تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زمین خورد – داستان ۱۷
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

خورد زمین وقتی از جاش بلند شد همه داشتن بهش می خندیدن ..

خیلی ناراحت شد اما نمی خواست ناراحتی ش را کسی متوجه بشه .. برای همین شروع کرد با صدای بلند خندیدن و خودش را تکان دادن .. خنده های از سر ناراحتی و دلتنگی و درد با هم قاطی شده بود .. و درد ،‌درد دست و پاش ،‌درد خنده های اطرافیانش .. به هر حال خودش را ی جوری جمع و جور کرد و تصمیم گرفت تا جایی که بتونه دیگه اونجا نیاد

رفت و رفت

سالها از این واقعه می گذشت تا خودش را پیدا کرد تا این درد هاو رنج را به راحتی و آسایش و خوشی تبدیل کرد ..

احساس آرامش تمام وجودش را گرفته بود .. فرزندش به سمت ش آمد مامان چی شده .. به من می خندی ..

نه عزیزم یاد یک خاطره ای از بچگیم افتادم و دیدم الان این اتفاق چه قدر برام جالب بوده و باعث شده به موفقیت برسم ..

من ی جا زمین خوردم اما جوری خودم را همه جوره از زمین بلند کردم که حالا لذت ش سراسر وجود و زندگیم را پر کرده و از این بابت خیلی خوشحالی

می دونی دخترم یک موقع هایی یه لحظه هایی توی زندگی باعث میشن آدم بزرگ بشه زود بزرگ بشه و برای خودش آرزوهای خیلی بزرگ بکنه تا دیگه اون لحظه ها و اون زمین خوردن ها اتفاق نیافته ..

خدا را شکر من هم همین آرزو را کردم و خیلی خیلی تلاش کردم و با پشتکار سعی کردم به آرزوم برسم ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما