر مصیب هم گفت: این دیگر چه مسخره بازی است که مدرسه شما در آورده. خودشان می دانند که تو پدر بالای سرت نیست. از کجا بیاوریم که همچین خرجی بکنیم. اصلا لازم نکرده بروی جشن تکلیف. شب بیست و هشتم خودت را به مریضی بزن. حالا بروم منت عموها و دایی هایت بکشم که همراهت بیایند مدرسه که نیش و کنایه زن عموها و زن دایی هایت بشنوم. نمی خواهد. لازم نکرده است.

آقای اسماعیلی بدون اینکه به من چیزی بگوید با منزل تماس گرفته بود.

سلام. اسماعیلی هستم مدیر مدرسه احمد. قرار هست مراسم افطاری و جشن تکلیف برای دانش اموزان مدرسه برگزار کنیم. آقای نامداری یک دیگ برنج و مرغ را برای افطار متقبل شده اند. می خواستم زحمت یک دیگ هم برای شما داشته باشم.

مادر: شرمنده. ما مثل آقای نامداری نیسیتم. وضع ایشان با ما فرق می کند. من بیشتر از ده هزار تومان نمی توانم کمک کنم.

آقای اسماعیلی: دست شما درد نکند. همین هم خوب هست. ان شاالله خودتان هم تشریف بیاورید.

مادر: دست شما درد نکند. پول را می گذارم داخل پاکت نامه. فردا می دهم به احمد که برایتان بیاورد.

ممنون از شما. حالا باز هم با آقایتان صحبت کنید. شاید قبول کردند.

اسماعیل: بابا برای شب بیست و هشتم ماه رمضان دعوت مدرسه هستیم. قرار هست جشن تکلیف داشته باشیم. بابای اسماعیل که داشت اخبار ساعت ۹ شب از شبکه یک را تماشا می کرد، بدون اینکه به اسماعیل نگاه کند گفت: خیلی خب.

بابا باید ۷ هزار تومان هم پول ببریم.

مگر نمی گویی دعوت مدرسه هستیم.

خب چرا. ولی قرار هست برایمان کادوی جشن تکلیف تهیه کنند.

مگر بچه هستید که جشن تکلیف می خواهند بگیرند. یک مشت تنه گت لندهور می خواهید دور هم جمع شوید برای جشن تکلیف. خجالت نمی کشید. زمان ما که از این مسخره بازی ها نبود.

خب حالا که هست. من که نگفتم. مدرسه راه انداخته هست. همه بچه ها هم هستند.

به مدیرت بگو ما نه افطاری می خواهیم نه هدیه جشن تکلیف.

نمی شود که. جلو بچه ها زشت هست. خسیس بازی در نیاورید.

برو بچه. سر به سر من نگذار. مدیر مدرسه هم نمی داند چه بگوید.

شما هم برای افطاری دعوت هستید.

دعوت هستم. مرد حسابی کدام دعوت. وقتی خودم پول دادم که دیگر نمی شود دعوت. داستان مدرسه شما هم شده داستان خر برفت و خر برفت و خر برفت.

حالا تا بیست و هشتم معلوم نیست چه کسی زنده باشد و چه کسی مرده.

حمزه: بابا برای شب بیست و هشتم دعوت مدرسه هستیم. قرار هست مراسم جشن تکلیف بگیرند. افطاری هم دعوت هستیم. البته اگر ناراحت نمی شوید هفت هزار تومان هم باید پرداخت کنیم.

باشد پسرم. دستشان درد نکند. فقط یک هفته صبر کن تا حقوقم پرداخت شود. هفت هزار تومان را بهت می دهم که با خودت ببری. خودم هم حتما می آیم.

ولی از الان باید یاد بگیری که نماز سر وقت بخوانی. نماز سر وقت روزی و برکت با خودش می آورد. باید به یاد خدا باشی. نماز و روزه ات نباید ترک شود. تلاوت روزانه قرآن را نباید فراموش کنی. یک جا نماز قشنگ هم به مادرت می گویم برایت بخرد با مهر و تسبیح که برای نماز آداب را رعایت کنی.

ممنون بابا. ولی احتمالا هدیه مدرسه هم جانماز و سجاده باشد.

خیلی خب. پس اگر این طور است برایت کتاب قرآن می خرم. که هر روز تلاوت قرآن داشته باشی.

ممنون بابا. ولی قرآن که در خانه داریم.

نه نمی شود. باید همه چیز برای خودت باشد.

بابای حمزه وضع مالی اش از همه بدتر بود. کارگر ساده بود. ولی همت بلندی داشت. اولین نفر پول را با خودش به مدرسه اورد.

اول صبح همین که حمزه پا به مدرسه گذاشت، مستقیم به سمت دفتر مدرسه رفت و پول را تحویل آقای اسماعیلی داد. خوشحال و خندان به کلاس آمد.

بچه ها با جر و دعوا و هزار مکافات پول را از پدرهایشان گرفتند و روزانه تحویل آقای اسماعیلی می دادند. اقای اسماعیلی سه روز مانده به مراسم دو هزار تومان شام را به بچه ها برگرداند. گفت: پدر آقای نامداری و آقای محمدی هزینه افطاری را متقبل شده اند.

محمد و حسین هم جلو جمع خودشان را جمع و جور کردند و احساس غرور می کردند.

اما اقای اسماعیلی ادامه داد. البته مقداری از هزینه را هم خانواده آقای علمدار قبول کرده اند. دست همه شان درد نکند.

شب بیست و هشتم رسید. همه بچه ها داخل حیاط مدرسه جمع شدیم برای نماز جماعت. بعد هم در حیاط مدرسه سفره را پهن کردیم برای افطاری. افطاری برنج و مرغ بود. یک ظرف کوچک ماست به همراه نوشابه.

مراسم جشن تکلیف شروع شد.

هدیه جشن تکلیف سجاده بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما